نزديك به دو سال ميگذرد از آن بهاري كه خاطرات عاشقانۀ يك گدا را خوانده بودم من.عجيب است كه هي يادِ كتاب هستم و بسياري از جملات و مفاهيم آن ضد داستان جالب عينهو باور در ذهن و روياي من ثبت شدهاند. مثلن، يكي همين جمله كه ميگويد:«اگر وجدان من دوست داشتن تو را برايم حلال كند هيچ كس ديگر نمي تواند آن را حرام كند.»
نوشته بودم چقدر معتقدم به اين حُكمِ حسن فرهنگي، اين روزها هي يك پاراگرافِ پيشدرآمدِ حُكم را زمزمه ميكنم با خودم و خوشحالم كه دنيا يك حسن فرهنگي دارد!
«سيمونياكها در مقابل پولي كه ميگرفتند گناهان مسيحيان را ميبخشيدند و بهشت را بر ايشان ميفروختند. ... من در زندگي تو معتقد به تثليثم. تو، همسرت و فرزندت ... خداي من تثليثي است كه شما شكل داده ايد. اگر يكي از اين سه گانه نخواهد كه من به تو بيانديشم خود را آتش خواهم زد. زيرا تو روحت را بر آنها فروختهاي.تو قبل از آن كه محبوب من باشي محبوب ديگران بودي و از اين رو من تو را و آن دو را خداي خود ميدانم و در دنيا به هيچ اعتقادي بيش از آن معتقد نيستم.اگر مثلث مكان امني باشد براي اينكه بتوانم در آن آرام بگيرم و دستهاي تو را در دستهايم داشته باشم. باور كن كه هيچكس حتّي كشيشهاي ابله صومعه نخواهند توانست كه به بهانهي فروش بهشت، گناهي را كه تو باشي از من بستانند. «سيمونياكها» نميتوانند مرا فريب دهند چرا كه من خدايي ندارم. خداي من وجدان انساني است كه بي هيچ بهانهاي به ذات هر چيز نگاه ميكند و بي هيچ شبههاي گناهي از وي سر نميزند. اگر وجدان من دوستداشتن تو را برايم حلال كند هيچ كس ديگر نميتواند آن را حرام كند.»

