تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - ما را همان راه‌هاي كشف شده نيز بس است!

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

books12.gif

بهانه؛ به دنبال راه‌کارهای خلاقانه‌ي عرضه‌ي ادبیات در اینترنت

اوّلين بار، وقتي در آزمون استخدامي وزارت ارشاد شركت كرده بودم، چند سال قبل‌تر، آنجا بود كه فهميدم اين وزارت‌خانه‌ي محترم بر خلاف عنوان، مثبت نيست اصلن. در حياط آن مؤسسه‌‌اي كه محل برگزاري آزمون بود، طبق عادت و سنّت‌مان، با چند نفري دوست شديم كه چهارتاشان آقا بودند و يكي خانوم. همگي كارمندهاي قرارداديِ اداره‌هاي مختلف ارشاد در شهرهاي ديگر و تهران. يكي‌شان، آقايي، سن و سالي هم داشت براي خودش، با صاحب منصبي رفاقت داشت كه از سؤالاتِ آزمون باخبر بود و در نتيجه، ايشان نيز باخبر شده بودند ناگزير. ته حرف و بحث‌مان، هم براي اينكه من رقيب او محسوب نمي‌شدم و هم براي اينكه،كمي سر و گوشِ آقا مي‌جنبيد! چندتايي از سؤالات را به ما هم گفت تا ... بعد از آزمون هم، كلّي پيگير ما بود تا هر طوري كه شده كارمان را درست كند و ما هم ... نمي‌دانم. من دوست دارم آدم شريفي باشم و خوب زندگي كنم. از بازي كردن و بازي دادنِ ديگران خوشم نمي‌آيد. گيرم، حساب‌كارانه‌اش اين بود كه ... بگذريم. اين بار اوّل، ...

دوّمين بار، قرار بود آقاي ارشاد داستان‌گونه‌اي از ما را بخواند و نظر بدهد درباره‌اش. بعدِ كلّي وقت، خواند و نظرش را داد و بي هيچ اشكالي، مجوز صادر كرد براي چاپ‌اش. فقط بايد دو جمله از آن حذف مي‌شد به دليل اشاره به صادق هدايت! من نفهميدم چرا. منتها، خودم به عوض ارشاد پشيمان شده بودم ديگر. كلّن، نوشته‌ي مزخرفي بود كه الان خودم هم خنده‌ام مي‌گيرد از آن. آقاي ناشر كلّي به به چه چه كرده بود كه نه خانوم! شما اشتباه مي‌كنيد. اين شاهكار است كه شما نوشته‌اي! البته ايشان هم سر و گوشش مي‌جنبيد كمي! ما بي خيال شديم رسمن. به آبروريزي بعدي‌اش نمي‌ارزيد! چند سال بعد را تصوّر كنيد كه ما نويسنده‌ي شهره‌اي شده‌ايم با همچون اثر چرت‌گونه‌اي در كارنامه‌مان. دل‌مان نيامد اعتبار فرداي‌مان را در عنفوانِ جواني به باد بدهيم. گيرم ارشاد نمي‌فهمد چي خوب است و چي بد؟! من كه مي‌فهمم! ضمن اينكه، ما آدم شريفي هستيم و خوب زندگي مي‌كنيم و اصلن، هيچ رقمه راه ندارد كه با يكي از در دوستي‌هاي خصوصي‌تر وارد شويم. ما با همه دوستيم. مهربان حرف مي‌زنيم و احساس رفاقت مي‌كنيم. همين. بيشترش، ما از اون دخترا نيستيم!

اين دو مورد را نقل كردم هم براي تأكيد بر آن سيستم بيمار در ارشاد كه مرض لاعلاجي هم شده است انگار و هم بابت اينكه، خانوم پونه خانوم هم در افتتاحيه‌ي بحث گريزي زده بودند به وبلاگستان و اين از تن‌نويسي‌هاي زنانه و چه و چه! بيشترين مشكل سانسورجاتِ ارشاد نيز ربط دارد به همين كه مثلن ننويسين پست.ان، بنويسين سينه! اون وقت ما اگر به جاي پست.‌ان بخوانيم سينه هم شرفِ خودمان حفظ مي‌شود و هم آن پُشتِ صحنه‌ي كثيف حذف مي‌شود لابُد! منظور ديگري هم داشتم از اين دو نقل، من درباره‌ي مقررّات و قوانين ارشاد و درست و غلطش، آن روابطِ نشسته به جاي ضابطه و بازي‌هاي ديگري كه مرسوم است و نهايتش مي‌شود مافياي ادبي! چيزي نمي‌دانم. در كامنت‌دوني وبلاگِ يكي از نويسنده‌هاي دوست، گاهي خوانده‌ام اين كامنت‌هاي بي‌نام و نشان را. بيشتر براي خودم متأسف شده‌ام كه مي‌نشينم ادبياتِ چنين آدم‌هاي حقيري را مي‌خوانم و دچار توهّم مي‌شوم بعضن، كه چه انسانِ بزرگي نشسته است پُشتِ اين كلمات! پس، يك‌طورهايي خانه از پاي بست ويران است و با خلاقيّت ما هم راه كه هيچ، روزني نيز گشوده نمي‌شود مگر رنسانس رخ دهد و ...

شايان ذكر است كه من از خواندنِ نسخه‌هاي پي.دي.اف و كتاب‌هاي الكترونيكي متنفرم. ترجيح من به كتابِ كاغذي و چاپي است. با معرّفي و نقد كتاب موافقم. زياد. بيشتر كتاب‌هايي را مي‌خوانم كه پيش‌تر درباره‌شان خوانده باشم يادداشت يا پيشنهادي را. راه‌اندازي سايت جامع درباره‌ي كتاب و كتابخواني خوب است براي فرهنگ‌سازي. حالا اينكه، سايت‌هاي ادبي چقدر عُمر كوتاه و اندكي دارند ... بماند!!! فروش اينترنتي هم عالي است. حالا اينكه، اصلن بازار الكترونيكي ما در چه وضعيّتي قرار دارد و چند ناشر هستند كه سايت درست و درمان دارند ... بماند!!! براي آثار مجوز نگرفته‌ي رد شده هم مي‌شود همان كاري را كرد كه براي سنتوريِ مهرجويي اتّفاق افتاد! اصولن، در مملكتِ ما هر حركتِ خلافي مورد استقبال قرار مي‌گيرد و بعد هم، آنقدر شرافت داريم همگي كه پول اثر را واريز كنيم به حسابِ نويسنده‌ي محترم. تازه، اين امكان هست كه خودمان هم بشويم واسطه و دلالِ قضيه، اشتغال‌زايي هم دارد. مثلن، من جلوي متروي كرج مي‌ايستم و ... كلّي، در مسير تحقّق برنامه‌ي چهارم توسعه هم مؤثر واقع مي‌شويم البت!

يك‌چيزي هم بنويسم در آخر، پارسال، زمان نمايشگاه، رفته بوديم غرفه‌ي سوره‌ي مهر، چندتايي كتاب خريديم با زهره، لبخند مسيح را نداشت آن روز، اسم و رسم و آدرس ما را گرفتند كه كتاب را برايتان مي‌فرستيم. ما گفتيم پولش را بدهيم الان؟ گفتند نه! چند روز بعد، پستچي محترم كتاب را آورد جلوي خانه‌مان با بسته‌بندي و شيك و پيك! يك نامه‌اي هم بود درباره‌ي نحوه‌ي پرداخت هزينه‌ي كتاب و شماره حساب و از اين حرف‌ها، من اين حركتِ سوره‌ي مهري‌ها را دوست داشتم. تلفن هم زدم، تشكّر كردم. كتاب هزار تومان قيمت خورده بود به نظرم كه كلّي بيشتر هزينه‌ي همان پست و بسته‌بندي اش مي‌شد! خُب، مثبت است انجام چنين كارهايي براي توسعه‌ي فرهنگ كتابخواني. يا پيش فروش كتاب هم اقدام خوبي است. همان كاري كه انتشارات نیستان كرد براي طوفانِ ديگري در راه است. موافقِ اين نيستم كه كلهم يك كتاب در اينترنت منتشر شود! كه چي؟ همين‌قدر كه كتابي معرّفي شود به قدر كافي و نهايتش، يك يا دو فصل از آن در وب نيز دردسترس باشد بس است. (مثل اين صفحه و لينكاي مؤثرش درباره‌ي طوفانِ ديگري در راه است.) اصلن، چرا راه دوري برويم، با وجودِ همه‌ي حرف و حديث‌هايي كه پيش آمد درباره‌ي چرايي مورد توجّه قرار گرفتنِ اژدهاكُشانِ آقاي عليخاني، ولي به نظر من، نويسنده‌هاي ديگر نيز بايد ياد بگيرند از ايشان، (يادم هست يك‌جايي خواندم كه ايشان براي معرّفي كتاب چه كرده بودند، لينك آن را پيدا نكردم هنوز) اثر تبليغات را دست كم نگيرند در ميزانِ فروش كتاب‌هايشان. مي‌بينيد كه اژدهاكُشان هم به چاپ سوّم رسيد! بزرگ‌ترين خلاقيّت همين است كه كتاب بخوانيم. هم مؤثرتر است و هم عملي‌تر. چند درصد كتاب‌هاي چاپ شده را خوانده‌ايم كه غصّه داريم براي آن كتاب‌هاي هنوز چاپ نشده؟ براي دور زدنِ سانسور ارشاد هم يك كاري مي‌شود كرد، مثلن نويسندگان فعّال‌تر و هوشمندتر عمل كنند، رضايت بدهند به چاپ كتاب بر طبق همين موازينِ نمي‌دانم از كجا آمده‌ي ارشاد، آن بخش‌هايي را كه مي‌دانند حذف  مي‌شود و ارشاد تأييد نمي‌كند را منتشر كنند در اينترنت. اگر اينقدر ارزش پيگيري داشته باشد كتاب‌شان، خواننده دنبال مي‌كند داستان را. زياد هم خلاقيّت و نوآوري لازم ندارد! كلّي راه كشف شده وجود دارد كه كسي آنها را نرفته است هنوز. كمي همّت لازم است. همين.

ته نوشت؛ به نظر من، بيشتر بازي بزرگان است. دستِ همه‌شان توي يك كاسه است. اينكه بنشينيم و غصّه بخوريم و هي بگوييم ارشاد فلان است و بهمان، طفلك ما!!! دردي دوا نمي‌كند از كسي. مثلن، عاقبتِ يعقوب ياد‌علي! به كجا رسيد؟ من آدم ساده‌اي هستم. از دودوزه‌بازي سر درنمي‌آورم. بدبين هستم به حرفِ خيلي از همين ناشرها، نويسنده‌ها، مترجم‌ها. يك‌جاي اساسيِ كار ِ همين آقايان و بانوانِ انديشمند با دغدغه‌هاي فرهنگي‌شان مي‌لنگد و كمتر حرفه‌اي عمل مي‌كنند. گيرم آن اتحاديه‌شان هم نامه نوشته باشند براي ارشاد. كجا ارشاد تحت‌تأثير يك نامه‌ي خشك و خالي قرار مي‌گيرد؟  ما هم گيرم معرفتش را داشته باشيم، هزينه‌اش را از كجا تأمين كنيم براي انجام حركت‌هاي محيرالعقولِ فرهنگي؟ صرفِ رؤياپردازي فايده ندارد. دارد؟


|+| یکشنبه 1387/02/01 | برچسب: درباره‌ي كتاب و كتابخواني |