اين را از كلاسهاي درس ياد گرفته بودم كه سكوت شكل مهمي از ارتباط است. منتها، هنوزم براي من دشوار است كه كاملن و دقيقن درك كنم و بفهمم كه تو ميخواهي با اين سكوتِ كشدار و ممتد چه بگويي كه با حرف زدن نشد كه بگويي و يا نخواستي كه بگويي؟ يا به كجا رسيده بوديم كه تو خيال كردي سكوت ميتواند رساتر از كلام باشد وقتي اين همه وقت، هر روز زندگيمان با حرف و حديثِ خودمان، ما سه نفر، شروع ميشد و هر شب نيز به همين شيوه صبح و ديگر فاصلهاي بين ما نبود از بُعد زمان و يا مكان ...
در اين مدّت، هي با خودمان، ما دو نفر، فكر كردهايم اين سكوتِ تو يعني چي؟ شايد ميخواهي بدون حرف و نظر ما، دربارهي زندگيات برنامهريزي كني؟ شايد هنوز هم بحرانِ پس از آن تجربهي دردناكِ سالِ پيش در ذهن و خيال تو تمام نشده باشد و ما فكر كرده بوديم تمام شده است ديگر! شايد هم دو به شك ماندهاي به حرفِ ما گوش كني يا هر كاري بكني كه دلِ خودت ميگويد و دلِ خودت ميخواهد؟! شايد هم ميخواهي بيخيالتر، بي پرواتر از سابق بزني به آتشي كه .... شايد هم سكوتِ تو علامت اين است كه ميخواهي بگويي:"هي! هر دوتان حرفِ يامفت مي زنين!" اين يعني به طرزي مؤدبانه گفتهاي:"بشين بينيم بابا!" يا آنقدر عصباني هستي كه دلت بخواهد فحشهاي بد بد هم بگويي و سكوت كردهاي كه مثلن نگفته باشي اينها را و نميداني كه گفتهاي و اشك مرا درآوردهاي ديگر!
نميدانم. نميفهمم. فقط اينكه ميدانم بدترين حس همين است كه تو فكر كني تنهايي و كسي نميتواند تنهايي تو را درك كند و ميفهمم تو را دستِ كم اعتقادِ من هنوز اين است كه من و تو را خلاصي نيست از آن سرنوشتِ مشترك ... تقدير عزيز ... گيرم تو يادت رفته باشد يا بخواهي فراموش كني امّا، ...

