تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - يادم تو را فراموش!

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

صبح حرف مي‌زني. كلّي هم دري وَري مي‌گويي برايم. مهّم نبود. همين كه صدايت را مي‌شنيدم و در آن لحظه‌ي هميشگي هنوز به من تعلّق داشتي كافي بود. من خوشحال بودم. ولي بعد از تلفن، به طرز عجيبي دلتنگِ تو بودم. بعدتر، دلم مي‌خواست نبودي. بعدتر، دلم كسي را مي‌خواست كه شعر مي‌دانست، تحصيلات عالي داشت، مثل تو نبود! مؤمن بود و زندگي‌اش پُر از هوس و دختر نبود! بعدتر، دلم مي‌خواست مي‌مُردي. و بعد ... دلم آشوب مي‌شود. نگرانت مي‌شوم. احساس مي‌كنم به اندازه‌ي هر چه عشق كه در دنياست، دوستت دارم. دلتنگ تو مي‌شوم و جاي خالي‌ات بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود ...

چرا؟ چه‌طور بايد تو را فراموش مي‌كردم؟ چگونه تو را دوست مي‌دارم؟


|+| پنجشنبه 1387/02/26 | برچسب: نشخوارهاي ذهني |