تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - كريستف كلمب به خدمت مي رود!

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

محمد صالح علاء حرف قشنگ زياد مي زند. مثلن مي گويد: " كسي كه شعر مي خواند، در واقع شاعر است، فرقش در اين است كسي كه شعر مي گويد، مثل كريستف كلمب است كه سرزميني را كشف مي كند؛ ولي كسي كه شعر مي خواند، مثل كسي است كه به آنجا سفر مي كند. وقتي شعر حافظ، مولانا و ... را مي خوانيد، كمابيش در آن فضا قرار مي گيريد. "

تاراز انسان شگفتي است با شخصيتي خاص و نبوغي ممتاز. اگر حرف هايش را شنيده و خنده هايش را ديده  بوديد، مي دانستيد شعرهايش چقدر شبيه همان حرفها و خنده  هاست؛ تلخ و گزنده، شيرين و اميدوار هم.

اما، وقتي اين يادداشت او را خواندم كه خبر داده؛ " به اردوگاه مرگ اجباری رفته(من را می‌گویم)

برای مدتی سر به نیست ام کرده اند زیر پرچمی که  از چشم ام افتاده بود. لطفن اگر جواب ندادم سنگ نزنید به دیوارام که کوتاه است و پنجره اش پنچر شد. به تماشا نمی رود سینه خیز. به از جلو نظام  و عقب گردی خرکی. تا وقتی دیگر سرباز ام و کسانی که عمری به بخت ام لگد می زدند فرمان می دهند لگد بکوب ام تا رام تر...(ها ها) من بله قربان گوی گوی این میدان  نمی شوم. زیر پرچم به جای همۀ شما- که پایی برای رفتن ندارید- پا می کوب ام. دوسال بردگی شروع شد. 

بدرود دوستان خوب چنین می گوید تاراز کچل من رفت ام- به قول الاغ های عهد بوق- تا مردتر شوم"

 دلم گرفت بابت اين دو سال كه يكي از كريستف كلمب هاي آشنايم ديگر نيست براي كشف اقليم هاي تازۀ شعر و اينكه، ... بگذريم  

+  شنبه سوم شهریور 1386       |