تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - يه دلم مي گه ... يه دلم ...

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

اين روزها، اين شب هايي كه مي گذرد، زياد فكر مي كنم به حكمتِ زندگي ام و از اين فهمِ كوچكِ خودم خسته مي شوم! هي زمزمه مي كنم زير لب؛ " تقديرهاي الهي چون قطرات باران از آسمان به سوي انسان ها فرود مي‌آيد، و بهرۀ هر كسي، كم يا زياد به او مي رسد." * و دلم براي خواندنِ سورۀ كهف، براي موساي پيامبر، براي آن ماهي گريز، براي آرزوهاي ساده ام تنگ مي شود و با همۀ  اين يادهاي دل انگيز هنوز مي خواهم از تو فرار كنم. همين فردا اصلن، چمدانم را بسته، سرم را بيندازم پايين، راستِ خودم را بگيرم و بروم. بروم يك جايي، جاي دوري، وقتي نفس مي كشم ديگر عطر تو در هوا نباشد... فراموشت كنم به سادگي. به راحتي. مثل آب خوردن! و شايد ساده تر. راحت تر. مگر مي شود اما، نمي شود! تو دوباره مي آيي. ناز و نوازش مي ريزي. در آغوش مي‌گيري مرا و خودت مي داني " چه سخت تشنۀ جامِ محبتت" هستم. پايِ رفتن نمي ماند برايم. دلِ ماندن هم ندارم اما، مگر تو ... تو ... تو ... 

 

* :: نهج البلاغه. خطبۀ ۲۳ ::

 

 


|+| چهارشنبه 1386/06/21 | برچسب: دلِ دلدادگي |