تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - دو قدم مانده به مرگ است انگار

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

پرنده‌ي خارزار

 

مگي: پدر ... من دارم مي‌ميرم.

كشيش: مي‌ميري؟

مگي: فكر كنم يه جور غده يا يه چيزي مثل اونه، پدر

گاهي دردهاي شديدي مي‌گيرم، پدر

و بعد خون‌ريزي پيدا مي‌كنم.

امّا، هميشگي نيست.

كشيش: منظورت اينه كه هر ماه اين‌طوري مي‌شي؟

مگي: بله.*

 

بعد «كشيش» براي «مگي» توضيح مي‌دهد كه نه در حال مرگ، بلكه در حال رشد است و دليل آن چيست كه درد دارد و خون‌ريزي و ... عاشق آن حرفِ «مگي» هستم، هنگامي‌كه شادمان، دست كشيش را مي‌گيرد و وقتِ رفتن مي‌گويد: «پدر، اينقدر خوشحالم كه نمي‌ميرم.»

 

پي.‌نوشت)؛ بدي‌اش اين است كه هر بار، وقت‌هاي شدّتِ درد و خون‌ريزي، آدم خيال مي‌كند مي‌ميرد و خب، نمي‌ميرد!

*The Thorn Birds

{عكس}

+  یکشنبه یازدهم فروردین 1387       |