تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - عود خودشيفتگي

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

بعد از ظهر، حدود ساعت چهار، با سارا رفتيم شركت آقاي ابراهيمي. من اين شركت و آدم هايش را و به خصوص ايشون رو خيلي دوست دارم. يه وقتي پاتوق من بود اونجا. بهم خوش مي گذشت. زياد. مثلن براي كار مي رفتم اونجا ولي بهش مي گفتم پارك بس كه همه چيز خوب بود و صميمي بود و دوست داشتني! تازه جذابيت عالم تلويزيون و فيلم و دوبله و اين حرف ها رو اضافه كنين به اين همه كه ديگه ... آره ديگه! نمي دونم چرا ولي الان كه فكرش رو مي كنم مي بينم چقدر دوست دارم هي زمزمه كنم زير لب؛ " تقديرهاي الهي چون قطرات باران از آسمان به سوي انسان ها فرود مي آيد، و بهرۀ هر كسي، كم يا زياد به او مي رسد. " گاهي خودشيفتگي ام عود مي كند!!! دست كم هر بدي و اشكال و عيب و نقصي داشته باشم بلد نيستم بد باشم. بلد نيستم موذي بشوم. بلد نيستم زرنگ بازي در بياورم. بلد نيستم ... خودم را دوست دارم. زياد. اين حرف ها همش ربط داره بهم. خودم مي فهمم!!! 

+  شنبه هفدهم شهریور 1386       |