
مگي: پدر ... من دارم ميميرم.
كشيش: ميميري؟
مگي: فكر كنم يه جور غده يا يه چيزي مثل اونه، پدر
گاهي دردهاي شديدي ميگيرم، پدر
و بعد خونريزي پيدا ميكنم.
امّا، هميشگي نيست.
كشيش: منظورت اينه كه هر ماه اينطوري ميشي؟
مگي: بله.*
بعد «كشيش» براي «مگي» توضيح ميدهد كه نه در حال مرگ، بلكه در حال رشد است و دليل آن چيست كه درد دارد و خونريزي و ... عاشق آن حرفِ «مگي» هستم، هنگاميكه شادمان، دست كشيش را ميگيرد و وقتِ رفتن ميگويد: «پدر، اينقدر خوشحالم كه نميميرم.»
پي.نوشت)؛ بدياش اين است كه هر بار، وقتهاي شدّتِ درد و خونريزي، آدم خيال ميكند ميميرد و خب، نميميرد!
{عكس}
+ یکشنبه یازدهم فروردین 1387  
|
