۰۱۴


via ریزش هوای سرد by admin on 7/16/10

عنوان کتاب: مرگ چیست؟
نویسنده‌ها : ماتیو دولوبیه، ماری ابینه، گنائل بوله و کارتین پروتو
مترجم‌ها : فخرالدین نجاتی، حمیده موسوی
تعداد صفحه : ۲۳ صفحه
قیمت : ۵۰۰ تومان
انتشارات : کتاب‌‌های خورشید خانوم

هزار کتاب: دو حالت دارد؛ یا شما بچّه دارید یا بچّه ندارید، امّا بچّه‌ها را دوست دارید. در هر دو حالت نمی‌توانید در برابر ذهنِ حسّاس و دلِ لطیفِ آن‌ها بی‌تفاوت رفتار کنید و یا بی‌دقّت. می‌پرسید چه‌طور؟ مثلا کودکی با کلّی «چرا» نزد شمای بزرگ‌سال می‌رسد که برایش داناترین ِ دیگران هستید و می‌پرسد: چرا همه‌ی آدم‌ها مثل هم نیستند؟ چرا آدم‌ها با هم دعوا می‌کنند؟ چرا نمی‌توانم هر کاری دلم می‌خواهد انجام بدهم؟ چرا باید به مدرسه بروم؟ چرا بعضی از مردم خانه ندارند؟ چرا آدم‌های بدجنس وجود دارند؟ چرا‌….
حالا سؤال من این است؛ شما به این کودک چه‌گونه پاسخ می‌دهید؟ می‌گویید: «برو بچّه بازی‌ات رو بکن، تو رو چه به این سؤال‌ها.» یا حواله‌اش می‌دهید به آینده: «بزرگ که شدی خودت می‌فهمی.» یا‌… مثلا فرض کنید کودک از شما درباره‌ی مرگ می‌پرسد و این‌که چرا می‌میریم یا کِی می‌میریم یا‌‌…؟ شما که نمی‌توانید مرگ را از بچّه مخفی کنید. امروز جوجه‌اش می‌میرد و فردا ممکن است یکی از شخصیت‌های محبوب کارتونی‌اش. پس‌فردا هم یکی از فامیل؛ پدربزرگ و مادربزرگ، دایی و عمو و‌…‌
آیا هم‌چنان سکوت خواهید کرد و کودک را با یک ذهن پُر از پرسش به حالِ خود می‌گذارید؟ لابُد خیال می‌کنید این‌جوری کودک کم‌تر با موضوع مرگ درگیر می‌شود و  احساس امنیّت بیش‌تری خواهد کرد. زهی خیالِ باطل! چرا؟ برای این‌که بیش‌تر کودکان در برابر این سکوت واکنش دیگری نشان می‌دهند و با کلّی نگرانی درباره‌ی زندگی، همیشه دل‌واپسِ مرگِ پدر و مادر و دیگر نزدیکانِ خود هستند. می‌پرسید چه باید کرد؟ گفت‌وگو.
‌باید با کودکان درباره‌ی مرگ گفت‌وگو کرد، البته در چارچوب فهم و درک او. صحبت‌های والدین باید فلسفه‌ی ساده‌ای داشته باشد و با جمله‌های روشن و شفّاف بیان گردد. خیال کنید به بچّه بگوییم: «عزیزم، نترس از مرگ، مرگ پایان یک کبوتر نیست.» و یا «ریه‌های لذّت پُر اکسیژن مرگ است.» به نظرتان کودک مفهوم ِ آن را دریافت می‌کند؟ می‌پرسید پس چه باید گفت؟
خُب، کمی حوصله کنید تا «گاستون پسر کنجکاو» را معرّفی کنم که یک‌جورهایی هم‌زادِ آن فرهادِ کنجکاو در کتابِ علوم دبستان است، منتها با شخصیّتی جذاب‌تر که مُدام درباره‌ی معنی و مفهوم زندگی و جهان از خود و دیگران سؤال میکند.
‌گاستون پسر کنجکاو‌ یک مجموعه‌ی دوازده جلدی است که نویسندگان آن -ماتیو دولوبیه، ماری ابینه، گنائل بوله و کارتین پروتو- در هر کتاب یک موضوع خاص را بررسی می‌کنند و  به سؤال‌هایی که در ذهن کودک پیش می‌آید پاسخ‌های قابل‌فهم می‌دهند. برای نمونه، در کتاب مرگ چیست؟ یک‌روز صبح گاستون از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که ماهی کوچولویش سرحال نیست. او خیال می‌کند ماهی خوابیده است، امّا پدر گاستون می‌گوید: «نه پسرم، او خواب نیست؛ مُرده است.» ماجرا با روی‌دادهای دیگری درباره‌ی مرگ ادامه پیدا می‌کند و گاستون ضمن آشنایی با فرایند مرگ از نظر فیزیکی، این پدیده را به عنوان جزئی از زندگی می‌پذیرد.
علاوه بر داستانِ کوتاه گاستون، نویسندگان از جمله‌های مستقیم هم برای توضیح مرگ به کودکان استفاده کرده‌اند که ‌بچّه‌ها‌ را مخاطب قرار داده‌اند و با واژه‌هایی قانع‌کننده و اطمینان‌بخش درباره‌ی مرگ صحبت کرده‌اند. مثلا «بچّه‌ها! وقتی قلب از حرکت بایستد، آدم می‌میرد و وقتی آدم بمیرد، این مرگ برای همیشه است.» این هم‌آن هدفی‌ست که در بخش «سخنی با والدین و مربیان گرامی» هم یادآوری می‌شود.
در شناس‌نامه‌ی کتاب از تصویرگر نام نبرده‌اند، امّا داستانِ گاستون مصوّر است و ماجرای اصلی در بستر تصاویر روایت می‌شود. برای جمله‌های مستقیمِ نویسندگان درباره‌ی مرگ هم از طرح‌های گرافیکیِ رنگی استفاده شده است که به‌نظر من برخلافِ تصاویرِ ساده و بامزه‌‌ی گاستون و خانواده‌ی او برای کودک قابل‌درک نیست.

۰۱۳


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/5/10

نام کتاب: چه‌گونه ترنج دانش‌مند شد
نویسنده : گیتی صفرزاده
تصویرگر : علی‌رضا کریمی‌مقدم
تعداد صفحه : ۴۸ صفحه
قیمت : ۱۰۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول ۱۳۸۷
انتشارات : گل‌آقا

هزار کتاب: چه‌گونه ترنج دانش‌مند شد مجموعه‌ای‌‌ست از ۲۲ داستانِ کوتاهِ علمی با چاشنی طنز که طرحی داستانی دارد و در آن درباره‌‌ی یک‌سری مباحثِ جدّی از تاریخ علم و دانش‌های اجتماعی صحبت می‌شود؛ از انقراض دایناسورها گرفته تا مفیدترین اختراع‌های بشری.
‌گیتی صفرزاده‌ با هدفِ دادن شناختی علمی از جهان، یک شخصیّتِ شاداب و جذاب خلق کرده به نام ترنج که دخترکی‌‌ست پُرهوش امّا سربه‌هوا با شیطنت‌های شیرین‌. ماجراهای چه‌گونه ترنج دانش‌مند شد حولِ محور این شخصیّت اتّفاق می‌افتد که شباهت بسیاری دارد با کودکان و نوجوانانِ امروزی. نویسنده با آشنایی به چارچوب دنیای محدود کودک مطالب خود را از دید او و از زبانِ ترنج بیان ‌می‌کند. او تلاش کرده تا با پرداختِ درست، نوشته‌ای ساده و روان را در اختیار مخاطب بگذارد که خواندنِ آن در عین لذّت، فایده هم دارد و شناختی علمی از طبیعت و پدیده‌های آن را ارائه می‌کند.
مطالبِ کتاب دقیق و صحیح است و روابط علّت و معلولی را برای کودکان و نوجوانان روشن می‌کند و به آن‌ها کمک می‌کند تا برای تجزیه و تحلیل مسائلِ مختلف آمادگی داشته باشند. صفرزاده مخاطبِ کم‌سالِ خویش را با کاربرد علم در زندگی آشنا کرده و از طریقِ داستان او را به مشاهده‌ی بیش‌تر و دقیق‌‌تر جهان دعوت می‌کند.
به‌نظر من، مهم‌ترین امتیازِ کتابِ چه‌گونه ترنج دانش‌مند شد در قالبِ نوشتاری و زبانِ طنز آن است. یک کتاب جدّی که با مخاطب شوخی می‌کند و در عین‌حال، رسالتی آموزشی دارد. کودکان و نوجوانان به داستان‌های ماجرایی علاقه‌ دارند و کتابِ صفرزاده پُر از اتّفاق‌‌های شخصی و خانوادگی و علمی و اجتماعی‌ست. نویسنده در این کتاب علاوه‌بر ارائه‌ی مطالبی درباره‌ی کسوف، اختراع کاغذ و جاروبرقی، زلزله، نفت، رایانه، پرندگان، برچسب انرژی و‌… به دانش اجتماعی نیز می‌پردازد. او در داستان‌های ترنج درباره‌ی ایران سخن می‌گوید و آداب و رسومِ مختلف مردم (مانند عید نوروز، شب چلّه و…) را معرّفی می‌کند؛ مجموعه‌‌اطلاعاتی که باعث افزایش معلوماتِ عمومی کودکان و نوجوانان می‌شود و مهم‌تر این‌که، آن‌ها را به خنده می‌اندازد.

*تیتر نام یکی از داستان‌های این کتاب است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/18/10

عنوان کتاب: این مگسِ وزوزو
نویسنده : عبّاس تَربُن
تصویرگر : رضا مکتبی
تعداد صفحه : ۲۴ صفحه
قیمت : ۱۳۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول ۱۳۸۸
انتشارات : امیرکبیر (کتاب‌های شکوفه)

هزار کتاب؛ اگر تجربه‌ی شعرخوانی برای کودکان را داشته باشید حتما این نکته دست‌تان آمده و خودتان می‌دانید بچّه‌ها شعرهایی را دوست دارند که بتوانند آن‌ها را با آواز بخوانند. کارشناس‌های ادبیات نیز می‌گویند مهم‌ترین ویژگی شعر کودک آهنگین بودن آن است. منظور؟ می‌خواهم درباره‌ی این مگسِ وزوزو بنویسم. چرا تعجّب می‌کنید؟ لابُد با خودتان می‌گویید آدم مبحثِ شعر، با این لطافت و ملاحت را ربط می‌دهد به حشره‌ی سِمج و رواعصابی مثل مگس؟ صبر کنید. مگر نه این‌که شعر هنر زیبا دیدنِ همه‌چیز است؟ نمی‌خواهید که بگویید مگس هیچ‌چیزی نیست؟ خُب، یک آقای شاعرِ پُرذوق هم کتابِ شعری دارد به نام این مگسِ وزوزو که برای گروه سنّی الف و ب سروده شده است. کدام آقای شاعر؟ عبّاسِ تربُنِ جوان را می‌گویم. اشتباه نکنید! جوان پس‌وندِ فامیلی‌اش نیست. منظورم این است که تربُن سنّ و سالی هم ندارد، ۲۸‌– ۲۷ ساله است.
این مگسِ وزوزو مجموعه‌‌ی‌ست از ده شعرِ نسبتا! کوتاه به‌نام‌های ‌کتاب نو‌، ‌آقای بابا‌، ‌خورشید پرتقالی‌، ‌پچ‌پچ‌، ‌پیراهنی قدّ دریا‌، ‌این مگس وزوزو‌، ‌مثل یه سیب‌زمینی‌، ‌دلم نون و پنیر می‌خواد‌، ‌جوراب‌ و ‌تیک‌تاک تیک‌ که در قالب چهارپاره سروده شده‌اند منهای شعر ‌پچ‌پچ‌ با ‌تیک‌تاک تیک‌.
شعرهای این مجموعه روایت‌های خیال‌انگیزی هستند درباره‌ی زندگی روزمره‌ی کودکان به‌علاوه‌ی توصیفِ عناصر طبیعت. شاعر در کتابِ این مگسِ وزوزو از زبانِ کودکان یا سایر پدیده‌های جهان با مخاطب سخن می‌گوید؛ از زبانِ بچّه‌ای که چشم‌انتظارِ پدرش است تا به خانه برگردد؛
بابای من هر شب
با ماه می‌آید
با شادی و لبخند
از راه می‌آید

در دستِ خود دارد
یک جعبه‌ شیرینی
گاهی کمی میوه
یا نان ماشینی

گاهی نمی‌آید
با دست‌های پُر
خسته است، با این‌حال
کم می‌کند غُرغُر

غم‌های من، لاغر
غم‌های او، چاق است!
گاهی به این‌ خاطر
بابا بداخلاق است

امّا دلش آبی‌ست
اندازه‌ی دریا
من مطمئنم اوست
آقاترین بابا!
یا از حرف‌های یک کتاب نو که نشسته توی قفسه و داد می‌زنه: «بیا جلو!» یا درباره‌ی یک کلاغ پیر که پر کشیده است با صدای «قار»!
انتخاب وزن‌های کوتاه و لحنِ دل‌نشینِ شاعر باعث شده است تا شعرها ضرب‌آهنگِ تند داشته باشند. بیانِ زیبا و استفاده از کلماتِ ساده‌ی قابلِ‌فهم برای کودک نیز از دیگر ویژگی‌های مثبت این مجموعه است. تربُن با کاربرد کلمه‌هایی که حواس پنج‌گانه‌ی کودک را تحریک می‌کند از نظر احساسی نیز مخاطب را درگیر می‌سازد. ضمن این‌که تربُن از علاقه‌ی کودکان به طنز باخبر است و در روایت‌های شاعرانه‌ی خویش، شوخ‌طبعی‌ هم دارد.
تصویرسازی‌های شاد و پُر از رنگ و شکل ِ کتاب نیز اثر رضا مَکتبی است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/18/10

گل آقا؛ مهدی حجوانی نویسنده و پژوهش‌گر ادبیات کودک و نوجوان به‌تازگی کتابی را با نام «زیبایی‌شناسی ادبیات کودک» منتشر کرده است. جلسه‌ی رونمایی این کتاب در روز سه‌شنبه چهارم آبان‌ماه با حضور چهره‌های ادبیات کودک و بزرگ‌سال مانند هوشنگ مرادی کرمانی، مصطفی خرامان، شهرام اقبال‌زاده، محمّد طلوعی و … در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد. در این جلسه علاوه‌ بر نویسنده‌ی کتاب، «فریدون عموزاده خلیلی»، نویسنده‌ی کودک و نوجوان و «امیرعلی نجومیان»، منتقد و استاد دانشگاه در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به معرفی و بررسی کتاب یادشده پرداختند.

در پیش‌گفتارِ «زیبایی‌شناسی ادبیات کودک»* از زبانِ‌ نویسنده می‌خوانیم؛ «کتاب حاضر، برگرفته از رساله‌ی دکترای من در دانش‌کده‌ی هنر، دانش‌گاه تربیت مدرس تهران است و پیش از هرچیز لازم می‌دانم از استاد فرهیخته زنده‌یاد دکتر قیصر امین‌پور یاد کنم که استاد مشاور من بود.»

مهدی حجوانی صحبت‌های خویش در این جلسه را هم با یادِ قیصر آغاز کرد و توضیح داد که سیاق کتاب و رساله فرق دارد و سعی کرده کتاب به شکل رساله نباشد که این تلاش با موفقیت نسبی همراه بوده است. وی در ادامه با طرح این سؤال که «چرا بحث این کتاب شکل گرفت؟» درباره‌ی انگیزه‌ی خویش برای نگارش این کتاب سخن گفت: یکی از رایج‌ترین بحث‌ها در ادبیات کودک این است که ادبیات کودک یک گونه‌ی ادبی تحقیرشده است. خودمانی‌اش یعنی، این نوع از ادبیات تحویل گرفته نمی‌شود. آسیب‌شناسی این عارضه بیش‌تر از حوزه‌ی اجتماعی انجام شده است. می‌گویند نظام‌ها و دولت‌ها ادبیات کودک را برای کنترل کودک ساختند تا کودکان را شهروندی مطیع و پیرو نظم عمومی تربیت کنند. یعنی ادبیات کودک را به یک مقوله‌ی آموزشی تقلیل داده‌اند. درحالی‌که اگر بتوانیم برای ادبیات ذاتی قائل شویم، زیبایی عنصر ذاتی و درونی ادبیات کودک است و ماده‌ی آموزشی عنصر عرضی و بیرونی است. ذات ادبیات کودک وجه زیباشناختی است درحالی‌که بیش‌تر تعریف‌ها مبتنی بر رویکرد آموزش‌محور است.

حجوانی در ادامه درباره‌ی ساختار کتاب «زیبایی‌شناسی در ادبیات کودک» توضیح داد که مبتنی بر سه فصل است؛ زیبایی‌شناسی ادبیات کودک از دیدگاه نظری، زیبایی‌شناسی ادبیات کودک از دیدگاه تحولات تاریخی و زیبایی‌شناسی ادبیات کودک از دریچه‌ی نقد و بررسی که در این بخش به دو کتاب «شازده کوچولو» و «هری‌پاتر» پرداخته شده است. وی گفت: فصل اوّل مهم‌تر است، برای این‌که تازه‌تر است. در پیشینه‌ی این بحث کم‌تر کتابی را پیدا می‌کنید که به‌طورمفصل به رویکرد زیبایی‌شناسی و آموزش‌محوری پرداخته باشد؛ چه ایرانی و چه خارجی. اگر هم پرداخته باشد به این مفصلی نیست. در فصل دوّم هم درباره‌ی ادبیات کودک ایران نوشته‌ام و اتفاق‌های مهم بعد از انقلاب که بیش‌تر محققان از نوشتن درباره‌ی کسانی که در قید حیات هستند پرهیز می‌کنند چون دردسرساز است. امّا در این کتاب سیر ادبیات کودک در قبل از انقلاب و بعد از انقلاب بررسی شده است.

نویسنده‌ی رُمان «الف دال میم» با بیان این‌که زیبایی‌شناسی و آموزش‌محوری ادبیات کودک و تقابل آن‌ها موضوع اصلی کتاب است ادامه داد: ما منکر آموزش‌محوری هستیم به آن معنا که در روان‌شناسی بحث شده است. اگر منظور تأثیر است، هر فرایندی آموزشی است؛ هم ادبیات و هم زندگی. با کدام بحث مسأله داریم آموزش به عنوان یک قصه و هدف پیشینی برای تغییر در نظر گرفته شود.

حجوانی در اثبات این مسئله که ادبیات کودک اگر ذاتی داشته باشد اوّل ذات زیبایی است و بعد آموزش، گفت: شما می‌توانید متن‌های ادبیات کودکی را پیدا کنید که آموزشی نیست، ولی باز هم ادبیات کودک است. امّا نمی‌توان متنی را پیدا کرد که زیبا نباشد و فقط آموزشی باشد. این ادبیات نیست. متن کودکانه‌ای که آموزش ندارد می‌تواند معنا داشته باشد. حتی اگر معنا نداشته باشد از آن با تعبیر «هیچآنه» یاد می‌شود. «آلیس در سرزمین عجایب» نمونه‌ای هیچآنه است. نه این‌که معنا ندارد، بیش‌تر مطایبه است و نسبت به آثار آموزشی پیش از خودش متفاوت است.

وی در ادامه‌ی صحبت‌های خود ترانه‌ی عامیانه‌ی «اتل‌ متل» و داستانِ «شازده کوچولو» را مثال زد: برای نمونه در «اتل متل توتوله»، توتوله چه معنایی دارد؟ معلوم نیست. یا وقتی می‌گوییم «گاو حسن چه‌جوره؟ نه شیر داره، نه پستون» مگر می‌شود گاو را بی‌شیر و پستون فرض کرد؟ «شیرشو بردن هندستون» قبلاً گفتیم این گاو شیر ندارد پس چه‌گونه شیر آن را به هندوستان برده‌اند؟حالا چرا هندوستان؟ چرا شیر توی راه خراب نشده است؟ بعد می‌خوانیم «یه زن کُردی بستون» با خودمان می‌گوییم آخر یک زنِ کُرد در هندوستان چه می‌کند؟ «اسمشو بذار عم‌قزی»؟ عم‌قزی نام تُرکی است. چه‌گونه می‌شود یک زنِ کُرد با اسم تُرکی در هندوستان؟ اصلاً یعنی چی؟ می‌بینید که این‌ها مهمل است، ولی ماندگار بوده و زیبا هم است. ریتم قشنگی دارد و بازی‌گونه است و هم‌چنین ادبیات است، ادبیاتِ شفاهی.

یا در داستانِ «شازده‌کوچولو»، اگر تمام ظرائف داستان را حذف کنیم انگار هفت‌شهر عشق را روخوانی کرده باشیم. فرض کنید نویسنده صرفاً مفاهیم سفر، حقیقت، هجرت، استبداد شاهان، میخوارگی و … را طرح می‌کرد. در این‌صورت اثر او یک مقاله‌ی آموزشی بود و نه یک کتابِ جهانی و دیگر معلوم نبود که ناشری آن را چاپ می‌کرد یا نه؟ آیا کسی آن را می‌خواند؟ پس چه عاملی باعث ماندگاری «شازده کوچولو» شده است؟ آفتاب آمد، دلیل آفتاب؛ به اعتبار زیبایی‌شناسی‌اش.

«فریدون عموزاده خلیلی» سخنرانِ بعدی این نشست هم ابتدا گریزی زد به اوایل دوره‌ی ۶۰ که نخستین جریان‌های نقد کتاب شروع شد. وی گفت: در آن زمان نقدها عموماً کارگاهی بود. به‌نظر می‌رسید یک منتقد کتاب داستان‌نویسیِ ابراهیم یونسی را گرفته جلویش و کتاب داستان هم کنار آن و براساس فرمول‌ها می‌آمد آن کتاب را شبیه‌سازی می‌کرد و می‌نوشت. در مرحله‌های بعدتر به کتاب‌های براهنی و دیگران استناد می‌شد و من فکر می‌کردم فایده‌ی این نقدها چیست؟ این نقدها چه چیزی را به ادبیات اضافه می‌کند؟ امروز به این نتیجه رسیده‌ام که نقد حتّی اگر یک نظر جدید را اضافه کند، کار خودش را کرده است. اگرچه محل مناقشه باشد و یا حتی غلط باشد. این سیرتاریخی در شتابی خوب به ‌جایی رسیده است که امروز کتاب منتشر می‌شود، کتابی درباره‌ی زیبایی‌شناسی ادبیات کودک. در این سیر نمی‌توان حضور و تأثیر حجوانی را نادیده گرفت. او نقد و پژوهش را از دوره‌ی ۶۰ شروع کرد و اوّلین ‌کار‌های جدی در این زمینه را انجام داد؛ انتشار پژوهش‌نامه‌ی ادبیات کودک و بعد‌تر، کتاب ماه و …. نقش انکارناپذیر مهدی حجوانی در جریان‌های نقد و بررسی ادبیات کودک شایسته‌ی تقدیر است.

عموزاده خلیلی در ادامه گفت: من به عنوان نویسنده فکر می‌کنم موضوع این کتاب برای نویسنده‌ها هم یک موضوع مهم و جدی و اساسی است؛ به‌راستی، زیبایی در ادبیات کودک چیست؟ بعد از خواندنِ کتابِ «زیبایی‌شناسی در ادبیات کودک» این سؤال برای من مطرح شد که منشاء زیبایی داستان چیست؟ کدام عوامل و عناصر است که داستان را زیبا می‌کند؟ آیا زیبایی باعث می‌شود مخاطب از اثر لذت ببرد؟ آیا معیار زیبایی با توجّه به مخاطب متفاوت است و یا برای کودک و بزرگسال یکسان خواهد بود؟ آیا لذّت و زیبایی لازم و ملزوم یک‌دیگر هستند؟ اگر فرمول ثابتی برای زیبانویسی و ایجاد لذّت در داستان وجود داشته باشد، آیا این فرمول برای کودکان هم صدق می‌کند؟ مثلاً ممکن است طنز و شوخ‌طبعی یکی از عناصر زیبایی در داستان باشد. آیا این عنصر در داستان کودک با بزرگ‌سال یکسان بروز پیدا می‌کند؟ چه عاملی باعث تفاوت طنز در ادبیات کودک و طنز در ادبیات بزرگ‌سال می‌شود؟ چه عاملی باعث ایجاد طنز در داستان‌های نیکلا کوچولو می‌شود؟ و آیا طنز چخوف به کارِ داستان کودک می‌آید؟ کدام‌یک از مجموعه داستان‌های چخوف را می‌توان برای نوجوان هم خواند؟ داستان «بوقلمون‌صفتان» چه ویژگی‌ای دارد که برای کودک و نوجوان قابل‌ارائه است، امّا داستان‌های دیگر نه! یا مثلاً تخیّل. اگر تخیّل یکی از عوامل زیبایی‌شناسی باشد، به‌نظر می‌رسد تخیّل در کودکان با بزرگسالان متفاوت است. حال، چه عاملی باعث تمایز تخیّل در کتاب‌های «لافکادیو» یا «آلیس در سرزمین عجایب» با داستان‌های مارکز یا «مسخ» کافکا می‌شود؟ یا عاطفه، پژوهش‌هایی ازاین‌دست باید نشان بدهد عاطفه در ادبیات کودک چیست؟ در داستانِ «پیرمرد و دریا» شاهد یک رابطه‌ی عاطفی قشنگ بین دو شخصیّت اصلی داستان هستیم که خواننده‌ی بزرگ‌سال را متأثر ساخته و درگیر می‌کند این ارتباط انسانی و عاطفی که می‌تواند وجه زیبایی داستان پیرمرد و دریا باشد چه تفاوتی دارد با هورتن وقتی نسبت به موجوداتِ ریز روی گرده‌ی گل‌‌ها واکنش عاطفی نشان می‌دهد و خواننده نیز به‌همراه وی بغض می‌کند و نگران می‌شود و حس انسانی خوبی دارد؟

سخنرانِ بعدی، «امیرعلی نجومیان» بود که ضمن تمجید نسبت به نگاه استدلالی کتاب، به استراتژی دفاعِ نویسنده در برابر آموزشی‌بودن ادبیات کودک خرده گرفت و گفت: لزوماً مسأله‌ی آموزش در ادبیات کودک از پیش طراحی‌شده نیست. بخش عمده‌ی مسأله‌ی آموزش در ادبیات کودک ناخودآگاه جریان دارد. این‌ آن‌قدر مسأله نیست که بخش از پیش طراحی‌شده‌اش. ادبیات کودک سراسر آموزش است، چون فاصله‌ای بین تولیدکننده و مصرف‌کننده است. امّا نویسنده در این کتاب می‌گوید ذات ادبیات کودک زیبایی است و آموزش را در کنار آن مطرح می‌کند. حال این سؤال پیش می‌آید که اگر ذات ادبیات کودک زیبایی است، آیا نمی‌توان این ذات را برای ادبیات بزرگ‌سال هم فرض کرد؟ آیا زیبایی می‌تواند ماهیتی برای ادبیات کودک بسازد؟

توصیفی که من از معنای زیبایی‌شناسی در کتاب دریافت کردم زیبایی‌شناسی با زیبایی به عنوان عنصر زیبایی‌ یکی است. درحالی‌که «پیتر لامارک» در مقاله‌ی «زیبایی‌شناسی و ادبیات یک نسبت مسأله‌ساز» نوشته است: زیبایی‌شناسی به‌هیچ‌وجه نباید به زیبایی تقلیل پیدا کند چنان‌چه در قرن هجدهم بود. صحبت کردن فقط درباره‌ی زیبایی آثار ادبی آن‌قدر خنثی است که انگار فقط درباره‌ی لذّت صحبت کنیم. زیبایی‌شناسی همان اصول نقد ادبی است. تشخص زیبایی‌شناسی بیش از هر چیز در ارزیابی و نقد آثار است. زیبایی‌شناسی به دنبال این است که یک اثر در چه شرایطی به‌وجود آمده است و چه تأثیری داشته است؟ نجومیان این بحث را ادامه داد و گفت که هانت زیبایی‌شناسی را بررسی و تحلیل سازوکار هنر تعریف کرده است و منظور او از سازوکار نوعی داوری هنری، نوعی نظریه‌پردازی و نوعی فلسفه‌بافی است.

نجومیان ‌افزود: تعریف زیبایی، تعریف ادبیات بزرگ‌سال و کودک، رابطه‌ی لذّت و زیبایی، رابطه‌ی زیبایی و تصویر مسائلی هستند که زیبایی‌شناسی را به حوزه‌های گسترده‌تر می‌برد. و این پرسش را طرح کرد که: به‌راستی، زیبایی‌شناسی ادبیات چیست؟ سپس نظر متفکرانِ این حوزه را بیان کرد که می‌گویند وقتی ما ادبیات را به مثابه‌ی هنر درنظر بگیریم یعنی زیبایی‌شناسی انجام داده‌‌ایم. پس نسبتی بین ادبیات و هنر وجود دارد. نجومیان با این مقدمه از فلسفه‌ی هنر گفت و سپس، پرسش‌هایی را مطرح کرد که هر کدام می‌تواند موضوعِ یک پژوهش مستقل باشد؛ ادبیات تخیلی چه‌گونه به جنبه‌ی تخیّلی، حقیقت، اخلاق و ایدئولوژی ربط پیدا می‌کند؟ ماهیت زبان ادبی در ادبیات کودک چیست؟ زبان ادبی چه ویژگی‌ خاصی دارد؟ ساختار روایت در ادبیات کودک با بزرگسال چه فرقی دارد؟ آیا ادبیات حامل نوعی حکمت، معرفت یا حقیقت است؟ فرایند خواندن متن ادبی چگونه است؟ ارزش ادبی در چیست؟

در پایان این نشست نیز به سؤال‌های حضار درباره‌ی کتاب و مباحث طرح‌شده پاسخ داده شد.

*انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. ۱۳۸۹٫ ۲۰۷ ص. ۴۵۰۰ تومان

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/1/10
عنوان کتاب :‌ گربه‌ی مومیایی‌شده
نویسنده : جکلین ویلسون
مترجم : فریده خرّمی
تعداد صفحه : ۱۰۷ صفحه
قیمت : ۱۷۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول،۱۳۸۸
انتشارات : آفرینگان

هزار کتاب؛ قبل‌تر درباره‌ی ‌جکلین ویلسون‌ و لیزیِ دهن زیپی‌اش در هزار کتاب خوانده‌اید و حالا می‌خواهم دخترکِ زرنگ و قشنگ دیگری را به‌تان معرّفی کنم به‌نام ‌وریتی‌ که راویِ رُمانِ گربه‌ی مومیایی‌ شده است.
گربه‌ی مومیایی ‌شده با عنوان اصلی The cat mummy در سال ۲۰۰۱ میلادی منتشر شده و ترجمه‌ی فارسیِ آن از سوی نشر آفرینگان چاپ شده است، در ۱۰۷ صفحه و با قیمت ۱۷۰۰ تومان. ماجرای این کتاب درباره‌ی دختری‌ست که با پدر و مادربزرگ و پدربزرگش زندگی می‌کند. مادرش؟ وریتی مادر ندارد. روزی که او به‌دنیا آمد، مادرش مُرد.
داستان با یک سؤال آغاز می‌شود؛ «تو حیوان خانگی داری؟» و سپس، راوی شروع می‌کند به‌صحبت کردن درباره‌ی هم‌شاگردی‌هایش، سوفی و لورا و آرون و‌… و حیوان‌های خانگی آن‌ها؛ یکی‌شان گربه دارد و دیگری خرگوش و سوّمی مار بوآ و‌… تا این‌که نوبت می‌رسد به‌حیوان خانگی خودش، یک گربه‌ی راه‌راه به‌نام ‌مِی‌بِل‌ که به قول وریتی؛ «خیلی خسته‌کننده‌ست. هیچ‌کاری نمی‌کند. فقط می‌خوابد.» با این‌حال می‌بل سنگ‌صبورِ وریتی‌ست و محرم‌ترین مخاطبِ او. وریتی درباره‌ی حرف‌هایی که نمی‌شود به‌کسی گفت با می‌بل درددل می‌کند. کدام حرف‌های ناگفته؟ وریتی یک راز خیلی محرمانه‌ی به‌شدّت معصومانه دارد. می‌پرسید چه رازی؟ «وریتی گاهی درباره‌ی مادرش با می‌بل حرف می‌زند.» بله خُب، «چون می‌بل هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شود.» وریتی پدرش را زیاد نمی‌بیند چون قبل از این‌که او بیدار شود پدرش می‌رود سرکار و وقتی می‌خوابد هنوز سر کارش است. به‌قول مادربزرگ، انگار با کارش ازدواج کرده است. می‌پرسید چرا با مادربزرگش حرف نمی‌زند؟ مادربزرگ هنوز هم وقتی وریتی از مادرش حرف می‌زند چشم‌هایش پُر از اشک می‌شود. حتا پدربزرگش هم گریه می‌کند. پس وریتی حرف مادرش را نمی‌زند چون نمی‌خواهد آن‌ها را ناراحت کند.
جکلین ویلسون در رُمانِ گربه‌ی مومیایی ‌شده ضمنِ طرحِ هول‌آورترین پدیده‌ی جهان هستی، یعنی مرگ، به‌سراغ احساساتِ پنهانِ کودکان می‌رود و با داستان‌پردازی عالی به‌کودک فرصت می‌دهد تا غم ‌را تجربه کند و با برون‌ریزی احساسات واپس‌رانده‌اش به‌درکِ دوباره‌ای از خویشتن و جهان برسد.
این رُمان در نه فصل روایت می‌شود. نویسنده بعد از معرّفی شخصیّت‌های اصلی و توضیح درباره‌ی روابط آدم‌های داستان، وریتی و خانواده‌اش را با یک نگرانی روبه‌رو می‌کند؛ می‌بل گم می‌شود. سپس، ماجرای گم‌شدن می‌بل گسترش پیدا می‌کند و نویسنده در سایه‌ی این اتفاق، به خواننده نشان می‌دهد که باوجود گلایه‌های مُدامِ وریتی، می‌بل چه‌قدر اهمیّت داشته است. در ادامه‌‌، داستان بعد از پیدا شدن می‌بل دچار تعلیق می‌شود. چه‌طور؟ برای این‌که وقتی وریتی گربه‌اش را پیدا می‌کند که او دیگر مُرده است. وریتی موضوع را از خانواده‌اش پنهان کرده و تلاش می‌کند تا با مرگ حیوان خانگیِ دوست‌داشتنی‌اش کنار بیاید و‌…‌
نویسنده در بخش پایانی رُمان نیز راه‌حل خوبی را ارائه می‌کند که زیبا و تأثیرگذار و دوست‌داشتنی‌‌ست و خاطره‌ی گربه‌ی مومیایی ‌شده را در ذهنِ مخاطب به‌یادماندنی می‌سازد. ضمن این‌که ایده‌ی هوش‌مندانه‌ی ویلسون را می‌توان در موارد مشابه استفاده کرد و نتیجه گرفت. می‌پرسید ایده‌‌اش چه بود؟ گفتن ندارد. بهتر است کتاب را تهیّه کنید و بخوانید. گربه‌ی مومیایی‌شده رُمانِ پرُهیجان و جذابی‌‌ست که کودکان و نوجوانانِ هفت تا پانزده‌ساله (به‌خصوص دخترها) از خواندنِ آن لذّت خواهند برد. علاوه‌براین، نویسنده حرف‌هایی هم برای والدین دارد. او به پدر و مادرها هشدار می‌دهد که پشت و پناهِ کودکان خود باشند و برای آن‌ها روشن می‌کند که هر کودکی بیش‌تر از اسباب‌بازی‌ و کلاس آموزشی و مدرسه‌ی خوب و تأمینِ مالی به کسی نیاز دارد تا به‌صحبت‌های او گوش بدهد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/1/10
عنوان کتاب : کافکا و عروسک مسافر
نویسنده : جوردی سی‌ئررا‌‌ ای ‌فابرا
مترجم : رامین مولایی
تعداد صفحه : ۱۰۸ صفحه
قیمت : ۲۵۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول ۱۳۸۷
انتشارات : ایران‌بان

هزار کتاب؛ قبل‌تر شنیده بودم این ماجرای کافکا را. کدام ماجرا؟ همین که می‌گویند اواخر عمرش توی پارک با دختربچه‌ای روبه‌رو می‌شود، دخترکی گریان و غم‌گین و بعد، کافکا احساس مسئولیت می‌کند و پی‌جو می‌شود که چه پیش آمده است برای دختر؟ گم شده؟ کسی او را اذیت کرده؟ یا چی؟ دخترک می‌گوید عروسکش گم شده است. کافکا با خود می‌اندیشد در برابر رنج عظیم و اندوه عمیق دخترک چه کاری از دستش برمی‌آید؟ و «ناگهان فکری به ذهن فرانتس کافکا رسید. راه‌حل خیلی ساده بود…. حداقل برای ذهن نویسنده‌ی او.»
می‌پرسید راه‌حل چی بود؟ کافکا به دخترک می‌گوید عروسک او به مسافرت رفته است و به‌زودی برایش نامه خواهد نوشت. کافکای نویسنده هم برای مدتی نقش نامه‌رسانِ عروسک‌ها را بازی می‌کند و  هر شب نامه‌ای برای دخترک می‌نویسد از طرفِ عروسکش، بریجیدا. نامه‌نویسی‌های او برای سه هفته ادامه پیدا می‌کند تا این‌که سرآخر دخترک واقعیت پررنجِ فقدانِ بریجیدا را هضم کرده و با یک هدیه‌ غافل‌گیر می‌شود؛ یک عروسکِ دیگر.
رُمان کافکا و عروسکِ مسافر بازنویسی این ماجرا‌ست به‌قلمِ نویسنده‌ای اسپانیایی، ‌جوردی سی‌ئررا‌ ای ‌فابرا‌ که در سال ۱۹۴۷‌ متولد شده است، در بارسلونا. او تاکنون بیش‌تر از ۳۰۰ کتاب برای کودک و نوجوان و بزرگ‌سال‌ها نوشته است که یا رمان و داستان بوده و یا نقد ادبی، تحلیل موسیقی، نمایش‌نامه و‌…
جوردی در کافکا و عروسکِ مسافر می‌نویسد که بعد از خواندنِ مقاله‌ا‌ی از ‌سزار آیرا‌ با عنوان ‌عروسکِ مسافر‌ علاقه‌مند می‌شود این داستان را بنویسد؛ داستانی که ‌دورا دیمانت‌ بازگو کرده است.
دورا زن محبوبِ کافکا تنها کسی‌ست که در آن‌مدت با او زندگی می‌کرد. هرچند او نیز از متن نامه‌های کافکا به دخترک بی‌خبر است و تلاش‌های کلاوس واگنباخ ِکافکاشناس هم برای پیدا کردن دخترک به نتیجه نرسیده است؛ «اثری از کافکا که تنها به یک دختربچه تعلق دارد.»
جوردی در این رُمان درباره‌ی ماجرای یادشده داستان‌سرایی می‌کند و ضمنِ بازآفرینیِ نامه‌های کافکا، پایانی خیالی برای آن می‌نویسد و درنهایت اثری دوست‌داشتنی خلق می‌کند؛ کافکا و عروسکِ مسافر، روایتی دل‌چسب در ستایشِ ذات زیبای زندگی.
نویسنده کتاب را به کافکا تقدیم کرده است «از طرف سوسکی که روزی، چون کودکی از خواب برخاست.» و داستان خود را در چهار فصل روایت می‌کند؛ خواب یکم: عروسک گم‌شده. خیال دوم: نامه‌های بریجیدا. رؤیای سوم: راه دور و دراز عروسک مسافر و لبخند چهارم: هدیه. هر فصل هم به بخش‌های کوچک‌تری تقسیم می‌شود که با حروف الفبا نام‌گذاری شده‌اند؛ از الف تا ع، غ، ف، ق، ک، گ، ل، م، ن، و، ه، ی‌…
راوی دانای کل است و ماجرا با معرفی مکان وقوع داستان آغاز می‌شود؛ پارک اشتگلیتس. سپس، شخصیت‌های اصلی وارد می‌شوند: کافکا و دخترک و کم‌کم دورا و مادر دخترک و عروسک و‌…‌
جذابیت ماجرا و پرده‌برداری از زاویه‌های پنهانِ روح حسّاسِ کافکا به کنار، نثر داستان نیز شاعرانه است و خیال‌انگیز. تصویرگری ‌پِپ مونتسِررات‌ هم یکی دیگر از نکته‌های مثبتِ کافکا و عروسکِ مسافر است که مخاطب نوجوان را برای خواندن این رُمان ترغیب خواهد کرد؛ داستانی درباره‌ی پذیرش واقعیت‌های سختِ زندگی، طعمِ خوب دل‌بستگی و  کشفِ خوش‌بختی‌های عظیم به شرطی ساده؛ جست‌وجوی بهانه‌هایی کوچک برای شادی و امیدواری.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/1/10
عنوان کتاب: گروفالو
نویسنده : جولیا دونالدسن
تصویرگر : آکسل شفلر
مترجم : آتوسا صالحی
تعداد صفحه : ۳۲ صفحه
قیمت : ۱۲۵۰ تومان
نوبت چاپ : اول ۱۳۸۷
انتشارات : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

هزار کتاب؛ روباهِ ‌تنوری، جغد بستنی، املت‌ِ مار غذاهای محبوب گروفالوست. گروفالو؟‌ نمی‌شناسید؟ گروفالو با آن عاج‌ها، پنجه‌ها و دندان‌های ترس‌ناک، زانوهای قلنبه‌قلنبه و ناخن‌های برگشته. نترسید! نترسید! من که هنوز از آن زگیل سمّی نوکِ دماغِ گروفالو حرفی نزده‌ام یا چشم‌های نارنجی و زبان سیاه‌اش، از آن‌ تیغ‌های بنفشِ پشت‌اش هم. تازه هنوز نگفته‌ام گروفالو کی به‌دنیا آمده و کجا زندگی می‌کند. آن‌وقت لابُد اگر بشنوید گروفالو در تنگنای قافیه به‌جای یک «ببر» خلق شده خیلی تعجّب می‌کنید. بله، گروفالو شخصیّتِ داستانیِ ‌جولیا دونالدسن‌ است که در کتابی به همین‌نام از موش کوچولویی رو‌دست می‌خورد. داستان چیست؟ ماجرایی در ستایش تفکر به‌جای قدرت، کارآیی اندیشه در برابرِ زور، پیروزی یک موش کوچولو در برابر دیوی هول‌ناک به‌نام گروفالو.
ایده‌ی اصلی این داستان برمی‌گردد به افسانه‌ای چینی که درباره‌ی یک موش است و ببر. وقتی‌که دونالدسن می‌خواهد این افسانه را بازنویسی کند به‌جای ببر یک شخصیّتِ خیالی خلق می‌کند تا قافیه‌‌اش جور شود و گروفالو بی‌خبر از همه‌جا وارد جنگلِ زیبای دونالدسن می‌شود درحالی‌که موش کوچکی جلوی او ایستاده و ادعا می‌کند ترس‌ناک‌ترین حیوانِ جنگل است!
جولیا دونالدسن یکی از ده نویسنده‌‌ای‌ست که از او در فهرست نویسندگان کتاب‌های پرفروش جهان در دهه‌ی گذشته نام برده‌اند. جولیا کار خود را با سرودن ترانه‌های کودکانه برای برنامه‌های تلویزیونی آغاز کرد تا این‌که در سال ۱۹۹۳ میلادی یکی از ترانه‌های او به‌نام A Squash and a Squeeze به‌صورت کتاب چاپ شد. دونالدسن مُدام در هر کجای ذهن و زندگی خود جست‌جو می‌کند تا ایده‌ای تازه برای خلق داستان و یا سرودن ترانه پیدا کند و تاکنون، نزدیک به ۱۵۴ کتاب چاپ کرده است که بیش‌تر از ۱۰۰عنوان آن کتاب‌های آموزشی برای مدارس است.
گروفالو یکی از معروف‌ترین کتاب‌های دونالدسن است که بیش‌تر از سه میلیون و نیم نسخه از آن فروش رفته است. گروفالو به زبان‌های آلمانی، ایتالیایی، فرانسه، ترکی، روسی و فارسی ترجمه شده است و داستان آن درباره‌ی پیاده‌روی یک موش در جنگل است که در دو موقعیت روایت می‌شود و در هر موقعیت موش کوچولو از خطر می‌رهد بس که بلا و ناقلا است. نثر ساده و روان، ساخت ترکیب‌های تازه و تصویرگری مناسب از نقاط قوّت این کتاب است.
گروفالو برای اوّلین‌بار در سال ۱۹۹۱ میلادی در اندازه‌ی کوچک (A5) منتشر شد و بعد، در سال ۲۰۰۴ میلادی بود که در اندازه‌ی‌ بزرگ (A4) هم به بازار آمد و در نوامبر ۲۰۰۹ میلادی یکی پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان شد. گروفالو از سوی شنوندگان رادیو بی‌بی‌سی به‌عنوان بهترین داستان برای خواب معرفی شده است و علاوه‌بر اجرای تئاتر عروسکی برمبنای این داستان، انیمیشن تلویزیونی گروفالو هم در سال ۲۰۰۹ میلادی تولید شده است. جلد دوّم این کتاب هم با نام ‌فرزندِ گروفالو‌ چاپ شده است که در آن گروفالو به بچّه‌اش درباره‌ی موش کوچکی هشدار می‌دهد که ترس‌ناک‌ترین حیوان جنگل است و…

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/1/10

نام کتاب: تقسیم
نویسنده: پیرو کیارا
مترجم: مهدی سحابی
ناشر: مرکز

گل ‌آقا؛

یک
«پیرو کیارا» نویسنده‌ای‌ست ایتالیایی، معروف به استاد قصّه‌گو که در سال ۱۹۱۳ میلادی متولّد شده و در ۱۹۸۶ نیز از دنیا رفته است. گفتم که پیرو اهلِ قصّه و داستان است. هرچند اوائل شعر می‌گفت، ولی بعدتر تمرکز کرد روی داستان‌سرایی. به‌عبارت‌دیگر، قصّه‌گویی شفاهی. خودش می‌گوید کشف این استعدادش را به پدر و مادرش مدیون است. از او نزدیک به پنجاه جلد کتاب منتشر شده که از این همه یکی هم به فارسی ترجمه و چاپ شده است؛ رُمان «تقسیم» که ازقضا بهترین اثر او است. پیرو این کتاب را در سال ۱۹۶۴ میلادی نوشته و هنوز هم جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های معاصر ایتالیا است. کتاب را زنده‌یاد «مهدی سحابی» ترجمه کرده که هجدهم آبان‌ماه مصادف است با اوّلیّن سال‌مرگِ او؛ مردی پُرهنر با انتخاب‌های معرکه برای ترجمه که از معروف‌ترین آثار او می‌توان به در جست‌وجوی زمان از دست رفته، بارون درخت‌نشین، آرزوهای بزرگ، مرگ قسطی، مادام بواری، باباگوریو …. اشاره کرد.

دو
در ابتدای رُمان نقلِ قولی آمده از «بوکاچو» که در یک عبارتِ تک‌جمله‌ای درون‌مایه‌ی تقسیم را فاش می‌کند؛ «قصه‌ای باید بگویم از چیزهای کاتولیک و از فجایع و از عشق، کمی با هم آمیخته ….»
داستان را دانای کل روایت می‌کند و ماجرا با معرّفی «امرنتزیانو پارونتزینی» آغاز می‌شود که مرد میان‌سالِ مجردی‌ست و کارمند اداره‌ی دارایی. در داستان با مرد دیگری هم آشنا می‌شوید به نام «مانسونتو تتامانتزی» که وکیل بوده و حالا مُرده و ارث و میراث او رسیده به سه دخترِ تُرشیده‌اش.
این آقای وکیل به خُلق بد معروف است و سلیقه‌ی کج! علاقه‌ی اصلی‌اش در زندگی تولید میوه‌های هیولایی بود. عشقِ او به زشتی آن‌قدر بود که زنی «راشیتیک» را به هم‌سری گرفت و کلی تلاش کرد تا دخترانِ زشت‌تری داشته باشد. مانسونتو معتقد بود ایجاد یک چیز واقعاً زشت کار راحتی نیست و به اندازه‌ی رسیدن به چیز زیبا زحمت می‌برد و تأکید می‌کرد ارزیابی نتیجه‌ها صرفاً به سلیقه بستگی دارد و هر کسی یک شکل را می‌پسندد و او زشت می‌پسندید. البته، هر کدام از سه دخترِ زشتِ او یک حُسنِ زیبا داشتند که در تلاش برای رسیدن به زشتی کامل از دستِ مانسونتو  دررفته بود.
فورتوناتا دختر بزرگ‌تر (۴۰ ساله) موهای زیبا داشت و دختر بعدی، تارسیلا (۳۸ ساله) واجدِ پایین تنه‌ا‌ی بی‌نقص بود و کوچک‌ترین دختر که کاملیا (۳۶ ساله) نام داشت به‌خاطر دست‌های لطیف‌اش شهره‌ بود.
بعد از مرگِ مانسونتو، تارسیلا تصمیم می‌گیرد ازدواج کند تا این‌که یک‌روزی در کلیسا آن آقای کارمند اداره‌ی دارایی را می‌بیند و نقشه می‌کشد برای آشنایی بیش‌تر با او. تاجایی‌که یکی، دو هفته بعد پای آن آقا به خانه‌ی دخترهای مانسونتو باز می‌شود و … آقای کارمند اداره‌ی دارایی هم که قصد ازدواج داشته، سبک و سنگین می‌کند دخترها را و درنهایت، خواهر بزرگ‌تر را به زنی می‌گیرد، امّا … با ورود پارونتزینی زندگی هر سه دختر متحوّل می‌شود و او با ایثاری مثال‌زدنی! تن و جانِ خویش را بین سه خواهر تقسیم می‌کند؛ شب اوّل را با فورتانا می‌گذراند که هم‌سر او بود، شب دوّم را با خواهر تارسیلا، و شب سوّم را با کامیلا.
نویسنده داستانِ زندگی این چهار نفر (به‌علاوه‌ی پسری که در میانه‌ی ماجرا با تارسیلا دوست می‌شود) را با شیواترین و شیرین‌ترین بیانِ ممکن در بیست‌وهفت فصل تعریف می‌کند تا وقتی‌که قدرتِ جسمیِ پارونتزینی در برابر میلِ شدیدِ  جنسی او شکست می‌خورد و او می‌میرد!
در رُمان تقسیم بیش‌تر از هرچیزی شاهدِ انعکاسِ فلسفه‌ی شخصیِ پیرو کیارا هستیم درباره‌ی زندگی؛ او به زندگی کردن معتقد بود و می‌گفت زندگی در هر شرایطی، ساده یا دشوار با شادی یا غم همیشه با لذّتی بزرگ همراه است.
به‌نظر من، «نقسیم» داستانِ خوبی است درباره‌ی اشتیاق و عشقی شدید میان یک مرد و سه زن با روایتی دل‌نشین که خواندنِ آن لذّت‌بخش است و درکش، آسان. ماجراجویی‌های فاجعه‌بارِ سه خواهر با نثرِ تمیز و طنّازی‌های آقای نویسنده، از این رُمان اثری خواندنی ساخته که سرگرم‌کننده است و دوست‌داشتنی.
در مقدمه‌ی «تقسیم» هم می‌خوانیم که مهارتِ پیرو در قصه‌گویی باعث شده تا نثر او روان و بی‌تکلّف و نگرش مستقیم و بی‌پیرایه‌‌ای نسبت به واقعیت باشد. اگر تقسیم را بخوانید شما هم موارد یادشده را تأیید خواهید کرد.

سه
راستی، با اقتباس از داستان «تقسیم» یک فیلم کمدی هم ساخته شده به نام Come Have Coffee with Us که «پیرو کیارا» نیز در آن بازی کرده است. علاوه‌براین، ایتالیایی‌های بامعرفت برای زنده نگه‌داشتن یاد «پیرو کیارا» جایزه‌ای را به نامِ او راه‌اندازی کرده‌اند که یکی از معتبرترین جوایز ادبی در ایتالیا است. به‌نظر من، خوب است ما هم مرامِ خودمان را نشان بدهیم و هم‌این امروز به کتاب‌فروشی برویم و رُمانِ «تقسیم» را بخریم؛ هم برای قدردانی از تلاش‌های ستودنیِ زنده‌یاد «مهدی سحابی» و هم برای شادیِ دلِ خودمان؛ حیف‌تان نمی‌آید لذّتِ خواندنِ این کتاب را از خودتان دریغ کنید؟

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 10/19/10

نام کتاب: کافه خنده
نویسنده: علیرضا لبش
انتشارات سوره مهر
قیمت: ۲۹۰۰ تومان

گل آقا؛

لبش؟
«کافه خنده» آبروی طنز را حفظ کرده است. این را من نمی‌گویم! «محمّدعلی علومی» می‌گوید که در عرصه‌ی طنز و طنّازی کلّی پیراهن پاره کرده و یادداشتی نوشته درباره‌ی محتوای کتاب از نظر سوژه‌های طنز و بازی‌های زبانیِ نویسنده و خیلی هم تأکید کرده بر دامنه‌ی وسیع مطالعاتِ علیرضا لبش. لبش؟ نویسنده‌ی جوانِ کتاب «کافه خنده» که از آثار او می‌توان به کتاب‌های «خنده در مراسم تدفین»، «نسکافه‌های بعدازظهر»، «مرثیه‌ای برای گم‌گشتگی» اشاره کرد. کتاب‌های قبلیِ لبش مجموعه‌ی شعر و طرح هستند، امّا «کافه خنده» مجموعه‌ی نثر طنز است و مطالب آن به دو بخشِ یادداشت‌های نسبتاً بلند و یادداشت‌های خیلی کوتاه تقسیم می‌شود.

طنز یعنی چه؟
شاید با خودتان بگویید این طنز که می‌گویم یعنی چه؟ اگر از جوک و فکاهی و بگومگوی فحش‌دار فاکتور بگیرید، یک مُدلِ دیگر از حرف هم هست انگار طعنه، که ظریف است و غم‌انگیز و بیش‌تر از این‌که بهانه‌ای باشد برای خنده، وسیله‌ای‌ست برای انتقاد و قدمی‌ست در جهتِ اصلاح. اصلاً چرا من روده‌درازی می‌کنم؟ علیرضا لبش در «یک گفت‌وگوی کاملاً ساختگی» شُسته و رُفته گفته که طنز یعنی چه؟

o طنز یعنی چه؟
- با دلی خونین، لبی خندان بیاور همچو جام.
o به چه کسی طنزنویس می‌گویند؟
- به جام.

کلاغه به خونه‌اش نرسید؟
«پیرزن نادان و مرحوم کلاغ» اوّلیّن یادداشتِ «کافه خنده» است. در این ماجرا می‌خوانیم که شخصیّت‌های انسانی و حیوانی ِ داستانی عامیانه از روزگارِ کهن به دنیای معاصر وارد می‌شوند و پس از آن به انواع و اقسامِ بلاها و آسیب‌های روانی و اجتماعی و اقتصادی و …. دچار می‌شوند، طوری‌که مرگ شرف پیدا می‌کند به این زندگی. خواننده با مطالعه‌ی هم‌این تک‌یادداشت متوجّه‌ی درستیِ ادّعایِ علومی می‌شود؛ بله، لبش برای نگارشِ طنزهای «کافه خنده» بی‌گُدار به آب نزده است و اطلاعات خوبی درباره‌ی موضوع‌های مختلف دارد؛ از قصه‌های ساده‌ی عامیانه گرفته تا مباحثِ زیادی جدّیِ فلسفی. علاوه‌براین، نویسنده در رشته‌ی جامعه‌شناسی تحصیل کرده و پشتوانه‌ی علمی‌اش باعث شده تا در نگاه به پدیده‌ها و آسیب‌های شهری و اجتماعی نکته‌سنج باشد و پُردقّت. منتها، لبش بر خلافِ جماعتِ جامعه‌شناس‌ شرح مشاهده‌های خود را در قالب مقاله‌های علمی یا پژوهش‌های دانش‌گاهی ارائه نکرده است. او علاوه‌بر توصیف، تبیین و پیش‌بینی آینده‌ی جامعه‌ی ایرانی، از وضع موجود انتقاد می‌کند. مجموعه‌ی متونِ «کافه خنده» آینه‌ی شرایط زندگی مردم و مهم‌ترین وقایع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در ایرانِ اواخرِ دهه‌ی هشتاد است. لبش درباره‌ی فرمول موفقیّتِ خود می‌نویسد: «جامعه‌ای که بین سنتی بودن و مدرن شدن گیر کرده تمام اشخاص، مکان‌ها، رفتارها، روابط و اتفاق‌هایش طنزآمیز است. فقط کافی است بتوانید آن‌ها را بنویسید. البته یک اشکال وجود دارد: خنداندن آدم‌های چنین جامعه‌ای به‌شدت سخت است. تمام لطیفه‌ها و نوشته‌های طنزآمیز برای این‌ها خاطره است.»

علاوه‌بر بازنویسیِ قصّه‌های عامیانه، لبش قهرمان‌های قصّه‌های قدیمی را هم به بازی می‌گیرد و حتّی سربه‌سرِ شخصیّت‌های آشنای کتاب‌های درسی می‌گذارد و حرف‌هایش را در قالبِ خاطراتِ فلانی و بهمانی بیان می‌کند. خاطرات چوپان دروغ‌گو، خاطرات حسن‌کچل، خاطرات خاله سوسکه، خاطرات کبری و خاطرات کوزت عنوان برخی از یادداشت‌های «کافه خنده» است که نویسنده در آن‌ها به موضوع‌هایی مانند تقلبی بودن مدرک‌های دانش‌گاهی، گلدکوئیست، عمل بینی، فرار مغزها، گشت ارشاد، تولید خودرو، محصولات چینی، بحران اقتصاد جهانی و …. می‌پردازد.

راستی، لبش در بخشِ دیگری از «کافه خنده» هم به سراغ غول‌های بزرگِ جهانِ علم و دانش مثل ادیسون، داروین، نیوتن و … رفته و برای‌شان نامه نوشته است. خواندنِ نامه‌های این طنزنویس خالی از لطف نیست. ضمناً پیشنهاد می‌کنم «اصغر آقا، نامزد انتخابات» و «مردم آنگولا خودشان به اندازه‌ی کافی سیاه هستند، لطفاً سیاه‌ترشان نکنید» را هم بخوانید که با نگاهی به انتخابات و سخنرانی‌های رجل سیاسی نوشته شده‌اند.

دیگر؟ نویسنده توصیه‌نامه‌هایی را هم دارد درباره‌ی این‌که چگونه می‌توان یک معلم نمونه بود یا چگونه می‌توان شاعر بزرگی شد یا یک مجری تلویزیونی و روزنامه‌نگار …. او در این یادداشت‌ها ضمن نشان دادنِ وضعیّتِ افراد در مشاغل مختلف (از نظرِ شایستگیِ علمی یا صلاحیّتِ اخلاقی و …) از روابط بیمار در سیستم‌های اداری و شیوع دورویی و دروغ و … در گروه‌های مختلف جامعه انتقاد می‌کند. برای نمونه در یادداشت «چگونه کارمند نمونه شوید» می‌خوانیم؛ «پیشرفت سه پله دارد. پاچه‌خواری، خودشیرینی و زیرآب‌زنی. اگر می‌خواهید از فردا ترفیع و پایه حقوق بالا داشته باشید، از همین امروز اقدام کنید. خوردن پاچه همراه با کله بسیار مقوی و مفید است. خودشیرینی هم شما را از خریدن شیرینی و مراجعه به قنادی معاف می‌کند. انسان‌ها مانند حوض هستند. گاهی گل‌آلود می‌شوند. باید هر چند وقت یک‌بار زیرآب‌شان را مانند حوض زد و عوض‌شان کرد.»

via ریزش هوای سرد by admin on 9/25/10

نام کتاب: جنبش تن با کو
شاعر : سجاد گودرزی
نشر: چشمه
قیمت ۲۴۰۰ تومان

گل آقا؛ بخشی دارد این کتاب به نام «انجمن شاعران زنده»، کدام کتاب؟ «جنبش تن با کو» را می‌گویم. بخش آخرش اظهارنظری شوخ و شنگ است درباره‌ی شعر و شخصیتِ تنی چند از شاعران ایرانیِ زنده. مثلاً؟ محمّدعلی سپانلو، احمدرضا احمدی، محمّدشمس لنگرودی، سیدعلی صالحی، حافظ موسوی، عبّاس صفاری، اکبر اکسیر، بهزاد زرین‌پور و سجاد گودرزی که شاعرِ هم‌این کتاب است و درباره‌ی خودش سروده است:

آدم‌های بزرگ دماغ‌های بزرگی داشته‌اند
مثل مصدق
مثل وودی آلن
من اگر بزرگ‌نشده‌ام
دماغم جلوِ رشدم را گرفته است

گودرزی (متولّد ۱۳۵۵) نزدیک به پانزده سال است که شعر می‌نویسد و قبل‌تر کتاب «سیاهه‌مسیرها» را منتشر کرده، نشر ثالث، ۱۳۸۵٫ حالا هم نشر چشمه، «جنبش تن با کو» را در مجموعه‌ی جهان تازه‌ی شعر» چاپ کرده، بهار ۸۹٫ در این مدت هم «جنبش تن با کو» یکی از پرفروش‌ترین‌های بازار کتاب بوده است و حکماً موردپسندِ مخاطبِ شعر.

کتاب مجموعه‌ای‌ست از ۷۵ شعر در سه بخش؛ یکی همان «انجمن شاعران زنده» و دو بخش دیگر «گردویی در گلو» و «مراقبه‌ی سه ماگ‌اور» نام‌گذاری شده‌اند. ماگ‌اور؟ بله، ماگ‌اور. شاعر در پی‌نوشتِ صفحه‌ی آغازینِ همین بخش می‌نویسد که «ماگ‌اور ساحری زبردست است و قدرتمندترین مرد مقدس در تمام قبیله.» این بخش هم سه‌قسمتی‌ست؛ ماگ‌اور اول، دوم و سوم. تفاوتِ شعرهای بخش دوّم با اوّل در موضوع است. اشعارِ «گردویی در گلو» عاشقانه‌اند و از زبانِ مردِ شاعری که علاوه‌بر عاشقی، دچار خودشیفتگیِ مفرط هم است، که در فراقِ معشوقه‌ای امروزی با لنز و ابروهای تاتو، افتاده‌ست به دامِ شعر‌و می‌خواهد با جادوی کلمات مرهم بنشاند بر دردش. دردش؟ بله خب، معشوقه‌ای چشم‌سفید با روحی فراموش‌کار که فقط دستور می‌دهد و عاشقش را ترک و جای او را با دیگری پُر کرده‌ست، درد ندارد؟ این‌طوری‌ست که شعرهای گودرزی حتّی وقتی‌که زیادیِ عاشقانه‌ست طعم تلخی دارد و گاهی هم شعر، انگارِ بگو‌مگویی‌ست با چاشنی تحقیر و تهدید و …. در شعرهای گودرزی دیگر نشانی نیست از آن عاشقانِ مجنون‌صفتِ قدیم که در چشم‌شان جز معشوق هیچ نبود و زمزمه‌ی زیر لب‌شان ناله بود و نه طعنه. البته، شاعر زهرِ این طعم را با طنزِ پنهانِ در جانِ شعرش گرفته‌ست. مثلاً؟ شعرهای زیر را بخوانید محض نمونه؛

نگران نباش

نگران نباش
چیز مهمی نیست
به نبودنت عادت می‌کنم
اصلاً وقتی نیستی
خلاقیتم گل می‌کند
نمی‌گویم راضی‌ام
اما بارها بعدِ رفتنت
سر از کشف الکل درآورده‌ام

****

هفته روزی یک روز می‌چرخد

پنجشنبه‌ها را که گذشته‌ای
برای زیارت اهل قبور
از کلمه‌ی زوج که متنفری
بین سه‌شنبه و یک‌شنبه
فرقی نمی‌کند
وقتی با ریش سه‌تیغ و
دندان مسواک‌زده
روبه‌روی ساعت نشسته باشم
حتماً منتظرم که
خبر مرگت بیایی

سناریوِ غالب
صبح که برمی‌خیزیم
همسران خواب‌آلودمان را می‌بوسیم
در اتاقی که حباب‌های قلب از آن بالا می‌رود
از کادر بیرون می‌آییم
لباس‌های‌مان را می‌پوشیم
با صدای بستن در
پلک‌ها باز می‌شود
و هر دو یک جمله را تکرار می‌کنیم
بادمجان بم آفت ندارد

****

بانوی انتحاری

می‌دانم
دیگر پایان بیت است
بارت را بسته‌ای برای اول‌شخص مفرد
با ردیف پتک
نمی‌خواهم ببینمت
برای دل‌خوشی‌ام
قراری بگذار
در روزی که نمی‌آیی
بینداز پشت گوش
با موی بافته‌ات

در بخش دوّم کتاب هم، شاعر به راه جهان افتاده‌ست و به مشاهده‌ی وقایعِ جاری زندگی می‌پردازد و سپس، با نگاهی انتقادی آن‌چه را که دیده و شنیده‌ست در پرداختی شاعرانه برای مخاطب بازگو می‌کند. البته روایتِ او لطیف‌ست و ظریف و با خوش‌طبعی‌های شاعرانه. درعین‌حال، غم‌انگیز. برای نمونه دو شعر زیر را بخوانید؛

گنج‌نامه

بادها را بگویید بوزند
به سراپرده‌های رنگارنگ بی‌پرچم
به خیمه‌های برافراشته‌در تمام شب
بر بلندی‌های پردرخت
که نه مجلس سهراب‌کشان است
نه لشگرکشی برای فتح کشوری
تعطیلات گرم تابستان است
و خانواده‌ها آمده‌اند
در سایه
کتیبه‌ها را برای فرزندان‌شان بخوانند
بادها را بگویید بوزند
منم داریوش
شاه شاهان

****

زهر کش‌دار

شکل تکامل‌یافته‌ی مار بود آن روز قطار
چنبره‌زده در ایستگاه
با دو چشم روشن و
چهره‌ای درهم‌کشیده بر ریل مقدر
به مسافران امکان داده بود
با خیال راحت چمدان‌شان را ببندند
دست‌های‌شان را تکان دهند
و چند لحظه بعد
با زهری کش‌دار
سوتش را به بازماندگان ریخته بود

علاوه‌بر شوخ‌طبعیِ شاعر، شدّتِ حضورِ عناصر طبیعی در شعرهای گودرزی هم ستودنی‌ست. ضمن این‌که بیش‌تر شعرهای این کتاب کوتاه و یا خیلی کوتاه هستند و شاعر با پُرگویی حوصله‌ی خواننده را تنگ نمی‌کند. این هم مزیّتِ دیگری‌برای «جنبش تن با کو». پیشنهاد می‌کنم اگر هوسِ کتابِ شعرِ دل‌نشین کردید حتماً «جنبش تن با کو» را دست بگیرید، مطمئن باشید لذّت خواهید برد.

۰۱۲


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/29/11

لطفاً لبخند بزنید
لبخند شناس‌نامه‌ی «قباد شیوا» است. گیرم که متولد چهارم بهمن‌ماه ۱۳۱۹ باشد، اما شادی و تلاش ِ او با وجود هفتاد سال سن به جوان‌های سی ‌ساله می‌ماند. شاید برای ‌همین بود که عده‌ای از جوان‌ترهای گرافیک ایران تصمیم گرفتند تا برای او نکوداشت برگزار کنند و شاید برای همین بود که عصر جمعه توی سالنِ بتهوونِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران پُر بود از دخترها و پسرهای جوان؛ آن‌قدر که جای سوزن انداختن نبود.

دچار باید بود
قباد شیوا قبل از هر چیز انسانِ نیک و مردِ بزرگی است با یک‌جور محبتِ بی‌غش و بعد، یکی از پیشگامان و پیشتازان گرافیک معاصر ایران. شیوای مهربان در مراسم نکوداشتِ خویش گفت: «شنیده بودم که شما کار‌های مرا دوست دارید، ولی امشب فهمیدم که خودم را هم دوست دارید.» وی در ادامه با بیان این‌که عاشق گرافیک و ایران است، به جوان‌تر‌های گرافیک توصیه کرد که  تاریخ را مطالعه کنند و به آن احترام بگذارند. شیوا گفت: «معتقدم ملتی که تاریخ خودش را فراموش کند حتماً رو به زوال خواهد داشت.» وی افزود: «مانیفستِ من وقتی که گرافیک را به عنوان حرفه انتخاب کردم سه چیز بود؛ یکی احترام به فرهنگ کشورمان. این برای من از همه‌چیز واجب‌تر بود. دیگر این‌که، من همیشه رضایت مردم را به رضایت مشتری ترجیح دادم. برای این‌که مشتری هم باید بداند که نتیجه‌ی سرمایه‌گذاری‌ او را هم مردم مصرف خواهند کرد. پس در کار ما، مردم پلان اول هستند. نکته‌ی دیگر این‌که، طراحان گرافیک کسانی هستند که هر نثری را به شعر تبدیل می‌کنند. زمانی‌که ما بتوانیم هر سفارشی را با جذابیتِ شعر بصری به مردم هدیه بدهیم، یعنی مسئولیت‌مان را انجام داده‌ایم.» آخرین سفارش قباد شیوا هم این بود؛ با هم مهربان باشیم.

شیوای یگانه
«آیدین آغداشلو» اولین سخنرانِ این مراسم بود و گفت: «قباد شیوا دین عظیمی بر گردن گرافیک ایران دارد. باید او را تحسین کرد. معنی ندارد جور دیگری حرف زد. من با خودم عهد کرده‌ام که دروغ نگویم و دروغ نمی‌گویم، اما این دلیل نمی‌شود که راستش را هم بگویم. ولی وقتی حرفی می‌زنم این حرف معنای دیگری ندارد مگر همان که گفتم. یعنی دقیقاً اعتقاد من بر این است و حرفی که می‌زنم براساس مصلحت و تعارف نیست. قباد شیوا برای من همیشه آدم نازنینی بوده است. دوستش داشته‌ام و با او زندگی کرده‌ام. با این‌که در پنج سال گذشته از هم دور شدیم، اما هیچ‌وقت بین ما کدورتی نبود. این دور شدن هم بخشی از قصه‌ی ما است و باعث نمی‌شود که من نگویم چه‌قدر او را دوست دارم و چه‌قدر از او آموختم.»
وی افزود: «من به شیوا از دو وجه نگاه می‌کنم؛ یکی جایگاه او در گرافیک ایران و دیگری حوزه‌ی معلمی او که هر دو مهم هستند و در موازات هم‌دیگر حرکت کرده‌اند و قابل تفکیک نیستند.»
آغداشلو ادامه داد: «به‌عنوان گرافیست، قباد شیوا یگانه است و جایگاه خودش را دارد و با هیچ گرافیستی در پنجاه سال گذشته قابل مقایسه نیست. قباد شیوا یکی از پنج نفر آغازکننده‌ی گرافیک است و گرافیک معاصر ایران به او مدیون است.» هم‌چنین، وی از کار زیاد و مداوم و بی‌باکی و جسارت به‌عنوان مهم‌ترین ویژگی‌های شیوا یاد کرد و گفت: «او آن‌قدر بی‌باک است که گاهی من هم از او بیم‌ناک می‌شوم.» آغداشلو اضافه کرد: «اما دستاورد‌های شیوا فقط با کوشش به دست نیامده، او خلاق است و بخش‌هایی را به گرافیک ایران اضافه کرده است. او پیشگام و پیشتاز است و این تجمع نادری است.»

نفراتِ دیگر
سخنرانِ بعدی «کریم نصر» بود که او هم از پیشتاز بودن و غیرمحاسباتی بودن در طراحی به‌عنوان دو ویژگی مهم قباد شیوا یاد کرد و گفت: «شیوا خلاق و نوآور است، اما الزاماً هر هنرمند خلاق و نوآوری، پیشتاز نیست. چون پیشتازی به نوعی دانایی نیاز دارد که فقط افراد خاصی در برهه‌ی زمانی مشخص از آن برخوردارند. این دانایی شامل تسلط بر تاریخ و آگاهی نسبت به انتظارات آینده است. ضمن این‌که او اعتماد به نفس خدشه‌ناپذیری دارد برای دنبال کردن راه خودش. و او دلِ بزرگی دارد برای هموار کردن این راه برای دیگران. هرچند که او مطمئن است در این راه با مخالف‌خوانی مواجه می‌شود. امروز  یک جوانِ شانزده ساله می‌تواند به خانواده‌اش اعلام کند که می‌خواهد رشته‌ی نقاشی را ادامه بدهد، ولی قباد شانزده ساله با مخالفتِ خانواده روبه‌رو شد تاجایی‌که راهی بیمارستان شد. شاید هم راه پیشتاز بودن از بیمارستان می‌گذرد.»
«فرزاد ادیبی» هم به قولِ خودش به حضار رحم کرد و از قرائتِ مقاله‌اش صرف‌نظر کرد و گفت که می‌توانیم آن را در کتاب «شیوا؛ ۷۰» بخوانیم. درعوض، «مجید کاشانی» تا می‌توانست حرف زد. خلاصه‌ی یک خطیِ سخنرانیِ کاشانی می‌شود این‌که نقش قباد شیوا در گرافیک هم‌چون نیما یوشیج در ادبیات است.

به علاوه‌ی این‌که
:: نکوداشتِ قباد شیوا ایده‌ی زهرا پاشایی و نتیجه‌ی تلاش مجموعه‌ی «گرته» بود؛ سعید باباوند، مجید کاشانی، کتایون ارفعی با گلناز قهویی.
:: طی این مراسم دو فیلم مستند هم درباره‌ی قباد شیوا پخش شد؛ یکی به‌کارگردانی باران صالح‌علاء و فیلم بعدی ساخته‌ی سعید ملک‌زاده بود.
:: در پایان این برنامه اولین نشانِ طلای منتقدانِ «گرته» به قباد شیوا اهدا شد.
:: «شیوا؛ ۷۰» جشن‌نامه‌ی هفتادمین سال‌گرد تولد قباد شیوا هم به شرکت‌کنندگانِ در مراسم هدیه شد. در این کتاب علاوه‌بر سال‌شمارِ زندگی، عکس‌های شخصی و آقار کم‌تر دیده شده‌ی استاد، مقاله‌هایی را درباره‌ی زندگی و آثارِ قباد شیوا می‌خوانیم که آیدین آغداشلو، علی‌اصغر محتاج، کیوان سپهر، فرزاد ادیبی، علی‌اصغر قره‌باغی و … نوشته‌اند.
:: برای مطالعه‌ی ویژه‌نامه‌ی «گرته» درباره‌ی قباد شیوا هم کافی‌ست به نشانی اینترنتی http://www.garteh.com مراجعه کنید.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان (شنبه، نهم بهمن‌ماه ۸۹)

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/29/11

آرمان؛ تلفن زدم و حرف زدیم. خوشبختانه با اینکه از پشت میزِ تدوین آمده بود تا جواب تلفن را بدهد، اما خوشرو بود و پُرخنده. لابد یادتان هست که اولین‌بار فرهاد جم را از کجا و کدام برنامه شناختیم. بله، مجموعه تلویزیونی «همسران». اوایلِ دهه هفتاد بود و جم بیست و هشت ساله. درست است که فرهاد جم برای ما بیشتر بازیگر است، اما او عاشق کارگردانی‌است و از اول به همین نیتِ درس کارگردانی خوانده.* جم می‌گوید: «اما در همه این سال‌ها، بازیگری بود که وقت مرا گرفت تا تابستانِ امسال که دوستان ساخت این مجموعه تلویزیونی را پیشنهاد کردند و من هم قبول کردم.» اسم کار را می‌پرسم و جواب می‌دهد «همراز». جم ادامه می‌دهد: «چند روزی است که فیلمبرداری سری دوم مجموعه تمام شده است.» و بعد توضیح می‌دهد که سری اول «همراز» هم‌ اکنون از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود، روزهای فردِ هفته. می‌گویم: «و حالا مشغول تدوین هستید؟» می‌گوید: «بله، از امروز شروع کردیم به مونتاژ و من برای خودم چای ریخته بودم که شما تلفن زدید.» و بعد می‌خندد. از او می‌خواهم درباره‌ ماجرای این قسمتی بگوید که مشغول تدوین آن بود. جم قصه‌ا‌ی را تعریف می‌کند که از بهشت‌زهرا(س) آغاز می‌شود، یک مراسم به‌ خاکسپاری. داستان چیست؟ پسر ِجوانی در یک حادثه رانندگی کشته شده است. این پسر کیست؟ پدرش آزاده بوده و برای مدت‌های طولانی، زندگی‌اش را در اسارت گذرانده است، برای همین همه‌ عمر و عشقِ مادرش صرفِ بزرگ کردنِ او شده بود تا اینکه اتفاقِ ناگزیر افتاد. فرهاد جم می‌گوید: «الان داشتم آن قسمتِ ماجرا را تدوین می‌کردم که مادر رفته است بالای یک برج شانزده‌طبقه و می‌خواهد از غصه‌ مرگِ پسرش خودکشی کند که پدر می‌آید تا مانعِ او شود.» جم اضافه می‌کند: «نام این داستان «عهد و پیمان با خدا»ست.» وی ادامه می‌دهد: «درواقع، تم و موضوع اصلی قسمت‌های مختلفِ این مجموعه مسائل اجتماعی روز است و در پایان هر قسمت به آیه‌ای از قرآن هم به‌ عنوان مرجع اشاره می‌شود.»  می‌پرسم این داستان در چند دقیقه روایت می‌شود؟ می‌گوید: بین هشت تا دوازده دقیقه. با خودم فکر می‌‌کنم این همه قصّه فقط در هشت دقیقه؟ باید منتظر پخشِ «همراز» بمانم که ببینم چه‌جوری می‌شود. می‌پرسم: «فیلمنامه را خودتان نوشته‌اید؟» می‌گوید: «نه، این قسمت را خانم میترا صدوقیانی‌زاده نوشته‌اند.» صدوقیانی‌زاده با امیر شایان‌مهر نویسندگانِ «همراز» هستند. می‌پرسم: هنرپیشه‌های این قسمت چه کسانی هستند؟ جم می‌گوید که خودش نقش پدر را بازی می‌کند و بازیگر زن هم خانم مریم سروری است. و بعد تعریف می‌کند که «یازدهم، دوازدهم دی‌ماه بود که برای فیلمبرداری رفتیم به این برج شانزده‌طبقه، حوالی دارآباد. از ساعت ۱۰ صبح آفیش بودیم و چند پلانِ روز در برنامه داشتیم که ضبط شد. هوا کم‌ و بیش سرد بود، اما کار ادامه داشت. باید وسایل فیلمبرداری را آماده می‌کردیم تا با جرثقیل به بالای برج ببریم. این‌جوری بود که عوامل و وسایل همگی باید سوار سبدی می‌شدیم که با چندتا سیم به جرثقیل وصل بود و خب، ترسناک هم بود تا رسیدیم بالای برج. اول پلان‌های عمومی را ضبط کردیم؛ نماهایی از ماشین پلیس، آمبولانس و جمعیتی از مردم که پایین برج ایستاده بودند. ساعت پنج، شش عصر که هوا تاریک شد، ضبط پلانِ اصلی شروع شد که همان دیالوگِ بین مرد و زن بود. کار ما تا نیمه‌های شب ادامه داشت، حدود ساعت دو بامداد. و دیگر هوا خیلی سرد شده بود، خیلی سرد. فقط برف نمی‌بارید.» جم از دیگر هنرپیشه‌های این مجموعه هم نام می‌برد؛ حسن جوهرچی، روشنک عجمیان، داریوش اسدزاده، فاطمه طاهری، حشمت آرمیده، ساناز زرین‌مهر و… و دست‌آخر می‌گوید این‌روزها از صبح تا عصر مشغولِ تدوین این سی قسمت خواهد بود تا برای پخش آماده شود.

* من نوشته بودم؛ «اوایل ِ دهه‌ی هفتاد بود و جم هم‌سنِ حالای من بود، بیست و هشت ساله. درست است که فرهاد جم برای ما بیش‌تر بازیگر است، اما او عاشق کارگردانی‌ست و از اول هم نیتِ آفرینش داشت که درس کارگردانی خواند.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/28/11

آرمان؛ وقتی صدای سیامک گلشیری را توی تلفن می‌شنوم، دلم برای کارگاهِ داستانِ زمستانِ پارسال تنگ می‌شود. امّا گلشیری مرا نمی‌شناسد تا وقتی‌که بیشتر حرف می‌زنیم و بعد، به‌خاطر می‌آورد و می‌گوید حالا یادش آمد و می‌پرسد که چرا دیگر به کلاس نمی‌روم؟ می‌گوید: برای ترم آینده هم سه کلاس داستان‌نویسی دارم توی انجمن؛ ترم یک، دو و پنج. منظورش انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است. حالش را می‌پرسم و بعد می‌گوید چند روزی است که برای بازبینیِ نهاییِ داستانِ «سمک عیار» حسابی کار می‌کند. می‌دانم که هر روز می‌نویسد. می‌گوید: «امروز کمی دیرتر شروع کردم به کار. ساعت هشت و نیم بود که نشستم پشت میز و تا همین یک‌ساعت قبل مشغول بودم.» حالا کمی بعد از ساعت یکِ ظهر است. می‌گویم: «پس نمی‌شود با روایتِ یک روز زندگی‌ِ او از صبح تا ظهر یک رُمانِ پُرماجرا شبیه داستانِ «چهره‌ پنهانِ عشق» نوشت؟» می‌خندد و می‌گوید پس بگذار برایت از داستانِ تازه‌ این رُمان بگویم. می‌پرسم: مگر چه خبر شده؟ که ادامه می‌دهد: «قرار بود براساسِ این داستان فیلمی به کارگردانی مهشید افشارزاده ساخته شود. تهیه‌کننده‌ کار هم مشخص شده بود. طرح برای وزارت ارشاد فرستاده شد تا مجوز بگیرد، امّا بدون هیچ دلیلی رد شد. تعجب می‌کنم که آخر چرا؟ «چهره پنهان عشق» در  سال ۱۳۸۶ از سوی انتشارات مروارید چاپ شده و داستانی‌ست عاشقانه با ماجراهای پلیسی. گلشیری می‌گوید: «من متوجه نشدم طرح برای چی رد شد؟ کسی توضیح نمی‌دهد. جالب اینکه «چهره‌ پنهان عشق» حتی یکی از کاندیداهای جایزه‌ی کتابِ سال وزارت ارشاد هم بود.» سیامک گلشیری در ادامه می‌گوید: «سمک‌ عیار بازآفرینی‌‌ یک داستان کهن است و تا الان چندبار بازنویسی‌اش کرده‌ام. باقی روز را هم بر روی این کتاب کار می‌کنم. برای اینکه تا آخر هفته باید آن را برای ناشر بفرستم.» سپس توضیح می‌دهد: «بهترین قسمت‌های داستانِ سمک عیار را که می‌شود به‌صورت داستانِ مجزا نوشت انتخاب کردم و بعد، نوشتم از نو. ویژگی اصلیِ داستان‌هایم در این کتاب «دیالوگ» است. من فکر می‌کنم اگر قرار باشد با اقتباس از این داستان فیلمی ساخته شود و یا اپرا یا نمایشنامه‌ای برمبنای آن روی صحنه برود، این کار خیلی به درد خواهد خورد.» از او درباره‌ زبان و شیوه‌ روایتِ اثر می‌پرسم که می‌گوید: «فضای داستان امروزی نیست، امّا زبانِ آن ساده و سلیس و امروزی است.»«تهران؛ کوچه‌ اشباح» نوشته‌ سیامک گلشیری اولین رمانِ ترسناکِ ایرانی برای نوجوانان است که سال گذشته از سوی نشر افق به بازار آمد و با استقبال مخاطب روبه‌رو شد تاجایی‌که گلشیری به فکر افتاد داستان را ادامه بدهد. تا یکی دو هفته‌ بعد جلد دوم این اثر با نام «ملاقات با خون‌آشام» چاپ می‌شود، اما گلشیری می‌گوید نوشتن جلد سوم را به سالِ آینده موکول کرده برای اینکه فعلاً سرش خیلی شلوغ است. می‌گوید: «فردا صبح باید به دفتر ناشرم بروم تا متنِ نهایی آخرین رمانی را که نوشته‌ام قبل از صفحه‌آرایی و چاپ بازخوانی کنم.» گلشیری ادامه می‌دهد: «عنوانِ داستان «اولین روز تابستان» است که آن را کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر می‌کند. احتمالاً تا پایان سال در بازار توزیع خواهد شد. این کتاب از مجموعه‌ «سی‌ رمان، سی نویسنده» است.» می‌پرسم ماجرای داستان درباره‌ چیست و جواب می‌گیرم که یک کار رئال است و درباره‌ نوجوانی که در ماجرای یک قتل درگیر می‌شود. دوباره می‌پرسم: «به‌نظر من، شما بیشتر از هر چیزی به فضاهای پر از هول و هراس علاقه دارید. درست است؟» گلشیری می‌گوید: «بله. قصّه‌ قتل و جنایت همیشه جذاب است. فراز و فرودهای ماجراهای جنایی و پلیسی هم برای من جالب است و هم برای مخاطب.» و ادامه می‌دهد: «فروشِ «خفاش شب» نشان می‌دهد که مردم این ژانر را دوست دارند.» «خفاش شب» آخرین رمانِ سیامک گلشیری است که براساس ماجرای واقعی غلامرضا خوشرو معروف به خفاش شب نوشته شده است. گلشیری درباره‌ رمان‌های جدیدش حرف نمی‌زند. می‌گوید ایده‌هایی در ذهن دارد که به‌زودی نوشتنِ آن‌ها را شروع خواهد کرد. می‌دانم قبل از نوشتن، از داستان با کسی حرف نمی‌زند. می‌پرسید چرا؟ برای اینکه وقتی داستان را برای کسی تعریف می‌کند دیگر نمی‌تواند بنویسد. این هم یکی از عادت‌های نویسندگی سیامک گلشیری است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/26/11

کتابفروشی نی تعطیل شد و با هر کسی که حرف می‌زنم نگرانِ راسته‌ کتابفروشی‌های خیابان کریم‌خان است. پریشب بود که ملیکا گفت: «فروشگاه نشر ثالث هم به بانک خصوصی واگذار می‌شه.» بعد باید قیافه‌ فریبا را می‌دیدید که با لب و لوچه‌ آویزان توی چارچوب در اتاق خشک شد. اول خیال کردیم شبح دیده است، ولی وقتی گفت: «آخه، دلم خوش بود بعد از دانشگاه می‌رم نشر ثالث و اون طبقه‌ دومش، نمی‌دونی عجیب حالم رو خوب می‌کرد.» می‌فهمیدیم از چه لذتی حرف می‌زند. او از فقدانِ احتمالی دلخوشی‌های کوچک، اما مؤثر ِ زندگی‌مان می‌گفت. به فریبا گفتم: «توی وبلاگ کلوپ نشر چشمه نوشته بودند که کتابفروشی‌شون توی کریم‌خان «به هیچ‌وجه من‌الوجوه» تعطیل نمی‌شه و شاید قصه‌ فروشِ ثالث هم شایعه باشه.» اما ملیکا درآمد که «دوستان عزیز، توجه شما را به خبری جلب می‌کنم که هم‌اکنون به دستم رسید.» بعد من و فریبا زل زدیم به شیشه‌ مانیتور و خبر را که خواندیم نگرانی‌مان برای کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها بیشتر شد. می‌پرسید چرا؟ آخر، خبرگزاری مهر از کتابفروشی انتشارات «مینا» نوشته بود که اخیراً برای فروش همه‌ کتاب‌های خود با تخفیف اقدام کرده و گفته بود خرید کتاب تا سقف ۲۰ هزار تومان از ۱۰درصد تخفیف، تا سقف ۴۰ هزار تومان از ۱۵ درصد و تا سقف ۱۰۰ هزار تومان از ۲۰درصد تخفیف برخوردار خواهد شد. لابد با خودتان می‌گویید اینکه خبر بدی نیست. بله، ما هم فکرش را نمی‌کردیم که دلیل این اقدامِ ناشر مشکلات شدید مالی باشد. حسین پاشایی مدیر نشر مینا به مهر گفته بود که این انتشارات در آستانه‌ ورشکستگی است، و با اشاره به سابقه‌ ۵۲ ساله‌اش در کار کتابفروشی، تأکید کرده بود که «هیچ‌وقت این مقدار در کار نشر و کتابفروشی زیان ندیده‌ام.»

ساعت  ۷:۰۷
شاید با حرف‌های من درباره‌ بازار بی‌رونق کتابفروشی‌ها خیال کرده باشید دیگر کسی به فکر کتاب و ترویج و توسعه‌ فرهنگ کتابخوانی نیست. نه، اشتباه نکنید. هنوز کسانی هستند که با عشق و علاقه ایده‌های تازه‌ای را برای کتابخوانی ارائه می‌کنند. تنها برای اینکه به ما کمک کنند تا به بهترین‌ کتاب‌ها دسترسی پیدا کنیم و از مطالعه لذت ببریم. قبول ندارید؟ پس بهتر است بدانید که خبرگزاری مهر از راه‌اندازی «باشگاه نویسندگان و کتاب‌یاران ۷» خبر داده است. این باشگاه ابتکار برنامه‌ تلویزیونی «ساعت هفت و هفت دقیقه» است که هر شب (به جز جمعه‌ها) از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود. هدف از راه‌اندازی این باشگاه چیست؟ شناسایی و پرورش استعدادهای جوان در حوزه‌ نگارش و پژوهش، برگزاری آیین‌های کتاب‌محور، برپایی بازارچه‌های تعویض کتاب و طرح و نقد آثار نوشتاری مخاطبان این برنامه تلویزیونی. برای عضویت در این باشگاه کافی است تقاضای خود را به پست‌ الکترونیکی ۷o7@irib.ibاین آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه‌ها محافظت می شود. برای مشاهده آن نیاز به فعال کردن جاوا اسکریپت دارید. ارسال کنید. البته، ممکن است وقتی تقاضای خودتان را به این نشانی فرستادید، مثل من، با پیغامی روبه‌رو شوید که می‌گوید نامه‌ موردنظر شما به مقصد نرسیده است!

من کتاب می‌خوانم
راستی، سومین دوره‌ مسابقات «من کتاب می‌خوانم» نیز به مناسبت فرا رسیدن اربعین حسینی و ماه بهمن، ماه قیام و پیروزی از سوی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور به‌ شیوه‌ اینترنتی و به‌ صورت مکتوب آغاز شده است. برای شرکت در بخش آنلاین این مسابقه کافی است به سایتwww.irnetbook.com  مراجعه کنید. البته گفته باشم که اطلاعاتِ خاصی را در صفحه‌ اصلی سایت پیدا نخواهید کرد. شما تنها می‌توانید فرم ثبت‌نام را تکمیل کرده و در مرحله‌ بعد به فهرستِ کتاب‌های مسابقه دست پیدا کنید؛ کتاب‌های آینده‌ انقلاب اسلامی، انقلاب و ارزش‌ها، وصیت‌نامه‌ الهی – سیاسی حضرت امام خمینی(ره) و  حسین(ع) عقل سرخ. تاریخ و زمان مسابقه برای هر کتاب در این صفحه درج شده و جایزه‌ برنده هم پنجاه‌هزارتومان وجه نقد است.

آشتی با کتاب
دیگر اینکه، به گزارش ایسنا، جهاددانشگاهی از ابتدای بهمن‌ماه طرح «آشتی با کتاب» را با توزیع ۲۰عنوان کتاب آغاز کرده است. البته اصلاً دلتان را صابون نزنید. می‌پرسید چرا؟ چون در این طرح فقط صحبت از یک تخفیفِ کوچولوست که آن هم معلوم نیست چه‌جوری به آدم تعلق می‌گیرد. جهاددانشگاهی کتاب‌هایی را در حوزه‌های گوناگون داستانی،‌ مذهبی،‌ رمان، اجتماعی و سیاسی انتخاب کرده است که آنها را با ۲۰درصد تخفیف در اختیار خانواده‌ها و علاقه‌مندان قرار می‌دهد. عنوان کتاب‌ها چیست؟ مثلاً دیوان ابوالمعالی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی، تاریخ بیهقی اثر ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی، کودک کلاس اولی من نوشته‌ مرتضی مجدفر، تاریخ صدر اسلام از دکتر غلامحسین زرگری‌نژاد، کودک عقب‌مانده ذهنی نوشته‌ رابینسون و کتاب‌های آموزشی اینترنت. البته، هنوز کسی خبر نداده که خانواده‌ها چه‌طوری شناسایی می‌شوند و یا اینکه علاقه‌مندان برای دریافت کتاب باید به کجا مراجعه کنند؟ فقط اشاره شده که «این طرح تا سال آینده اجرا می‌شود و پس از بازخورد مناسب و مشخص از آن ادامه می‌یابد.»

دادزن
خبرگزاری مهر با یکی از دادزن‌های میدان انقلاب گفت‌و‌گو کرده که اسمش محمد جنگی است، سی‌ودوساله. او هر روز از ساعت نه و نیم صبح توی پیاده‌رو می‌ایستد و برای سه ‌تا از کتابفروشی‌های راسته خیابان انقلاب با صدای بلند فریاد می‌زند: درسی، کمک درسی، دانشگاهی، رمان، داستان، قدیمی و… تا آخر شب ۱۵‌هزارتومان داشته باشد برای خرجی ِ زن و بچه‌اش. محمد می‌گوید: «به رمان و داستان زیاد علاقه دارم. کتاب‌های صادق هدایت را زیاد خوانده‌ام. شعر هم دوست دارم.» او از مسئولان می‌خواهد «واقعاً باری از مشکلات جوانان بردارند.» محمد می‌گوید: «صاحبکار من از زحمتِ کار من پول درمی‌آورد و خیلی سود می‌برد، ولی امروز بعد از ۱۲ سال من نه قراردادی دارم، نه بیمه‌ای، نه چیزی… هیچ‌کس مشکلات من را حل نمی‌کند…»

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان (پنج‌شنبه هفتم بهمن‌ماه ۸۹)

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/18/11

نام کتاب: کلک‌مرغابی

شاعر : عمران صلاحی

تصویرگر : لاله ضیایی

تعداد صفحه : ۸۰ صفحه

قیمت : ۱۵۰۰ تومان

انتشارات : گل‌آقا

هزار کتاب؛ عمران صلاحی را به شعر می‌شناسیم و طنز. حتی درباره‌اش گفته‌اند که صلاحی عین شادی بود و شیوه‌ و نگاه‌اش به زندگی متفاوت بود. او در نوشتن بیش‌تر از هر چیزی بر شوخی با دشواری‌های زندگی تأکید می‌کرد، یک‌جور طنزِ تلخ، اما شیرین که هم مفرح جان است و هم موتورِ ذهن. رسالتِ طنز این است دیگر. صلاحی در نقد و نکوهشِ مناسباتِ اجتماعی یا آداب و رسوم مردم و مسلکِ اخلاقی و سبکِ زندگی انسانِ امروزی آثار متنوعی خلق کرده است. مثلا؟ مجموعه‌ای با نام زبان‌بسته‌ها که قصّه‌هایی‌‌ست منظوم از زبانِ حیوانات. کلیله و دمنه یا بهارستانِ جامی را به‌خاطر می‌آورید؟ در زبان‌بسته‌های صلاحی نیز داستان‌هایی را می‌خوانیم از زبانِ جانواران، گیاهان و اشیای سخن‌گو که شبیه آدمی رفتار می‌کنند. جلد اول از این مجموعه با نام کلک‌مرغابی منتشر شده است که شامل چهل‌‌و‌شش حکایت است در سه بخش؛ در بخش اول حکایت‌های منظومِ شاعر را می‌خوانیم و در بخش بعدی مناظره‌های رضی هیرمندی را با صلاحی. بخش آخر هم به سروده‌های نوجوانان اختصاص دارد.

عمران صلاحی در کلک‌مرغابی روی صفاتِ ناخوبِ انسان انگشت می‌گذارد؛ از طعم و بدگویی گرفته تا دروغ و خیانت. البته، او با فضاسازی‌های مضحک و خلق شخصیت‌های فکاهی زمینه‌ی مناسبی را طراحی می‌کند تا مخاطب حرف و پندِ او را بپذیرد. نویسنده در این راه از هیچ ترفندی غفلت نمی‌کند؛ گاهی گرگی را به عیادت خر بیماری می‌فرستد یا وقتی دیگر گوسفندی را به یک تریبون تبدیل می‌کند برای سخن‌رانی کلاغ. بله، کلاغ. خیال می‌کنید کلاغ‌های بدبخت باید تا ابدال‌آبادِ دنیا همان نقشِ تکراری در آخر قصه را بازی کنند؟ نه، این‌طور نیست. امروزه کلاغ‌ها هم با حق و حقوق خودشان آشنا شده‌اند و حتی پای‌شان به روی جلدِ کتاب و عنوانِ آن هم باز شده است. مثلا؟ مثلا همین کلک‌مرغابی. چرا تعجب می‌کنید؟ از حواسِ من هم خاطرجمع باشید که می‌دانم مرغابی غیر از کلاغ است. می‌پرسید داستان چیست؟ شما را ارجاع می‌دهم به مقدمه‌ی کتاب، وقتی صلاحی از بندهایی می‌گوید که به آب داده است: «حکایت ‌کلاغ و مرغابی‌ را از حواس‌پرتی دوبار منظورم کرده‌ام و در دو وزن. دل‌ام نیامد هیچ‌کدام را حذف کنم. اسم یکی را گذاشتم ‌کلاغ و مرغابی‌ و اسم آن دیگری را ‌مرغابی و کلاغ‌ تا با هم فرق داشته باشند. به این می‌گویند کلک‌مرغابی.» بله، داستانِ آن کلاغِ مستتر در عنوانِ کتاب این بود.

نکته‌ی دیگر این‌که، لاله ضیایی تصویرگر کلک‌مرغابی‌ست. او یکی از برگزیده‌‌های جوان در هجدهمین نمایشگاه کاریکاتور یومیوری شیمبون، نهمین نمایشگاه کاریکاتور  اولنس بلژیک و شانزدهمین نمایشگاه کاریکاتور آیدین دوغان است.

‌کاریکاتورهای ضیایی در این کتاب یکی دیگر از امتیازهای کلک‌مرغابی‌ست.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/18/11

نام کتاب: صندلی سحرآمیز
نویسنده : انید بلایتون
مترجم : آزاده مظفر
تعداد صفحه : ۱۸۲ صفحه
قیمت : ۳۵۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول‌ ۱۳۸۹
انتشارات : کویر و کتاب زهره

هزار کتاب؛ وقتی‌که سایتِ آمازون (بزرگ‌ترین فروش‌گاه آن‌لاین جهان) در آخرین فهرستِ خود درباره‌ی ۱۰ نویسنده‌ی محبوب ادبی از ‌انید بلایتون‌ هم در کنار ‌جی‌‌کی‌ رولینگ‌، ‌استفانی مه‌یر‌، ‌جولیا دونالدسون‌، ‌تری پراچت‌، ‌جیمی اولیور‌، ‌‌دن براون‌، ‌برنارد کورنول‌، ‌الکساندر مک‌کال اسمیت‌ و ‌ویلیام شکسپیر‌ نام می‌برد، طبیعی‌ست که دیگر نمی‌توان درباره‌ی انتشار کتاب صندلی سحرآمیز بی‌تفاوت بود.
صندلی سحرآمیز، با عنوانِ اصلی The Wishing Chair collection، یک رُمانِ فانتزی‌ست که در سال ۲۰۰۲ میلادی منتشر شده  و به‌تازگی ترجمه‌ی فارسی آن از سوی انتشارات کویر و کتاب زهره چاپ شده است.
ماجرای این کتاب از روزی شروع می‌شود که ‌سالی‌ و ‌پیتر‌ از خانه خارج می‌شوند تا با سی‌وپنج پنی پولی که دارند هدیه‌ای برای تولد مادرشان بخرند و از یک عتیقه‌فروشیِ عجیب و غریب سردرمی‌آوردند که فروشنده‌ی آن مردی‌ست کوتوله و بعد‌… خُب، این خواهر و برادر موفّق نمی‌شوند گلدانی را که می‌خواهند برای مادرشان بخرند و درعوض، ازسر اتفاق صاحب صندلی شگفت‌انگیزی می‌شوند که روی چهار‌پایه‌اش، چهار بالِ کوچک دارد و می‌تواند پرواز می‌کند. سالی و پیتر صندلی را در اتاق بازی‌شان مخفی می‌کنند تا وقتی‌که دوباره بال دربیاورد و در اولین ماجرا، صندلی آن‌ها را به قلعه‌ای بزرگ می‌برد که متعلق به غول عظیم‌الجثه‌ای‌ست به اندازه‌ی شش مرد که خدمت‌کاری دارد به نام چینکی که جن کوتوله‌ای‌ست و‌…‌
صندلی سحرآمیز شروعِ خوبی دارد. ایده‌ی اصلی کتاب یعنی صندلی پرنده به‌قدرکافی جذاب است. علاوه‌براین، لذتِ بازی و دوستی با یک جن کوتوله‌ی واقعی را نیز نمی‌توان نادیده گرفت. حضورِ چینکی باعث می‌شود ماجراهای بعدیِ کتاب در سرزمین‌های پریان و در رویارویی با موجوداتِ تخیلی و جادویی رخ بدهد؛ از جن‌کوتوله‌های قاپ‌زن گرفته تا جادوگری که هاه‌هاه می‌کند یا دیو گوش‌بزرگ و اِسنوگِل؛ جانوری عجیب‌الخلقه که بدنش مانند اژدها و دُمش مثل گربه و سرش مثل اردک است!
رمانِ بلایتون با ماجراهای دوست‌داشتنی وپرهیجان ولی کوتاه، هم برای تشویقِ کودکان و نوجوانان به کتاب‌خوانی مناسب است و هم برای بزرگ‌تر‌ها تا داستان‌های صندلی سحرآمیز را برای بچّه‌ها تعریف کرده و آن‌ها را سرگرم کنند. صندلی سحرآمیز به فصل‌های مختلف تقسیم شده که هرکدام بیانِ ماجرایی تازه و دردسری دوباره است از وقتِ گرفتاری تا موقعِ رهایی و نویسنده با رقم‌زدنِ یک پایانِ خوب قهرمان‌های کوچکِ داستان را عاقبت‌به‌خیر می‌کند و مخاطبِ کم‌سال را خوش‌حال. ضمن این‌که با تدبیر هوش‌مندانه‌ی نویسنده در انتخاب یک خواهر و برادر به‌عنوان شخصیت‌های اصلی هم پسرها این رمان را دوست خواهند داشت و هم دخترها. به این‌ همه جذابیت تصاویر سیاه و سفیدِ هیلدا مگ‌گاوین را نیز اضافه کنید که به درکِ شخصیت‌های داستان کمک می‌کند.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/10/11

نام کتاب: باخانمان
نویسنده: هکتور مالو
ترجمه: محمّد قاضی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

گل آقا؛ «هکتور مالو» نویسنده‌ای فرانسوی است که درباره‌ی موضوع‌های اجتماعی داستان‌های واقع‌گرایانه می‌نویسد. یکی از معروف‌ترین کتاب‌های او «بی‌خانمان»* نام دارد که آقای مالو برای نوشتن این کتاب جایزه‌ی آکادمی فرانسه را دریافت کرد. «باخانمان» (یا در آغوش خانواده) هم رُمانِ دیگری‌ست از مالو که این داستان به دلیل پخش کارتونِ آن از تلویزیون برای بیش‌تر بزرگ‌ترهایی که در دهه‌ی شصت کوچک بودند آشنا و پُرخاطره است.

«باخانمان» در سال‌های مختلف توسط مترجم‌ها و ناشرهای متفاوت به فارسی ترجمه و چاپ شده، امّا قدیمی‌ترین و معروف‌ترین ترجمه‌ از آن توسط زنده‌یاد «محمّد قاضی» انجام شده است. بیست و چهارم دی‌ماه مصادف است با سیزدهمین سال‌مرگِ آقای قاضی، پیرمردِ صبور و ساکتی که لذّتِ خواندنِ بسیاری از بهترین‌های ادبیات به لطفِ او برای ما ممکن شد؛ پسرک روزنامه‌فروش، دن کیشوت، زوربای یونانی، سپید دندان، شازده کوچولو، شاهزاده و گدا، مسیح باز مصلوب، مادام بوواری، نان و شراب و …. از مهم‌ترین کتاب‌هایی هستند که با ترجمه‌ی محمّد قاضی منتشر شده‌اند. «باخانمان» هم اوّلیّن‌بار در سال ۱۳۵۶ شمسی از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای گروه سنّی د منتشر شد و  تا سال ۷۷ به چاپ هشتم رسید. قاضی در مقدمه‌ی این کتاب نوشته است که «داستان «باخانمان» مفصّل‌تر و پیچیده‌تر از آن بود که تنها به کودکان و نوجوانان اختصاص داشته باشد و من برای این‌که مورد استفاده‌ی ایشان باشد شاخ و برگ‌های زاید آن را زدم، زبان کتاب را ساده‌تر کردم و به‌اصطلاح به آرایش و پیرایش آن پرداختم.» او درباره‌ی هکتور مالو نیز نوشته که او یکی از نویسندگانی است که «هنر خود را در راه خدمت به بچّه‌ها به کار انداخته و داستان‌های زیبایی برای همه‌ی کودکان دنیا نوشته که همه‌ی آن‌ها را با شور و شوق تمام می‌خوانند و لذّت می‌برند. نکته‌ی جالب در داستان‌های هکتور مالو و به‌ویژه در «باخانمان» ماجراهای شیرینی است که پشت‌سر هم اتفاق می‌افتند و چنان خواننده را به دنبال خود می‌کشند که تا کتاب را به پایان نرساند بر زمین نخواهد گذاشت. در عین حال همه‌ی آن ماجراها انعکاسی از واقعیت‌های زندگی هستند و به همین جهت هیچ‌گاه کهنه نمی‌شوند و لطف و گیرایی خود را از دست نمی‌دهند.»

آقای قاضی درست می‌گوید. «باخانمان» پُرکشش و جذّاب است. یک رُمانِ واقع‌گرا با درون‌مایه‌ای اجتماعی که درباره‌ی زندگی مردم در اروپای پس از انقلاب صنعتی صحبت می‌کند. روایتی از رنج‌ها و غم‌ها تا شیرینی‌ها و شادی‌های زندگی. مرورِ «باخانمان» برای هم‌نسل‌های من بازگشت به احساسِ خوبی است در گذشته. زمانی‌که ذهن‌ِ ساده و قلب معصومی داشتیم با یک‌جور دل‌سوزیِ قشنگ برای آدم‌های قصّه. یکی هم‌این «پرین» که شخصیّتِ اصلیِ رُمانِ «باخانمان» است؛ دخترکی ده، دوازده ساله با چهره‌ای کهربایی و بانمک.

داستانِ «باخانمان» از زمانی شروع می‌شود که پرین و مادرش با گاری کوچک و عجیبی که ریختی مضحک دارد به پاریس وارد می‌شوند. گاری را فقط یک خر می‌کشد به نام «پالیکار»؛ خری خاکستری و لاغر که زورمند است و چالاک و با همه‌ی خستگی، از شیطنت‌‌ دست برنمی‌دارد.

و امّا مادرِ پرین، شخصیّتی که باوجودِ حضورِ ناچیز در فصل‌های ابتدایی رُمان تا پایانِ ماجرا به یادِ خواننده می‌ماند؛ زنی سی‌ساله با سیمایی افسرده و شکسته که قبل‌تر بسیار زیبا بوده است.

خواننده کم‌کم متوجّه می‌شود که شغلِ پرین و مادرش عکاسی است و آن‌ها سفرِ دور و درازی را آغاز کرده‌اند به مقصدِ ماروکور در فرانسه. چرا؟ برای ملاقات با آقای وولفران؛ پدربزرگِ پدریِ پرین. بله، پدرِ پرین؛ ادموند.

ادموند تنها فرزند یک کارخانه‌دار ثروت‌مند بود که روزی از روزها از طرف پدر برای خرید کنف به هندوستان فرستاده شد و در آن‌جا به یک دختر بومی دل داد و خلاصه، ازدواج کرد. پدرِ ادموند از شنیدنِ این خبر ناراحت شد و از پسر خواست تا به خانه برگردد، ولی بی عروسِ تازه. ادموند هم حاضر نشد همسرِ هندی‌اش را رها کند. به‌خصوص این‌که پای فرزندی هم در میان بود؛ پرین. درنتیجه، رابطه‌ی ادموند و پدرش شکرآب شد و او دیگر به ماروکور بازنگشت.

حالا ادموند کجاست؟ پدرِ پرین هم مانند مادرش در طول سفر فوت کرده است. بله، مادرِ پرین در ابتدای رُمان به‌خاطر بیماری شدید و خستگی زیاد از دنیا می‌رود، درحالی‌که دخترش برای بهبودِ مادر همه‌کاری کرده است؛ از فروختنِ گاری و پالیکار گرفته تا کرایه‌ی اتاق در مسافرخانه و پرستاریِ مُدام و …، امّا دریغ از فایده. پس از مرگِ مادر، پرین ناگزیر باقیِ سفر را به تنهایی ادامه می‌دهد و با مقابله در برابر هیولای فقر و هراسِ جاده و وحشتِ بی‌کسی دست‌آخر به ماروکور می‌رسد و خواننده از این‌جا به بعد با شخصیّت‌های تازه‌ی جهانِ داستان آشنا می‌شود. مثلاً؟ مثلاً روزالی.

روزالی دخترکی‌ست به سن و سالِ پرین که ازقضا او هم پدر و مادرش را از دست داده است و درحال‌حاضر با مادام فرانسواز زندگی می‌کند. روزالی کارگر کارخانه‌‌ی پدربزرگِ پرین است و دخترخوانده‌ی او. پرین از حرف‌های روزالی متوجّه می‌شود که پدربزرگش پیرمردی است شصت و پنج ساله که از غصّه‌ی پسرش ادموند چشمش آب آورده است و خوب نمی‌بیند. پرین به توصیه‌ی مادر هویّتِ خویش را از روزالی و باقیِ مردمانِ مارکور مخفی می‌کند و با نامِ اورلی وارد شهر می‌شود. چرا؟ برای این‌که مادر پرین معتقد بود دخترش باید تلاش کند تا در عین گم‌نامی مفید باشد و همه دوستش داشته باشند و به او احتیاج پیدا کنند. مادر پرین می‌گفت: «این نعمت بزرگی است که آدم محبوب مردم باشد، و دست یافتن به چنین نعمتی دشوار نیست. کافی است خوب باشی و با همه مهربان باشی تا محبوب شوی و سعادت را در محبّت دیگران بیابی.»

پرین در مارکور هم‌آن رفتاری را پیش می‌گیرد که مادر سفارش کرده است و با گذشتِ زمان می‌بینیم که مسیرِ غم‌انگیزِ زندگیِ دخترک به مقصدی عالی می‌رسد و «باخانمان» از روایتِ ناخوشی‌های مکرّر به فصل مهربانی‌های بی‌منّت و صمیمیت‌های دوست‌داشتنی ختم می‌‌شود. روزی که دیگر از کابوسِ فقر و گرسنگی خبری نیست و زندگی دیگر چیز خیلی بدی به‌نظر نمی‌رسد و رنگِ عشق و عطر محبّت به آن صورتی رؤیایی بخشیده است. پرین با اراده‌ی مصمّم و پشتکارِ بی‌مانند و خلّاقیت‌های بسیار قهرمانِ داستان است و شخصیّتِ قوی و سخت و درعین‌حال پُرمهرِ او برای خواننده‌ی کودک و نوجوان جذّاب است و جالب.  مخاطب با پرین ارتباط برقرار می‌کند و در فراز و نشیبِ زندگی نگرانِ او می‌شود و داستان را با امید و ترس دنبال می‌کند تا نقطه‌ی پایان؛ روزی که پرین دیگر سرگردان و بی‌خانمان نیست.

بیش‌تر بچّه‌های دهه‌ی شصت هنوز هم لذّتِ شادی و خوش‌بختیِ پرین در پایانِ کارتونِ «باخانمان» را به‌خاطر می‌آورند و به‌نظر من، خوب است که کودکان و نوجوانانِ امروز هم این لحظه‌ی شیرین را با خواندنِ کتاب «باخانمان» تجربه کنند.

*ترجمه‌ی فارسی بی‌خانمان توسط افسون مهدویان از سوی انتشارات ویژه نشر چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/16/10

نام کتاب: بارون
سروده‌ی : احمد شاملو
تصویرگر: ابراهیم حقیقی
ناشر: مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر (کتاب خروس)
قیمت: ۱۹۰۰ تومان

گل آقا؛ «بارون» بازسرایی «احمد شاملو» است از ترانه‌ای عامیانه مربوط به سال‌های کهن که لابُد نسلِ من و نسلِ پیش‌تر از من (و نسل‌های پیش‌ترتر و …) آن را به یاد می‌آورند، وقتی‌ زیر باران می‌خواندیم «بارون میاد جَرجَر/پشت خونه‌ی هاجر/ هاجر عروسی داره/ تاج خروسی داره». ترانه‌ای که از اصول و قواعد شعر سنتّی بی‌بهره بود و رمزِ ماندگاری‌اش در آهنگ و موسیقی آن است؛ شعری ساده و شاد و زنده.

احمد شاملو از این ترانه‌ی عامیانه شعر تازه‌ای ساخت با قافیه و آن را در قالبی جدید ارائه کرد که دیگر به سادگیِ سابق نیست و با زبانِ استعاره حرف می‌زند و حتّی فلسفی هم شده است.

شعر این‌گونه آغاز می‌شود:

«بارون میاد جَرجَر
گم‌شده راه بندر
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره

ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست
جادّه‌ی کهکشون کو؟
زهره‌ی آسمون کو؟»

شاعر با کتابِ «بارون» مفهومِ ضرب‌المثلی را در ذهنِ مخاطب زنده می‌کند که می‌گوید: پایان شبِ سیه، سپید است. درواقع، این شعر در ستایش امیدواری‌ است و درباره‌ی تلاش انسانی که می‌خواهد راهِ نجات و رهایی را بیابد. راویِ شعر مردی‌ست در پی زنی؛ زهره خانوم. این زن نمادی‌ست از ستاره‌ای در آسمان که مسافران راه خویش را به نور آن می‌یابند و می‌گویند پیش از طلوع و غروبِ خورشید در آسمان دیده می‌شود. مردِ ماجرا زهره را می‌خواهد تا در عبور از تاریکی به روشنایی فانوسِ راه او باشد؛

«چراغ زهره سرده
تو سیاهیا می‌گرده
ای خدا روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن»

مرد شروع‌ می‌کند به پرس‌‌وجو تا نشانی از زهره بیابد. از لک‌لکِ پیر شروع می‌کند و بعد از هاجر سراغ می‌گیرد تا این‌که می‌رسد به چهار تا مرد بیدار که نشسته‌اند کنجِ دیوار و در یکی، دو صفحه‌ی بعد برای خواننده فاش می‌شود که زهره خانم «تو گرهِ مُشتِ مرداس». برخی از داده‌های پنهانِ شعر ِ احمد شاملو با تصویرگریِ شایسته‌ی ابراهیم حقیقی برای مخاطب آشکار می‌شود و او تأکیدِ شاعر بر ظلم‌ستیزی و عدالت‌جویی را درمی‌یابد و معجزه‌ی عشق را هم؛ مگر نه این‌که «به عشق می‌گردند، آفتاب و هر ستاره‌ای.»۱ امّا، منظور من از مخاطب آن گروهِ سنّیِ مدنظرِ ناشر نیست. برای این‌که «مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر» کتابِ «بارون» را برای کودکان چاپ کرده است درحالی‌که به‌نظر من، زبان و بیانِ احمد شاملو در این شعر برای مخاطب کم‌سال قابل‌درک نیست و مفاهیم آن در چارچوبِ اندیشه‌ی کودک طرح نشده است، امّا نوجوانان و جوانان با دریافتِ مفهومِ استعاری شعر از ترانه‌ی آهنگینِ «بارون» لذّت خواهند برد.

شاعر در کتاب «بارون» از کابوسِ پُررنجِ انسان می‌گوید وقتی که نمی‌خواهد به ظلمت و قدرت تن بدهد و پیِ آفتابِ عشق به روشنایی و رهایی دست می‌یابد و البته، زندگی در نور و رنگ و شادی.

برای نمونه به بخشی از شعر اشاره می‌کنم که می‌گوید؛

«بچّه خسته مونده!
چیزی به صُب نمونده.
غصّه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟»

و یا این؛

«خروسِ سحر می‌خونه
خورشید خانم می‌دونه
که وقتِ شب گذشته
موقع کار و گشته.»

امّا ته حرف این‌که، پیش‌نهاد می‌کنم «بارون» را به نیّتِ نزولِ رحمت، به سلامتیِ آزادی و به یادِ شاملوی شاعر بخوانید که بیست و یکمِ آذرماهِ هشتاد و پنج سال قبل در شبی برفی در تهران به دنیا آمد.

۱٫ دانته

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/16/10

نام کتاب: به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند!
نویسنده : مو ویلمز
مترجم : زهرا احمدی
تعداد صفحه : ۳۶ صفحه
قیمت : ۹۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول ۱۳۸۶

انتشارات : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

هزار کتاب؛ مو ویلمز یک نویسنده‌ی چهل‌و‌دو ساله‌ی آمریکایی‌ست که علاوه‌بر نوشتن، کاریکاتور می‌کشد و انیمیشن می‌سازد. یکی از مهم‌ترین هنرهای‌اش هم خلقِ کبوتری‌ست با چشم‌هایی لوچ که بسیار دوست‌داشتنی‌ست. کدام کبوتر؟ شخصیّتِ اصلیِ داستانِ به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! را می‌گویم، کتابی جذاب با ایده‌ای هوش‌مندانه که برای کودکانِ کم‌سالِ در ابتدای دبستان مناسب است، امّا به خواننده‌های بزرگ‌سال نیز سفارش می‌شود بس‌که شاه‌کار است. ماجرای کتاب این‌طوری آغاز می‌شود که راننده‌ای می‌خواهد استراحت کند و اتوبوس خود را به مخاطب می‌سپارد تا مراقب‌اش باشد و به کبوتر اجازه ندهد آن‌را براند. فضاسازیِ مناسبِ نویسنده به خواننده این امکان را می‌دهد که در متن درگیر شود و خود نیز در پیش‌بُردِ داستان نقشی ایفا کند. او یاد می‌گیرد که گاهی‌اوقات در برابر خواسته‌های دیگران فقط باید بگوید «نه»! و با هر التماس و خواهش، دروغ و رشوه بر موضعِ خود ثابت‌قدم بماند. متوجّه شدید چرا می‌گویم خواندنِ این کتاب برای بزرگ‌سال‌های عزیز هم مفید است؟
کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! مصوّر است، تصویرسازیِ ویلمز با استفاده از خطوط ساده و رنگ‌های متناسب عالی‌ست. نکته‌ی مثبت دیگر زبانِ داستان‌ست که رگه‌هایی از طنز دارد و برای کودکان خوش‌آیند خواهد بود. طرحِ داستان را هم که گفتم، نویسنده یک مفهومِ جدّی و پیچیده‌ی روان‌شناسی را درنهایتِ سادگی برای مخاطبِ خردسال بیان می‌کند و در نتیجه‌ی هم‌ذات‌پنداری، کودک علاوه‌بر شناختِ خویشتن، مهارت ارتباط مؤثر با دیگران را نیز می‌آموزد.
ویلمز در سال ۲۰۰۴ میلادی برای کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! برنده‌ی جایزه‌ی Caldecott شده است و تاکنون شش جلد کتاب با محوریّتِ شخصیّت این کبوتر نوشته که در آن‌ها نیز به مسائل مختلفِ دورانِ کودکی پرداخته است. مثل چی؟ برای نمونه اشاره می‌کنم به کتاب ‌به کبوتر اجازه نده تا دیروقت بیدار بماند!‌ نویسنده در این کتاب نیز کودک را با کبوتر تنها می‌گذارد، درحالی‌که پیش‌تر درباره‌ی بهانه‌های کبوتر هشدار می‌دهد و از خواننده می‌خواهد به او اجازه ندهد تا دیروقت بیدار بماند. از این مجموعه کتابِ ‌کبوتری که توله‌سگ می‌خواست‌ نیز با ترجمه‌ی ‌عطیه رسولی وثوق‌ از سوی انتشارات تیمورزاده منتشر شده است.

۰۱۱


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/6/11

آرمان؛ از توی گوشیِ تلفن صدای باد می‌آید، آنقدر که فکر می‌کنم الان است سلام و علیکم گم شود، امّا «محمدحسین جعفریان» پاسخ می‌گوید؛ آرام و متین. خیال می‌کنم بدموقع است برای حرف زدن، می‌پرسم: «می‌خواهید وقتِ دیگری تلفن بزنم؟» می‌گوید مشکلی نیست. بعدتر می‌فهمم که جعفریان نشسته است توی ماشین، «ناصر فیضِ» شاعر هم کنار دستش، در سفر هستند.

مسافران
جعفریان می‌گوید: «به‌خاطر وضعیت جسمی‌ام بیشتر وقتم در منزل می‌گذرد؛ هم برای استراحت و هم برای کار؛ چه نوشتن، چه داوری شعر و کتاب یا کارهای دیگر.» وی در سال ۱۳۷۲ در شمالِ شرق افغانستان مجروح شده است و تعریف می‌کند برخلاف دو دهه‌ گذشته که به‌عنوان عکاس و خبرنگار جنگی زندگی پُرشر و شوری داشته و به کشورهای مختلف سفر می‌کرده، دیگر کمتر از منزل بیرون می‌رود. جعفریان می‌گوید: «مگر گاهی ‌اوقات که برای شرکت در جلسه‌‌های شعر به استان‌های دیگر سفر می‌کنم.» مثل امروز که او در جاده‌ کرمان به جیرفت است، زیر آسمانِ ابریِ کویر. می‌پرسم: «جیرفت چه خبر است؟» جعفریان پاسخ می‌دهد: «به جلسه‌ شعر می‌رویم؛ شب شعری است به‌مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و دهه‌ فجر.» و توضیح می‌دهد که این شب‌شعرها در ادامه‌ جشنواره‌ بین‌المللی فجر در استان‌های مختلف کشور برگزار می‌شود.

اخراجی‌های ۳
ترانه‌ تیتراژ پایانیِ فیلم سینمایی «اخراجی‌های۳» را محمدحسین جعفریان سروده است. از او درباره‌ این ترانه سوال می‌کنم و جواب می‌گیرم: «این شعر قدیمی است و من آن را خیلی سال قبل نوشته‌ام و چون در نشریه‌ «شلمچه» چاپ شده بود، «مسعود ده‌نمکی» آن را خوانده بود و دوست داشت. همیشه می‌گفت دلش می‌خواهد هر طوری شده است این شعر را در یکی از کارهای سینمایی وارد کند. به قولِ خودش، حتّی کار به جایی رسیده بود که عده‌ای از دوستان او در پروژه‌«اخراجی‌ها» می‌گفتند ده‌نمکی یک شعر آورده تا درباره‌ آن فیلم بسازد.» جعفریان می‌افزاید: «این شعر بخشی از یک مثنویِ بلند و طولانی است؛ کاری که من قبلاً سروده بودم و ده‌نمکی آن را خوانده بود، همین.» و تأکید می‌کند که این شعر سفارشی نیست.

شیری در قفس ۹۰۲
از محمدحسین جعفریان چند کتاب چاپ شده است به شعر: «در حاشیه شط»، «پنجره‌های رو به دریا»، «فریادی پشت پنجره‌ جهان» و «شانه‌های زخمیِ پامیر». تازه‌ترین اثر او گردآوریِ مجموعه شعرهای شهید احمد زارعی است. زارعی یکی از شاعرانِ خوب، از چهره‌های فرهنگی تأثیرگذار و صاحب ذوق و ‌نظر در ادبیات انقلاب بوده است که در سال ۱۳۷۲ به شهادت رسید. جعفریان تعریف می‌کند: «شعرهای زیادی از شهید زارعی نزد زنده‌یاد مرحوم سیدحسن حسینی بود و ایشان پیش از مرگ، شعرها را به من داده بودند تا مطالعه و بررسی کنم. امّا در این میان مجموعه‌ اشعار شهید مفقود شد و من، خجالت‌زده و شرمنده‌ خانواده‌ زارعی بودم تا چند وقتِ قبل که در اثاث‌کشی منزل، شعرها را به‌طور معجزه‌آسایی پیدا کردم.» وی ادامه می‌دهد: «پس از آن، خیلی زود مقدمه‌ای بر کتاب نوشتم، حدود بیست صفحه. «محمدکاظم کاظمی» هم مقدمه‌ دیگری نوشت و مجموعه‌ شعرهای شهید زارعی با این دو مقدمه شد کتابی با نام « شیری در قفس ۹۰۲». جعفریان اضافه می‌کند که کتاب از سوی انتشارات سوره‌ مهر چاپ شده است و به زودی توزیع خواهد شد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/5/11

آرمان؛ کمی مانده به هفتاد سالگیِ «کامبیز درم‌بخش»، ولی او هنوز مثل همیشه‌ اوقاتِ جوانی‌اش پشت میزش می‌نشیند و فکرهایش را می‌نویسد یا نقاشی می‌کند. عصرِ یک ‌روز برفی است که به او تلفن می‌زنم و با اینکه درم‌بخش تازه از پشتِ میز بلند شده تا استراحت کند، با سلام و علیک و لبخند برخورد می‌کند و بعد هم پرمهر و سرِصبر به سئوال‌هایم پاسخ می‌دهد.

تقویمِ ماندگار
از درم‌بخش می‌پرسم: «امروز مشغول چه کاری بودید؟» جواب می‌دهد: «داشتم روی طرح‌های دو تقویم برای سال نو کار می‌کردم.» و توضیح می‌دهد: «به‌نظرِ خودم این کارهایم زیباترین و بهترین تقویم‌های موجود در بازار خواهند بود.» درم‌بخش می‌گوید: «این تقویم‌ها از نظر کیفیتِ چاپ و همین‌طور سوژه و ایده‌ کار بی‌نظیر هستند. فکر می‌کنم عیدیِ خوبی است برای کسانی که به کارهای من علاقه دارند.» «تقویم ماندگار» عنوانِ کارهای جدیدِ کامبیز درم‌بخش است. وی می‌گوید این کارها شبیه تقویم‌های معمولی نیستند که دست‌کم برای یک سال قابل‌مصرف هستند. در واقع، این تقویم‌ها نوعی آلبوم و خلاصه‌ای از مجموعه‌ آثارِ درم‌بخش هستند. کسانی که به‌دنبال نمونه‌کارهای مختلفِ این هنرمندِ بودند، از این تقویم‌ها لذّت خواهند برد. درم‌بخش از طراحی این تقویم‌ها دو هدف داشته است؛ یکی اینکه در آستانه سال نو به علاقه‌مندانِ آثارش هدیه‌ای بدهد و دیگر اینکه او می‌خواهد آثارش را ماندگار کند. درم‌بخش علاوه‌بر این دو تقویم، سه تقویم تبلیغاتی را نیز کار کرده است.

برنامه‌ آینده
جدای تقویم‌ها، درم‌بخش مشغولیاتِ دیگری هم دارد و برایم توضیح می‌دهد که سالِ آینده نمایشگاهی را در ادامه نمایشگاه «بازی‌های ذهنی» برپا خواهد کرد. درم‌بخش می‌گوید: «این نمایشگاه قسمت دوم «بازی‌های ذهنی» است که در گالری آریا برگزار و با استقبال خوبی مواجه شد.» قسمت اولِ «بازی‌های ذهنی» به بهانه‌ ۵۵ سال فعالیت مطبوعاتی و هنری درم‌بخش ارائه شد. او در این نمایشگاه جدیدترین طرح‌هایش را عرضه کرده بود. کاریکاتورهایی که برای خلق آنها از تکنیک‌های متفاوتی استفاده شده بود؛ از بازی با رنگ، قاب و نقاشی گرفته تا کلاژ. درم‌بخش می‌گوید: «در آن نمایشگاه نتوانستم همه‌ آثارم را عرضه کنم. تعداد کارها زیاد است و فکر کردم بهتر است نمایشگاه دیگری برپا کنم.» وی ادامه می‌دهد: «در برنامه‌ام پیش‌بینی کرده‌ام برای پاییز ۹۰ هم نمایشگاهی را در پاریس دایر کنم. در آنجا مجموعه‌ای از طراحی‌هایم را ارائه خواهم کرد.»

پیشنهاد کتاب
علاوه‌بر تقویم‌ها و نمایشگاه‌ها، سال آینده چند کتاب جدید هم از درم‌بخش منتشر خواهد شد. وی می‌گوید یکی از این کتاب‌ها صددرصد به نمایشگاه کتابِ آینده می‌رسد و توضیح می‌دهد: «این کتاب هنوز اسم ندارد، ولی انتشارات «هیچ» آن را منتشر خواهد کرد.» درم‌بخش علاوه‌ بر نوشتن، کتاب هم می‌خواند. او به‌تازگی دو کتاب «مواظب الماس‌‌هایتان باشید» نوشته‌ کریم نصر و «هنر نوگرای ایران» نوشته‌ توکا ملکی را خوانده است و تأکید می‌کند که کتاب‌های خیلی خوبی هستند. درم‌بخش می‌گوید موضوع آنها درباره‌ نقاشی است و از سوی انتشارات «نظر» برای مخاطب نوجوان منتشر شده‌اند. وی ادامه می‌دهد: «هر دو، کتاب‌های روان و ساده‌ای هستند و فارغ از این گروه‌بندی سنی، خواندن آنها را به همه توصیه می‌کنم. به‌نظر من، این کتاب‌ها هم برای کسانی که مبتدی هستند و قصد دارند اطلاعاتی را درباره‌ هنر، سبک‌های مختلف و… کسب کنند بسیار مفید خواهد بود و هم برای کسانی که خودشان هنرمند هستند. آنها می‌توانند با مطالعه‌ این دو کتاب به کشف‌های تازه‌ای برسند.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/5/11

آرمان؛ لابُد «بازیِ سرنوشت» بود که «نسرین ثامنی» نویسنده شد، امّا امروز او یکی از مشهورترین نویسندگانِ رُمان‌های عامه‌پسند و پُرکارترین نویسنده‌ زن پس از انقلاب است. با خودم فکر می‌کردم ثامنی چطور توانسته در کمتر از ۳۰ ‌سال، هفتاد رُمان بنویسد؟ البته، زیاد توی فکر نمی‌مانم! برای اینکه خیلی زود با او تماس می‌گیرم. ثامنی مشغولِ پخت‌وپز است و قرار می‌شود یکی دو ساعتِ بعد تلفن بزنم. نگاه می‌کنم به ساعت؛ دوازده ظهر است و باید بگویم لعنت به سوالِ بی‌وقت، ولی نمی‌گویم.

از شبِ بی‌خوابی

ثامنی می‌گوید: «دیشب، از ساعت یازده به بعد شروع کردم به نوشتن تا صبح. دارم آخرین رُمانم را می‌نویسم. ساعت شش و نیم بود که آرش را بیدار کردم تا صبحانه بخورد و به مدرسه برود. بعد هم با کارهای خانه مشغول بودم تا وقتی‌ که شما زنگ زدید.» می‌پرسم: «شما اصلاً نمی‌خوابید؟» می‌گوید: «می‌خوابم. شاید یکی دو ساعت دیگر بخوابم، ولی بیشتر شب‌ها بیدار هستم و توی روز، هر فرصتی که پیش بیاید استراحت می‌کنم. معمولاً صبح، بعد از اینکه آرش به مدرسه می‌رود، من هم می‌خوابم تا ساعت یازده، ولی امروز کار داشتم و نشد.» می‌گویم: «سخت نیست؟» ثامنی می‌گوید: «دیگر عادت کرده‌ام. نزدیک به بیست‌ و هشت سال است که دارم با این روند کار و زندگی می‌کنم. دوستانم می‌گفتند بی‌خوابی بیمارم می‌کند که خوشبختانه هنوز خوبم و از نظر جسمی مشکلی ندارم.» می‌گویم: «پس به‌زودی هفتاد و یکمین کتابتان چاپ می‌شود.» می‌گوید: «البته این کتاب، رُمانِ مفصلی است و خیلی طولانی. فکر می‌کنم نگارش آن تا پایان سال طول بکشد.» می‌پرسم: «اسم رُمان چیست؟» می‌گوید این کتاب هنوز اسم ندارد و بعد که درباره‌ موضوعِ داستان سئوال می‌کنم، ثامنی پاسخ می‌دهد: «این رُمان سرگذشت سه نسل از یک خانواده است؛ مادربزرگ، مادر و فرزند. تم اجتماعی دارد و درباره‌ مسأله اعتیاد است.» و بعد اضافه می‌کند: «البته، اولین‌بار نیست که در نوشته‌هایم به مسأله‌ اعتیاد می‌پردازم، منتهی این رمان ماجرای دیگری دارد و تکرار داستان‌های قبلی‌ام نیست.» می‌پرسم: «درباره‌ موضوع اعتیاد تحقیق هم کرده‌اید؟» می‌گوید: «رمان، کتاب تاریخ نیست که ارجاع داشته باشد. بیشتر رمان‌های من مضمون اجتماعی دارد و من برای نوشتن از جامعه وام می‌گیرم. درباره‌ سوژه اعتیاد هم اطلاعاتی را جمع‌آوری کرده بودم. در بین همسایه‌هایم کسانی را می‌شناختم که با این معضل درگیر بودند و با آنها صحبت کردم.» می‌پرسم: «یعنی شخصیت‌های داستان را می‌شناسید؟» می‌گوید: «بله، شخصیت‌های این رُمان مابه‌ازای واقعی دارند. دو نسل اوّل را کاملاً می‌شناسم، یعنی مادربزرگ و مادر از اطرافیان من هستند. برای شخصیت‌پردازی فرزند خانواده از قوه‌ تخیل استفاده کردم.» ثامنی ادامه می‌دهد: «اگر در نوشتن نیازی باشد که مسائل روانشناسی را طرح کنم، کتاب‌های روانشناسی می‌خوانم، یا اگر موضوع طلاق باشد یا ارث و میراث و… به کتاب‌های حقوقی مراجعه می‌کنم. گاهی هم در اینترنت جست‌وجو می‌کنم و مطالبی را جمع‌آوری می‌کنم.» می‌پرسم: «پس شما از رایانه هم استفاده می‌کنید؟» ثامنی جواب می‌دهد: «بله، ولی نه برای نوشتن. موقع تایپ تمرکزم را از دست می‌دهم. رُمان‌هایم را توی دفتر می‌نویسم و بعد پاکنویس می‌کنم و به ناشر تحویل می‌دهم.»

تا شبِ آفتابی

کمتر از ۳۰‌روزِ قبل، اواخر دی‌ماه بود که خبرِ چاپِ هفتادمین کتابِ نسرین ثامنی منتشر شد. می‌پرسم: «از «شبِ آفتابی» چه خبر؟» می‌گوید: «من از بازار کتاب خبری ندارم. ناشرم می‌گوید از «شب آفتابی» استقبال شده است. او هم این حرف را براساس گفته‌ مرکز پخش می‌گوید. گویا آنها گفته‌اند که «شبِ آفتابی» بازخورد خوبی داشته است. ناشرم امیدوار است که این کتاب تا پایان سال به چاپ دوم برسد.» می‌پرسم: «اسم این کتاب از کجا آمد؟» ثامنی تعریف می‌کند: «نوشتنِ رُمانم تمام شده بود و داشتم آن را پاک‌نویس می‌کردم. یادم هست که اوایل شب بود و آرش به اتاقم آمد و پرسید که آیا اسمِ کتابم را انتخاب کرده‌ام یا نه؟ من چند اسم توی ذهنم داشتم، ولی هنوز تصمیمی نگرفته بودم. آرش پرسید که آیا می‌تواند پیشنهادی بدهد؟ استقبال کردم و او گفت که اسم کتابم را بگذارم شبِ آفتابی. اسم به دلم نشست، کمی فکر کردم و بعد از مشورت با ناشر، عنوان رُمان را همان گذاشتم که آرش خواسته بود.» ثامنی اضافه می‌کند: «حتّی کتاب را هم به آرش تقدیم کرده‌ام.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/3/11

آرمان؛ «مازیار میری» با روح زندگی عجین است و شاید برای همین پُرشور و بامهر سخن می‌گوید. وقتی قرار شد برای تبریکِ سال‌روز تولدش به او تلفن بزنم، انتظار نداشتم این‌‌قدر خون‌گرم باشد. اما من به‌سادگی با میریِ مهربان روبه‌رو می‌شوم، انگار که با او رفاقتی دیرینه داشته باشم. می‌پرسم: «کجای تهران به دنیا آمدید؟» می‌گوید: «شمیران، محله‌ی دربند.» و تعریف می‌کند که یکی از میری‌های دربند است و خانه‌شان در کوچه‌ی آسیاب گیلاسی بود. بعد اضافه می‌کند: «کوچه‌ی شهید میریِ فعلی.» او از شب‌های تولّدِ کودکی، سرمای هوا را به‌خاطر می‌آورد با شدّتِ برف. میری می‌گوید: «از توی حیاط خانه‌ی ما نهری می‌گذشت، گاهی پیش می‌آمد که شب‌های زمستان، به‌خصوص شب‌های تولدم، شغال از توی نهر عبور می‌کرد.»

از روزهای رفته
می‌گوید: «امروز، از خواب که بیدار شدم، توی فکرِ آن کوچه‌ی قدیمی بودم. به یادِ خانه‌مان و آن حیاط و این‌که آن‌روزها چه‌قدر دوست داشتم زودتر بزرگ شوم، تا بتوانم کادویی که عمو نوروز روی دیوار می‌گذاشت را خودم بردارم.» میری می‌گوید: «این را پدر و مادرم گفته بودند. گفته بودند که کادو را عمو نوروز می‌آورد و من، فکر می‌کردم چه‌قدر خوب است که آدم زودتر قد بکشد و دستش به بالای دیوار برسد.» او ادامه می‌دهد: «اما الان اوضاع دیگری است.» و باحسرت می‌گوید: «هر روز از هم‌دیگر دورتر می‌شویم. مثلاً بزرگ شده‌ایم، اما به‌آدم‌های کوچکی تبدیل شده‌ایم. وقتِ بچگی، بالا‌ترین حسادت‌مان این بود که اگر هم‌کلاسی‌مان کیفی، کتابی یا مدادی داشت، دل‌مان می‌خواست ما هم عین آن را داشته باشیم، اما الان ….» مکث می‌کند و می‌گوید: «دیگر می‌خواهیم او نداشته باشد.» میری ادامه می‌دهد: «راستش، صبح غصه‌ام گرفته بود که چرا این‌جوری بزرگ شده‌ایم؟ که چرا فقط قد کشیده‌ایم؟ اما نیت و قصدمان برای زندگی‌کوچک شده است.»

هفته‌ی همیاری
بعد از خانه‌ی دربند، با مازیار میری درباره‌ی خانه‌ی سینما حرف می‌زنم. او می‌گوید: «خانه‌ی سینما نهم تا چهاردهم بهمن‌ماه را هفته‌ی همیاری صنفی اعلام کرده است. این‌روزهای من هم در ساختمانِ سمنان می‌گذرد. هفته‌ی همیاری اتفاقِ مبارکی است که دارم حالم را با آن خوب می‌کنم.» و توضیح می‌دهد: «خانه‌ی سینما با همه‌ی مشکلاتی که از نظر مالی داشت، درنهایت تصمیم گرفت به کمک اعضایش این خانه را حفظ کند.» میری می‌گوید: «البته الان دیگر اعطای کمک مالی و مبلغ آن مهم نیست. برای من هم‌دلی اعضای خانه‌ی سینما جذاب است. هر کسی که می‌آید، حرفی می‌زند، جمله‌ای می‌گوید و امیدِ تازه‌ای تزریق می‌کند و این اتفاق شیرین است و دوست‌داشتنی. و من دارم تجربه می‌کنم؛ دارم کارگروهی، ایثار، از خودگذشتگی و در کنار هم بودن را تجربه می‌کنم.» وی اضافه می‌کند: «فعلاً کاری ندارم مگر این‌که هر روز بیایم این‌جا و با هم‌کارهایم در خانه‌ی سینما دیدار کنم و آن‌ها را درحالی ببینم از هم‌دیگر برای هم‌یاری سبقت می‌گیرند.»

خرابِ رفیق
تازه‌ترین فیلمِ مازیار میری با نام «سعادت‌آباد» برای اکران در بیست و نهمین جشنواره‌ی فیلم فجر آماده است. میری می‌گوید: «قبلاً جشنواره زودتر شروع می‌شد؛ یعنی از دوازدهم بهمن، روز تولد من. بامزه این‌که روز تولدم، روز نمایش فیلم‌هایم هم بوده است. «قطعه‌ی ناتمام» و «به‌آهستگی» در دوازدهم بهمن اکران شدند و خب، بعد از نمایش فیلم، جلسه‌ی مطبوعاتی برگزار شد. درواقع روز تولدم، برای من همیشه توام شده است با جشنواره، تماشای فیلم و ….» و بعد تعریف می‌کند:«پدرم در تلویزیون کار می‌کرد و دوستان پدرم به خانه‌ی ما رفت و آمد داشتند. طبیعی است که من هم از فضای فیلم و تلویزیون دور نبودم. روزهایی بود که بعد از مدرسه، به محل کار پدرم می‌رفتم. آن‌ها مشغول ضبط برنامه و سریال بودند و من از بچگی شکل و شیوه‌ی کار را می‌دیدم.  از یک زمانی به بعد هم فکر کردم دیگر دلم می‌خواهد حرف‌هایم را با صدای بلند به تصویر بکشم. درس‌ام که تمام شد، کارم را شروع کردم و کمی بعد اوّلین فیلم سینمایی‌ام، یعنی «قطعه‌ی ناتمام» را ساختم که برای‌ام کشف بزرگی بود. اولین‌بار بود که فیلمِ خودم را روی پرده‌ی عریض می‌دیدم و این تجربه‌ی خوبی بود.» وی می‌افزاید: «هرچند برای فیلم‌ساز هر فیلم تجربه‌‌ای نو است و حس غریبی دارد، اما «قطعه‌ی ناتمام» تجربه‌ی جذابی هم بود برای این‌که سرآغاز رفاقت‌های تازه بود.» مازیار میری می‌گوید دوستان زیادی دارد، دوستانِ خیلی خوب. و باعشق از آن‌ها یاد می‌کند. او با نگاهِ مثبت به پل‌های ارتباطی جدید که با توسعه‌ی شبکه‌های اینترنتی ایجاد شده‌اند، می‌گوید: «در یک روز می‌توانم با پنج، شش هزارنفر از دوست‌هایم درباره‌ی یک موضوع مشترک فکر کنیم.» و اضافه می‌کند: «دلم می‌خواهد با قشرها و گروه‌های مختلف مردم دوستی داشته باشم. دوستانم بزرگ‌ترین سرمایه‌ی زندگی من هستند.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/3/11

آرمان؛ فکر می‌کنم اگر به «علیرضا کوشک جلالی» در آلمان تلفن می‌زدم خیلی راحت‌تر می‌توانستم با او حرف بزنم تا حالا در تهران. هر بار که تلفن زدم، مردی جواب داد و گفت جلالی توی جلسه است. دست‌آخر، امروز موفق می‌شوم با او صحبت کنم درحالی‌که از آخرین جلسه خلاص شده است، حوالی ساعت پنج بعدازظهر.

جلسه‌بازی
جلالی می‌خندد و می‌گوید: «خیال می‌کردم بوروکراسی در غرب وجود دارد، اما سیستم بوروکراسی در ایران خیلی پیچیده‌تر است. آن‌قدر که کارها الکی در هم گره می‌خورد و بیش‌ترین انرژی آدم صرفِ شرکت در جلسه‌های یک‌شکل می‌شود که محتوای خاصی هم ندارند. برای موضوعی که می‌توانیم آن را در یک ساعت حل کنیم، باید چندبار جلسه برگزار شود.» و ادامه می‌دهد: «همه‌ی امروز را در جلسه بودم. دیشب هم. از این جلسه بیرون می‌آیم، باید به جلسه‌ی دیگری بروم و همین‌طور جلسه‌های بعدی و بعدی.» با خودم می‌گویم اگر من به جای جلالی بودم، بعد از این همه جلسه‌بازی آن‌قدر دمغ و پکر می‌شدم که دیگر جواب سلامِ کسی را هم نمی‌دادم. اما او پُرحوصله است. وقتی می‌پرسم: «توی این جلسه‌ها چه خبر است؟» آرام و مهربان پاسخ می‌دهد: «برای ساختن یک تله‌تئاتر به ایران آمده‌ام که هجدهم بهمن کلید خواهد خورد.» درباره‌ی موضوع تله‌تئاتر سؤال می‌کنم و جواب می‌گیرم: «مجموعه‌ای است از نمایش‌های کوتاهِ طنز که هر قسمت از آن حدود ده تا دوازده دقیقه خواهد بود.» جلالی توضیح می‌دهد که متن را با اقتباس از نمایش‌نامه‌های «کارل فالنتین» نوشته است.
می‌پرسم: «این تله‌تئاتر کی و از کدام شبکه پخش می‌شود؟» می‌گوید: «اولین قسمت‌های آن همزمان با شب عید نوروز از شبکه‌ی چهار پخش خواهد شد.» و ادامه می‌دهد: «درواقع الان مقدمات فنی و اداری کار را انجام می‌دهم تا به مرحله‌ی تولید برسیم.» و دوباره می‌گوید: « امروز  هم که روز جلسه بود.» می‌خندد و اضافه می‌کند: «در این چند روز به اندازه‌ی یک سال جلسه‌دونم پُر شده است. دیگر عقده‌ی خود کم‌جلسه‌بینی‌ام برطرف شد.»
جلالی می‌گوید: «از وقتی به ایران آمدم فقط فرودگاه و اتاق‌های جلسه را دیده‌ام. چه‌قدر هم اتاق‌های متنوع و شیکی دارند. هنوز حتی مادر و خانواده‌ام را ندیده‌ام.» دوباره می‌خندد و اضافه می‌کند: «البته خستگی‌اش مال صد سال اول است و بالاخره درست می‌شود.»

ایرانِ من
از جلالی می‌پرسم: «چی شد که زندگی‌تان بین آلمان و ایران تقسیم شد؟» پاسخ می‌دهد: «یازده سال قبل، وقتی بعد از مدت‌های طولانی دوباره به ایران برگشتم، خودم را می‌دیدم که از فرهنگ اجتماعی مردم در کشورم دور مانده‌ام. در آلمان زندگی می‌کردم و کارم را در گروه‌های مختلف تئاتری ادامه می‌دادم، ولی در ایران احساس کردم دیگر دارم از توبره می‌خورم و باید تغذیه‌ی فرهنگی کنم. باید فرهنگ خودم را بیش‌تر می‌شناختم.» جلالی تأکید می‌کند: «به فرهنگ خودمان بسیار علاقه دارم.» و ادامه می‌دهد: «بعد از آن بود که زندگی‌ام بین ایران و آلمان تقسیم شد. منتقدان آلمانی همیشه درباره‌ی تئاترهایم گفته‌اند که من هم در مقام کارگردانی و هم وقتی اثری را می‌نویسم، تلفیقی از فرهنگ ایرانی و آلمانی را به نمایش می‌گذارم و من این ترکیب را دوست دارم. دلم می‌خواهد نقاط مثبت دو فرهنگ را منتقل کنم.» جلالی می‌گوید: «شانس بزرگی که من داشتم این‌ بود که توانستم از هر دو فرهنگ تغذیه کنم.»

و اما کتاب
«آگهی ازدواج و چند داستان دیگر»، «با کاروان سوخته» و نمایش‌نامه‌ی «جشن» آخرین کتاب‌های علیرضا کوشک جلالی در ایران منتشر شده‌اند. از او می‌پرسم آیا کتاب جدیدی نوشته است؟ می‌گوید:«بله، با چند کتاب تازه به ایران آمده‌ام. «ژوزف و ماریا» اثر «پیتر توررینی» را ترجمه کرده‌ام که این کتاب از سوی انتشارات افراز منتشر خواهد شد. یک کار تحقیقی هم درباره‌ی «کارل فالنتین» انجام داده‌ام که با متن نمایش‌نامه‌های این تله‌تئاتر چاپ خواهد شد.» جلالی ادامه می‌دهد: «قرار بود انتشارات افراز نمایش‌نامه‌ی «موسیو ابراهیم و گل‌های قرآن» را هم چاپ کند، اما هنوز که خبری نیست. فکر می‌کنم این کتاب هم در جلسه‌های اداری گرفتار شده است.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/3/11

آرمان؛ دیگر نگران نباشید! خیال کرده‌اید آقای وزارت ارشاد بلد نیست به‌مثابه‌ی پلیس ۱۱۰ وارد عمل شود؟ نه، عزیزم. این‌طوری هم نیست که بتوان از احساساتِ ملّتِ عاشقِ کتاب سوء‌استفاده کرد. می‌پرسید موضوع چیست؟ شایعه‌ی تعطیلی کتاب‌فروشی‌های‌ تهران را که خاطرتان هست؟ توی هفته‌ی گذشته، بهمن درّی به عنوان متولی فرهنگی کشور با رادیو سراسری ایران درباره‌ی این شایعه صحبت کرد و گفت از تعطیلی حتّی یک کتاب‌فروشی در هر کجای ایران عمیقاً متأسف خواهد شد و این موضوع برایش نگران‌کننده است. اما، … بله، همیشه یک اما هم وجود دارد. آقای درّی گفته‌ که باید ماجرای تعطیلی کتابفروشی‌ها را از چند منظر بررسی کرد. بله، انگار موضوع خیلی پیچیده است. دری گفته‌ اولاً، نحوه‌ی اعلام خبر تعطیلی کتابفروشی‌ها طبیعی و عادی نبود و حکایت از زمینه‌سازی قبلی عده‌ای با اغراض غیرفرهنگی داشت. ثانیاً، موج‌سواری یکی، دو کتاب‌فروشی‌ (که از قضا ناشر هم هستند) به دلیل نوع عملکرد و تخلفات صنفی و اداری‌شان بود که می‌خواستند با اعلام تعطیلی کتاب‌فروشی‌شان فرافکنی کنند و تخلفات خودشان را در سایه‌ی اخبار و اقدام جدید‌شان پنهان کنند و حالا هم که این پروژه‌شان شکست خورده، از تعطیلی کتاب‌فروشی منصرف شده‌اند. ثالثاً، چند کتاب‌فروشی هم که تعطیل شدند، بیش‌تر به دنبال فعالیت اقتصادی و سودآور بودند تا اصالت کار فرهنگی و ترویج کتاب و کتاب‌خوانی. برای همین با هدفمندشدن یارانه‌ها و جلوگیری و ممانعت هوشمندانه‌ی معاونت امور فرهنگی از افزایش قیمت کتاب تصمیم گرفتند شغل خودشان را تغییر بدهند «و اساساً این عده فرقی بین مثلاً خواربارفروشی و بنگاه معاملات ملکی و کتاب‌فروشی قائل نیستند.» خلاصه این‌که، گویا همه‌چیز صرفاً «زنجیره‌ای از بازی رسانه‌ای» بود و تیر آن عده‌ای هم که می‌خواستند «موضوع تعطیلی کتابفروشی‌ها را به اهرمی برای فشار بر متولیان فرهنگی و مشخصاً معاونت امور فرهنگی در دوره‌ی جدید تبدیل کنند» به سنگ خورد! برای این‌که اقدام آن‌ها شوکی بود که تأثیر مثبت داشت و به رونق خرید کتاب از سوی مردم در یکی دو هفته‌ی اخیر منجر شد.

تحول در صنعتِ نشر

آمازون را می‌شناسید؟ جنگل‌های بارانی آمریکای جنوبی؟ نه، منظورم سایت آمازون، بزرگ‌ترین کتاب‌فروشی اینترنتی دنیا است. بله، این کتاب‌فروشی آنلاین به‌تازگی اعلام کرده که در آمریکا به ازای فروش هر ۱۰۰ کتاب چاپی، ۱۱۵ کتاب الکترونیکی می‌فروشد. باور نمی‌کنید؟ آمازون حتی گفته که میزان فروش کتاب‌های الکترونیکی در این سایت، بیش‌تر از کتاب‌های کاغذی است. این یعنی چی؟ یعنی یک تحول بزرگ در صنعت چاپ و نشر کتاب.

شاعر رنگ و نور

در پاسخِ به دوستانِ عزیزی که در پایانِ خبر قبلی آه کشیدند و حسرت خوردند که چرا ما کتاب الکترونیکی نداریم؟ که چرا صنعت چاپ و نشر کتاب در ایران متحول نمی‌شود؟ و … باید بگویم حالا اگر این‌قدر مشتاق هستید تا کتاب الکترونیکیِ وطنی مطالعه کنید، بدانید و آگاه باشید که انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ایران به‌مناسبتِ بزرگ‌داشتِ «احمدرضا احمدی»، شاعر و نویسنده‌‌ی کودک و نوجوان یک لوح‌فشرده‌ی چندرسانه‌ای منتشر کرده‌ که شامل شعرخوانی‌ها، زندگی‌نامه و معرفی آثارِ احمدی است به علاوه‌ی دو فیلمِ کوتاه درباره‌ی زندگی و کتاب‌هایش. آن هم با قیمتِ ناقابلِ ۱۵۰۰ تومان. خدا را چه دیدم؟ شاید هم واقعاً علاقه‌مند باشید و همین‌فردا این لوح‌فشرده نایاب شود.

کتاب‌خانه‌ی آنلاین

کتاب‌خانه‌ی ملی ملک یکی از شش گنجینه‌ی بزرگ نسخ خطی ایران است با نزدیک به ۷۰ هزار کتاب چاپی،  ۳۴۰۰ کتاب چاپ سنگی و ۵۴۸ عنوان نشریه ادواری در ۴۰۰۰ مجلد که بخش قابل‌توجهی از کتاب‌های آن متعلق به سلا‌های پیش از ۱۳۲۰ خورشیدی هستند؛ یعنی اولین کتاب‌های چاپی ایران. این کتابخانه‌ی به‌تازگی امکانی را فراهم کرده تا همه بتوانند از گنجینه‌ی ملک استفاده کنند. می‌پرسید چه‌طوری؟ از طریق شبکه‌ی اینترنت. این‌روزها هر کسی، در هر جایی و در هر زمانی با مراجعه به نشانی الکترونیکی  www.malekmuseum.org به پایگاه‌های اطلاعاتی این کتابخانه دسترسی خواهد داشت.

جایزه، جایزه

اوّل این‌که، «مریم ایخان» با داستان «دستهایش؛ چشمهایش» به‌عنوان برگزیده‌ی جایزه‌ی ادبی طهران در فصل پاییز معرفی شد. دوّم این‌که، شاعران و نویسندگان جوان سراسر کشور می‌توانند برای شرکت در جایزه‌ی یادشده آثار خودشان را یا به نشانی تهران،‌ خیابان شهید احمد قصیر(بخارست)، ‌خیابان دوازدهم، شماره ۳ یا به پست الکترونیکی info@tehranmah.ir ارسال کنند. سوم این‌که، منتظر باشید که تا پایان بهمن‌ماه فراخوان نخستین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی مهدی آذریزدی هم منتشر خواهد شد. در این جایزه نیز از نویسندگان نوقلم در حوزه‌های مختلف ادبی مانند شعر، داستان و بازنویسی تقدیر می‌شود.

هفت حکایت

خبرهای رسیده حاکی از این است که کتاب «هفت حکایت از بچه‌ها و پیامبر (ص)» مصطفی رحماندوست برای بیست و دومین‌بار از سوی نشر افق با تیراژ ۵ هزار نسخه به چاپ رسید. خوب است بدانید که این کتاب در اولین جشنواره‌ی کتاب‌های آموزشی رشد و در اولین نمایش‌گاه تصویرگری قرآن (۱۳۷۹) برگزیده شده است.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، پنج‌شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/31/11

نام کتاب: عروسی گربه‌ی ملیکا با خانم مگس
نویسنده: سیدنوید سیدعلی‌اکبر
ناشر: واحد کودک مؤسسه‌ی نشر افق (کتاب‌های فندق)
سیده ربابه میرغیاثی

گل آقا؛هر داستان باید یک ایده داشته باشد. برای کشف ایده هم هزار و یک راه وجود دارد. مثلاً؟ مثلاً ایده را می‌توان از راه مشاهده به دست آورد. بیش‌تر توضیح بدهم؟ فرض کنیم که شما می‌خواهید یک داستان برای کودکان بنویسید. معقول این است که اگر بچه‌ای در خانواده و یا فامیل دارید به سراغ او بروید. بعد به خانومِ مارپل یا آقای پوآروی درون‌تان بسپارید که بچه را تحت‌نظر داشته باشند. البته، خیلی نامحسوس. آن وقت است که نخستین ایده‌های بکر برای داستان در ذهن‌تان جرقه خواهد زد. بعدتر هم با خودتان خلوت کنید و یک‌سری بزنید به حسِ و حالِ کودکیِ خودتان و خاطره‌های قدیمی‌تان را از پستوهای حافظه بیرون بکشید تا دوباره بلد باشید از زاویه‌ی دید کودک به جهان نگاه کنید.
می‌پرسید واقعاً می‌شود این‌طوری داستان نوشت؟ نمونه‌ی واقعی مثال بزنم خیال‌تان راحت می‌شود؟ سیدنوید سیدعلی‌اکبر این کار را کرده است. نمی‌شناسید؟ نویسنده است، یک نویسنده‌ی خیلی جوان. چه‌قدر جوان؟ او بیست و شش ساله است، اما هنوز می‌تواند زندگی را از نگاه یک بچّه‌ی شش‌ساله ببیند. سیدعلی‌اکبر از این توانایی خود برای کشف ایده‌های داستانی‌اش استفاده کرده و تاکنون کتاب‌های «قصه‌ی سارا، مربای سیب و رودخانه»، «بچه غول باید توی مدرسه بماند» و «من مامانت را نخوردم» و … از وی منتشر شده است.
برای این‌که بیش‌تر متوجّه بشوید شما را ارجاع می‌دهم به تازه‌ترین اثرِ داستانی سیدعلی‌اکبر که برای کودکان نوشته است؛ یک مجموعه‌ی سه‌جلدی با نام «ملیکا و گربه‌اش».
«عروسی گربه‌ی ملیکا با خانم مگس» جلد اول از این مجموعه است که از سوی واحد کودک مؤسسه‌ی نشر افق (کتاب‌های فندق) چاپ شده است. در این کتاب، چهار داستان را می‌خوانیم که یکی هم‌نامِ عنوانِ آن است و سه داستان دیگر عبارت‌اند از؛ «رستم کیه؟»، «مار از مُدافتاده» و «کبریت اژدهای چرتی».
داستان‌های این کتاب درباره‌ی یک شخصیت محوری است به نام ملیکا که دختربچه‌ی بازیگوش ِ پُرشیطنتِ خیال‌بافی‌ست. نویسنده ملیکا را از کجا آورده است؟ از توی کوچه. نه، اشتباه نکنید. ملیکا بچه‌ی سرراهی نیست. منظورم این است که سیدعلی‌اکبر برای خلق شخصیت اصلی داستان‌هایش از دختربچه‌ای الهام گرفته که در هم‌سایگی آن‌ها زندگی می‌کند. بله، یک دختر واقعی به نام ملیکا.
همان‌طور که نویسنده ملیکای واقعی را به جهانِ خیالیِ داستان وارد می‌کند، در «عروسی گربه‌ی ملیکا با خانم مگس» هم خواننده از دنیای رئال به ذهنِ کودک راه می‌یابد و با ماجراهای تخیلی ملیکا و گربه‌اش همراه می‌شود. شخصیت ملیکا در داستان‌های سیدعلی‌اکبر دوست‌داشتنی‌ست و باورپذیر؛ او جان دارد و مانند کودکان فکر می‌کند و سخن می‌گوید. خواننده با ماجراهای ملیکا و گربه‌اش در موقعیت‌های جالب قرار می‌گیرد و علاوه‌بر این‌که سرگرم می‌شود، حسابی می‌خندد. بله، بهره‌گیری از طنز ویژگیِ مهمِ داستان‌های سیدعلی‌اکبر است.
نویسنده نخستین نشانه‌های شوخ‌طبعی‌اش را با انتخاب عنوانِ داستان‌هایش به‌ نمایش می‌گذارد. دیالوگ‌های ملیکا و گربه و شخصیت‌های فرعی دیگر سرشار از شیرین‌زبانی‌های کودکانه است و مخاطب از خواندنِ آن‌ها لذّت خواهد برد. یعنی جدای طنز موقعیت، نویسنده از شوخی هم برای به خنده انداختنِ خواننده‌اش استفاده کرده است.
داستانِ اول کتاب با پروازِ سیمرغ افسانه‌ای از بالای خانه‌ی ملیکا و گربه‌اش شروع می‌شود تا گربه مجال پیدا کند خودی نشان بدهد.  «مار از مُدافتاده» داستانِ بعدی است که ماجرای دردناک، اما بامزه‌ای دارد. می‌پرسید چه ماجرایی؟ داستان از این قرار است که ملیکا توی دفتر نقاشی‌اش یک مار می‌کشد، اما گربه شیطنت می‌کند و دست ملیکا خط می‌خورد و شکم مار گنده می‌شود. با  گریه و زاریِ مار، ملیکا او را خیلی قشنگ رنگ می‌کند تا دیگر غصه‌ی شکم گنده‌اش را نخورد، ولی زیبایی مار به غرور و خودپسندی او و دردسر برای ملیکا ختم می‌شود. داستانِ «عروسی گربه‌ی ملیکا با خانم مگس» هم درباره‌ی شدت و عمقِ دوستی گربه و ملیکا است. در داستانِ آخر کتاب نیز نویسنده اژدهای بخت‌برگشته‌ای را در مسیر گربه و ملیکا قرار می‌دهد تا این دو شخصیت حسابی سربه‌سرش بگذارند و بخندند.
به‌نظر می‌رسد مهم‌ترین هدف سیدعلی‌اکبر از نوشتن «عروسی گربه‌ی ملیکا با خانم مگس» این است که بهانه جور کند برای به خنده انداختنِ کودکان. بااین‌حال، ماجراهای ملیکا و گربه‌اش به تقویت و پرورش نیروی تخیل مخاطب هم کمک می‌کند و حتی به شکل غیرمستقیم به کودک می‌آموزد تا چه‌گونه سؤال کند یا چه‌گونه با دیگران ارتباط برقرار کند و ….
«غول ده کله» و «ماشین گربه باک نداره» عنوان جلدهای دوم و سوم از مجموعه‌ی «ملیکا و گربه‌اش» است که از سوی واحد کودک مؤسسه‌ی افق (کتاب‌های فندق) به بازار کتاب عرضه شده‌اند.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/30/11

آرمان؛ شمارش معکوس برای گشایش بیست و نهمین جشنواره‌ فیلم فجر درحالی آغاز شده است که هنوز پرسش‌های هنرمندان و روزنامه‌نگاران درخصوص بخش «نوعی نگاه» جشنواره بی‌پاسخ مانده است! چرا تعجب می‌کنید؟ بخش «نوعی نگاه»‌ از بخش‌های تازه جشنواره‌ امسال است. همه به دنبال این هستند که بفهمند «نوعی نگاه» از کجا آب می‌خورد؟ می‌پرسید از کجا آب می‌خورد؟ نمی‌دانم. من از کجا باید بدانم وقتی جماعتِ سینماگر هم چیزی نمی‌دانند و «هیچ توضیح قانع‌کننده‌ای درباره این بخش از سوی مسؤولان جشنواره به رسانه‌ها داده نشده است.» این «نوعی نگاه»یی‌های جشنواره فیلم‌هایی هستند از فریدون جیرانی، تهمینه میلانی، علیرضا داوودنژاد، مهرشاد کارخانی، سیروس الوند با عبدالرضا کاهانی که اکران می‌شوند، اما در بخش مسابقه ایران حضور ندارند. اگر از واکنش هنرمندانِ نامبرده خبر خواسته باشید، باید برایتان بگویم که همگی گله‌مندند. میلانی گفته «اگر بخواهند «یکی از ما دو نفر» را در بخش نوعی نگاه قرار دهند، فیلم را از جشنواره بیرون می‌کشیم.» اما طالبی رسماً این کار را کرده است تا جشنواره امسال بدونِ «باد و مه» و در حالتِ «همه‌چی آرومه» برگزار شود. داوودنژاد هم گفته که انتخاب این فیلم‌ها در بخش «نوعی نگاه» کاملاً سیاسی است و این نگرش، سینما را از چشم مردم می‌اندازد. الوند هم پذیرفته شدنِ «پرتقال خونی» را در این بخش توهین‌آمیز می‌داند و گفته است «وجود برخی عناوین در بخش مسابقه برای توجیه نام خودی‌ها در این فهرست است.» اما کاهانی چی گفته؟ او نامه‌ای به علیرضا سجادپور نوشته که عضو هیأت انتخاب جشنواره بوده و برای شرکت دادن «اسب حیوان نجیبی است» در جشنواره سه شرط گذاشته که مهم‌ترین آنها دریافت پروانه نمایش در داخل و خارج کشور است. چی جواب گرفته؟ نمی‌دانم. آقای مدیرکل نظارت و ارزشیابی معاونت سینمایی فقط گفته هر مشکلی که درباره فیلم کاهانی وجود داشته باشد، خودش با گفت‌و‌گو با او حل می‌کند.*

‌ صفر
نه عزیزم، این صفر ربطی ندارد به آن شمارش معکوس. «صفر» نام نمایشگاه راضیه صدیقیان است. می‌پرسید راضیه صدیقیان کیست؟ او کارشناس ارشد نقاشی است و در چند نمایشگاه گروهی مثل نمایشگاه منتخب نسل نو در مجموعه پردیسِ پارک ملت و نمایشگاه گروهی نقاشی موزه هنرهای معاصر حضور داشته و چند روزی است که نمایشگاه تازه‌اش را برگزار کرده است. کجا؟ تهران. ونک، خیابان سئول، شماره ۴۰، گالری «آن». شما هر روز (به‌جز شنبه‌ها) می‌توانید از نقاشیهای صدیقیان بازدید کنید؛ از ساعت ۱۱ تا ۲۰٫ تا کی؟ تا ۲۵ بهمن‌ماه. به غیر از نمایشگاه راضیه صدیقیان، تا دوازدهم بهمن می‌توانید به تماشای یک نمایشگاه نقاشی دیگر هم بروید که در گالری «ماه» برگزار شده است. می‌پرسید نقاش کیست؟ علیرضا دیانی. شما می‌توانید امروز از ساعت ۱۱ تا ۱۹ و یا فردا از ساعت ۱۵ تا ۱۹ به خیابان آفریقا، بلوار گلستان، شماره ۲۶ مراجعه کنید. بدانید و آگاه باشید که از ۱۲ تا ۳۰ بهمن هم نمایشگاه‌های سومین جشنواره بین‌المللی هنرهای تجسمی فجر با عنوان «هفت هنر، هفت هنرمند» در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود و می‌توانید از خوشنویسیهای جلیل رسولی در تالار ممیز، کاریکاتورهای بهمن عبدی در تالار میرمیران، نگارگریهای علی رجبی در تالار غلامحسین نامی، نقاشیهای غلامعلی طاهری در تالار بهار، پوسترهای محمد خزایی در تالار تابستان، عکسهای علی فریدونی در تالار پاییز و آثار سفال و سرامیک منیژه آرمین در تالار زمستان بازدید کنید. نه، واقعاً دیگر چه می‌خواهید؟ چی؟ آهان، می‌خواهید به آسمان نگاه کنید. خیلی هم خوب.

گاهی به آسمان نگاه کن
اگر اهل عکس و مسابقه هستید، به وبسایت اولین جشنواره کشوری عکس آسمان به نشانی اینترنتی http://www.asemanfestival.com مراجعه کنید. این جشنواره دو بخش دارد؛ نجومی و هنری؛ و از سوی کانونهای نجوم و عکاسی دانشگاه صنعتی امیرکبیر برگزار می‌شود. آخرین مهلت ارسال عکس به دبیرخانه‌ آن هم ۱۵ اسفند است. اگر هم عکاس نیستید، ولی عکس دوست دارید، به تماشای نمایشگاه عکسهای طبیعتِ سپیده هاشمی بروید که تا چهاردهم بهمن در نگارخانه اندیشه (خیابان شریعتی، نرسیده به پل سیدخندان، بوستان اندیشه) برپا خواهد بود. اگر به فلسفه علاقه داشته باشید، لابد از نمایشگاه عکس و چیدمان مریم فخیمی و مهدی منصوری هم خوشتان خواهد آمد. می‌پرسید چه ربطی دارد؟ توجه شما را به گزارش خبرگزاری مهر جلب می‌کنم: «در این نمایشگاه سه چیدمان به چشم می‌خورد که تکمیل‌کننده عکسها و موضوع چهل‌تکه محسوب می‌شود، اما در کل استعاره به فلسفه سهروردی دارد که زمین، آیینه آسمان است و هر کجا که رویم آسمان همین رنگ است. در نتیجه زمین تغییر نمی‌کند و این افکار ما است که در حال تغییر است.» جالب است، نه؟ فخیمی و منصوری در چاپ عکس‌ها از تکنیک دبل اکسپز روی کاغذ استفاده کرده‌اند. یعنی چی؟ یعنی «این تکنیک کمک می‌کند عکس در یک لحظه خاص و در منظره خاصی با فکر فرد ترکیب شود و یک لحظه به‌خصوص را پدید آورد که دنبال کردن دو تصویر همزمان در یک قاب می‌تواند برای مخاطب جالب و دیدنی باشد.» بله، می‌تواند. برای بازدید از نمایشگاه «چهل‌تکه و آدمک دامن‌پوش» تا فردا فرصت دارید. باید کجا بروید؟ بلوار اندرزگو، خیابان سلیمی، باغ انجمن خوشنویسان، نگارخانه شیرین؛ از ساعت۱۱صبح تا ۸ شب. راستی، هفته‌نامه الکترونیکی «تاک» با موضوع هنرهای تصویری از جمله عکاسی، سه‌شنبه منتشر می‌شود و برای دریافتِ آن کافی است به نشانی اینترنتی http://talkmagazine.net مراجعه کنید.

* من نوشته بودم؛ «شمارش معکوس برای گشایش بیست و نهمین جشنواره‌ی فیلم فجر درحالی آغاز شده است که هنرمندها و روزنامه‌نگارها افتاده‌اند پی نخود سیاه! چرا تعجب می‌کنید؟ نخود سیاه نام مستعار یکی از بخش‌های جشنواره‌ی امسال است؛ بخش «نوعی نگاه». همه به دنبال این هستند که بفهمند «نوعی نگاه» از کجا آب می‌خورد؟ می‌پرسید از کجا آب می‌خورد؟ نمی‌دانم. من از کجا باید بدانم وقتی جماعتِ سینماگر هم چیزی نمی‌دانند و «هیچ توضیح قانع‌کننده‌ای درباره این بخش از سوی مسؤولان جشنواره به رسانه‌ها داده نشده است.» فقط خوانده‌ام که «به‌نظر می‌رسد این بخش درواقع بخش فیلم‌های مشکل‌دار جشنواره است و مسؤولان جشنواره با قرار دادن فیلم‌های مسأله‌دار می‌خواهند به نوعی خود را از شر این فیلم‌ها راحت کنند.» فیلم‌های مسأله‌دار؟ می‌دانید داستان از این قرار است که همه‌ی فیلم‌های این بخش «به معضلات اجتماعی می‌پردازند و به همین دلیل فیلم‌هایی تلخ و گزنده از آب درآمده‌اند. این نوع مضامین همان چیزهایی است که مسؤولان سینمایی تعبیر «سیاه‌نمایی» را درباره آن به کار می‌برند و در این دوره، معاونت سینمایی بدون این‌که بخواهد آن‌ها را توقیف کند، برای نمایش آن‌ها محدودیت ایجاد کرده‌است.» نخودی‌های جشنواره فیلم‌هایی هستند از فریدون جیرانی، تهمینه میلانی، علیرضا داوودنژاد، مهرشاد کارخانی، سیروس الوند با عبدالرضا کاهانی که اکران می‌شوند، اما در بخش مسابقه‌ی ایران حضور ندارند. اگر از واکنش هنرمندانِ نام‌برده خبر خواسته باشید باید برای‌تان بگویم که همگی عصبانی هستند و کارد بزنی خون‌شان درنمی‌آید. میلانی گفته «اگر بخواهند «یکی از ما دو نفر» را در بخش نوعی نگاه قرار دهند، فیلم را از جشنواره بیرون می‌کشیم.» اما طالبی رسماً این کار را کرده است تا جشنواره‌ی امسال بدونِ «باد و مه» و در حالتِ همه‌چی آرومه برگزار شود. داوودنژاد هم گفته که انتخاب این فیلم‌ها در بخش «نوعی نگاه» کاملاً سیاسی است و این نگرش سینما را از چشم مردم می‌اندازد. الوند هم پذیرفته شدن «پرتقال خونی» را در بخش نخودی‌ها را توهین‌آمیز می‌داند و گفته است «وجود برخی عناوین در بخش مسابقه برای توجیه نام خودی‌ها در این فهرست است.» اما کاهانی چی گفته؟ او  نامه‌ای به علیرضا سجادپور نوشته که عضو هیأت انتخاب جشنواره بوده و برای شرکت دادن «اسب حیوان نجیبی است» در جشنواره سه شرط گذاشته که مهم‌ترین آن‌ها دریافت پروانه نمایش در داخل و خارج کشور است. چی جواب گرفته؟ نمی‌دانم. آقای مدیرکل نظارت و ارزشیابی معاونت سینمایی فقط گفته هر مشکلی که درباره فیلم کاهانی وجود داشته باشد خودش با گفت‌و‌گو با او حل می‌کند.» تیتر گزارش را هم گذاشته بودم؛ «خودی‌ها و نخودی‌ها در جشنواره‌ی فیلم فجر»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/30/11

آرمان؛ اسم «جواد جزینی» بیشتر از هر چیزی کلاس‌ها و کارگاه‌های داستان و داستان‌نویسی را برایم تداعی می‌کند. او طراح استاندارد مهارتی داستان‌نویسی و مدیر نخستین هنرستان داستان‌نویسی در ایران بوده است. اگر بخواهم درباره جزینی در مقام معلمِ نویسندگی بگویم، باید شما را ارجاع بدهم به توصیفِ «جی مک ‌اینرنی» از «ریموند کارور»؛ «کارور برخورد راحتی داشت. فکر نمی‌کرد که کار او این است که توی ذوق کسی بزند. حرفش این بود که کسی که با وجود همه ناملایماتِ زیر و درشت تلاش می‌کند نویسنده شود، به اندازه کافی توی ذوقش می‌خورد، و این را به وضوح از روی تجربه می‌گفت.» بله، جزینی هم این‌جور آموزگاری است.

‌ در باران آمد
جزینی در خیابان است، بیرون باران می‌بارد. می‌گوید بیست دقیقه دیگر به خانه می‌رسد. دوباره که تلفن می‌زنم، می‌گوید: «رفته بودم دخترم را از کلاس زبان بیاورم.» جزینی دو فرزند دارد؛ بهار و باران. بعد می‌پرسد: «شما صبح هم زنگ زده بودی؟» می‌گویم «بله» و ادامه می‌دهد: «از امروز دوره جدید آموزش برای مربیانِ ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را شروع کردم. صبح اولین جلسه این کلاس برگزار شد. برنامه‌ای که سالی یکبار اجرا می‌شود و در واقع، آموزش‌های ضمن‌خدمت برای مربیان کانون است. فردا و پس‌فردا هم ادامه دارد.» می‌پرسم: «موضوع درسی این دوره چیست؟» جواب می‌دهد: «در این دوره‌ها، مربی‌ها هر سال درباره یک موضوع درس می‌گیرند. من توی این سه روز باید درباره بررسی ساختار قصه‌های نوجوانان و بازشناسی انواع داستان نوجوان مانند واقع‌گرا، فانتزی، علمی و تخیلی و… تدریس کنم.»

‌ قاطر مُرده
می‌پرسم: «واقعاً چرا کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند؟» می‌خندد و می‌گوید: «این نام یکی از قصه‌های مجموعه بود که دست‌آخر عنوان کتابم شد.» کتاب «کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند» را انتشارات ققنوس منتشر کرده است و باید چند هفته‌ قبل‌تر توزیع می‌شد، اما هنوز از آن خبری نیست. علّت را از جزینی جویا می‌شوم و می‌گوید: «بله، کتاب هنوز توزیع نشده. ظاهراً چاپ شده، یعنی ناشر به من این را گفته، اما هنوز در بازار پخش نشده است.» او تعریف می‌کند که نزدیک به پنج سال قبل بود که کتاب را برای اخذ مجوز به ارشاد فرستاد، اما کتاب در آنجا ماندگار شد. جزینی می‌گوید: «امیدوار بودم با گفت‌وگو بتوانم از داستان‌هایم رفع ابهام کنم.» وی ادامه می‌دهد: «مجبور شدم قصه‌هایی را که ارشاد پافشاری می‌کند از مجموعه حذف کنم.» می‌گویم: «مگر موضوع این قصه‌ها چیست؟» جواب می‌دهد: «موضوع قصه‌هایم اجتماعی بود و درباره برخی حوادث سال‌های اخیر.»*

‌ وعده‌ی بهاری
اوایل دی‌ماه امسال بود که «آشنایی با داستان‌های مینی‌مالیستی و پلیسی» به کتابفروشی‌ها آمد. جزینی می‌گوید: «قرار بود جلد دوم از این مجموعه با نام «آشنایی با داستان‌های کودک و نوجوان» بهمن ماه چاپ شود که هنوز خبری نیست.» و ادامه می‌دهد: «جلد سوم درباره داستان‌های رئالیسم جادویی است که به ناشر تحویل داده‌ام و این‌روزها مشغول نگارش جلدی بعدی‌ با موضوع داستان سیّال ذهن هستم.» جزینی توضیح می‌دهد: «پیش‌بینی من و انتشارات نیلوفرِ سپید یک مجموعه ۱۰ جلدی بود، اما به‌هرحال در توانِ خودم و در توانِ ناشر نیست که بتوانیم همه آنها را به نمایشگاه کتاب برسانیم.» جزینی می‌گوید: «امیدوارم چهار جلدِ نخست به نمایشگاه برسد.»

‌ آخرین خبر
از جزینی می‌پرسم: «دیگر برای کودکان و نوجوانان نمی‌نویسید؟» می‌گوید: «اتفاقاً در این سال‌ها قصه‌های پراکنده‌ای نوشته‌ام که آنها را به‌صورت مجموعه داستان آماده کرده‌ام، اما هنوز با ناشر حرفی نزده‌ام.» جزینی اضافه می‌کند که «کسی ستارخان را دوست ندارد» عنوان این مجموعه خواهد بود.

* من نوشته بودم؛ «می‌پرسم: «واقعاً چرا کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند؟» می‌خندد و می‌گوید: «این نام یکی از قصه‌های مجموعه بود که دست‌آخر عنوان کتاب‌ام شد.» کتاب «کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند» را انتشارات ققنوس منتشر کرده است و باید چند هفته‌قبل‌تر توزیع می‌شد، اما هنوز از آن خبری نیست. علّت را از جزینی جویا می‌شوم و می‌گوید: «بله، کتاب هنوز توزیع نشده. ظاهراً چاپ شده، یعنی ناشر به من این را گفته، اما هنوز در بازار پخش نشده است.» او تعریف می‌کند که نزدیک به پنج سال قبل بود که کتاب را برای اخذ مجوز به ارشاد فرستاد، اما کتاب در آن‌جا ماندگار شد. جزینی می‌گوید: «امیدوار بودم با گفت‌وگو و اعتراض بتوانم از داستان‌هایم رفع ابهام کنم.» وی می‌افزاید: «البته، قصه‌ها مشکل ندارند. مشکل کج‌فهمی و بدفهمی مسئولان اداره‌ی کتاب بود. من معتقدم در این اداره کسانی نشسته‌اند که صلاحیت بررسی داستان را ندارند. آن‌ها حتی قدرت شناخت داستان را هم ندارند.» و ادامه می‌دهد:«مجبور شدم قصه‌هایی را که ارشاد پافشاری می‌کند از مجموعه حذف کنم.» می‌گویم: «مگر موضوع این قصه‌ها چیست؟» جواب می‌دهد: «موضوع قصه‌هایم اجتماعی بود و درباره‌ی برخی حوادث سال‌های اخیر.» از جزینی می‌خواهم مثال بزند و او می‌گوید: «مثلاً قتل‌های زنجیره‌ای، درگیری دانشجویان و ….»

۰۱۰


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/12/11

آرمان؛ توی جلسه‌های نقد کتاب این‌طوری است دیگر، سخنران‌ها ابتدای بحث هی به همدیگر تعارف می‌کنند برای شروع  و بعد که تریبون می‌افتد دستشان، دست بردار نیستند دیگر. آن‌قدر که من الان یادم نیست اوّل «بلقیس سلیمانی» شروع کرد به حرف یا «محمداسماعیل حاج‌علیان» بود که کمر بست به نقد. البته زیاد هم فرقی نمی‌کند، چون از یک‌جایی به‌بعد سخنرانی‌شان  به شکلِ گفت‌وگو درآمد و اتفاقاً خیلی هم بهتر شد. موضوع حرف و بحث چی بود؟ نقد و بررسی دو مجموعه داستان از دو نویسنده که از قضا زن و شوهر نیز هستند؛ کتاب‌های «از خواب می‌ترسیم» و «به چیزی دست نزن» نوشته‌ «هادی خورشاهیان» و «لیلا عباس‌علیزاده» که پیش از داستان‌نویسی، شاعر هستند و کتابِ شعر چاپ کرده‌اند. البته، از خورشاهیان پیش‌تر کتابِ داستان و رُمان هم منتشر شده است.

اجرای ساعت بیست و یک
مجری گفت که نقد و بررسی را با کتاب عباسعلیزاده شروع کنیم و حاج‌علیان (نویسنده و منتقد ادبی) گفت: بااینکه تعداد داستان‌ها در دو کتاب هادی و لیلا زیاد هستند (اولی ۲۶ و دومی ۱۷ داستان) بااین‌حال، داستان‌ها فضای ساختاری نزدیک به هم ندارند و مخاطب را خسته نمی‌کنند. او گفت: داستان‌ها از نظر لحن و نوشتار نیز مشابه هستند. فضای مدرن بر فضای داستانیِ این کتاب‌ها حاکم است و مخاطب از دنبال کردن شخصیت‌های مختلف لذّت می‌برد. حاج‌علیان هر دو کتاب را به‌دقّت خوانده بود و از برگه‌های آچهارِ جلویش معلوم بود که همه‌ نکته‌های مثبت و منفی آنها را یادداشت کرده تا وقتِ حرف چیزی از قلم نیفتد؛ یک‌جورِ نقدِ موشکافانه‌ خیلی جزیی روی یکی‌ یکیِ داستان‌های هر دو کتاب. او درباره‌ داستان‌های لیلا گفت: نویسنده نگاه رئالیستی دارد به قضایا، یک‌ نگاه رئالیستی خیلی  معمولی. یعنی در داستان‌های «به چیزی دست نزن» خبری نیست از تکنیک‌های پیچیده‌ داستان‌نویسی و برای همین کتابی خوشخوان است. موضوع‌هایی هم که نویسنده برای نوشتن انتخاب کرده، موضوع‌های عادی جامعه هستند. بعد هم درباره‌ داستان «اجرای ساعت بیست و یک» صحبت کرد؛ اینکه داستان از نظرگاهِ منِ راوی روایت می‌شود، شخصیت اصلی مرد است و داستان از لحاظ شخصیت‌پردازی افتتاحیه‌ خوبی دارد و بعد چندتا سئوال مطرح کرد و چون جوابِ همگی آنها منفی بود، نتیجه گرفت این داستان شگفت است و گفت که به نظر او «اجرای ساعت بیست و یک» داستانِ موفّقی است، امّا می‌توانست موفّق‌تر باشد اگر نظام علّی داستان رعایت می‌شد.

سنگ قبر
بلقیس سلیمانی با موضوع پرداخت در داستان‌های خورشاهیان شروع کرد و گفت: چیزی که جلب توجه می‌کند اجرایی‌است از یک نوع داستان که من بهش می‌گویم فلش یا فلش فیکشن. در داستان‌‌های خورشاهیان پرداخت دوپاره است. او در آغاز و اواسط کار، داستان را به شکل داستان کوتاه جلو می‌برد، اما در پایان به‌شیوه‌ فلش موضوع را جمع می‌کند. داستان‌ها از این دوپارگی رنج می‌برند. سلیمانی ادامه داد: اگر شیوه‌ فلش را پیش می‌گرفت، یعنی اختصار کلمات رعایت می‌شد، طرح یکپارچه و منسجم بود و برشی از یک وضعیت انسانی را درمی‌آورد و درپایان، ضربه را وارد می‌کرد خیلی بهتر بود. او برای توضیح بیشتر یکی از داستان‌های کتاب «از خواب نمی‌ترسیم» را مثال می‌زند با نام «سنگ قبر» که به‌عقیده‌ وی می‌توانست به عنوان فلش پرداخت خوبی داشته باشد. سلیمانی گفت که به‌نظر من «سنگ قبر» بهترین داستان خورشاهیان است و نویسنده در این داستان تلاش کرده است از دلِ یک فضای غیرزنده، مُرده و سرد درباره‌ زندگی سخن بگوید.

برداشت سوّم
همچنین سلیمانی گفت: موضوع بیشتر داستان‌های این دو کتاب، موضوع‌هایی هستند که دستمایه‌ بیشتر نویسنده‌ها بوده‌اند. او صحبتِ خود را با طرح یک پرسش ادامه داد که ما چطوری می‌توانیم موضوع‌های تکراری را به ساحتِ ادبی وارد کنیم؟ و خودش پاسخ گفت: ما دو راه داریم؛ یا با برداشت تازه و یا با پرداخت تازه. سلیمانی تأکید کرد که جز این چاره‌ای نداریم. منتهی داستان‌‌ها گاهی از برداشت رنج می‌برند و گاهی از پرداخت. بعد هم گفت که نویسنده‌های ایرانی درمجموع نگاه فلسفی به قضایا ندارند و نمی‌توان از آنها انتظار برداشت‌های ویژه را داشت مثل نگاه اگزیستانسیالیستیِ کافکا و دیگران. او گفت نگرش منحصربه‌فرد به دنیای پیرامون هم ذاتی است و هم اکتسابی و نویسنده‌های ایرانی باید کمی آموزش ببینند تا نگاه ویژه‌ای را در آثارشان منعکس کنند.

یک امضای دیگر
در ادامه، حاج‌علیان از داستانِ «یک امضای دیگر» نوشته‌ لیلا عباسعلیزاده یاد کرد و گفت که اسمِ این داستان را می‌گذارد «کلکسیون اشتباهات» و بعد هم شروع کرد به شمردنِ اشکال‌های ویراستاری و خطاهای داستان‌نویسیِ لیلا و این نقد، مقدمه‌ای شد تا بلقیس سلیمانی ابتدا از نقش مؤثرِ ویراستار در شکل‌دهی به اثر ادبی بگوید و خُرده بگیرد به نشر آموت که چرا کتاب‌ها ویراستاری نشده‌اند و سپس درباره‌ بایدها و نبایدهای زبان شاعرانه سخن بگوید. او گفت که استفاده از زبان شاعرانه در داستان گاهی صواب است و گاهی خطا. بیژن نجدی نمونه‌ صواب است و دلیل موفقیت او این بود که موضوع‌های داستان‌نویسی نجدی نیز شاعرانه بودند. یعنی، سوژه‌ شاعرانه است که زبان شاعرانه می‌طلبد و این مهم حتی باعث ایجاد سبک تازه‌ نوشتاری می‌شود. شکلِ خطای استفاده از زبانِ شاعرانه هم وقتی است که نویسنده‌ای درباره‌ فضای مدرن و شهری می‌نویسد امّا با زبانِ شعر. البته، سلیمانی این را هم گفت که گاهی پیش می‌آید نویسنده‌ها بلد نیستند داستان بنویسند و پشتِ زبانِ شاعرانه پناه می‌گیرند تا این نقص کمتر معلوم شود.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/11/11

آرمان؛ به خبری که هم‌اکنون به دست‌ام رسید توجّه بفرمایید. کتاب‌فروشی‌های خیابان کریم‌خان زند … ای بابا! چرا هول می‌کنید؟ نه، نمی‌خواهم از تعطیلی یک کتاب‌فروشی دیگر خبر بدهم. پس چی؟ اعتراض؟ اعتصاب؟ مگر قیافه‌ی من شبیه اغتشاش است؟ البته شما که قیافه‌ی مرا نمی‌بینید و لابُد نامِ مستعار مرا گذاشته‌اید اغتشاش که این‌جور خیال می‌کنید. من از خیالِ شما چه خبر دارم؟ خُب، حدس زدم. کی به من گفته حدس بزنم؟ دوباره ای بابا! اصلاً بی‌خیالِ خیالِ شما آقاجان! خانم‌جان! اجازه بدهید این خبر خوب را به سمع و نظرتان برسانم. بله، خبر خوب. این هفته خوش‌خبر هستم؛ پژمان سلطانی (مدیر کتاب فروشی ویستار) به خبرگزاری مهر گفته‌که کتابفروشی‌های کریمخان زند (یعنی ویستار، مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی، نشر آبی، نگار، فرهنگ‌سرای گویا، چشمه، ثالث، رود، ایلار، مرکز موسیقی بتهوون، کتاب زند، یساولی، نواندیش، هاشمی و …) از بیست و پنجم بهمن‌ماه یک جشنواره‌ی فرهنگی ۱۰ روزه‌برگزار خواهند کرد. شما در این جشنواره می‌توانید کتاب و یا سایر محصولات فرهنگی موردنیازتان را با تخفیف ویژه بخرید. چرا؟ البته، چرا که ندارد. مگر نشنیده‌اید که از قدیم گفته‌اند نیکی و پرسش؟ منتهی، آقای سلطانی درباره‌ی دلیل برپایی این جشنواره جواب دارد. او می‌گوید: «یکی از مهم‌ترین اهدافی که بدان توجه شد این بود که هر چه بیش‌تر توجه علاقمندان به کتاب و کتاب‌خوانی را به این راسته جلب کنیم گرچه همیشه قشر خاصی از مخاطبان کتاب‌های مدنظرشان را از کتابفروشی‌های این منطقه خرید می‌کنند، ولی باز هم این جشنواره می‌تواند دلیلی باشد تا مخاطبان بیشتری برای خرید کتاب و محصولات فرهنگی اقدام کنند.» الان توجّه‌تان جلب شد؟

کتاب‌های پُرفروش

در راستای جلب توجّه بیشتر از شما می‌خواهم فهرستِ کتاب‌های پُرفروشِ کتاب‌فروشی‌های «اگر» و «اختران» را برای‌تان رو کنم. در هفته‌ی گذشته، کتاب‌های  این سیاستمداران سه‌نقطه (بزرگ‌مهر حسین‌پور)، سانست‌پارک (پل استر)، آدم‌ها (احمد غلامی)،  خشونت (اسلاوی ژیژک)، نفس‌بریده (هرتا مولر)، تاریخ ایران مدرن (پروانه آبراهامیان) و برج فرازان (باربارا تاکمن) در کتاب‌فروشی «اگر» واقع در خیابان شانزدهم آذر، کوچه‌ی عبدی‌نژاد پرفروش بودند و کتاب‌های تاریخ آلمان از ۱۸۷۱ تا ۲۰۰۵ (پیتر سولینگ)، دکترین شوک ظهور سرمایه‌داری فاجعه (نائومی کلاین)، خشونت (اسلاوی ژیژک)، تراشیدم، پرستیدم، شکستم (مهرزاد بروجردی)، سنگ‌های روح (اریک لیدمن)، ملت، دولت و نظام جهان (والترسی ایللو) و در جست‌جوی مولانا (نهال تجدد) هم در کتاب‌فروشی «اختران» واقع در میدان انقلاب، خیابان منیری جاوید.

کتاب‌های برگزیده

اوّل این‌که، یک جایزه‌ی جدید به نام جایزه‌ی‌«فتح‌الله مجتبایی» راه‌اندازی شده است. چی؟ مجتبایی نمی‌شناسید؟ آقای مجتبایی ۷۳ ساله هستند و تا الان نزدیک به ۲۰۰ عنوان کتاب و مقاله و شعر و نقد نوشتند و ترجمه کردند. مثل چی؟ مثلاً کتاب‌های شعر جدید فارسی، چیترا و گزیده اشعار، بوطیقا ـ هنر شاعری و …. می‌پرسید این جایزه به کی تعلّق می‌گیرد؟ جایزه‌ی مجتبایی از سال ۱۳۹۰ هر سال به بهترین پایان‌نامه‌دکتری در حوزه‌«ادیان‌و عرفان» و «ادبیات کلاسیک فارسی» اهدا می‌شود. توضیح بیش‌تر اینکه، دانشجویان دوره‌دکتری که در سال ۱۳۸۹ از پایان‌نامه‌خود دفاع کرده‌اند، می‌توانند یک نسخه از پایان‌نامه‌خود را به دبیرخانه‌این جایزه واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه‌سوم، مرکز فرهنگی شهرکتاب ارسال کنند. دوم این‌که، اختتامیه‌ی بیست‌وهشتمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران هم به میمنت و مبارکی برگزار شد و کتاب‌های برگزیده‌ی این جایزه عبارت بودند از: فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه عمومی آیت‌الله گلپایگانی، قواعد عقلی در قلمرو روایات، نزهة‌الابصار و محاسن الآثار، انیس‌المجتهدین فی علم الاصول، فقه و مصلحت‌، موسوعة الامامة فی نصوص اهل السنة، مبانی و اصول عرفان نظری، ادبیات گنوسی، دانشنامه کارآفرینی، فرهنگ توصیفی گونه‌های زبانی ایران، فیزیک مفهومی، بوم‌شناسی: مطالعه تجربی توزیع و فراوانی، ژنتیک مولکولی پزشکی در هزاره سوم، بهداشت گوشت، مکان‌های عمومی، فضاهای شهری: ابعاد گوناگون طراحی شهری، فیزیولوژی ورزشی، تاریخ بیهقی (تصحیح محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی) و ترجمه قرآن کریم (سیدجلال‌الدین مجتبوی). سوم این‌که، در این هفته کتاب‌های خداحافظ راکون پیر(کلر ژوبرت)، گنجشک اشی‌مشی (ناصر یوسفی) شماره تلفن بهشت (مرضیه جوکار)، قصه‌های قبل از خواب (فریبا کلهر)، راه برفی (مریم حاجی‌لو) و دیو دیگ به سر (فرهاد حسن‌زاده) به عنوان نامزدهای دریافت جایزه‌ی کتاب سال «شهید حبیب غنی‌پور» معرفی شدند. می‌پرسید نتیجه‌ی نهایی کی اعلام می‌شود؟ نیمه‌ی اول اسفند‌ماه امسال.

کتاب‌های کودک

بدانید و آگاه باشید که کتاب «آیه و نقاشی‌ها» نوشته‌ی «سید محمدمهدی طباطبایی» این هفته به چاپ چهل و ششم رسید. ضمناً، «آرمان آرین» در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس درباره‌ی تازه‌ترین اثرش گفته که به‌تازگی مجوز گرفته است؛ رُمان «کابوس باغ سیاه» برای گروه‌سنی نوجوان. آرین گفته «این رُمان به عنوان نخستین رُمان ایرانی در ژانر وحشت برای مخاطبان به نگارش درآمده است که امیدوارم موردپسند آن‌ها قرار گیرد.» البته، شما بدانید و آگاه باشد که سال‌گذشته، کتابی هم از سوی انتشارات افق برای نوجوانان منتشر شد با نام «تهران، کوچه‌ی اشباح» که این رُمان را «سیامک گلشیری» نوشته و موضوع آن «وحشت» است و به‌زودی جلد دوّمش با نام «ملاقات با خون‌آشام» چاپ خواهد شد.

کتاب‌های همه

راستیِ اوّل، عضویت در کتابخانه‌تخصصی انقلاب اسلامی به‌مناسبت دهه‌ی فجر رایگان است. درباره‌ی کتاب‌خانه توضیح بدهم؟ این کتاب‌خانه زیر نظر سازمان فرهنگی، هنری شهرداری تهران فعالیت می‌کند و ۷۰۰۰ عنوان کتاب درباره‌ی تاریخ معاصر، انقلاب اسلامی، علوم سیاسی، ‌روابط بین‌الملل، دفاع مقدس، خاطرات شهدا و زندگی‌نامه دارد، به‌علاوه‌‌ی ۱۰ نشریه و  مجموعه نشریه‌های سیاسی دوران پهلوی. تازه، اینترنت رایگان هم دارد. ضمناً این روزها یک نمایشگاه تخصصی کتاب هم با نام «یادمان انقلاب» در این کتاب‌خانه برپا شده است که تخفیف هم دارد. نشانی را یادداشت کنید؛ منطقه ۱۱ -کمیل – تقاطع بزرگراه نواب.راستی دوّم، کتاب‌خانه‌ی موزه‌ی رضاعباسی هم بالاخره ساماندهی و دوباره بازگشایی شد. این کتاب‌خانه بیش‌تر از ۲۰ هزار جلد کتاب، روزنامه، مجله و کاتالوگ به زبان‌های فارسی، انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی و روسی با موضوع‌های ادبی، تاریخی، باستان شناسی، هنر و معماری دارد. نشانی بدهم؟ خیابان شریعتی ،نرسیده به پل سید خندان، شماره ۸۹۲٫ راستی سوّم، خوش‌خبر بودم. مگر نه؟

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/11/11

آرمان؛ اوایل دی‌ماه بود که مراسم اهدای جایزه‌ی ادبی هوشنگ گلشیری (دوره‌ی دهم) برگزار شد و علاوه‌بر این‌که کتاب های برتر معرّفی شدند و نویسنده‌های آن‌ها جایزه گرفتند، از «علی‌اشرف درویشیان» داستان‌نویسان قدیمی هم برای «تعهد بی‌چون و چرا به آزادی‌بیان و در امان نگاه داشتنِ حریم قلم از دستبردِ قدرت» و «تصویر صادقانه‌ای که از گذر دردناک جامعه‌ای روستایی به جامعه‌ای شهری به­دست داده»، تقدیر شد. با این بهانه، گوشی تلفن را برمی‌دارم، شماره‌ی درویشیان را می‌گیرم، سلام می‌کنم و حالِ او را می‌پرسم و از این روزهایش خبر می‌گیرم. درویشیان می‌گوید: «این‌روزها داستان کوتاه می‌نویسم. صبح که از خواب بیدار می‌شوم، اگر جای مناسبی برای نوشتن پیدا کنم حتماً می‌نویسم.» وی توضیح می‌دهد: «جای مناسب منظورم این است که صندلی‌ام باید راحت باشد. آخر در اثر بیماری طاقت‌ام کم شده است. صبح تا ظهر یک‌بار داستان را می‌نویسم و بعد، پاک‌نویس می‌کنم. تا عصر دیگر برای چاپ آماده است.» از پنج‌سال قبل که درویشیان دچار سکته‌ی مغزی شد، شرایط فیزیکی خوبی ندارد. وی می‌گوید: «دکتر خسرو پاکزاد، رفیق عزیزم جان مرا نجات داد. بعد از آن برنامه‌های فیزیوتراپی داشتم و تا مدّتی نمی‌توانستم کار کنم. منتهی الان بهتر شده‌ام.» درویشیان می‌گوید: «علاوه‌بر نوشتن داستانِ کوتاه، دارم درباره‌ی یک رُمان هم فکر می‌کنم.» وی می‌افزاید: «بابتِ انتشار رُمانِ «همیشه مادر» به مردم قول داده بودم که فعلاً در مرحله‌ی بازنویسی است.» از درویشیان درباره‌ی کتاب‌های تازه‌اش می‌پرسم و این‌که آیا به‌زودی کتابی از وی چاپ خواهد شد؟ با گلایه می‌گوید که به کتاب‌های او مجوز نمی‌دهند. درویشیان به کتاب «داستان‌های تازه داغ» اشاره می‌کند که نزدیک به شش سال است برای اخذ مجوز به ارشاد فرستاده شده و هنور بلاتکلیف است. وی ادامه می‌دهد: «کتاب «شناخت‌نامه» هم به سرنوشتِ «داستان‌های تازه داغ» دچار شده است.» این کتاب درباره‌ی زندگی و آثار علی‌اشرف درویشیان است و دو بخش دارد؛ یکی، نظرهای دوستان و همکارانِ درویشیان درباره‌ی او و بخش بعدی شامل گفت‌وگوهای آقای نویسنده است با هم‌سرش، شهناز دارابی.

داخل پرانتز
درویشیان متولّد ۱۳۲۰ است در کرمانشاه. معلّم هم بوده و در تهران درس خوانده است. وی دانش‌آموخته‌ی رشته‌های «مشاوره و راهنمایی» و «روان‌شناسی تربیتی» است در سطح کارشناسی‌ارشد. درویشیان حتّی برای داستان حبس هم کشیده است؛ تابستان ۱۳۵۰ بود که او به‌خاطر مجموعه داستان «از این ولایت» دستگیر شد و بعدها به یازده سال زندان محکوم شد درحالی‌که فقط سه ماه از ازدواجش گذشته بود.

ادامه از قبل
درویشیان از «محمدرضا خندان مهابادی»، دوست و هم‌کارِ قدیمی‌اش هم یاد می‌کند و می‌گوید که سابقه‌ی رفاقت‌شان به سال‌های خیلی دور برمی‌گردد، زمانی‌که او نوشتن داستان برای کودکان و نوجوانان را شروع کرده بود. بله، از علی اشرف درویشیان چند عنوان کتاب کودک و نوجوان هم چاپ شده است. مانند «ابر سیاه هزار چشم»، «رنگینه»، «روزنامه دیواری مدرسه ما»، «کی برمی‌گردی داداش جان» و «آتش در کتابخانه بچه‌ها». پس از این بود که هم‌کاری این دو نویسنده متمرکز شد بر دو پروژه‌ی مهم؛ یکی تألیف کتاب «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» و دیگری «داستان‌های محبوب من». پروژه‌ی اوّل بیست سال قبل آغاز شده و تاکنون نوزده جلد از کتاب «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» از سوی نشر چشمه چاپ شده است. درویشیان می‌گوید درحال‌حاضر مشغول تألیفِ جلد بیستم آن هستند که آخرین کتاب از این مجموعه‌ی خواهد بود. از پروژه‌ی دوم نیز تاکنون شش جلد چاپ شده و هفتمی در راه است. درویشیان و خندان برای تألیف این کتاب‌ها تقسیم‌کار کرده‌اند. البته درویشیان تأکید می‌کند که بخش مهم کار به‌عهده‌ی خندان است. بیش‌تر توضیح بدهم؟ درویشیان پس از مطالعه‌ی داستان‌هایی که در دهه‌‌های مختلف چاپ شده‌اند، بهترین‌های خودش را انتخاب می‌کند و در ادامه، خندان پنبه‌ی داستان‌های منتخبِ درویشیان را می‌زند و آن‌ها را نقد و بررسی می‌کند. این را هم بگویم که در جلد هفتم از مجموعه‌ی «داستان‌های محبوب من» داستان‌های دهه‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۰ ایران نقد و بررسی می‌شود.

دیگر این‌که
درویشیان عضو هیأت امنای بنیاد گلشیری است و بیش‌تر کتاب‌های رُمان و داستانِ جدید را به‌خاطر داوری جایزه‌ی گلشیری خوانده است. وی با نگاهی مثبت به کتاب‌های تازه، می‌گوید که آثار «فرهاد کشوری»، «فریبا وفی» و «ناهید کبیری» را دنبال می‌کند و از خواندنِ داستان‌های‌شان لذّت می‌برد. درویشیان جدای کتاب، خواننده‌ی همیشگی روزنامه‌ی شرق هم است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/8/11

آرمان؛ قرار بر این بود که من اول با «حضرت والا» به دلِ تاریخ سفر کنم و بعد برایتان گزارش بدهم که چگونه و چطور بود نمایش تازه حسین پاکدل، اما نشد. برای همین است چاره‌ای ندارم جز تکرار نقد و نظر دیگران که بیشتر هم تمجید و تعریف است از فضای کار، داستان و البته بازی‌ها. به‌خصوص بازیِ عاطفه رضوی. اجرای این نمایش در تالار شماره یک تماشاخانه «ایرانشهر» هنوز ادامه دارد تا شب بیست و سوم بهمن‌ماه که «حضرت والا» با آخرین اجرای خود در بخش میهمان روز اول بیست و نهمین دوره جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر با صحنه وداع خواهد کرد. این حرف اول من. حرف دوم چیست؟ حسین پاکدل جدای کارگردانی و مدیریت پخش شبکه اول سیما یا جشنواره‌های بین‌المللی فیلم‌های کودک و نوجوان، دغدغه نوشتن هم دارد؛ نمایشنامه و فیلمنامه و داستان و شعر و… بله خب، او حتی وبلاگ هم می‌نویسد. اولین یادداشت پاکدل در وبلاگش خردادماه ۱۳۸۳ منتشر شده با نام «پیش درآمد». او نوشته است: «عجب روزگار جالبی‌است. خوب شد زودتر به دنیا نیامدیم. دیگر به جایی رسیده‌ایم که همه ابنای عالم مجبورند بلند بلند فکر کنند و همزمان دیگر ابنای بشر می‌توانند افکار هم‌نوعان خود را ببینند، بخوانند و بشنوند. دیگر در هیچ نقطه از خاک خلوت اندیشه‌ای وجود ندارد. دیگر مجبوریم افکارمان را با دیگران در میان بگذاریم و از همه مهم‌تر آنکه در وانفسای بی‌مسئولیتی، شهامت کنیم و مسئولیت آنچه می‌اندیشیم، بپذیریم.» پس از هفت سال، حسین پاکدل هنوز از درونیات ذهنی و قلبی‌اش برای مخاطبانش می‌نویسد و نشان داده که جدای اینکه شجاع است و اندیشمند، انسان مسئولی هم هست. پیشنهاد می‌کنم اگر هنوز نمایش «حضرت والا» را ندیده‌اید و اگر هنوز شوق و ذوقی ندارید که همت کنید برای تهیه بلیت و تشریفات بعدش، ابتدا به نشانی اینترنتی http://hosseinpakdel.com  مراجعه کنید. قول می‌دهم خیلی زود گرفتار صمیمیتِ پرمهرِ پاکدل خواهید شد که لابه‌لای سطرها و شعرهایش موج می‌زند. چی؟ می‌گویید نمایش «حضرت والا» را دیده‌اید؟ وبلاگ را هم؟ خب، پس منتظرچی هستید؟ کلیک‌رنجه بفرمایید و لذت ببرید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/8/11

آرمان؛ شماره را می‌گیرم، تلفن زنگ می‌خورد و گوشی پُر می‌شود از ترنّمِ موسیقی و بعد، سلام و احوال‌پرسی و می‌گویم که برای چی تلفن زده‌ام. «عبدالجبار کاکایی» با لحنِ آرام و صدای خوب جواب می‌گوید، به سلام و سؤال؛ که برای چی می‌پرسم و به کارِ کی می‌آید این حرف‌ها. دارم سعی می‌کنم یک هدفِ بزرگِ فرهنگی بسازم پشتِ این کارم، ولی توی دلم به فلسفه‌ی ساده‌ای مؤمن‌ام که می‌گوید باید موهبت‌های زندگی‌را قدر بدانم. یکی مثلاً خوش‌آیندیِ شعر به گاهِ شنیدن و خواندن که آرامِ دل است. یکی مثلاً وجودِ شاعران «که وارثِ آب و خرد و روشنی‌اند.» دلم می‌خواهد بگویم مثلاً پنج‌شنبه‌ی برفیِ قبل، به «افشین علاء» تلفن زدم و ناخوش بود و تا دیروز هم که با پدرش حرف زدم حالِ خوبی نداشت. دلم می‌خواهد بگویم همین‌که می‌نویسم «عبدالجبار کاکایی» سلامت است، یعنی خوش‌خبری و مبارکی.

صبحانه
کاکایی می‌گوید:«سه‌شنبه روز تعطیل من است و هیچ خبری نیست. در منزل هستم و یک‌سری تعمیرات ساختمانی داریم و باید بر این کارها نظارت کنم.» در همین لحظه، تلفنِ دیگری زنگ می‌خورد. کاکایی عذرخواهی کرده و شروع می‌کند به حرف با کسی که بعد از من زنگ زده است. صحبتِ شعر است و نقد ترانه. کاکایی مصراع اوّل را می‌خواند و بعد دوّمی را، به‌نظر می‌‌رسد اشکال در قافیه است. آدمِ پشتِ آن یکی خطِ تلفن راضی نمی‌شود، انگار که اصرار کند. کاکایی سه مصراع بعدی را هم می‌خواند و هنوز رضایت نداده است. می‌گوید: شعر ضعیفی است. انگار که شاعرش بیش‌تر اصرار کند و سرآخر کاکایی می‌گوید: شعر را هم که بفرستیم نهایتاً رد می‌شود. ساده و صریح است. نه؟

عصرانه
گفتم؟ نگفتم که کاکایی پیش از این‌که معلّم (یا کارشناس ادبیاتِ سازمان صدا و سیما، مدیر واحد ادبی مؤسسه‌ی نشر آثار امام، و یا معاون اجرایی برخی از فرهنگ‌سراهای تهران و …) باشد از هجده، نوزده سالگی شاعر بوده و ترانه‌سرا و حتّی در این سه‌شنبه‌ی به قولِ خودش تعطیل، جدای این گپ و گفت‌های تلفنی، باید در جلسه‌ای شرکت کند با موضوع شعر و ترانه. «عصر شعر و ترانه» عنوانِ نشستی است که سه‌شنبه‌های اوّل هر ماه با مدیریت عبدالجبار کاکایی در فرهنگسرای ارسباران برگزار می‌شود. وی توضیح می‌دهد که نشست این ماه  به‌خاطر مراسم عزاداری ماه صفر دیرتر تشکیل شد. می‌پرسید در این نشست چه خبر است؟ شب شعر که دیده‌اید، این عصرش است. عدّه‌ای از ترانه‌سراها و شاعرها دور هم جمع می‌شوند و تازه‌ترین آثارشان را برای هم‌دیگر می‌خوانند. البته، فرقِ مهمِ این نشست با شبِ شعر در اجرای موسیقی زنده‌اش است. برای برنامه‌ی این ماه (سه‌شنبه، نوزدهم بهمن، دیروز) میلاد نصرتی (خواننده) دعوت شده است با امیر ارجینی (ترانه‌سرا) و سیدعبدالجواد موسوی (شاعر). گفتم که جوان‌ترها و تازه‌کارها هم هستند و بعد از شعر/ترانه‌خوانی، سرآخر بهترین شعر/ترانه انتخاب می‌شود. کاکایی می‌گوید تا الان ۴۶ برنامه از این نشست را برگزار کرده‌اند. حساب کنید هر برنامه به ازای یک ماه، می‌کند به عبارتی چند سال؟ می‌خواهم تأکید کنم روی دوامِ این جریانِ خوبِ ادبی. کاکایی می‌گوید: «بعد از «عصر شعر و ترانه» هم باید بروم به استودیویی، برای نظارت بر ضبط یکی از ترانه‌هایم.» می‌پرسم: «این کار تیتراژ فیلم و سریال است؟» می‌گوید: «نه، ترانه‌ای است که برای یک آلبوم موسیقی ضبط می‌شود.» کاکایی درباره‌ی اسم آلبوم یا خواننده حرفی نمی‌زند. ترانه‌های او را با صدای خواننده‌های مختلف شنیده‌ایم؛ رضا صادقی، مجید اخشابی، امیرحسین مدرس، پوریا نیک‌پور و …. جدای آلبوم‌های موسیقی و تیتراژ مجموعه‌های تلویزیونی، مجموعه‌ی شعرها و ترانه‌های کاکایی به‌صورت کتاب هم منتشر شده است؛ «حق با صدای توست»، «س‍ال‌ه‍ای‌ت‍اک‍ن‍ون»‌، «فرصت نایاب»، «باغ خیالی»، «با تو این ترانه‌ها شنیدنی‌است»، «آوازه‍ای‌واپ‍سی‍ن»، «ب‍ررسی‌ت‍طبیقی‌م‍وض‍وع‍ات‌پ‍ای‍داری‌در ش‍ع‍ر ای‍ران ‌و ج‍ه‍ان»‌، «زنبیلی از ترانه» و … عنوان برخی از کتاب‌های عبدالجبار کاکایی است که تاکنون چاپ شده‌اند. تازه‌ترین اثر او ‌هم کتابی است شامل ترانه‌ها و شعرهای کاکایی که با نام «با سکوت حرف می‌زنم» از سوی انتشارات علم منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/8/11

آرمان؛ با «مصطفی خرامان» درباره‌ی زندگی روزمره حرف می‌زنیم و کتاب؛ از صبح‌های دَمِ اذان که برای نماز بیدار می‌شود تا ورزشِ بعدش. از ساعتِ کتاب‌خوانی و وقتی که گذاشته است برای نوشتن. البته به‌قول خودش اگر شرایط آماده باشد چیزی می‌نویسد. می‌پرسید و اگر شرایط آماده نباشد چی؟ این حالت یعنی این‌که خرامان در بیرون از منزل کار و گرفتاری دارد. مثلاً؟ مثلاً امروز باید می‌رفت بانک. خودش می‌گوید: «پنج‌شنبه هم رفته بودم بانک که کارم انجام نشد. شاید کارمندهای بانک خیال می‌کنند آدم‌هایی که ایستاده‌اند آن طرفِ باجه، آدم‌های بی‌کاری هستند. کسی توجه نمی‌کند و کار درست راه نمی‌افتد. صبح تا رفتم بانک و برگشتم خانه دیگر ساعت شده بود یازده و نیم.»

خواندنی‌ها
مصطفی خرامان می‌گوید: «بعد از این‌که به خانه برگشتم، کتاب خواندم تا ناهار.» می‌پرسم: «چه کتابی؟» می‌گوید: «جهان هولوگرافیک». این کتاب را «مایکل تالبوت» نوشته و انتشارات هرمس با ترجمه‌ی «داریوش مهرجویی» چاپ کرده است. در جهان هولوگرافیک درباره‌ی این می‌خوانیم که «چرا از توجیه بسیاری از پدیده‌های دنیای دور و بر خود ناتوان هستیم؟ چرا اگر اهل علم و استدلال هستیم، گاهی مجبور می‌شویم برچسب خرافه بر توجیه‌نشدنی‌ها بزنیم و گاهی به آسانی از کنار آن‌ها بگذریم؟ چرا استثناها در علوم زیاد هستند و چرا در بسیاری از موارد یک نظریه به تنهایی نمی‌تواند همه پدیده‌ها را به دقت توجیه کند؟» خرامان می‌گوید: «برای انجام کاری باید این کتاب را باید بخوانم. کتاب بدی هم نیست، اما ترجمه‌ی خوبی ندارد و با آن خیلی راحت نیستم.» می‌گوید: «دارم به‌اجبار و به‌سختیِ تمامِ می‌خوانمش.» خرامان ادامه می‌دهد: «این‌روزها علاوه‌بر «جهان هولوگرافیک»، رُمانِ «آلیس» را هم می‌خوانم.» و تأکید می‌کند که این آلیس آن آلیس نیست. منظور وی «آلیس» نوشته‌ی «یودیت هرمان» است. یکی از رُمان‌هایی که به‌تازگی از سوی نشر افق چاپ شده و ماجرای آن درباره‌ی زنی است که مرگ از کنارش می‌گذرد. خرامان می‌گوید: «سی، چهل صفحه‌ی اوّلِ رُمان را خوانده‌ام و هنوز زود است برای اظهارنظر، ولی تا این‌جا داستانِ بدی به‌نظر نمی‌رسد.»

نوشتنی‌ها
«شبگرد ناشی» و «صلح بدون آشتی» تازه‌ترین کتاب‌های مصطفی خرامان هستند. می‌گوید: «در پروژه‌ی «سی رُمان، سی نویسنده»با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای نوشتن رمان قرارداد بسته‌ام که کار تقریباً تمام شده است. دو فصل از این رمان را در جلسه‌های کانون خوانده‌‌ام و حالا در مرحله‌ی پس از نگارش هستم و دارم رمان را دوباره از اول بازخوانی می‌کنم.» می‌پرسم: «نام کتاب مشخص شده است؟» می‌گوید: «فعلاً اسمِ رُمان را گذاشته‌ام «آرزوی سوم»، اما ممکن است تغییر کند.» درباره‌ی موضوع داستان سؤال می‌کنم و خرامان پاسخ می‌دهد: «موضوع آن درباره‌ی آرزو کردن است. شخصیت‌های اصلی داستان سه خواهرند که یکی از آن‌ها آرزویی می‌کند و به‌واسطه‌ی این آرزو در پروسه‌‌ای وارد می‌شوند و حوادثی رخ می‌دهد و ….» می‌گویم: «خودتان هم اهل آرزو کردن هستید؟» می‌خندد و می‌گوید: «خُب، بله. من هم آرزوهایی دارم؛ آرزوهای سیاسی، اقتصادی، شخصی و …» و ادامه می‌دهد: «بزرگ‌ترین آرزوی‌ام این است که هرچه‌زود‌تر اوضاع و احوالِ کشورمان رو به‌ راه شود.» خرامان اضافه می‌کند: «البته، من خیلی اهل آرزوهای دور و دراز نیستم. در «آرزوی سوم» هم حرفم این است.»

… و غیره
مصطفی خرامان یکی از اعضای هیأت‌مدیره‌ی انجمن صنفی نویسندگان کودک و نوجوان است که بیش‌تر روزهای او بعد از ساعت دو بعدازظهر در انجمن می‌گذرد. می‌پرسم: «امروز توی انجمن خبری، برنامه‌ای نیست؟» می‌خندد و می‌گوید: «نه، امروز روز نظافتِ انجمن است.» البته در باقی روزهای هفته نشست‌های کارگروه‌های مختلف داستان، شعر، فانتزی، علمی-تخیلی و ادبیات نمایشی در انجمن برگزار می‌کنند. مثلاً امروز (دوشنبه) از ساعت ۱۷ تا ۱۹ بعدازظهر نشست شعر برگزار می‌شود و شرکت در این جلسه برای عموم آزاد است. آدرس بدهم؟ خیابان سمیه، بعد از تقاطع مفتح، بن‌بست پروانه، پلاک ۲٫

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/6/11

آرمان؛ این‌روزها در محوطه دانشکده‌ هنر در دانشگاه تهران، نمایش غیرمتعارفی اجرا می‌شود که در آن خبری نیست از دکور و صحنه و فلان. پس چی؟ اسمش نمایش محیطی‌ است و ایده‌ خانمی به نام «آزاده گنجه» که کارگردانِ اثر است. داستان چیست؟ این نمایش برداشتِ آزادی ا‌ست از رُمانِ «نیمه‌ غایب» و گنجه گفته که نوشته‌های «حسین سناپور» را بسیار دوست دارد. من هم سناپور را با «نیمه‌ غایب» شناختم؛ اوّلیّن رُمانِ او که در ۱۳۷۸ چاپ شد و در یک‌سال به چاپ ششم رسید و ۱۰ سال بعد، به چاپ پانزدهم. این کتاب برنده‌ جایزه‌ مهرگان بوده و جایزه‌ ادبی یلدا. من کسی را نمی‌شناسم که «نیمه‌ غایب» را خوانده باشد و دوست نداشته باشد؛ دستمایه‌ این رُمان زندگی پنج تن از نسل جوان است در دانشگاه و میانه‌ کشاکش‌های سال‌های دهه‌ شصت. امّا گویا این همه علاقه و جایزه کافی نبوده، برای اینکه بیشتر از یک سال است ‌که اجازه‌ انتشار دوباره‌ آن را لغو کرده‌اند. چرا؟ چرا ندارد. از زندگی «حسین سناپور» نیم‌قرن گذشته است. او در کرج به دنیا آمده و درسِ «منابع طبیعی» خوانده و کارش روزنامه‌نگاری بوده و نویسندگی. پیش از ُرمانِ «نیمه‌ غایب» هم برای کودک و نوجوان کتاب نوشته بوده و بعد از «نیمه‌ غایب» هم کتاب‌های «ویران می‌آیی»، «با گارد باز»، «سمت تاریک کلمات» و «شمایل تاریک کاخ‌ها» را نوشته که تاکنون به‌ترتیب به چاپ‌های پنجم، سوم، سوم و دوم رسیده‌اند. علاوه‌ بر نوشتن رُمان و داستان، سناپور شعر هم می‌گوید و مجموعه‌ای از آنها را در کتاب «سیاهه‌ من» منتشر کرده است: نشر چشمه، ۱۳۸۹٫ او وبلاگی هم دارد به نام خودش، یعنی حسین سناپور. گاهی پیش می‌آید شعر و یادداشتی را هم در آنجا می‌نویسد. حیف که برای نقل مطالب وبلاگ اجازه نگرفته‌ام، وگرنه برایتان از آخرین یادداشتِ سناپور می‌گفتم که در حاشیه‌ باختِ تیم ملّی ایران به کره‌ جنوبی نوشته است. چرا تعجّب می‌کنید؟ بله، فوتبال امّا از نگاهی دیگر. او از نزدیکی دنیای ورزش به آرمان‌های ذهنی ما نوشته و فایده‌ و صدمه‌های باخت. می‌پرسید مگر باخت فایده هم دارد؟ خُب، سناپور می‌گوید دیدن ضعف‏ها، به‏خصوص اگر… صبر کنید! بهتر است خودتان به نشانی اینترنتی http://hosseinsanapour.blogfa.com  مراجعه کنید و مطلب را بخوانید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/6/11

آرمان؛ قرار است برای ستونِ تازه‌ روزنامه درباره‌ یکی از وبلاگ‌های فارسی بنویسم. انتخابِ اوّلیّن وبلاگ خیلی سخت است. پشت رایانه نشسته‌ام واز وبلاگی به وبلاگِ دیگری می‌روم تا اینکه خبری را در ایسنا می‌خوانم و مطمئن می‌شوم که باید از وبلاگ «به رنگ ارغوان» شروع کنم. توی خبر آمده ‌که از «محمّد تاجیک» به عنوان چهره‌ جوانِ نخستین جشن رسانه‌های سینمایی ایران تقدیر شده است. خُب، محمّد را می‌شناسم؛ همکار ما در روزنامه است. جالب اینکه درباره‌ این جشن هیچ خبری به ما نداده بود. می‌خوانم که «محمود گبرلو» درباره‌اش گفته است: «من و پسرم همیشه با افتخار وبلاگ تاجیک را نگاه می‌کنیم و خبرهای خوبی از آن می‌گیریم.» با خودم می‌گویم کاش توی جشن بودم و دست‌کم آنجا که «امیر قادری» می‌گوید محمّد پدیده‌‌ رسانه‌های آنلاین است، او را حسابی تشویق می‌کردم. حتّی قادری گفته است: «او یک نفره کاری می‌کند که شاید گروهی از انجام آن ناتوان باشند.» اوّلیّن مطلب او در «به رنگ ارغوان» بیشتر از ده سال قبل منتشر شده است؛ پنجم تیرماه ۱۳۷۳ و موضوع آن درباره‌ فیلمی‌ست از احمدرضا درویش؛ «کیمیا». پیوندهای روزانه یکی از بخش‌های داغِ این وبلاگ است. جدای اینکه «به رنگ ارغوان» گنجینه‌ خوبی از اخبارِ رسمی سینمایی است، تاجیک این‌جور آدمی است که حرف نمی‌زند، ولی می‌نویسد. گفتم که حتّی خبرِ جشن را به ما نداده بود. لابد نمی‌خواست ریا شود. درعوض، توی وبلاگش درباره‌ جشن نوشته است. توجّه شما را جلب می‌کنم به بخش‌هایی‌از«نگرانِ صدرعامی و داوودنژاد و رفقای قدیمی»: «امشب در مراسم جشن رسانه‌های سینمایی که تو خانه هنرمندان برگزار شد از من تقدیر شد. وقتی رفتم بالای سن چند تا جمله بیشتر نگفتم. اینکه این‌روزها نگران فیلم «مرهم» داوودنژادم و اینکه نگران فیلم صدرعاملی‌ام. فیلمی که توقیف شده و چند سال براش زحمت کشیده شده. نگران فیلم خانم میلانی و یا فیلم رضا کاهانی هم بودم و هستم ولی چون قرار شده بود که حرفی نزنم بیشتر از این چیزی نگفتم…» اگر خواستید بیشتر بخوانید، به این نشانی اینترنتی مراجعه کنید؛  http://ghaedeyebazi.blogfa.com

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/6/11

هفته‌ گذشته در برنامه‌ تلویزیونی «هفت» گفت‌وگویی با فریماه فرجامی پخش شد که واکنش به آن از همان استودیوی پخش شروع شد و اوّل از همه امین تارخ که میهمانِ فریدون جیرانی بود، به او گفت که «برای برنامه‌ هفت متأسف است که بازیگری را با این ظاهر و شرایط نشان می‌دهد و امکان قضاوت درباره‌ او را فراهم می‌کند.» مگر ظاهرِ فرجامی چه اشکالی داشت؟ او بیمار بود و ناخوش و درباره‌ یکی از بازیگرهای زن (فاطمه معتمدآریا) هم انتقاد کرد. جیرانی به تارخ گفت که هیچ هدفی نداشته مگر زنده‌کردن خاطره‌ بازی‌های به یادماندنیِ فرجامی. اما این هدف پسندِ همه نبود و خیلی زود انتقاد‌ها و اعتراض‌ها شروع شد. شورای عالی تهیه‌کنندگان سینمای ایران نامه نوشت و گفت که دیگر با «هفت» همکاری نمی‌کند و از هنرمندان سینمای ایران هم خواست دیگر در این برنامه شرکت نکنند. رخشان بنی‌اعتماد هم از طرفِ خودش با همسر و دخترش (جهانگیر و باران کوثری) نامه‌ای نوشت برای امین تارخ به مثابه‌ دست‌مریزاد و از اینکه برنامه‌ «هفت» شخصیتِ به‌یادماندنیِ آثار با ارزشی از سینما را به سخره گرفته، گلایه کرد. در برنامه‌ این هفته، یعنی شنبه شانزدهم بهمن هم جیرانی ضمن عذرخواهی از بازیگری که در مصاحبه‌‌ فرجامی از او نام برده شده بود، اعتراف کرد که «مصاحبه باید ویرایش می‌شد.» بعد هم با احترام به معترضینِ عزیز جوابیه‌ای را خواند و گفت که معتقد است مصاحبه با فرجامی از ظرفیت جامعه هنری ایران که یک برنامه سینمایی و یک تلویزیون دارد، بیشتر بود. جیرانی گفت همه مخالفین کسانی بودند که به اطلاع‌رسانی شفاف معتقدند و طرفدار دموکراسی هستند. بعد هم به این «عزیزانِ طرفدارِ دموکراسی» گوشزد کرد که «یکی از لوازم آزادیِ بیان این است که آنچه گفته می‌شود لزوماً موردتأیید یا دلخواه ما نباشد.»

بچه‌ها متشکریم
«سونی۲۰۱۱» یک جایزه‌‌ بین‌المللی عکاسی است که امسال به میزبانی انگلستان برگزار می‌شود و خُب، برگزیدگان این جایزه معرفی شده‌اند و جای بسی خوشحالی است که نام سه عکاس ایرانی هم در این فهرست به چشم می‌خورد؛ کاوه بغدادچی، رضا میلانی و محمدرضا کیهانی. آثارِ نامبردگان در ژانر‌های «تبلیغاتی» و «هنرهای زیبا» با موضوع‌های «کمپین»، «سفر و گردشگری» و «پرتره» برگزیده شده‌اند.

عکس هفته
بدانید و آگاه باشید که سایتِ جدیدی راه‌اندازی شده با نام «عکس هفته» به نشانی اینترنتی http://www.PhotoWeek.ir که هر هفته یک موضوع اعلام می‌کند تا کاربرها تصاویر متناسب با آن را ارسال کنند. بعد، عکس‌ها (بدون نام صاحب اثر) در سایت منتشر می‌شوند و هر کاربر امتیازِ موردنظرش را برای عکس‌ها ثبت می‌کند تا درنهایت، با درنظرگرفتن میانگین امتیازها عکس‌های مناسب از نامناسب جدا می‌شود و عکس منتخب معرفی می‌گردد که البته، جایزه هم می‌گیرد.

از تو سخن به از تو گفتن
«دیده» یک ماهنامه‌ الکترونیکی‌ است که در آن به نمونه‌های قابل‌توجه عکاسی معاصر ایران پرداخته می‌شود. در شماره‌ بهمن‌ماه این نشریه عکس‌های شهرزاد چنگلوایی منتشر شده با نام «ماندنِ ترکیبِ تن به تنگیِ میدان». چنگلوایی این مجموعه را از اردیبهشت ۸۸ تا مهر ۸۹ عکاسی کرده و از آدم‌ها خواسته یکی از سه شیء-واژه‌‌ نورانیِ من/ تن/ وطن را در دست بگیرند و به دوربین نگاه کنند. البته عکس توضیح ندارد، دارد؟ باید تماشا کنید. چه‌طوری؟ کافی‌ است به نشانی اینترنتی http://www.didemag.com مراجعه کنید.

جادوی سکوت اشیا
خُب، عکس بس. نقاشی‌ خوب است؟ گالری اثر مجموعه‌ای از نقاشی‌های مجتبی تاجیک را به نمایش گذاشته که   تا چهارم اسفند‌ماه برای بازدید فرصت دارید. البته، از ساعت ۱۱ تا ۲۰ منهای روزهای ۲۲ و ۲۹ بهمن که گالری تعطیل است. چی؟ تاجیک را نمی‌شناسید؟ همین‌قدر برایتان بگویم که او نقاشی را از آیدین آغداشلو یاد گرفته، منتها قبل از نقاشی، عکاس هم بوده و هنوز به همه‌چیز از زاویه‌ فریم بسته‌ دوربین عکاسی نگاه می‌کند. نه عزیزم، حرفِ عکاسی نیست. می‌خواهم دلیل این را بگویم که چرا تاجیک مسیر فراواقعی (هایپو رئالیستی) را در نقاشی انتخاب کرده است. بله، می‌گفتم. تاجیک بیشتر «طبیعت بی‌جان» را نقاشی می‌کند، آنقدر که می‌گویند او در جادوی سکوتِ اشیا گرفتار شده است. در این مجموعه از آثارش هم که در گالری «اثر» به نمایش درآمده است به سراغ بیلبوردهای متروک رفته و با اضافه‌کردن نشانه‌های تبلیغاتی، چهره‌ زننده‌ این ویترین‌های معاصر را دوباره‌نمایی کرده است. زروان روح‌بخشان (ایشان هنرمندِ معاصر هستند) گفته بیلبوردهای تاجیک «چیزی را نشان ما می‌دهند که نیست، همان که نباید ببینیم و بدانیم. یک بیلبورد خوب چیزی را زیبا و جذاب در برابر چشمان ما قرار می‌دهد. یک یخچال، یک بانک، یک سس یا یک آبمیوه خیلی خوشمزه، اما آن زیبا اینجا نیست، اینجا چیزی نیست.» روح‌بخشان بیلبوردهای تاجیک را دوست دارد. چرا؟ «چون ظاهر زیبا را نشان نمی‌دهند بلکه به زیباییِ پسِ پشتِ نازیبا اشاره می‌کنند. همان که هست.» راستی، از تاجیک کتابی هم از سوی انتشارات صور چاپ شده با نام «جعبه‌ها». دیگر؟ ادامه ندارد. شال و کلاه کنید تا برویم گالری اثر. کجا؟ خیابان کریم‌خان زند، خیابان ایرانشهر، کوی برفروشان، شماره‌ ۱۶.

تا خداحافظی
راستی، «رادیو هفت» برنامه‌ای تلویزیونی است به تهیه‌کنندگی و کارگردانی منصور ضابطیان که این روزها ویژه‌برنامه‌ای در شش قسمت ۶۰ دقیقه‌ای ویژه سالگرد انقلاب دارد و تا ۲۲ بهمن‌ماه از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود. در این برنامه درباره‌ کتاب‌ها، سرودها و شعرهای انقلابی صحبت می‌شود، به‌علاوه‌ی اینکه «رادیو هفت» با نگاهی نو به بازخوانیِ فیلمنامه‌ای از کیومرث پوراحمد با موضوع انقلاب نیز می‌پردازد. این برنامه مثل اغلب کارهای ضابطیان بوی تازگی می‌دهد. حتماً ببینید و از دستش ندهید.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، دوشنبه هجدهم بهمن‌ماه ۱۳۸۹

۰۹


R

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

مروری بر کتاب و ادبیات در هفته‌ای که گذشت
من قطاری دیدم که سیاست می‌بُرد و چه خالی می‌رفت

آرمان؛ ابتدای گزارش هفتگیِ کتاب اشاره می‌کنم به حرف‌های تازه‌ «ماریو بارگاس یوسا» برنده‌ نوبل ادبیات سال ۲۰۱۰ که درباره‌ تحوّلاتِ اخیر خاورمیانه اظهارنظر کرده و گفته جنبش مردمی در کشورها، تأکید انکارناپذیر حرفِ «توماس کارلایل» است که می‌گوید: «تاریخ جهان بیوگرافی مردان بزرگ است.» خبرگزاری مهر بخش‌هایی از مقاله‌ یوسا را منتشر کرده است. می‌پرسید حالا یوسا چی نوشته؟ کارِ مرا راحت می‌کنید اگر خودتان بروید و بخوانید.

{من نوشته بودم؛ توی یکی از گفت‌وگوهای «اردشیر رستمی» خوانده بودم که آدم لازم نیست آدم باشد تا سیاسی شود. آدم اگر یک بشکه نفت هم باشد سیاسی می‌شود. البته نقل به مضمون می‌کنم وگرنه، با این آلزایمر پیش از موعد، من نمی‌توانم عینِ حرفِ ده، دوازده سال قبلِ رستمی را به خاطر بیاورم. القصه، این را گفتم محض مقدمه تا بدانید چرا در ابتدای گزارش هفتگیِ کتاب اشاره کنم به حرف‌های تازه‌ی «ماریو بارگاس یوسا» برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۱۰ که درباره‌ی تحوّلاتِ اخیر خاورمیانه اظهارنظر کرده و گفته جنبش مردمی در کشورها، تأکید انکارناپذیر حرفِ «توماس کارلایل» است که می‌گوید «تاریخ جهان بیوگرافی مردان بزرگ است.» خبرگزاری مهر بخش‌هایی از مقاله‌ی یوسا را منتشر کرده است. می‌پرسید حالا یوسا چی نوشته؟ نوشته «هیچ رهبر، گروه یا حزب سیاسی نمی‌تواند جلو تحولات اجتماعی‌را که از تونس، مصر آغاز شده و موجب سرنگونی بن‌علی و حسنی مبارک شده است بگیرد.» و ادامه داده: «برخی از کشورها فکر می‌کنند که در جنبش مردم عرب، همانند اسب تروا افراط‌گری در دل آن جای گرفته است و ممکن است نظامی بنیادگرا در آن حکم‌فرما شود و همین باعث شده که به جای حمایت از آن‌ها با اظهارات بی‌معنی باعث ناامیدی میلیون‌ها نفر از معترضان بشوند که برای دستیابی به آزادی و دموکراسی به خیابان‌ها ریخته‌اند.» و در پایان مقاله‌اش تأکید کرده: «تعهد ما این است که هرچند دولت افراطی نتانیاهو در اسرائیل قادر به درک این موضوع نیست هم‌بستگی فعال خود را با با میلیون‌ها نفر در خاورمیانه که در پی آزادی هستند نشان دهیم.»}

نمایشگاه کتاب کودک
از دیروز، سوّمین نمایشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان شروع به کار کرد. محسن یگانه‌کاری مدیر اجرایی انجمن فرهنگی ناشران کودک و نوجوان و رئیس این نمایشگاه است که با محمدتقی حق‌بین (یکی دیگر از اعضای این انجمن) در نشست‌های خبریِ مرتبط شرکت کرده‌اند و درباره نمایشگاه توضیح داده‌اند. می‌پرسید چی گفته‌اند؟ مثلاً گفته‌اند نزدیک به ۲۵۰ ناشر با بیشتر از ۸۰۰۰ عنوان کتاب در این نمایشگاه حضور دارند. تازه، کتاب‌ها با تخفیف ۲۰ درصدی به فروش می‌رسند. برای مدرسه‌ها هم تخفیف ۳۰ درصدی درنظر گرفته‌‌اند با وسیله رفت و آمد برای جابه‌جایی دانش‌آموزان. یک‌سری کتاب هم که قبل از سال ۸۰ منتشر شده‌اند، با ۵۰ درصد تخفیف در این نمایشگاه ارائه شده‌اند. سال گذشته همه کتاب‌ها از سوی انجمن و به‌صورت یکجا در معرض نمایش و فروش گذاشته شده بود، به شیوه‌ا‌ی موسوم به قفسه‌ باز که روش خوبی نبود و جدای بازدیدکنندگان که گیج و گم بودند، متصدی‌های فروش هم نمی‌توانستند برای پیدا کردنِ کتاب‌های موردنظر کمکی بکنند و خُب، امسال کتاب‌ها به‌صورت گروه‌بندی سنی و موضوعی عرضه شده است. آقایانِ نامبرده گفته‌اند که اولویتشان برای مکان برگزاری نمایشگاه، مرکز آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود ولی متأسفانه این کانون برنامه‌ای برای برخی فعالیت‌های تجاری تنظیم کرده و با توجه به نرخ‌هایی که برای فعالیت‌های غیرفرهنگی اعلام شده، عملاً امکان برگزاری نمایشگاه کتاب کودک و نوجوان در آنجا وجود نداشت. یعنی رسماً گله‌گذاری کردند. مثلاً حق‌بین با بیان اینکه اجاره‌ این محل برای برگزاری نمایشگاه در سال گذشته ۱۰۰ میلیون تومان بوده و انجمن فرهنگی ناشران کودک و نوجوان ۶۰ درصد این مبلغ را برای برگزاری دومین نمایشگاه تخصصی کتاب کودک پرداخت کرده، گفته که کانون امسال ۱۳۰ میلیون تومان برای اجاره درخواست کرد و پیگیری‌های انجمن برای کاهش این مبلغ بی‌پاسخ ماند. گویا اگر قرار بود نمایشگاه در مرکز آفرینش‌های فرهنگی- هنری برگزار شود، آنها ‌باید مبلغی حدود سه برابر پارسال را پرداخت کنند. حالا چی شد؟ هیچی، نمایشگاه در محل مصلای امام خمینی (ره) با فضایی حدود دو برابر مرکز آفرینش‌های کانون برگزار می‌شود درحالی‌که انجمن فرهنگی ناشران باید مبلغی کمتر از ۱۰۰ میلیون تومان را برای اجاره پرداخت کند. حق‌بین گفته کانون از نظر مرکزیّت گزینه‌ بهتری بود، امّا امکاناتی مثل پارکینگ و مترو در مصلی وجود دارد که به برگزاری نمایشگاه کمک می‌کند. سوّمین نمایشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان تا ششم اسفند‌ماه ادامه دارد و ساعت بازدید از آن از نُه صبح تا هفتِ بعدازظهر اعلام شده است.

کتاب‌های تازه
چرچیل که معرّف حضورتان است؟ بله، همان آقای سیاستمدار برجسته‌ تاریخ که علاوه‌بر کار سیاست، نویسنده و نقّاش و خبرنگار جنگی هم بود و جایزه‌ نوبل ادبی‌سال‌۱۹۵۳ را هم برده است. چرا یاد چرچیل افتادم؟ خُب، انتشارات ققنوس کتابی را چاپ کرده با نام «وینستون چرچیل» نوشته‌ برندا هاوگن با ترجمه مهسا ملک‌مرزبان که می‌توانید با ۲۸۰۰ تومان آن را تهیّه کنید. راستی، توی هفته‌ گذشته ۱۰ عنوان کتاب از نشر شاهد هم رونمایی شد. اسم ببرم؟ شما که غریبه نیستید، من توی جلسه نبودم و خبرگزاری مهر هم درباره‌ اسم و رسمِ کتاب‌ها چیزی ننوشته و فقط حرف‌های مجتبی رحماندوست را نقل کرده که به عنوان مشاور احمدی‌نژاد در امور ایثارگران در این مراسم حضور داشت. چه حرفی؟ گویا نامبرده گفته «رُمان کلاسیک در ایران سابقه‌ای ۱۰۰ ساله دارد و طی همه‌‌ این سال‌ها الگوهای غربی محور تأیید یا ردّ رمان‌های داخلی شده است که این مسئله اصلاً درست و قابل‌قبول نیست.» واقعاً چرا؟ مگر خودمان نمی‌توانیم الگو طراحی کنیم که افتاده‌ایم دنبالِ این غربی‌ها؟

{من نوشته بودم؛ «از شب دست کشیدم» مجموعه‌ی شعری است سروده‌‌ی سارا افضلی که به‌تازگی با قیمت دو هزار تومان توسط نشر آموت منتشر شده است. انتشارات پیدایش هم دو کتاب تازه به بازار عرضه کرده که یکی مجموعه داستان است با نام «بازی مردگان» نوشته آنتونی هوروویتس. مترجم این کتاب ناهید قهرمان است. قیمتش؟ ۲۰۰۰ تومان. کتاب بعدی، «نشانه‌های بهار» نام دارد. نوشته‌ی پائول هامفری و ترجمه‌ی ترجمه داود لطف‌اله. این کتاب برای کودکان است و با تصویر به توصیف فصل بهار و زیبایی‌های آن می‌پردازد. قیمتش هم ۲۵۰۰ تومان است.
چرچیل که معرّف حضورتان است؟ بله، همان آقای سیاستمدار برجسته‌ی تاریخ که علاوه‌بر کار سیاست، به نویسنده و نقّاش و خبرنگار جنگی هم بود و جایزه‌ی نوبل سال ۱۹۵۳ را هم برده است. چرا یاد چرچیل افتادم؟ خُب، انتشارات ققنوس کتابی را چاپ کرده با نام «وینستون چرچیل» نوشته‌ی برندا هاوگن با ترجمه مهسا ملک‌مرزبان که می‌توانید با ۲۸۰۰ تومان آن را تهیّه کنید.
«وقتی به من می‌رسی» چرا تعجّب می‌کنید؟ این نام یک رمان است از «ربکا استید» که جایزه‌ی نیوبری را در سال ۲۰۱۰ برای نویسنده‌ی آمریکایی‌اش به ارمغان آورد. «کیوان عبیدی آشتیانی» این کتاب را برای نوجوانان ایرانی ترجمه و انتشارات افق با قیمت ۴۸۰۰ تومان چاپ کرده است.
راستی، توی هفته‌ی گذشته ده عنوان کتاب از نشر شاهد هم رونمایی شد. اسم ببرم؟ شما که غریبه نیستید من توی جلسه نبودم و خبرگزاری مهر هم درباره‌ی اسم و رسمِ کتاب‌ها چیزی ننوشته و فقط حرف‌های مجتبی رحماندوست را نقل کرده که به عنوان مشاور احمدی‌نژاد در امور ایثارگران در این مراسم حضور داشت. چه حرفی؟ گویا نامبرده گفته «رُمان کلاسیک در ایران سابقه‌ای ۱۰۰ ساله دارد و طی همه‌‌ی این سال‌ها الگوهای غربی محور تأیید یا ردّ رمان‌های داخلی شده است که این مسئله اصلاً درست و قابل‌قبول نیست.» واقعاً چرا؟ مگر خودمان نمی‌توانیم الگو طراحی کنیم که افتاده‌ایم دنبالِ این غربی‌ها. رحماندوست گفته انتقال اندیشه مهمترین و عمده‌ترین هدف رمان‌نویسی است و داستان و رمان به دلیل جاذبه، نشاط و گیرایی برای انتقال اندیشه انتخاب می‌شود و عناصری مانند دیالوگ، زاویه دید، صحنه‌و شخصیت‌پردازی و استناد به کار رمان‌نویسی غربی می‌آید نه رُمان‌نویسی ایرانی. این الگوپذیری باعث شده تا ادبیات ایرانی خواسته یا ناخواسته در جبهه‌ی جنگ نرم قرار گیرد. خُب، الان من دارم فکر می‌کنم چه‌طوری می‌شود بدونِ دیالوگ و شخصیت و باقی عناصرِ یادشده رُمان نوشت؟ }

جایزه‌ هفت اقلیم
نزدیک به دو ماه از اعلام فراخوان نخستین جایزه ادبی «هفت اقلیم» گذشته و تا الان بیش از ۱۰۰ داستان برای شرکت در این مسابقه فرستاده شده است. این جایزه خصوصی و موضوع آن آزاد است. هر نویسنده می‌تواند دو اثر خویش را در قالب داستان کوتاه (حداکثر هشت‌هزار کلمه) تا پایان اسفند به این جشنواره ارسال کند. برای کسب اطلاعات بیشتر به نشانی اینترنتی www.7eghlim.blogfa.com مراجعه کنید.

نمی‌دانم چه بگویم؟ فقط با خودم فکر کردم دیگر چاپ شدن نداشت این گزارش مسخره! با این همه دخل و تصرّف. پووف.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

آرمان؛خانومِ محترمِ توی گوشی هی می‌گوید: «تماس با «محمدعلی بهمنی» امکان‌پذیر نمی‌باشد.» چندباری شماره را می‌گیرم تا دستِ ‌آخر صدای خوب و خوش بهمنی را می‌شنوم. پس از سلام و احوالپرسی، بهمنی می‌گوید که الان توی ماشین است، توی جاده‌ شهربابک و بندرعبّاس و هر آن ممکن است تلفن قطع شود. با این پیش‌آگهی شروع می‌کنیم به حرف و خوشبختانه تلفن قطع نمی‌شود.

جشنواره شعر فجر
وقتی از بهمنی درباره‌ جشنواره‌ شعر فجر امسال می‌پرسم که او هم در آن نقش دارد، می‌گوید: «جشنواره به خوبی پیش می‌رود و دیگر رسیده‌ایم به اختتامیه‌اش و اعلام برنده‌ها، که ان‌شاء‌الله خوشحال باشند.» دوباره سوال می‌کنم: «آیا جشنواره‌ امسال با سال‌های قبل تفاوتی هم داشت؟» بهمنی به بخش تازه‌ای اشاره می‌کند که به جشنواره‌ امسال اضافه شده است؛ بخش ترانه. وی می‌گوید: «درنظر گرفتن بخشی برای ترانه، فکر خیلی درستی بود، چون ترانه هم بخشی از شعر روزگار است و مخاطب بسیاری دارد. گاهی پیش آمده که ترانه به‌دلیل اعمال سلیقه‌های شخصی هرز رفته است و خُب، باید مشخّص شود بچّه‌هایی که کار ترانه می‌کنند جایگاه‌شان کجاست. ما معتقد هستیم ترانه‌های خوب زیاد است، حتّی اگر اجراها موردپسند نباشند. بعد از جشنواره این باورمان قوی‌تر شد.» می‌پرسم: «بخش ترانه مورد استقبال قرار گرفت؟» بهمنی می‌گوید: «استقبال از این بخش بد نبود. خُب، سال اوّلی بود که اجرا می‌شد و تردیدهایی وجود داشت. ترانه‌سراها سوال‌ها و ابهام‌هایی داشتند و… ولی درمجموع بد نبود. بخشی از ترانه‌هایی که بالا آمده واقعاً خوب است و هم ترانه‌گی دارند و هم شاعرانگی.»

کنگره شعر جوان
چند روزی است که کنگره‌ شعر جوان بندرعباس به پایان رسیده است. محمّدعلی بهمنی دبیر این کنگره بود. وی می‌گوید: «این جشنواره با دو سال تأخیر برگزار شد، امّا کارهایی که دو سال قبل فرستاده شده بود هم داوری شد. کارهایی هم که با فراخوانِ جدید به دست ما رسیده بود نیز داوری شد.» بهمنی ادامه می‌دهد: «بچّه‌ها خیلی راضی بودند و وقتی آنها راضی هستند، دبیر هم می‌تواند راضی باشد و مدیریت فرهنگی می‌تواند خوشحال باشد.» وی اضافه کرد: «خوشبختانه بچّه‌ها با خاطره‌ خوبی به خانه برگشتند.»

شعرهای مکتوب
«من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم» آخرین کتابی است که امسال از محمّدعلی بهمنی منتشر شد و با استقبال خوبی روبه‌رو گردید. از او می‌پرسم آیا برای سال جدید هم کتابی در دست چاپ دارد؟ بهمنی می‌گوید: «چندتایی از کتاب‌هایم هستند که دوباره چاپ شده‌اند و کتابی هم در دست چاپ دارم که مجوز گرفته و شاید در نمایشگاه کتاب آینده عرضه شود.» امسال چاپ چهارم کتاب‌های «جسمم غزل است اما: روحم همه نیمایی‌ست» و «گزینه اشعار محمدعلی بهمنی (۱۳۵۰ – ۱۳۸۷)» از سوی نشر تکا و انتشارات مروارید چاپ شده است. بهمنی توضیح می‌دهد که کتاب تازه‌اش مجموعه‌ای از آخرین اشعار آزاد اوست که با نام «تنفس آزاد» از سوی نشر فصل پنجم منتشر خواهد شد. وی اضافه می‌کند: «کتاب دیگری هم هست که مجموعه‌ آثار من است و از سوی انتشارات نگاه چاپ می‌شود.» نام این کتاب «مجموعه اشعار محمدعلی بهمنی» است.

دفتر شعر و ترانه
محمّدعلی بهمنی رئیس دفتر شعر و ترانه‌ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز هست. وی درباره‌ سیاست‌های این بخش می‌گوید: «دفتر شعر و ترانه در مسیر باید‌ها و نباید‌های خودش حرکت می‌کند. طبق تصمیمی که گرفته شده است دیگر بچّه‌ها خودشان شعر را به دفتر نمی‌آوردند بلکه از طریق شرکت‌های موسیقی اقدام می‌کنند. این کار یک خوبی دارد که می‌شود روی آن مکث بیشتری کرد. آن شرکت موظف است کارهای مصوّب را به سامان برساند تا بتواند کارهای دیگری را برای تصویب ارائه کند. هر شرکتی موظف است ترانه‌ مصوّب را کار کند.» بهمنی اضافه می‌کند: «در گذشته، بچّه‌ها می‌گفتند شعر در ارشاد تصویب می‌شود امّا در شرکت‌ها می‌ماند. خُب این اطمینانی است برای شاعران که خوب است، ولی در گذشته چون بچّه‌ها خودشان مراجعه می‌کردند، اگر شعر ضعیف بود یا مشکلی داشت که می‌شد آن را برطرف کرد، با آنها همدلی و همفکری می‌کردیم تا کار اصلاح شود. یا اگر کار ارزنده‌ای به دست ما می‌رسید، این افتخار را داشتیم که ترانه‌سرای آن را زیارت کنیم و خوشحال می‌شدیم و او را تشویق می‌کردیم.»

در حاشیه‌ی تیتر؛ ترانه‌ی «مرگ‌نامه» از فؤاد صادقیان را بخوانید؛
توی دفترچه‌ی خاطرات ِ من، یه قشون خودزنی پرسه می‌زنه
روی هر برگی از این مرگ‌نامه، لکه‌ی قرمزی از خون ِ منه
یه افق ترانه‌های بی‌افق، آسمونی از ستاره ناامید
کی نشسته روی خوشبختی ِ من، کی گل ِ رؤیامُ از شاخه‌ش چید
لشکر ِ عقربه‌ی ساعت‌شمار، هر دقیقه روی دور ِ مردنه
توی دلواپسی ِ لحظه‌ای که ثانیه به ثانیه‌ش قدغنه
من به گیسوی چه عشقی دل بدم، از کدوم چشمای رؤیایی بگم
وقتی از ماتم وُ مرثیه پره، شیشه‌ی الماس ِ روی شاهرگم
وقتی رو شقیقه‌هام تاول زده، وقتی حال ِ مردم ِ دنیا بده
من پی ِ دستای کی بگردم وُ شعله شم توی کدوم آتشکده
فکر ِ تو دنیا رو سر بریدنه، فکر ِ من لبریزه از ترانه‌گی
اینکه تو واژه به واژه بشکفی، خبر ِ مرگمُ به دنیا بگی

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/16/11

آرمان؛ نزدیک به سه ماه از اوّلیّن اجرای نمایش «حضرت والا» در تماشاخانه‌ی ایرانشهر می‌گذرد و شنبه بود که آخرین اجرای آن هم‌زمان با شروعِ جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر فجر به‌روی صحنه رفت. پیش از اجرای نمایش با «حسین پاکدل» نویسنده و کارگردانِ «حضرت والا» در ایرانشهر دیدار می‌کنم، او خوش‌رو و خوش‌گو است. کمی بعد «مهدی پاکدل» هم از راه می‌رسد و صفحه‌ی نمایش دوربینش را به آقای کارگردان نشان می‌دهد که تصویری از یک کلاغ را روی بالاترین شاخه‌های یک درختِ عریانِ قاب گرفته است. مهدی می‌گوید عکس را چند دقیقه‌ی قبل در محوطه‌ی خانه‌ی هنرمندان برداشته است. او خیلی ‌زود خداحافظی می‌کند و می‌رود تا برای نمایش آماده شود. مهدی نقشِ ایرج را در نمایشِ برادرش بازی می‌کند. حسین پاکدل می‌گوید عکاسی مهدی خیلی خوب است. البته، مهدی جدای عکاسی و بازیگری، تجربه‌ی فیلم‌سازی هم دارد و قبل‌تر گرافیست بوده است.

پرده‌ی اوّل
با «حسین پاکدل» درباره‌ی بازخوردِ شصت اجرای نمایش «حضرتِ والا» سؤال می‌کنم که جواب می‌گوید «بسیار مثبت بود.» پاکدل به نقد و نظرهای جالبِ اهلِ تئاتر و منتقدهای نمایش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:«نمایش اساساً مخاطب محدودی دارد. مثل سینما نیست. مخاطبِ تئاتر قشری هستند با نگاهی جدّی که انتخاب می‌کنند و برای سرگرمی نیست که به تئاتر می‌آیند.» وی درباره‌ی «حضرت والا» می‌گوید: «دوست داشتم به مقطعی تاریخی وارد شوم که درد امروز جامعه هم باشد. اگر نمایش حرف زمانه‌ی خودش را بیان نکند، ارزش اعتنا ندارد. موضوعِ این نمایش برای‌ام جذاب بود، به دلیل این‌که ما به ازای امروزی هم دارد.» وی توضیح می‌دهد: «من قبلاً درباره‌ی این مقطع تاریخی کاری را برای تلویزیون انجام داده بودم و برای‌ام آشنا بود و مدّت‌زمانِ زیادی وقت و حوصله گذاشتم تا درنهایتِ متنِ نمایشیِ «حضرت والا» خلق شد.» پاکدل از سالِ گذشته با مدیریت تماشاخانه‌ی ایرانشهر توافق کرده بود تا امسال بتواند از حضرت والا رونمایی کند. او می‌گوید همه‌چیز براساسِ آن موافقت پیش رفت تا اجرا و در این مدّت هم مشکلی نبود. وی تأکید می‌کند که تماشاخانه‌ی ایرانشهر از نظر مدیریت، بی‌نقص است و نظم قابل‌توجّهی دارد. پاکدل ادامه می‌دهد: «البته ساختمانِ این‌جا اشکال‌هایی دارد که دیگر نمی‌شود آن‌ها را اصلاح کرد. مسائل فنّی در ساخت و ساز این مجموعه لحاظ نشده است. این به آن معنی نیست که نمی‌شود در سالن‌ها اجرا کرد. باید در زمانِ ساختِ بنا به این مسائل هم فکر می‌کردند که فکر نکرده‌اند.» با پاکدل درباره‌ی تمرین‌ها و بازیگرها نیز حرف می‌زنم و می‌گوید: «تمرین برای رسیدن به حدّی از کمال است. صحنه‌هایی بود که به دل‌مان ننشست و طبیعی بود که حذف شوند. حتّی در مرحله‌ی اجرا هم، وقتی اجرای شُسته و رُفته‌ی نمایش را دیدیم، صحنه‌های ضعیف بیش‌تر به چشم آمد و آن‌ها را حذف کردیم.» پاکدل ادامه می‌دهد: «بازیگرها در تمرین جابه‌جا هم شده‌اند. تئاتر مستلزم سه، چهار ماه تمرین است و سه ماه هم که اجرا بود. بعضی از بازیگرها نمی‌توانستند شرایط شخصی و کاری‌شان را با این شرایط وفق بدهند و خُب، جایگزین شدند با نفراتِ بعدی. منتهی بیش‌تر از هفتاددرصد انتخاب‌های اولیه همین بازیگرهای فعلی نمایش بودند.»

پرده‌ی دوّم
نمایش «حضرت والا» متنِ ویژه و خلّاقی‌ست درباره‌ی یک واقعیّتِ دور در حافظه‌ی تاریخیِ ایران، به وقتِ سلطنتِ رضاخان. روایتی مدرن از خاطره‌های کهن در این مرز و بوم که با ماجرای سرگشتگی‌های پسری جوان شکل می‌گیرد، ایرج. ایرج وارد عمارتی قدیمی می‌شود که مالکِ آن «تیمورتاش» بوده است؛ از معروف‌ترین و پُرنفوذترین مردانِ سیاسی ایران. ایرج با قرائتِ دفترچه‌ی خاطراتِ پوران (دختر تیمور و معشوقِ ایرج) به وی اجازه می‌دهد تا راویِ نمایش «حضرت والا» باشد؛ یک روایتِ غیرخطَی پیچیده که پُر از رفت و برگشت‌های زمانی‌ست. در صحنه‌هایی از نمایش یکی، دو نفر حضور دارند و در صحنه‌هایی هم بیش‌تر از دو نفر؛ بازنمایی خلوتِ آدمی در تنهایی خویش و سیمای او در میانِ جمع. کدام جمع؟ جمعیّتِ رجال و اشرافِ دربارِ رضاخانی. حق با پاکدل است که می‌گوید حضرت والا حرفِ زمانه‌ی حالا هم است. وقتی روی آن صندلی بیستم از ردیف ششم نشسته‌ام، می‌بینم منِ نوعیِ مخاطب از فضای نمایشِ «حضرت والا» دور نیستم، گیرم دیگر نه شاهی است و نه حکومتِ پادشاهی. حرفِ قدرت که کهنه نشده هنوز، قمار سیاست که پابرجاست هنوز. «حضرت والا» پشتِ صحنه‌ی قدرت و سیاستی است که بشر را از زندگی خالی می‌کند، غارت می‌کند. این نمایش نگاهی است به حقیقتی که ضمیمه‌ی سندها و کتاب‌های تاریخی نیست؛ حقیقتی گم‌شده. نویسنده‌ی متن با هوشمندی به نقدِ قدرت می‌پردازد و سیاست. البته، نمایش نگاهی اجتماعی و فرهنگی هم دارد. این همه با تدبیرِ پاکدل به جانِ قصّه‌ی «حضرت والا» نشسته است و تعارف نیست اگر بنویسم نمایش‌نامه‌ی «حضرت والا» یک اثر ادبی قابل‌توجّه است و وقتی پاکدل خبر می‌دهد که نمایش‌نامه‌ی آن در دست چاپ است، بی‌اندازه خوش‌حال می‌شوم. جدای بازی‌های تکنیکی، زبان یکی از عناصرِ مهم در این نمایش است؛ نویسنده با دیالوگ‌های کوتاهِ  گاهی طنّاز مخاطب را درگیر می‌کند، هم با اثر و هم با خودش. مثلاً می‌شنویم «توی این مملکت هر کسی طفره برود از کار، همیشه در امان است.» و با خودمان می‌گوییم درست است و یا وقتی می‌شنویم «رأی ندارند، شایعه راه می‌اندازند.» می‌خندیم، تلخ. جدای زبان و روایت، «حضرت والا» از نظر بصری نیز قصّه‌گو است؛ موسیقی، رنگ‌ها، نورها و نمادها در فضاسازی مؤثر هستند و عمارتی سرد و پُرترس را به نمایش می‌گذارند و بر تنهایی تأکید می‌کنند و علاوه‌براین، به پیش‌بُرد داستان کمک می‌کنند. به این همه بازی‌های درخشانِ مهدی سلطانی، داریوش موفق و عاطفه رضوی را نیز اضافه کنید. این را هم بگویم که عاطفه رضوی در سه نقش منیر، سرور و پوران حاضر می‌شود و سه شخصیّتِ به‌یادماندنی و تحسین‌‌برانگیز را خلق می‌کند. خلاصه، پاکدل با «حضرت والا» تلاش کرده است تا خاکِ فراموشی را از ذهنِِ ایرانی معاصر بزداید، تا شاید با زنده کردنِ زمانِ مُرده چشمی از کسی باز شود. با نگاهی دیگر، «حضرت والا» قصّه‌ی گذشته و خاطره نیست بلکه از رؤیا‌های آدمی‌می‌گوید و از آینده‌ای که در ذهن و تنِ هر ایرانی پا می‌کوبد. این نمایش هشداری‌ست درباره‌ی جامعه‌ی بدونِ عشق که فقط حرص قدرت دارد، تاجایی‌که حتّی الفت و مروّتِ انسانی فدا می‌شود.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/16/11

آرمان؛ وقتی به «احمد پوری» تلفن می‌زنم او در دفتر کارش است و می‌گوید تا چند دقیقه‌ی دیگر جلسه‌ای دارد. از او می‌خواهم ساعتی را مشخص کند تا دوباره تلفن بزنم و دو ساعت بعد، دیگر ظهر است که با هم حرف می‌زنیم و تمام‌مدّت حرفِ دوستم توی ذهنم چرخ می‌خورد که همیشه وقتِ گپ درباره‌ی پوری می‌گوید «احمد پوریِ نازنین» و یک‌جوری روی صفتِ نازنین تأکید می‌کند که آدم با خودش می‌گوید لابُد پوری غیر از این نیست و خُب، الان دیگر آن لابُد را از روی ذهنم خط زده‌ام و می‌دانم او «احمد پوریِ نازنین» است ولاغیر.

پزشک دهکده
احمدی پوری هر روز از ساعت هشت و نیم صبح کارش را شروع می‌کند؛ تدریس خصوصی زبان انگلیسی. وی می‌گوید در ساعت‌هایی هم که تدریس ندارد به نوشتن و ترجمه می‌پردازد. پوری توضیح می‌دهد: «بار اوّل که تلفن زدید، در جلسه بودم و حالا، بعد از این‌که با شما حرف زدم، کار ترجمه‌ام را انجام می‌دهم.» از او می‌پرسم درحال‌حاضر مشغول ترجمه‌ی چه کتابی است؟ می‌گوید: «یادداشت‌های یک پزشک دهکده» نوشته‌ی «میخائیل بولگاکوف». بولگاکوف را که می‌شناسید؟ بله، نویسنده‌ی رُمانِ معروفِ «مرشد و مارگریتا». پوری قبل‌تر از این نویسنده کتاب دیگری را نیز ترجمه و چاپ کرده است؛ «برف سیاه». «یادداشت‌های یک پزشک دهکده» داستانی است درباره‌ی مشکلات یک دکتر جوانِ روس که پس از فارغ‌التحصیلی به بیمارستانی روستایی فرستاده می‌شود؛ روستایی دورافتاده با کم‌ترین امکانات. تا این‌جای داستان به زندگیِ واقعی بولگاکف نیز شباهت دارد. پوری می‌گوید قرار است «یادداشت‌های یک پزشک دهکده» از سوی نشر افکار منتشر گردد.

یک داستان عاشقانه
«دشمنان؛ یک داستان عاشقانه» آخرین کتابی است که احمد پوری ترجمه کرده و در دست چاپ است. این رُمان نوشته‌ی «آیزاک باشویتس سینگر» نویسنده‌ی لهستانی است که در سال ۱۹۷۸ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد و ماجرای آن در نیویورک اتفاق می‌افتد و داستان درباره‌ی مردی است که … تعریف کنم؟ نه، این‌قدر بگویم که داستان درونی و ذهنی است و با اقتباس از آن یک فیلم نیز به همین نام ساخته شده به کارگردانی پائول مازورسکی. چشم‌انتظار باشید که به‌زودی «دشمنان؛ یک داستان عاشقانه» از سوی نشر باغ چاپ خواهد شد.

دو قدم این ور خط

احمد پوری جدای ترجمه، رُمان هم می‌نویسد. پیش‌ازاین، رُمان «دو قدم این ور خط» از او منتشر شده که به‌زودی چاپ ششم آن از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه خواهد شد. شخصیّت اصلی این رُمان یک آدم ادبی است، یک مترجم هم‌نامِ نویسنده؛ احمد. داستان این‌طوری است که احمد برای ترجمه‌ی آثار «آنا آخماتوا» یک کار پژوهشی درباره‌ی زندگی آنا را نیز آغاز می‌کند و این بهانه باعث می‌شود او سفری در گذشته را در پیش بگیرد و نامه‌ای را به آنا اخماتوا برساند. مسیر این سفر از لندن، تبریز، باکو و لنینگراد می‌گذرد و ….

مکث
از پوری کتابی هم با نام «خاطره‌ای در درونم است» چاپ شده که گزینه شعرهای عاشقانه «آنا آخماتوا» است.

و اندکی بعد
«دو قدم این ور خط» پس از یک ماه از زمان انتشار به چاپ دوم رسید و این استقبال باعث شد تا پوری تصمیم بگیرد نوشتنِ رُمانِ دیگری را نیز آغاز کند. از او می‌پرسم سرنوشت رُمان دوّم‌تان به کجا رسید؟ پاسخ می‌دهد: «رُمان دوّم من با نام «پشت درخت توت» یازده ماه است که در وزارت ارشاد مانده تا مجوز بگیرد.» پوری ترجیح می‌دهد درباره‌ی فضا و قصّه‌ی این رُمان توضیح ندهد و فقط می‌گوید: «موضوع آن اجتماعی است.» این رُمان پس از اخذ مجوز از سوی نشر چشمه منتشر می‌شود.

احتمالاً گم شده‌ام
وقتی از پوری درباره‌ی آخرین کتابی که خوانده سؤال می‌کنم از «احتمالاً گم شده‌ام» نام می‌برد نوشته‌ی «سارا سالار». این کتاب برگزیده‌ی دهمین دوره‌ی برگزاری جایزه‌ی ادبی گلشیری است و پوری می‌گوید: «کتاب خوبی بود.» ماجرای این رُمان روایتی از زندگی یک زن است که دغدغه‌هایش ختم می‌شود به دوستی با دختری به نام گندم.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/16/11

آرمان؛ به من گفته بودند اگر می‌خواهم به «اردشیر رستمی» سلام کنم، باید بعد از ساعتِ دو بعدازظهر تلفن بزنم. چرا؟ برای اینکه او در شب زندگی می‌کند و ساعت‌های ابتدایی روز را به خواب می‌گذراند. وقتی به خودش می‌گویم تأیید می‌کند، منتها می‌گوید این روزها دیگر به سبکِ دیگری زندگی می‌کند و دو روز قبلش را برایم مثال می‌زند که ساعت پنج صبح خوابیده و یک ساعت و نیم بعد بیدار شده است.می‌پرسید چه خبر بود؟ رستمی می‌گوید: «همکاری‌ام را با چند نشریه شروع کرده‌ام و باید برایشان مطلب بنویسم.» وی ادامه می‌دهد: «برای روزنامه‌ شرق، هفته‌نامه‌ چلچراغ و روزنامه‌ خبر می‌نویسم و خُب، کار با مطبوعات سخت است.» یکی دو سال بود که رستمی با روزنامه‌ها و مجله‌ها کار نمی‌کرد و در این شروع دوباره، بیشتر مقاله می‌نویسد. وی می‌گوید: «درباره موضوع‌های فلسفی- اجتماعی می‌نویسم و خُب، قبل‌تر مقاله نمی‌نوشتم و اصرار دارم که مقاله‌‌های خوبی بنویسم و این وقت زیادی از من می‌گیرد و باعث می‌شود کمتر بخوابم.» اردشیر رستمی حتّی در طرح‌ها و کاریکاتورهایش هم، از خطوط برای انتقالِ دیدگاه‌های فلسفی و اجتماعی‌اش استفاده می‌کند. هر سال، در آستانه‌ نوروز مجموعه‌ای از آثار او به‌صورت تقویم منتشر می‌شود. رستمی برای سال ۹۰ نیز دو نوع تقویم دیواری و رومیزی طراحی کرده است که در تصویرسازیِ آن‌ها موضوعی اجتماعی را دنبال می‌کند. رستمی درباره‌ تقویم‌ها می‌گوید: «فکر می‌کنم به دیدنش بیارزد.» جدای تقویم، رستمی طراحی جلد نیز کار می‌کند. وی می‌گوید: «علاوه‌بر چشمه، به‌زودی کارم را با نشر جدیدی هم آغاز خواهم کرد که در آن‌جا جلد کتاب‌های شعر را طراحی می‌کنم.» رستمی می‌گوید: «داستان‌هایی که باید جلدشان را طراحی کنم، اغلب می‌خوانم.» از او درباره‌ شیوه‌ کارش برای طراحی می‌پرسم و پاسخ می‌‌دهد: «هر وقت عادت می‌کنم به شیوه‌ای، کارم خراب می‌شود.» وی توضیح می‌دهد: «مثلاً هشت کتاب از نشر چشمه دست من بود که باید جلدشان را طراحی می‌کردم و در مدّت‌زمانی که فرصت داشتم هیچ‌کاری انجام ندادم تا اینکه دو سه روز مانده به تحویل کار، در یک شب همه را طراحی کردم. من زمانِ زیادی را صرف فکر کردن می‌کنم تا ایده‌هایم پخته شوند.» رستمی می‌گوید: «من هنوز یک هنرمند علمی نیستم. نمی‌توانم هر ساعتی که بخواهم برای خلق طرح اراده کنم. نویسندگی و شاعری‌ام هم این‌طوری است.» راستی، طرح‌ها و نوشته‌های اردشیر رستمی به‌صورت کتاب هم چاپ شده‌اند. اسم ببرم؟ مثلاً «تلنگر» و «اردشیرنامه». از او درباره‌ کارهای تازه‌اش می‌پرسم و رستمی پاسخ می‌دهد: «کتابی دارم با نام «مادران کبوتر می‌شوند» که ترجمه‌ شعرهای آذربایجان است.» وی توضیح می‌دهد که این کتاب بازخوانی ۱۸۸ دوبیتی فولکلور ترکی است که فعلاً در وزارت ارشاد مانده و هنوز مجوز چاپ نگرفته است. رستمی می‌گوید: «کتاب چهارصد صفحه است و ارشاد گفته که نزدیک به دویست صفحه‌ آن باید اصلاح شود! و من ترجیح می‌دهم کتاب چاپ نشود.» {از این‌جا بع بعد را چاپ نکرده‌اند؛ وی ادامه می‌دهد: «دراین مدّت، من هفت وزیر را دیده‌ام که به ارشاد آمده‌اند و رفته‌اند و من هنوز مانده‌ام و می‌دانم اگر کسی باید ارشاد شود آن من نیستم.» از اردشیر رستمی می‌پرسم برای باقی روز چه برنامه‌ای دارد؟ می‌گوید: «امروز صبح موضوعی توی ذهنم بود که فکر کنم باقی روز را روی آن کار خواهم کرد تا بتوانم به شکل مقاله ارائه‌اش کنم.» رستمی توضیح می‌دهد: «موضوع ذهنی‌ام درباره‌ی کیفیت زندگی و هستی است و در آن می‌خواهم به ارتباط انسان با جهان پیرامونِ او بپردازم. می‌خواهم بگویم که بیش‌تر اوقات هیچ نیازی به کلمات نداریم و درواقع، این کلمات هستند که ارتباط را از بین می‌برند.» سپس، رستمی بیتی را از حضرت مولانا می‌خواند: «حرف و صوت و گفت را بر هم زنم/تا که بی این هر سه با تو دم زنم» و می‌گوید: «ای کاش می‌توانستیم کم‌تر حرف بزنیم. ای کاش عمل‌گرا بودیم.»}
دیگر اینکه
رستمی به‌تازگی چاپ دوّمِ کتاب «ه‍ن‍ر س‍ی‍ر‌و‌س‍ف‍ر» نوشته‌ «آل‍ن‌ دوب‍ات‍ن‌» را دست گرفته که این کتاب مجموعه‌ای از سفرنامه و مقاله‌ توصیفی است. علاوه‌براین، رستمی کتابِ دیگری را هم از انتشارات نظر خوانده که برای کودکان منتشر شده است. وی می‌گوید: «نظر یکی از نشرهای خوب است که کتاب‌هایی شکیل با کیفیت عالی عرضه می‌کند.» و ادامه می‌دهد: «کتاب «بچّه‌های اصفهان» خیلی خوب بود. در این کتاب خاطره‌های پناهندگان لهستانی در ایران را می‌خوانیم در فاصله‌ سال‌های‌ ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۴؛ پس از جنگ جهانی دوّم.» رستمی می‌گوید: «کتاب مجموعه‌ای از عکس‌ها و نامه‌ها ست که فکر می‌کنم خواندن آن‌ها برای بچه‌های ادبیات خیلی خوب باشد.» سپس یکی از خاطره‌های کتاب را تعریف می‌کند که درباره‌ یک پسر ایرانیِ بی‌خانمان است که من برای شما تعریف نمی‌کنم. رستمی می‌گوید:«بچه‌های اصفهان درباره‌ محبت‌های ایرانی، مهمان‌نوازی و پناه‌پذیری آن‌هاست.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/15/11

آرمان؛ زندگیِ «یارعلی پورمقدم» به دو بخش زمانی‌/مکانی کلّی تقسیم می‌شود؛ صبح‌ها در خانه و عصرها در کافه. وقتی به او تلفن می‌زنم ابتدای صبح است. پورمقدم به سلامِ من علیک می‌گوید و خلاصه‌ نیم‌روزِ روشنِ زندگی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند: «چند وقتی است که بدخواب شده‌ام. سه و نیم صبح از خواب بیدار می‌شوم و چند ساعت بعد، از شش دوباره می‌خوابم تا ساعت نه که دوباره برای کارهای یومیه بیدار می‌شوم. چای درست می‌کنم و دور خودم می‌چرخم و به گلدان‌هایم رسیدگی می‌کنم و بعد، در خانه هستم تا بعدازظهر که بروم کافه.»
عکس شوکا
یارعلی پورمقدم داستان‌نویس است؛ داستان‌نویسِ خوبی هم هست. از وی تاکنون کتاب‌های «یادداشت‌های یک لاابالی»، «یادداشت‌های یک قهوه‌چی»، «یادداشت‌های یک اسب»، «رساله هگل»، «گنه گنه‌های زرد»، «حوالی کافه شوکا»، «آی‍ن‍ه‌‌م‍ی‍ن‍ا، آی‍ن‍ه‌»، «تیغ و زنگار» و «آه‌، اس‍ف‍ن‍دی‍ار م‍غ‍م‍وم‌» چاپ شده است که داستان و نمایشنامه هستند. درحال‌حاضر، پورمقدم مدیر کافه شوکا نیز است. کافه شوکا جدای کاربریِ اصلی‌اش که محل صرفِ چای و بستنی و سالاد است، یک‌جور پاتوق فرهنگی هم است و البته، برگزارکننده‌ «جشنواره‌ عکس شوکا». با پورمقدم درباره‌ جشنواره‌ عکس شوکا حرف می‌زنم که تابستانِ امسال سوّمین دوره‌ آن با موضوع «کوچه» برگزار شد. شوکا در هر دوره یک قسمت از محیط زندگی ایرانی را موضوع مسابقه قرار می‌دهد؛ «آشپزخانه» موضوع دوره‌ اوّل (۱۳۸۵) و «حیاط خانه» موضوع دوّمین دوره (۱۳۸۷) این جشنواره بوده است. پورمقدم می‌گوید: «هدف ما این است که پس از چند دوره یک آلبوم از عکس‌های این جشنواره تهیه شود؛ یک آلبوم با رویکرد مردم‌شناسی و نگاه مستند به محل سکونت ایرانی.» وی توضیح می‌دهد: «چیدمان عکس به این شکل خواهد بود که از کوچه به حیاط و از حیاط به آشپزخانه خواهیم رسید. البته، هنوز موضوع عکاسی دوره‌ بعد مشخص نیست، ولی موضوع‌های «پشت‌بام»، «اتاق نشیمن»، «پاگردها» و … را در برنامه داریم.» پورمقدم ادامه می‌دهد: «ما با خودمان گفتیم آخر چرا عکاس باید منتظر نهادی، مؤسسه‌ای و یا تشکیلاتی باشد که برای او جشنواره برگزار کند؟ فکر کردیم عکاسان می‌توانند با پرداخت مبلغی جزیی جشنواره‌ای را برای خودشان برگزار کنند. ما هم به‌عنوان دبیرخانه‌ شوکا نقش هماهنگ‌کننده را داریم.» یارعلی پورمقدم توضیح می‌دهد این مسابقه دو برنده دارد که وجوه ارسالی توسط شرکت‌کنندگان پس از کسر هزینه‌های برگزاری به نسبت ۶۰ درصد و ۴۰ درصد بین برگزیده اول و دوم تقسیم و همچنین به نفر اول، تندیس برنزی آهوی مازنی و نفر دوم لوح پیروز این جشنواره به رسم یادبود اهدا خواهد شد. وی می‌گوید: «طراح این تندیس بهرام دبیری است.» منوچهر معتبر (نقاش)، افشین شاهرودی (عکاس) و کامبوزیا پرتوی (کارگردان) داورهای سوّمین دوره‌ جشنواره‌ بودند. راستی، زنده‌یاد «بهمن‌جلالی» هم یکی از داورهای دوره‌های قبلی این جشنواره بود. از پورمقدم می‌پرسم: «ایده‌ اوّلیّه‌ این جشنواره از کجا آمد؟» پاسخ می‌دهد: «همه‌چیز از یادداشتی شروع شد که در صفحه‌ آخر روزنامه‌ همشهری چاپ شده بود؛ مطلب کوتاهی درباره‌ شوکا که می‌گفت نسل آهوی مازندرانی در حال انقراض است. این موضوع بهانه‌ای شد تا یک‌روز من مقوایی را برداشتم و طرحم را برای مسابقه‌ عکاسی با ماژیک روی آن نوشتم. شرایط ورودی هم چند مورد بیشتر نبود؛ درباره‌ سایز عکس نوشته بودم و موضوع و… می‌خواستم مسابقه را در حوزه‌ کافه برگزار کنم، امّا زمان می‌گذشت و کسی به این برگه توجه نمی‌‌کرد تا اینکه «محمدرضا شاهرخی» گفت این برگه را بردار. تو باید این جشنواره را در سطح ایران برگزار کنی و بعد هم مرا به صرافت این انداخت که طرح را گسترش بدهم.» پورمقدم اضافه می‌کند: «با خودم گفتم این‌طوری می‌توانم درباره حمایت از آهوی مازندرانی هم تبلیغ کنم تا از شکار بی‌رویه‌ این حیوان جلوگیری شود.»
نگاهی دیگر
این روزهای یارعلی پورمقدم بی‌کتاب می‌گذرد. وی می‌گوید: «چشم چپِ من به عارضه‌ای موسوم به سکته‌ چشمی دچار شده است و برای همین هنگام مطالعه به زحمت می‌افتم. پی درمان هم رفتم که فایده‌ای نداشت و بعد با خودم فکر کردم مگر چندنفر در جهان صاحب این موقعیّت هستند؟ چرا باید معالجه کنم؟ من با چشم راستم دنیا را رئال می‌بینم و با چشم چپم به سبک امپرسیونیست‌.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/13/11

آرمان؛ بهاره رهنما جدای بازیگری می‌نویسد؛ هم داستان و هم وبلاگ. اوّلین مجموعه داستان او با نام «چهار چهارشنبه و یک گلاه‌گیس» تاکنون به چاپ چهارم رسیده است. به‌زودی هم باید منتظر کتاب‌های تازه‌ رهنما باشیم: «امضا عاشق» و «خاکستری با اندکی اغماض» که اوّلی مجموعه داستان است و دوّمی، رُمان. در سالِ جاری کتابی هم از سوی انتشارات «حوض نقره» چاپ شده که مجموعه‌ای‌است از نوشته‌های وبلاگیِ رهنما. کدام وبلاگ؟ «ماهِ هفت شب» که بیشتر از هفت سال از عمر آن می‌گذرد. رهنما اوّلین یادداشتِ وبلاگی‌اش را در دی‌ماه ۱۳۸۲ منتشر کرده که شعر کوتاهی است از «مارتا گراهام»: «مردم می‌گویند چگونه شروع کردی؟ /خوب مسأله همین است و چه کسی می‌داند / من که نمی‌دانم چگونه همه اینها شروع شد / من فکر می‌کنم که هرگز شروع نمی‌شود / فقط ادامه می‌یابد / آدم تداوم‌بخش میراث فرهنگیِ خویش است / و گاه ممکن است همین ضرورت به یک حرفه / به یک سرنوشت / به شهرت / به جاودانگی / تبدیل شود.» می‌پرسید رهنما در وبلاگش چه می‌نویسد؟ خودش می‌گوید: «اصلاً اصراری ندارم که لزوماً شاعرانه بنویسم و گاهی پیش می‌آید، امّا مهم این است که احساس آن لحظه این بوده است.» وی ادامه می‌دهد: «درباره‌ کارهایم در روزنامه‌ها می‌نویسند و در وبلاگ ترجیح می‌دهم با هم حرف بزنیم و گاهی به خودمان فرصت بدهیم که چشم‌هایمان را ببندیم و چند دقیقه به خانه بچگی‌هایمان فکر کنیم. باور کنید همه‌ ساعت‌های دنیا از کار می‌افتد.» البته در وبلاگِ «ماه هفت شب» گفت‌وگویی برقرار نمی‌شود؛ بخش نظرهای وبلاگ غیرفعال است و فقط صدای نویسنده از هر متن شنیده می‌شود؛ خالی از هر بازخوردی. گویا رهنما به‌دلیل مسائل حاشیه‌ای مجبور شده امکان درجِ نظر در وبلاگش را حذف کند. بهاره رهنما در آخرین یادداشتِ «ماه هفت شب» درباره‌ عشق نوشته و تلاش کرده به این سوال پاسخ دهد که چرا عاشق‌ها از مرگ نمی‌ترسند؟ می‌پرسید واقعاً نمی‌ترسند؟ نمی‌دانم. در جامعه آماریِ رهنما که این‌طور است. پاسخ سوال چیست؟ عدم ‌وابستگی. بیشتر توضیح بدهم؟ نه. پیشنهاد می‌کنم به نشانی اینترنتی http://baharehrahnema.persianblog.ir مراجعه کنید و بیشتر بخوانید. آن‌وقت حتّی متوجّه می‌شوید چرا روابط عاشقانه در ادبیات و یا زندگیِ واقعی همگی به مرور زمان به پایان می‌رسند!

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/13/11

آرمان؛ با «چیستا یثربی» درحالی حرف می‌زنم که او دارد لباس می‌پوشد تا از منزل بیرون برود. می‌گوید: «باید بروم و لباس‌های دوره‌ مشروطه را برای هنرپیشه‌های پسرِ نمایشم تهیه کنم.» و اضافه می‌کند: «البته این کار من نیست، منتها سلیقه‌ دستیارم را قبول ندارم و خودم باید انتخاب کنم.» وقتی از یثربی درباره‌ برنامه‌ روزانه‌اش برای زندگی سوال می‌کنم، جواب می‌دهد:«امروز یکی از پُرکارترین روزهای زندگی من است.»
میم مثل مادر
چیستا یثربی هر صبح دخترش را به مدرسه می‌برد و سپس برای خانه خرید می‌کند. یثربی می‌گوید:«بعد از تهیه‌ لباس‌های نمایش، از ساعت ۱۱ تمرینِ نمایشم در اداره‌ تئاتر شروع می‌شود و برای ساعت سه بعدازظهر دوباره به خانه برمی‌گردم تا ناهار را با دخترم باشم.» و ادامه می‌دهد: «صبح خیلی زود، ساعت چهار بود که ناهار را درست کردم و نمی‌خواهم دخترم برای ساعت‌های طولانی در خانه تنها باشد و در طول روز مُدام به او سر می‌زنم.» صدای یثربی گرفته است و خودش می‌گوید برای اینکه «هی تلفن زده‌ام و پرسیده‌ام چرا دکور آماده نیست؟» البته یثربی قدری هم کسالت دارد؛ آنفلوآنزا. بااین‌حال، هیچ بهانه‌ای باعث نمی‌شود که او تمرینِ تئاتر را تعطیل کند. وی می‌گوید: «برای امشب (شب یکشنبه)  به برنامه‌ «هفت» دعوت شده‌ام که نمی‌روم.» پیش از اینکه بپرسم چرا؟ ادامه می‌دهد: «برای اینکه داور جشنواره هستم و من خیلی حساسم و خودم را مسئول می‌دانم و نمی‌خواهم این موضوع بر داوری اثر بگذارد.» یثربی تعریف می‌کند که غروب، وقتی دوباره به خانه برمی‌گردد جواب تلفن‌ها و پیغام‌ها را می‌دهد سپس، روی متن جدیدش کار می‌کند. یثربی درحال‌حاضر مشغول نگارش فیلمنامه‌ یک مجموعه تلویزیونی ۹۰ قسمتی است. وی می‌گوید: «بعد هم با دخترم شام می‌خوریم، فیلم می‌بینیم و تا نیمه‌های شب کارهای عقب‌مانده‌ خانه را انجام می‌دهم.» وی توضیح می‌دهد: « البته این روزها کمتر به رتق و فتق امور خانه رسیده‌ام، برای اینکه درگیر نمایش تازه‌ام بوده‌ام.» یثربی ادامه می‌دهد: «مثلاً الان چاه دستشویی و حمام من گرفته است. طبقه‌ پایینی اعتراض کرده و طبقه بالایی هم گفته در مخارج خانه سهیم نمی‌شود و خُب، من فرصت نمی‌کنم و نمی‌توانم کلید خانه را به کارگر بدهم و بروم درحالی‌که دخترم تنها در خانه است.» نیایش، دخترِ ۱۳ ساله‌ یثربی است. وی ‌می‌گوید: «با این‌که دخترم به کارهایم علاقه‌مند است امّا الان با من قهر کرده، برای اینکه خیلی کم در خانه هستم و من هم این را می‌دانم که نیایش دیگر ۱۳ ساله نخواهد شد.»
در امتدادِ شب
چیستا یثربی در شب زندگی می‌کند. خودش می‌گوید از زمانِ تولد فرزندش به بعد، هر روز فقط سه چهار ساعت می‌خوابد. می‌گوید: «یک کار ترجمه دارم که مجموعه‌ای‌‌است از شعرهای عاشقانه که باید دو ماه قبل به ناشر تحویل می‌دادم و فرصت نکردم و مجبورم در دو سه روز آینده آن را تکمیل کنم.» یثربی ادامه می‌دهد: «با خودم عهد کرده‌ام خواندنِ «یک روز قشنگ بارانی» نوشته‌ «اریک امانوئل اشمیت» را هم امروز تمام کنم.» البته جدای خواندن و نوشتن، یثربی در دانشگاه‌های مختلف هم تدریس می‌کند. وی توضیح می‌دهد: «این ترم همه‌ کلاس‌هایم را به‌خاطر تمرین تئاتر تعطیل کرده‌ام غیر از یکی، یکشنبه‌ها در یکی از دانشگاه‌های تهران فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کنم.» یثربی مشاور خانواده نیز هست و بخشی از برنامه‌ هفتگی او صرفِ راهنمایی زوج‌های جوان می‌شود.
اتاقِ تاریک
یثربی می‌گوید شش ماه است که زندگی‌اش را وقفِ نمایش‌ تازه‌اش کرده و در سکوتِ خبری محض، همه‌ تمرکزش را گذاشته روی این کار که با نامِ «اتاق تاریک» از روز پنجشنبه در دو سانس به اجرا درخواهد آمد؛ شش و نیم و نْه شب در تالار قشقایی. یثربی می‌گوید در چند ساعت ابتداییِ فروش اینترنتی، همه‌ بلیت‌های این نمایش فروخته شد و او انتظارِ این‌همه استقبال را نداشته است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/12/11

آرمان؛ ساعت کمی بعد از ده صبح است که به «علی باباچاهی» تلفن می‌زنم و آن‌طور که خودش می‌گوید ساعتی قبل از خواب بیدار شده است، در میان کاغذها و کتاب‌ها. باباچاهی درباره‌ روند زندگی‌اش در طول هفته برایم می‌گوید؛ مختصر و مفید. اینکه هر روزِ عمرش را با کتاب آغاز می‌کند. وی توضیح می‌دهد:«معمولاً چند عنوان کتاب با موضوع‌های مختلف برای مطالعه انتخاب می‌کنم و برای استراحت فقط موضوع خواندن را عوض می‌کنم.» جدای کتابخوانی، صبح‌‌های باباچاهی بسته به مورد یا صرفِ تصحیح و ویرایش و ارسالِ مصاحبه‌هایش می‌شود و  یا ممکن است برای مجله‌ای مطلبی بنویسد. بااین‌حال، محور کار و زندگیِ او مطالعه است و به قول خودش اگر لحظه‌های شعری پیش بیاید، شعر هم می‌نویسد. باباچاهی می‌گوید: «به‌ویژه در دو سال اخیر که کلاً شعر می‌نویسم و از نوشتن کتاب‌های تحقیقی یا انتقادی فعلاً دست نگه داشته‌ام.» او درباره‌ برنامه‌ عصرگاهی‌اش نیز توضیح می‌دهد؛ منهای چرتِ بعد از ناهار، باباچاهی از ساعت سه‌بعدازظهر به‌ شیوه‌ صبح‌گاهِ زندگی‌اش عمل می‌کند تا شش، هفت غروب که از منزل بیرون می‌رود و برای ساعتی، پیاده‌روی می‌کند. وی ادامه می‌دهد: «دوباره که به منزل برگردم یا مطالعه را ادامه می‌دهم و یا فیلم تماشا می‌کنم. اخبار می‌بینم و شب، روزنامه‌ها را می‌خوانم.» باباچاهی می‌گوید: «این روند معمولی زندگی من است. به قول «گوستاو فلوبر»، زندگی من آن‌قدر آرام است که در آن جمله‌ها حادثه‌هایند.»

روی خطِ کتاب
باباچاهی می‌گوید: «هفته‌ای یک‌بار هم کارگاه شعر دارم در تهران، روزهای سه‌شنبه؛ از ساعت چهار تا شش بعدازظهر.» البته، علی باباچاهی در طول هفته به امور روزمره‌ زندگی‌اش هم می‌پردازد؛ از رفتن به بانک و اداره‌های مختلف گرفته تا دفتر ناشرها. وی می‌گوید: «چند کتاب نزد ناشرها دارم که در مرحله‌ آماده‌سازی و ویرایش هستند و سه کتاب هم زیر چاپ هستند.» از او درباره‌ کتاب‌های تازه‌اش می‌پرسم و می‌گوید: «مجموعه شعری دارم با نام «هوش و حواس گل شب‌بو برای من کافی‌ست» که در وزارت ارشاد است و در انتظار مجوز. این کتاب شامل شعرها و شعرک‌های من است و از سوی نشر ثالث منتشر خواهد شد.» و بعد توضیح می‌دهد که شعرک، شعرِ بسیار کوتاه است؛ سه‌خطی یا چهارخطی. وی می‌گوید: علاوه بر شعرها دو مقاله نیز در پایان کتاب چاپ می‌شود با عنوان‌های «افشانه‌شی» و «شعر مؤلف، صلح مؤلف». کتاب «گلِ باران هزارروزه» هم مجموعه‌ای است از آخرین شعرهای علی باباچاهی که از سوی نشر مروارید چاپ خواهد شد. باباچاهی می‌گوید: «در این  کتاب به‌جای پیشگفتار دو گفت‌وگو آمده است که در آنها دیدگاه‌هایم را درباره‌ شعرهای خودم بیان کرده‌ام و گفته‌ام که چرا متفاوت می‌نویسم.» و امّا کتاب سوّم؛ «بیا گوش‌ماهی جمع کنیم» مجموعه‌ای است از شعرک‌های باباچاهی، حدود ۲۰۰ شعرک. وی می‌گوید: «این کتاب با عکس‌های حمید موذنی از من در زادگاهم یعنی بوشهر چاپ می‌شود.» و توضیح می‌دهد که کتاب با کاغذ گلاسه و عکس‌های رنگی و در قطع نامتعارف از سوی نشر شروع چاپ می‌شود.در سالِ جاری هم دو کتابِ «امضای یادگاری» و  «کتاب درنگ» از سوی نشر تحقیقات نظری اصفهان و ثالث چاپ شده‌اند که اوّلی مجموعه‌ اشعارِ علی باباچاهی است با شعرخوانی‌های او که به‌صورت دی‌وی‌دی منتشر شده و دوّمی، کتابی است ویژه‌ حیات ادبی این شاعرِ خونگرمِ جنوبی که علاوه‌بر سالشمار زندگی، ترجمه‌ چند شعر از باباچاهی را نیز در آن می‌خوانیم به‌علاوه‌ نظرهای دیگران درباره‌ شعر و نثر او. می‌پرسید دیگران یعنی کی؟ مثلاً سیمین بهبهانی، محمدعلی سپانلو، عبدالعلی دست‌غیب، محمد محمدعلی، مفتون امینی، هرمز علی‌پور و… حتّی زنده‌یاد منوچهر آتشی. آن سه کتابی هم که در نوبتِ چاپ هستند، عبارت‌اند از؛ یک: «علی باباچاهی در وضعیت دیگر» کتابی از محمد لوطیچ که در آن شعرهای باباچاهی بررسی شده‌اند. دو: «این هم یک شوخی بود» گزیده‌ای از شعرهای علی باباچاهی است از سال ۷۰ تا ۸۸؛  کتابی دو زبانه که ترجمه‌ی آن از سوی سعید سعیدپور و به اهتمام ایوب صادقیانی انجام شده است. سه: «گزاره‌های منفرد» کتابی است در بررسی و تحلیل شعر جدید و جوان امروز که اوّلین بار در سال ۱۳۸۰ چاپ شد و اکنون ویرایش جدید آن در سه‌جلد از سوی نشر دیباچه برای ارائه در نمایشگاه کتاب ۹۰ ارائه خواهد شد. باباچاهی می‌گوید: «گزاره‌های منفرد» اولین (و نه بهترین) کتابی است که درباره‌ شعر بعد از انقلاب نوشته شده است.

۰۸


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ نمی‌دانم نمایش «خدای کشتار» را دیده‌اید یا نه؟ من از کجا باید بدانم؟ ولی بدانید که این نمایش عصر دوشنبه از شبکه‌ چهار تلویزیون پخش شد. چی بود؟ تله‌تئاتری به کارگردانی «علیرضا کوشک‌جلالی» و یکی از بازیگرهایش هم الهام پاوه‌نژاد بود. یادتان هست؟ پاوه‌نژاد اولیّن‌بار در مجموعه‌ تلویزیونی «همسران» بازی کرده بود. او در بیست‌ونهمین جشنواره‌ تئاتر فجر هم حضور داشت؛ در نمایش «شن» به کارگردانی کتایون حسین‌زاده. قبل از آن هم در نمایش‌موسیقی «سنگ و سبو» بازی می‌کرد که برای ۱۰ روز در تالار وحدت روی صحنه رفت. می‌پرسید برای چی آمارِ پاوه‌نژاد را می‌دهم؟ برای اینکه بگویم او این‌روزها حسابی گرفتار است و لابُد وقتی الهام‌نژاد از کار فارغ شود، در اوّلین فرصت نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش را در وبلاگش پی‌ خواهد گرفت. وبلاگش؟ بله، پاوه‌نژاد هم وبلاگ می‌نویسد؛ «برای زن فردا… کردیا». این نامِ وبلاگ اوست. یعنی چی؟ او توضیح داده است که «کردیا با ضمه روی کاف خوانده می‌شود. در زبان کردی برای ضمیر سوم شخص مؤنث (مثل she در زبان انگلیسی) به کار می‌رود.» وی این وبلاگ را از شهریورماه ۱۳۷۸ راه‌اندازی کرده است. چرا؟ پاوه‌نژاد در سرآغاز وبلاگش نوشته که «درست شش سال از آخرین باری که برایت نوشتم می‌گذره… کار، دوندگی‌های روزمره، دغدغه‌ها و…همه و همه منو از نوشتن دور کرد… نمی‌دونم چی مجبورم کرد دوباره به سمتش بیام… شاید دیدن رشد تو…  برای همین فکر کردم باید باز بنویسم… برای تو…» این «تو»ی مخاطب کیست؟ دخترکی با نام «کردیا». اگر دوست دارید از فکرهای الهام پاوه‌نژاد باخبر شوید، به نشانی اینترنتی http://elhampavehnejad.persianblog.ir مراجعه کنید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ در اینترنت، پیِ مطالبی درباره زندگیِ «سیلویا پلات» بودم که رسیدم به وبلاگی با نام «کبریا» که نویسنده‌اش «چیستا یثربی» است. بله، خانمِ نمایشنامه‌نویس. کارگردانِ مترجمِ همه‌کاره پُرهنر، وبلاگ هم می‌نویسد. درباره‌ پلات نیز در دو، سه پُستِ اوّلِ کبریا نوشته است. گویا، خیلی سالِ قبل او نمایشی را در جشنواره‌ تئاتر فجر روی صحنه بُرده با نام «یک شب دیگر هم بمان سیلویا» که برداشتی آزاد از داستان زندگی شاعره‌ آمریکایی است. خُب، تاریخِ این یادداشت برمی‌گردد به اوایلِ سال ۷۸ و جالب اینکه وقتی کلیک می‌کنیم روی لینکِ صفحه نخستِ کبریا، می‌بینیم که یثربی در آخرین (شما بخوانید تازه‌ترین) یادداشتِ وبلاگی‌اش هم درباره‌ نمایشِ دیگری نوشته که در بیست و نهمین جشنواره‌ تئاتر فجر (یعنی جشنواره‌ امسال) روی صحنه بُرده است: «اتاق تاریک». این نمایشنامه درباره‌ زندگی شاعر و نویسنده‌ مبارز رضا میرزاده‌ عشقی است که در دوره‌ مشروطه به ضربِ گلوله کشته شد. مرد بزرگی که آیت‌الله مدرس درباره‌ او گفته بود: «اگر آسیبی به این سید بزرگوار برسد، در کشور خون به پا می‌شود.» نیما یوشیج هم از عشقی به نیکویی یاد کرده و گفته که شعر نو را از وی الهام گرفته است. یثربی نزدیک به شش ماه، روزی هشت ساعت برای اجرای این نمایش تمرین کرده است؛ با گروهی از بازیگران حرفه‌ای و نیمه‌حرفه‌ای که بیشتر آنها جوان‌های دهه‌ شصتی هستند. او چندین‌بار نمایشنامه را بازنویسی کرده و بعد از دو‌بار بازبینی، بخش‌هایی از نمایش حذف شد تا قابل اجرا باشد. برای همین نمایشِ سه‌ساعته‌ «اتاق تاریک» با کسر ۶۰ دقیقه، روز پنج‌شنبه ۲۷ بهمن‌ماه در دو سانس در سالن قشقایی به روی صحنه رفت و با استقبال تماشاگران روبه‌رو شد. اگر دوست دارید تازه‌ترین اخبار درباره‌ این نمایش را دنبال کنید، کافی است به نشانی اینترنتی http://chistayasrebi.persianblog.ir مراجعه کنید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ تا چند هفته بعد لابُد باید پیِ سوژه‌ دیگری باشم برای گزارش هفتگی. می‌پرسید چطور؟ آخر با این وضع اخبار کتاب نمی‌شود. پیش‌بینی می‌کنم چهار روز دیگر کتابفروشی‌های انقلاب هم شروع می‌کنند به کلم‌فروشی. وا ندارد عزیز من! حواست به اخبار نیست؟ هفته‌ گذشته وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رسماً لغو مجوز فعّالیت حدود ۱۰ ناشر را به آنها ابلاغ کرده ‌است. دروغ؟ باور ندارید به پایگاه خبری تحلیلی «پارسینه» مراجعه کنید که نوشته مجوز انتشارات «بازتاب‌نگار»، «دیگر»، «آگاه (آگه)»، «اختران» و «جیحون» لغو شد. چرا؟ از من می‌پرسید چرا؟ شما چرا؟ از ‌طرف دیگر، مهدی کاموس هم گفته ‌انتشارات ماهی، ‌چشمه، ققنوس و مرکز به‌صورت زیرزمینی سبک زندگیِ غربی در ایران را ترویج می‌دهند. منبع؟ خبرگزاری مهر گزارش کامل آن را منتشر کرده است. گویا کاموس یکی از سخنران‌های جلسه‌ نقد و بررسی «سبک زندگی در رمان‌های دهه‌ هشتاد» بوده و حرف‌های جالبی هم زده است. مثلاً؟ مثلاً رویکرد تقلیدی به تجدد، مصرف‌گرایی، سرنوشت‌گرایی و تقدیرگرایی را به‌عنوان ویژگی‌های ترجمه‌های وارداتی به ایران معرّفی کرده و گفته «متأسفانه نویسندگان ما هم از آن استفاده می‌کنند.» بعد هم از روشن شدن چراغ قرمز ادبیات داستانی در ایران ابراز نگرانی کرده است. یعنی چی؟ ایشان گفته آخر چرا کتاب‌هایی که طلاق را ترویج می‌کنند، یا فرقه‌گرا هستند، مجوز انتشار می‌گیرند؟ دیگر چی؟ آقای کاموس توجّه حضار را به آمار سازمان ملی جوانان درباره‌ افزایش ۲۵ درصدی زندگی مجردی دختران در ایران جلب کرده و گفته: از هر سه ازدواج یکی به طلاق منجر می‌شود و عشق‌های مثلثی هم بیداد می‌کند و بعد هم گفته: «توهم توطئه نداریم، امّا وقتی یک ناشر در سال ۱۰۰ نویسنده با یک موضوع آن هم عشق زمینی دارد، می‌توان چه بر ‌آنها نام نهاد.» از وقتی این حرف‌های کاموس را خوانده‌ام، کلّی سوال به ذهنم هجوم آورده‌اند. فکر می‌کنم ایشان کجا زندگی می‌کند؟ و یعنی هنوز کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» را نخوانده است؟ و دوست دارم از او بپرسم آیا افزایش آمار طلاق باعث شده تا درباره‌ جدایی داستان نوشته شود؟ یا اینکه نویسنده‌های ایرانی آنقدر درباره‌ جدایی نوشته‌اند که بهانه داده‌اند به دستِ زوج‌های محترم؟ بعد اگر عشق زمینی اَخ است و نوشتن ندارد، پس آن جمعیّت ۲۵‌درصدی دختران مجرد انتخاب خیلی خوبی داشته‌اند. بد می‌گویم؟
داستان آن چراغ مطالعه در تهران
اوّل اینکه، اسامی نامزدهای جایزه‌ ادبی «چراغ مطالعه» معرّفی شدند؛ معین فرخی، سحر فاضلی، آرش صادق‌بیگی، وحید افتخاری‌زاده، وحیده ابراهیم‌زاده، بهزاد ناظمیان‌پور، رضا بهاری‌زاده، مرضیه ستوده، مصطفی انصافی و آتوسا افضلی. آثار این ۱۰ نفر به مرحله‌ دوّم این جشنواره رسیده و داستان‌هایشان به‌صورت کتاب چاپ خواهد شد. ولی فکر کنم تا چند روز دیگر که یک‌ نفر به‌عنوان برگزیده‌ نهایی معرّفی می‌شود، دل توی دل هیچ‌کدام‌شان نباشد. دوّم اینکه، تا پانزدهم اسفند فرصت دارید برای شرکت در جایزه‌ ادبی تهران شعر یا داستان بفرستید. به کدام نشانی؟ تهران، خیابان شهید احمد قیصر(بخارست)، خیابان دوازدهم، شماره سه و یا به نشانی الکترونیکی info@tehranmah.ir. سوّم اینکه، یک جشنواره‌ ادبی دیگر هم متولّد شده است که اسمش را گذاشته‌اند؛ «آن». «آن» نخستین جشنواره‌ سراسری شعر و داستان کوتاه از سوی حوزه هنری کرمان است که در رشته‌های شعر کوتاه سنتی (رباعی و دوبیتی)، شعر کوتاه نو (نیمایی و آزاد؛ حداکثر ۱۰سطر) و داستان کوتاه ‌کوتاه (یک‌صفحه؛ حداکثر ۱۷۷کلمه) برگزار خواهد شد.‌ برای شرکت در این جشنواره باید در رشته شعر کوتاه، هفت اثر و در رشته ‌داستان کوتاه‌کوتاه سه اثر بفرستید. بخش ویژه‌ ‌این جشنواره هم «کتاب» است. شاعران و نویسندگان می‌توانند با ارسال سه نسخه از مجموعه ‌شعر کوتاه یا مجموعه‌داستان کوتاهِ‌کوتاه خود که در سال ۸۸ یا ۸۹ چاپ کرده‌اند، در این بخش شرکت کنند. تا کی فرصت دارید؟ تا بیستم فروردین. این هم نشانی: کرمان، صندوق‌پستی ۴۳۵-۷۶۱۷۵). نشانی اینترنتی‌شان هم این است: aan.award@gmail.com.
کتاب‌های تازه
کتاب «خلسه خاطرات» با عنوان فرعی «تحلیل و بررسی آثار گلی‌ ترقی» منتشر شد. گلی ترقی را که می‌شناسید؟ بله، دختر لطف‌الله ترقى- مدیر مجله‌ «ترقى» و نویسنده، مترجم، فیلم‌نامه‌نویس و شاعر معاصر. شهلا زرلکی در «خلسه خاطرات» دوره‌های مختلف نویسندگی ترقی و آثار مربوط به آن زمان را بررسی کرده است. ترّقی از نوجوانی عاشق نویسندگی بود و می‌خواست داستان‌نویس شود. اوّلین قصه‌اش با نام «میعاد» در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که او در آن تحصیل می‌کرد. همین قصه در سال ۱۳۴۴ در مجله‌ اندیشه و هنر در تهران چاپ شد. اوّلین مجموعه داستان‌ او با نام «من هم چه‌گوارا هستم» در سال ۱۳۴۸ منتشر شد و بعد از آن کتاب‌های «خواب زمستانی» (۱۳۵۲)، «خاطره‌های پراکنده» (۱۳۷۱)، «جایی دیگر» (۱۳۷۹) و «دو دنیا» (۱۳۸۱) از گلی ترقّی چاپ شد. زرلکی هم در فصل اوّل کتابش با نام «کیک تولّد» درباره‌ مرگ‌اندیشی و ترس از گذر زمان نوشته که منبع و مصداق این فصل بیشتر آثار پیش از مهاجرت ترقی است. بله، او ساکن فرانسه است. «لاک‌پشتی در حاشیه تاریخ» عنوان فصل دوم «خلسه‌ خاطرات» است که به کتاب‌های نانوشته‌ نویسنده و بیماری کم‌کاری و تنبلی نویسندگی او می‌پردازد. در فصل بعدی با نام «زن‌ها و ساعت‌ها» چهره‌ سه‌گانه‌ زن در آثار ترقی بررسی می‌شود و فصل آخر، فصل گذشته‌گرایی است یا همان «خلسه‌ خاطرات». این کتاب با شمارگان ۱۱۰۰ نسخه در ۱۳۶ صفحه از سوی انتشارات مروارید چاپ شده است به قیمت ۳۵۰۰ تومان.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ خبر تلفن به تلفن چرخید تا به من رسید. پیامک می‌گفت که روز جمعه افتتاحیه یک نمایشگاه نقّاشی در گالری آشیانه‌ مهر است. آدرس هم بود. من با بی‌آرتی رفتم تا انقلاب، بعد هم خیابان کارگر را رفتم بالا به سمتِ شمال و باید کوچه‌ جواهری را پیدا می‌کردم که سرش یک قنادی بود. در دوّم از سمتِ چپ می‌شد پلاک چهار. بالای سردرِ ورودی تابلو زده ‌بودند: انجمن حمایت و یاری آسیب‌دیدگان اجتماعی که خلاصه‌اش می‌شود احیاء ارزش‌ها. طبقه‌ اوّل، واحد اداریِ انجمن بود و طبقه‌ بعدی‌اش، کلینیک توان‌بخشی که خدمات مختلف مانند فیزیوتراپی، گفتاردرمانی و… را به توان‌یاب‌های انجمن ارائه می‌کند؛ البته رایگان. برای رفتن به گالری باید پلّه‌ها را پایین می‌رفتم و در آنجا خودم را در برابر هجومِ خوش‌آیندِ نور و رنگ یافتم. چند نفری توی سالن بودند و بعد از تابلوهای نقّاشی، سه‌پایه بزرگِ نقّاشی و پسرِ جوانی که جلوی آن نشسته بود توجّه‌ام را جلب کرد؛ مهرداد. او با وجود عارضه فلج مغزی، نقّاشی می‌کند. مردی که کنارش ایستاده بود به مهرداد می‌گفت کمی رنگِ قرمز به سبز اضافه کند تا طبیعی‌تر باشد. نقّاشیِ مهرداد، بازنمایی پُرشور و ساده‌ای بود از طبیعت.
آ
آلبومِ بزرگی توی یکی از کُنج‌های گالری بود؛ تصاویری از مجموعه‌ نقّاشی‌هایی که هنرمندان به انجمن هدیه کرده بودند تا درآمد حاصل از فروشِ آنها به مصرفِ بچّه‌های توان‌یاب برسد. خانم فروزان رحیم‌دوست (مدیر گالری و مدیرعامل انجمن) می‌گوید: «به‌دلیل محدودیّت فضای نمایش، هر بار تعدادی از این آثار را برای فروش ارائه می‌کنیم.» نقّاشی‌ها از نظر موضوع تکنیک متنوع هستند؛ طبیعت، پرتره و… و با تکنیک‌های مختلفی کار شده‌اند: آبرنگ، کلاژ، آکریلیک، چاپ، دیجیتال و… روی بعضی از عکس‌های آلبوم برچسب زده‌اند و نوشته‌اند: «فروخته شد».
ش
در میانِ بازدیدکنندگان، یک زن و شوهرِ ژاپنی بودند که چند دقیقه‌ای جلوی هر نقّاشی می‌ایستادند و با دقّت هر تابلو را نگاه می‌کردند. بعد از یک دور، زن کنار یکی از تابلوهای محمّد اسکندری ایستاد که نقشِ چند پرنده بود در آشیانه و مرد از او عکس برداشت. فکر می‌کنم ۲۰ دقیقه بعد بود که یک خانم ژاپنیِ دیگر با دو دختر کوچکش وارد گالری شدند و پشت‌بندش، همسر ایرانی‌اش. ژاپنی‌ها به زبانِ خودشان سلام و علیک کردند و به تماشای نقّاشی‌ها مشغول شدند؛ با شوق. حواسم به مرد ژاپنی بود که هنوز وقتی به خطوط نقّاشی‌ها می‌نگریست، خیلی ذوق می‌کرد و درباره‌ هر تابلو با همسر ایرانیِ دوستشان حرف می‌زد، با شور. تا پایانِ مراسم افتتاحیه، مرد ژاپنی دست‌کم ۲۵ بار گالری را دور زد و هر بار یک‌جوری به طرح‌های استادهای ایرانی خیره می‌شد که خیال کردم تا رازِ پشتِ لکّه‌های رنگ را پیدا نکند دست‌بردار نیست.
ی
محمّدحسین ماهر، پرویز کلانتری، منوچهر معتبر، بابک خدابنده، رضا هدایت و… برخی از هنرمندانی هستند که آثار خویش را به این انجمن هدیه کرده‌اند. اثری از حسین خسروجردی هم در نمایشگاه بود که طرحِ هوشمندانه‌ جذابی داشت و در اندازه‌ خیلی خیلی بزرگ اجرا شده بود؛ یک‌جور نقّاشی مُدرن که مخاطب در آن با تصویر یک انسانِ مومیایی‌شده روبه‌رو می‌شد در حدّ فاصلِ زمین و آسمان. تابلویی از آثار زنده‌یاد محمّدعلی ترّقی‌جاه هم برای فروش گذاشته شده بود که مؤسس انجمن گفت پیش از مرگ، از طرفِ خودشان به انجمن اهدا شده است. این نقّاشی هم ارائه‌ دیگری بود از اسب‌های تجریدیافته که به نشانِ هنری ترّقی‌جاه معروف شده‌اند.
ا
مراسم افتتاحیه با صحبت‌های مؤسس انجمن آغاز شد. خسرو منصوریان درباره‌ اهدافِ انجمن گفت و چگونگی تأسیس این گالری و بعد خط داغِ انجمن را معرّفی کرد که امکان مشاوره‌ تلفنی است و گفت بیشتر کسانی که در این مدّت با آنها تماس گرفته‌اند، مواردی بودند که بابتِ ابتلا به ایدز نگران بودند. در ادامه، یکی از بیماران هموفیلی که به خاطر تزریقِ خونِ آلوده به ایدز مبتلا شده بود، درباره‌ خودش و زندگی‌اش گفت و…
ن
این روزهای گالری آشیانه مهر نتیجه‌ همّت و نیّتِ خیرخواهیِ عدّه‌ای از برجسته‌ترینِ نقّاش‌های ایرانی است که همیشه مخاطبِ خویش را با معجزه‌ دست‌های هنرمندشان افسون کرده‌اند و این‌بار مصداقِ عینی شعری هستند از فریدون مشیری که می‌گوید بشر را دو دست هست: «دستی، برای آنکه بر آرد نیاز خویش/ دستی برای آنکه بگیرد ز خلق دست.»
هـ
نشانی را که ابتدای حرف گفتم، فقط اینکه از امروز تا هفته‌ بعد برای بازدید از این نمایشگاه فرصت دارید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ وقتی در دهمین دوره‌ مراسم اهدای جایزه‌ ادبی هوشنگ گلشیری از «علی‌اشرف درویشیان» داستان‌نویس پیشکسوت تقدیر شد، «رضا خندان‌مهابادی» هم چند کلمه‌ای برای حضار سخن گفت. رضا خندان‌مهابادی دوست و همکارِ قدیمیِ درویشیان است که تدوین چند کتاب مشترک حاصل این رفاقت و مشارکت است. خندان می‌گوید فعالیت‌های ادبی و فرهنگی خود را از سال ۱۳۵۷ با نوشتن داستان برای نوجوانان آغاز کرد که نتیجه‌ آن انتشار کتاب «بچه‌های محل» بود. همزمان، بخشی از فعالیت‌های خندان بر نقد و بررسی آثار «قدسی قاضی‌نور» متمرکز شد تا سال ۱۳۶۰ که خندان مجله‌ای را با نام «جُنگ رازی» منتشر کرد. دو سه شماره از این جُنگ چاپ شد تا اینکه خندان با درویشیان آشنا شد و پس از تشکیل شورای نویسندگان ادبیات کودک، این دو دوست انتشار مجله‌ دیگری را با هدف نقد و بررسی کتاب از سر گرفتند. پس از این، سکوتِ اجباریِ خندان شروع شد تا سال ۶۷ که درویشیان به خندان پیشنهاد همکاری در پروژه‌ «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» را مطرح کرد. وقتی به خندان تلفن می‌زنم، او در منزل درویشیان است و می‌گوید: «روزهای چهارشنبه‌‌ هر هفته به منزل درویشیان می‌آیم تا درباره‌ کارهایی که در طول هفته انجام داده‌ایم با همدیگر صحبت و مشورت کنیم.» می‌پرسم: «موضوع کارِ امروزتان درباره‌ چیست؟» که خندان پاسخ می‌دهد: «امروز فیش‌برداری‌های جلد بیستم «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» را مرور و با همدیگر تبادل‌نظر خواهیم کرد.» تاکنون ۱۹ جلد از این کتاب چاپ شده است.  سال ۱۳۷۹، خندان و درویشیان پروژه‌ مشترک دیگری را آغاز کردند که تا امروز ادامه یافته است؛ تدوین مجموعه کتاب‌های «داستان‌های محبوب من» که شش جلد از این کتاب منتشر شده است. خندان می‌گوید: «داستان‌ها را درویشیان انتخاب می‌کند و به من می‌دهد تا درباره‌ آنها نقد بنویسم. من خیلی منظم کار نمی‌کنم. گاهی صبح تا شب یکسره مشغول هستم و گاهی فقط دو سه ساعت در روز.» وی می‌افزاید:«جدای این کتاب‌ها، معمولاً دوستانِ دیگر هم کتاب‌هایی را برایم می‌فرستند که باید آنها را بخوانم و نقدی بنویسم.» خندان می‌گوید: «نقدهای پراکنده‌‌ من در نشریه‌های مختلف چاپ شده است که می‌خواهم آنها را جمع‌آوری کنم تا به‌صورت کتاب منتشر شوند. امیدوارم این کتاب سال آینده چاپ شود.» وی اضافه می‌کند: «برای چاپ این کتاب با نشر چشمه صحبت کرده‌ام و آنها هم استقبال کرده‌اند.» از خندان درباره‌ کتاب‌هایی سوال می‌کنم که به‌تازگی خوانده است و او می‌گوید اخیراً کتابی با نام «مار» خوانده که جدید نیست، امّا تازه به دستِ او رسیده است. وی می‌گوید: «کتاب خوبی بود. از نظر شمّ هنرمندانه به نظرم کار خوبی آمد و به خواندنش می‌ارزید.» خندان ادامه می‌دهد: «درعین‌حال مشغول خواندن کتاب دیگری نیز هستم با نام «ایدئولوژی و فرهنگ» که یک کار تحقیقی خوب درباره‌ نقد ادبی است.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ باور کنید من خبر نداشتم، وگرنه آن وقتِ صبح به «رسول یونان» تلفن نمی‌زدم که بعد صدای خواب‌‌آلودی بشنوم و توی آن لحظه با خودم بگویم تو هم با این «سلامِ بی‌محل»! یونان می‌گوید چند ساعت دیگر تلفن بزنم، یک یا دو بعدازظهر. دوباره که زنگ می‌زنم، یونان با لحنِ خوب و لهجه‌ شیرینی که دارد سلام می‌گوید و مُدام فکر می‌کنم ته صدایش، رنگِ یک لبخند می‌درخشد. گپ و گفت با یونان را از روزمرگی آغاز می‌کنم و او می‌گوید:«‌این روزها کمی مریض‌احوالم. قبلاً غروب‌ها به پارک می‌رفتم و با دوستانم شطرنج بازی می‌کردم و حالا غروب‌ها به مطب دکتر می‌روم. البته این درد رو به بهبود است، ولی اگر به زودی بهبود نیابم مجبورم شطرنجم را به آنجا ببرم و همین‌طور کتاب‌هایم را.»
از مزرعه‌ برفی
تازه‌ترین خبر درباره‌ کتاب‌های رسول یونان مربوط به چاپ دوم یکی از مجموعه مینی‌مال‌های اوست با نام «احمق! ما مُرده‌ایم» که از سوی نشر مشکی به بازار کتاب عرضه شده است. یونان می‌گوید: «این کتاب با تیراژ ۲۰۰۰ نسخه چاپ شد و در نمایشگاه کتاب امسال تمام شد و چاپ مجدد خورد. قبل از این کتاب، وی مجموعه‌ «فرشته‌ها» را در قالب مینی‌مال ارائه کرده بود. یونان می‌گوید: «این کتاب هم سه چاپ خورده است و فعلاً در بازار موجود نیست.» می‌پرسم چی شد که این قالب را برای نوشتن انتخاب کردید؟ پاسخ می‌دهد: «من سال‌ها پیش در یک مجموعه داستان با نام «کلبه‌ای در مزرعه‌ برفی» منتشر کردم که در آنجا هم در این قالب طبع‌آزمایی کرده بودم.» یونان کمی مکث می‌کند و بعد خودش از خودش می‌پرسد: «حالا چی شد که مینی‌مالیست شدم؟» و به من می‌گوید: «یکی به‌خاطر نیاز مردم کتابخوان، که فرصت مطالعه ندارند. دیگری به‌خاطر تنبلی! که دوست دارم داستان زود تمام شود. سومی به‌خاطر اینکه من تُرک هستم و زیاد نمی‌توانم فارسی حرف بزنم. کلماتم ته می‌کشد و این می‌شود مینی‌مال.» در این لحظه من به یاد خاطره‌ شعرهایی افتاده‌ام که از وی خوانده‌ام و می‌گویم: «اختیار دارید.» یونان می‌خندد و می‌گوید: «اختیار دارم؟ دارم جدّی می‌گویم. برای نوشتن داستان کلمه کم می‌آورم.»
تا هتل یخی
یونان ادامه می‌دهد: «کتاب «پایین آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی» هم به چاپ سوم رسیده است و به‌زودی چاپ دوم کتاب «مُرده‌ای به کشتن ما می‌آید» نیز روانه‌ بازار می‌شود.» وی توضیح می‌دهد: «این کتاب گزینه‌ شعر‌های من با انتخاب و ترجمه‌ استاد احمد پوری است.» و بعد من درباره‌ کتاب‌های در دست چاپ می‌پرسم و یونان پاسخ می‌دهد: «گزینه‌ شعر‌های «رامز روشن» شاعر و فیلمساز جمهوری آذربایجان را ترجمه کرده‌ام که این کتاب با نام «باید در را آرام باز کرد و رفت» از سوی نشر افکار وارد بازار خواهد شد.» وی می‌افزاید: «کتاب اصلاحیه خورده است و نزدیک به یک ماه قبل، ما اصلاحیه را انجام دادیم و برای تطبیق به ارشاد فرستادیم که بعد از ۳۰  روز هنوز جواب نیامده است و خُب، معلوم نیست کی چاپ شود؟»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ تلفن خیلی زنگ می‌خورد و دست‌آخر، خانمِ مهربان گوشی را برمی‌دارد، با سلام و علیک. می‌‌گویم کی هستم و از کجا تلفن می‌زنم و خانم به «جواد مجابی» می‌گوید و بعد، گوشی را به او می‌دهد. دارم فکر می‌کنم، گوشی سیّار بود، برای اینکه وقتی به دستِ مجابی می‌رسد، صدای سلامِ او را با موسیقی دلنشینی می‌شنوم که در آن سوی خط پخش می‌شود. البته بعد مجابی می‌رود و موسیقی را قطع می‌کند تا حرف بزنیم. مجابی می‌گوید: «داشتم شعر می‌نوشتم.»
سفر ملّاح رؤیا
آخرین یادداشتِ جواد مجابی در وبلاگش درباره‌ منظومه‌ای‌است با نام «نیزه‌ی مرد پارسی دور می‌رود». وی نوشته که آمدن این منظومه در خرداد‌ماه آغاز شده و هر روز نوشته می‌شود و گفته مشغولِ کارِ دیگری بوده که اوّلین سطرهای این شعر ناخواسته ظاهر شد. .از سرکنجکاوی، اوّلِ حرف می‌پرسم که سرودنِ این منظومه به کجا رسیده است؟ مجابی پاسخ می‌گوید: «۶۰ صفحه‌ از آن سروده شده است. فکر کردم وقتی در سفر هستم آن را کامل کنم، آخر جاهایی وجود دارد که شعر سرودن آسان‌تر است، ولی نشد.» وی که به‌تازگی از سفری سه ماهه به اروپا بازگشته است، ادامه می‌هد: «یک رُمان نیمه‌تمام هم دارم به نام «در طویله‌ی دنیا» که یازدهمین رُمان من است و قصد داشتم آن را هم در سفر تمام کنم که هنوز به جایی نرسیده است.» مجابی می‌افزاید: «البته، در این سفر به‌خاطر فراغتی که داشتم، شعرهای کوتاه فراوان سرودم و اشعارم به‌صورت دو مجموعه در سوئد منتشر شد: «وطن روی کاغذ» و «شعر امروز خیابان». وی می‌گوید: «من همیشه ترجیح می‌دهم کتابم در مملکت خودم چاپ شود. طبیعی است که شعر در خارج به دست مخاطب اصلی نمی‌رسد و در هوا معلّق می‌ماند. نه اینکه مجال به پایان بردن کتاب‌ها در ایران میسر نباشد، نه. اینجا کتاب چاپ نمی‌شود.» مجابی اشاره می‌کند: «چندهزار صفحه کتاب نوشته‌ام که هنوز مجوز نگرفته‌اند و این موضوع باعث زیان مادی و معنوی من و ناشرها شده است. زیان معنوی برای اینکه عمری را بر سر این کارها گذاشتم و مجموعه‌ این کتاب‌ها نتیجه‌ دو، سه سال از عمر من است. زیان مادی هم برای اینکه، زندگی‌ام از این طریق می‌گذرد. مجموعه مقاله نوشته‌ام، زندگینامه، شعر و رُمان نوشته‌ام و همگی در اداره‌ ارشاد متوقف مانده‌اند و هیچ‌کس پاسخ‌گو نیست. حتّی کارهای تحقیقی‌ام هم مجوز نگرفته‌اند. کتاب پژوهشی که دیگر به جایی برنمی‌خورد! هرچند چاپ شعر و رُمان هم باعث نمی‌شود به جایی بربخورد.» وی ادامه می‌دهد: «ادبیات، گفت‌وگو با تاریخ است و نه درگیری با یک عده و یا جریانِ خاص. منتها سوء‌تفاهم مانع کارها می‌شود.» علاوه ‌بر کتاب‌های تازه، باید بیش‌ از ۳۰ کتاب از جواد مجابی تجدیدچاپ بشوند که نمی‌شوند. وی می‌گوید: «نمی‌خواستم حرف‌های غم‌انگیز بزنم، ولی اینکه نشد کار. اهل فرهنگ می‌خواهند حاصل کارشان را به‌صورت عینی ببینند و با مخاطبان ارتباط برقرار کنند. اهل فرهنگ، این مردم و این مملکت را دوست دارند و دلیل ندارد که دچار این قضایا باشند. موسیقیدان، سینماگر و شاعر تنها به بازنمایی واقعیت‌های جامعه می‌پردازند و اندیشه‌ سیاست‌ورزی و سیاست‌پیشگی ندارند. نباید آنها را با معیارهای مبتذلِ روز سنجید.»
شعرِ بلندِ تو
مجابی می‌گوید: «جدای ذکر مصیبت، شعر، کار هر روز زندگی من است، برای خاطر لذت سرودن. این کار همچنان ادامه دارد. حتّی اگر کتاب‌هایم چاپ نشود، سرودن پایان نمی‌یابد.» او علاوه ‌بر شعر و نویسندگی، نقّاشی هم می‌کند. خودش می‌گوید: «در اسپانیا که بودم برای مدت‌های مدید نقّاشی می‌کردم. نقّاشی هنری است که آن را برای خودم انجام می‌دهم و به من از نظر روحی آزادی فوق‌العاده‌ای می‌بخشد. تمام چیزهایی که می‌خواهم بگویم و به کلمه درنمی‌آید را با نّقاشی بیان می‌کنم. آزادی بی‌حد و حصری در این کار است.» مجابی تأکید می‌کند: «آفرینش هنری حتماً باید از آزادی بی‌حد و حصر برخوردار باشد وگرنه آفرینش نیست و حسب‌الفرمایش است.»
قصّه‌ روشن
بیشتر از ۳۰ ‌سال از انتشار کتاب‌های «پسرک چشم‌آبی» و «سیبو و سار کوچولو» می‌گذرد. کتاب‌هایی که اواخر دهه‌ ۵۰ از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ شد و در آن زمان پُرفروش بود. مجابی مجموعه داستانِ دیگری هم برای کودکان و نوجوانان نوشته که مجوز نگرفته است. وی می‌گوید: «کانون حتّی بهترین کتاب‌های خودش را دوباره چاپ نمی‌کند.» مجابی ادامه می‌دهد: «البته ناشرها کم‌کم دارند از ما ناامید می‌شوند. هر کتابی، چه از سالخوردگان و چه از جوانان روی دستشان می‌ماند و این باعث ورشکسته شدن ناشرها می‌شود و درعین‌حال، غبن بزرگی برای فرهنگ ماست.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

آرمان؛ به «فریدون عموزاده خلیلی» تلفن می‌زنم که سی‌ام بهمن سال‌‌روز تولّدش است و شروعِ نیم‌قرنِ دوّمِ زندگی‌اش. حالم آمیخته‌ای است از خوشی زیاد و یک‌جور دستپاچگی و فکرم می‌رود تا پانزده، شانزده سالِ قبل، وقتی خبرنگار افتخاری روزنامه‌ای بودم که او سردبیرش بود و برای اوّلیّن‌بار عموزاده را می‌دیدم. او به من ‌حرفی‌را درباره‌ی روزنامه‌نگاری گفته بود، این‌که رمز موفقیّتِ آدم در این حرفه جسارت است و سماجت. حرفِ ساده‌‌ای که هنوز معلّم من است.

سفر به شهر سمنان
عموزاده می‌‌خندد و می‌گوید: «از کجا فهمیده‌اید که تولّد من است؟» و بعد می‌گوید: «طبیعتاً درباره‌ی تولّدم چیزی یادم نیست. دوران کودکی‌ام در سمنان بودم، در شهری نسبتاً کوچک. کودکی‌ام با بازی‌ها و آرزوهای دوره‌ی بچّگی در شهری کویری و خالی از ‌امکانات گذشت و بزرگ‌ترین آرزوی‌ام رفتن به پارکِ کودکی بود در نزدیکی خانه‌مان که دویست‌متر با منزل ما فاصله دارد، ولی آن زمان این فاصله برای من به‌اندازه‌ی دوهزار کیلومتر دوری بود. دوست داشتم بروم و توی آن پارک بازی کنم.» وی ادامه می‌دهد: «کنار پارک، کتاب‌خانه‌ای بود از کتاب‌خانه‌های کانون که می‌رفتم کتاب می‌گرفتم و دوست داشتم وقتم را در کتاب‌خانه بگذارنم. مادرم و برادرم هر وقت که می‌دیدند من در خانه نیستم، می‌دانستند که باید مرا در آن‌جا پیدا کنند.» عموزاده تعریف می‌کند که سال‌های اواخر دهه‌ی چهل و اوایل دهه‌ی پنجاهِ زندگی‌اش را با فعّالیّت‌های مختلف کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گذرانده است و از همان وقت، زمانی‌که دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی بود داستان می‌نوشت و آن را در یک نسخه با کاربُن‌های کاغذی تکثیر می‌کرد و به خواهرش یا بچّه‌های فامیل می‌داد تا بخوانند. بعد‌تر هم به «روزنامه‌دیواری‌» روی آورد. وی می‌گوید: «البته در کنار همه‌ی این‌ها، خلاف هم داشتم؛ یکی از خلاف‌های‌ام این بود که از فوتبال دل نمی‌کندم. خلاف بعدی‌ام این بود که اهل سینما بودم. پول توجیبی‌هایم را جمع می‌کردم و با برادرم یا دوستانم به تنها سینمای سمنان می‌رفتیم.» نمی‌دانم چرا وقتی عموزاده خلاف‌هایش را تعریف می‌کند یادِ یکی از کتاب‌هایش می‌افتم؛ «قصه‌های سینمایی من و بابام». عموزاده‌ادامه می‌دهد: «در دوره‌ی دبیرستان فعّالیّت‌هایم جدّی‌تر شد. عضو تیم فوتبال جوانان سمنان بودم و نمایش‌نامه‌‌‌هایی که می‌نوشتم در سطح دبیرستان و شهرستان اجرا می‌شد تا سال ۵۷ که برای ادامه‌ی تحصیل به تهران آمدم.»

روزنامه‌ی آفتابگردان
عموزاده در دانش‌گاه ریاضی و علوم رایانه می‌خواند و هم‌زمان، اوّلیّن داستان‌هایش در مجله‌های کودک مانند «کیهان بچّه‌ها» چاپ می‌شد تا اوایل دهه‌ی شصت که فعّالیّت خویش در حوزه‌ی هنری را آغاز کرد. عموزاده می‌گوید: «رفتم واحد داستان حوزه‌ی هنری و کمی بعد، واحد کودک و نوجوان به من واگذار شد. کتاب‌های سوره را با کمک دوستان در می‌آوردم و بعد فکر کردم توانایی آن را داریم که کتاب‌ها را بیش‌تر از گاه‌‌نامه منتشر کنیم و ما کتاب سوره را، با این‌که کتاب بود در یک ماه آماده و منتشر می‌کردیم. از آن‌جا بود که به فکر افتادم یک مجله‌ی هنری ادبی منتشر کنیم که این ایده با همراهی زنده‌یاد مرحوم قیصر امین‌پور به انتشار مجله‌ی «سروش نوجوان» ختم شد.» وی اضافه می‌کند: «بعد هم سال ۷۲، ۷۳ بود که روزنامه‌ی آفتابگردان منتشر شد.» عموزاده برای مدّت ده سال سردبیر سروش نوجوان بود. روزنامه‌ی آفتابگردان هم اوّلیّن روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان ایران بود که نخستین شماره‌ی آن به شکل روزنامه در هجدهم تیرماه ۱۳۷۳ چاپ شد و سه سال بعد، پس از انتشار ۸۱۸ شماره متوقّف شد. وی با برگزاری نخستین مسابقه‌ی خبرنگاران افتخاری، نخستین کسی بود که کودکان و نوجوانان را به مشارکت‌های اجتماعی و سیاسی دعوت کرد. درحال‌حاضر، عموزاده سردبیر مجلّه‌ی هفتگی «چلچراغ» است.

فریدون خیلی کتاب دارد
«فریاد کوهستان» نام اوّلیّن کتابی بود که از عموزاده چاپ شد؛ نشر حوزه و اندیشه، ۱۳۶۱. از وی نزدیک به بیست کتاب در دهه‌های شصت و هفتاد منتشر شد. «سفر به شهر سلیمان» در سال ۱۳۶۸ به‌عنوان کتاب برگزیده‌ی سال انتخاب شد و عموزاده در «دو خرمای نارس» برای اوّلیّن‌بار موضوع عشق را در داستان کودک و نوجوان مطرح کرد. در سال‌های اخیر، پس از وقفه‌ای هفت، هشت ساله وی نوشتن برای کودکان و نوجوانان را از سر گرفته است. مجموعه‌ی چهارجلدی «کلاغ‌های بلوار ساعت»، «ژنرال پیسکولوسکی و پروفسور اسکولسکی» و «زرد مشکی» از کتاب‌های تازه‌ی او هستند. عموزاده می‌گوید: «این روزها مشغول نوشتن یک رُمان برای نوجوانان و مجموعه داستانی چندجلدی برای کودکان هستم.» و اشاره می‌کند: «کتابی کارگاهی درباره‌ی داستان‌نویسی هم نوشته‌ام که در کانون پرورش فکری تصویب شده و باید بازنگری نهایی شود.» وی توضیح می‌دهد: «این کتاب بیش‌تر از آن که اطلاعاتی درباره‌ی داستان بدهد، به داستان‌نویسی کمک می‌کند. سعی کردم کتاب متفاوتی باشد و خُب، دوستانی که آن را خوانده‌اند، گفته‌اند این‌طور بوده است.» آخرین کتابِ عموزاده خلیلی با نام «کتاب کوچک داستان‌نویسی» منتشر خواهد شد و بیش‌تر برای نوجوانان و نویسنده‌های تازه‌کار مفید خواهد بود. می‌بینید که زندگی عموزاده از کودکی تا هنوز در ارتباط با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بوده است. از وی درباره‌ی تفاوت‌روند فعّالیّت‌های دیروز و امروز در کانون می‌پرسم. عموزاده پاسخ می‌دهد: «امکاناتِ امروزِ کانون خیلی بیش‌تر از گذشته است و منابع مالی و امکانات زیادی دارد، ولی تصوّر من این است که آن موقع فعّالیّت‌هایش در پرورش خلاقیّت‌های کودکان مؤثر بود و بسیاری از دوستان من از کانون شروع کردند، ولی الان کانون این‌طوری نیست و بیش‌تر بر تولید کتاب تمرکز کرده و به دنبال تولید اسباب‌بازی است.»

توضیح؛ نوشته‌های خاکستری‌رنگ چاپ نشده‌اند.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

آرمان؛ نمی‌دانم کجا، ولی جایی خوانده بودم که ترانه علیدوستی زندگی دراماتیکی دارد. می‌پرسید چطور؟ آخر او از میان صدها نفری که برای نقش اصلی فیلمِ «من ترانه پانزده سال دارم» تست داده بودند، انتخاب می‌شود درحالی‌که نام خودش هم «ترانه» است. ترانه تنها برادرش را در روز «چهارشنبه سوری» از دست داده است؛ هم‌زمان با وقتی که خودش مشغول بازی در فیلمی به همین نام بود. ترانه جوان‌ترین بازیگری است که جایزه‌ سیمرغ جشنواره‌ فجر را دریافت کرده است. می‌پرسید مگر ترانه چند سال دارد؟ نه، دیگر پانزده ساله نیست. ترانه بیست و هفت سال دارد. «انتهای خیابان هشتم» و «زندگی با چشمان بسته» جدیدترین فیلم‌هایی هستند که با بازی ترانه به بیست و نهمین جشنواره‌ فیلم فجر راه نیافته‌اند! می‌خواهم درباره‌ توقیف این دو فیلم‌ حرف بزنم؟ نه. می‌خواهم درباره‌ وبلاگِ ترانه بنویسم. بله، ترانه سابقه‌ وبلاگ‌نویسی دارد. بهمن‌ماه سال ۸۷ بود که ترانه «spotlight» را در قالب یک وبلاگ شخصی و در محیط بلاگفا راه‌اندازی کرد تا دو سالِ بعدتر که ناگزیر به خانه‌ جدیدی کوچ کرد. ترانه می‌نویسد «spotlight سعی دارد باعث آبرو باشد و نشان‌دهنده‌ ارادت… ارادت.» او در این وبلاگ یادداشت‌های متنوعی را منتشر کرده که گاهی اظهارنظر‌‌های ترانه است درباره‌ مسائل اجتماعی یا فیلم‌های مختلف و گاهی دریچه‌ای است به خلوت‌ و زندگی او. مثلاً در یکی از نوشته‌های ترانه درباره‌ درونیّاتِ ذهنی او می‌خوانیم وقتی‌که نزدیک به نیم ساعت پشت چراغ یکی از چهارراه‌های شلوغ مرکز شهر مانده است. زبانِ ترانه روان است و او با یادداشت‌هایی ساده نگاهِ عمیق و نگرش منحصربه‌فردی را ارائه می‌کند. مثلاً ترانه در یکی از نوشته‌‌هایش با موضوعی مثل عادتِ کندنِ پوست دور ناخن‌های دستش شروع می‌کند و با بسطِ آن، از ترکِ عادت‌های بزرگِ آدمی می‌گوید: «یک روزی آدم دیگر یک کاری را نمی‌کند، آن روزی که یک چیزی مثل میوه‌ رسیده از سر آدم می‌افتد، روزی که بالاخره آدم آمادگی این را پیدا می‌کند که چیزی را ترک کند بعضی اوقات دیر می‌رسد. و تو زخم‌تر و زخم‌تر شده‌ای.» اگر برای خواندنِ یادداشت‌های ترانه علیدوستی مشتاق شده‌اید، کافی ا‌ست به نشانی اینترنتی http://taranehalidoosti.com مراجعه کنید.

۰۷

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ ایستاده‌ام جلوی پنجره، بیرون برف می‌بارد. برف نزول رحمت خداست. به خودم می‌گویم: به رحمت خدا رفت، ولی بعد، وقتی می‌نشینم پشت مانیتور و دوباره به چهره‌ مهری ودادیان نگاه می‌کنم، بغض می‌آید توی گلویم. مادر مهربان قصه‌های همه‌ این سال‌های دور و دراز روی تخت بیمارستان سجّاد است؛ توی لباس‌های بی‌روح با موهای سپید خیلی‌خیلی کوتاه. علیرضا خمسه آمده به دیدارش، توی عکس‌های بعدی مریلا زارعی و هانیه توسّلی کنار تخت ایستاده‌اند. اینجا هم داریوش اسدزاده که از نسل ودادیان است؛ هفتاد و چند ساله‌های سینمای ایران. مهری ودادیان در سال ۱۳۱۵ به دنیا آمد، در تهران. ۲۰ ساله بود که رفت تلویزیون و شد بازیگر نمایش‌های زنده و لابُد توی ذهنش کلّی داستان‌ داشت از آن روزهای شروع تا اواخر دهه‌ چهل، وقتی‌که شد بازیگر سینما و نقش کوتاهی را در «آشیانه‌ خورشید» بازی کرد. فکر می‌کنم به امشب، که چقدر آدم، چقدر زن و مرد پُرغصه می‌شوند، توی خلوت اشک می‌ریزند و هی نگاه می‌کنند به آلبوم پُر از عکس فیلم‌ها و خاطره‌هایشان: بهرام بیضایی، جمشید مشایخی، بهمن فرمان‌آرا، داوود رشیدی، سعید راد، مهدی هاشمی، مرضیه برومند و… مهری ودادیان از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۵، نزدیک به ۹۰ فیلم بازی کرد: از «شوهر آهوخانم» تا «راننده تاکسی». و بد به آلزایمر، که خاطره‌های زنی را غارت کرد که مهربان‌ترین مادر خاطره‌های کودکیِ چند نسل اخیر بود؛ از «بهترین بابای دنیا» تا «الو الو من جوجوام». و بدتر به پارکینسون که تن و بدنِ ودادیان را لرزاند و نفهمید آغوش او پناه چه خسته‌دلی‌‌ها و چه داغ‌دیدگی‌هایی بود. فکر می‌کنم به دختر مهری ودادیان که همه‌ هفتاد و چند روز گذشته را در آی‌سی‌یو بیمارستان گذراند و با همه‌ رنج و زحمتی که بود، تسلیم نشد و حالا، کمی مانده به بهار… و مادر نیست تا دست‌هایش را بگیرد، او را در آغوش بفشارد و بگوید آرام باش دخترکم. فکر می‌کنم به ساعت ۹:۳۰ صبح پنجشنبه دوازدهم اسفندماه، به وقتی‌که می‌خواهند پیکر مهری ودادیان را از جلوی خانه‌ سینما تشییع کنند و به پیام‌های تسلیت، به لباس‌های سیاه، به سینی‌های خرما، و به زنی که رفت. فکر می‌کنم به اشک‌ها و اشک‌ها و اشک‌ها و توی دلم دعا می‌کنم کاش پی این داغ، برف مُدام می‌بارید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ عصر یکشنبه هشتم اسفند مجموعه داستان «اندوه عیسی» نوشته ولفگانگ بورشرت در نشست «کتاب پارسه» نقد و بررسی شد. این کتاب اوّلین‌بار در سال ۱۳۷۷ از سوی انتشارات نگاه چاپ شد. سه‌سال بعد، انتشارات ن‍ق‍ش‌ خ‍ورش‍ی‍د‏ اصفهان آن را دوباره چاپ کرد و به‌تازگی چاپ سوم آن از سوی «کتاب پارسه» به بازار عرضه شده است. نشست نقد و بررسی کتاب با حضور علی عبداللهی، رضا نجفی و سیامک گلشیری برگزار شد؛ دو نفر اوّل به‌عنوان منتقد و آخری هم که مترجم کتاب است. ابتدا درباره‌ ادبیات آلمان گفتند؛ قبل و بعد از جنگ جهانی دوم. مثلاً ادبیات آلمان در قرن بیستم را بررسی کردند و گفتند در آن دوره نویسنده‌های آلمانی تحت‌تأثیر رومانتیسم بودند و همین‌طور تحت‌تأثیر فلسفه. برای همین ویژگی آثار آن دوره درازه‌نویسی، کلّی‌نویسی و ساختار پیچیده از نظر نحوی و دستوری بوده است. بعد ادامه دادند که با آمدن نازی‌ها به آلمان، زبان فاسد شد. یعنی رواج شعارها و کلیشه‌های زبانی. گفتند کلیشه ویژگی حکومت‌های ایدئولوژیک است. سوبسید دادن به کارهای بی‌ارزش و حزبی یا فرستادن نویسندگان به اردوگاه‌های اجباری یا تبعید هم از دیگر عوامل مؤثر بود. خلاصه، گفتند و گفتند تا رسیدند به پس از جنگ، وقتی ‌که با آشکارشدن جنایت‌های نازی‌ها احساس شرمساری بر ملّت آلمان سایه می‌اندازد و آن‌ها می‌خواهند از گذشته تبرئه بجویند. حالا ملّت آلمان ادبیات جدیدی را می‌خواهد که به دور از فلسفه‌پردازی و نمادپردازی باشد. سپس، از سه نوعِ ادبیات نامبرده می‌شود؛ دوره‌ اوّل، ادبیات بعد از جنگ یا ادبیات ویرانه‌ها با موضوع جنگ. اشاره می‌شود که در دوره‌ دوم، جامعه‌ پس از جنگ و آسیب‌ها و مسائل آن به ادبیات آلمان راه می‌یابد و دوره‌ سوم شامل ادبیاتی می‌شود که مسائل مدرن در آن طرح می‌گردد. خُب، این تقسیم‌بندی برای این بود که جایگاه بورشرت را در ادبیات آلمان مشخص کنند. گفتند که بورشرت از نظر سبک کاری تحت‌تأثیر رئالیسم بود و برخلاف دشواری و پیچیدگی‌های ادبیات آلمانی، ساده‌نویسی را پیشه کرد. او تحت‌تأثیر ادبیات انگلیسی هم بود، به‌خصوص همینگوی. ازاین‌رو، بورشرت را بنیان‌گذار ادبیات جدید آلمان می‌دانند که پس از جنگ جهانی دوم از نقطه‌ صفر آغاز می‌شود. دست‌آخر نوبت رسید به خود بورشرت و کتابش «اندوه عیسی». درباره‌ زندگی‌اش گفتند ‌که در سال ۱۹۲۱ به دنیا آمد و در سال ۱۹۴۷ به دلیل بیماری از دنیا رفت. وی سرجمع ۲۶ سال عمر کرد. ۱۸ ساله بود که جنگ شروع شد و او به جبهه رفت، امّا بورشرت چند نامه‌ درباره‌ هیتلر نوشته بود که نامه‌هایش را در خانه‌اش پیدا و او را به اعدام محکوم می‌‌کنند! اما بخشیده شد و دوباره به جنگ فرستادندش. این‌بار مجروح شد و به خانه بازگشت، منتهی کمی بعدتر، به‌خاطر یک جوک! دوباره به زندان افتاد. توی زندان که بود، پیشرفت بیماری‌اش باعث شد تا او را دوباره آزاد کنند و به جبهه‌ فرانسه بفرستند. آن‌جا اسیر ‌شد. البته، بورشرت فرار کرد و دوباره به خانه‌ بازگشت، امّا آن‌قدر خسته و بیمار که دیگر فقط توی خانه ‌ماند و شروع کرد به نوشتن و در مدّت دو سال، تا زمان مرگ، شعر گفت و نمایشنامه ‌نوشت و کتاب چاپ ‌کرد. مثلاً نمایشنامه‌ « بیرون پشت در» را توی هشت یا ۱۸ ‌روز نوشت. به‌خاطر عمر کوتاه، تجربه‌های فشرده‌ای داشت و فرصت نکرد تا آن‌ها را عمیق‌تر پرداخت کند و به شکل رُمان ارائه کند. به‌قول هانریش بُل: انگار با مرگ مسابقه داشت.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ بار اول گفتند: «فردا تلفن بزنید، ساعت یک‌ونیم.» بار دوم، ساعت و وقتی که خودشان گفته بودند تلفن زدم و خُب، گفتند «توی پمپ‌بنزین هستم. نیم‌ساعت دیگر دوباره تلفن بزنید.» بار سوم بود که تلفن می‌زدم و دیگر با هم حرف زدیم، با «ابوالفضل جلیلی» که این‌روزها مشغول تصویربرداری فیلم «مرخصی کوتاه» است. جلیلی درباره‌ این فیلم می‌گوید: «مرخصی کوتاه بین تله‌فیلم و تله‌تئاتر است که آن را برای شبکه‌ چهار می‌سازم و در ایام نوروز پخش می‌شود.» می‌پرسم موضوع فیلم درباره‌ چیست؟ پاسخ می‌دهد: «موضوع آن درباره‌ گروهی از جوانان و نوجوانان است که می‌خواهند فیلم بسازند.» نوجوانان، دغدغه‌ همیشگی‌ جلیلی بوده‌اند؛ از «گال» تا «دلبران» و یا باقی فیلم‌هایش منهای «حافظ» که جلیلی در آن نگاهی دارد به زندگی حافظ شیرازی و درباره‌ شعر می‌گوید و عشق. می‌پرسم داستانِ «مرخصی کوتاه» از کجا شروع شد و چی شد که تصمیم گرفتید این فیلم را برای تلویزیون بسازید؟ جلیلی می‌گوید: «در شش سال گذشته هیچ فیلمی نساختم، برای این‌‌که امکان کار نداشتم تا این‌که مدیر شبکه‌ چهار پذیرفت و لطف کرد و من هم تصمیم گرفتم این فیلم را بسازم و از هشتم اسفند‌ مشغول فیلمبرداری هستیم.» این‌جای حرف، جلیلی می‌پرسد: «حرف‌هایمان را ضبط می‌کنی؟» می‌گویم نه، دارم می‌نویسم. می‌گوید: «کاش ضبط می‌کردی.» می‌گویم تندتند می‌نویسم که می‌گوید: «تندتند هم که بنویسی، بعد «می‌شود» را می‌نویسی «نمی‌شود»!»
ادامه از قبل
پس از این‌که جلیلی تصمیم گرفت «مرخصی کوتاه» را بسازد، حالا هر روز صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شود، بعد از نماز به محل فیلم‌برداری می‌رود که تعمیرگاهی است در تهران. در آن‌جا بساط صبحانه را برپا می‌کنند و بعد از نان و چای، یکی از عوامل که به قول جلیلی بامعرفت باشد، استکان‌های صبحانه‌ را می‌شوید. وی می‌گوید: «توی گروه این‌جوری است که همه همکاری می‌کنند و خودمان کارهایمان را انجام می‌دهیم. بعد هم صحنه را می‌چینیم و فیلمبرداری می‌کنیم.» جلیلی ادامه می‌دهد: «به دلیل این‌که ناگهان تصمیم گرفتیم این کار را انجام بدهیم، فرصت کمی داریم و باید دو هفته‌ای فیلم را تمام کنیم. درحالی‌که در شرایط عادی من برای فیلمبرداری چنین کاری دو تا سه ماه زمان می‌گذارم. «مرخصی کوتاه» را هم به‌خاطر این‌که مدیر شبکه‌ چهار به من اعتماد کرده است، گفتم کار می‌کنم. داستان را گرفتم و حالا، آن را طی دو هفته، امّا با کیفیت مطلوب می‌سازم.» درباره‌ بازیگران می‌پرسم و جلیلی پاسخ می‌دهد: «بازیگران گروهی از نوجوانان علاقه‌مندان به بازیگری هستند که فرصتی برای پرورش استعداد خود نداشته‌اند.» دوباره می‌پرسم بچّه‌ها را از کجا پیدا کرده‌اید که می‌گوید: «در ایام سال بچه‌های زیادی تلفن می‌زنند و می‌گویند به بازیگری علاقه دارند و من اسم‌هایشان را یادداشت می‌کنم و برای این کار سراغشان رفتم.»
مکث و اندکی تأمل
جلیلی می‌گوید: «دو فیلمنامه دارم که از زمانی ‌که دولت نهم روی کار آمده است تا الان نتوانسته‌ام آن‌ها را کار کنم. فضا آن‌قدر بسته است و عرصه آن‌قدر تنگ است که دیگر نمی‌شود حتّی نگاه کرد، چه برسد به این‌که گذر کرد.» وی می‌افزاید: «این‌روزها کتاب که مُرده و خدا رحمتش کند. فیلمنامه هم در حال جان‌کندن است و بیشتر از هر کسی مسئولان در اریکه‌ ارشاد مشکل‌آفرین هستند.» جلیلی تاکنون ۱۴ فیلم سینمایی ساخته است که هیچ‌کدام از آن‌ها در ایران اکران نشده‌اند. خوانده بودم که او در مصاحبه‌ای گفته بود با سانسور قانونیِ فیلم‌ موافق است، امّا سانسور در ایران را قانونمند نمی‌داند. با عدم ‌اکران فیلم‌های جلیلی در ایران، دیگر تهیه‌کننده‌های داخلی حاضر نیستند برای او سرمایه‌گذاری کنند. می‌پرسید پس جلیلی چه می‌کند؟ من هم این را پرسیدم و جواب گرفتم: «بنّایی می‌کنم. با کار بنّایی روزگارم را می‌چرخانم.» داستان فیلمسازی جلیلی غم‌انگیز است و زمانی غم‌انگیزتر می‌شود که آدم با خودش قصّه آخرین فیلم او را مرور می‌کند؛ «حافظ» با مشارکت ژاپن ساخته شد، در جشنواره فیلم توکیو شرکت کرد، در سینماهای ژاپن به نمایش درآمد و جایزه‌ ویژه هیات داوران جشنواره‌ رُم را دریافت کرد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ آخرین روزهای برگزاری جشنواره‌ هنرهای تجسّمی فجر را می‌گذرانیم تا جمعه، که روز اختتامیه است. دوستان جشنواره‌ای این هفته را هفته‌ فیلم تجسّمی نامگذاری کرده‌اند و در روزهای باقی‌مانده فیلم‌های نقاشی ایرانی (منوچهر طیاب)، مروری بر تاریخچه مختصر خط در ایران (حمید سهیلی مظفر) و ونسان و من (مایکل روبو) در سینما تک موزه هنرهای معاصر تهران به نمایش درخواهد آمد؛ ساعت پنج بعدازظهر. در برنامه‌ این هفته‌ «پاتوق هنرمندان سینما- مستند»

هم هفت فیلم اکران می‌شوند که پنج فیلم آن کوتاه و داستانی‌ هستند: آن بالا کنار جاده (مرجان اشرفی‌زاده)، مهمانی زیر آب (بابک امینی)، خانه فاطمه کجاست (فریدون نجفی)، آقای تایی (محمدرضا اجاقی) و خواب سرد (پیمان نهان قدرتی). می‌پرسید آن دوتا فیلم دیگر چی؟ دو فیلم دیگر هم دو مستند هستند به‌ نام‌های زُروان (حسن نقاشی) و رؤیای دانوب (رضا سبحانی). دانشجوها، خبرنگارها و اعضای صنوف خانه‌ سینما و کانون فیلم سینماحقیقت یادشان باشد که وقتی می‌خواهند برای تماشای فیلم‌های یادشده به سینما سپیده بروند، کارت شناسایی همراه داشته باشند تا بتوانند بلیت رایگان تهیّه کنند. راستی، توی این هفته، نمایش‌های «دایی وانیا» و «مرغ دریایی» با کارگردانی حسن معجونی در تماشاخانه‌ ایرانشهر به‌روی صحنه می‌روند که بلیت آنها هم برای دانشجویان نیم‌بها است؛ البته فقط در هفته‌ اوّل نمایش. اگر گذرتان به تماشاخانه‌ ایرانشهر افتاد، به خانه‌ هنرمندان ایران هم سری بزنید که جشنواره‌ «تصویر سال» است. امسال هم این جشنواره در سه بخش عکس، فیلم و گرافیک و دو بخش کاریکاتور و هنر تبلیغات برگزار شده است.
مری موسارز
از سیزدهم اسفندماه نمایشگاهی از نقّاشی‌های «مری زمانی» در گالری ماه مهر (خیابان آفریقا، کوچه نیلوفر، پلاک ۷) افتتاح می‌شود که به مدت ۱۰ روز ادامه دارد. مری نقاشِ ایرانیِ مقیم نروژ است که درآمد حاصل از فروش آثارش را به نیازمندان،‌ زلزله‌زدگان و کم‌توان‌های جسمی و ذهنی هدیه می‌کند. او از اولین کسانی بود که برای همدردی با زلزله‌زدگان بم در موزه‌ cm گالری ترتیب داد. مری برای سال‌های طولانی در کشور ژاپن زندگی کرده است. از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۷ برای مدّت پنج سال یک نمایشگاه دائمی از آثارش در ژاپن برپا بوده و در جاهای دیگر دنیا مثل چین،‌ نروژ و… هم نمایشگاه‌های هفتگی برپا کرده است. بد نیست بدانید که او دوسال پیش نمایشگاهی در کاخ سلطنتی نروژ برپا کرد و دو تا از تابلوهایش به پادشاه ژاپن تقدیم شد. همچنین بیل کلینتون رئیس‌جمهور پیشین آمریکا هم یکی از آثار مری با نام «پاییز» را خریداری کرده است. سال گذشته هم نمایشگاهی از نقاشی‌های مری در ایران برگزار شده بود که هنرمندان بسیاری از آن بازدید کردند. مثلاً عباس کیارستمی. کیارستمی درباره‌ نقاشی‌های مری گفته بود: «شوکه شدم. تنوع و احساس کار بسیار چشمگیر و ستودنی بود.» بار دیگر عصر جمعه این هفته عباس کیارستمی به گالری «ماه مهر» خواهد رفت تا آثار تازه مری زمانی را ببیند. برای اینکه بدانید آیا دوباره آثار تازه زمانی، کارگردان نامی سینمای ایران را شوکه می‌کند یا نه، باید تا جمعه این هفته صبر کنید! البته غیر از کیارستمی خیلی از بزرگان هنر ایران نیز در افتتاحیه حضور دارند. مثل داریوش مهرجویی که برای گرفتن جایزه امسال خود در جشنواره فیلم فجر حاضر نشد اما به این نمایشگاه خواهد آمد. از مدعوین به این نمایشگاه که بگذریم، می‌گویند تخصص مری زمانی در روانشناسی باعث شده که در آثارش به عمق ذهن و ابعاد درونی شگفت انسانی نزدیک بشود و تضادها، پیچیدگی‌ها و تناقض‌های روانشناختی انسان‌ها را به‌خوبی نمایش بدهد. آخر، مری وقتی برای آموختن نقاشی به ژاپن می‌رود، همزمان تحصیلاتش را در زمینه روانشناسی هم ادامه می‌دهد. ضمناً مری درباره‌ نقّاشی‌هایش شعر هم می‌گوید. مجموعه‌ای از این شعرها با دکلمه‌ خود او و آهنگسازی ناصر چشم‌آذر با نام «معجزه» به بازار عرضه شده است. خود او در مصاحبه‌ای گفته است: «تا چند سال پیش کسی مرا در ایران نمی‌شناخت و نمی‌دانست نقاش شوریده‌ای که در دنیا با نام «موسارز» مطرح شده، ایرانی است. من ایرانی هستم، امّا تمام دنیا در قلب من است و خودم را از آنِ همه دنیا می‌دانم. من اعتقاد دارم خداوند یکی است و ما همه زیرمجموعه‌ای از او و در واقع صفر هستیم. وقتی به «صفر» و درجه «هیچ» برسیم، خداوند بیشتر خود را نشان می‌دهد. از آنجا که آثار من از دلِ سوخته برآمده، لاجرم بر دل هم می‌نشیند.»
بچّه‌ها متشکریم
این هم یک خبر کوتاه درباره‌ یک موفقیّت بزرگ: چهل و سومین دوره از جشنواره بین‌المللی کارتون آموریستیکا ایتالیا با موضوع «اینترنت» برگزار شد و همایون محمودی از ایران موفق به کسب جایزه بزرگ شد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ حالم گرفته است. به هر کسی تلفن می‌زنم گوشی را برنمی‌دارد و یا تلفن روی پیام‌گیر است. می‌خواهم دوباره شماره دکتر قطب‌الدین صادقی را بگیرم که تلفن زنگ می‌خورد و بعد، سلام و احوال‌پرسی و صدای پشت خط می‌گوید: «صادقی هستم.» می‌توانید تصور کنید چقدر خوشحال می‌شوم؟
اپیزود اوّل
قطب‌الدین صادقی می‌گوید: «این روزها مشغول تمرین نمایشی هستم با نام «خاطره‌ای که نداشتم حتّی اگر هزار سالم بود» که متن آن را بر اساس نمایشنامه‌ای از «ژان پل سارتر» نوشته‌ام.» و ادامه می‌دهد: «این نمایش ۲۶ بازیگر دارد که دانشجویان تئاتر دانشگاه سوره هستند. درواقع، «خاطره‌ای که نداشتم …» نمایشی کارگاهی و آموزشی است. ما هر روز برای مدّت چهارساعت تمرین می‌کنیم تا نمایش را به جشنواره‌ بین‌المللی تئاتر دانشگاهی ایران برسانیم.» یعنی تا اردیبهشت ۱۳۹۰ که چهاردهمین دوره‌ این جشنواره برگزار خواهد شد. صادقی می‌گوید: «برای موسیقی، طراحی‌صحنه و… باقی کارهای نمایش هم از بچّه‌های دانشگاه سوره استفاده کرده‌ایم و درواقع، این نمایش محصول دانشگاه سوره است.» و اضافه می‌کند: «اجرای چنین نمایش‌هایی حرکتی است برای انتقال تجربه‌های نسل ما به نسل بچّه‌های تئاتر که از طریق یک کار علمی صورت می‌گیرد.» قطب‌الدین صادقی هر سال یک نمایش کارگاهی با هدف‌های آموزشی ‌روی صحنه می‌برد. آخرین اجرای وی نمایش دو اپیزودی «نبرد مده‌آ» بود نوشته‌ «هاینر‌مولر» که در اپیزود «نبرد» به صحنه‌هایی از حکومت و زندگی هیتلر در آلمان و در اپیزود دوّم، به «مده‌آ» اثر سوفوکل با شیوه‌ای مدرن پرداخته می‌شد. صادقی درباره‌ نسل جوان تئاتر می‌گوید: «به‌هرحال بچّه‌ها یک‌دست نیستند؛ بچّه‌های بااستعداد داریم و بچّه‌های کم استعداد و بچّه‌های بی‌استعداد. تلاش ما بر این است که استعدادیابی کنیم و تجربه‌های خودمان را به دانشجویان علاقه‌مند و پی‌گیر منتقل کنیم. همه‌ این نسل را نمی‌توان یکی دانست و درباره‌شان کلّی حرف زد، امّا این نسل نسبت به نسل‌های پیشین کم‌کار هستند و کمتر زحمت می‌کشند. نمی‌خواهم بگویم تنبل هستند، امّا آن‌ها می‌خواهند خیلی زود به نتیجه برسند و از میان‌بر بروند، درحالی‌که باید مراحل را به‌ترتیب طی کنند و باید بدانند که این‌جوری و خیلی زود به جایی نمی‌رسند.» صادقی از ناصر عاشوری و رضا افشار به‌عنوان بازیگرهای بااستعدادی یاد می‌کند که فعالیت خویش را از نمایش‌های کارگاهی او آغاز کرده‌اند و موفّق هم بوده‌اند.
اپیزود دوّم
«کافکا با من سخن بگو» نمایش دیگری است از قطب‌الدین صادقی که از خیلی قبل‌تر در تلاش بود تا شرایط لازم برای اجرای آن را در بیست‌ونهمین جشنواره‌ بین‌المللی تئاتر فجر فراهم سازد و خُب، به دلیل کار و سفر و زندگی نشد تا این روزهای پایانیِ سال. صادقی می‌گوید: «همین روزها تمرین برای این نمایش را آغاز خواهیم کرد.» و توضیح می‌دهد که «کافکا با من سخن بگو» کاری حرفه‌ای است و نمایشنامه را خودش نوشته و موضوع آن درباره‌ زندگی و آثار کافکاست و مقدمه‌ تمرین و اجرای نمایش را با همراهیِ میکاییل شهرستانی فراهم خواهد کرد. صادقی می‌گوید همه‌ آثار کافکا را دوست دارد؛ «قصر»، «گروه محکومین»، «محاکمه»، «مسخ»، «نامه به پدر» و… امْا وی تأکید می‌کند «محاکمه از همه‌ آثار کافکا کوبنده‌تر است.» ماجرای این رُمان درباره‌ مردی است که به دست حاکمی خارج از صحنه به جرمی نامعلوم دستگیر و درنهایت مجازات می‌شود.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ محمدرضا عبدالملکیان مدیرعامل «دفتر شعر‌جوان» است؛ پاتوق شاعران جوان ۱۵ تا ۲۵ ‌ساله. وی هر روز در این دفتر حضور دارد، مثل حالا که به او تلفن می‌زنم؛ غروب است و بیرون، باران ریخته توی جانِ تاریکی و این‌جا، پشت گوشی تلفن، مردی ساده و صمیمی جواب مرا می‌گوید با سلام و نمی‌دانید چه لذّتی دارد صدای شعر را شنیدن.
دفتر شعر جوان
تشکیل جلسه‌های هفتگی شعرخوانی و نقد و بررسی آثار برای اعضای تهرانی‌، تهیه جزوه‌های نقد شعر برای اعضای شهرستانی، انتخاب و انتشار گزیده آثار شاعران هر دوره در قالب کتاب‌هایی با عنوان «جنگ شعر جوان» و برگزاری کنگره‌ سراسری شعر جوان در پایان هر دوره، از مهم‌ترین فعالیت‌های دفتر شعر جوان است. عبدالملکیان می‌گوید: «در بخش انتشارات به‌زودی ۱۲ کتاب جدید از شاعران جوان منتشر می‌شود و از آثار منتشر شده‌ قبلی هم ۱۰ کتاب تجدید چاپ می‌شود. یعنی درمجموع ۲۲ کتاب تا نمایشگاه سال آینده چاپ خواهد شد.» خوش‌آهنگی صدای عبدالملکیان مرا به یادِ شعرهای کوتاه دل‌نشینی می‌اندازد که چند وقت قبل از وی خوانده بودم، توی روزنامه. ته شعرها نوشته بودند از مجموعه‌‌ای در دست انتشار. برای همین سوال بعدی‌ام درباره‌ کتاب‌های تازه‌ عبدالملکیان است. می‌گوید: «دو کتاب جدید دارم؛ دو مجموعه شعر جدید که یکی با نام «این کوچه را از روی رودخانه نوشتم» در مرحله‌ چاپ است.» و اضافه می‌کند: «این کتاب شامل ۱۰۰ شعر کوتاه است که موضوع و مضمون آن‌ها درباره‌ کوچه است و تا پایان امسال یا اوایل سال آینده از سوی نشر دارینوش منتشر می‌‌شود.» عبدالملکیان ادامه می‌دهد: «کتاب دیگر در مرحله‌ ویرایش نهایی است و به‌زودی به ناشر سپرده خواهد شد. یعنی گفت‌وگوی مقدماتی آن با نشر مروارید انجام شده است.» وی توضیح  می‌دهد: «این کتاب هم مجموعه‌‌ شعرهای من در سال‌های اخیر است که گردآوردی شده‌اند و با عنوان «جهان را به شاعران بسپارید» چاپ خواهد شد.» و می‌گوید: «این‌ کتاب شامل شعرهایی با موضوع‌های گوناگون است. برخی از کارهایم به‌خاطر ویژگی خاصی که داشتند در این‌جا آمده‌اند. مثلاً «پل خواب» یک منظومه بلند بود که قبلاً در قالب کتاب منتشر شده است. «حالا که رفته‌ای» هم مجموعه شعر کوتاه بود که شکل و ویژگی خاص داشت. شعرهای مستقل دیگری نیز هستند که در این مجموعه گردآوری شده‌اند و برای چاپ نهایی شدند و درمجموع، «جهان را به شاعران بسپارید» مکمل کارنامه‌ شعری من خواهد بود.» حرفِ کارنامه شد، پس اشاره‌ای هم بکنم به باقی کتاب‌های عبدالملکیان که تاکنون چاپ شده‌اند: «حالا که آمده‌ای»، «مه‌در‌مه»، «مهربانی»، «ساده با تو حرف می‌زنم»، «ریشه در ابر»، «ردپای روشن باران»، «آوازهای اهل آبادی» و…
و خدای من …
با محمدرضا عبدالملکیان که حرف بزنید، مُدام می‌شنوید «خدای من». چی بهش می‌گویند؟ تکیه‌کلام؟ آره، تکیه‌کلامش است و آن‌ را یک‌جور پُرصلابت و باصمیمیت می‌گوید که آدم حضور خدا را حس می‌کند، آن‌قدر نزدیک که انگار… استغفرالله. قبل‌تر خیال می‌کردم طبیعت‌گراییِ او در شعرهایش به‌‌خاطرِ شغل سابق و یا تحصیلات وی است. آخر عبدالملکیان قبل‌تر مدیرکل دفتر آموزش‌های رسمی وزارت کشاورزی بود و درسِ مهندسی کشاورزی خوانده است… اجازه بدهید برای‌تان از باقی حرف‌های عبدالملکیان بگویم درباره‌ روزمرگی‌های زندگی‌اش: «از سال ۸۵ که بازنشسته شدم، بیشتر شب‌ها بیدار هستم و روز… در واقع، روز برای من از حدود نیمه‌اش آغاز می‌شود و عموماً از ظهر به بعد در دفتر شعر جوان هستم تا غروب. مگر جلسه‌ای باشد و بخواهم جای دیگری بروم. نحوه‌ گذران روزهای زندگی‌ام این‌گونه است.» عبدالملکیان ادامه می‌دهد: «شب‌ها می‌نویسم و می‌خوانم. در خانه‌ام اتاق کار ندارم، اما طبیعتاً به خلوت خاص خودم نیاز دارم.» وی توضیح می‌دهد: «در زندگی جدید ما، بعد از این‌که پسر و دخترم سر زندگیِ خودشان رفته‌اند، این خلوت برایم فراهم است و شرایط آن‌گونه است که دلم می‌خواهد.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ وقتی به «افشین شاهرودی» تلفن می‌زنم، توی جلسه‌ داوری است و می‌گوید برای فردای آن روز هم وقت ندارد و سر کلاس درس است. دست‌آخر، در غروب یک روز تعطیل با او حرف می‌زنم و متوجّه می‌شوم که شاهرودی مشغول داروی عکس‌های دومین مسابقه‌ عکس فرش دستباف است. خودش می‌گوید: «در این دوره من هم جزو ترکیب هیأت داوران بودم.» مسابقه عکس فرش دستباف ایران به همت روابط عمومی مرکز ملی فرش ایران برگزار می‌شود و شاهرودی با ساعد نیک‌ذات، ناصر تقوایی، رضی میری و اسماعیل عباسی داوری را از دهم بهمن شروع کرده بودند. شاهرودی درباره‌ این مسابقه می‌‌گوید: «به‌طورکلّی برگزاری هر مسابقه‌ عکاسی به‌ نفع عکاسی ایران است، امْا درباره‌ این مسابقه باید بگویم که تعداد عکس‌هایی که به دبیرخانه فرستاده شده بود قابل‌توجه بود. نزدیک به ۷۰۰۰ عکس برای شرکت در مسابقه ارسال شده بود. سطح عکس‌های رسیده خوب بود، ولی من هیچ عکس عالی و برجسته‌ای ندیدم.» وی اضافه کرد: «امّا مجموعه‌ای که برای نمایش انتخاب شد و به روی دیوار خواهد رفت، مجموعه‌ قابل‌قبول و خوبی است.»
درس و کتاب
از شاهرودی درباره‌ روزهایی که مشغول تدریس است سئوال می‌کنم و او می‌گوید در دانشکده خبر، مرکز مطالعات رسانه و مؤسسه فرهنگ فیلم درس می‌دهد و موضوع کلاس‌هایی که او برگزار کرده، نقد عکس، فتوژورنالیسم و خلاقیّت در عکاسی است. وقتی از شاهرودی درباره‌ ضرورت آموزش برای عکاسی می‌پرسم، پاسخ می‌دهد: «بسیاری از هنرمندان خودآموخته‌اند. من هم هرگز برای یادگیری عکاسی به کلاس نرفتم. بااین‌حال، الان گاهی خودم هم از شاگردهایم یاد می‌گیرم، ولی به‌نظر من انگیزه‌ درونی تعیین‌کننده است. بسیاری هزینه‌ زیاد پرداخت می‌کنند و وقت زیادی هم می‌گذارند اما عکاس نمی‌شوند.» سپس این بیت از حضرت مولانا را می‌خواند: «بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی/ که علم عشق در دفتر نباشد.» حرف دفتر و شعر شد، این را هم بگویم که افشین شاهرودی جدای عکاسی، شعر هم می‌گوید. از او درباره‌ کتاب‌هایش می‌پرسم و او به آخرین کتاب شعرش با نام «افشین‌های شاهرودی» اشاره می‌کند که از سوی انتشارات داستان‌سرا منتشر شده است و می‌گوید: «الان دفتر شعر جدیدی برای چاپ ندارم.» وی توضیح می‌دهد: «بخشی از دریافت‌های شعری مربوط می‌شود به جنبه‌های بصری و دیداری شعر. من فکر کردم همان‌طور که می‌توانیم شعر را بشنویم و بخوانیم، می‌توانیم شعر را ببینیم.» شاهرودی ادامه می‌دهد: «در سال ۷۶ بود که برای اوّلین‌بار شعر دیداری را تجربه کردم؛ شعرهایی که علاوه‌بر خواندن و شنیدن می‌توان آنها را دید. این نمایشگاه در گالری سیحون برگزار شد، امّا افتتاحیه‌‌ آن مصادف شد با بازی فوتبال ایران و استرالیا و دیده نشد. بعدها به‌مرور کارهای دیگری انجام دادم و کتاب «خاطرات من و چاه و باغچه» از سوی نشر آرست چاپ شد و بعد هم کتاب «از زمان جنون» که نشر نیم‌نگاه منتشرش کرد.» البته، شاهرودی ایده‌های جدیدی را در زمینه‌ عکاسی آزموده است که نتیجه‌ آن در قالب کتابی با نام «فتوکاریکاتور» ارائه خواهد شد. وی درباره‌ این کتاب می‌گوید: «فتوکاریکاتور هم تجربه‌ تازه‌ای است.» و توضیح می‌دهد: «در شعر دیداری برای نزدیک کردن عکس به کلام تلاش کردم و در این‌جا برای نزدیک کردن عکاسی به کاریکاتور.» موضوع شاهرودی در این کتاب عکاسان است و کتاب با متن‌های سامان توکلّی از سوی انتشارات نیک‌تصویر منتشر خواهد شد. شاهرودی می‌گوید: «کتاب دیگری هم در جریان انتشار دارم که مجموعه کامل اشعار اسماعیل شاهرودی است.» وی توضیح می‌دهد که اسماعیل شاهرودی از اولین پیروان شعر نو بود و نیما مانیفست شعر معاصر را در ابتدای کتاب «آخرین نبرد» او نوشته است. شاهرودی می‌گوید: «در سال‌های اخیر درباره‌ این شاعر اصلاً صحبت نشده است.» وی ادامه می‌دهد: «من با همکاری دوستم محمد ولی‌زاده مجموعه اشعار کامل اسماعیل شاهرودی را برای چاپ آماده کردیم که مؤسسه انتشارات نگاه آن را منتشر می‌کند.»
پیشنهاد خوب
شاهرودی برای گذران روزهای پایانیِ سال، نمایشگاه «تصویر سال» را پیشنهاد می‌کند که در خانه‌ هنرمندان ایران برگزار شده است. وی می‌گوید: «تصویر سال رویداد خوبی است که به یک حرکت جدی در زمینه‌ عکاسی تبدیل شده است. البته فقط در حیطه‌ عکاسی نیست، امّا بخش عکاسیِ فعالی دارد.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛تصور می‌کردم همصحبتی با «آیدین آغداشلو» سخت است، اما وقتی به استاد نقاشی و هنر و تاریخ ایران تلفن می‌زنم، او با متانتِ همیشه‌‌گی‌اش جواب می‌گوید آغداشلو بی‌تعارف از ابتدای روزش شروع می‌کند و می‌گوید: «صبح خیلی زود بیدار می‌شوم، حدود ساعت هفت همیشه بیدار هستم و بعد شش، هفت نوع قرص مختلف می‌خورم. بعد از خوردن صبحانه‌ مختصرم، پشت میز کارم می‌نشینم و نقاشی می‌کنم تا ظهر. ظهر معمولاً از رستوران برایم غذا می‌آورند و تنهایی ناهار می‌خورم و بعد ظرف‌ها را با دقت می‌شویم. همه‌چی را سرجایش می‌گذارم. خانه‌ام را گردگیری می‌کنم.» وی تأکید می‌کند: «خانه‌ من همیشه مرتب است. به نظم خیلی اهمیت می‌دهم و تحمل هیچ بی‌نظمی را ندارم.» و ادامه می‌دهد: «جایی که زندگی می‌کنم کارگاه من است، در یک زیرزمین. جای دنج و کم سروصدایی است و می‌توانم ساعت‌ها و ساعت‌ها کار کنم و فقط وقتی لازم باشد بیرون می‌روم.» وی می‌گوید: «بعدازظهرها معمولاً کسانی که با من کار دارند، به دیدنم می‌آیند. بعد از تمام شدن قرارها و ملاقات‌ها، دوباره شروع می‌کنم به کار تا شب. برای شام هم غذای مختصری می‌خورم و سپس کارم را ادامه می‌دهم تا دوازده شب. بعد هم فیلم می‌بینم تا نیمه‌های شب که بالاخره می‌خوابم.» آغداشلو اضافه می‌کند: «وقتی کار می‌کنم به موسیقی دلخواهم گوش می‌کنم. ساعت‌ها پشت میز می‌نشینم و بعد بلند می‌شوم و کمی راه می‌روم.» آیدین آغداشلو درباره‌ شیوه و شکل کارش توضیح می‌دهد که گاهی اوقات به مرمت نقاشی‌های قدیمی می‌پردازد و تقریباً هر روز نقّاشی می‌کشد. وی درباره‌ مرمّت نقاشی‌های قدیمی می‌گوید: «این نقاشی‌ها را خودم پیدا کردم و دوستشان دارم و نمی‌خواهم آسیب‌خورده باشند.» و درباره‌ نقاشی‌های خودش هم می‌گوید: «اگر سریع کار کنم، هر ده روز یک نقاشی بزرگ را کامل می‌کنم. در این اواخر، یعنی شش‌ماه گذشته تعداد بسیاری نقاشی کشیدم و کسانی که دوست دارند به کارگاه مراجعه می‌کنند و آنها را می‌بینند و می‌خرند. دیگر از نمایشگاه و بازی‌های دیگر این کار آسوده شده‌ام. نمایشگاه نمی‌گذارم و کارهایم را یکی‌یکی می‌فروشم.» آغداشلو می‌افزاید: «وقت‌هایی که نقّاشی بزرگ می‌کشم، مثلاً تابلوهای شش‌متری، چون برای اینکه به فضای وسیع نیاز دارم، به کارگاه یکی از دوستانم می‌روم.» وی ادامه می‌دهد: «وقتی نقاشی می‌کنم، پشت ‌سر هم نقاشی می‌کشم و وقت‌هایی که نقاشی نمی‌کشم، می‌نویسم؛ گاهی مقاله و گاهی دیگر کارهای تحقیقی و یا تصحیح می‌کنم.» آغداشلو علاوه‌ بر نقاشی و نوشتن، کارشناس هنری نیز است. وی در این‌باره می‌گوید: «وقت‌هایی که لازم باشد برای کارشناسی از خانه بیرون می‌آیم. به هنر دوره‌ اسلامی علاقه دارم و اگر جایی چیزی باشد، برای کارشناسی بیرون می‌روم. این اواخر دوبار برای کارشناسی به خارج از کشور سفر کردم که این قسمت دلپذیری است که من را برای بیرون رفتن از خانه ترغیب می‌کند.» وی درباره‌ سخنرانی‌هایش هم صحبت می‌کند و می‌گوید: «وقتی برای سخنرانی دعوت می‌شوم، از ۱۰ جلسه، هشت جلسه را نمی‌پذیرم. آن سخنرانی را هم که می‌روم برای این است که احساس تکلیف می‌کنم. چون سخنرانی وقت‌گیر است و باعث می‌شود کار نکنم.» جدای همه‌ اینها آیدین آغداشلو تدریس هم می‌کند؛ هفته‌ای دو روز: «درس می‌دهم برای اینکه باید با نسل بعدی خودم در تماس باشم.»
تنهایی بی‌هیاهو
همسر و فرزندِ آیدین آغداشلو در خارج از کشور زندگی می‌کنند؛ در کانادا، تورنتو. وی می‌گوید: «آپارتمان خانوادگی‌ام در نیاوران است که هفته‌ای یکبار به آنجا سر می‌زنم، برای اینکه هنوز تحمّل جای خالی خانواده‌ام را ندارم؛ حتّی بعد از ۱۰ سال.» او دو یا سه‌بار در سال برای دیدن خانواده‌اش به تورنتو سفر می‌کند؛ برای روز تولّدش و برای عید نوروز. آیدین آغداشلو درباره‌ تنهایی و سبک زندگی‌اش هم صحبت می‌کند: «تنها زندگی می‌کنم و به تنهایی خو کردم. دقیقاً می‌دانم در روز باید چه کنم. از تنهایی‌ام استفاده می‌کنم، خیلی زیاد. تا لازم نباشد کسی را نمی‌بینم و تا واجب نباشد از خانه بیرون نمی‌روم. به هیچ اداره یا دستگاهی مراجعه نمی‌کنم. چون کاری ندارم. بسیاری اوقات استقبال می‌کنم از اینکه به من کاری نداشته باشند. چندان هم مایل نیستم در این بازار آشفته‌ هنرهای تجسمی ایران حضور داشته باشم یا مداخله کنم. چند وقت قبل به یکی از دوستانم می‌گفتم که دیگر ترجیح می‌دهم نقاشی‌ام را به کسی نشان ندهم و مطلقاً در جایی عرضه نکنم. احساس می‌کنم ترتیب غیرمنصفانه‌ای در این بازار جاری شده که همه به آن عادت کرده‌اند و اگر این ادامه پیدا کند برای اعتراض دیگر نقاشی نمی‌کنم.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/25/11

آرمان؛ مراسم چهل و هشتمین سال‌گرد تأسیس شورای کتاب کودک چهارشنبه ۴ اسفند در تالار کتابخانه حسینیه ارشاد برگزار شد. در ابتدای برنامه، «یحیی مافی» از بنیادگذاران شورا ضمن خیرمقدم گفت: «شورای کتاب کودک چهل و هشتمین سالش را با حضور شما عزیزان و سروران جشن می‌گیرد. چهل و هشت سال در شرایط خاصی که همگی می‌دانیم {داریم} یک زمان بسیار بسیار طولانی است و شاید تشکلی نظیر شورای کتاب کودک کمتر داشته باشیم.» وی در ادامه هدف از برگزاری چنین جلسه‌هایی را هم‌سویی با اعضای شورا عنوان کرد و گفت: «فعالیت‌های شورا برای بالابردن دانش و فرهنگ جوانان است. اگر قرار است مملکت به ترقی و تعالی برسد توجه به نسل جوان بسیار ضروری است و هر چه در راه این‌ها تلاش شود کم شده است.»

رونمایی از جلد سیزدهم فرهنگنامه‌
سپس، مجری مراسم با خطاب بانوی ادبیات کودک ایران از «توران میرهادی» دعوت کرد تا پشت تریبون حاضر شود. میرهادی درحالی که جلد سیزدهم فرهنگ‌نامه‌ی کودک و نوجوان را توی دستش گرفته بود به‌روی صحنه آمد و گفت: «ما سالی بسیار بسیار پرکار، بسیار بسیار پرتلاش برای این‌که اثری با کیفیت مناسب به دست بچه‌های این سرزمین برسانیم.» او عشق به نسل جوان کشور و عشق به سرزمین و به فرهنگ ایرانی را انگیزه‌ی فعالیت‌های شبانه‌روزی گروه فرهنگنامه ذکر کرد. شورای کتاب کودک نزدیک به سی‌سال قبل، در سال ۱۳۵۸ بود که تدوین فرهنگنامه را آغاز کرد. این دانش‌نامه برای کودکان و نوجوانان ده تا شانزده ساله تهیه می‌شود تا پاسخ‌گوی سؤال‌های آن‌ها درباره‌ی موضوع‌های مختلف باشد.

سلامی دوباره به کتاب‌خانه‌های کشور
«نوش‌آفرین انصاری» دبیر شورای کتاب کودک هم گزارش کاری سال گذشته‌ی شورا را اعلام کرد و گفت: «سال گذشته سال بسیار خوبی بود؛ تؤام با غم و شادی.» وی از تشکیل گروه‌های کاری در زمینه‌های کتاب و کودکان با نیازهای ویژه، کتاب و کودک بیمار، پژوهش کتابخانه، بازی‌های سنتی، مروجان کتابخوانی، ترویج فرهنگنامه و تشکیل شورای مشورتی فرهنگنامه و تشکیل مشاوران نوجوان شورایی به‌عنوان مهم‌ترین فعالیت‌های شورا در سال گذشته یاد کرد و گفت: «تا مسأله‌ی کتاب‌خانه‌های ما حل نشود، هیچ‌کدام از فعالیت‌های شورا به ثمر نخواهد رسید.» وی پیشنهاد کرد: «سال ۱۳۹۰ را سال بهبود کتاب‌خانه‌ها در هر جا که هستیم قرار بدهیم تا با دست‌آوردهای بهتر ترویجی به پیشواز پنجاهمین سال تأسیس شورای کتاب کودک برویم.»

ادبیات کودک و نوجوان؛ چرا و چگونه
«شکوه حاجی‌ نصرالله» هم گزارش تحلیلی خود را درباره‌ی وضعیت ادبیات کودک در سال ۱۳۸۸ ارائه کرد. وی با کلّی آمار و ارقام و جدول و نکته آمده بود و گزارش داد که در سال ۸۸، ۹۹۶ اثر به شورا رسید که از این تعداد، ۶۹۰ اثر به فهرست شورا راه پیدا کردند و ۳۰۶ اثر در خارج از فهرست قرار گرفتند. وی با اشاره به معیارهای بررسی کتاب در شورا، کتاب‌های تألیفی و ترجمه را مقایسه کرد و نتیجه گرفت که در زمینه‌ی تألیف کتاب برای کودکان و نوجوانان ضعف جدی وجود دارد. حاجی نصرالله از بخش ادبیات کهن به‌عنوان تنها بخش فعال در ادبیات کودک ایران نام برد و درباره‌ی کتاب‌های شعر هم گفت: «شاعران پیش‌کسوت شعرهای قبلی خود را تکرار می‌کنند و شعر جوان‌ترها هم از نظر فنی نقص دارد.» وی ارائه‌ی مستقیم، نتیجه‌گیری و پند و اندرز، ضعف ساختار در محتوا و شکل، ترویج تفکر کلیشه‌ای، شخصیت‌پردازی ایستا و تکرار آثار دیگران را مهم‌ترین دلایل راه‌پیدا نکردن کتاب‌ها به فهرست شورا ذکر کرد. این منتقد ادبیات کودک و نوجوان در بخش دیگری از صحبت‌هایش به کتاب‌های علمی و اطلاعاتی اشاره کرد و گفت بیش‌تر این کتاب‌ها صرفاً مجموعه‌سازی در قالب کتاب‌سازی هستند. وی اطلاعات غلط، فقدان انسجام در ساختار، قالب آموزشی و ارائه‌ی مستقیم، نگاه جانب‌دارانه به‌ویژه در کتاب‌های دانش‌اجتماعی و زندگی‌نامه و زبان و لحن آمرانه را از مهم‌ترین نواقص کتاب‌های اطلاعاتی بیان کرد و گفت: «کتاب‌های غیرداستان را هم باید کسانی بنویسند که نویسنده‌ی داستان هستند.» حاجی نصرالله با بیان این‌که گروه سنی الف و هـ دو سن بحرانی هستند که کم‌ترین کتاب‌ها را دارند، توجه پدیدآورندگان کتاب کودک و نوجوان را به این دو گروه سنی جلب کرد.

کتاب‌های برگزیده
سپس، محمّدحسن ساکی مسئول کارگروه جوایز شورا اسامی کتاب‌های برگزیده را اعلام کرد و نویسنده‌ها و مترجم‌های برتر جایزه‌ی خویش را از دست گروهی از کودکان و نوجوانان دریافت کردند. شورای کتاب کودک در بخش تألیف از کتاب غول و دوچرخه (نوشته‌ی احمد اکبرپور)، در بخش ادبیات کهن از کتاب حکایت‌های شیرین چهارمقاله نظامی عروضی (به روایت عباس جهانگیریان)، در بخش تصویر از کتاب‌های به ملخ نگاه کن (تصویرگری میترا عبداللهی)، نوروز (تصویرگری مانلی منوچهری) قصه‌های شیرین مغزدار (علیرضا گلدوزیان) و قصه‌های تصویری (تصویرگری شیرین شیخی)، در بخش ترجمه از کتاب‌های کافکا و عروسک مسافر (ترجمه‌ی رامین مولایی)، «هملت شاهزاده کوچک دانمارک» (ترجمه‌ی ناصر حسینی‌مهر)، یک داستان محشر (با ترجمه‌ی نسرین وکیلی و پدرام مهین‌پور)، سفر باورنکردنی ادوارد (ترجمه‌ی مهدی حجوانی) و یک دقیقه صبر کن (ترجمه‌ی مینا پورشعبانی) و در بخش غیر داستانی از کتاب «هنر» ترجمه‌ی نیلوفر تیموریان تقدیر شد.

جایزه‌ی جعفر پایور
پس از اهدای جوایز این بخش، مراسم با قصه‌خوانی «فروغ‌الزمان جمالی» ادامه پیدا کرد. همسر زنده‌یاد جعفر پایور با قرائت داستان «خاله سوسکه با کی ازدواج کرد؟» از مجموعه کتاب‌های «قصه‌های شیرین مغزدار» از «علی‌اصغر سیدآبادی» نویسنده‌ی کتاب تقدیر و جایزه‌ی جعفر پایور را به وی اهدا کرد. این جایزه شامل دو سکّه‌ی بهارآزادی، لوح تقدیر و نشان سرو باستانی است که از سال ۱۳۷۸ برای تشویق بازنویسان و بازآفرینان ادبیات کهن فارسی به آثار ارزش‌مند در حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان تعلّق می‌گیرد. علی‌اصغر سیدآبادی پس از دریافت جایزه‌ی پایور از شورای کتاب کودک و خانم جمالی تشکّر کرد و گفت: «من خیلی اهل جایزه گرفتن نیستم. خوش‌حالم که یک نهاد غیردولتی به من جایزه داده است و این بزرگ‌ترین افتخار من است.»

۰۶

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

«رُز گمشده»* نخستین رُمانِ «سردار اُزکان» است که تاکنون به ۳۹ زبان ترجمه شده و برگردانِ فارسی آن نیز توسط «بهروز دیجوریان» از سوی «انتشارات آموت» به بازار ِ کتاب عرضه شده است.

شخصیّتِ اصلیِ این رُمان دختری‌ است جوان؛ دیانا. خواننده زمانی با دیانا آشنا می‌شود که او به‌تازگی مادرش را از دست داده است و جدای این غصّه‌، از موضوعِ دیگری نیز رنج می‌برد. او در واپسین اوقاتِ زندگی مادرش از حقیقتِ تازه‌ای باخبر شده است. دیانا که تا آن زمان گمان می‌کرد پدرش فوت کرده است ناگهان متوجّه می‌شود پدرش زنده است. او علاوه‌بر پدر، خواهرِ دوقلویی هم دارد به نام مری که با پدر زندگی می‌کند. مادر از دیانا می‌خواهد که مری را پیدا کند، امّا او مُدام این وصیّت را پشتِ گوش می‌اندازد تا این‌که نشانه‌هایی در زندگیِ روزمره‌ دستِ دیانا را می‌گیرد و به راه می‌کشاند تا خواهرِ گمشده‌اش را بیابد. دیانا برای یافتنِ خواهرش هیچ نشانی ندارد مگر چند نامه که مری برای مادر نوشته است. اُزکان در نامه‌های مری سؤالِ اصلیِ رُمانِ خود را مطرح می‌کند؛ «آیا گوسفند گل را خورده یا نخورده است؟»

نویسنده تحت‌تأثیر داستانِ «شازده کوچولو» است و به‌نظر وی «هیچ‌چیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمی‌دانیم کجا است گوسفندی که نمی‌شناسیم گل سرخی را خورده یا نخورده است؟» اُزکان از نمادِ گل برای اشاره به زیباییِ روح استفاده کرده است و با داستانِ دیانا حرفِ شازده کوچولو را به یاد خواننده می‌آورد که «تو مسئول گلِ خودت هستی.» «رُز گمشده» نیز مانند «شازده کوچولو» روایتِ سلوک است و قهرمانِ سردار اُزکان نیز درنهایت به همان نتیجه‌ای می‌رسد که پسرک کوچکِ اگزوپری؛ «آن‌چه اصل است، از دیده پنهان است.»

این رُمان تأویل‌پذیر است. به‌نظر من دیانا نماد انسانِ تابعِ نفس است و در مقابل او مری، روح وارسته‌ای دارد. دیانا مثل آدم‌بزرگ‌های داستانِ اگزوپری رفتار می‌کند، ولی مری یک شازده کوچولوی دیگر است با سؤال‌های بسیار و درکِ ساده، امّا عمیق از جهانِ پیرامونِ خویش. از نگاهی دیگر، دیانا و مری نماد دو بعُدِ وجودی انسان هستند؛ بُعد جسمانی و بعُد روحانی.

قهرمانِ «رُزِ گمشده» نماد انسانِ معاصر است با تضادهای درونیِ بسیار که همواره با خویشتنِ خویش در ستیز است. دیانا همیشه‌ی عمر شیوه‌ای را زندگی کرده که پسندِ عقل دنیا‌دار و منطقِ حساب‌گر است؛ زیستن در تیرگی و تاریکی. او وارث یکی از با پرستیژترین هتل‌های سان‌فرانسیکو (و همین‌طور یک‌سری هتل‌های زنجیره‌ای بین‌المللی) است و به‌خاطر این موقعیّت همه بهترین را از او انتظار دارند. آن‌قدر که دیانا برای خودش یک مارک است. او تنها برای کسب‌ رضایت و تأیید دیگران در رشته‌ی حقوق تحصیل می‌کند، درحالی‌که خودش هیچ‌وقت به فکر وکیل شدن نبوده است و فقط دوست دارد روزی نویسنده شود.

دیانا خودش را در خواسته‌های دیگران گم گرده است؛ آن‌قدر که هیچ‌کدام از رفتار‌ و یا افکار و احساساتِ او درونی نیست. دیانا حتّی از دنبال کردن رؤیای شخصی‌اش (نویسندگی) ناتوان است و به‌خاطرِ ضعفِ نفس و عدم‌اطمینانِ به خویشتن از نوشتن هراس دارد. تنهاییِ دیانا پس از مرگِ مادرش این فرصت را در اختیار او می‌گذارد تا قلمرو شخصیِ خویش را کشف کند و با زوایای پنهانِ روحِ خود آشنا شود. خانم جانسون، گدای فال‌بین و مردِ نقّاش انسان‌هایی هستند که در این مسیر به کمکِ دیانا می‌آیند و به او می‌آموزند از دریچه‌های تازه‌‌تری به جهانِ خویش و دنیای پیرامون بنگرد. سلوکِ درونیِ دیانا با سفر به ترکیه و ملاقات با بانو زینب کامل می‌شود. درواقع، قهرمانِ اُزکان همه‌چیز را ترک می‌کند تا حقیقتِ گمشده‌ی خویش را دریابد و درنهایت، موّفق می‌شود. دیانا در پایان این سیر و سلوکِ پُر از شک و دلهره به حالتی از فراآگاهی دست می‌یابد و چشم دل بر او گشوده می‌شود.

اعتراض، راه، فنا و تولّدی دوباره عنوانِ نامه‌های مری و درواقع مرحله‌های مختلفی است که او با عبور از آن‌ها توانست به اصلِ شازده کوچولو دست یابد و این‌بار نوبتِ دیانا است تا در سایه‌ی مراقبت از نفس به قرابت با روح برسد. اُزکان با مخاطب خویش از واقعه‌ای روحانی سخن می‌گوید که در جهانِ ماورا تجربه شده است. داستان برمبنای رمزها پیش می‌رود و با کشفِ معنای هر علامت، قهرمانِ رُمان فرازی را پشتِ سر می‌گذارد تا سرانجام با دریافتِ ارتباط بین معانی راه خویش را می‌یابد و حقیقتِ ناشناخته بر او آشکار می‌شود.

سبک و نثر رُمان بسیار ساده و روان است. با این‌که «رُزِ گمشده» درباره‌ی یک ماجرای ذهنی و روان‌شناختی است، امّا پیچیدگی ندارد. نویسنده مفاهیمِ عمیقِ عرفان و حکمت‌های متعالی درباره‌ی نفس و روح را به زبانی ساده و در قالب داستانی بیان می‌کند. تقلّای نفس میان جسم و روح یکی از موضوع‌های اصلی این کتاب است که از ملامت‌کردنِ خود آغاز می‌شود تا زمانی‌که به مرحله‌ی رضایتِ درونی می‌رسد. خودآگاهی نیز موضوع دیگری است که در این کتاب مطرح می‌شود. سردار اُکان تأکید می‌کند که هر انسانی برای خاص بودن تنها به خودش نیاز دارد. ازاین‌رو «رُزِ گمشده» در ستایش انسان است وقتی‌که خودش است؛ یک نسخه‌ی منحصربه‌فرد که کپی ندارد. نویسنده با مخاطب درباره‌ی کشفِ ویژگی‌های بی‌نظیر و خصوصیّاتِ ممتاز ِ فردی سخن می‌گوید و یادآوری می‌کند که در زندگی هیچ‌چیز اهمیّت ندارد مگر باورهای شخصی و رؤیاهای آدمی.

*چاپ اوّل ۱۳۸۹، ۲۱۵ صفحه، قیمت ۵۰۰۰ تومان

منتشر شده در روزنامه فرهیختگان – دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ – صفحه آخر

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

چند جمله می‌نویسم درباره‌ی چند کتاب و بعد، می‌روم تا شما شروع کنید. تا شما بروید به نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی و یکی، دو کتاب برای فرزند‌تان بخرید و او را به خلوتِ کتاب دعوت کنید، به روشنایی محض. فراموش نکنید که توی کتاب به یادگار بنویسید «پوشاک کهنه را بپوش و کتاب تازه را بخر!»، و تاریخ بزنید نوروز ۹۰، تا بچّه یادش بماند عید همیشه‌ی رخت و لباسِ نو نیست. پیشنهادهای من، کتاب‌هایی هستند با قیمت‌های کم که بهانه‌ی بی‌پولی را ازتان گرفته باشم؛ داستان‌هایی از جهان‌هایی متفاوت که به کلمه درآمده‌اند، ماجراهایی درباره‌ی محرومیت‌ها و معصومیت‌ها با تنهایی و شادی و زندگی و همگی نوید یک روز خوب را می‌دهند، روزی در راه ….
پیشنهاد اوّل من «شاهزاده‌ی بی‌تاج و تخت زیرزمین» است با پنج شخصیّت داستانی؛ تقی و رجب و قاسم و هاشم با موسی که خودشان را صدا می‌زنند زمان و پینوکیو، تیمور با بُز و باد. قاسم (تیمور) راوی قصّه است و البته، قصّه «لیلی» هم دارد. داستان با دو روایت پیش می‌رود که یکی از آن‌ها شامل گپ و گفت‌های پدر و دختری است در چت. پدر در ایران نیست و برای مأموریت رفته آمریکا و او کسی نیست مگر قاسم که وقت بچّگی با رفقای دبستانی‌اش می‌خواستند از یک تونل زیرزمینی سفر کنند به آمریکا تا … دلیل بعد از تا را نمی‌نویسم و فقط می‌گویم خنده‌دار است. اینک، فرصتی پیش آمده تا قاسم خاطره‌ی کودکی‌اش را در قالب رُمان برای دخترش تعریف کند و این ماجرای اصلی کتاب است. جدای طنز، زبان ساده و روانِ اثر باعث شده تا «شاهزاده‌ی بی‌تاج و تخت زیرزمین» کتابی خوش‌خوان باشد. به این مزیّت، حُسنِ دیگری را نیز اضافه کنید؛ نویسنده از رؤیاهای بزرگِ دورانِ کودکی و دوستی‌های ساده‌ی دانش‌آموزی می‌گوید که برای مخاطب نوجوان عزیز است و دوست‌داشتنی، و از صلح می‌گوید تا هوای معصوم ذهن و خیالِ مخاطب با طعمِ تلخ و خاطره‌ی اندوه‌بار جنگ اُنس نگیرد. این کتاب را «علی‌اصغر سیدآبادی» نوشته و از سوی واحد کتاب‌های کودکان و نوجوانان نشر چشمه یعنی کتاب وَنوشه با قیمت ۲۸۰۰ تومان چاپ شده است.
کتاب بعدی اثرِ «دیوید آلموند» است که در سال جاری برنده‌ی جایزه‌ی هانس کریستین آندرسن شد. از آلموند پنج کتاب به فارسی ترجمه شده است؛ «بوته‌زار کیت»، «اسکلیگ و بچّه‌ها»، «گل» با «تابستان زاغچه». چی؟ این‌که شد چهارتا؟ پنجمی «چشم بهشتی» است که می‌خواهم بگویم حتماً آن را بخرید و علاوه‌بر فرزندتان، خودتان هم بخوانید و باور کنید این کتاب بیش‌تر از آن‌که درباره‌ی فقر باشد و فقدان، درباره‌ی مهر است و دوستی. کافی‌ست از فصل‌های نخستِ داستان باصبر بگذرید و برسید به «بلک میدنز». کجا؟ مردابی سیاه. در این‌جا است که سه شخصیّتِ اصلی رُمان یعنی «ارین لو»، «ژانویه کار» و «موش گالن» که از پرورش‌گاهی فرار کرده‌اند با «پدربزرگ» و «چشم‌بهشتی» آشنا می‌شوند. شخصیّتِ مرموزِ پدربزرگ و شگفتیِ ذات و عینِ چشم‌بهشتی خواننده را به پی‌گیری ماجرا مشتاق می‌کند تا وقتی‌که از پسِ ترس‌ها و تاریکی‌های همیشه امیدها و روشنایی‌های تازه رُخ می‌نماید و کودکانِ رنج‌دیده‌ی سختی‌کشیده‌ی داستان در پناهِ هم‌دیگر تسکین می‌یابند و نجات در ذهن و زندگی‌شان معنا پیدا می‌کند. این کتاب را نیز واحد کودکان و نوجوانان انتشارات ققنوس، یعنی نشر آفرینگان با قیمت ۳۲۰۰ تومان چاپ کرده است.
ماجرای «گرگ‌ها گریه نمی‌کنند» هم درباره‌ی رهایی و آزادی است، داستانِ نجاتِ پسرکی سرگردان از سرنوشتی شوم. «شهاب» قهرمانِ رُمانِ «محمّدرضا یوسفی» قربانیِ دسیسه‌ها‌و وسوسه‌های شهر است و نویسنده او را به روستایی می‌کشاند دور و خالی از سکنه، در سیطره‌ی سپیدی و برف. شهاب پی تمهیدی داستانی تبدیل می‌شود به گرگی در کوهستان و زندگی بر او به شکل و شیوه‌ای دیگر می‌گذرد تا درنهایت با گشایش رازهای پنهان در تاریکیِ زندگی، تقدیر دیگری برای او رقم می‌خورد. این کتابِ پُرماجرا سرشار از تضادها و تقابل‌ها است؛ شهر و روستا، جمعیّت و خلوت، تاریکی و روشنایی، سیاهی و سپیدی، پیری و جوانی، دوستی و دشنمی، غصّه و خنده و خیال و واقعیّت. سادگی ساختار و زبانِ سالمِ نویسنده از «گرگ‌ها گریه نمی‌کنند» اثری خواندنی ساخته است. این کتاب را واحد کودک و نوجوان نشر افق، یعنی کتاب‌های فندق با قیمت ۲۲۰۰ تومان چاپ کرده است.
«کافکا و عروسک مسافر» عنوانِ کتاب دیگری است که خواندن آن برای فرزندان و والدین لذّت‌بخش است. این داستان بازنویسی شاعرانه‌‌ی ماجرایی‌واقعی است که از رابطه‌ی «فرانتس کافکا» می‌گوید با دختری که عروسکش را گم کرده است. «جوردی سیئررا ای فابرا» در این رُمان از تراژدی بزرگی می‌گوید که پشتِ اتّفاقی ساده پنهان شده است و با روایتی جذاب از جادوی کلمات می‌نویسد، وقتی‌که روح‌های آزرده را شفا می‌دهند. این داستان یادآوری زبانِ کودکی است برای ‌بزرگ‌تر‌ها تا آن‌ها رنجِ کودکان را بشناسند، و به کودکان نیز کمک می‌کند تا از اوقاتِ سختی و تنهایی گذشته و به نیمه‌ی آرام و شاد زندگی برسند. «کافکا و عروسک مسافر» را نشر ایران‌بان با قیمت ۲۵۰۰ تومان چاپ کرده است.
پیش‌نهادِ آخر من، بر خلافِ کتاب‌های قبلی که برای بچّه‌های ۱۲ سال به بالا مناسب هستند، مجموعه‌ی سه‌جلدی «ماجراهای ملیکا و گربه‌اش» است که «نوید سید‌علی‌اکبر» برای کودکانِ کم‌سال نوشته و شخصیّت اصلی آن دخترکی است شیرین و پُرشیطنت که با خیال‌بافی‌هایش قصّه می‌سازد و مخاطب را سرگرم می‌کند. طنز و زبانِ ساده و روان از مهم‌ترین ویژگی‌‌های این مجموعه است که جدای پرورش تخیّلِ مخاطب، کودک را با قهرمانِ کوچک داستان همراه می‌کند و برای او لحظه‌های شاد و شگفت می‌سازد. «ماجراهای ملیکا و گربه‌اش» با تصویرسازی جذّاب و دوست‌داشتنی «لیسا برجسته» از سوی واحد کودک و نوجوان نشر افق، یعنی کتاب‌های فندق با قیمت هر جلد ۲۵۰۰ تومان چاپ شده است.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست و چهارم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

نام کتاب: طبقه‌ی هفتم غربی
نویسنده: جمشید خانیان
ناشر: نشر افق

گل آقا؛ رُمان کوتاه «طبقه‌ی هفتم غربی» را «جمشید خانیان» نوشته است، داستانی واقع‌گرا درباره‌ی پسری و پیرمردی. مکان وقوع داستان برجِ بلندبالایی است در تهران و البته، شخصیت‌های فرعی هم در داستان حضور دارند؛ از دختر پیرمرد گرفته تا جمعیّتِ ساکن در برج، امّا شخصیّتِ اصلی رُمان پسری است به نام «امیرعلی» که با تعطیلی مدرسه پی کار می‌گردد و درنهایت، از خانه‌ی نویسنده‌ای پیر سردرمی‌آورد تا از او پرستاری کند. رُمان دو خط روایی دارد که موازی با هم پیش می‌رود؛ یکی از امروز می‌گوید و دیگری از دیروز. دیروز چه خبر بود؟ روز اوّل ورود امیرعلی به خانه‌ی پیرمرد، در طبقه‌ی هفتم غربی. امروز هم روز دوّم است که به‌کل در پلکان برج می‌گذرد تا پایان داستان که خوش نیست. می‌پرسید چه‌طور؟ پیرمرد از دنیا می‌رود. بله، موضوع اصلی رُمان مرگ است. هول نکنید! نویسنده این‌قدر بی‌ریخت و لُخت از مرگ نمی‌نویسد که من در پنج کلمه گفته‌ام. خیال می‌کنید برای چی اجازه می‌دهد امیرعلی از صد و چهل پلّه بالا برود؟ خانیان با کلّی مقدمه‌چینی پلکانی درباره‌ی زندگی، از چهره‌ی مرگ رونمایی می‌کند تا خواننده این عالی‌جنابِ ناگهان را به‌عنوان بخشی از حقیقت و روندی از طبیعت بپذیرد. نویسنده، با هوش‌مندی پلکان را به‌عنوان مکانِ وقوع یکی از خط‌های روایی داستان انتخاب می‌کند و با ظرافتِ تمام آدم‌های متفاوتی را در مسیر امیرعلی قرار می‌دهد تا او در هر پاگرد با دوره‌های مختلفی از عمر روبه‌رو گردد؛ از مربّی موسیقی و دختربچه‌ی گیتارزن تا دیو بی‌شاخ و دُمِ نظافت‌چی، از مرد کراواتی گل به دست تا پسرک چاقِ طبقه پنجمی.
«طبقه‌ی هفتم غربی» داستانی است درباره‌ی واقعیّتِ تلخِ زندگی که در روزمرگی اتفاق می‌افتد. برای همین در رُمانِ خانیان هیچ خبری نیست از ماجراهای عجیب و غریب یا تعلیق‌های پُر هول و هراس. وی راوی یک زندگی ساده و معمولی است و زمان را پیش می‌برد تا شخصیّتِ اصلی داستان رشد کند و در کنار او، مخاطب هم.
زبانِ ساده، جمله‌های کوتاه، ضرب‌آهنگِ مناسب و دیالوگ‌های طبیعی و به‌اندازه باعث می‌شود تا خواننده کتاب را یک‌نفس بخواند و زمین نگذارد تا ضربه‌ی نهاییِ داستان در پایان، که گفتم پیرمرد می‌میرد. علاوه‌براین، طنز را هم به ویژگی‌های کتابِ خانیان اضافه کنید. نویسنده تلاش کرده است با چاشنی طنز زهر زندگی را بگیرد و همه‌چیز را همان‌قدر طبیعی نشان بدهد که درواقع هست. این‌که می‌گویم طنز، خیال نکنید الان کتاب را دست می‌گیرید و روده‌بُر می‌شوید از خنده. پس چی؟ توجّه شما را جلب می‌کنم به سطرهای نخستین داستان که این‌طور آغاز می‌شود:
«توی طویله، قره‌قیطاس را در ردیفِ دوچرخه‌های دیگر گذاشت، قفل زد و راه افتاد رفت به طرفِ دَرِ شیشه‌ای بزرگِ قلعه. وقتی از پلکانِ پَت و پهن که رفت بالا، دیگر پشتِ در این پا و آن پا نکرد تا خودش را توی شیشه کج و معجوج ببیند و بخندد.»
گفتم که آدم به خنده نمی‌افتد، امّا در روایتِ خانیان طنز وجود دارد و برای همین لبخند به صورت‌مان می‌نشیند و بعد، چند سطر پایین‌تر، وقتی حرفِ «قلعه‌بیگی» می‌شود و امیرعلی به او می‌گوید «مرغ ماهی‌خوار»، تصوْرِ سرِ تاس و گردنِ باریک و دراز، چشم‌های ریز و بینیِ استخوانیِ نوک‌تیز و صدای جیغ‌جیغوی نگهبان برج نشاط‌آور است. ارجاعِ بعدی من به گفت‌وگوی تلفنی امیرعلی و دختر پیرمرد است که پسر به خواهش پیرمرد، باید به دختر بگوید پدرش خواب است و امیرعلی هول کرده و پرت و پلا می‌گوید و حواسش نیست. دو صفحه بعدتر هم، نویسنده با شوخی‌‌های زبانی پیرمرد و امیرعلی درباره‌ی نگهبانِ برج بهانه جور می‌کند برای خنده. موقعیّتِ طنز بعدی وقتی است که امیرعلی و پیرمرد می‌روند سُرسُره‌بازی. پسر می‌نشیند پشت فرمان دوچرخه و پیرمرد جلویش و توی سرازیریِ خیابانِ اصلی پایین می‌روند، پیرمرد “هو”ی بلندی می‌کشد و می‌زند زیر خنده و باقی ماجرا.
به‌نظر من این رُمان درباره‌ی ته‌مانده‌ی لبخند است پس از دشواری‌های عمر. ماجرایی ساده درباره‌ی مفاهیمِ عمیق زندگی که در اتاق‌های معمولی جریان دارند و در میان آدم‌های عادی. وقتی به «طبقه‌ی هفتم غربی» می‌رسیم انگار جایی را کشف کرده‌ایم در خودمان، لذّتی را در زندگی‌مان و شادیِ دوری را در آینده‌مان.

راستی، بد نیست بدانید؛ کم‌تر از هفت روزِ قبل، مراسم انتخاب کتاب سال جایزه‌ی شهید حبیب‌ غنی‌پور برگزار شد و یکی از کتاب‌های برگزیده در بخش داستان نوجوانان، کتاب «غوص عمیق» بود نوشته‌ی «جمشید خانیان» که به دلیل فضاسازی مناسب و بهره‌گیری از مفاهیم اسطوره‌ای برای بیان استعاری یک موضوع امروزی انتخاب شد. این رُمان فانتزی است و مضمون آن درباره‌ی گم‌شدن انگشتری حضرت سلیمان است. البته، کتاب‌های خانیان تاکنون جایزه‌های متعددی را از آن خود کرده‌اند. مثلاً؟ مثلاً «قلب زیبای بابور» در سال ۲۰۰۵ از طرف کتاب‌خانه‌ی مونیخ در فهرست کتاب‌های خواندنی کودک و نوجوان قرار گرفت. کتاب «شبی که جرواسک نخواند» هم برگزیده‌ی شورای کتاب کودک است. تازه‌ترین رُمان خانیان نیز با نام «عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی» کم‌تر از ده روز قبل از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

نام کتاب: قصّه‌های آقاکوچولو
نویسنده : فریبا کلهر
تصویرگر : پوپک مقبلی
تعداد صفحه : ۲۰ صفحه
قیمت : ۱۴۰۰ تومان
انتشارات : امیرکبیر (کتاب‌های شکوفه)
هزار کتاب؛ قصه‌های آقا کوچولو مجموعه‌ای از هفت داستانِ کوتاه نوشته‌ی فریبا کلهر است. قصه‌هایی با موضوع‌های مستقل که حول یک شخصیت محوری روایت می‌شوند؛ آقا کوچولو.
آقا کوچولو پسرکی‌ست که نویسنده بی‌هیچ توصیفی او را به جهانِ خواننده وارد می‌کند. در این‌جا، تصویرسازیِ پوپک مقبلی به توصیفِ آقا کوچولو و فضای قصه‌های کتاب کمک می‌کند. البته، خواننده با دنبال کردنِ قصه‌ها به‌تدریج آقا کوچولو را می‌شناسد؛ پسرکی که هوش خوبی دارد و گاهی می‌ترسد، خنده‌رو‌ست و گاهی هم اشتباه می‌کند.
قصه‌های کلهر ماجراهایی تخیلی هستند با حضورِ حیواناتِ سخن‌گو؛ گربه و موش و زرافه یا موجوداتِ افسانه‌ای مثل غول تپه‌خوار.
غول تپه‌خوار نامِ آخرین قصّه‌ی کتاب است و ماجرای آن از صبح روزی شروع می‌شود که آقا کوچولو می‌رود پشت پنجره‌ی اتاق و تپه‌ی سبز و پُرگل کنار خانه‌اش را نمی‌بیند. تپه کجاست؟ غول تپه‌خوار نصفه‌شبی آن‌را خورده است و حالا، آقا کوچولو راه می‌افتد تا تپه‌اش را پس بگیرد و‌…
علاوه‌بر آقا کوچولو، بیش‌تر قصه‌های خانم کلهر زمانِ مشترکِ هم دارند و در فصل زمستان اتفاق می‌افتند؛ قصه‌هایی پُر از سوز‌و‌سرما، خنکیِ دانه‌پنبه‌های برف، زوزه‌های آشنای باد و حسِ خوبِ لباس‌های گرم؛ کلاه و دست‌کش و شال و… یک‌جور زمستانِ ایده‌آل! آن‌قدر ایده‌آل که آقا کوچولو می‌تواند هر روز جلوی خانه‌اش آدم برفی درست کند. حتی یکی از قصه‌های کتاب هم درباره‌ی آدم برفی‌ست. کدام قصه؟ در پشتی.
در قصه‌ی در پشتی آقا کوچولو یک آدم برفی کوچک درست می‌کند به اندازه‌ی یک موش؛ شکل یک موش سفید کوچولو. سپس به خانه می‌رود، اما کمی بعد کسی در می‌زند. مهمانِ ناخوانده‌اش گربه‌ای‌ست نالان که شکمش دارد از سرما یخ می‌زند. می‌پرسید چرا؟ بله، درست حدس زده‌اید گربه آن موش برفی را خورده و حالا می‌خواهد بداند کی آن‌را درست کرده بود تا صورت‌اش را چنگ بزند و همه‌جای بدنش را خط‌خطی کند. برای فرار از این گیرافتادگی راهی به ذهنِ آقا کوچولو می‌رسد که از در پشتی می‌گذرد.
مخاطب کودک در قصه‌های این کتاب با یک ورزشِ جذاب و یک شغلِ پُرماجرا هم آشنا می‌شود؛ اسکی و دریانوردی. علاوه‌بر افزایش اطلاعاتِ خواننده، نویسنده تلاش کرده تا به شیوه‌ای غیرمستقیم کودک را با مفاهیم انسانی و اخلاقی نیز آشنا کند. برای نمونه اشاره می‌کنم به داستان‌های یک پتو، ده پتو یا شال گردن که ماجرای این دو قصه‌ بیانِ تازه‌ای‌‌ست از شعرِ‌/ مَثل‌هایی که می‌گویند بنی‌آدم اعضای یک‌دیگرند یا تو نیکی می‌کن و در دجله انداز‌…‌
کودکان در پایان دوره‌ی دبستان که مهارت‌های خواندن را آموخته‌اند با خواندنِ این کتاب سرگرم می‌شوند و از قصه‌های آقا کوچولو لذت خواهند برد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

به کی سلام کنم؟ شب پانزدهم اسفندماه به «فاطمه راکعی» تلفن می‌زنم؛ برای احوال‌پرسی و تولّدمبارکی و او، گرم و صمیمی جواب می‌گوید. از حرف‌های کم‌رنگ و صداهای دورِ توی گوشی می‌فهمم راکعی میهمان دارد و لابُد، جشن تولّدی.

مادرانه‌ها

راکعی وقتِ صحبت درباره‌ کودکی، پیش از هر چیزی از محبّت پدرش یاد می‌کند با مهرِ مادرش و می‌گوید: «در یک خانواده‌ فرهنگی و مذهبی به دنیا آمدم. پدرم مدیر مدرسه بود و مادرم خانه‌دار. او باعاطفه و بااحساس بود و با این‌که تحصیل‌کرده نبود، امّا خیلی اجتماعی بود و توی مدیریت خانواده حرف اول را می‌زد. مادرم سید بود و پدرم به او بسیار احترام می‌گذاشت و همیشه مادرم را «خانم» صدا می‌کرد.» وی ادامه می‌دهد: «دوران دبستان را در زنجان گذراندم؛ دبستان‌های فروغ و شمس و بعد، برای کلاس پنجم به تهران آمدیم و من به مدرسه جعفری می‌رفتم که مدرسه‌ای اسلامی بود در حوالی بازار و بعد هم دبیرستان و دانشگاه که در رشته‌ مترجمی زبان انگلیسی قبول شدم و به مدرسه‌ عالی ترجمه رفتم که دانشگاه علامه طباطباییِ فعلی است.» راکعی سپس می‌افزاید، دوره‌ کارشناسی‌ارشد را در رشته‌ زبان‌شناسی در دانشگاه تهران گذراند و برای تحصیل در دوره‌ دکتری همین رشته به دانشگاه تربیت مدرس می‌رود.»

درباره‌ شعر

جدای فعالیت‌های آموزشی و پژوهشیِ راکعی در دانشگاه الزهرا، او نماینده‌ مجلس شورای اسلامی بوده است در دوره‌ ششم و همین‌طور رئیس کمیته‌ امور زنان و امور خانواده. ولی من با او درباره‌ شعر حرف می‌زنم. آخر، راکعی مدیرعامل انجمن شاعران ایران و رئیس هیات مدیره‌ دفتر شعر جوان نیز هست. وی می‌گوید: «شعر را از دوره‌ دبیرستان شروع کردم. تا قبل از آن متن‌های کوتاه می‌نوشتم که قطعه‌ ادبی بود و آن‌ها را برای پدرم می‌خواندم و او مرا تشویق می‌کرد. از دوره‌ دبیرستان بود که شعر منسوب به مولوی را در کتاب فارسی خواندم؛ شعری که می‌گوید «از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» و خُب، من از بچگی خیلی حسّاس بودم نسبت به مرگ و این‌که اگر پدر و مادر را از دست بدهم، باید چه کنم؟ و مُدام می‌پرسیدم چرا باید بمیرم؟ و این موضوع تمام ذهن مرا مشغول کرده بود و در دبیرستان با شعر مولوی دوباره به سوال‌های «چرا زندگی؟ چرا مرگ؟» برخورده بودم و انگار که هم‌درد و هم‌فکر پیدا کرده باشم، به این نتیجه رسیدم که این فقط درد من نیست و دردی همگانی است و با خودم فکر کردم این همه سال پیش شاعری مثل مولوی هم دردش این بوده است.» راکعی ادامه می‌دهد: «بعد من به آثار مولوی علاقه‌مند شدم و کلیّات شمس و غزلیّات مولوی را خواندم و و شروع کردم به شعر موزون گفتن. در آن دوره، ساعت ادبیات بهترین وقت زندگی من بود. شعر را خیلی خوب می‌فهمیدم و وزن را بدون کوچک‌ترین آموزش می‌شناختم و بعد این دردهای درونی و مسائل فلسفی به شعرهای موزون من راه پیدا کرد.» سپس راکعی درباره‌ پس از پیروزی انقلاب اسلامی صحبت می‌کند؛ وقتی که دیگر شعر را جدّی‌تر دنبال می‌کند. وی می‌گوید: «با حوزه‌ هنر و اندیشه انقلاب اسلامی آشنا شده بودم که در آن زمان کانون تجمع نویسندگان و شاعران و هنرمندان بود. شاعران مطرح امروز در حوزه بودند و در فضای انقلاب نفس می‌کشیدند.» راکعی از زنده‌یاد سیدحسن حسینی و زنده‌یاد قیصر امین‌پور نام می‌برد و می‌گوید این فرصتِ آشنایی بهانه‌ای شد تا در سال‌های بعد کارش را با دفتر شعر جوان و انجمن شاعران ایران ادامه بدهد. راکعی می‌گوید: «این جریان هنوز هم پرتحرک و پرتپش راه طبیعی خودش را طی می‌کند.»

کتاب و دیگر هیچ

فاطمه راکعی می‌گوید که این روزها مشغول تکمیل نهایی کتاب «منطق و زبان‌شناسی» و «آوا و معنا در شعر نیما» است به‌علاوه‌ یک‌سری مقاله‌های علمی در رشته‌ تخصصی تحصیلی‌اش؛ زبان‌شناسی و ادبیات که موضوع آن‌ها استعاره است و راکعی شعرهای نمادین نیما را بررسی می‌کند. وی می‌گوید: «مجموعه‌ای از شعرهای اجتماعی خودم را هم باید سروسامان بدهم، منتها به‌خاطر گرفتاری‌هایی که دارم این کتاب به نمایشگاه سال آینده نمی‌رسد.» راکعی درباره‌ انتشارات دفتر شعر جوان می‌گوید: «ده، دوازده کتاب را برای عرضه در نمایشگاه آماده کرده‌ایم که یکی بسیار ارزشمند است؛ مجموعه شعرهای آیینی اثر زنده‌یاد سیدحسن حسینی. پس از مدت‌های طولانی، مجموعه شعر دوم محمدرضا محمدی‌نیکو نیز چاپ می‌شود. کتاب‌هایی از شاعران جوان نیز منتشر خواهد شد. و از سری گفت‌وگوهای شعر ایران و جهان که من مسئول و مجری پروژه هستم نیز دو کتاب ترجمه شده است؛ «صد سال شعر ایران» به دو زبان آذربایجانی و اردو و به‌زودی به زبان ژاپنی هم ترجمه می‌شود. وی می‌افزاید: «سه کتاب گزیده‌ی اشعار نیما، قیصر امین‌پور و طاهره صفارزاده نیز به انگلیسی ترجمه شده‌اند و کتاب «ترکیب در شعر فارسی» اثر مهدی افشار را نیز با مشارکت نشره واژه‌آرا به چاپ رسانده‌ایم.»

منتشر شده در روزنامه‌ی آرمان، شانزدهم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/5/11

آرمان؛ نمایش تلویزیونی «دیوانگان متفکّر» براساس متنی از «کارل فالنتین» آلمانی به تهیه‌کنندگی حمید ابراهیمی و کارگردانی هنری علیرضا کوشک‌جلالی در گروه فیلم و نمایش شبکه‌ چهار سیما در حال تولید است تا در روزهای عید نوروز از تلویزیون پخش شود. در یک شب‌ برفی به محل تصویربرداری این مجموعه می‌روم. مکان ضبط، سالن بزرگی است و به‌محض ورود، ابتدا دکور برنامه را می‌بینم که روبه‌روی من است؛ یک دکور سه‌ضلعی که بخشی از آن، یک رستوران نقلی است با سه میز و صندلی‌های لهستانی و پارچه‌های شطرنجی سیاه و سفید که پهن کرده‌‌اند روی میزها با چندتایی بشقاب و گلدان. برای رستوران نیز پنجره‌‌ای را درنظرگرفته‌‌اند که پشت آن نمایی از یک شهر صنعتی دیده می‌شود. ادامه‌ تصویر این شهر آبی‌/خاکستری از دکور کوچه و بعد از پشت پنجره‌ خانه می‌گذرد. خانه یک اتاق نشیمن کوچک است با آشپزخانه‌‌ای دوست‌داشتنی در کنج. توی اتاق مبل و کاناپه کرم‌رنگ چیده‌‌اند با میز و تلویزیون و یک گلدان بزرگ. به‌جای کتابخانه و شومینه‌ واقعی هم تصویرش را گذاشته‌اند. ‌جلالی روبه‌روی دکور خانه پشت میزی نشسته با لپ‌تاپ و تلویزیون کوچکی جلویش و کنار دستش هم بخاری برقی است. من هنوز ایستاده‌ام که پسر جوانی یک لیوان شیرکاکائو برای جلالی می‌آورد و بعد می‌فهمم که پسر دستیار کارگردان است؛ سلمان وکیلی. وحید مهدی‌زاده دستیار دیگر جلالی هم توی صحنه مشغول تمرین با بازیگران است؛ رضا مولایی و رؤیا میرعلمی. مولایی لباس ورزشی سفید پوشیده و میرعلمی هم مانتوی آبی با شال سرخابی. برای هر دو یک خال درشت سیاه روی گونه‌شان گذاشته‌اند برای تأکید بر خواهر و برادری‌شان توی نمایش.
کدوم کانال؟
روی یکی از ستون‌های سالن تخته‌ وایت‌بُردی را می‌بینم که اطلاعاتی درباره‌ ساعت حضور بازیگران، عوامل فنّی، پذیرایی، شام و… روی آن نوشته‌اند. کار از ساعت دو بعدازظهر شروع می‌شود و گویا تا ساعت دو بعد از نیمه شب ادامه پیدا می‌کند. برنامه‌ امشب ضبط اپیزود «کدوم کانال؟» است. گویا براساس متنِ نمایش باید تلویزیون توی این صحنه روشن باشد و برنامه‌هایی از آن پخش شود که به اسامی آن‌ها در دیالوگ‌های بازیگران اشاره می‌شود و خُب، ساعت شش بعدازظهر هیچ کانالی اخبار یا فوتبال و یا سریال پخش نمی‌کند. درنهایت، جلالی تصمیم می‌گیرد که تلویزیون خاموش بماند و به‌جای هی کانال عوض کردن، بازیگران خودشان را با موضوع دیگری مشغول کنند. رضا و رؤیا دو گوشی تلفن‌همراه به دست‌ می‌گیرند به نیّت پیامک‌بازی و زهره‌مجابی نیز با دوتا میل بافتنی و گلوله‌ کاموای قرمز سر جایش می‌نشیند. اوّل خیال می‌کنم مجابی فقط حالت بافتن را می‌گیرد، ولی بعد متوجّه می‌شوم او جدّی‌جدّی دارد یک خروس می‌بافد. دست‌آخر رضا بابک وارد صحنه می‌شود که نقش پدر را ایفا می‌کند. بازیگران دیالوگ‌ها را با مهدی‌زاده تمرین می‌کنند تا شروع ضبط که تصویربرداران پشت دوربین مستقر می‌شوند و بعد از کنترل سطح صدا و نورپردازی و تأکید بر اینکه بازیگران با کفش توی صحنه نباشند. وکیلی با صدای بلند می‌گوید: الهی به امید تو. ۱، ۲، ۳، حرکت.
دیوانگان متفکّر
حمید ابراهیمی تهیه‌کننده ‌«دیوانگان متفکّر» درباره شکل‌گیری این نمایش تلویزیونی می‌گوید: «پنج‌سال پیش بود که با «کارل فالنتین» آشنا شدیم. متن اصلی به زبان آلمانی بود و بخش‌هایی از آن را ریما رامین‌فر و باقی متون را علیرضا کوشک‌جلالی ترجمه کردند. پس از ترجمه، نمایشنامه را به شبکه‌های یک، دو و چهار ارائه کردیم که درنهایت، شبکه‌ چهار به‌خاطر محتوای اصلی که طنز بود آن را پذیرفت. منتهی تأکید کردند که نمایشنامه‌ها باید بومی‌سازی شود. پس از آن هر متن پنج‌بار بازنویسی شد و هنوز هم هر روز همراه با ضبط متن بازنویسی می‌شود تا نتیجه‌ کار با فرهنگ ایرانی منطبق باشد.» این نمایش تلویزیونی در ۶۰ قسمت ۱۰ دقیقه‌ای تولید می‌شود و ماجراهای آن درباره‌ مسائل اجتماعی و زندگی روزمره‌ انسان قرن بیست و یکم است. این تهیه‌کننده درباره‌ انتخاب بازیگران نیز می‌گوید: «در ابتدا می‌خواستیم فرهاد آئیش و مائده طهماسبی نقش زن و شوهر را بازی کنند که متأسفانه همزمان با پروژه‌ دیگری قرارداد داشتند. بعد با بازیگران دیگری صحبت کردیم و درنهایت، رضا بابک و زهره مجابی انتخاب شدند. رؤیا میرعلمی را از روز اوّل برای نقش دختر انتخاب کرده بودیم و بعد هم رضا مولایی در روزهای آخر پیش‌تولید برای ایفای نقش پسر خانواده به گروه پیوست.» ابراهیمی در ادامه می‌افزاید: «علاوه‌بر چهار بازیگر اصلی، نزدیک به ۳۶ بازیگر مهمان نیز داریم که به‌تدریج در کار وارد می‌شوند.»
میان‌پرده
وکیلی برای بازیگران توی صحنه و اتاق فرمان توضیح می‌دهد که این صحنه از دیالوگِ مادر شروع می‌شود و بعد از دیالوگ‌های پسر و دختر، پدر وارد خانه می‌شود و دیالوگ خود را می‌گوید و چند ثانیه‌ای سکوت و درنهایت کات. ضبط چندبار قطع می‌شود. یک‌بار برای اصلاح دیالوگ، بار دوم به‌خاطر صدای بارش تگرگ روی سقف و بار سوم… وکیلی دوباره با اتاق فرمان هماهنگ می‌کند. مجابی خطاب به بازیگران جوان می‌پرسد: «اگه گفتین اون چیه که با مادر شروع و با پدر تموم می‌شه؟» دختر و پسر می‌خندند و کمی بعد ضبط شروع می‌شود و در میانه‌ کار، مجابی به دیالوگی اشاره می‌کند که در آن از افشین قطبی نام برده می‌شود و می‌گوید:«نباید از کسی اسم ببریم، این درست نیست. ما آمده‌ایم کار هنری بکنیم.» با تغییر دیالوگ، ضبط ادامه پیدا می‌کند. کارگردان تلویزیونی از اتاق فرمان به وکیلی می‌گوید این صحنه از واکنش پسر به گفته‌ پدر دوباره ضبط شود.
دست‌اندرکاران
تهیه‌کننده: حمید ابراهیمی. کارگردان هنری: علیرضا کوشک جلالی. کارگردان تلویزیونی: علی مختارزاده. دستیاران کارگردان: سلمان وکیلی و وحید مهدی‌زاده. طراح صحنه و دکور: ایرج رامین‌فر، صدابردار: شهباززاده. نورپرداز: لطیف‌زاده. مدیر صحنه: سلمان وکیلی، تصویربرداران: حسینی پویا، شامل تافته، مسعود عزیزی. طراح گریم: نریمان محتشم. اجرای گریم: شبنم بندرچیان و حامد بداغی. بازیگران: رضا بابک، زهره مجابی، رضا مولایی، رؤیا میرعلمی.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/5/11

به کی سلام کنم؟ شاید از سرِ تأثیر اسم و رسمِ «حافظ موسوی» است که سرنوشت او با شعر عجین شده و شاید هم نه، تقدیرِ موسوی تابع طالع وی بوده؛ مرد متولّد اسفند. یعنی پیِ بازی ستاره‌های بخت و مُراد، قسمتِ موسوی به تخیّل افتاد و احساس زیاد، و نتیجه چیزی نبود مگر شور شعر.

سطرهای پنهانی

حافظ موسوی پانزدهم اسفند‌ماه به دنیا آمد؛ سال ۱۳۳۳ در رودبارِ گیلان. موسوی می‌گوید: «دوره‌ دبستان تا دبیرستان را در رودبار گذراندم و از دانش‌آموزی شروع کردم به نوشتن و شعر و فعالیت‌های فرهنگی. با دوستانم گروهی را تشکیل داده بودیم با نام گروه ادبی نیما و بعد هم در دانشگاه قبول شدم، رشته‌ ادبیات فارسی و برای ادامه‌ تحصیل در دانشگاه ملّی سابق به تهران آمدم.» و ادامه می‌دهد: «از سال ۵۷ فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی تحت‌تأثیر قضایای انقلاب بود و بعد هم مملکت درگیر جنگ شد و فضاهای روشنفکری بسته شد و من، شعرهایم را در نشریه‌های ادواری چاپ می‌کردم؛ بعضاً بدون اسم. پس از جنگ که فضا کمی بازتر شد، ‌همکاری جدی‌ام را با مجله‌ «آدینه» و «تکاپو» آغاز کردم تا سال ۷۳، که با وقفه‌ای ۱۰ ساله اوّلین مجموعه‌ شعرم با نام «دستی به شیشه‌‏های مه گرفته دنیا» چاپ شد و با استقبال روبه‌رو شد.» وی می‌افزاید: «مجله گردون جایزه‌ای داشت که تنها جایزه‌ ادبی معتبر آن زمان بود و در همان سال که بیژن نجدی جایزه گرفت، به کتاب من هم جایزه دادند و این موضوع شد کتاب به‌سرعت به‌فروش برود.» موسوی می‌گوید: «کتاب «سطرهای پنهانی» را در سال ۷۵ به ارشاد دادم؛ در دوره‌ میرسلیم. سه سال در ارشاد ماند و در آن وزارت مجوز نگرفت. تا این‌که در سال ۷۸ چاپ شد.» وی توضیح می‌دهد: «شعرهای این کتاب را قبلاً در مطبوعات چاپ کرده بودم و بازتاب خوبی داشت.»

شعر دهه هفتاد

{وازنا و باقی قضایا؛ در این دوران، موسوی علاوه‌بر فعالیت‌های شخصی در حوزه‌ی شعر و کتاب، از پیشگامان جریان موسوم به شعر هفتاد بود.} موسوی از پیشگامان جریان شعری معروف به شعر دهه هفتاد هم هست. خودش می‌گوید: «حلقه‌ شاعران دهه‌ هفتاد یک گروه شعری بود که برای خودمان ایجاد کرده بودیم و جلسه‌های آن گاهی در منزل من و گاهی در منزل رضا چایچی برگزار می‌شد و این جریان باعث شده بود در آن دهه سال‌های پرتحرکی در شعر فارسی داشته باشیم.» جدای این حلقه، موسوی عضو کانون نویسندگان ایران نیز بوده است؛ یک دوره به‌عنوان صندوق‌دار و در دوره‌ بعد عضو اصلی هیات دبیران و پس از درگذشت زنده‌یاد گلشیری نیز دبیر تحریریه‌ ماهنامه‌ «کارنامه» می‌شود تا توقیف این نشریه. موسوی می‌گوید: «پس از فوت منوچهر آتشی مسئولیتِ کارگاه شعر کارنامه را به عهده گرفتم و با کمک هنرجوهیان اولین دوره‌ آن، مجله‌ الکترونیکی شعر «وازنا» را راه‌اندازی کردم که بعد از گذشت هشت سال، هنوز یک مجله‌ فعال شعر در فضای مجازی است.» «زن، تاریکی، کلمات»، «جمهوری» و «خرده‌ریز خاطره‌ها» و «شعرهای خاورمیانه» نیز از دیگر کتاب‌های موسوی هستند که با استقبال روبه‌رو شده‌اند و کتاب سوم، برنده‌ جایزه‌ شعر خبرنگاران(۱۳۸۸) هم شده و چاپ دوم آن به‌زودی به بازار خواهد آمد. علاوه‌براین، موسوی کتابی دارد با نام «پانوشت‌ها» که مجموعه‌ای است از مقاله‌هایی در حوزه‌ نظریه‌های شعری در ایران با تمرکز بر آرای شعری نیما یوشیج. این کتاب امسال منتشر و چاپ اوّل آن تمام شد. موسوی می‌گوید: «کتاب را برای تجدید چاپ به ارشاد فرستادم که گفتند بخشی از آن باید حذف شود و من از انتشار آن صرف‌نظر کردم.» وی ادامه می‌دهد: «مجموعه‌ شعر «عکس‌های فوری» را هم چندماه پیش به ارشاد فرستادم که گفتند باید یک‌سوم کتاب حذف شود و از چاپ آن هم صرف‌نظر کردم.»

آهنگ دیگر

از موسوی درباره‌ فعالیت‌هایش در حوزه‌ نشر می‌پرسم و او پاسخ می‌دهد: «از سال ۸۱ با همفکری و همراهی شمس لنگرودی و شهاب مقربین تصمیم گرفتیم انتشارات «آهنگ دیگر» را با تمرکز بر شعر تأسیس کنیم و هدف ما این بود که شعر شاعران ناشناخته را در بازار کتاب معرّفی کنیم و سدّی را که برای حضور آن‌ها وجود داشت بشکنیم. ما با سخت‌گیری زیاد و درنظرگرفتن یک‌سری معیارها تاکنون ۵۰ عنوان کتاب شعر چاپ کرده‌ایم که کتاب‌های اول شاعران جوان است و خوب این بود که توانستیم اعتماد مخاطب شعر را جلب کنیم و تعداد زیادی از کتاب‌ها به چاپ دوم رسیده‌اند و تعدادی هم در جشنواره‌های مستقل شعری یا برنده‌ جایزه شده‌اند و یا جزو نامزدهای نهایی بودند. همین باعث شد تا نشر چشمه و نگاه نیز برای چاپ شعر مشتاق شوند، امّا «آهنگ دیگر» فعالیت خود را به دلیل سخت‌گیری‌های ارشاد به‌خصوص درباره‌ کتاب شعر محدود کرده است.»

۵۷ سالگی، سلام!

موسوی می‌گوید: «رضایت یا عدم‌رضایت از زندگی به انتخاب بستگی دارد. من هرگز فرصت انتخاب نداشتم و این زندگی بود که مسیر مرا مشخص کرد، امّا اگر بخواهم یک‌بار دیگر هم زندگی‌ام را مرور کنم از بعضی جهات می‌توانم بگویم اشتباه نکردم. زندگی نسل ما در دوره‌ای گذشت که هرگز آرامش نداشتیم و بخش عمده‌ای از عمر مفیدمان را در هراس و اضطراب گذراندیم و من فکر می‌کنم از نظر روحی و روانی آسیب دیدیم. این روند در دست ما نبود و شرایط به ما تحمیل شد، امّا از نظر حرفه‌ای بدون هیچ تعارفی از خودم راضی نیستم. من هرگز نتوانستم به‌طور حرفه‌ای به کار نوشتن بپردازم و همواره مجبور بودم برای معیشت خود و خانواده‌ام تلاش کنم و همیشه فکر می‌کردم یک روزی خواهد رسید که دیگر مشغله و دغدغه‌ای ندارم و می‌نشینم شعرم را می‌نویسم یا بر روی ده‌ها موضوعی که در این سال‌ها توی ذهنم انباشته شده‌اند کار می‌کنم و تا امروز که آخرین روزهای ۵۶ سالگی‌ام را می‌گذرانم این اتفاق نیفتاده است و من امیدوارم به ۵۷ سالگی‌ام.»

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، پانزدهم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

به کی سلام کنم؟ چنین روزهایی بود، امّا یک سال قبل که دومین جشنواره‌ «روز بوشهر، گنجینه خلیج‌فارس» برگزار شد و در آن مراسم «سیدقاسم یاحسینی» را به‌عنوان چهره‌ ماندگار بوشهر معرفی کردند. یاحسینی نویسنده و پژوهشگر ۴۵ ساله‌ای است که علاقه و عمر خویش را صرفِ تاریخ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس کرده و خُب، مدّتی است که سرپرستی مجموعه‌ای را با نام «دانشنامه‌ بوشهر» برعهده گرفته‌ است. به بهانه‌ اینکه بدانم کار دانشنامه به کجا رسیده، به یاحسینی تلفن می‌زنم و او می‌گوید: «اگر همه‌چیز بر وفق مراد پیش رود، دانشنامه در ۱۱۰ تا ۱۵۰ جلد و در یک فرایند ۵ ساله تکمیل خواهد شد.» وی می‌افزاید: «این مجموعه که در نوع خود کم‌نظیر است، درباره‌ قلمروهای عمومی، فرهنگ، رجال، هنر و تاریخ و جغرافیای استان و بندر بوشهر است.» یاحسینی می‌گوید: «سه سال پیش، شش جلد از این مجموعه منتشر شد و درحال‌حاضر ۱۵ جلد به چاپ رسیده است و امیدوارم به‌زودی رونمایی شود. در سال آینده نیز ۵۰ جلد از این مجموعه آماده خواهد شد.» دانشنامه از سوی حوزه‌ هنری بوشهر به بازار کتاب عرضه می‌شود و به گفته یاحسینی اگر بعضی مسائل باعث تأخیر در چاپ تعدادی از کتاب‌ها نمی‌شد، این مجموعه طی این هفته رونمایی می‌شد و حالا برنامه موکول شده است به اوایل سال آینده، نیمه‌ دوم فروردین. یاحسینی سرپرست مجموعه است و جدای او، نزدیک به ۳۵ نویسنده‌ زن و مرد که در رشته‌های تخصصی خودشان صاحب کتاب و تجربه هستند، با گروه همکاری می‌کنند. آن‌ها تاکنون کتاب‌هایی با موضوع سینما، تئاتر، شعر محلّی، غزل‌سرایان، شاعران کلاسیک، شاعران نوپرداز، قصه‌پردازان، تعزیه و… تألیف و منتشر کرده‌اند.
از کتاب‌های دیگر
علاوه‌بر سرپرستی دانشنامه، یاحسینی کتابی را درباره‌ میرزاجهانگیرخان شیرازی مشهور به صوراسرافیل  نوشته است با نام «میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل، تروریست انقلابی» که به‌زودی از سوی انتشارات صحیفه‌ خرد به چاپ می‌رسد. وی می‌گوید: «صوراسرافیل یکی از روزنامه‌نگارهای انقلابیِ مشهور در زمان مشروطه است که با وجود این شهرت تا امروز حتی یک مونوگرافیِ مستقل درباره‌ او به چاپ نرسیده است. من با رویکردی انتقادی و تااندازه‌ای ساختارشکنانه سعی کردم ارتباط او با محافل سوسیال دموکرات و مشروطه و… را بررسی کنم.» یاحسینی ادامه می‌دهد: «سال گذشته هم انتشارات صحیفه‌ خرد یکی از کتاب‌هایم را منتشر کرده بود با نام «همگام با آزادی» که به‌زودی چاپ دوم آن منتشر خواهد شد.» درباره‌ موضوع کتاب می‌پرسم و او پاسخ می‌دهد: «این کتاب مجموعه‌ای است از خاطرات شفاهی درباره‌ دکتر سیدمحمدمهدی جعفری» از ابتدای تولد تا سال ۱۳۶۰٫ دکتر جعفری و از همراهان دکتر شریعتی بود که برای چهار سال نیز با آیت‌الله طالقانی و بازرگان هم‌سلول بود.» راستی، سیدقاسم یاحسینی ۱۲ کتاب هم درباره‌ جنگ ایران و عراق در قالب خاطره‌نویسی تألیف کرده که آن‌ها را برای چاپ به انتشارات سوره مهر سپرده است. «زیتون سرخ»، «بوی خاک سوسنگرد»، «لشکر آب»، «پرواز روی خاک»، «رو در روی شیطان» و «پای پیاده روی آب» برخی از آن‌هاست.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، چهاردهم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

حرف‌های همسایه؛ چند سال قبل بود؟ فکر می‌کنم نزدیک به شش، هفت سال قبل بود که فیلم «نفس عمیق» اکران شد. یادتان هست؟ ماجرای فیلم از جایی شروع می‌شد که خبر می‌داد دختر و پسری توی سد غرق شده‌اند و خُب، هنرپیشه‌ معروفی هم نداشت. با این‌ حال، «نفس عمیق» فیلم خوبی بود و آن دختر توی فیلم در بیست و یکمین جشنواره‌ فیلم فجر نامزد جایزه‌ سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اوّل زن شد. اسمش چی بود؟ مریم پالیزبان. یادتان هست چقدر شوخ و شنگ بود و سرزنده؟ لبخند زدید؟ پس، یادتان می‌آید. اگر از احوال او خواسته باشید، باید بگویم خوب است و دیگر هجده ساله نیست و در آلمان درس تئاتر می‌خواند. تازه، شعر هم می‌گوید. راستی، «من این‌جا نیستم» نام اولین کتاب مریم پالیزبان است که سال ۸۰ از سوی نشر ماه‌ریز چاپ شد. جدای کتاب، شعرهای او را می‌توانید در وبلاگ شخصی‌اش بخوانید: «گرگ صابونی». عنوان چشمگیری است مگر نه؟ و البته، پالیزبان شعرهای دلنشینی هم دارد. گرگ صابونی متولّد هفتم مهر ۱۳۸۵ است. پالیزبان در اولین یادداشتِ وبلاگی‌اش نوشته: «من باید از یک جایی شروع کنم… این صفحه‌ خالی آدم رو می‌ترسونه! اما خوب… همیشه همینه… لحظه‌های اول برای من همیشه اوج وسواس و دلشوره هستند. اما دلچسب، یه جوری… خوشمزه!» و بعد هم به گرگ صابونی سلام کرده است. امروز، پس از گذشت چیزی نزدیک به پنج‌سال، دیگر آن صفحه‌ سیاه خالی نیست و جدای مریم پالیزبان، گرگ صابونی دوست‌های بسیار دیگری هم پیدا کرده است. اگر به بخش نظرات آخرین یادداشت‌های او نگاه کنید، حتماً متوجّه خواهید شد که… بله، اوّل باید نشانی وبلاگ را بدهم و بعد، شما را ارجاع بدهم به شعرها و نظرها. پس یادداشت کنید:http://mpaliz.blogfa.com.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

۰۵

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/17/11

می‌خواهم درباره‌ی «قصّه‌ی متیو بازینگتون» بنویسم و لابُد حالا دارید «با خودتان می‌گویید: این متیو بازینگتون دیگه کیه؟ نکنه یکی از آن ستاره‌های پاپ باشه که موهای سیخ‌سیخی دارند و شلوار برق‌برقی می‌پوشند؟ نه، متیو بازینگتون ستاره‌ی پاپ نیست. می‌گویید: این متیو بازینگتون دیگه کیه؟ حتماً یکی از آن فوتبالیست‌های مشهوره که همیشه توی تلویزیون گل می‌زنه‌، آره؟ نه، متیو بازینگتون فوتبالیست نیست. می‌گویید: این متیو بازینگتون دیگه کیه؟ شاید یک مأمور مخفیه، از آن‌هایی که توی جیب‌شان هفت‌تیر دارند و توی چمدان‌شان یک هلی‌کوپتر قایم کرده‌اند. درسته؟ نه‌، متیو بازینگتون مأمورمخفی نیست. می‌گویید: خُب پس این متیو بازینگتون کیه؟ زود باش بگو وگرنه دیوونه می‌شم و کله‌مو می‌زنم به دیوار؟ نه، نه‌، لازم نیست دیوونه بشی و کله‌تو بزنی به دیوار. راستش، متیو بازینگتون یک بچه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود. موهای خرمایی داشت‌، یک چهره‌ی دوست‌داشتتنی و سه دانه کک‌مک روی لُپ چپ. بله‌، او یک بچه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود.»
این شروعِ رُمان کوتاهی است از «اندی استنتون» که به‌تازگی از سوی «مؤسسه‌ی کتاب چرخ و فلک» منتشر شده است؛ داستانی به نام «قصّه‌ی متیو بازینگتون». این نویسنده‌ی انگلیسی متولّد ۱۹۶۲ است و برای مجموعه کتاب‌های گام به گام با آقای گام برنده‌ی جایزه‌های مختلف شده است؛ جایزه‌ی بهترین کتاب ردهاوس ۲۰۰۷، جایزه‌ی کتاب بلوپیتر ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹، جایزه‌ی کتاب خنده‌دار رولد دال، جایزه‌ی ریچارد جودی، جایزه‌ی کتاب‌های کودکان لِستر شایر، جایزه‌ی کتاب‌فروشی‌های مستقل ۲۰۰۸ و …
کتاب جدیدِ آقای استنتون هم مانند داستان‌های آقای گام رگه‌هایی از طنز دارد و با معرّفی قهرمانِ اصلی آغاز می‌شود. با این تفاوت که مخاطب در «قصّه‌ی متیو بازینگتون» دیگر با یک آدم‌بزرگِ شرور سروکار ندارد، بلکه با شخصیّتی دوست‌داشتنی آشنا می‌شود که پسربچّه‌ای ده ساله‌است. شروع داستانِ متیو بازینگتون جذاب است و نویسنده بی‌هیچ حرفِ اضافه‌ای از قهرمانِ کوچکش می‌گوید که قرار است محور ماجراهای بعدیِ کتاب باشد. او با تأکید بر معمولی‌بودنِ متیو بازینگتون و فاش کردنِ فقط «یک چیز» توجّه خواننده را جلب می‌کند؛ متیو بازینگتون «یک بچّه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود. غیر از یک چیز. می‌دانی‌، متیو بازینگتون یک نیروی فوق‌العاده‌ی مخصوصی داشت. او می‌توانست به صورت مگس دربیاید. فکرش را بکن! یک بچّه‌ی ده ساله به مگس تبدیل بشود!» بله، متیو تصوّر می‌کند نیرویی غیرعادی دارد و یک‌جورهایی می‌تواند پرواز کند. امّا چه‌طوری؟ گفتم که، او می‌تواند به مگس تبدیل ‌شود! باور نمی‌کنید؟ ولی باور کنید. اصلاً همه‌ی قصّه‌ی آقای استنتون برای همین است که به مخاطب بگوید: نیروی قویِ باور را باور کن!  متیو هرگز پرواز نکرده، امّا دست‌کم خودش مطمئن است که می‌تواند. او برای پرواز تلاش می‌کند و هربار با تمسخر دیگران روبه‌رو می‌شود، ولی دست‌بردار نیست تا پایانِ داستان که … قرار نیست آن را لو بدهم.
«قصّه‌ی متیو بازینگتون» یک داستانِ خطی است و موضوع آن درباره‌ی تجربه‌هایی‌ست که در زندگی بیش‌تر کودکان رخ می‌دهد. آقای استنتون برای مخاطب از کشف خویشتن می‌گوید و به او کمک می‌کند تا ویژگی‌های شخصی و فردی‌اش را بشناسد. او با طرح موضوع‌هایی درباره‌ی خانه و مدرسه به دنیای مخاطب نزدیک می‌شود و از ترس‌ها و تنهایی‌ها، نگرانی‌ها و دوستی‌های کودکانه می‌نویسد. در این قصّه، زندگیِ متیو با مهاجرتِ به شهری بزرگ تغییر می‌کند؛ شهری که متیو دوست ندارد و در آن‌جا احساس تنهایی می‌کند. طرحِ داستان با ورود «جانسون آناناس» گسترش می‌یابد. جانسون یکی از دانش‌آموزانِ مدرسه است که هیکل درشتی دارد، قلدر است و بچّه‌های ضعیف را اذیّت می‌کند. قدرتِ جانسون در پرتاپ آناناس است. فصلِ رویاروییِ جانسون و متیو شروعِ ماجراهای تازه‌ای است که به حبس در مدرسه، روبه‌رویی با دزدها و شکوفایی قدرت‌های پنهان منجر می‌شود. بله، آقای استنتون داستانی با طرح حادثه‌ای را پیش‌بینی کرده است که بر مبنای ماجراهای متیو بازینگتون در مدرسه روایت می‌شود. او برای جذابیّت بیش‌تر متن و پی‌گیری مخاطب، از کشمکش‌های جسمی و فیزیکی (کتک‌کاری، تعقیب و گریز) برای ایجاد تعلیق در داستان استفاده کرده است. یکی دیگر از ویژگی‌های این کتاب زبانِ خاصِ نویسنده است؛ یک زبانِ شوخ و شنگ که پُر از خوش‌مزگی است، و وجه مشخصه‌ی نویسندگیِ آقای استنتون. حتّی «رضی هیرمندی» مترجم این کتاب می‌گوید که از روی ناچاری و ناگزیری است که کتاب‌های اندی استنتون را ترجمه می‌کند. و می‌گوید طنز نوجوانانه و عمیق، و زبان تازه و پُرجست‌وخیز و بازی‌گوشی‌های پُرمعنا و ادبیِ استنتون مرا دچار خود کرده است. برای خاطرِ همین زبانِ تازه و  لحنِ دل‌نشینِ راوی‌ست که وقتی اندی استنتون درباره‌ی یک موضوع تکراری، یعنی تنهایی و دوستی قصّه می‌نویسد، این‌قدر لذّت‌بخش و جذاب می‌شود.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست و هفتم اردی‌بهشت‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/10/11

گاهی از من می‌پرسند:
«آقای پرویسلر، اصلاً چرا برای کودکان کتاب می‌نویسید؟»
پاسخ من این است: «چون از این کار لذّت می‌برم.»
این چندسطر را پشتِ جلدِ کتابِ «مترسک توماس» می‌خوانیم که با ترجمه‌ی «ندا درفش کاویانی» از سوی انتشارات ترفند به بازار کتاب عرضه شده است.
«اُتفرید پرویسلر» نویسنده‌ی این کتاب، آلمانی‌است و متوّلدِ ۱۹۲۳ میلادی. او داستان‌های تخیّلیِ بسیاری برای کودکان نوشته است و بیش‌‌تر از هر موضوعی به ارواح علاقه دارد و جن‌ها و البته، شعبده‌بازی و جادوگری. پرویسلر نامزد جایزه هانس کریستین اندرسن هم شده است و از او تاکنون کتاب‌های «پسر کوچولوی دریایی»، «هوربه و دوستش»، «جادوگر کوچولو»، «کوتوله کلاه گنده»، «ج‍ن‌ک‍وچ‍ول‍و و دوست کوتوله»، «معلم شعبده‌باز»، «س‍اح‍ره‌ج‍وان‌»،  «ه‍وت‍س‍ن‌پ‍ل‍وت‍س‌» و «کرابات» توسط مترجم‌های مختلف به فارسی برگردانده شده و از سوی ناشرهایی مانند ترفند، هیرمند‏‫، پیدایش، فرهنگ‌گستر، هرمس، ایران‌بان، نشانه و … چاپ شده‌اند.
«مترسک توماس» داستانی تخیّلی‌ست که برای کودکان گروه سنّی ج (یعنی دانش‌آموزانِ سال‌های پایانی دبستان) نوشته شده است. شخصیّت اصلی آن هم مترسکی‌ست که گوشِ شنیدن و مغز ِفهمیدن و قلبِ حس کردن دارد، امّا نمی‌تواند حرف بزند. حتّی کلمه‌ای. این شخصیّت، بچه‌ای را تداعی می‌کند در سال‌های ابتدای زندگی، که میلِ شدیدی دارد به کشفِ جهانِ پیرامونِ خویش.
«مترسک توماس» دوازده فصل کوتاه دارد که در هر فصل از آن، مترسک با ماجرایی روبه‌رو می‌شود و به شناختی می‌رسد. فصل اوّل با معرّفیِ خانواده‌ی هفت‌نفره‌ای آغاز می‌شود، پدر و مادر و پنج فرزند. شغلِ پدر کشاورزی است و باقی اعضای خانواده نیز در انجام امور مزرعه به پدر کمک می‌کنند. ساختِ مترسک ایده‌ی پدر است برای خلاصی از گنجشک‌هایی که به مزرعه‌ی کلم آسیب می‌رسانند. تنِ مترسک با یک دسته‌ی شن‌کش ساخته و با پالتوی کهنه‌ی پُرسوراخِ وصله پینه‌ای پوشیده می‌شود. کلاهی بر سرِ کاهی او گذاشته و چند قوطی خالی کنسرو به دست‌هایش آویخته می‌شود. بچّه‌های کشاورز هم برای او یک نام انتخاب می‌کنند؛ توماس. توماس مأمور مراقبت از مزرعه‌ی کلم است و کارش را با علاقه و عشق انجام می‌دهد؛ «مترسک توماس به شغلش و نام زیبایی که بچه‌ها برایش گذاشته بودند، افتخار می‌کرد. طوری در وسط کلم‌زار ایستاده بود که انگار پادشاه است. قلمروی پادشاهی‌اش کلم‌زار بود. کلم‌های کوچک رعیّت او بودند. کلم‌ها با نظم و ترتیب جلویش صف بسته بودند. مترسک با خوش‌حالی از بالا به آن‌ها نگاه کرد و پیش خود فکر کرد: (همتون رو از شر گنجشکا، کلاغا و زاغیا نجات می‌دم. امروز، فردا و همیشه. چون من این‌جا وایسادم و نامم هم مترک توماسه!)»
این کتاب راویِ قصّه‌گویی دارد که با زبانِ ساده و روان از توماس می‌گوید و ماجراهایش؛ از بدبختی‌ها و خوش‌بختی‌ها، از نیازها و آرزوها، از امیدها و رؤیاها. ماجراهای متنوعِ توماس نشان‌دهنده‌ی جریانِ زندگی است و بازنماییِ جنب‌وجوشِ جاندارن در جهان. این مؤلفه باعث می‌شود که داستان ضرباهنگ تند داشته باشد. بااین‌حال، نویسنده مجالِ توصیف را از خودش و فرصتِ تفکّر را از خواننده‌اش نمی‌گیرد؛ او تصاویری از طبیعت در چهار فصل را برمی‌گزیند و با جادوی کلمات آن‌ها را در برابر چشم‌های خواننده به نمایش درمی‌آورد. یکی دیگر از ویژگی‌های نویسندگیِ آقای پرویسلر قدرتِ وی در شخصیّت‌پردازی است. او از یک مترسکِ بی‌جان موجود زنده‌ای می‌سازد که مهربان و دوست‌داشتنی است. با این‌که نویسنده توانِ تکلّم را به شخصیّتِ داستانی‌اش تفویض نکرده، امّا با پرده‌برداری از افکارِ ذهنی و رؤیاهای مترسک، خواننده را از درونِ او مطلع می‌کند. آن چه از ذهنِ کاهی مترسک می‌گذرد در قالب عبارت‌هایی که در میانِ دو پرانتز ( ) قرارگرفته‌اند با مخاطب در میان گذاشته می‌شود. باقیِ شخصیّت‌های داستانی در این کتاب، یعنی انسان‌ها و حیوان‌ها از دیالوگ برای برقراری ارتباط استفاده می‌کنند. دیالوگ‌هایی خوب که جدای وظیفه‌ی اطلاع‌رسانی، در فضاسازی و پیش‌بُردِ داستان نیز مؤثر هستند.
به آقای پرویسلر اشاره کردم که گفته بود از نوشتنِ داستان برای کودکان لذّت می‌برد، امّا آیا کودکان هم از خواندنِ داستان‌های آقای پرویسلر لذّت می‌برند؟ من دیدگاه «رادریک مگیلیس»، نظریه‌پردازِ ادبیات کودک، را مبنای قضاوت قرار می‌دهم که می‌گوید «لذت از توجه و آموختن برمی‌آید.» با این معیار، می‌توان گفت که کودکان از خواندنِ «مترسک توماس» لذّت خواهند بُرد. برای این‌که نویسنده به‌روش غیرمستقیم مفاهیمِ سایه و چراییِ بلندی و کوتاهی آن در طول روز، تغییراتِ آب و هوایی و پی‌آمدهای آن، مراحل مختلف کشاورزی و … را به مخاطب آموزش می‌دهد و آن‌ها را به دقّت در جهان و مشاهده‌ی طبیعتِ اطراف‌شان دعوت می‌کند.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست‌ام اردی‌بهشت‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/4/11

بازدیدکنندگان از نمایش‌گاه کتاب دو دسته‌اند؛ دسته‌ی اوّل گروهی هستند که جلوی غرفه‌های اغذیه‌فروشی صف می‌کشند و سیب‌زمینی سرخ‌کرده، آب معدنی و ساندویچ‌های سرد و گرم می‌خرند. و دسته‌ی دوّم گروهی هستند که واقعاً برای خریدنِ کتاب‌به نمایش‌گاه مراجعه می‌کنند. با فرض این‌که شما از آدم‌های دسته‌ی دوّم هستید، پیش‌نهاد می‌کنم وقتِ بازدید از نمایش‌گاه کتاب سری هم به غرفه‌های انتشارات ترفند، نشانه و هرمس بزنید. توی فهرستِ کتاب‌های انتشارات ترفند توجّه شما را جلب می‌کنم به یک رُمانِ خواندنی با نام «رؤیای شرقی»، نوشته‌ی «پاول مار»، نویسنده‌ی آلمانی. عنوان اصلیِ کتاب «رؤیای لی‌پل» است که با اقتباس از آن فیلم سی‌نمایی هم ساخته شده، یکی در سال ۱۹۹۱ و دیگری در سال ۲۰۰۹ میلادی. لی‌پل یعنی چی؟ یک اسمِ مستعار بدونِ معنای واقعی است برای شخصیّتِ اصلیِ رُمان، پسرکی رؤیاپرداز و دوست‌داشتنی که «فیلیپ ماتن‌هایم» نام دارد. قهرمانِ رُمانِ «پاول مار» عاشق عکس‌ها و برچسب‌های رنگی، کمپوت میوه و کتاب‌های داستان است و مگر نه این‌که گفته‌اند عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها. ماجرای لی‌پل از روزی آغاز می‌شود که او سه کتاب مصوّر را در اتاق زیرشیروانی پیدا کرده و مجذوبِ فضاها و قهرمان‌های داستان‌های شرقی می‌شود، به‌خصوص خلیفه احمد. خیال‌پردازی‌های لی‌پل باعث می‌شود که شخصیّت‌های داستانیِ این کتاب‌ها به خواب‌های شبانه‌ی او وارد شوند و با تکرار این رؤیای مُدام، مرز واقعیّت و خیال از بین می‌رود و …. در این کتاب، خواننده به‌قدر یک هفته با لی‌پل زندگی خواهد کرد. فصل‌های مختلف با نام روزهای هفته مشخص شده‌اند. در اوّلیّن یک‌شنبه، پدر و مادر لی‌پل به مسافرت می‌روند و خانم یاکوب به‌عنوان پرستار وارد داستان می‌شود تا مراقبِ لی‌پل باشد. زنی که به‌نظر لی‌پل به سردسته‌ی مخالفان خلیفه احمد شبیه است. طرحِ داستان با ورودِ هم‌شاگردی‌های جدیدِ لی‌پل گسترش می‌یابد؛ خواهر و برادری به نام‌های ارسلان و حمیده که از ترکیه به آلمان آمده‌اند. در ادامه، وقتی لی‌پل خواندنِ مجموعه «داستان‌های هزار و یک‌شب» را آغاز می‌کند، شخصیّت‌های این کتاب نیز به رؤیاهای شبانه‌ی او وارد می‌شوند؛ سندباد و شهرزاد و ….؛ سرآغازی برای ماجراهای عجیب و جالب. جدای آقای مار، بسیاری از نویسندگان در سرتاسر جهان برای نوشتنِ داستان‌های‌شان از افسانه‌های هزار و یک‌شب الهام گرفته‌اند. مثلاً «رفیق شامی»، نویسنده‌ای که مثل آقای مار ساکن آلمان است، ولی اصالتاً اهل دمشق.
«نشر نشانه» از آقای شامی دو کتاب منتشر کرده که نوجوانان از خواندنِ آن‌ها لذّت خواهند بُرد؛ یکی رُمانی با نام «قصّه‌گوی شب» و دیگری، مجموعه داستانی باعنوان «آن روز فراخواهد رسید». به‌نظرمی‌رسد راوی در هر دو کتاب یک ‌نفر است؛ پسری نوجوان. بااین‌حال، خواننده در «قصّه‌گوی شب» به‌واسطه‌ی راوی سرگذشتِ پیرمردی قصّه‌گو را دنبال می‌کند به نام عمو سلیم که درشکه‌چی است. آقای شامی این رُمان را تحت‌تأثیرِ «هزار و یک‌شب» نوشته است و سلیم در «قصّه‌گوی شب» نقش شهرزادِ هزار و یک‌شب را بازی می‌کند. درواقع، خواننده در کتابِ شامی نیز با داستان‌های عجیب و غریب و افسانه‌های خیالی و غیرواقعی روبه‌رو می‌شود که سلیم و دوستانِ او تعریف می‌کنند. ضمن این‌که به‌بهانه‌ی قصه‌گویی درباره‌ی اوضاع و احوال اقتصادی و اجتماعی و سیاسیِ سوریه و دمشق نیز صحبت می‌شود. «آن روز فرا خواهد رسید» هم مجموعه‌ای از سیزده داستانِ کوتاه است که از زبانِ هم‌این پسر روایت می‌شود. موضوع داستان‌های شامی در این کتاب درباره‌ی مسائل مختلفِ زندگی است؛ روزمرگی، دوستی، بلوغ، عشق و ازدواج، کسب و کار، مدرسه و …..
پیش‌نهاد بعدی کتابی است با یک فضای متفاوت که ماجرای آن در یکی از شهرهای مغرب‌زمین اتّفاق می‌افتد. این کتاب «کلونک و سوسک خیس» نام‌دارد، نوشته‌ی «فرانسوآ گراول»، نویسنده‌ی فرانسوی. «کلونک و سوسک خیس» رُمانی کوتاه با تِم پلیسی، ماجرایی است. خواننده در این داستان با دو دوست آشنا می‌شود به نام‌های کلونک و فِرِد. ماجرای رُمانِ آقای گراول از روزی شروع می‌شود که کلونک سراسیمه پیش فِرد می‌آید و پای او را به ماجراهایی تازه باز می‌کند. کلونک از دوستش می‌خواهد که برای مدّتی همسرِ او، یعنی کارین را تعقیب کند. برای این‌که کلونک به‌تازگی متوجّه‌ی رفتار‌های مشکوکِ کارین شده و می‌ترسد که دوباره سر و کلّه‌ی عاشقِ سابقِ کارین پیدا شده باشد. فِرد از سرِ رفاقت، در نقش کارآگاه به یک جریانِ تعقیب و گریز وارد می‌شود که پُر از انتظارهای طولانی و نشانه‌های نامفهوم است. زبانِ ساده و روان و استفاده از طنز در دیالوگ‌ها یکی از مهم‌ترین مزیّت‌های این کتاب است. نویسنده به‌خوبی توانسته است با ایجاد ابهام در داستان خواننده را برای پی‌گیری ماجرا علاقه‌مند سازد. به‌علاوه‌ی این‌که، چهار شخصیّتِ عجیب و غریبِ آقای گراول به‌یادماندنی هستند؛ کلونک و کارین زن و شوهری که می‌توانند امواج مغزیِ هم‌دیگر را کنترل کنند، و فِرِد و آگات که یکی نویسنده است و دیگری، با این‌که جثّه‌ی درشتی ندارد، امّا متخصصِ سرکوبِ خطرناک‌ترین جنایت‌کاران است. با این‌که «کلونک و سوسک خیس» با شک شروع می‌شود و با ابهام پیش می‌رود، امّا داستانی‌ست درباره‌ی عشق و اطمینا‌ن‌خاطر که از زبانِ آدم‌بزرگ‌های غیرعادی روایت می‌شود. آدم‌‌بزرگ‌هایی که خرس‌های عروسکی و قطارهای برقی را جدّی می‌گیرند و هنوز می‌توانند از چشمِ کودکِ درون‌شان به زندگی نگاه کنند.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، چهارشنبه ۱۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/15/11

۴۲٫ کتاب «گربه‌سانان«ِ ایرانی یک پدیده‌ی منحصربه‌فرد است

۴۱٫ شاهین رهنما: کیفیت کتاب‌های کانون مناسب است

۴۰٫ کِلِر ژوبرت؛ در نمایشگاه کتاب فرانسه حتّی یک قِران هم تخفیف نمی‌دهند!

۳۹٫ اسدالله شعبانی؛ کتاب‌های نایاب را دوباره چاپ کنید

۳۸٫ علیرضا گلدوزیان: هنرمندان جوان تصویرگری را دگرگون می‌کنند

۳۷٫ تاکید مجید عمیق بر ضرورت چاپ کتاب‌های علمی در کانون پرورش فکری

۳۶٫ انتخاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به عنوان ناشر برگزیده سال

۳۵٫ کتاب‌های پُرفروش غرفه‌ی کانون پرورش فکری معرّفی شد

۳۴٫ محمدتقی‌حق‌بین: استقبال اهالی کتاب از کانون در نمایشگاه فوق‌العاده بود

۳۳٫ بابک نیک طلب: نمایشگاه کتاب فرصت مناسبی برای دیدار با مخاطبان بود

۳۲٫ افسانه شعبان‌نژاد: باید ترانه‌های عامیانه و ادبیات فولکلور را به مردم معرّفی کرد

۳۱٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران۶

۳۰٫ مینو کریم‌زاده: داستان‌های کودک باید جذاب و گیرا باشد

۲۹٫ محمّدباقر آدوسی؛ حضور مربّی ویژگی اصلی کتاب‌خانه‌های کانون است

۲۸٫ حمید گروگان: ادبیات کودک از نظر تنوع در موضوع پیشرفت خوبی داشته است

۲۷٫ شخصیّت‌های جادویی در غرفه‌ی کانون پرورش فکری

۲۶٫ علی خاکبازان: نیاز مردم به کتاب بسیار متنوع است

۲۵٫ علی‌اصغر عزّتی‌پاک؛ باید از نگارش و انتشار رُمان برای نوجوانان حمایت شود

۲۴٫ محمدرضا شمس: “رمان برای نوجوان امروز” مجموعه‌ی خوبی است

۲۳٫ فرهاد حسن‌زاده؛ مجموعه‌ی «رُمان نوجوان امروز» جریان تازه‌ای را در فضای نشر ایجاد کرد

۲۲٫ نتیجه فروش کتاب در نمایشگاه بین‌المللی معیاری برای تولید سال ۹۰ است

۲۱٫ عباس تربُن : برای رسیدن به سالن کودک و نوجوان باید کوهنوردی کنید

۲۰٫ حسین بکایی: کانون با برنامه‌ریزی وارد نمایشگاه کتاب شده است

۱۹٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران ۳

۱۸٫ آتوسا صالحی: انتشار مجموعه «رمان نوجوان امروز» مهم‌ترین فعّالیّت کانون پس از انقلاب است

۱۷٫ کوروش پارسانژاد؛ می‌خواهم گرافیک مؤلف داشته باشم

۱۶٫ آماده‌سازی فیلم‌های کانون برای فروش به عموم مردم

۱۵٫«گربه‌سانانِ» ایرانی رونمایی می‌شوند

۱۴٫ نخستین جوانه‌های کتاب رویش در فصل بهار کتاب تهران

۱۳٫ تابستان ۹۰؛ کتاب‌های کانون الکترونیکی می‌شوند

۱۲٫ «سمرقند تی‌وی» بازی‌های فکری و سرگرمی‌های تولیدی کانون را تحسین کرد

۱۱٫ نویسنده‌ی کتاب‌های برگزیده‌ی جایزه‌ی فصل در غرفه‌ی کانون

۱۰٫ اشتراک؛ پیشنهاد ویژه‌ی کانون برای خانواده‌ها، شرکت‌ها و سازمان‌ها

۹٫ تخفیف ویژه در غرفه‌ی کانون

۸٫ دیدار زهره پریرخ با کودکان در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران

۷٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران ۲

۶٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران ۱

۵٫ رودخانه‌ی زرد از غرفه‌ی کانون پرورش فکری گذشت

۴٫ کوروش پارسانژاد و آتوسا صالحی به غرفه‌ کانون می‌آیند

۳٫ مصطفی رحماندوست: شعرهایم را قبل از چاپ، بچه‌ها تایید می‌کنند

۲٫ بازدیدکنندگانِ غرفه‌ی کانون “سکه‌ی طلا” هدیه گرفتند

۱٫ تولیدات پُرفروش غرفه‌ی کانون پرورش فکری معرّفی شد

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/27/11

نام کتاب:‌ یه جوری مثل
نویسنده : پیتر اچ. رینولدز
مترجم : سهراب مهدوی
تعداد صفحه : ۳۴ صفحه، مصور
قیمت : ۱۶۵۰ تومان
انتشارات : مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر، کتاب خروس

هزار کتاب؛ یه‌جوری مثل پیش‌نهاد خوبی‌ست برای کسانی که عاشق نقاشی، شعر و یا نویسندگی هستند، ولی خیال می‌کنند هنوز نقاش، شاعر و یا نویسنده نشده‌اند. برای کسانی‌که زندگی‌شان از کاغذهای مچاله‌ پُر‌شده و بس‌که قدم‌های‌شان ترسیده، به مرحله‌ای رسیده‌اند که بگویند؛ ‌ولش‌کن بابا‌، و بی‌خیالِ همه‌چیز، می‌خواهند به خیرِ روشنِ رؤیاهای‌شان پشت کنند.
رامون شخصیت اصلی این داستانِ کوتاه عاشق نقاشی‌ست و برادری دارد به نام لئون، که نقاشی‌هایش را مسخره می‌کند. تلاشِ رامون برای کسبِ رضایتِ لئون بی‌جایی نمی‌رسد مگر خستگی و بی‌انگیزگی، تاجایی‌که رامون تصمیم می‌گیرد دیگر نقاشی نکشد. از این‌جا به بعد، نقش ماریسول آغاز می‌شود، خواهرِ رامون و نقطه‌ی مقابلِ شخصیتِ لئون. ماریسول به رامون کمک می‌کند تا دوباره نقاشی را از سر بگیرد، با اعتماد‌به‌نفس بیش‌تر، بی‌نگرانی و هیچ هراسی بابت تأیید یا عد‌م‌تأیید دیگران.
یه‌جوری مثل با عنوان اصلی Ish یک داستان تربیتی‌ست درباره‌ی یک مفهوم روان‌شناسی، یعنی اعتماد‌به‌نفس. نویسنده با کم‌ترین و ساده‌ترین کلمات دریچه‌ی تازه‌ای را به روی ذهنِ مخاطب می‌گشاید؛ جور دیگر دیدن. رینولدز به کودک می‌آموزد به شخصیت خویش احترام بگذارد، احساساتِ فردی‌اش را جدی بگیرد و زندگی کند، برای همه‌ی لذت‌هایش. درست است که این کتاب را برای کودکان نوشته و تصویرسازی شده، اما ایده‌ی آن ‌برای هنرمندان مشتاق در همه‌ی سنین‌ قابل استفاده است. شک نکنید! همین کتاب کوچک با همین دخترک به شما هم جسارت می‌دهد تا برای خودتان زندگی کنید و بی‌هراس و استرسِ حدیثِ دیگران، حرفِ خودتان را بزنید. از دیگر ویژگی‌های مثبت این کتاب برای کودکان تصویرسازی زیبای رینولدز با رنگ‌های روشن و شاد است؛ نقاشی‌هایی با آب‌رنگ.
بد نیست که بدانید از رینولدز تاکنون شصت‌وپنج کتاب منتشر شده است که خود او کتاب نقطه را بیش‌تر از همه‌ی آثارش دوست دارد. این کتاب با دو ترجمه (اکرم حسن و مینا اسماعیلی) از سوی دو ناشر به فارسی (انتشارات علمی و فرهنگی با نسل نواندیش) منتشر شده است. راستی، مینا اسماعیلی هم Ish را با عنوان ‌یه چیزی شبیه‌…‌ ترجمه کرده که از سوی‌ انتشارات نسل‌نواندیش: کتاب‌های من و کیمیا‌ چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/26/11

«وقتی به من می‌رسی» معتبرترین جایزه‌ی جهانی ادبیات کودک، یعنی مدال نیوبری را در سال ۲۰۱۰ برای «ربکا استید» به ارمغان آورد.  این کتاب در سال ۲۰۰۹ میلادی منتشر شد و خیلی زود در فهرست کتاب‌های پُرفروش آمریکا جای گرفت. به‌تازگی ترجمه‌ی فارسی آن نیز توسط «کیوان عبیدی آشتیانی» از سوی «نشر افق» چاپ شده است.
چیزهایی که گم می‌شوند
ماجراهای «وقتی به من می‌رسی» در سال ۱۹۷۹ میلادی در شهر نیویورک اتفاق می‌افتد، یعنی محل تولّد خانم استید. درواقع، نویسنده این داستان را با الهام از دوران کودکی خودش و کتاب موردعلاقه‌اش نوشته که ماجرای آن درباره‌ی «دختری به نام مگ است که پدرش گم شده و او برای نجات جانش به یک سیاره‌ی دیگر می‌رود.» شخصیت اصلی و راویِ «وقتی به من می‌رسی» نیز دختری دوازده ساله است به نام «میراندا»، که در کلاس ششم درس می‌خواند و با مادرش زندگی می‌کند. او «در زمان حال، از گذشته‌ای می‌نویسد که به آینده‌اش بستگی دارد.» این رُمان مجموعه‌ای است از یادداشت‌های میراندا درباره‌ی حوادثِ چند ماه اخیر زندگی‌اش. درواقع، او تلاش می‌کند تا با یادآوری این حوادث معمّای داستان را حل کند. می‌پرسید کدام معمّا؟ کمی صبر کنید، خواهم گفت.
چیزهایی که خراب می‌شوند
این کتاب روایت تازه‌ای است از سفر در زمان. یعنی یک داستان تخیّلی؟ درست است که سفر در زمان یک موضوع خیالی است، امّا «وقتی به من می‌رسی» یک رُمان صرفاً تخیّلی نیست. داستانِ این کتاب با پایان دوستی میراندا و «سال» آغاز می‌شود؛ یعنی روزی که سال از «مارکوس» مُشت می‌خورد. این طرح با یادداشت‌هایی مرموز از سوی یک شخص ناشناس گسترش می‌یابد. یادداشت‌هایی که هیچ‌کس نباید چیزی درباره‌ی آن‌ها بداند تا او بتواند از مرگ ناگهانی سال جلوگیری کند. امّا چرا سال باید بمیرد؟ این سؤال را فعلاً گوشه‌ی ذهن‌تان نگه دارید تا اوّل درباره‌ی ساختار و ویژگی‌های رُمان بگویم.
چیزهایی که باعث شگفتی می‌شوند
«وقتی به من می‌رسی» با سه خط داستانی اصلی پیش می‌رود؛ یکی همین داستانِ جدایی میراندا و دوستش، سال. دیگری ماجرای شرکت کردن مادر میراندا در مسابقه‌ی بیست‌هزار دلاری «پیرامید». و آخری، معمّای مرد خنده‌رو؛ یک مرد بسیار عجیب که ظاهراً بی‌خانمان است و در نزدیکی آپارتمانِ میراندا، توی پیاده‌رو و در جوار صندوق‌پست زندگی می‌کند. خانم استید درباره‌ی زندگی مردم و محله‌ی داستانی‌اش بسیار دقیق می‌نویسد. مهارت و قدرت وی در شخصیّت‌پردازی و توصیفِ مکان وقوعِ داستان هم‌ذات‌پنداری خواننده را برمی‌انگیزد، تعلیق لازم را ایجاد می‌کند و مخاطب را مجذوب و مسحور می‌سازد. نویسنده با هوش‌مندی فوق‌العاده یک پازل هیجان‌انگیز را در متنِ رُمان طراحی می‌کند و سپس، سرنخ‌هایی را در اختیار خواننده می‌گذارد تا او رازهای پنهانِ ماجرا را کشف کند؛ رازهایی درباره‌ی استقلال شخصی، درستکاری و دوستی. از این‌رو، می‌توان گفت این کتاب ترکیبی از ژانرهای مختلف است؛ یک داستان شهری و خانوادگی که نویسنده‌ی آن درباره‌ی شرایط اجتماعی، سبک زندگی و پیچیدگی‌های دوستی سخن می‌گوید. درواقع، خانمِ استید موضوع تکراری سفر در زمان را با روایتی متفاوت برای خواننده طرح می‌کند؛ طرحی غیرقابل‌پیش‌بینی که هر کلمه و هر جمله‌ی آن با رازی هم‌راه است.
چیزهایی که وارونه می‌شوند
حالا برگردیم به سؤالی که پرسیدید؛ چرا سال باید بمیرد؟ شما را به فصلی از کتاب با عنوان «آخرین پیغام» ارجاع می‌دهم که به نظر من هیجان‌انگیزترین فصلِ این رُمان است. قسمتی که اتّفاق اصلی در آن‌جا رخ می‌دهد؛ فصلِ برخورد دوباره‌ی مارکوس با سال که به مرگ مرد خنده‌رو منجر می‌شود. چرا؟ برای این‌که سال زنده بماند. دوباره می‌پرسید چرا سال باید بمیرد؟ می‌دانید وقتی سال، مارکوس را می‌بیند شروع می‌کند به دویدن. مارکوس هم پشت سر او می‌دود. ناگهان کامیون بزرگی از راه می‌رسد، امّا سال آن‌قدر تند می‌دود که نمی‌تواند متوقّف شود. در لحظه‌ای که سال روبه‌روی مرگ ایستاده، مرد خنده‌رو به او لگد می‌زند، سال پرت می‌شود و کامیون به مرد خنده‌رو می‌خورد. خواننده از طریق نشانه‌هایی که میراندا کشف می‌کند بالاخره متوجّه می‌شود که مرد خنده‌رو در همه‌ی داستان بارِ این اتفاق وحشت‌ناک را حمل می‌کرد و یادداشت‌های مرموز را برای میراندا می‌نوشت. می‌پرسید مرد خنده‌رو از کجا می‌دانست چه اتّفاقی برای سال می‌افتد؟ نگفتم؟ او از آینده آمده بود. چرا؟ برای این‌که سال را نجات بدهد. نه، او پدر یا برادر سال نبود. می‌پرسید پس مرد خنده‌رو کیست؟ پاسخ این سؤال بماند برای وقتی‌که کتاب را می‌خرید و خودتان لذّتِ کشفِ هویّتِ این مردِ مرموز را تجربه می‌کنید.

منتشرشده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه ۶ اردی‌بهشت ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/25/11

نام کتاب: شوکران شیرین
گردآورنده: اسدالله امرایی
انتشارات مروارید

گل آقا؛ «دنیایی که در آن طنز نباشد، تاریک و نارساست.»
این حرف را «اسدالله امرایی» در مقدمه‌ی کتاب «شوکران شیرین» نوشته است و پُشت بندش هم جمله‌ای را از «ویل کاپی» نقل کرده که می‌گوید: زندگی بدون طنز مثل آدمی بی‌دست و پا است، باید بیفتی در گوشه‌ای و عذاب بکشی.
حالا چرا یاد این جملات افتادم؟ برای این‌که می‌خواهم پیش‌زمینه‌ا‌ی جور کنم تا حرفی را بگویم که از پنج‌شنبه توی دل‌ام نگه داشته‌ام.* می‌پرسید پنج‌شنبه چه خبر بود؟ یعنی پیش‌زمینه را جور نکنم؟ بله، از قدیم گفته‌اند در انتقال اخبارِ خوش و خوب حاجت هیچ استخاره‌ای نیست. من هم یک‌راست می‌روم سرِ اصلِ مطلب. یکم اردی‌بهشت سال‌روز تولّد اسدالله امرایی بود.
امرایی یکی از چهره‌های شناخته‌شده در ادبیات ترجمه است، پُرکار و خوش‌انتخاب. به زبان انگلیسی، روسی و ترکی تسلّط دارد و بیش‌تر از صد کتابِ شعر، داستان و رُمان را به فارسی ترجمه کرده است؛ از پاییز پدرِ سالارِ مارکز تا کلیسای جامعِ کارور، از شعرهای سیلویا پلات تا رُمانِ کوری.
به مناسبتِ این زادروزِ شما را دعوت می‌کنم به خواندنِ یکی از بهترین کتاب‌هایی که می‌شناسم و در ابتدای یادداشت‌ام نیز حرفش را پیش کشیدم؛ «شوکران شیرین».
«شوکران شیرین» مجموعه‌ای از ۲۸ داستان کوتاه است به قلمِ نویسندگان معروف جهان مانند ژوزه ساراماگو، ایتالو کالوینو، وودی آلن و دونالد بارتلمی …. روی جلدِ کتاب به نام مترجم‌ها اشاره شده است؛ صفدر تقی‌زاده، مژده دقیقی، عبدالله کوثری، مهشید میرمعزّی و … البته، اسدالله امرایی؛ هم به‌عنوان گردآورنده و هم به‌عنوان مترجم شش داستان.
امرایی در نقش گردآورنده تلاش کرده است تا نمونه‌هایی از آثارِ طنزِ نویسندگانِ مطرح را انتخاب کند «که هر کدام نوع خاصّی از طنز را در خود باز می‌تاباند.» در داستان‌های «شوکران شیرین» گاهی ابهام است که باعث می‌شود لبخندی بر چهره‌ی مخاطب بنشیند و گاهی، خواننده با تصویری ویژه از اوضاعِ ناجورِ زندگی انسان روبه‌رو می‌شود که لحنِ شوخ و شنگِ داستان اوّل او را به خنده می‌اندازد و سپس، به فکر وامی‌دارد. آن‌گونه که رسالتِ طنزِ راستین است. نویسنده‌های این داستان‌ها بیش‌تر درباره‌ی فسادهای اجتماعی و اخلاقی نوشته‌اند و حقیقت‌های تلخِ زندگی را در لفّافه بیان کرده‌اند به نیّتِ … شاید تلنگر.
در داستان‌های این کتاب، کم‌تر با طنزهای کلامی روبه‌رو هستیم و نویسندگان بیش‌تر از طنز موقعیت استفاده کرده‌اند و روحِ طنز در موضوع و یا ساختارِ داستان پنهان است. مثلاً؟ من درباره‌ی داستان‌هایی حرف می‌زنم که اسدالله امرایی ترجمه کرده است؛ داستان‌های راننده حواس جمع (نوشته‌ی ایوان ایگوئت)، زن (نوشته‌ی خوان بوش)، حکایت جزیره‌ی ناشناخته (نوشته‌ی ژوزه ساراماگو)، تنهای تنها (ریوبیم فونسکا)، زن و شهر (نوشته‌ی ایتالو کالوینو) و غلبه (نوشته‌ی مایکل هامبورگر).

«راننده حواس جمع» داستان زوجی‌ست که ده سال از زمانِ ازدواج آن‌ها می‌گذرد. ماجرا از صبح یک روزِ معمولی آغاز می‌شود، وقتی‌که راوی و هم‌سرش (کلودیا) از خانه خارج می‌شوند تا به سرکار بروند. توی ماشین، چیزی کنار پدال گاز به پای راوی می‌گیرد؛ «کیف پول یا یک …؟» حدسِ راوی این است که «نکند دیشب وقتی ماریا را به خانه رسانده، موقع خداحافظی …» بله، پای یک زنِ دیگر در میان است! نویسنده با کم‌ترین کلمات و کوتاه‌ترین جملات داستانِ تازه‌ای را درباره‌ی خیانت تعریف می‌کند که به جای گریه، آدم را به خنده می‌اندازد.
موضوع داستانِ «خوان بوش» نیز «زن» است. در این‌جا خواننده با زنِ زار و نزارِ از حال‌رفته‌ای روبه‌رو می‌شود که وسط جاده افتاده و از قضا، مردی برای یاریِ او از راه می‌رسد؛ «کیکو». گویا زن از سوی شوهرش مورد آزار قرار گرفته، کتک خورده و از خانه بیرون شده است.  کیکو بی‌خبر از ماجرا زن را به کلبه‌ی نزدیکِ جاده می‌رساند که ناگهانِ سر و کلّه‌ی هم‌سر زنِ پیدا می‌شود؛ «چه‌په». بین دو مرد جنگ درمی‌گیرد، امّا این زن است که ضربه‌ی نهایی را می‌زند؛ «زن نفهمید چه می‌کند. دم دستش کنار در سنگی دید. سنگی درشت، زخمت و سنگین و سیاه. نیرویی در تن او جان گرفت و جوشید. سنگ را برداشت. صدای تقه خفه‌ای آمد. کیکو گلوی مرد را رها کرد. زانویش لرزید. دست‌هایش وا رفت و تاق‌باز افتاد. بی‌آن‌که صدایی از او درآید یا تقلایی کند.» و این‌گونه مردی که می‌خواست صواب کند، کباب شد!‌
درباره‌ی «حکایت جزیره‌ی ناشناخته» شما را ارجاع می‌دهم به حرف‌های «سید ابراهیم نبوی» در مقدمه‌ی دوّم این کتاب، که نوشته است: «حکایت جزیره‌ی ناشناخته ژوزه ساراماگو هم یک‌جورهایی شبیه همان «کوری» است، همان کوری اجتناب‌ناپذیر که گرفتارش می‌شویم و ناگهان مثل سیل به همه هجوم می‌آورد. گریزی هم از آن نیست. یک نگاه عجیب و غریب است به استبداد. در مورد این آدم به‌نظرم هرچه می‌توانی کار کن، موجود جالبی است و احتمالاً در کشف دنیای امروز از او کارهای زیادی برمی‌آید.»
و امّا «زن و شوهر» که به‌نظر من یکی از زیباترین و تلخ‌ترین داستان‌های «شوکران شیرین» است. «الیده» و شوهرش «آرتورو» در عین این‌که با هم زندگی می‌کنند، با هم زندگی نمی‌کنند. زن مجبور است هر روز از صبح تا شب سرکار برود و شوهرش برعکس، هر شب تا صبح. آن‌ها برای دیدار و ملاقاتِ هم‌دیگر فرصتِ کوتاهی در اختیار دارند، اوایل صبح و شب. بی‌آن‌که سیر بشوند از هم‌جواری و هم‌دلیِ هم‌دیگر. صحنه‌ی فوق‌العاده‌ی داستان وقتی‌ست که زن و شوهر به رخت‌خواب می‌روند و با رفتن به جای خوابِ زوجِ خود، سعی می‌کنند گرمایِ تنِ او را حس کنند.
«غلبه» داستانی است درباره‌ی نویسنده‌ای که پس از یک کودتای بدون خون‌ریزی در کشورش دست‌گیر می‌شود و از او می‌خواهند «دلقک دربار» باشد! یک داستان با لحنِ سردِ راویِ اوّل شخص که گوشه‌ای از رفتارهای مضحکِ سیاسی و حکومتی را نشان می‌دهد. ابراهیم نبوی درباره‌ی این داستان می‌گوید: «غلبه هم حکایت همه‌ی ماهاست، مصیبتی است که قرار باشد فقط برای رئیس حرف بزنی. نمی‌شود آقا، نمی‌شود. کار خوبی بود، اما زیادی شرافت‌مندانه بود. دنیا این‌قدر شرافت‌مندانه اداره نمی‌شود.»

*. شاید با خودتان بگویید چرا هم‌آن پنج‌شنبه تبریک ننوشته‌ام و بعد از پنج روز تأخیر دارم خبر می‌دهم؟ حواس‌تان به روزهای کاریِ کتاب‌خانه‌ی شاغلام نیست؟ هر دوشنبه یک کتاب تازه.



via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/12/11

نام کتاب: زردِ مشکی
نویسنده : فریدون عموزاده‌ خلیلی
تعداد صفحه : ۲۰۸ صفحه
قیمت : ۳۰۰۰ تومان
انتشارات : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

هزار کتاب: اواخر آبان‌ماه ۱۳۸۹ بود که جشنواره‌ی کتاب برتر اسامی کتاب‌های برگزیده و تقدیریِ پنجمین دوره‌اش را معرفی کرد. در حوزه‌ی داستان، جدای کتاب‌ برگزیده از چهار کتاب تقدیر شد که یکی رُمانِ زردِ مشکی بود نوشته‌ی فریدون عموزاده‌ خلیلی که خیلی پیش‌تر آموزگار بوده و حالا بیش‌تر روزنامه‌نگار و نویسنده است.
زردِ مشکی داستانی خوش‌خوان است و خوش‌ساخت با شخصیت‌هایی به‌شدت زنده که در اصل جان ندارند. نویسنده مرزهای واقعیت و خیال را چنان در‌هم آمیخته که قهرمانِ رمان به‌قدر یک انسان، ملموس و پذیرفتنی‌ شده و این‌طوری‌ست که خواننده ‌سمندر‌ را جدی می‌گیرد. بله، ‌سمندر‌ قهرمان رمان عموزاده‌ خلیلی‌ست. پس چرا می‌گویم در اصل بی‌جان است این سمندر؟ خُب، این سمندر آن سمندر نیست که شما در خانواده‌ی دوزیستان می‌شناسید و بی‌شباهت نیست به مارمولک. سمندر ِ زردِ مشکی یک دوچرخه‌ی نمره‌ی بیست‌وشش مدلِ دنده‌‌ای کوهستان است به رنگِ مشکی با راه‌های زرد که شغل هم دارد. چرا تعجب می‌کنید؟ سمندر یک دوچرخه‌ی سیرک است که در این رُمان داستان زندگی پر‌فراز و نشیبِ خویش را در چهل‌و‌پنج بخش برای مخاطبِ گروه سنی «د» و «هـ» تعریف می‌کند، یعنی نوجوان‌های دوازده تا هجده ساله.
داستان از سیرکی آغاز می‌شود در تهران و بعد، قهرمان رمان از هند سردرمی‌آورد و بعدتر به روسیه می‌رود و دوباره به ایران بازمی‌گردد. تنوع مکانی، فضاسازیِ عالی به‌علاوه‌ی شوخ‌طبعیِ نویسنده، زبان روان و ساده و ماجراهای مکرر خواننده را ترغیب می‌کند تا داستان را تعقیب کند. ضمن این‌که در زردِ مشکی نویسنده دنیا را از بشرجماعت خالی کرده و اختیارِ جهان را سپرده دست مشتی دوچرخه که ایده‌ای جذاب است. پرداختِ خوب و شخصیت‌پردازیِ درستِ عموزاده‌ خلیلی هم باعث شده تا متن قابل‌درک باشد و پذیرفتنی. یعنی، فضای فانتزی این داستان قابل‌باور است به‌قدری‌که می‌توان با غم‌وغصه، آوارگی و بدبختی درعین‌حال شادی و عاشقیِ دوچرخه‌های رُمان هم‌ذات‌پنداری کرد. بله، دوچرخه‌ها. برای این‌که علاوه‌بر سمندر در این داستان با شخصیت‌های دیگری هم روبه‌رو می‌شویم. مثلا؟ مثلا یکی سونامی که دوچرخه‌ی لحاف‌دوزی‌ست و یا ‌شازده‌ که دوچرخه‌ی یکی از نواده‌های قاجار بوده یا ‌شیمانو‌ دوچرخه‌ی چشم‌بادامی ژاپنی که اول شغلِ سمندر را از چنگ‌اش درمی‌آورد و درآخر دل‌اش را. بله خُب، دوچرخه‌ها هم عاشق می‌شوند.
جدای عاشقی، قبرستان دوچرخه‌های قراضه یا اعتیاد دوچرخه‌های بی‌سروپا به روغن سوخته، گریز به سی‌نمای هند یا طرح مسأله‌ی بیمه و حتی جنگ از دیگر بخش‌های قابل‌تأمل این رمان است. در کنارِ داستان‌پردازی عموزاده‌‌ خلیلی، از گرافیک و صفحه‌آرایی کتاب هم می‌توان به‌عنوان یکی از امتیازهای زردِ مشکی نام برد که با تصویرسازی علی‌رضا گلدوزیان، کتاب را از نظر بصری نیز  جذاب ساخته است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/12/11

سیامک گلشیری، بیشتر برای بزرگسالان نوشته و ترجمه کرده است؛ رمان، داستان کوتاه یا نمایشنامه اما در کارنامه ادبی او آثاری هم به چشم می‌خورد که مخاطب آنها کودکان و نوجوانان هستند. از تازه‌ترین کتاب‌های او برای کم‌سال‌ترها یکی رمان «ملاقات با خون‌آشام» است که از سوی نشر افق در مجموعه وحشت منتشر شده است. در این مجموعه تاکنون دو کتاب چاپ شده که قبلی هم نوشته گلشیری بود. کدام کتاب؟ «تهران، کوچه اشباح» را می‌گویم که در واقع جلد اول کتاب «ملاقات با خون‌آشام» است.
«تهران، کوچه اشباح» یک داستان بلند فانتزی است، درباره نوجوانی که به یک خون‌آشام تبدیل می‌شود. گلشیری در این کتاب از ظهور دراکولا در یکی از اتوبان‌های تهران می‌گوید، بالاتر از تقاطع حکیم- چمران. و خودش را نه به عنوان نویسنده داستان، بلکه واسطه‌ای معرفی می‌کند که قرار است خواسته دراکولا را اجابت کرده و خاطرات او را منتشر کند. ماجرای اصلی از زبان پسری روایت می‌شود که قهرمان یا به ‌عبارتی ‌دیگر، قربانی داستان است.
سیامک گلشیری با فضاسازی‌های مرسوم داستان‌های گوتیگ شرایطی را خلق می‌کند که پر از وهم و راز است و مخاطب را درگیر احساسات عجیب و غریب می‌کند. وی با برانگیختن حس کنجکاوی خواننده، پای او را به خانه‌ای تاریک و هولناک باز می‌کند. بله، ذات اثر وی مبتنی بر وحشت است و او با مهارت در پرداخت و قدرت در دیالوگ‌نویسی، داستان لذت‌بخشی را تعریف می‌کند که سرشار از تعلیق است و خواننده را با راوی همراه می‌کند.
در این داستان، راوی وارد خانه‌ا‌ی مرموز می‌شود که خالی از نور است و پر از صدا و در آنجا با شخصیت‌های ناشناسی روبه‌رو شده و درنهایت، پس از گریزها و خطرهای فراوان زنده می‌ماند، در حالی‌که به یک خون‌آشام تبدیل شده است. خواننده زمانی از راوی جدا می‌شود که او به نزد خانواده‌اش بازگشته اما دیگر نمی‌تواند به شیوه سابق زندگی کند و پر از وسوسه‌ا‌ی است که وی را به سمت خانه وحشت می‌کشاند.
اینک، سیامک گلشیری پس از سه سال ادامه داستان را در کتاب دوم تعریف می‌کند. در «ملاقات با خون‌آشام» نویسنده‌ به عنوان یک شخصیت داستانی و راوی اول شخص حضور دارد. فصل نخست کتاب با مونولوگ آقای نویسنده آغاز می‌شود که در واقع مقدمه‌ای است تا خواننده در جریان ماجرای کتاب اول قرار گیرد؛ «همه‌چیز تمام شده بود. یعنی فکر می‌کردم که تمام شده. فکر می‌کردم دیگر هرگز نمی‌بینمش. حتی گاهی پیش خودم می‌گفتم نکند همه‌اش خواب بوده، خواب وحشتناکی که آدم خیال می‌کند واقعا اتفاق افتاده و بعد آنقدر به آن فکر می‌کند که کم‌کم همه‌چیزش را باور می‌کند، جزء به جزئش را. اما تمام چیزهایی که آن شب شاهدش بودم، واقعا اتفاق افتاده بودند. زنم گفت من آن شب رفتم سر قرارم.» در اینجا صحبت از قراری است که طی آن خون‌آشام دفترچه خاطرات خویش را به گلشیری می‌سپارد. جدای آقای نویسنده، شخصیت تازه‌ای که در این کتاب معرفی می‌شود، خبرنگاری است به نام «اشکان اربابی» که خودش را شیفته آثار گلشیری نشان می‌دهد و اصرار دارد با وی گفت‌وگو کند. با همه امتناع آقای نویسنده، اما دست‌ آخر خبرنگار با سماجت بسیار به خواسته‌اش می‌رسد، هر چند به شرطی! که رعایت هم نمی‌شود. داستان چیست؟ گلشیری می‌پذیرد با خبرنگار گفت‌وگو کند به شرط اینکه درباره دراکولا و کتاب «تهران، کوچه اشباح» هیچ صحبتی نشود. و چه اتفاقی می‌افتاد؟ خبرنگار حرف را به جایی می‌کشاند که نباید، و سرآخر هم مصاحبه‌ای دروغی را تنظیم و چاپ می‌کند که در آن نوشته گلشیری با خون‌آشام ملاقات می‌کند و به دنبال سرنخ‌هایی است تا آن خانه مرموز را پیدا کند و دروغ‌هایی دیگر. چاپ مصاحبه بهانه‌ای می‌شود برای حضور دوباره دراکولا در داستان و این‌بار دیگر خبری نیست از خوی نیکوی سابق دراکولا و گلشیری مورد غضب وی قرار می‌گیرد.
گلشیری در خلق شخصیت‌های نویسنده و خبرنگار موفق بوده و با بیان مشخصات جسمانی، ویژگی‌های رفتاری، شرایط زندگی و احساسات مختلف آنها توانسته است هم‌حسی خواننده را برانگیزد. همچنین وی با انتخاب زاویه دید مناسب، این‌بار شخصیت فرعی کتاب اول (یعنی خودش را) به‌عنوان شخصیت اصلی وارد داستان کرده و با بیان ماجرایی تازه از نگاه آقای نویسنده، تعلیق عاطفی مناسب را ایجاد کرده است. زبان خوب و روان گلشیری در کنار هنر وی در دیالوگ‌نویسی نیز باعث شده تا ماجراهای این کتاب پرهیجان باشند و جذاب. ازاین‌رو، «ملاقات با خون‌آشام» پیشنهاد خوبی است برای نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های فانتزی با طعم دلهره و هراس.

منتشرشده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست و سوّم فروردین‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده