شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶
*خانوم معلم جووني بود كه با شاگردش (اُويلا) ازدواج مي كند منتها، همسرش آدم بي مسئوليت و بي خير و بي معرفتي از كار در مي آيد كه غير از بچه سازي ديگر چيزي نمي داند انگار و هي خانه و خانواده را رها مي كند و مي رود پي الواطي و خوش گذراني هاي خودش و آن خانوم معلم مي ماند و مصائب زندگي سخت و پر رنجي كه دارد و هوارتا بچۀ قد و نيم قد كه ...
شهرام من رو به ياد شوهر اون خانوم معلم مي اندازد؛ زياد
*
سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۶
زهره sms فرستاده بود كه؛ "فرشته بهت گفت فردا شب عقدِ شهرام ِه! "من هاج و واج مونده بودم كه يعني چي اون وقت؟! ده روزي گذشته از اون شب. فرشته برگشته تهران. تعريف كردش ماجرا رو. من هنوزم هاج و واج موندم كه يعني چي اون وقت؟!!! شهرام زن گرفته. واقعن؟ مگه مي شه؟ عجب!

