قصّه از اينجا شروع شد كه شبي از شبها، توكا حوصله نداشت ...
حسب الامر ِ حضرت ايشون، دربارهي همگي شما كه نه! دربارهي عدّهاي مينويسم كه ديده و شنيدهام ايشان را. عدّهاي كه جداي عالم اينجا، در واقعِ زندگي هم مابهازاي حقيقيشان را رؤيت كردهام و ميشناسمشان به لحن و چهره و زندگي كردم باهاشان؛ كم و زياد...
رسم و سنّت بازي وبلاگي بر دعوت است. آيين بازي ميگويد هر كسي كه نوشتهام دربارهاش، دعوت دارد از سوي من. اگر دوست داشتيد، بنويسيد. دوست نداشتيد هم ... خب، ننويسيد. براي من كه، سختترين فعل عالم بود اين بازي. جانم به لب رسيد تا با كلّي تقلب، يكي، دو سطر نوشتم دربارهي دوستان. حقيقتش، خاطرم جمع نيست. دوست داشتم اجابت كنم دعوت آقاي محسن فرجي خوبم را. ضمن اينكه، خبر بدهم از احوال بهتر پدرم. علي ايّ حال، نگرانيمان بابت عوارض پس از سكته است. با هر چقدر كفرگويي، هنوزم معتقدم "تحتِ كلٌ بلاء، ولاء" به قول رابيندرانات تاگور؛ خدا به انسان ميگويد/شفايت ميدهم/ از اين رو كه آسيبت ميرسانم/ دوستت دارم/ از اين رو كه مكافاتت ميكنم.
* * *

امپراتوري فراموش شده؛ مرد كوچك من است اين شازده جان!

نمايندگي مجاز؛ آقاي محمّدرضا زائري عزيزم ... بچّه كه بودم، وقت نوجوانيام، براي من همان بود كه مثلن بابالنگدراز براي جودي ابوت. ايشان يكي از مؤثرترين انسانهايي هستند كه از سرنوشتِ من عبور كردهاند و محال است كه ذهنم خالي شود از يادِ هميشه خوبش و قلبم از مهرباني زيادش ... هنوزم معتقدم از معدود نفراتي است كه ميتوان او را انساني دانست كه هميشه مراقبِ آن دلِ سبز و آسمانياش بوده است. خانهي روزنامه نگاران جوان خوشخاطرهترين اوقاتِ زندگيام بوده است به لطف و زحمت و همّت و محبّت ايشان.

از زندگي؛ خانوم دكتر شيرين احمدنيا؛ استادِ هميشه خوبِ من! پيش از اين، نوشته بودم كه؛ شايد بيشتر از هر كسي، در او ديدهام اين نوع از بزرگواري و بزرگمنشي را، كه نيازي ندارد ديگران را تحقير و يا كوچك فرض كند بس كه زنِ توانمندِ هوشمندِ پُر از محبّتِ درونِ او زنده است و همراهِ و همگامُ زندگياش. نه اينكه، تنها در خلوتِ خويش بزرگ باشد با عقايدِ روشنفكرانهي انساني و در جمع، از آن عدّه مردماني كه به قول شاعرش، در حالي كه به تو دست ميدهند، طناب دارت را هم در ذهن ميبافند! انسانِ بينظيري است در شدّتِ رفاقت و معرفت ... (+)

كوچ؛ محال است من حرف بزنم، يكي در ميان اشاره نكنم به آقاي ابراهيمي و اينكه چقدر مرد است و چقدر دوستش دارم من. وبلاگش، سوت و كور است و حوصله نميكند براي حضور جدّي در اينجا. منتها، از معدود نفراتِ انرژيكي است كه ميشناسم و براي من اين خاصيّت را دارد كه شارژم ميكند براي زندگي. زيادي شاد است و شوخطبع و خيال نكنم، كسي عصبانيّت او را ديده باشد. به شدّت صبوري ميكند در برابر ديگران و مسائل و مصائب زندگي و كار و حرفه و ... و البته من! غايت القصوايم هستند.

كوير؛ بيشترين خاطراتِ من از تاراز برميگردد به يك باكس ِ آكواريوميِ تدوين، وقتي كه او جدّي، مينشست پشت مونيتور، يك ليوان چاي و سيگار هم بود روي ميزش. من آن طرف، از پشت شيشه، تقّه ميزدم كه اجازه بدهد بروم داخل؛ بعد هي شوخي و شيطنت او بود و شليك خندههاي من و سرزنشهايش كه دختر! اينقدر بلند نخند!!! برادري عجيبي در خونِ اين پسر موج ميزند. به نظر من، تاراز انسان شگفتي است با شخصيّتي خاص و نبوغي ممتاز. اگر حرفهايش را شنيده و خندههايش را ديده بوديد، ميدانستيد شعرهايش چقدر شبيه همان حرفها و خندههاست؛ تلخ و گزنده، شيرين و اميدوار هم.
يادداشتهاي دمدست؛ گيرم، پُرغرور و خودخواه به نظر برسد ولي، اين همه از سر تكبّرش نيست. آدم خاصي است با جهانبيني ويژه و معرفتي كمنظير كه فهم و شعور خوبي دارد و البته، باهوش است؛ خيلي. هميشه رشك بُردهام به تواناييهاي بياندازهاش و قدرت شگفتش براي تأثيرگذاري.

پرواز تا ناكجاآبادها؛ اين وبلاگ، گوشههايي است از زندگي نه چندان پيچيدهي صدرا امانيِ پُر شور و شيطنت كه سِمت نوهگي ما را دارد و آنچنان ميانديشد و رفتار ميكند و مينويسد كه ذاتش آنگونه است؛ معصوم و مؤمن و متفكّر.

كوچه پشتي؛ خيال ميكردم خيلي سخت و دشوار باشد ارتباط برقرار كردن با يك روحاني كه دوستان، حتّا در وبلاگ، حاجي خطابش ميكنند. بعدتر، ثابت شد بهم اصلن اينطوري نيست. ميم. غريب خوشفكر است و روزنامهنگار و دوستي رفيق؛ بيمنّت و پُرلطف ...
انار؛ دوستيام با ساراي فعلن تاركِ وبلاگ، پُرفراز و نشيب بود و هست. هر چه بهانه نيز، كارگر نيفتاد تا ما سر خويش بگيريم، برويم سيِ خودمان و هنوزم، گرم است بازار رفاقتمان و چه بسيار نقشه كه در ذهن داريم براي در ركاب بودنهاي آينده ...

سقاخانه؛ من كه ميگويم از سري فرشتههاي خوب و كوچكِ خداست كه جا مانده روي زمين. هابيلِ به شدّت زندهاي دارد؛ مظلوم و معصوم.

خياط باشي؛ حيف اهل من بميرم، تو بميري نيستيم جفتمان وگرنه، مينوشتم كه ...

بگذاريم و بگذريم؛ واقعن، بايد بگذاريم و بگذريم؛ من و احسان. به گمانم هر دو دلگير و دلخوريم از همديگر!

كلك شبانه؛ خيال ميكردم بداخلاق باشد و جدّي. نبود. نيست. اهليّت دارد با انديشه.

غزلداستان؛ پس از آن اعتراف سابق، اينك، اعتراف ميكنم گاهي، جگرسازهترين ميشوند ايشانِ مركّب از نوش و نيش ...

تادانه؛ مُدام توي چشم هستند انگاري. كلّي ملّت پاپي ايشان شدهاند از براي حكايت ساختن دربارهشان. به نظرم، خيلي دل دارد. توي نخ خودش است و جهانِ محلّي داستانهايش. خُلقاً مردِ خوبي است كه سفارشهاي سزاواري را هديه كرده است به من در باب خواندن و نوشتن. برخلاف ظاهر، مهربان است در ذاتش.

سيناپس؛ سوّم بار ندارد. دوّم بار، درد ديدن باعث شد يكّه بخورم از اينكه توانسته بود با يكي، دو سطر داستانكِ موجز و مؤثري بنويسد. اوّل بار، از اين متحيّر بودم كه چطور توانسته اينقدر بزرگ شود با اختلاف سن كمي كه داريم؟!!! 
گندم؛ مانند خبري بود كه هي خوابش را ميديدم؛ خوشايند و خوشتيپ! آنقدر كه مصاحبت و معاشرت با او، چيزي كم ندارد از عرش را سير كردن.

نشاني او؛ خداييش، آدم چهطوري بايد جرأت كند بعدِ سمفوني رنگها كه غزلهاي عاشقانهاش به حرمتِ حضور و ناز نفسهاي او سروده شده است، حرفي بزند يا چيزي بنويسد دربارهي جاناتانِ جان؟ خيال كنم تكرار چند سطر كوتاه از كتابِ ريچارد باخ كفايت كند براي اينكه دستگيرتان بشود چقدر عظمت دارد نگاهِ زلال اين خانوم و چقدر وسيع است قلبِ مهربانش؛ "جاناتان هر چه بيشتر درس هاي مهرباني را تمرين ميكرد و هر چه بيشتر براي دانستن درونمايۀ عشق ميكوشيد شور باز گشت به زمين در او بيشتر زبانه ميكشيد. زيرا، بهرغم گذشتۀ پر از تنهايياش، جاناتان مرغ دريايي براي آموزگار شدن به جهان آمده بود و راه شكوفا نمودن عشق اين بود كه حقيقتي را كه خود ديده بود به مرغي كه تنها فرصتي براي ديدن حقيقت ميخواست بنمايند."

حسين پاكدل؛ در همان يكبار ديدنش نيز ميشد پي برد چقدر باصفا است با آن چهرهي خوبِ هميشه پُرلبخندِ مهربان.

ييلاق ذهن؛ دختري نجيب و پاك و استوار و يكدست كه من انگشت به دهان ماندهام از زيادي حيرت، بس كه مؤدب است!!!

سوء هاضمه؛ پيش از اين اعلام كرده بودم، اكنون، با تأكيد بيشتر، تكرار ميكنم كه محمّدرضا زماني هيچ نيست مگر اين همه. ما از هر نوع تبليغ مثبت دربارهي ايشان حمايت ميكنيم به شدّت.

كي فكرشو ميكرد؟؛ شخصيّت خاطره استوار است و عاشق؛ بيكينه و بدي؛ بيشكيب براي اوقات تنهايي و پُرشكيب براي تربيت عسلي ...

فلك را سقف بشكافيم؛ براي مملكتِ خرابشدهي اينجا متأسفم كه ميگذارد كيوان رخت به خارج بكشد و فرار مغزها بشود!!! محشور شدن با او، بهجت و لذّت دارد؛ زياد.
* * *
پي.نوشت ۱ )؛ ترتيب برمبناي قدمتِ آشنايي است و دوستي.
پي.نوشت ۲ )؛ تسويه حساب با خياط را موكول كردهام به وقتِ مقتضي. منتظر باشيد.
پي.نوشت ۳ )؛ بيشتر عكسها سرقتي است. حلال كنيد.

