ميداني يكي، دو چند وقتي است خواب ندارم من و هي بيداري قسمت ميشود و اين حس ِ مرموزي كه خوب و بدِ آن نامعلوم است فعلن. زني در من راه ميرود هي. با قدمهايي كوتاه. از نفس افتاده انگار. خواب زده است و يا گريزان، از كابوسي سخت كه دنبال ميكند او را هر شب، در اين كوچهها، نميدانم بعد از چندمين پنجره از سمتِ راستِ خيابان است كه تصوير كات ميشود به درختان و آواز گنجشكها، لابهلاي شاخههاي درختِ نارون و پشتِ رفتن او انگار كسي سوت ميزند ... دلم ميخواهد نامه بنويسم و بعدِ زير آوار كلماتِ عاشقانه و شاعرانهام شهيدِ همين حس غمگنانهي زيبا بشوم كه مرا نميترساند ديگر بلكه امنيت خاطرم ميدهد با لذّت.
+ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  
|
