تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - جلسه هفتم

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

rabbit_dom_nz2_1a.gifپديده‌ي امروز كلاس‌مان يك عدد خرگوش نازنين بود كه متعلّق بود به مربي‌مان و ما كلّي بازي كرديم با آن و شاد شديم از اين جهت. چرا كه معصومه در طفوليّت‌مان هميشه يك خرگوشي، جانوري، چيزي داشت كه از آن نگهداري مي‌كرد و همبازي‌مان بود. امّا، ما به دليل تعدّد نفراتِ خانواده‌مان در كسوت خواهر و برادر اين شناس را نداشتيم. در عوض، پدر و مادر معصومه به جاي اينكه هي بروند از بيمارستان خواهر و برادر بخرند، هي خرگوش مي‌خريدند كه هيجان بيشتري داشت و دردرسر كمتري! امروز ياد بچّگي‌مان افتاده بوديم كلّي! بيست سال خاطره! آدم فكرش را كه مي‌كند مي‌بيند خيلي زمان گذشته .. اووووووه .. كي از آن شش سالگي رسيديم به اينجاي زندگي‌مان ...  

+  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387       |