اینجا دشت ها
عمودی اند
نمی شود افق را دید
خورشید هر صبح
هبوط می کند
و هر شب طلوع
مردمان اینجا ایستاده می خوابند
برایم از آنجا بگوید
می ترسم بوی سیب را
فراموش کنم
راستی سار ها هنوز می خوانند؟
برایم کمی بوی نارنج پوست کنید
راستی دلم گرفته است

" تو آسمون، همیشه، از یه ارتفاعی به بعد، دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد، با ابرا جنگ نکن، فقط، اوج بگیر " *
* به يادگار مي مونه يه گوشه اي از ذهنم واسه وقتايي كه ... از يه جايي به بعد، توي زندگي، واسه سخت گيري، حوصله و دليلي وجود نداره ...
* چقدر همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد!

