تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - از كوچه‌ها و رنج‌هاي امروز من

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

تأسف و فقط همين. حس ديگري در بين نبود. من دوست داشتم دخترك همان‌طور باشد چونان سابق. امّا، نبود! از سر حماقت بود يا همين تكبّر ِ شديدِ خودخواهانه‌‌اش كه همه‌ي لحظات و آن ساعت‌ها را در خيابان و كوچه‌هاي خلوتِ بعدازظهر گذراند با گفت‌و‌گوي مسخره‌ي تلفني! مهّم نبود بهانه‌ي اصلي كدام بود، همين كه مي‌توانست خود را آزار بدهد و او را هم كافي بود انگار ... من، در جستجوي دختركِ عاشقِ خودم هستم كه لابه‌لاي بدي‌ها و ناخوبي‌هاي ديگران گم كرده‌ام او را ... من مانده‌ام امّا، شما آن درك و فهم‌تان را كجا گم كرده‌ايد؟ والله! درك نمي‌كنيد اين خواهش‌هاي بي‌قرار روحي مرا ...

+  سه شنبه ششم فروردین 1387       |