تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - چي دوست دارم، چي دوست ندارم

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

شلوار جيب‌دار دوست دارم؛ شش جيب، هشت جيب ... هر چقدر تعداد جيب بيشتر كه باشد، بهتر است. دوست دارم مانتويم هم جيب داشته باشد. دست‌كم دو تا جيب داشته باشد اين هم. بعد، مي‌ماند يك برگه، گوشي تلفن و كليد و يه كمي پول كه مي‌گذارم توي جيبم. از كيف استفاده نمي‌كنم مگر بخواهم بروم سركلاس، كتابي، دفتري لازم باشد كه با خودم داشته باشم. دوست دارم همين‌طوري بي بار و بنديل باشم هميشه. هميشه نمي‌شود امّا، ... {گيرم، شبيه پسرها به نظر برسد. چي كار كنم خب؟!}

مانتويم را مي‌پوشم با روسري. يك‌سال قبل‌تر هميشه روسري را ترجيح مي‌دادم ولي الان، شال. رنگي باشد. گل منگولي ترجين. {ما در لباس پوشيدن فرهنگِ خودمان را داريم كه خيلي شخصي است. كار نداشته باشيد بهمان!}

پياده‌روي را دوست دارم به خصوص در خيابان كه شلوغ هم باشد تا حواسِ كسي نماند پي آدم و آدم بتواند هي نگاه كند مردم را كه وول مي‌خورند لابه‌لاي هم. راه مي‌روم بي‌هدف. سرگردانيِ تام. شادي غريبي دارد با خودش. قرار نيست جايي بروي، عجله هم نداري، براي خودتي. خودِ خودت. در اختيار ِ اختيار. {من اصولن با ولگردي و وبگردي حال مي‌كنم. به خودم ربط دارد! شما دوست نداري نكن!}

شايد چيبس بخرم با طعم سركه يا يك ليوان آب طالبي، شايدم شيرموز. دوست دارم وقتي راه مي‌روم چيزي بخورم. هي بخورم و راه بروم و نگاه كنم و هي همين دوباره. گاهي هم، مي‌ايستم جلوي ويترين مغازه‌اي، گل‌فروشي، كيف‌فروشي و كتاب‌فروشي اگر باشد مي‌روم داخل. {من غذا دوست ندارم. هله هوله خورم. اصرار نكنين. هي نگين تو چرا غذا نمي‌خوري. نمي‌خورم خُب!}

اين يكي لذّتِ شگفتي دارد؛ ايستاده‌اي در يك چارديواري كه از كف زمين تا نزديكِ سقف پُر از كتاب است و من دلم مي‌خواهد كتابي بردارم، بنشينم روي زمين، پاهايم را دراز كنم و پُشتم را تكيه داده باشم به قفسه‌ي كتاب‌هاي شعر و بروم در هپروتِ خودم. كاري كه زمانِ دانشكده خيلي تكرار مي‌شد. آن پُشت، توي مخزن، رديفِ آخر كه كتاب‌هاي داستان بود با شعر. هميشه دراز به دراز مي‌افتادم آنجا و پخشِ زمين مي‌شدم بي‌خيال. گاهي دانشجو كه مي‌آمد، خودم را جمع و جور مي‌كردم و آن، انگاري خودش خجالت كشيده باشد، برمي‌گشت و لابُد با خودش هم مي‌گفت دختره‌ي ديوانه! {اين‌طورياست ديگه! در قالب يك طرح پيشنهاد مي‌شود به رئيس محترم كتابخانه‌ي دانشكده در باب نيازمندي‌هاي فرهنگي دانشجويان! بالاخره در هر نسلي، يك‌درصدي آنرمال يافت مي‌شود!}

اگر پول داشته باشم دوست دارم كلّي كتاب هم بخرم و بزنم بيرون. اگر پول هم نداشته باشم، آنقدر مي‌گردم تا كتابي پيدا كنم كه قيمتش هزار تومان باشد يا كتاب‌ كودك برمي‌دارم از اين دويست و پنجاه توماني‌ها. {همين.}

از اتوبوس متنفرم. به خصوص در كرج. تهران كه باشي فرق مي‌كند. بالاخره مادّي‌اش را كه حساب كني، اينكه آدم بيست تومان پول بليط بدهد يا هشتصد تومان براي تاكسي، يك فرق زيادي دارد با هم. {مي‌بينين كه منم مي‌فهمم اينا رو!}

مترو را دوست ندارم ديگر. وقتِ دانشكده رفتن يك‌حالِ خوبي داشت. الان اين‌طوري نيست ديگر. {گيرم پول نداشته باشم! من با مترو نمي‌يام تهران!}

دوست دارم بروم سر خيابان. سوار اوّلين ماشيني بشوم كه از راه مي‌رسد. معمولن حرف مي‌زنم با راننده‌اي كه سر صحبت را باز كند. گاهي ناحسابي كه درمي‌آيند هي خودم را لعنت مي‌كنم كه دفعه‌ي آخرت باشد كه اين‌طوري سر خيابان، سوار هر ماشيني مي‌شوي و حرف مي‌زني با راننده و ... قيافه‌ي من ديدن دارد اين جور وقت‌ها، به شدّت ترسيده‌ام و هي صلوات و تلاش براي اينكه آن ته مانده‌ي شهامتِ ظاهري‌ام را داشته باشم و لو نرود كه هول كرده‌ام. من امّا، حرف زدن با غريبه‌ها را دوست دارم. شايد بس كه مامانم سفارش مي‌كرد توي بچگي‌ام حرف نزنم با كسي؛ حتّا دوست‌هايم. {هي نگين چرا دست برنمي‌داري از اين كارات، تقصير خودته، با همه دوست مي‌شي يا هر چي ... من كار خودمو مي‌كنم به‌هرحال!}

تهران و خانه‌مان را وقتي دوست دارم كه خلوت باشند. هيچ كُنجِ دلخواهي ندارم نه در تهران و نه در خانه‌مان؛ مگر {...} و اين اتاق كوچكم. {آدم يه حرفايي رو دلش نمي‌خواد بگه. اصلن حرفِ مسخره‌اي هم باشه شايد. دونستن/ ندونستن شما هم توفيري نداره. دلم نمي‌خواد بگم. همين.}

دوست دارم يك خانه‌ي بزرگ داشته باشم در يك جزيره‌ي كوچك در ميان آب‌هاي اقيانوسِ آرام و خودم تنها جمعيّتِ زنده‌ي آن جغرافياي شخصي‌ام باشم. دست‌كم براي سه سال. بعد، آقا هم تشريف بياورد! {من يه روزي اين خونه رو مي‌خرم و همين قدر تنها و علّاف، سه سال تموم زندگي مي‌كنم اونجا. دوست دارم. گيرم منطق نداشته باشد اين كار، احساس دارد و آرامش البته!}

معيار و ميزانِ عاشقيّت «خودم» هستم و بس. دو بار، دو نفر عاشقم شدند و هر بار آن نفر را باور نكردم كه نكردم. هنوزم. گيرم هردوتاشان هم مُخ مرا خورده باشند بس كه خواسته‌اند قانع‌ام كنند با حرف‌هايشان كه با هر دوتاشان هم از دوازده شب تا شش صبح! هي فك زده باشم بلكه به اين اميد كه حرفي بزنند تا باور كنم عشق‌شان را و بعد، ... حق هم با كسي نبود الا خودم! نشان به آن نشان كه اوّلي، ... و دوّمي هم، ... بماند! ولي، من عاشقِ آن نفر سوّم‌ هستم كه بعدِ آن سه سال انزوا در جزيره، تشريفِ مُباركش را مي‌آورد حضرتِ آقا... {آقاي موردنظر رو عشقه! تا كور شود هر آن كه نتواند ديدن!}

بسيار دوست داشته‌ام مردم را و مردم هم مرا. اينكه، تأكيد مي‌كنم دوستانم سرمايه‌ي زندگي‌ام هستند براي اين است كه رفيق‌بازم. خيلي. فرقي هم نمي‌كند دختر و پسر، مرد و زن، پير و جوان. كلّي تنوع دارند از همه نظر! هي به خودم مي‌گويم غلط كردي بعد از اين بخواهي با كسي دوست شوي مگر نديدي كه ....  حالا مگه من حاليم مي‌شود اصلن! {من مي‌تونم به خودم بگم چي كار كنم، چي كار كنم! شما امّا، نمي‌توني. اين رو بفهم!}

با اين همه، دوست ندارم كسي قاطي زندگي من بشود. اين حالت‌هاي منزوي‌گونه‌ي خلوت را بيشتر دوست دارم؛ كسي به كار آدم كاري نداشته باشد. براي همين گروه و مجمع و انجمن و ... جذاب نيست برايم. و البته، محل كار! بيشتر از هر چيزي از مناسبات و تعاملات اداري متنفرم! {هي به من نگين چرا سر كار نمي‌ري!}

خيلي بچّه‌تر كه بودم، دلم مي‌خواست خياط بشوم وقتي همه پي دكتر، مهندس شدن بودند. بچّه‌تر كه بودم، دلم مي‌خواست شاعر بشوم و باز همه پي دكتر، مهندس شدن بودند. بچّه كه بودم، دلم مي‌خواست روزنامه‌نگار بشوم. و باز همه پي دكتر، مهندس شدن بودند. من رفتم هنرستان، آن همه رفتند دبيرستان. من حسابداري خواندم تا ديپلم كه بعد هم مددكاري اجتماعي خواندم و بعدتر، كارمند دانشگاه شدم و فعلن، ويراستار! آن همه رياضي خواندند با تجربي تا ديپلم و بعد ازدواج كردند و بيشترشان بچّه هم دارند الان و دوست دارند بچّه‌هايشان دكتر و مهندس بشوند در آينده و من دوست دارم در آينده خانه‌دار بشوم. بچّه‌ام هم گور بابايش.... به من چه! {دلم همين سبك زندگي را مي‌خواهد الان؛ خيلي خواندن و خيلي نوشتن و خيلي در خانه‌ماندن!}

با همه‌ي ناسازگاري‌هايم با مادرم، منم با بچّه‌ام همين‌طوري رفتار مي‌كنم كه مادرم با من. دست‌كم نتيجه‌اش رضايت‌بخش است! من از تكثير ِ انواعِ خودم استقبال مي‌كنم. يك‌وقتي دلم مي‌خواست «علي» صدايش كنم. بعد شد «سامان» و بعدتر «نامدار» و «جهان‌يار» و «مهرداد» و ... الان فقط بهش مي‌گويم «هوي». مهربان كه باشم شايد بگويمش «بچّه»! {مالِ خودمه! اختيارشو دارم! روان‌شناسي كودك هم به مقدار لازم پاس كرده‌ام. شما سواد روان‌شناسي‌تان گل نكند لطفن!}

شيشه شير شيء مورد علاقه‌ي من است. نمي‌دانم بچّه كه بودم چه حسي داشتم بهش. يادم هست ولي، سال سوّم دانشكده رفتم يكي براي خودم خريدم. سرپوش صورتي دارد و مزه‌ي پستونكش عالي است. شير دوست ندارم. چاي چرا. زياد. چاي شيرين درست مي‌كردم با شيشه مي‌خوردم. چند ماهي اين‌طوري بود اوضاع. حالا، گل خشك ريخته‌ام توي شيشه، گذاشتمش كنار آن لباس نوزادي‌هاي سوغاتي كه از مشهد خريده‌ بودم براي بچّه‌ام. {من عاشق بچّه‌ام! ازدواج هم مي‌كنم.}

مشهد را دوست دارم. نه بيشتر از تهران. امّا، بدم نمي‌آيد بروم آن سمت. حتّا، براي زندگيِ دائم. حس خوبي دارم آنجا كه اينجا خبري از آن حس نيست. نمي‌دانم اثر نعمتِ حرم است يا ... بگذريم. {اصلن، هر چقدرم مغرور و خودخواه و پُررو و فلان و بهمان هم باشد به كسي چه؟ دلم مي‌خواد دوستش داشته باشم. دوستش دارم. معركه است با همه‌ي غرور و خودخواهي و روي زيادش!}

تلاش مي‌كنم بنده‌ي خوبي باشم براي خدا. امّا، انگاري گريزي نيست از مقاديري گناه. خصوصن، پاي مردي اگر در ميان باشد! {هر طوري دوست دارين فكر كنين، واسم اهميّت نداره!}

نسبت به مرد هميشه آن‌طوري بوده‌ام كه نسبت به زن. عادي. گاهي زيادي عادي. هيچ‌وقت حرف و حديث و دوستي من با ديگران، مردها را مي‌گويم، مسئله‌دار نبوده است براي خودم يا خانواده‌ام. براي هر گونه جسارت يا حماقتِ احتمالي‌ام يك مرز گذاشته‌ام، اگر شهامت داشته باشم آن را براي ديگري تعريف كنم پي‌اش را مي‌گيرم. در غير اين صورت، دوست ندارم زندگي‌ام را با رازهاي احمقانه‌ پُر كنم كه هيچ نيستند الا يك‌سري اشتباه و احساس! {اينه!}

احساساتم را جدّي مي‌گيرم. به شدّت معتقدم در هر صورتي بايد ابراز شوند؛ محبّت، خشم، ترس، نفرت، ... طبيعي‌اش اين طوري است. براي همين است كه اگر عالم و آدم هم گير بدهند به خنده‌هايم، با صداي بلند مي‌خندم. حالا نه اينكه، تحت كنترل باشد! كجا مي‌شود هشت ريشتر خنده را كه دارد آدم را مي‌پُكاند خفه كرد توي دل؟ از ته دل مي‌خندم. موضوع خنده‌داري اگر پيش آيد. گريه هم كه نگو! اشك دَمِ مَشك‌مان است هميشه و چقدرم سيلاب ... خنديدن و گريستن را دوست دارم. داد و بيداد و دعوا كردن را هم. غلظتِ خشونت در خونم زياد است به زيادي محبّت! {حساب كار خودتون رو بكنين. من ملاحظه‌كاري بلد نيستم!}

«دلِ من حالش خوشه ... اصلن بلد نيست بگيره ... ولي، خيلي تنگ مي‌شه گاهي مي‌ترسم بميرم ... امّا، بازم به خودش مي‌آد و سوسو مي‌زنه ... باز حياط خلوت سينه‌ام ُ جارو ميزنه... میگمش تا كی میخوای عاشق بشی و بشكنی... به روی خودش نمیياره... میپرسه بامنی...؟؟!! با كيم... با توی عاشق پيشهی سر به هوا ... با توی ديوونهی در به در بی سر و پا ... با تو كه هر چی دارم میكشم از دست توئه ... با تو كه هر جا ميرم مسير در بست توئه ... كی میخوای دست از سر آبروی من برداری... كی میخوای عقلی كه دزديدی سر جاش بذاری... كی میخوای بزرگ بشی، سنگين بشينی سرجات... سر به راه بشی و دنيا رو نذاری زير پات...» ار ديروز بعدازظهر كه خياط اين آهنگِ رضا صادقي را بلوتوث كرد برايم، تنها علاقمندي‌ام در عالم موسيقي همين است! از بابتِ شباهتِ مضمونِ شعر به خودم البته! {خودمو عشقه!}

مسخره‌ترين كار عالم اين است كه از كسي درباره‌ي خودش و شخصيّتش سؤال كنند. من دوست ندارم؛ نه سؤال كردن را و نه مورد سؤال واقع شدن را. زحمتِ كشفِ اقليم ديگري را دوست دارم. اگر دقّت كنيد هر كسي، در هر بار حرف‌زدن با شما، دارد يك بخشي از خودش را فاش مي‌كند برايتان. سعي كنيد آن ناگفته‌هاي ديگران را هم كه مي‌ماند آن سوي كلام‌شان بشنويد. يك‌وقتي مي‌بينيد آدم نشسته است و بي‌هوا خودش را عَلَني شما مي‌كند. براي بهتر شدن رابطه‌اش. براي كَم شدنِ زحمت‌تان. تنبل شده‌ايم به خدا. خيال مي‌كردم اوضاع من خراب است. ديگران خراب‌تر هستند گويا. هزار رحمت به من و ناخوشي‌هايم كه چقدر سرخوش‌ام هنوزم.  دوست موجود ارشمندي است. به زحمتش مي‌ارزد اگر تحمّل كنيد آن غربتِ ابتدا را تا آشناي هم بشويد. {گفتم ديگه.}

بهانه‌ي نوشتن اين حرف‌هايم از اينجا مي‌آيد. آخر، ما نيز هم، در خوابگاه اين رسم را داشتيم، مي‌نشستيم دور هم و هرکی مي‌گفت چي رو دوست داره و چی رو اعصابشه و دوست نداره و ... اثراتِ مفيد آن حرف‌هايمان، همين دوستي‌هاي شديد فعلي است با زهره، مليحه، شيرين، زهرا، مريم ... ووو ... الان مي‌فهميم كي چه جوري است اخلاقش، احساش، عقايدش. چي رو دوست داره،  چي رو دوست نداره. گاهي رعايت مي‌كنيم و گاهي سوءاستفاده! مثلن، الان كسي مانده كه هنوز نفهميده باشد من خوشم مي‌آيد از حرف زدن‌ با تلفن و بدم مي‌آيد از پيامك‌بازي و تك‌زنگ و ...؟ هان؟ تو رو خدا؟ خجالت نكشيد بگين؟!

شما (آقايانِ محترم غزلداستان، گندم، شب‌هاي روشن يا بانوان مهربان وصيحت، چرخ و فلك، اي كاش هميشه كفن بپوشيم، حجم سبز و جاده در دست تعمیر است) نمي‌خواين درباره‌ي خودتون بنويسين كه چي دوست دارين؟ چي دوست ندارين؟

+  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387       |