تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - 13 نكته‌ از يك نيمروز گرم تابستاني

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

۱ . شايد باورتان نشود ولي، هنوزم حكايت ما وقتِ رفتن به تهران، همان است كه بود! چنان دچار شوق و ذوق مي‌شوم مه انگاري، شهرنديده‌اي هستم كه بار اوّلِ آمدنش هست به پايتخت پُرآوازه‌اي همچون تهران. القصه، همه‌ي شبِ ديشبِ ما به بيداري گذشت و نوعي دلواپسيِ پُراشتياق! 

۲ . صبح، ساعت هفت نشده، بي آب و ‌نان و ناشتا، افتاديم به راه خيابان. مزيّت امروز به بي‌قراري در عينِ قرارش بود. خبرِ ورودم به تهران را  به سارا و ناهيد مخابره كرده بودم از قبل. خياط و زهره نيز بي‌خبر نبودند. يك برنامه‌ي فشرده‌ي ذهني چيده بودم در ذهنم البته بدون ساعت مشخص! تا بشود به ترتيب، نائل به ديدار دوستان شد.

۳ . در اين ميان، ما با خود انديشه كرديم، بهتر اين است كه سر راهِ رفتن به انقلاب، همين ابتداي صبح، يه تُكِ پا برويم دانشگاه شريف، كادوي تولّد شيرين جان را تقديم كنيم تا در درياي شرم و خجلت‌زدگي غرق نشده‌ايم بابت تأخير و تقصيرمان.

۴ . جلوي در ورودي دانشگاه شريف، خيل جمعيّت نسوان بست نشسته‌اند با قرآن و مفاتيح و تسبيح و ... انگاري كه دخيل شده باشند همگي به آن نرده‌هاي سبزرنگ. اوّل ملتفت نشديم ولي، چندي بعد دوزاري‌مان افتاد كه روز كنكور گروه علوم انساني است امروز! و مادرانِ بنده‌ خداي دلسوز نشسته‌اند پاي طلب براي آرام و توفيق بچه‌هاي دواطلب‌شان! خوب است مردمِ كرج به اين شدّت دين‌دار نيستند يا اينكه دين‌داري‌شان را خرجِ كنكور نمي‌كنند. وگرنه، اگر من روز پنج‌شنبه‌اي با چنين صحنه‌ي مضحكي مواجه مي‌شدم در حوزه‌ي برگزاري آزمون ... خدا رحم كرد به حضرت عبّاس!

۵ . صحنه‌اي بود؛ مادري با يك عدد صندلي تاشو، فلاسك چاي و بساطش، يك جلد مفاتيح از اين عظمت‌هايي كه آدم مي‌خرد براي دكور كتابخانه تا بگذارد كنار قرآن، با تسبيح و ...  يا صحنه‌اي كه يكي مادرِ مصداقِ تبرّج، نشسته بود به قرآن‌خواني! ... جان مي‌داد آدم يك‌سري عكس مستندِ اجتماعي بگيرد در راستاي فرا‌شناختي كنكور سراسري!

۶ . كنكور لعنتي باعث شده بود همان عبور و مرورِ پيش از اين دشوار به دانشگاهِ شريف ديگر بشود داستانِ گذشتن از پل صراط. هر چقدر شيرين و همكاران‌اش، تلفن زدند به اين برادران و خواهرانِ مستقر در اتاقك نگهباني، اجازه‌ي ورود داده نشد كه نشد! همه‌ي كارهاي غيرِ مربوط به ارباب رجوع و دانشجويانِ دانشگاه را موكول كرده بودند به ساعت بعد از يك كه كنكور تمام مي‌شود. حالا ما هي شده بوديم تلاش تا به آقايان ثابت كنيم نه ارباب‌رجوع هستيم و نه دانشجو! ما يكي از دوستانِ شيرين هستيم كه كارمان هم به شدّت شخصي است. بعدتر، ما ديديم شيرين و همكاران‌اش به زحمت افتادند، قيدش را زديم، گفتيم هديه‌ي تولّد را بسپاريم به همين نگهباني، ملاقات با شيرين بماند براي بعد.

۷ . ما به آقاي نگهبانِ عزيز گفتيم اين بسته بماند نزد شما، شيرين مي‌آيد تحويل مي‌گيرد. برگشت به ما گفت: خب، برو تو! مگز نمي‌خواهي بروي داخل؟ ما را مي‌گويي:  عرض كرديم حضرت آقا، يك ساعت است ما هي به شما مي‌گوييم اذن دخول بدهيد، شما مي‌گويي راه ندارد اصلاً! آقاي نگهبان عزيز ادامه مي‌دهند: ببين! من بهت گفتم برو! خودت نمي‌خواهي بروي. خودت دوست نداري بروي پيش شيرين، پس نگو ما اجازه نداديم! ما را مي‌گويي:  ادامه دادم: پس من اين همه آمده‌ام براي چي؟ خب، دوست دارم ببينم شيرين را. بعدش، لبخندي زدند آقاي نگهبان عزيز، دستور دادند ما داخل شويم. ما را مي‌گويي:

۸ .  ساعت ۹ صبح است حالا. ما در يك اداره‌ي فلان! هستيم درحالي كه كلّي سفارش كرده‌اند بهمان سنگين باشيم و متين، محجبه و مظلوم. خانوم مسئول و آقاي مديركل تشريف ندارند. گويا در همايشي حضور بهم رسانده‌اند. از ما مي‌خواهند يا برويم يك دوري بزنيم و ساعت يك به بعد برگرديم يا همان‌جا منتظر بنشينيم! ما همان‌جا منتظر مي‌نشينيم تا خداي‌نكرده قصدِ پيچاندنِ ما به مخيّله‌ي ايشان نرسد! مشغول مي‌شويم به خواندنِ كتابي كه همراه داريم.

۹ . ساعت يك‌ظهر است حالا. من هي با خودم مي‌گويم هزار رحمت به آن پنج ساعتِ كنكور! در اين مدّت، چادر به سر با رفتاري متين و سنگين، كتابِ به زعمِ من نادوست‌داشتنيِ " بريم خوش گذروني" را مي‌خواندم از سرناچاري! رسماً زخم‌بستر شدم اصلاً! همايشي كه قرار بود ساعت يازده و پانزده دقيقه تمام شود، دو ساعتِ بعدتر به پايان رسيد و تا مسئولان و مديران مستقر بشوند در محل خدمت ... ما كمي مانده بود از زور كلافگي و گرسنگي هلاك بشويم در آنجا.

۱۰ . البته، نتيجه‌ي اين انتظارِ دردناكِ فوق‌الذكر مثبت ارزيابي مي‌شود. اگر خدا بخواهد. هرچند كه شدّت خستگي و گرسنگي و خواب‌آلودگي باعث شد قرارمان با هيچ‌كدام از دوستان برقرار نشود و عينهو جنازه - دور از جان- راهي شهر و ديار خود شديم در نهايت ...

۱۱ .  بنا بر اين بود كه مقاومت كنم، خيلي هم اگر فشار آمد بهم، بروم دلي از عزاي خوردن دربياورم بلكه پولي كه خرج مي‌كنم گوشت بشود به تن‌ام! بس است هي معرفت و شناخت! ولي، آدم معتادِ كتابي كه گذرش به انقلاب بيفتد! مگر صبر و طاقت تواند آرَد؟ دست‌آخر، خودم را راضي كردم تا به همان "فرار از مدرسه" قناعت كنم و دست بردارم از زيادي ولخرجي در اين اوضاعِ نابسامانِ مادي!

۱۲ . هر چقدر من وبلاگ‌بازم، آناهيتا اس‌ام‌اس‌باز!  در اين مدّت، ما خيلي غر زده‌ايم به جان‌ِ آناهيتا به خاطر پيامك‌هاي مكرري كه مي‌فرستد! ولي، يك امروز را خوش‌موقع به داد ما رسيد! خيال كنيد آدم يك دختر تنهاي خسته‌ي گرسنه‌ باشد و در ازدحامِ جمعيّتِ حاضر در اتوبوس‌هاي BRT، يكي پيامك بفرستد و تو برايش تشريح كني اوضاع را و او دل بدهد به آدم و آخي و طفلكي و حيوونكي بگويد بهت و تو هي احساس خوبي داشته باشي! مرسي آناهيتاي عزيز 

13 . البت، محبّت بي‌اندازه‌ي سارا جان نيز ما را كلّي بيشتر شرمنده كرد. بدين وسيله، سارا خيلي مرسي.

+  شنبه هشتم تیر 1387       |