تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - زهره و مليحه

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

« سه گنجشك بوديم ... روييده در چشم هاي درخت كهنسال انجير ... نه كابوس بال عقابي ... نه تشويشي ... از تند بادي ... كه با نيتي تلخ ... روياي شب هاي شيرين مان را ... بسوزاند، ... سه گنجشك بوديم، ... در آسمان هاي روشن ... به اندازۀ مهرباني ... سبك روح مثل نسيمي، تهيدست ... اما صميمي ... سه گنجشك بوديم ... با هم ... سه دريا ... سه جنگل ... سه دريا ... »

 

بعضي دوستي ها هيچ وقت با هيچ كس ديگه اي تكرار نمي شن! 

 

 

+  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386       |