تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - پرونده‌‌اي براي يك هزار و سيصد و ...

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

هشتم؛ كنكور ِ چشم سفيدِ ارشد!!!  

 

pink_piggy.png

 

 

 

 

 

هيچ‌وقت اينقدر ناخوش نبودم. مگر، آن يك هفته‌ي بعد از اعلام نتايج ِ كنكور ارشدِ پارسال در اوايل خردادماه كه هيچ‌كسي (مثلن مهرباني‌هاي هميشه‌ي استاد آمارمان) و هيچ‌چيزي(مثلن حتّا لذّتِ خواندنِ «به گزارش ادارۀ هواشناسي؛ فردا اين خورشيد ِ لعنتي ...») تأثير نداشت در بهبودِ حالاتِ من تا اينكه، خدا تبسم كرد و يكهو همۀ من از شور و شادي سرشار شد؛ انگار كه يك معجزه شايد؛ شيرين مثل لبخندهاي يك انسانِ دوست ... خيلي دوست ... و صفاي شعري كه خواند و زُلالِ محبّتش ....

اين دوستِ بي‌نهايت عزيزم، بي‌خبر از همه‌جا و من حتّا، تلفن زد، سلام و لبخند و فقط همين شعر «حميد مصدق» را خواند كه يادم باشد؛ «سبز برگان درختان همه دنیا را / نشمرديم هنوز...» و سفارش كرد، شعر را بنويسمش همه‌جا، حتا روي همه‌ي ديوارهاي خانه‌مان و خيلي ساده، آن سرگشتگي به سرخوشي مبدّل شد و من همه‌ي انگيزه و اميدِ دوباره شدم براي زندگي...آنقدر كه امسال هم در كنكور ارشد شركت كردم. (:دي) منتها براي آخرين بار!


|+| سه شنبه 1386/12/21 | برچسب: پرونده سازي |