امروز، خيلي زياد، يادِ همۀ دوستانِ وبلاگي ام افتاده بودم كه پيش از اين، هميشه اشتياق داشتم براي خواندن يادداشت هايشان و باخبري از احوالاتشان و اينك، دفعات عبور و مرورم به آن حوالي، كم و كمتر مي شود مُدام.
آن وبلاگِ سابق، آن دوستانِ پيشين، آن زندگي را دوست داشتم اما، اين اواخر همه چيز به طرز عجيبي حزن آور شده بود. آنقدر كه احساس مي كردم، دست هايي پنهاني، آن سهم اندك مرا براي خلوت كردن با خودم از من گرفته اند.
اينجا را بيشتر دوست دارم الان. حدودِ آنجا را ندارد. بيشتر خودم هستم. مي توانم غمگين بشوم. افسرده. گريه كنم. عاشق بشوم. بدم بيايد. دوست داشته باشم. متنفر بشوم. بخندم. چت كنم. كتاب بخوانم ... و ... آنجا اما يك طوري شده بود كه من نمي توانستم همۀ خودم باشم. فقط مي بايست خوب و خوشحال و مثبت مي بودم و ديگران را دوست مي داشتم.
صبح. با سميرا. حرف و حديث و درد و دل داشتيم. چقدر دلم تنگ شده بود واسه آن روزهايمان. دو سال قبل تر. آن پياده روي هايمان از امانيه تا ميدان ونك و غيبت كردن و خاله زنك بازي. "مي بيني هنوز هم دلت همين را مي خواهد كه بروي بيرون. حرف بزني. شيطنت كني. بخندي و ... " به خودم مي گويم اين حرف ها را و سرشار مي شوم از لذتِ يادآوري همۀ روزهايي كه در آن شركت گذشت و خوش گذشت. زياد.
از تابستان قبل تا اين روزها، سميرا حضور كمي داشته در زندگي من. منتها عجيب است كه با او دربارۀ موضوعاتي حرف مي زنم كه با زهره و مليحه هم.
پُرحرف هستم. فقط نمي دانم چرا با بچه هاي كلاس زبان حرف نمي زنم اصلن. سلام و عليك و همين. كمتر مي دانند چند سال دارم. درسِ چي خوانده ام. خانه مان كجاست و يا ... اما، سر كلاس، استاد دربارۀ صفت هاي شخصيتي مي پرسيد كه يعني كدام يك از بچه هاي كلاس مثلن مهربان است، صبور، دوست داشتني و ... و به نوبت نظر مي داديم دربارۀ ساير دوستان. تقريباً مطمئن بودم كه هيچ كس دربارۀ من چيزي نخواهد گفت اما، شگفت زده شدم وقتي بچه هاي كلاس صفت unusual & interesting رو به من نسبت دادن!!!
شب، زهرا تلفن مي زند. با هم حرف مي زنيم. انگاري آن مقاومتم نسبت به ارتباط با بچه هاي دانشكده شكسته شده است. نه! اصلن، حرفِ اين حديث نيست! خودم خوب مي دانم چه مرضي افتاده بود به جانِ من! اين جور وقت ها، فقط خانوم دانشپور است كه حتا از پشت تلفن مي فهمد چرا قيافۀ من كج شده و درمانِ دردم چيست؟!
من خوبم. خيلي.

