تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - جمعه‌ بيست و هشتم روي صندلي لهستاني

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني

غزال زرگر اميني را نمي‌شناختم. جمعه‌ي بيست و هشتم روي صندلي لهستاني را هم نخوانده بودم. خياط باشي هم. امّا، دل‌مان خواسته بود كه برويم جلسه‌ي نقد اين داستان و ما هم مطيع اوامر حضرت دل! رفتيم. البته، داخل پرانتز بنويسم اين را كه من، از ديشب، وقتي اين حرف‌هاي غزال زرگر اميني را خواندم،كنجكاو هم شده بودم براي ديدنش. به خصوص، جايي كه دارد درباره‌ي كلاس داستان‌نويسي مي‌گويد كه؛ " براي تدريس داستان دو نفر بودند و من اصلاً نويسنده‌هاي داستان ايراني را نمي شناختم و آهسته پرسيدم مي‌شود آن آقايان را نشانم بدهيد؟ به من گفت: يكي‌شان هنوز نيامده‌اند و بعد، با انگشت آن يكي استاد را نشانم داد. مردي ميانسال بود با سبيل پُرپشت و قيافه‌اي جدي كه كمي خم شده بود و به مخاطبش بادقّت گوش مي‌داد. همان لحظه در گوش دادن و خم شدنش نوعي تواضع و تمركز را ديدم. بدون لحظه‌اي مكث گفتم همان آقا كه سبيل دارد خوب است. من ثبت نام مي‌كنم. بعد هم اوّلين داستان عمرم در كارنامه چاپ شد و كسي ديگر زورش نمي‌رسيد كه من را از روي ابرها پايين بياورد." نوع حرف‌زدنش روگفتِ*شيوه‌ي تكلّم من بود. هر چند ما طاقت نياورديم و ديگر نشد تا حضور مؤثر خودمان را نشان بدهيم به جمع. امّا، يك حُسن خوبي داشت همين رفتن‌مان، هر چند مختصر و كوتاه بود. آن حُسن اين بود كه ما غزال زرگر اميني را ديديم و اوّلين داستان كتاب را هم شنيديم. غزال زرگر اميني دوست‌داشتني بود با ملاحتي پُر از معصوميّت و چقدر هم آرام! و اصل مطلب اينكه، دست‌كم همين يك داستان كه ما شنيديم، فوق‌العاده قشنگ بود و در اين شكي نيست. آنقدر كه مي‌ارزد آدم برود كتابش را بخرد و پي باقي داستان‌هاي آن را نيز بگيرد. ادبياتِ زيبايي دارد اين خانوم. در آن شباهتش به خودمان هم ديگر ترديد ندارم. شاهدم خياط! منتها، ايشان بي‌نهايت خانوم‌اند و متين. ما نه! و همين يكي تفاوت است كه ما را از بيخ و بُن زير سؤال مي‌برد!!!


|+| دوشنبه 1387/02/09 | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي |