<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> چهار ستاره مانده به صبح </title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/</link>
<description>مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 May 2008 19:08:43 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خاطره‌اي دل‌انگيز</title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-646.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/aavfjl.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شما حواس‌تون نبود هيچ‌كدوم. ولي همين امروز صبح، توي پارك ملّت، يه كشف مهّم حاصل شد و ما بالاخره ملتفت شديم وقتي &lt;A href=&quot;http://delaaviztarin.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اين خانوم&lt;/A&gt; درباره‌ي &lt;A href=&quot;http://delaaviztarin.blogfa.com/post-83.aspx&quot; target=_blank&gt;عسلي &lt;/A&gt;وروجك حرف مي‌زنه و مي‌نويسه دقيقاً و تحقيقاً يعني كي!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي.‌نوشت )؛ &lt;A href=&quot;http://www.dellgir.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خياط&lt;/A&gt; جان هم كه طبق معمول دوباره ما را شرمنده كردند با &lt;A href=&quot;http://i27.tinypic.com/nwltnq.jpg&quot; target=_blank&gt;تخمه سوسولي&lt;/A&gt;!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 19:08:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=646</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-646.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تست خودشناسي</title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-645.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوست داريد بدونين &lt;A href=&quot;http://www.rahezendegi.com/test.asp?TID=2397&quot; target=_blank&gt;نيمکره‌ي راست مغز شما فعّال‌تره يا نيمکره‌ي چپ؟ &lt;/A&gt;مي‌پرسيد چه‌طوري؟ خيلي ساده‌ست. كليك كنيد &lt;A href=&quot;http://www.rahezendegi.com/test.asp?TID=2397&quot; target=_blank&gt;اينجا&lt;/A&gt;. تست مربوطه رو انجام بدين و نتيجه رو ببينين. نمره‌ي من شد ۳۳ و تفسيرش مي‌شد اين؛ &quot; امتياز شما نمايانگر آن‌ است‌ كه‌ شما از تعادلي‌متناسب‌ بين‌ دو نيمكره‌ چپ‌ و راست‌ مغزتان‌ برخورداريد. به‌ عبارت‌ ديگر، هيچ‌ نيمكره‌اي‌ برديگري‌ غلبه‌ و سلطه‌ ندارد.&lt;BR&gt;    اگرچه‌، ممكن‌ است‌ اين‌ حالت‌ يك‌ مزيّت‌ چشمگير به‌ حساب‌ بيايد، ولي‌ دال‌ بر آسودگي‌ خاطر نيست‌. مشكل‌ در رابطه‌ با اين‌ افراد، اين‌ است‌ كه‌ شما بيشتر از يك‌ شخص‌ راست‌ مغز يا چپ‌ مغز، از كشمكش‌ها و تضادهاي‌ دروني‌ رنج‌ مي‌بريد.&lt;BR&gt;    گاهي‌ اوقات‌، اين‌ كشمكش‌ها و تضادها بين‌ نحوه‌ي ‌احساس‌ و نحوه‌ي‌ تفكر شما خواهد بود و همچنين‌ در مواجهه‌ با مشكلات‌ و تعبير و تفسير اطلاعات‌ با موانعي‌ روبرو مي‌شويد. گاهي‌، جزيياتي‌ كه‌ براي ‌نيمكره‌ي‌ راست‌ مغز، مهم‌ هستند، به‌ واسطه‌‌ي نيمكره‌ي ‌چپ‌ ناديده‌ گرفته‌ مي‌شوند و بالعكس‌. و همين‌ مي‌تواند يك‌ مانع‌ و سد راه‌ در جهت‌ مرحله‌ مؤثر يادگيري‌ يا به‌ پايان‌ رساندن‌ كارها باشد.&lt;BR&gt;    از جنبه‌ي‌ مثبت‌، نقطه‌ي‌ قوت‌ اين‌ اشخاص‌ در اين ‌است‌ كه‌ آنها در هنگام‌ حل‌ يك‌ مشكل‌ مي‌توانند همزمان‌ و توأماً تصوير اصلي‌ و بزرگ‌ و جزييات‌ ضروري‌ را ادراك‌ كنند. هم‌ چنين‌، از مهارت‌هاي‌ كلامي ‌مؤثري‌ در جهت‌ ترجمه‌ و تعبير مسايل‌ شهودي ‌برخوردارند، طوري‌ كه‌ ديگران‌ مي‌توانند آن‌ را به‌راحتي‌ درك‌ كنند و در عين‌ حال‌ قادريد نقطه‌ نظرات ‌برتر را تشخيص‌ دهيد.&lt;BR&gt;    يكي‌ از مزاياي‌ اين‌ افراد در اين‌ است‌ كه‌ آنها از توانايي‌ طبيعي‌ انعطاف‌ بالاي‌ ذهني‌ و فكري‌ برخوردارند و از اين‌ رو مي‌توانند به‌ راحتي‌ در مواجهه ‌با مشكلات‌ چند بعدي‌ به‌ حل‌ آن‌ بپردازند.&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 00:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=645</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-645.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يادم تو را فراموش!</title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-644.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح حرف مي‌زني. كلّي هم دري وَري مي‌گويي برايم. مهّم نبود. همين كه صدايت را مي‌شنيدم و در آن لحظه‌ي هميشگي هنوز به من تعلّق داشتي كافي بود. من خوشحال بودم. ولي بعد از تلفن، به طرز عجيبي دلتنگِ تو بودم. بعدتر، دلم مي‌خواست نبودي. بعدتر، دلم كسي را مي‌خواست كه شعر مي‌دانست، تحصيلات عالي داشت، مثل تو نبود! مؤمن بود و زندگي‌اش پُر از هوس و دختر نبود! بعدتر، دلم مي‌خواست مي‌مُردي. و بعد ... دلم آشوب مي‌شود. نگرانت مي‌شوم. احساس مي‌كنم به اندازه‌ي هر چه عشق كه در دنياست، دوستت دارم. دلتنگ تو مي‌شوم و جاي خالي‌ات بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا؟ چه‌طور بايد تو را فراموش مي‌كردم؟ چگونه تو را دوست مي‌دارم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 23:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=644</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-644.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر &quot;جا&quot; داشته باشيم و اگر &quot;پول&quot; هم!</title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-643.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iconbazaar.com/document/books05.gif&quot; align=right border=0&gt; از همان وقتي كه &lt;A href=&quot;http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;علف هرزه‌&lt;/A&gt;‌ي عزيز &lt;A href=&quot;http://www.alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-388.aspx&quot; target=_blank&gt;لينك دادند &lt;/A&gt;به &lt;A href=&quot;http://kargozaaran.com/ShowNews.php?9060&quot; target=_blank&gt;مطلبي &lt;/A&gt;كه سروش صحّت نوشته بود درباره‌ي نمايشگاه كتاب، ما پي زير و رو كردنِ انبار كاغذ‌پاره‌هايمان برآمديم بلكه آن بريده‌ي روزنامه‌ي مرحوم شرق را پيدا كنيم كه يادداشتي بود از همين آقاي صحّت در باب نمايشگاه كتاب مورخ ِ بيشتر از سه سال قبل. امشب، توفيق يارمان شد و در نهايت، جُستيم آن بريده‌ي روزنامه را. تايپ فرموديمش تا بخوانيدش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;* * *&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/5d4c9c.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;STRONG&gt;سروش صحّت&lt;/STRONG&gt;:&lt;/FONT&gt; &quot;همه‌ي اين كتاب‌ها را خوانده‌اي؟&quot; اينقدر در پاسخ به اين سؤال با سر پايين انداخته از شرم و خجالت اعتراف كرده‌ام كه حتّي يك‌چهارم كتاب‌هايي را هم كه در قفسه‌ها چيده‌ام، نخوانده‌ام كه چند سال پيش نزديك بود دچار اشتباه بزرگي شوم و خودم را از لذّت بزرگ كتاب خريدن محروم و به لذّت خواندن محكوم كنم. امّا، خواندن مقاله‌اي از &quot;امبرتو اكو&quot;* به موقع جلوي اين اشتباه را گرفت. اكو در مقاله‌اش گفته بود كه نه تنها بخش عمده‌اي از كتاب‌هاي كتابخانه‌اش را نخوانده است، بلكه از بعضي از كتاب‌هاي نخوانده‌اش چند نسخه دارد، يك نسخه‌ي چپ اوّل، يكي با جلد گالينگور، يكي در قطع جيبي  و ... شايد در نگاه اوّل اين كار ديوانگي به نظر بيايد، ولي اين نگاه اوّل اهميّتي ندارد. همه‌ي ما ديوانه‌بازي را دوست داريم. اگر &quot;جا&quot; داشته باشيم و اگر &quot;پول&quot; داشته باشيم، و اگر از ديدن كتاب كه دوستش داريم در كتابخانه كيف مي‌كنيم، چه اشكالي دارد كه نسخ متفاوتي از آن جلوي چشم‌مان باشد تا هر  بار كه نگاه ما به جمال عطف يا جلد كتاب مي‌افتد خوشحال شويم؟ ديدن كتاب‌هايي كه خوانده‌ايم خاطره‌ي خوش خواندن را زنده مي‌كند و ديدن كتاب‌هاي نخوانده حسي مبارزه‌جويانه و اميدوارانه را ... &quot;بالاخره مي‌خوانمت.&quot; كتاب خواندن يك لذّت است و كتاب خريدن لذّتي ديگر. نمايشگاه محل عيش و عشرت با دوّمي است. پول‌ها را جمع كنيد، كتاب‌ها را بخريد، وزن كتاب‌ها را حس كنيد، بعد كه به خانه رسيديد كتاب‌ها را روي هم بچينيد، لم بدهيد و در حالي كه آرام آرام چاي مي‌خوريد يكي يكي كتاب‌ها را ورانداز كنيد. اگر حوصله داشتيد مي‌توانيد همانجا خواندن يكي را شروع كنيد و اگر نداشتيد نگران نباشيد، از اين به بعد خيال‌تان راحت باشد كه هر وقت حوصله داشتيد همه‌چيز مهيّاست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* &lt;A href=&quot;http://www.ketabnews.com/detail-196-fa-3.html&quot; target=_blank&gt;امبرتو اكو در كتاب نيوز &lt;/A&gt;+ لينك‌هاي مرتبط و &lt;A href=&quot;http://tehranemrooz.ir/v2/Default_view.asp?NewsId=41785&quot; target=_blank&gt;نگاهي به زندگي و آثار امبرتو اكو&lt;/A&gt; (روزنامه‌ي تهران امروز)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=643</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-643.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخاب من زندگي است ... </title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-642.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زندگي ِ رامين ِ عاشق ِ خانواده‌دوستِ ثروتمندِ مهندس ِ همه‌چي تمام افتاده دستِ كارگزار مرگ و همه‌ي فيلم هي به در و ديوار زدنِ رامين است براي زندگي. كارگزار مرگ به قدر بيست و چهار ساعت مهلت داده است به او تا يكي را بيابد واسه پيش‌مرگي، كسي كه حاضر باشد جان بدهد براي خاطرش ...  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aftab.ir/news/2008/apr/21/c5c1208771293_art_culture_media.php&quot; target=_blank&gt;به جا مانده&lt;/A&gt;‌ كلّي مشتاق كرده است مرا به زندگي ... يك دلِ سير زندگي كردن ... هي يادِ فرشته‌ي مرگ كردن و هي عشق‌بازي با خيالِ كسي كه مي‌ميرم براش ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=642</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-642.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محض اطلاع همشهريان عزيز</title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-641.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;قابل توجّه كتاب‌خر و كتاب‌خوان‌هاي* مقيم كرج! كتابفروشي اوستا هنوزم تخفيف مي‌ده بابت كتاباش. اگه از نمايشگاه كتاب جاموندين و نرفتين، خب بسم‌الله. كجا؟ ميدون امام خميني (همون ميدون كرج). خيابون بهشتي (همون قزوين). ته پاساژ كمالي. دست راست. ما هيچ صنمي نداريم با اينجا مگر اينكه، كتاب‌بخرش هستيم و امروزم &lt;A href=&quot;http://www.adinebook.com/gp/product/9648564116/ref=sr_1_1000_1/897-3823528-7283536&quot; target=_blank&gt;يكي&lt;/A&gt; از كتاباي پيشنهادي &lt;A href=&quot;http://faraji51.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آقا&lt;/A&gt; رو ابتياع فرموديم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* سرقتي از &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;اينجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 08:23:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=641</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-641.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براي سين مثل ...  </title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-640.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;نامه‌ي دوّم&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانوم جان! سلام. نوشته‌اي ديگر كامنت نمي‌گذاري. ولي من، بعدِ آن لبخند كه قبلش نوشته‌اي &quot;و نه دختر چهارده ساله&quot; يك حس خوبِ عجيبي پيدا كرده‌ام بهت. يك‌حسي كه از همان وقت‌هاي دلتنگي مي‌آيد. از همان ساعت‌هايي كه آدم عصباني است ولي، نمي‌داند از كي؟ چي؟ چرا؟ بعد آدم مي‌نشيند به مرور گذشته‌اش، مي‌بيند هنوز يك زخمي، يك دردي، يك فقداني و ... هست كه مي‌سوزد، تير مي‌كشد، آزار مي‌دهد ... من كه مي‌گويم هيچ فرقي نمي‌كند يك دختر چهارده ساله و منِ بيست و چند ساله و شماي سي و چند ساله، پاي حرف و حديث همديگر كه بنشينيم، ناغافل مي‌بينيم چقدر لحظاتِ پُر از مرارت و محنتِ زندگي‌مان تكراري است. همگي از جهنّم يكساني گذشته‌ايم. مي‌گذريم. دور از انتظار ِ بهشتي ولو كوچك. خدا شاهد است اولويتِ من به جنس خودمان است هميشه. ولي، از حق هم نبايد گذشت. شيفتگي خوب است. عمومِ مرد جماعت مبتلا هستند بهش. من مي‌گويم ماي زن هم بايد دچار شويم تا قدر خودمان را بيشتر بدانيم. گيرم، همان نويسنده‌ي براي من هم محبوب، شگفت‌ترين باشد. اعجوبگي او از ارتفاع ِ بودنِ شما كم نمي‌كند كه. فقط يكي نقص در او هويدا مي‌شود كه مثلن، شايد اشتباه كرده باشد درباره‌ي شما و آنِ يكي خانوم مخاطب‌اش. بحث بخشش و نبخشش هم نيست عزيز. من كي باشم آخه؟! منظورم فقط همين بود كه يكهو طوري نشود كه اگر آن آقا اشتباه كرده، ما هم پاي‌مان را بگذاريم جاي پاي او. شخصيّت حرمت دارد، انسانيّت هم. منتها، همان‌طوري كه گفتم اولويت با خودمان است. ما هم خودخواهي‌هاي خودمان را داريم بانو جان. فراموش‌تان نمي‌كنم. خوشحال‌ مي‌شوم بخوانم‌تان. منّت مي‌گذاريد به ما بابت خواندنِ اينجا هم. ما هم سلامت و سعادت شما را آرزو مي‌كنيم از ته دل با دستي به دوستي ...   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;+ &lt;A href=&quot;http://fourstar.blogfa.com/post-638.aspx&quot; target=_blank&gt;نامه‌ي اوّل ...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 19:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=640</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-640.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا ببوس</title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-639.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حكايتِ امشبِ من، حكايتِ آن كسي است كه دارد با دُمش، گردو‌&lt;STRONG&gt;ها&lt;/STRONG&gt; مي‌شكند! &lt;A href=&quot;http://fourstar.blogfa.com/post-473.aspx&quot; target=_blank&gt;&quot;&lt;FONT color=#000000&gt;من نمي‌خواهم ساعت‌ها با تو حرف بزنم، نمي‌خواهم براي سؤالاتم جواب قاطع بگويي و راه را براي بوسيدن سد بكني&lt;/FONT&gt;.&quot;*&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.h-farhangi.blogfa.com/cat-5.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;خاطرات عاشقانۀ يك گدا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt;، ص ۵۲&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 18:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=639</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-639.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براي سين مثل ... </title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-638.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خانوم جان! شما كه اينجا را مي‌خواني و درباره‌ي آن آقاي به سليقه‌ي من بسيار دوست‌داشتني و ستودني كامنتِ خصوصي مي‌گذاري و راه و نشان نمي‌گذاري بلكه ما هم حرف خودمان را بنويسيم برات. بعدِ كامنت اوّل، من هيچ فكري نكردم درباره‌ي شما و يا آن آقا. مگر همان كه خودت بعدن نوشتي؛ تندروي دخترانه! گيرم، از سر دلسوزي و نگراني براي ما بود. ممنون. ولي، آبروي آن آقاي نويسنده‌ي هنرمندِ تك به نظر من! اينقدر هم بي‌ارزش نيست كه شما بيايي بابت يك لينكِ مختصر بي‌اهميّت در گوشه‌ي وبلاگ درباره‌اش بنويسي فلان و بهمان. گيرم روان‌پريش هم باشد به من و شما چه آخر! آزارش به كدام‌مان رسيده است مگر؟ نشسته است براي خودش مي‌نويسد، شعر مي‌گويد، عاشقي مي‌كند و در خلوتِ خودش پي خودش و خودخواهي‌هايش است. به ما چه؟! مگر آمده تق تق درخانه‌مان را بكوبد، ما را از راه به در كند يا هر چي ... من كه اصلن نمي‌شناسمش هم. دوست‌داشتنم نيز از سر شدّتِ عاشقي‌اش است. من اين مُدل وفاداري‌هاي ديوانه‌وار را دوست دارم. گيرم، اصلن توهم زده باشد. به زندگي ما كه ضرر نمي‌زند! مي‌زند؟  غول نيست آن آقا. مردِ ساده‌ي نامعمولي است كه وصله شده به دامانِ روزگار كثافت‌زده‌ي عادي ما و از قضا، بلد است خوب بنويسد و بهتر ديوانگي كند با هنرهاي بسيار ديگر ... نوشته‌ايد اينجا را مي‌خوانيد. تشكّر مي‌كنم ازتان. ولي، تو را به حضرت عباس يا هر كسي كه مي‌شود مقدّساتِ شما، هيچ‌جاي ديگر درباره‌اش اينطوري ننويسيد. يكهو به جاي نجاتِ ديگران، مي‌بينيد براي خودتان جهنّم ساخته‌ايد از همين حرف‌هايتان. بدگويي فاصله را زياد مي‌كند. اگر هم اشكال و ايرادي در بين باشد بايد پي تصحيح آن برآمد و نه اينكه ... بگذريم. غرض مرضي در كار نبود. سلام و همين. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=638</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-638.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مخاطب ندارد :دي</title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-637.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هي دارم فكر مي‌كنم من اگر جاي تو بودم چه مي‌كردم؟ اينكه بخواهم خودم را به جاي دخترك فرض كنم راحت‌تر است حالا. آخر، امروز ِ من و علي همان بود كه امروز ِ آن دخترك با تو. هردوي دخترمان همان حرف‌هاي مشترك را بازگفتيم و به لجن كشيديم جفت‌تان را كه برويد پي كارتان و بي‌خيال ما! مي‌بيني كه هر چقدر هم متفاوت، يك‌رفتارهايي در خونِ ماست؛ انگار ژني كه به جنس ما ارث مي‌رسد فقط و فقط خودمان مي‌فهميمش و خودمان به خودمان حق مي‌دهيم بابت هر حرف و حديثي. شما هم برويد به درك لابُد! شايد دخترك هم با خودش اينطوري خيال كرده باشد عينهو من كه درباره‌ي علي! ولي، مي‌داني، {دخترك را كه نمي‌دانم!} من امّا، دوست داشتم علي هيچ‌جاي هيچ‌كدام ِ حرف‌هايم را باور نكند. كه جا نزند. كه وقتي قبول مي‌كند آن سيل اشتباهاتِ بسيارش را. {عينهو خودت كه هي به دخترك گفته‌اي باشه قبول. آره! من بودم.} واقعن قبول كرده باشد و نه فقط اينكه جوابِ سرسري داده باشد براي رفعِ آن وقت و ته دلش، هي به خودش بگويد به چه حقّي! اين‌طوري حرف مي‌زند درباره‌ي من! مگر من چه كرده‌ام!!! بعد هم انگشتري را طلب كند كه وقتِ سرخوشي‌هاي عاشقانه‌اش داده بود به من ... ما كمي خرده‌شيشه‌هاي خاص خودمان را داريم و دوست داريم پُشت‌مان گرمِ كسي باشد. اينكه مي‌بيني گاهي همين ماي هميشه به دنبال يقين و اطمينان، پي سراب‌ترين راه افتاده‌ايم نه از شدّت علاقه، بلكه بيشتر از روي نياز به انكار است تا باور نكنيم آن صداي آبي و آرام را كه دارد با لحنِ خوبي در دل‌مان حرف مي‌زند و از نشانه‌هايي مي‌گويد كه ربط‌مان مي‌دهد به ... مثلن، آن دخترك را ربط مي‌دهد به تو يا هر چي ... ولي، منطقِ رفتار و شيوه‌ي عمل‌ و اندازه‌ي مهرتان هميشه‌ي ترديد است براي آدم ... چه مي‌دانم من! به من چه اصلن!!! بي‌خيال! تو خودت خوبي؟ بابايت چطور است؟ من اگر عاشق باشم، {كه هستم!} پي آن خودِ خواهم را مي‌گيرم فقط! چه دخلي دارد به كسي؟ پدر معشوقم را هم درمي‌آورم بس كه مي‌ميرم براش. جدي مي‌گويم به خدا. بگذريم از آن غش و ضعفِ زياد و تب و هذيانِ معمول و اشك و ماتم ِ فراق كه تو هم مي‌گويي و خيال مي‌كني من نمي‌فهمم و نمي‌داني كه چقدر از وقت‌هاي عزيز زندگيِ من در سودا گذاشته است پي رسوايي ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fourstar&amp;postid=637</comments>
<dc:creator>fourstar</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-637.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
