۱ الف) مسنجر را ديليت مي كنم. بيشتر مايۀ سوءتفاهم است. حسابش را كه كني در رابطۀ چهره به چهره هم پدر آدم درمي آيد! چه برسد به اين چتِ بي پدر و مادر كه تو اگر از خنده، ريسه هم بروي صدايت در نمي آيد! و كلمات ادا نمي شوند. آهنگ ندارند. لحن و لهجۀ آدم را مشخص نمي كند و اين حروف فينگليش جانِ حرفها را مي گيرد و ....
بعدش) خب، اگر اين حرف هاي آخر پيش نمي آمد الان دربارۀ شادي مي نوشتم ولي، ... يك وقتي چشم باز مي كني مي بيني نفهميده اي اما، خرد خرد دلِ كسي را شكسته اي ... نفهميده اي اما، خرد خرد دلت شكسته است!!! ... خودم را مي گويم ... خودت را...
دويّم) (اين دويّم نوشتن مرا يادِ كسي مي اندازد كه نبايد يادش بيفتم!) اصلن قاعده اش اين است انگار كه وقتي داري فكر مي كني همه چيز رو به راه شده است يكهو گند زده مي شود به آن همه چيز!
۱ ب) كم كم دارم فكر مي كنم اينكه مي گويند دل به دل راه دارد! احمقانه ترين تلقيِ من است دربارۀ احساسات خودم ... ديگران ... به همديگر راه پيدا نمي كنيم حتا از هزار راه نزديك هم. اين فاصله مُدام هست. زياد.
آخرش) شايد كاري كردم ... شايد هم نه! اما دربارۀ پاره اي از موارد مطمئن هستم!!!
بعدش) خب، دوباره نصب كردم مسنجر رو ...

