تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - بدعاشقي!

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

بگذريم. دلم تنگ شده بود براي آن وقت‌ها، نامه نوشتن‌ها، كتاب خريدن‌ها، در به در پي شعرها بودن تا ردّ ِ توصيف‌هاي مرتبط با او را جُستن ... عاشقي‌اش كلّي حالِ خوب مي‌دهد به من. در حدّ سرخوشي و بيشتر. يك حالي كه بي‌خيالِ خدا شدن هم به نظرم بد نمي‌آيد در برابر اين همه. هر چند كه هي مي‌مانم پي يك جواب قانع كننده‌ي درست و درمان براي خدايي كه دارد تاب مي‌آورد و تحمّل مي‌كند عشق‌بازي‌هاي مرا و همين كه از رو نمي‌روم و بدبختي، دلم چقدر هم مي‌خواهد و مي‌گويمش با بي‌شرمي ... خدا را هم دخيل مي‌كنم در سرشاري عظيم اين لذّتِ خواستني. وقتي با او هستم اين‌چنين نزديك و هي تشكّر ...

 

خنده‌داري‌اش از همين‌جا آغاز مي‌شود كه من شكر مي‌كنم او را و او هم حتمن غيظ مي‌كند و زير لب غرولندكنان با خودش هي مي‌گويد: دختره‌ي چشم سفيدِ بي‌آبرو! خب، ولي من كه خنده‌ام نمي‌گيرد. هي بغض مي‌كنم تلخ و سخت. دوست دارم هاي‌هاي بزنم زير گريه‌اي كه تمام نشود هيچ‌وقت و يك‌جايي در همين اوقات بميرم اگر دلِ او خنك مي‌شود اين‌طوري! خودش مي‌داند هي دارم سعي مي‌كنم خوب‌تر باشم تا اين يكي را بر من ببخشاید؛ بزرگواري كند اين يكي دوست داشتن را بر من و همين دلِ بي‌قرارِ بدعاشقم ببخشايد تا ...

 

 


|+| دوشنبه 1386/12/27 | برچسب: فاصله‌ي نقره‌اي |