
" نمى دانم... يك معشوق خيالى هست كه همانى هست كه دلت مى خواهد. هر وقت دلت مى خواهد با او قهر كنى، هر وقت مى خواهى آشتى كنى، نازش را بكشى. يك معشوق خصوصى كه هيچ مزاحمتى براى آدمى ندارد. جسم نيست و نيازمندى هاى يك آدم واقعى را ندارد. با هم هيچ اختلاف عقيده اى نداريم، بحث سياسى نمى كنيم، هميشه دم دست است، مرا نمى گذارد و برود. وقتى نمى خواهمش نيست و وقتى مى خواهمش هست...
اين كه مى گوييد معشوق تان نيست، كنيزتان است!
آره... شما درست مى گوييد... اما بگذاريد من هم متقابلاً بگويم كه كلفت او هستم.
كلفت؟!
بله، چون نوكر فقط روزها در اختيار ارباب است ولى كلفت روز و شب متعلق به اوست. " *
+ شنبه سیزدهم مرداد 1386  
|

