ميبيني از يك حدّي كه بگذرد اينطوري ميشود! مثلن همين وقتِ خواب و بيداريات كه خيال نكنم ديگر آدميزادي بشود! تلفن هم كه ميزنند جواب نميدهي! من ماندهام چهطوري است هي هر ساعتِ خدا منتظري يكي صداي دِلي دِلي آهنگِ آن كوفتي را در بياورد، زنگ بزند يا پيامكي امّا، جواب بندههاي خدا را نميدهي اصلن. چرا؟ چه حكايتي است اين احوالِ الان تو! خدا عالم است و گرنه علّتِ اين كُفريگريات قد نميدهد به همين يه گُله عقل ِ ما كه نم كشيده و بوي نا هم ميدهد حتّا!
+ سه شنبه ششم فروردین 1387  
|

