تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - هفده سالگي غريب ...

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

او گفت و من به چندين نفر مردي فكر كردم كه از ورامين به قصد شمال حركت مي‌كردند و با گوني‌هاي برنج برمي‌گشتند!

او گفت و من به صد نفر مردي فكر كردم كه از ورامين عازم مشهد شدند و وقتي برمي‌گشتند فقط هفتادنفر بودند!

او گفت و من به خودم فكر كردم كه بيشتر از چند متر نمي‌توانستم پياده‌روي كنم (!)

پي.‌نوشت)؛ زور نزنيد، غُر هم! منم نفهميده‌ام چي نوشته‌ام يا دست‌كم درباره‌ي چي نوشته‌ام يا به چي فكر مي‌كرده‌ام يا كي چي گفته است به من كه ... اين چند سطر مورخ (۹/۹/۷۸) است و من به خاطر نمي‌آورم موضوع از چه قرار بوده كه رفت و آمد اين مردان به پياده‌روي‌ام ربط داشته است؟!

+  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387       |