تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - دلِ من ... دلِ ديوونۀ من ... + مقاديري حرف هاي ديگر!

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 - امشب اصرار عجيبي دارم براي نوشتن. تازگي ضعيف شده ام؛ روحي، جسمي؛ احساس اضطراب. حالت تهوع. گيجي. غم. پريشاني. بي خوابي. بلاتكليفي... مرا كلافه كرده اند!!! دلم عاشقي مي خواهد و تعهد و دلبستگي. عاشق و متعهد و دلبسته نمي شوم انگار يا شده ام و خبر ندارم خودم؟!!!  ستاره    مي شمرم به جاي گوسفندهاي هميشه ام... بايد قوي تر باشم. خيلي.

 - با خودم فكر كردم ديگه كتاب نخرم تا ارديبهشت ماه و نمايشگاه كتاب و تا اون وقت با همين كتاب هايي كه دارم سَر كنم! اين تصميم رو بعد از اين گرفتم كه ۳۰ هزار تومان پول دادم بابت خريدن ۳ جلد كتاب!!! و ديدم آهي در بساطم نمانده است ديگر!!!

- قراره آموزشگاه زباني كه مي روم تبديل بشود به بزرگترين فرهنگسراي نمي دانم چندمنظوره در ايران!!! تازه نمايندگي نمي دانم كدام دانشگاه خارجي را هم گرفته است و كلي در و ديوارها را صورتي و نارنجي كرده اند و اين ساختمان مجاور هم به ساختمان فعلي اضافه شده و كافي نت و فروشگاه و ... هم. كلي شيك و پيك شده است اينجا! منتها قرار شده است بابت اين تسهيلات و افتخارات!!! ۷۰۰۰ تومانِ ناقابل به مبلغ شهريه ما اضافه شود!!!

+  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386       |