تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - ماجراهاي من و خياط + پراكنده‌ها

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

توي خيابون كانون ادبيات، يه بقالي هست، از جلسه‌ي نقد كه زديم بيرون، بهش گفتم دست‌كم بريم يه چيزي بخريم، بخوريم. پرسيد: مثلن چي؟ گفتم: چيپس!  قيافه‌اش رو كج و كوله كرد كه يعني من با اين وضع معده‌ام، مي‌تونم چيپس بخورم؟ نوشيدني پيشنهاد كرد. من گفتم آب پرتقال. گفتش: ولي، من شير مي‌خورم.  دلم چيپس مي‌خواست هنوز. گفت: من تخمه آفتابگردان هم دارم. رضا دادم. راه افتاديم. من هنوز از در بقالي خارج نشده، اين روپوش ني رو جدا كردم و اومدم آب پرتقال رو هورت بكشم كه ديدم شير رو گذاشت توي كيفش و گفت: اين‌طوري؟ توي خيابون نه. بريم پاركي، جايي رو پيدا كنيم، بشينيم بخوريم. توي كوچه، پس كوچه‌هاي حوالي ميدون هفت‌تير، افتاديم پي پارك. پيدا نشد. دوباره رسيده بوديم توي خيابون اصلي و آب پرتقال توي دست من ديگه داشت قُل مي‌خورد بس كه گرم شده بود؛ انگاري جوشِ جوش! گفتم: بي‌خيال! تو نمي‌خوري نخور! من خفه شدم از تشنگي. و آب‌ميوه‌ام رو هورت كشيدم بالا. بعد، توي ايستگاه مترو، چشمم كه افتاد به بوفه، گفتمش: من مي‌رم چيپس بخرم. به فروشنده گفتم: با طعم سركه. گفتش: دست‌كم ساده‌اش رو بگير.  آقاهه يه چيپس ساده گذاشت روي پيشخون. ديگه رفته بوديم نشسته بوديم روي صندلي، ما چيپس‌خوري مي‌كرديم و اون هم ميك مي‌زد به ني و شير مي‌نوشيد!!! دخل چيپس كه دراومد، رضايت داد به رو كردن تخمه‌هاي آفتابگردان. من هي منتظر بودم كه دست كرد توي كيفش، يه پاكت بسته‌بندي شده درآورد، ور مي‌رفت سرش رو باز كنه، خيال كردم تي‌تاپي، كيكي، چيزيه. سؤال كردم. گفتش: تخمه‌ست ديگه! من؛ هان؟ از اين خشكبار بسته‌بندي شده‌ي مزمز بود. حالا من هي خيال مي‌كردم  الان يه پاكتي، پلاستيكي دربياره از توي كيفش، سر بسته رو كه وا كرد، تخمه‌هاي مغز شده رو كه ديدم، همين‌طوري مونده بودم چي بگم به اين بچّه سوسول؟!! آخه، آدم تخمه كه مي‌خوره، نود درصدش واسه لذّت تق تق شكستن اونه، نه مغز جدا شده‌ي بسته‌بندي شده‌ي ....

+ پراكنده‌ها

1 . در يك اقدام آني و ضربتي، مسنجر را delete كردم و ديگر هيچ عاملي باعث نصب مجدّد آن نمي‌شود! حتّا، شما دوست عزيز

2 . پيغامي، پسغامي اگر بود، لطف كنيد ايميل بفرستيد. سخت‌تان بود كامنت خصوصي بگذاريد. اگر شماره تلفن‌ام را داريد، پيامك بفرستيد. فقط تو را به ارواح‌تان! سؤال نپرسيد. هي خبر بدهيد. مثلن، بنويسيد عروسي كرده‌ايد و خواسته‌ايد تا با اين يك پيامك، مرا هم در شادماني خود شريك كنيد. تلفن نزنيد. مگر اينكه، خيلي ضروري باشد!

3 . در راستاي شفّاف‌سازي و ابهام‌زدايي و تكذيب شايعه‌هاي منتشرشده؛ من بيست و شش ساله، شوهر ندارم!!! فعلن هم بيكارم!!! اگر شوهر و كار مناسب و مكفي سراغ داريد، التماس دعا دارم.

4 . امروز، توي همين كتاب عكاسيِ مدرسه، يك جمله‌اي را خواندم، كلّي تأثير گذاشت روي من. نوشته بود؛"بازده فنّي رضايت‌بخش هر وسيله‌اي به استفاده‌ي صحيح از آن بستگي دارد." حالا نه اينكه من هر وسيله‌اي باشم يا هر چي ... امّا، مي‌خوام به خودم بيام.

5 . ضمنن، اينكه من دارم دوباره در كنكور سراسري شركت مي‌كنم دو دليل ساده دارد؛ اوّل اينكه، بيكارم! دوّم اينكه، چندساله فوق‌ليسانس امتحان مي‌دم ولي، قبول نمي‌شم!!!

+  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387       |