4
آرمان؛
از توی گوشیِ تلفن صدای باد میآید، آنقدر که فکر میکنم الان است سلام و
علیکم گم شود، امّا «محمدحسین جعفریان» پاسخ میگوید؛ آرام و متین. خیال
میکنم بدموقع است برای حرف زدن، میپرسم: «میخواهید وقتِ دیگری تلفن
بزنم؟» میگوید مشکلی نیست. بعدتر میفهمم که جعفریان نشسته است توی ماشین،
«ناصر فیضِ» شاعر هم کنار دستش، در سفر هستند.
مسافران
جعفریان میگوید: «بهخاطر وضعیت جسمیام بیشتر وقتم در منزل میگذرد؛ هم
برای استراحت و هم برای کار؛ چه نوشتن، چه داوری شعر و کتاب یا کارهای
دیگر.» وی در سال ۱۳۷۲ در شمالِ شرق افغانستان مجروح شده است و تعریف
میکند برخلاف دو دهه گذشته که بهعنوان عکاس و خبرنگار جنگی زندگی پُرشر و
شوری داشته و به کشورهای مختلف سفر میکرده، دیگر کمتر از منزل بیرون
میرود. جعفریان میگوید: «مگر گاهی اوقات که برای شرکت در جلسههای شعر
به استانهای دیگر سفر میکنم.» مثل امروز که او در جاده کرمان به جیرفت
است، زیر آسمانِ ابریِ کویر. میپرسم: «جیرفت چه خبر است؟» جعفریان پاسخ
میدهد: «به جلسه شعر میرویم؛ شب شعری است بهمناسبت سالگرد پیروزی
انقلاب اسلامی و دهه فجر.» و توضیح میدهد که این شبشعرها در ادامه
جشنواره بینالمللی فجر در استانهای مختلف کشور برگزار میشود.
اخراجیهای ۳
ترانه تیتراژ پایانیِ فیلم سینمایی «اخراجیهای۳» را محمدحسین جعفریان
سروده است. از او درباره این ترانه سوال میکنم و جواب میگیرم: «این شعر
قدیمی است و من آن را خیلی سال قبل نوشتهام و چون در نشریه «شلمچه» چاپ
شده بود، «مسعود دهنمکی» آن را خوانده بود و دوست داشت. همیشه میگفت دلش
میخواهد هر طوری شده است این شعر را در یکی از کارهای سینمایی وارد کند.
به قولِ خودش، حتّی کار به جایی رسیده بود که عدهای از دوستان او در
پروژه«اخراجیها» میگفتند دهنمکی یک شعر آورده تا درباره آن فیلم
بسازد.» جعفریان میافزاید: «این شعر بخشی از یک مثنویِ بلند و طولانی است؛
کاری که من قبلاً سروده بودم و دهنمکی آن را خوانده بود، همین.» و تأکید
میکند که این شعر سفارشی نیست.
شیری در قفس ۹۰۲
از محمدحسین جعفریان چند کتاب چاپ شده است به شعر: «در حاشیه شط»،
«پنجرههای رو به دریا»، «فریادی پشت پنجره جهان» و «شانههای زخمیِ
پامیر». تازهترین اثر او گردآوریِ مجموعه شعرهای شهید احمد زارعی است.
زارعی یکی از شاعرانِ خوب، از چهرههای فرهنگی تأثیرگذار و صاحب ذوق و نظر
در ادبیات انقلاب بوده است که در سال ۱۳۷۲ به شهادت رسید. جعفریان تعریف
میکند: «شعرهای زیادی از شهید زارعی نزد زندهیاد مرحوم سیدحسن حسینی بود و
ایشان پیش از مرگ، شعرها را به من داده بودند تا مطالعه و بررسی کنم. امّا
در این میان مجموعه اشعار شهید مفقود شد و من، خجالتزده و شرمنده
خانواده زارعی بودم تا چند وقتِ قبل که در اثاثکشی منزل، شعرها را بهطور
معجزهآسایی پیدا کردم.» وی ادامه میدهد: «پس از آن، خیلی زود مقدمهای
بر کتاب نوشتم، حدود بیست صفحه. «محمدکاظم کاظمی» هم مقدمه دیگری نوشت و
مجموعه شعرهای شهید زارعی با این دو مقدمه شد کتابی با نام « شیری در قفس
۹۰۲». جعفریان اضافه میکند که کتاب از سوی انتشارات سوره مهر چاپ شده است
و به زودی توزیع خواهد شد.
آرمان؛ کمی مانده به هفتاد سالگیِ «کامبیز درمبخش»، ولی او هنوز مثل همیشه اوقاتِ جوانیاش پشت میزش مینشیند و فکرهایش را مینویسد یا نقاشی میکند. عصرِ یک روز برفی است که به او تلفن میزنم و با اینکه درمبخش تازه از پشتِ میز بلند شده تا استراحت کند، با سلام و علیک و لبخند برخورد میکند و بعد هم پرمهر و سرِصبر به سئوالهایم پاسخ میدهد.
تقویمِ ماندگار
از درمبخش میپرسم: «امروز مشغول چه کاری بودید؟» جواب میدهد: «داشتم روی
طرحهای دو تقویم برای سال نو کار میکردم.» و توضیح میدهد: «بهنظرِ
خودم این کارهایم زیباترین و بهترین تقویمهای موجود در بازار خواهند بود.»
درمبخش میگوید: «این تقویمها از نظر کیفیتِ چاپ و همینطور سوژه و
ایده کار بینظیر هستند. فکر میکنم عیدیِ خوبی است برای کسانی که به
کارهای من علاقه دارند.» «تقویم ماندگار» عنوانِ کارهای جدیدِ کامبیز
درمبخش است. وی میگوید این کارها شبیه تقویمهای معمولی نیستند که دستکم
برای یک سال قابلمصرف هستند. در واقع، این تقویمها نوعی آلبوم و
خلاصهای از مجموعه آثارِ درمبخش هستند. کسانی که بهدنبال نمونهکارهای
مختلفِ این هنرمندِ بودند، از این تقویمها لذّت خواهند برد. درمبخش از
طراحی این تقویمها دو هدف داشته است؛ یکی اینکه در آستانه سال نو به
علاقهمندانِ آثارش هدیهای بدهد و دیگر اینکه او میخواهد آثارش را
ماندگار کند. درمبخش علاوهبر این دو تقویم، سه تقویم تبلیغاتی را نیز کار
کرده است.
برنامه آینده
جدای تقویمها، درمبخش مشغولیاتِ دیگری هم دارد و برایم توضیح میدهد که
سالِ آینده نمایشگاهی را در ادامه نمایشگاه «بازیهای ذهنی» برپا خواهد
کرد. درمبخش میگوید: «این نمایشگاه قسمت دوم «بازیهای ذهنی» است که در
گالری آریا برگزار و با استقبال خوبی مواجه شد.» قسمت اولِ «بازیهای ذهنی»
به بهانه ۵۵ سال فعالیت مطبوعاتی و هنری درمبخش ارائه شد. او در این
نمایشگاه جدیدترین طرحهایش را عرضه کرده بود. کاریکاتورهایی که برای خلق
آنها از تکنیکهای متفاوتی استفاده شده بود؛ از بازی با رنگ، قاب و نقاشی
گرفته تا کلاژ. درمبخش میگوید: «در آن نمایشگاه نتوانستم همه آثارم را
عرضه کنم. تعداد کارها زیاد است و فکر کردم بهتر است نمایشگاه دیگری برپا
کنم.» وی ادامه میدهد: «در برنامهام پیشبینی کردهام برای پاییز ۹۰ هم
نمایشگاهی را در پاریس دایر کنم. در آنجا مجموعهای از طراحیهایم را ارائه
خواهم کرد.»
پیشنهاد کتاب
علاوهبر تقویمها و نمایشگاهها، سال آینده چند کتاب جدید هم از درمبخش
منتشر خواهد شد. وی میگوید یکی از این کتابها صددرصد به نمایشگاه کتابِ
آینده میرسد و توضیح میدهد: «این کتاب هنوز اسم ندارد، ولی انتشارات
«هیچ» آن را منتشر خواهد کرد.» درمبخش علاوه بر نوشتن، کتاب هم میخواند.
او بهتازگی دو کتاب «مواظب الماسهایتان باشید» نوشته کریم نصر و «هنر
نوگرای ایران» نوشته توکا ملکی را خوانده است و تأکید میکند که کتابهای
خیلی خوبی هستند. درمبخش میگوید موضوع آنها درباره نقاشی است و از سوی
انتشارات «نظر» برای مخاطب نوجوان منتشر شدهاند. وی ادامه میدهد: «هر دو،
کتابهای روان و سادهای هستند و فارغ از این گروهبندی سنی، خواندن آنها
را به همه توصیه میکنم. بهنظر من، این کتابها هم برای کسانی که مبتدی
هستند و قصد دارند اطلاعاتی را درباره هنر، سبکهای مختلف و… کسب کنند
بسیار مفید خواهد بود و هم برای کسانی که خودشان هنرمند هستند. آنها
میتوانند با مطالعه این دو کتاب به کشفهای تازهای برسند.»
آرمان؛ لابُد «بازیِ سرنوشت» بود که «نسرین ثامنی» نویسنده شد، امّا امروز او یکی از مشهورترین نویسندگانِ رُمانهای عامهپسند و پُرکارترین نویسنده زن پس از انقلاب است. با خودم فکر میکردم ثامنی چطور توانسته در کمتر از ۳۰ سال، هفتاد رُمان بنویسد؟ البته، زیاد توی فکر نمیمانم! برای اینکه خیلی زود با او تماس میگیرم. ثامنی مشغولِ پختوپز است و قرار میشود یکی دو ساعتِ بعد تلفن بزنم. نگاه میکنم به ساعت؛ دوازده ظهر است و باید بگویم لعنت به سوالِ بیوقت، ولی نمیگویم.
از شبِ بیخوابی
ثامنی میگوید: «دیشب، از ساعت یازده به بعد شروع کردم به نوشتن تا صبح. دارم آخرین رُمانم را مینویسم. ساعت شش و نیم بود که آرش را بیدار کردم تا صبحانه بخورد و به مدرسه برود. بعد هم با کارهای خانه مشغول بودم تا وقتی که شما زنگ زدید.» میپرسم: «شما اصلاً نمیخوابید؟» میگوید: «میخوابم. شاید یکی دو ساعت دیگر بخوابم، ولی بیشتر شبها بیدار هستم و توی روز، هر فرصتی که پیش بیاید استراحت میکنم. معمولاً صبح، بعد از اینکه آرش به مدرسه میرود، من هم میخوابم تا ساعت یازده، ولی امروز کار داشتم و نشد.» میگویم: «سخت نیست؟» ثامنی میگوید: «دیگر عادت کردهام. نزدیک به بیست و هشت سال است که دارم با این روند کار و زندگی میکنم. دوستانم میگفتند بیخوابی بیمارم میکند که خوشبختانه هنوز خوبم و از نظر جسمی مشکلی ندارم.» میگویم: «پس بهزودی هفتاد و یکمین کتابتان چاپ میشود.» میگوید: «البته این کتاب، رُمانِ مفصلی است و خیلی طولانی. فکر میکنم نگارش آن تا پایان سال طول بکشد.» میپرسم: «اسم رُمان چیست؟» میگوید این کتاب هنوز اسم ندارد و بعد که درباره موضوعِ داستان سئوال میکنم، ثامنی پاسخ میدهد: «این رُمان سرگذشت سه نسل از یک خانواده است؛ مادربزرگ، مادر و فرزند. تم اجتماعی دارد و درباره مسأله اعتیاد است.» و بعد اضافه میکند: «البته، اولینبار نیست که در نوشتههایم به مسأله اعتیاد میپردازم، منتهی این رمان ماجرای دیگری دارد و تکرار داستانهای قبلیام نیست.» میپرسم: «درباره موضوع اعتیاد تحقیق هم کردهاید؟» میگوید: «رمان، کتاب تاریخ نیست که ارجاع داشته باشد. بیشتر رمانهای من مضمون اجتماعی دارد و من برای نوشتن از جامعه وام میگیرم. درباره سوژه اعتیاد هم اطلاعاتی را جمعآوری کرده بودم. در بین همسایههایم کسانی را میشناختم که با این معضل درگیر بودند و با آنها صحبت کردم.» میپرسم: «یعنی شخصیتهای داستان را میشناسید؟» میگوید: «بله، شخصیتهای این رُمان مابهازای واقعی دارند. دو نسل اوّل را کاملاً میشناسم، یعنی مادربزرگ و مادر از اطرافیان من هستند. برای شخصیتپردازی فرزند خانواده از قوه تخیل استفاده کردم.» ثامنی ادامه میدهد: «اگر در نوشتن نیازی باشد که مسائل روانشناسی را طرح کنم، کتابهای روانشناسی میخوانم، یا اگر موضوع طلاق باشد یا ارث و میراث و… به کتابهای حقوقی مراجعه میکنم. گاهی هم در اینترنت جستوجو میکنم و مطالبی را جمعآوری میکنم.» میپرسم: «پس شما از رایانه هم استفاده میکنید؟» ثامنی جواب میدهد: «بله، ولی نه برای نوشتن. موقع تایپ تمرکزم را از دست میدهم. رُمانهایم را توی دفتر مینویسم و بعد پاکنویس میکنم و به ناشر تحویل میدهم.»
تا شبِ آفتابی
کمتر از ۳۰روزِ قبل، اواخر دیماه بود که خبرِ چاپِ هفتادمین کتابِ نسرین ثامنی منتشر شد. میپرسم: «از «شبِ آفتابی» چه خبر؟» میگوید: «من از بازار کتاب خبری ندارم. ناشرم میگوید از «شب آفتابی» استقبال شده است. او هم این حرف را براساس گفته مرکز پخش میگوید. گویا آنها گفتهاند که «شبِ آفتابی» بازخورد خوبی داشته است. ناشرم امیدوار است که این کتاب تا پایان سال به چاپ دوم برسد.» میپرسم: «اسم این کتاب از کجا آمد؟» ثامنی تعریف میکند: «نوشتنِ رُمانم تمام شده بود و داشتم آن را پاکنویس میکردم. یادم هست که اوایل شب بود و آرش به اتاقم آمد و پرسید که آیا اسمِ کتابم را انتخاب کردهام یا نه؟ من چند اسم توی ذهنم داشتم، ولی هنوز تصمیمی نگرفته بودم. آرش پرسید که آیا میتواند پیشنهادی بدهد؟ استقبال کردم و او گفت که اسم کتابم را بگذارم شبِ آفتابی. اسم به دلم نشست، کمی فکر کردم و بعد از مشورت با ناشر، عنوان رُمان را همان گذاشتم که آرش خواسته بود.» ثامنی اضافه میکند: «حتّی کتاب را هم به آرش تقدیم کردهام.»
آرمان؛ «مازیار میری» با روح زندگی عجین است و شاید برای همین پُرشور و بامهر سخن میگوید. وقتی قرار شد برای تبریکِ سالروز تولدش به او تلفن بزنم، انتظار نداشتم اینقدر خونگرم باشد. اما من بهسادگی با میریِ مهربان روبهرو میشوم، انگار که با او رفاقتی دیرینه داشته باشم. میپرسم: «کجای تهران به دنیا آمدید؟» میگوید: «شمیران، محلهی دربند.» و تعریف میکند که یکی از میریهای دربند است و خانهشان در کوچهی آسیاب گیلاسی بود. بعد اضافه میکند: «کوچهی شهید میریِ فعلی.» او از شبهای تولّدِ کودکی، سرمای هوا را بهخاطر میآورد با شدّتِ برف. میری میگوید: «از توی حیاط خانهی ما نهری میگذشت، گاهی پیش میآمد که شبهای زمستان، بهخصوص شبهای تولدم، شغال از توی نهر عبور میکرد.»
از روزهای رفته
میگوید: «امروز، از خواب که بیدار شدم، توی فکرِ آن کوچهی قدیمی بودم. به
یادِ خانهمان و آن حیاط و اینکه آنروزها چهقدر دوست داشتم زودتر بزرگ
شوم، تا بتوانم کادویی که عمو نوروز روی دیوار میگذاشت را خودم بردارم.»
میری میگوید: «این را پدر و مادرم گفته بودند. گفته بودند که کادو را عمو
نوروز میآورد و من، فکر میکردم چهقدر خوب است که آدم زودتر قد بکشد و
دستش به بالای دیوار برسد.» او ادامه میدهد: «اما الان اوضاع دیگری است.» و
باحسرت میگوید: «هر روز از همدیگر دورتر میشویم. مثلاً بزرگ شدهایم،
اما بهآدمهای کوچکی تبدیل شدهایم. وقتِ بچگی، بالاترین حسادتمان این
بود که اگر همکلاسیمان کیفی، کتابی یا مدادی داشت، دلمان میخواست ما هم
عین آن را داشته باشیم، اما الان ….» مکث میکند و میگوید: «دیگر
میخواهیم او نداشته باشد.» میری ادامه میدهد: «راستش، صبح غصهام گرفته
بود که چرا اینجوری بزرگ شدهایم؟ که چرا فقط قد کشیدهایم؟ اما نیت و
قصدمان برای زندگیکوچک شده است.»
هفتهی همیاری
بعد از خانهی دربند، با مازیار میری دربارهی خانهی سینما حرف میزنم. او
میگوید: «خانهی سینما نهم تا چهاردهم بهمنماه را هفتهی همیاری صنفی
اعلام کرده است. اینروزهای من هم در ساختمانِ سمنان میگذرد. هفتهی
همیاری اتفاقِ مبارکی است که دارم حالم را با آن خوب میکنم.» و توضیح
میدهد: «خانهی سینما با همهی مشکلاتی که از نظر مالی داشت، درنهایت
تصمیم گرفت به کمک اعضایش این خانه را حفظ کند.» میری میگوید: «البته الان
دیگر اعطای کمک مالی و مبلغ آن مهم نیست. برای من همدلی اعضای خانهی
سینما جذاب است. هر کسی که میآید، حرفی میزند، جملهای میگوید و امیدِ
تازهای تزریق میکند و این اتفاق شیرین است و دوستداشتنی. و من دارم
تجربه میکنم؛ دارم کارگروهی، ایثار، از خودگذشتگی و در کنار هم بودن را
تجربه میکنم.» وی اضافه میکند: «فعلاً کاری ندارم مگر اینکه هر روز
بیایم اینجا و با همکارهایم در خانهی سینما دیدار کنم و آنها را درحالی
ببینم از همدیگر برای همیاری سبقت میگیرند.»
خرابِ رفیق
تازهترین فیلمِ مازیار میری با نام «سعادتآباد» برای اکران در بیست و
نهمین جشنوارهی فیلم فجر آماده است. میری میگوید: «قبلاً جشنواره زودتر
شروع میشد؛ یعنی از دوازدهم بهمن، روز تولد من. بامزه اینکه روز تولدم،
روز نمایش فیلمهایم هم بوده است. «قطعهی ناتمام» و «بهآهستگی» در
دوازدهم بهمن اکران شدند و خب، بعد از نمایش فیلم، جلسهی مطبوعاتی برگزار
شد. درواقع روز تولدم، برای من همیشه توام شده است با جشنواره، تماشای فیلم
و ….» و بعد تعریف میکند:«پدرم در تلویزیون کار میکرد و دوستان پدرم به
خانهی ما رفت و آمد داشتند. طبیعی است که من هم از فضای فیلم و تلویزیون
دور نبودم. روزهایی بود که بعد از مدرسه، به محل کار پدرم میرفتم. آنها
مشغول ضبط برنامه و سریال بودند و من از بچگی شکل و شیوهی کار را
میدیدم. از یک زمانی به بعد هم فکر کردم دیگر دلم میخواهد حرفهایم را
با صدای بلند به تصویر بکشم. درسام که تمام شد، کارم را شروع کردم و کمی
بعد اوّلین فیلم سینماییام، یعنی «قطعهی ناتمام» را ساختم که برایام کشف
بزرگی بود. اولینبار بود که فیلمِ خودم را روی پردهی عریض میدیدم و این
تجربهی خوبی بود.» وی میافزاید: «هرچند برای فیلمساز هر فیلم تجربهای
نو است و حس غریبی دارد، اما «قطعهی ناتمام» تجربهی جذابی هم بود برای
اینکه سرآغاز رفاقتهای تازه بود.» مازیار میری میگوید دوستان زیادی
دارد، دوستانِ خیلی خوب. و باعشق از آنها یاد میکند. او با نگاهِ مثبت به
پلهای ارتباطی جدید که با توسعهی شبکههای اینترنتی ایجاد شدهاند،
میگوید: «در یک روز میتوانم با پنج، شش هزارنفر از دوستهایم دربارهی یک
موضوع مشترک فکر کنیم.» و اضافه میکند: «دلم میخواهد با قشرها و
گروههای مختلف مردم دوستی داشته باشم. دوستانم بزرگترین سرمایهی زندگی
من هستند.»
آرمان؛ فکر میکنم اگر به «علیرضا کوشک جلالی» در آلمان تلفن میزدم خیلی راحتتر میتوانستم با او حرف بزنم تا حالا در تهران. هر بار که تلفن زدم، مردی جواب داد و گفت جلالی توی جلسه است. دستآخر، امروز موفق میشوم با او صحبت کنم درحالیکه از آخرین جلسه خلاص شده است، حوالی ساعت پنج بعدازظهر.
جلسهبازی
جلالی میخندد و میگوید: «خیال میکردم بوروکراسی در غرب وجود دارد، اما
سیستم بوروکراسی در ایران خیلی پیچیدهتر است. آنقدر که کارها الکی در هم
گره میخورد و بیشترین انرژی آدم صرفِ شرکت در جلسههای یکشکل میشود که
محتوای خاصی هم ندارند. برای موضوعی که میتوانیم آن را در یک ساعت حل
کنیم، باید چندبار جلسه برگزار شود.» و ادامه میدهد: «همهی امروز را در
جلسه بودم. دیشب هم. از این جلسه بیرون میآیم، باید به جلسهی دیگری بروم و
همینطور جلسههای بعدی و بعدی.» با خودم میگویم اگر من به جای جلالی
بودم، بعد از این همه جلسهبازی آنقدر دمغ و پکر میشدم که دیگر جواب
سلامِ کسی را هم نمیدادم. اما او پُرحوصله است. وقتی میپرسم: «توی این
جلسهها چه خبر است؟» آرام و مهربان پاسخ میدهد: «برای ساختن یک تلهتئاتر
به ایران آمدهام که هجدهم بهمن کلید خواهد خورد.» دربارهی موضوع
تلهتئاتر سؤال میکنم و جواب میگیرم: «مجموعهای است از نمایشهای کوتاهِ
طنز که هر قسمت از آن حدود ده تا دوازده دقیقه خواهد بود.» جلالی توضیح
میدهد که متن را با اقتباس از نمایشنامههای «کارل فالنتین» نوشته است.
میپرسم: «این تلهتئاتر کی و از کدام شبکه پخش میشود؟» میگوید: «اولین
قسمتهای آن همزمان با شب عید نوروز از شبکهی چهار پخش خواهد شد.» و ادامه
میدهد: «درواقع الان مقدمات فنی و اداری کار را انجام میدهم تا به
مرحلهی تولید برسیم.» و دوباره میگوید: « امروز هم که روز جلسه بود.»
میخندد و اضافه میکند: «در این چند روز به اندازهی یک سال جلسهدونم پُر
شده است. دیگر عقدهی خود کمجلسهبینیام برطرف شد.»
جلالی میگوید: «از وقتی به ایران آمدم فقط فرودگاه و اتاقهای جلسه را
دیدهام. چهقدر هم اتاقهای متنوع و شیکی دارند. هنوز حتی مادر و
خانوادهام را ندیدهام.» دوباره میخندد و اضافه میکند: «البته خستگیاش
مال صد سال اول است و بالاخره درست میشود.»
ایرانِ من
از جلالی میپرسم: «چی شد که زندگیتان بین آلمان و ایران تقسیم شد؟» پاسخ
میدهد: «یازده سال قبل، وقتی بعد از مدتهای طولانی دوباره به ایران
برگشتم، خودم را میدیدم که از فرهنگ اجتماعی مردم در کشورم دور ماندهام.
در آلمان زندگی میکردم و کارم را در گروههای مختلف تئاتری ادامه میدادم،
ولی در ایران احساس کردم دیگر دارم از توبره میخورم و باید تغذیهی
فرهنگی کنم. باید فرهنگ خودم را بیشتر میشناختم.» جلالی تأکید میکند:
«به فرهنگ خودمان بسیار علاقه دارم.» و ادامه میدهد: «بعد از آن بود که
زندگیام بین ایران و آلمان تقسیم شد. منتقدان آلمانی همیشه دربارهی
تئاترهایم گفتهاند که من هم در مقام کارگردانی و هم وقتی اثری را
مینویسم، تلفیقی از فرهنگ ایرانی و آلمانی را به نمایش میگذارم و من این
ترکیب را دوست دارم. دلم میخواهد نقاط مثبت دو فرهنگ را منتقل کنم.» جلالی
میگوید: «شانس بزرگی که من داشتم این بود که توانستم از هر دو فرهنگ
تغذیه کنم.»
و اما کتاب
«آگهی ازدواج و چند داستان دیگر»، «با کاروان سوخته» و نمایشنامهی «جشن»
آخرین کتابهای علیرضا کوشک جلالی در ایران منتشر شدهاند. از او میپرسم
آیا کتاب جدیدی نوشته است؟ میگوید:«بله، با چند کتاب تازه به ایران
آمدهام. «ژوزف و ماریا» اثر «پیتر توررینی» را ترجمه کردهام که این کتاب
از سوی انتشارات افراز منتشر خواهد شد. یک کار تحقیقی هم دربارهی «کارل
فالنتین» انجام دادهام که با متن نمایشنامههای این تلهتئاتر چاپ خواهد
شد.» جلالی ادامه میدهد: «قرار بود انتشارات افراز نمایشنامهی «موسیو
ابراهیم و گلهای قرآن» را هم چاپ کند، اما هنوز که خبری نیست. فکر میکنم
این کتاب هم در جلسههای اداری گرفتار شده است.»
آرمان؛ دیگر نگران نباشید! خیال کردهاید آقای وزارت ارشاد بلد نیست بهمثابهی پلیس ۱۱۰ وارد عمل شود؟ نه، عزیزم. اینطوری هم نیست که بتوان از احساساتِ ملّتِ عاشقِ کتاب سوءاستفاده کرد. میپرسید موضوع چیست؟ شایعهی تعطیلی کتابفروشیهای تهران را که خاطرتان هست؟ توی هفتهی گذشته، بهمن درّی به عنوان متولی فرهنگی کشور با رادیو سراسری ایران دربارهی این شایعه صحبت کرد و گفت از تعطیلی حتّی یک کتابفروشی در هر کجای ایران عمیقاً متأسف خواهد شد و این موضوع برایش نگرانکننده است. اما، … بله، همیشه یک اما هم وجود دارد. آقای درّی گفته که باید ماجرای تعطیلی کتابفروشیها را از چند منظر بررسی کرد. بله، انگار موضوع خیلی پیچیده است. دری گفته اولاً، نحوهی اعلام خبر تعطیلی کتابفروشیها طبیعی و عادی نبود و حکایت از زمینهسازی قبلی عدهای با اغراض غیرفرهنگی داشت. ثانیاً، موجسواری یکی، دو کتابفروشی (که از قضا ناشر هم هستند) به دلیل نوع عملکرد و تخلفات صنفی و اداریشان بود که میخواستند با اعلام تعطیلی کتابفروشیشان فرافکنی کنند و تخلفات خودشان را در سایهی اخبار و اقدام جدیدشان پنهان کنند و حالا هم که این پروژهشان شکست خورده، از تعطیلی کتابفروشی منصرف شدهاند. ثالثاً، چند کتابفروشی هم که تعطیل شدند، بیشتر به دنبال فعالیت اقتصادی و سودآور بودند تا اصالت کار فرهنگی و ترویج کتاب و کتابخوانی. برای همین با هدفمندشدن یارانهها و جلوگیری و ممانعت هوشمندانهی معاونت امور فرهنگی از افزایش قیمت کتاب تصمیم گرفتند شغل خودشان را تغییر بدهند «و اساساً این عده فرقی بین مثلاً خواربارفروشی و بنگاه معاملات ملکی و کتابفروشی قائل نیستند.» خلاصه اینکه، گویا همهچیز صرفاً «زنجیرهای از بازی رسانهای» بود و تیر آن عدهای هم که میخواستند «موضوع تعطیلی کتابفروشیها را به اهرمی برای فشار بر متولیان فرهنگی و مشخصاً معاونت امور فرهنگی در دورهی جدید تبدیل کنند» به سنگ خورد! برای اینکه اقدام آنها شوکی بود که تأثیر مثبت داشت و به رونق خرید کتاب از سوی مردم در یکی دو هفتهی اخیر منجر شد.
تحول در صنعتِ نشر
آمازون را میشناسید؟ جنگلهای بارانی آمریکای جنوبی؟ نه، منظورم سایت آمازون، بزرگترین کتابفروشی اینترنتی دنیا است. بله، این کتابفروشی آنلاین بهتازگی اعلام کرده که در آمریکا به ازای فروش هر ۱۰۰ کتاب چاپی، ۱۱۵ کتاب الکترونیکی میفروشد. باور نمیکنید؟ آمازون حتی گفته که میزان فروش کتابهای الکترونیکی در این سایت، بیشتر از کتابهای کاغذی است. این یعنی چی؟ یعنی یک تحول بزرگ در صنعت چاپ و نشر کتاب.
شاعر رنگ و نور
در پاسخِ به دوستانِ عزیزی که در پایانِ خبر قبلی آه کشیدند و حسرت خوردند که چرا ما کتاب الکترونیکی نداریم؟ که چرا صنعت چاپ و نشر کتاب در ایران متحول نمیشود؟ و … باید بگویم حالا اگر اینقدر مشتاق هستید تا کتاب الکترونیکیِ وطنی مطالعه کنید، بدانید و آگاه باشید که انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ایران بهمناسبتِ بزرگداشتِ «احمدرضا احمدی»، شاعر و نویسندهی کودک و نوجوان یک لوحفشردهی چندرسانهای منتشر کرده که شامل شعرخوانیها، زندگینامه و معرفی آثارِ احمدی است به علاوهی دو فیلمِ کوتاه دربارهی زندگی و کتابهایش. آن هم با قیمتِ ناقابلِ ۱۵۰۰ تومان. خدا را چه دیدم؟ شاید هم واقعاً علاقهمند باشید و همینفردا این لوحفشرده نایاب شود.
کتابخانهی آنلاین
کتابخانهی ملی ملک یکی از شش گنجینهی بزرگ نسخ خطی ایران است با نزدیک به ۷۰ هزار کتاب چاپی، ۳۴۰۰ کتاب چاپ سنگی و ۵۴۸ عنوان نشریه ادواری در ۴۰۰۰ مجلد که بخش قابلتوجهی از کتابهای آن متعلق به سلاهای پیش از ۱۳۲۰ خورشیدی هستند؛ یعنی اولین کتابهای چاپی ایران. این کتابخانهی بهتازگی امکانی را فراهم کرده تا همه بتوانند از گنجینهی ملک استفاده کنند. میپرسید چهطوری؟ از طریق شبکهی اینترنت. اینروزها هر کسی، در هر جایی و در هر زمانی با مراجعه به نشانی الکترونیکی www.malekmuseum.org به پایگاههای اطلاعاتی این کتابخانه دسترسی خواهد داشت.
جایزه، جایزه
اوّل اینکه، «مریم ایخان» با داستان «دستهایش؛ چشمهایش» بهعنوان برگزیدهی جایزهی ادبی طهران در فصل پاییز معرفی شد. دوّم اینکه، شاعران و نویسندگان جوان سراسر کشور میتوانند برای شرکت در جایزهی یادشده آثار خودشان را یا به نشانی تهران، خیابان شهید احمد قصیر(بخارست)، خیابان دوازدهم، شماره ۳ یا به پست الکترونیکی info@tehranmah.ir ارسال کنند. سوم اینکه، منتظر باشید که تا پایان بهمنماه فراخوان نخستین دورهی جایزهی ادبی مهدی آذریزدی هم منتشر خواهد شد. در این جایزه نیز از نویسندگان نوقلم در حوزههای مختلف ادبی مانند شعر، داستان و بازنویسی تقدیر میشود.
هفت حکایت
خبرهای رسیده حاکی از این است که کتاب «هفت حکایت از بچهها و پیامبر (ص)» مصطفی رحماندوست برای بیست و دومینبار از سوی نشر افق با تیراژ ۵ هزار نسخه به چاپ رسید. خوب است بدانید که این کتاب در اولین جشنوارهی کتابهای آموزشی رشد و در اولین نمایشگاه تصویرگری قرآن (۱۳۷۹) برگزیده شده است.
منتشرشده در روزنامهی آرمان، پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹
نام کتاب: عروسی گربهی ملیکا با خانم مگس
نویسنده: سیدنوید سیدعلیاکبر
ناشر: واحد کودک مؤسسهی نشر افق (کتابهای فندق)
سیده ربابه میرغیاثی
گل آقا؛هر
داستان باید یک ایده داشته باشد. برای کشف ایده هم هزار و یک راه وجود
دارد. مثلاً؟ مثلاً ایده را میتوان از راه مشاهده به دست آورد. بیشتر
توضیح بدهم؟ فرض کنیم که شما میخواهید یک داستان برای کودکان بنویسید.
معقول این است که اگر بچهای در خانواده و یا فامیل دارید به سراغ او
بروید. بعد به خانومِ مارپل یا آقای پوآروی درونتان بسپارید که بچه را
تحتنظر داشته باشند. البته، خیلی نامحسوس. آن وقت است که نخستین ایدههای
بکر برای داستان در ذهنتان جرقه خواهد زد. بعدتر هم با خودتان خلوت کنید و
یکسری بزنید به حسِ و حالِ کودکیِ خودتان و خاطرههای قدیمیتان را از
پستوهای حافظه بیرون بکشید تا دوباره بلد باشید از زاویهی دید کودک به
جهان نگاه کنید.
میپرسید واقعاً میشود اینطوری داستان نوشت؟ نمونهی واقعی مثال بزنم
خیالتان راحت میشود؟ سیدنوید سیدعلیاکبر این کار را کرده است.
نمیشناسید؟ نویسنده است، یک نویسندهی خیلی جوان. چهقدر جوان؟ او بیست و
شش ساله است، اما هنوز میتواند زندگی را از نگاه یک بچّهی ششساله ببیند.
سیدعلیاکبر از این توانایی خود برای کشف ایدههای داستانیاش استفاده
کرده و تاکنون کتابهای «قصهی سارا، مربای سیب و رودخانه»، «بچه غول باید
توی مدرسه بماند» و «من مامانت را نخوردم» و … از وی منتشر شده است.
برای اینکه بیشتر متوجّه بشوید شما را ارجاع میدهم به تازهترین اثرِ
داستانی سیدعلیاکبر که برای کودکان نوشته است؛ یک مجموعهی سهجلدی با نام
«ملیکا و گربهاش».
«عروسی گربهی ملیکا با خانم مگس» جلد اول از این مجموعه است که از سوی
واحد کودک مؤسسهی نشر افق (کتابهای فندق) چاپ شده است. در این کتاب، چهار
داستان را میخوانیم که یکی همنامِ عنوانِ آن است و سه داستان دیگر
عبارتاند از؛ «رستم کیه؟»، «مار از مُدافتاده» و «کبریت اژدهای چرتی».
داستانهای این کتاب دربارهی یک شخصیت محوری است به نام ملیکا که
دختربچهی بازیگوش ِ پُرشیطنتِ خیالبافیست. نویسنده ملیکا را از کجا
آورده است؟ از توی کوچه. نه، اشتباه نکنید. ملیکا بچهی سرراهی نیست.
منظورم این است که سیدعلیاکبر برای خلق شخصیت اصلی داستانهایش از
دختربچهای الهام گرفته که در همسایگی آنها زندگی میکند. بله، یک دختر
واقعی به نام ملیکا.
همانطور که نویسنده ملیکای واقعی را به جهانِ خیالیِ داستان وارد میکند،
در «عروسی گربهی ملیکا با خانم مگس» هم خواننده از دنیای رئال به ذهنِ
کودک راه مییابد و با ماجراهای تخیلی ملیکا و گربهاش همراه میشود. شخصیت
ملیکا در داستانهای سیدعلیاکبر دوستداشتنیست و باورپذیر؛ او جان دارد و
مانند کودکان فکر میکند و سخن میگوید. خواننده با ماجراهای ملیکا و
گربهاش در موقعیتهای جالب قرار میگیرد و علاوهبر اینکه سرگرم میشود،
حسابی میخندد. بله، بهرهگیری از طنز ویژگیِ مهمِ داستانهای سیدعلیاکبر
است.
نویسنده نخستین نشانههای شوخطبعیاش را با انتخاب عنوانِ داستانهایش به
نمایش میگذارد. دیالوگهای ملیکا و گربه و شخصیتهای فرعی دیگر سرشار از
شیرینزبانیهای کودکانه است و مخاطب از خواندنِ آنها لذّت خواهد برد.
یعنی جدای طنز موقعیت، نویسنده از شوخی هم برای به خنده انداختنِ
خوانندهاش استفاده کرده است.
داستانِ اول کتاب با پروازِ سیمرغ افسانهای از بالای خانهی ملیکا و
گربهاش شروع میشود تا گربه مجال پیدا کند خودی نشان بدهد. «مار از
مُدافتاده» داستانِ بعدی است که ماجرای دردناک، اما بامزهای دارد.
میپرسید چه ماجرایی؟ داستان از این قرار است که ملیکا توی دفتر نقاشیاش
یک مار میکشد، اما گربه شیطنت میکند و دست ملیکا خط میخورد و شکم مار
گنده میشود. با گریه و زاریِ مار، ملیکا او را خیلی قشنگ رنگ میکند تا
دیگر غصهی شکم گندهاش را نخورد، ولی زیبایی مار به غرور و خودپسندی او و
دردسر برای ملیکا ختم میشود. داستانِ «عروسی گربهی ملیکا با خانم مگس» هم
دربارهی شدت و عمقِ دوستی گربه و ملیکا است. در داستانِ آخر کتاب نیز
نویسنده اژدهای بختبرگشتهای را در مسیر گربه و ملیکا قرار میدهد تا این
دو شخصیت حسابی سربهسرش بگذارند و بخندند.
بهنظر میرسد مهمترین هدف سیدعلیاکبر از نوشتن «عروسی گربهی ملیکا با
خانم مگس» این است که بهانه جور کند برای به خنده انداختنِ کودکان.
بااینحال، ماجراهای ملیکا و گربهاش به تقویت و پرورش نیروی تخیل مخاطب هم
کمک میکند و حتی به شکل غیرمستقیم به کودک میآموزد تا چهگونه سؤال کند
یا چهگونه با دیگران ارتباط برقرار کند و ….
«غول ده کله» و «ماشین گربه باک نداره» عنوان جلدهای دوم و سوم از مجموعهی
«ملیکا و گربهاش» است که از سوی واحد کودک مؤسسهی افق (کتابهای فندق)
به بازار کتاب عرضه شدهاند.
آرمان؛ شمارش معکوس برای گشایش بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر درحالی آغاز شده است که هنوز پرسشهای هنرمندان و روزنامهنگاران درخصوص بخش «نوعی نگاه» جشنواره بیپاسخ مانده است! چرا تعجب میکنید؟ بخش «نوعی نگاه» از بخشهای تازه جشنواره امسال است. همه به دنبال این هستند که بفهمند «نوعی نگاه» از کجا آب میخورد؟ میپرسید از کجا آب میخورد؟ نمیدانم. من از کجا باید بدانم وقتی جماعتِ سینماگر هم چیزی نمیدانند و «هیچ توضیح قانعکنندهای درباره این بخش از سوی مسؤولان جشنواره به رسانهها داده نشده است.» این «نوعی نگاه»ییهای جشنواره فیلمهایی هستند از فریدون جیرانی، تهمینه میلانی، علیرضا داوودنژاد، مهرشاد کارخانی، سیروس الوند با عبدالرضا کاهانی که اکران میشوند، اما در بخش مسابقه ایران حضور ندارند. اگر از واکنش هنرمندانِ نامبرده خبر خواسته باشید، باید برایتان بگویم که همگی گلهمندند. میلانی گفته «اگر بخواهند «یکی از ما دو نفر» را در بخش نوعی نگاه قرار دهند، فیلم را از جشنواره بیرون میکشیم.» اما طالبی رسماً این کار را کرده است تا جشنواره امسال بدونِ «باد و مه» و در حالتِ «همهچی آرومه» برگزار شود. داوودنژاد هم گفته که انتخاب این فیلمها در بخش «نوعی نگاه» کاملاً سیاسی است و این نگرش، سینما را از چشم مردم میاندازد. الوند هم پذیرفته شدنِ «پرتقال خونی» را در این بخش توهینآمیز میداند و گفته است «وجود برخی عناوین در بخش مسابقه برای توجیه نام خودیها در این فهرست است.» اما کاهانی چی گفته؟ او نامهای به علیرضا سجادپور نوشته که عضو هیأت انتخاب جشنواره بوده و برای شرکت دادن «اسب حیوان نجیبی است» در جشنواره سه شرط گذاشته که مهمترین آنها دریافت پروانه نمایش در داخل و خارج کشور است. چی جواب گرفته؟ نمیدانم. آقای مدیرکل نظارت و ارزشیابی معاونت سینمایی فقط گفته هر مشکلی که درباره فیلم کاهانی وجود داشته باشد، خودش با گفتوگو با او حل میکند.*
صفر
نه عزیزم، این صفر ربطی ندارد به آن شمارش معکوس. «صفر» نام نمایشگاه راضیه
صدیقیان است. میپرسید راضیه صدیقیان کیست؟ او کارشناس ارشد نقاشی است و
در چند نمایشگاه گروهی مثل نمایشگاه منتخب نسل نو در مجموعه پردیسِ پارک
ملت و نمایشگاه گروهی نقاشی موزه هنرهای معاصر حضور داشته و چند روزی است
که نمایشگاه تازهاش را برگزار کرده است. کجا؟ تهران. ونک، خیابان سئول،
شماره ۴۰، گالری «آن». شما هر روز (بهجز شنبهها) میتوانید از نقاشیهای
صدیقیان بازدید کنید؛ از ساعت ۱۱ تا ۲۰٫ تا کی؟ تا ۲۵ بهمنماه. به غیر از
نمایشگاه راضیه صدیقیان، تا دوازدهم بهمن میتوانید به تماشای یک نمایشگاه
نقاشی دیگر هم بروید که در گالری «ماه» برگزار شده است. میپرسید نقاش
کیست؟ علیرضا دیانی. شما میتوانید امروز از ساعت ۱۱ تا ۱۹ و یا فردا از
ساعت ۱۵ تا ۱۹ به خیابان آفریقا، بلوار گلستان، شماره ۲۶ مراجعه کنید.
بدانید و آگاه باشید که از ۱۲ تا ۳۰ بهمن هم نمایشگاههای سومین جشنواره
بینالمللی هنرهای تجسمی فجر با عنوان «هفت هنر، هفت هنرمند» در خانه
هنرمندان ایران برگزار میشود و میتوانید از خوشنویسیهای جلیل رسولی در
تالار ممیز، کاریکاتورهای بهمن عبدی در تالار میرمیران، نگارگریهای علی
رجبی در تالار غلامحسین نامی، نقاشیهای غلامعلی طاهری در تالار بهار،
پوسترهای محمد خزایی در تالار تابستان، عکسهای علی فریدونی در تالار پاییز و
آثار سفال و سرامیک منیژه آرمین در تالار زمستان بازدید کنید. نه، واقعاً
دیگر چه میخواهید؟ چی؟ آهان، میخواهید به آسمان نگاه کنید. خیلی هم خوب.
گاهی به آسمان نگاه کن
اگر اهل عکس و مسابقه هستید، به وبسایت اولین جشنواره کشوری عکس آسمان به
نشانی اینترنتی http://www.asemanfestival.com مراجعه کنید. این جشنواره دو
بخش دارد؛ نجومی و هنری؛ و از سوی کانونهای نجوم و عکاسی دانشگاه صنعتی
امیرکبیر برگزار میشود. آخرین مهلت ارسال عکس به دبیرخانه آن هم ۱۵ اسفند
است. اگر هم عکاس نیستید، ولی عکس دوست دارید، به تماشای نمایشگاه عکسهای
طبیعتِ سپیده هاشمی بروید که تا چهاردهم بهمن در نگارخانه اندیشه (خیابان
شریعتی، نرسیده به پل سیدخندان، بوستان اندیشه) برپا خواهد بود. اگر به
فلسفه علاقه داشته باشید، لابد از نمایشگاه عکس و چیدمان مریم فخیمی و مهدی
منصوری هم خوشتان خواهد آمد. میپرسید چه ربطی دارد؟ توجه شما را به گزارش
خبرگزاری مهر جلب میکنم: «در این نمایشگاه سه چیدمان به چشم میخورد که
تکمیلکننده عکسها و موضوع چهلتکه محسوب میشود، اما در کل استعاره به
فلسفه سهروردی دارد که زمین، آیینه آسمان است و هر کجا که رویم آسمان همین
رنگ است. در نتیجه زمین تغییر نمیکند و این افکار ما است که در حال تغییر
است.» جالب است، نه؟ فخیمی و منصوری در چاپ عکسها از تکنیک دبل اکسپز روی
کاغذ استفاده کردهاند. یعنی چی؟ یعنی «این تکنیک کمک میکند عکس در یک
لحظه خاص و در منظره خاصی با فکر فرد ترکیب شود و یک لحظه بهخصوص را پدید
آورد که دنبال کردن دو تصویر همزمان در یک قاب میتواند برای مخاطب جالب و
دیدنی باشد.» بله، میتواند. برای بازدید از نمایشگاه «چهلتکه و آدمک
دامنپوش» تا فردا فرصت دارید. باید کجا بروید؟ بلوار اندرزگو، خیابان
سلیمی، باغ انجمن خوشنویسان، نگارخانه شیرین؛ از ساعت۱۱صبح تا ۸ شب. راستی،
هفتهنامه الکترونیکی «تاک» با موضوع هنرهای تصویری از جمله عکاسی،
سهشنبه منتشر میشود و برای دریافتِ آن کافی است به نشانی اینترنتی
http://talkmagazine.net مراجعه کنید.
* من نوشته بودم؛ «شمارش معکوس برای گشایش بیست و نهمین جشنوارهی فیلم فجر درحالی آغاز شده است که هنرمندها و روزنامهنگارها افتادهاند پی نخود سیاه! چرا تعجب میکنید؟ نخود سیاه نام مستعار یکی از بخشهای جشنوارهی امسال است؛ بخش «نوعی نگاه». همه به دنبال این هستند که بفهمند «نوعی نگاه» از کجا آب میخورد؟ میپرسید از کجا آب میخورد؟ نمیدانم. من از کجا باید بدانم وقتی جماعتِ سینماگر هم چیزی نمیدانند و «هیچ توضیح قانعکنندهای درباره این بخش از سوی مسؤولان جشنواره به رسانهها داده نشده است.» فقط خواندهام که «بهنظر میرسد این بخش درواقع بخش فیلمهای مشکلدار جشنواره است و مسؤولان جشنواره با قرار دادن فیلمهای مسألهدار میخواهند به نوعی خود را از شر این فیلمها راحت کنند.» فیلمهای مسألهدار؟ میدانید داستان از این قرار است که همهی فیلمهای این بخش «به معضلات اجتماعی میپردازند و به همین دلیل فیلمهایی تلخ و گزنده از آب درآمدهاند. این نوع مضامین همان چیزهایی است که مسؤولان سینمایی تعبیر «سیاهنمایی» را درباره آن به کار میبرند و در این دوره، معاونت سینمایی بدون اینکه بخواهد آنها را توقیف کند، برای نمایش آنها محدودیت ایجاد کردهاست.» نخودیهای جشنواره فیلمهایی هستند از فریدون جیرانی، تهمینه میلانی، علیرضا داوودنژاد، مهرشاد کارخانی، سیروس الوند با عبدالرضا کاهانی که اکران میشوند، اما در بخش مسابقهی ایران حضور ندارند. اگر از واکنش هنرمندانِ نامبرده خبر خواسته باشید باید برایتان بگویم که همگی عصبانی هستند و کارد بزنی خونشان درنمیآید. میلانی گفته «اگر بخواهند «یکی از ما دو نفر» را در بخش نوعی نگاه قرار دهند، فیلم را از جشنواره بیرون میکشیم.» اما طالبی رسماً این کار را کرده است تا جشنوارهی امسال بدونِ «باد و مه» و در حالتِ همهچی آرومه برگزار شود. داوودنژاد هم گفته که انتخاب این فیلمها در بخش «نوعی نگاه» کاملاً سیاسی است و این نگرش سینما را از چشم مردم میاندازد. الوند هم پذیرفته شدن «پرتقال خونی» را در بخش نخودیها را توهینآمیز میداند و گفته است «وجود برخی عناوین در بخش مسابقه برای توجیه نام خودیها در این فهرست است.» اما کاهانی چی گفته؟ او نامهای به علیرضا سجادپور نوشته که عضو هیأت انتخاب جشنواره بوده و برای شرکت دادن «اسب حیوان نجیبی است» در جشنواره سه شرط گذاشته که مهمترین آنها دریافت پروانه نمایش در داخل و خارج کشور است. چی جواب گرفته؟ نمیدانم. آقای مدیرکل نظارت و ارزشیابی معاونت سینمایی فقط گفته هر مشکلی که درباره فیلم کاهانی وجود داشته باشد خودش با گفتوگو با او حل میکند.» تیتر گزارش را هم گذاشته بودم؛ «خودیها و نخودیها در جشنوارهی فیلم فجر»
آرمان؛ اسم «جواد جزینی» بیشتر از هر چیزی کلاسها و کارگاههای داستان و داستاننویسی را برایم تداعی میکند. او طراح استاندارد مهارتی داستاننویسی و مدیر نخستین هنرستان داستاننویسی در ایران بوده است. اگر بخواهم درباره جزینی در مقام معلمِ نویسندگی بگویم، باید شما را ارجاع بدهم به توصیفِ «جی مک اینرنی» از «ریموند کارور»؛ «کارور برخورد راحتی داشت. فکر نمیکرد که کار او این است که توی ذوق کسی بزند. حرفش این بود که کسی که با وجود همه ناملایماتِ زیر و درشت تلاش میکند نویسنده شود، به اندازه کافی توی ذوقش میخورد، و این را به وضوح از روی تجربه میگفت.» بله، جزینی هم اینجور آموزگاری است.
در باران آمد
جزینی در خیابان است، بیرون باران میبارد. میگوید بیست دقیقه دیگر به
خانه میرسد. دوباره که تلفن میزنم، میگوید: «رفته بودم دخترم را از کلاس
زبان بیاورم.» جزینی دو فرزند دارد؛ بهار و باران. بعد میپرسد: «شما صبح
هم زنگ زده بودی؟» میگویم «بله» و ادامه میدهد: «از امروز دوره جدید
آموزش برای مربیانِ ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را شروع کردم.
صبح اولین جلسه این کلاس برگزار شد. برنامهای که سالی یکبار اجرا میشود و
در واقع، آموزشهای ضمنخدمت برای مربیان کانون است. فردا و پسفردا هم
ادامه دارد.» میپرسم: «موضوع درسی این دوره چیست؟» جواب میدهد: «در این
دورهها، مربیها هر سال درباره یک موضوع درس میگیرند. من توی این سه روز
باید درباره بررسی ساختار قصههای نوجوانان و بازشناسی انواع داستان نوجوان
مانند واقعگرا، فانتزی، علمی و تخیلی و… تدریس کنم.»
قاطر مُرده
میپرسم: «واقعاً چرا کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند؟» میخندد و
میگوید: «این نام یکی از قصههای مجموعه بود که دستآخر عنوان کتابم شد.»
کتاب «کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند» را انتشارات ققنوس منتشر کرده است و
باید چند هفته قبلتر توزیع میشد، اما هنوز از آن خبری نیست. علّت را از
جزینی جویا میشوم و میگوید: «بله، کتاب هنوز توزیع نشده. ظاهراً چاپ
شده، یعنی ناشر به من این را گفته، اما هنوز در بازار پخش نشده است.» او
تعریف میکند که نزدیک به پنج سال قبل بود که کتاب را برای اخذ مجوز به
ارشاد فرستاد، اما کتاب در آنجا ماندگار شد. جزینی میگوید: «امیدوار بودم
با گفتوگو بتوانم از داستانهایم رفع ابهام کنم.» وی ادامه میدهد: «مجبور
شدم قصههایی را که ارشاد پافشاری میکند از مجموعه حذف کنم.» میگویم:
«مگر موضوع این قصهها چیست؟» جواب میدهد: «موضوع قصههایم اجتماعی بود و
درباره برخی حوادث سالهای اخیر.»*
وعدهی بهاری
اوایل دیماه امسال بود که «آشنایی با داستانهای مینیمالیستی و پلیسی» به
کتابفروشیها آمد. جزینی میگوید: «قرار بود جلد دوم از این مجموعه با نام
«آشنایی با داستانهای کودک و نوجوان» بهمن ماه چاپ شود که هنوز خبری
نیست.» و ادامه میدهد: «جلد سوم درباره داستانهای رئالیسم جادویی است که
به ناشر تحویل دادهام و اینروزها مشغول نگارش جلدی بعدی با موضوع داستان
سیّال ذهن هستم.» جزینی توضیح میدهد: «پیشبینی من و انتشارات نیلوفرِ
سپید یک مجموعه ۱۰ جلدی بود، اما بههرحال در توانِ خودم و در توانِ ناشر
نیست که بتوانیم همه آنها را به نمایشگاه کتاب برسانیم.» جزینی میگوید:
«امیدوارم چهار جلدِ نخست به نمایشگاه برسد.»
آخرین خبر
از جزینی میپرسم: «دیگر برای کودکان و نوجوانان نمینویسید؟» میگوید:
«اتفاقاً در این سالها قصههای پراکندهای نوشتهام که آنها را بهصورت
مجموعه داستان آماده کردهام، اما هنوز با ناشر حرفی نزدهام.» جزینی اضافه
میکند که «کسی ستارخان را دوست ندارد» عنوان این مجموعه خواهد بود.
* من نوشته بودم؛ «میپرسم: «واقعاً چرا کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند؟» میخندد و میگوید: «این نام یکی از قصههای مجموعه بود که دستآخر عنوان کتابام شد.» کتاب «کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند» را انتشارات ققنوس منتشر کرده است و باید چند هفتهقبلتر توزیع میشد، اما هنوز از آن خبری نیست. علّت را از جزینی جویا میشوم و میگوید: «بله، کتاب هنوز توزیع نشده. ظاهراً چاپ شده، یعنی ناشر به من این را گفته، اما هنوز در بازار پخش نشده است.» او تعریف میکند که نزدیک به پنج سال قبل بود که کتاب را برای اخذ مجوز به ارشاد فرستاد، اما کتاب در آنجا ماندگار شد. جزینی میگوید: «امیدوار بودم با گفتوگو و اعتراض بتوانم از داستانهایم رفع ابهام کنم.» وی میافزاید: «البته، قصهها مشکل ندارند. مشکل کجفهمی و بدفهمی مسئولان ادارهی کتاب بود. من معتقدم در این اداره کسانی نشستهاند که صلاحیت بررسی داستان را ندارند. آنها حتی قدرت شناخت داستان را هم ندارند.» و ادامه میدهد:«مجبور شدم قصههایی را که ارشاد پافشاری میکند از مجموعه حذف کنم.» میگویم: «مگر موضوع این قصهها چیست؟» جواب میدهد: «موضوع قصههایم اجتماعی بود و دربارهی برخی حوادث سالهای اخیر.» از جزینی میخواهم مثال بزند و او میگوید: «مثلاً قتلهای زنجیرهای، درگیری دانشجویان و ….»