پديدهي امروز كلاسمان يك عدد خرگوش نازنين بود كه متعلّق بود به مربيمان و ما كلّي بازي كرديم با آن و شاد شديم از اين جهت. چرا كه معصومه در طفوليّتمان هميشه يك خرگوشي، جانوري، چيزي داشت كه از آن نگهداري ميكرد و همبازيمان بود. امّا، ما به دليل تعدّد نفراتِ خانوادهمان در كسوت خواهر و برادر اين شناس را نداشتيم. در عوض، پدر و مادر معصومه به جاي اينكه هي بروند از بيمارستان خواهر و برادر بخرند، هي خرگوش ميخريدند كه هيجان بيشتري داشت و دردرسر كمتري! امروز ياد بچّگيمان افتاده بوديم كلّي! بيست سال خاطره! آدم فكرش را كه ميكند ميبيند خيلي زمان گذشته .. اووووووه .. كي از آن شش سالگي رسيديم به اينجاي زندگيمان ...
+ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  
|

