
هفتهي دوّم از آن پانزده روز ِ اوّلِ پارسالِ ما در سفر گذشت. مشهد. رفتنمان به خير گذشت و خوبي. تنها بودم من و به تنهايي، مسافر ِ جايي/ مكاني/ شهري بودن، حس غريبي بود؛ {خيلي غريب!} و عذاب جانكاهي بود مسافرت با قطارهاي به يادگار مانده از قرون وسطي، اما، هميشۀ آن حرم و لذّت زيارت و عطر گلاب و خاطرات فلكۀ آب و ... دلپذير كرده بود اين سختي را. ضمن اينكه، دوباره سه تنفگدار سابق در ركاب هم بوديم براي چند روز؛ من و زهره و مليحه. در ضمن، گناباد هم رفته بوديم با زهره. جوشپره {ايضن همان} نيز خورده و طرز درست كردنش را هم ديده بوديم!!!
نميدانم شما ديدهايد يا نه؟ من امّا، از نزديك و شخصن شاهدِ زار زدنهاي دختركي بودم كه نشسته بود در صفِ نماز جماعتِ يكي از ظهرهاي حرم و سرش را گذاشته بود روي شانهي دوستش و هي بلند بلند ميگفت كه چقدر عاشقِ فلاني است. آنقدر كه ميخواهد بميرد براي او و الان، وقتي دارد اين حرفها، خاطرههايش را مينويسد از زور ِ خنده دلدرد گرفته است و هي خدا را شكر ميكند كه عقلاش را نميدهد دستِ بندههايش و مصلحت و حكمتِ همهچيز و همهكس را ميداند!!! (:دي)
بعدتر، حدودِ اريبهشتماه رفته بودم اصفهان. يكهو دلمان افتاده بود به تنگي و بدجوري هوايي جاده شده بوديم و ناگهان عازم شديم براي رفتن. ظرفِ يكي،دو ساعت مهيّا شديم و كسي باخبر نشده بود تا همان يك ساعتِ دَمِ حركت و بعدتر، دوباره همان تنهايي، همان غريبگيِ زياد و لذّتِ بياندازهي سفر. اينبار زهرا همراهي ميكرد مرا و آرامترين وقتِ همهي عمر ِ من، همان يكي، دو ساعتي بود كه در مسجد امام اصفهان گذشت زير سايهي امن ِ آن گنبدهاي مدّور فيروزهاي كه مجسّمترين غزلِ هستي است انگار.
كمي بعد از آن، صبح ِ گرم يكي از پنجشنبههاي مردادماه بود كه با زهره راهي شمال و ميهمان فرشته شديم؛ بابل، شوبكلا، در خوشرود پي، در بندپيغربي و بابلسر و بهشهر. بابل آنقدر هم كه گمان ميكرديم شمال نبود. مه نداشت و از كوههاي پوشيده از درخت هم خبري نبود. از آن مصيبتهاي تهيّهي بليط و هواي به شدّت گرم و ترافيكِ پدر در آور آن جادهي هراز كه بگذريم ميماند خانۀ فرشته اينها كه در محاصرۀ درختان و باغ ميوه و در مجاورت رودخانه بود با چندتايي مرغ و خروس و جوجههاي سياه و زردِ گوگوري مگوري. همه جا پُر از آرامش و صداي سرود جيرجيركها! و به قول فرشته ديگر بوي تهران هم نمي آمد!
روزهاي پاياني آبانماه نيز به يادگي هميشهي گذشته، ناگهان و دور از انتظار بود سفر دوبارهام به مشهد. انگار ندايي آدم را خوانده باشد؛ همان طلب كه ميگويند. طلبيده بود ما را حضرتش، رضا عليهالسلام و همان غربت و تنهايي ِ مُدام و زيارت نه براي خواهش و التماس و گريه و ناله و ندبه كه براي تشكر و شادي ... قصدم سپاس بود و شكرانهي نعمت و در بيخبري همگان با همين كيفِ كولهي هميشه به راه سفر افتاده بودم باز ...
