۰۴

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/8/11

افسانه‌ی روباه حیله‌گر
به روایتِ محمّدرضا شمس
تصویرگر: فیروزه گل‌محمّدی
چاپ اوّل، ۱۳۷۳
چاپ دوّم، ۱۳۷۶

«یکی بود یکی نبود. روباهی بود که مثل همه‌ی روباه‌ها پوزه‌اش باریک بود و دمش دراز، بدجنس بود و حقه‌باز، تنبل بود و از کار کردن بیزار.
از صبح تا شب در خانه‌اش دراز می‌کشید، یا چرت می‌زد و می‌خوابید، یا فکر می‌کرد و نقشه می‌کشید و سر این و آن را کلاه می‌گذاشت. آن‌وقت از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و از ته دل به‌سادگی کسانی که سرشان کلاه رفته بود، می‌خندید.
روباه این‌طور زندگی می‌کرد.»

به قاعده‌ی همیشه‌ی افسانه‌های کهن و حکایت‌های قدیمی، «محمّدرضا شمس» نیز «افسانه‌ی روباه حیله‌گر»ش را با معرّفی شخصیت‌های قصه آغاز می‌کند؛  یکی روباه و دوتای دیگر خرچنگ و لاک‌پشت. یک داستان عامیانه‌ی خطی که از دو صفحه‌ی ابتدایی قصّه‌اش معلوم است با شخصیّت‌هایی روشن و مشخص طرف هستیم که نمونه‌ی آن‌ها را در بسیاری از افسانه‌ها و قصّه‌ها سراغ داریم. مانند افسانه‌های تمثیلی «کلیله و دمنه» که مجموعه‌ای‌ست از قصه که به زبان حیوانات روایت می‌شود و سیرت و خصلتی انسانی را نمایش می‌دهد. در این‌جور قصّه‌ها حیوان‌ها مثل انسان فکر می‌کنند و احساس دارند و اهل گفت‌وگو هستند و بعد از تحلیل هر موضوع، تصمیم می‌گیرند و …. حیوانات در افسانه‌های جانوری یا خوب و مثبت هستند و یا شرور و ظالم. مثلاً شخصیت‌های حیوانی مانند «کبوتر» و «خرگوش» بیش‌تر اوقات یادآورِ انسان‌های معصوم و مظلوم هستند و «روباه» و «گرگ» هم در کسوتِ مردمِ ناجور و مکّار ظاهر می‌شوند.

در «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» نیز خواننده با سه شخصیت اصلی روبه‌رو می‌شود؛ روباهِ همیشه حقه‌باز با دو شخصیّتِ نادانِ مهربان؛ خرچنگ و لاک‌پشت که حیواناتی دوزیست هستند، اما بیش‌تر در آب زندگی می‌کنند. در قصّه‌ی شمس «خرچنگ» و «لاک‌پشت» در خشکی هستند و شغل‌شان کشاورزی است؛ کاشت و برداشتِ گندم.

«بنفشه حجازی» در کتاب «ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگی‌ها و جنبه‌ها» می‌نویسد: «با این‌که شخصیْت‌پردازی در افسانه‌های عامیانه می‌تواند اعجاب‌انگیز و مبالغه‌آمیز باشد، امّا باید رابطه‌ی منطقی با یکدیگر و محیط هم وجود داشته باشد تا خواننده سردرگم نشود.»

به‌نظر من، شمس در شخصیت‌پردازی قصه‌ی خود موفق نبوده است. او برای معرفی روباه از اصل تعمیم استفاده می‌کند تا خواننده همواره این شخصیّتِ داستانی را به مکر و ریا بشناسد. امّا لاک‌پشت و خرچنگ را سوای این اصل معرفی می‌کند و با گسترش طرح و ورود لاک‌پشت دانا به داستان، خواننده متوجه می‌شود که برخلاف جامعه‌ی روباه‌ها، همه‌ی لاک‌پشت‌ها شبیه هم‌دیگر نیستند و اگر گروهی از آن‌ها ساده‌اندیش هستند و کودن، گروه دیگری مثل «لاک‌پشت دانا» خوش‌فکر هستند و زیرک.

علاوه‌براین، نویسنده در پرداخت شخصیت‌های قصه نسبت به ویژگی‌های ذاتی و طبیعی حیوان‌های انتخابی خود کم‌توجّه بوده است. مثلاً مشخص نیست که چرا لاک‌پشت و خرچنگ به کشت گندم مشغول‌اند؟ انبار کردن گندم چه منفعتی دارد؟ آیا در نهایت، خرچنگ و لاک‌پشت محصول خود را می‌فروشند و یا برای مصرف شخصی گندم می‌کارند؟ یا معلوم نیست که چرا روباه می‌خواهد سر آن‌ها را کلاه بگذارد و گندم‌ها را برای خود بردارد؟ آیا روباه گیاه‌خوار است؟ در این حیله چه سودی نهفته است؟ به‌نظر من، نویسنده از همه‌ی قابلیّت‌های داستانیِ شخصیت‌های قصه‌ی خود استفاده نکرده است. درباره‌ی روباه تنها به ذاتِ پلیدِ حقه‌باز او توجّه کرده و درباره‌ی لاک‌پشت حرکتِ کند او در راه‌رفتن و شباهتِ ناگزیر لاک‌پشت‌ها در شکل و ظاهر. از خرچنگ هم فقط دست‌های قیچی‌وارش به کارِ داستان آمده است. البته یک‌وقت‌هایی هم نویسنده فراموش کرده است که مثلاً لاک‌پشت نمی‌تواند بدود!

«… ناگهان فکری به‌خاطر لاکپشت رسید. به خرچنگ گفت:«فهمیدم چه کار کنیم. باید هر چه زودتر پیش لاکپشت دانا برویم. او برادر من است و حتماً به ما کمک خواهد کرد.»
خرچنگ گفت:«باشد برویم.»
با عجله دویدند. رفتند و رفتند تا به خانه‌ی لاکپشت دانا رسیدند.»
ایجاز و اختصار از ویژگی‌های اصلی افسانه‌ها و حکایت‌ها هستند، اما نویسنده‌ی «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» تنها از حرف‌های اصلی فاکتور گرفته است و نه پُرگویی‌های بی‌فایده. حجازی می‌نویسد: «ماجرا در افسانه‌های عامیانه نقش بسیار مهمی را برعهده دارد. وقایع چون دانه‌های زنجیر، تند و سریع یکی پس از دیگری قرار می‌گیرند و هرگز شنونده یا خواننده را با جمله‌سازی‌های زیاد و توضیح و توصیف بی‌فایده معطل نمی‌گذارد.» درحالی‌که «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» موجز و مختصر نیست. پس از یک شروعِ معمول و آشنایی مخاطب با شخصیت‌های قصّه، نویسنده برای مواجهه‌ی مخاطب با گره‌ی اصلی داستان زمینه‌سازی می‌کند؛

«یک‌روز روباه، همان‌طور که در خانه‌اش دراز کشیده بود و نقشه می‌کشید، به یاد خرچنگ و لاک‌پشت افتاد. به خودش گفت:«ای داد بیداد، ای امان، حواست کجاست؟ پاک آنها را از یاد برده بودم. نوبتی هم باشد نوبت آنهاست.»
آن‌وقت به فکر فرو رفت. باید نقشه‌ی تازه‌ای می‌کشید.»

سپس، ماجراهای قصّه اتفاق می‌افتند و تا زمانی‌که گره توسط «لاک‌پشت دانا» گشوده می‌شود هفت صفحه فاصله می‌افتد که متنی‌ست طولانی‌. زیادیِ سخن به‌کنار، استفاده‌ی بیش‌از حدِْ کنایه‌ها و ضرب‌المثل‌ها (مانند نقشه کشیدن، سر این و آن را کلاه گذاشتن، سر کسی کلاه رفتن، آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، گل‌انداختن صحبت، از هر دری صحبت کردن، حقه سوار کردن، خرد و خمیر شدن، مفت چنگ، از رو بردن، تنگیِ وقت، دل توی دلش نبود، مثل باد دویدن، دمش را روی کولش گذاشت، دست از پا درازتر رفتن و ….) می‌تواند درک و دریافت کودک را با مشکل مواجه کند. البته پایان داستان همان‌طور که منطق داستان‌های عامیانه می‌طلبد به خوبی و خوشی ختم می‌شود و خوبی بر بدی پیروز می‌شود و در این‌جا لاک‌پشت و خرچنگ عاقبت‌به‌خیر می‌شوند و روباهِ تنبلِ مکّار هم متنبه.

درباره‌ی شکل و شیوه‌ی نگارش داستان منهای اصرارِ نویسنده بر استفاده از ضرب‌المثل‌ها در روایت، باید بگویم که زبان و بیانِ بازنویسی ساده است و نزدیک به گفتار مردم. البته شیوه‌ی حروف‌چینی متن در جدانویسی، سرهم‌نویسی و علامت‌گذاری‌ها و فاصله‌گذاری‌ها آن‌گونه است که در دهه‌ی هفتاد مرسوم بوده است و با آن‌چه اکنون در چاپ و انتشار کتاب رعایت می‌شود هم‌خوانی ندارد. بهتر است در چاپ‌های دوباره‌ی کتاب این نکته در حروف‌چینی مدنظر قرار گیرد و نویسنده نیز سادگی و ایجاز و زبانِ کودکانِ امروزی را موردتوجه قرار دهد.

از شناس‌نامه‌ی کتاب متوجّه می‌شویم که «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» حکایتی عامیانه است «به روایتِ محمّدرضا شمس». یعنی، نویسنده حکایت را انتخاب و ساده کرده و به زبان کودکانه نوشته است. به‌نظر من بهتر بود نویسنده عوضِ جایگزینی کلمه‌ها و عبارت‌های قدیمی با کلمه‌ها و عبارت‌های قابل‌فهم برای کودکان، تنها از اصل ماجرا استفاده می‌کرد و به بازآفرینیِ اثر تازه‌ای دست می‌زد که شاخ و برگِ داستانیِ آن متناسب با زندگیِ کودکان در دهه‌ی هشتاد باشد. برای نمونه نگاه کنید به کتاب «گروفالو» نوشته‌ی «جولیا دونالدسون» که از نظر نوع ادبی و هم‌چنین از نظر محتوا با «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» شباهت دارد.

«گروفالو» نیز یک «حکایت» است؛ داستانی بسیار خلاصه و با شخصیت‌های حیوانی که درنهایت درسی اخلاقی را به مخاطب می‌دهند. این اصل اخلاقی پیام داستان است که برای رشد فکری و تعالی ارزش‌های انسانی گوشزد می‌شود تا قدرت اندیشه را در خواننده تقویت کند. ایده‌ی اصلی این داستان برمی‌گردد به افسانه‌ای چینی که درباره‌ی یک موش است و ببر. وقتی‌که دونالدسون می‌خواهد این افسانه را بازنویسی کند به‌جای ببر یک شخصیّتِ خیالی خلق می‌کند تا قافیه‌‌اش جور شود و گروفالو بی‌خبر از همه‌جا وارد جنگلِ زیبای دونالدسون می‌شود درحالی‌که موش کوچکی جلوی او ایستاده و ادعا می‌کند ترسناک‌ترین حیوانِ جنگل است!!! داستانِ گروفالو حکایتی‌ست در ستایش تفکر به جای قدرت، کارآیی اندیشه در برابرِ زور که تابع نیازهای زمان است و نویسنده‌ی آن در بازآفرینی افسانه‌ی جدیدش به سلیقه‌ی بچّه‌های امروزی توجّه کرده است. درحالی‌که شمس در روایتِ خود از «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» کم‌ترین ذوق را به‌کار برده است و حتّی در ارائه‌ی پیامِ داستان نیز به خطا می‌رود و به اشتباه این مفهوم را به مخاطب می‌رساند که اگر کسی کلاهِ تو را برداشت، تو هم باید کلاه او را برداری. آن هم وقتی‌که حکایتِ روباه و خرچنگ و لاک‌پشت در ستایش تفکّر و تدبّر است و نکوهش حماقت و جهالت.

یکی دیگر از برتری‌های کتاب «گروفالو» نسبت به «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» از نظر تصویرگری‌ست. به‌نظر من، داستان‌پردازیِ دونالدسون منهای کیفیتِ تصویری که «آکسل شفلر» خلق کرده است شانس کمی داشت برای توفیقِ جهانی، چراکه ملاک و معیارِ بیش‌تر کودکان (گروه‌های سنی ب و ج) برای انتخاب کتاب «تصویر» است و در نگاه اوّل، رنگ و شکل است که توجّه مخاطب خردسال را جلب می‌کند و نه متن و داستان. چه‌بسا کتاب‌های بدون تصویر و یا کتاب‌های مصوّر غیرجذاب شانس کمی دارند که از سوی مخاطب کودک مورداستقبال قرار بگیرند.

«کمال پولادی» در «بنیادهای ادبیات کودک» می‌نویسد:«کتاب تصویری کتابی است که از پیوند اندام‌وار نوشته و تصویر درست شده است. کتاب تصویری در شکل مطلوبش یک زبان هنری خاص است، کتابی است که در آن تصویر و نوشته چنان با یک‌دیگر پیوند یافته‌اند که از آمیزش آن‌ها زبان هنری تازه‌ای پیدا شده است.»

«فیروزه گل‌محمّدی» برای تصویرگری «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» برنده‌ی مدال بلورین و دیپلم افتخار اوّلیّن نمایش‌گاه آسیایی تصویرگران کتاب کودک (۱۳۷۰، تهران) شده است، امّا به‌نظر من «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» فاقد جذابیّت بصری‌است. گل‌محمّدی برای تصویرگری این کتاب از تکنیک چاپ نقوش استفاده کرده و هر چه‌قدر رنگ‌آمیزی در کتاب «گروفالو» شاد است و زنده و پُرانرژی، «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» خالی از روح است و بیش‌تر فضای گورستانی دورافتاده را تداعی می‌کند در میانه‌ی تاریکی شب تا کشتزاری وسیع با خوشه‌های طلایی گندم، این‌قدر غم‌انگیز و پُردلهره.

به عقیده‌ی پولادی کتاب‌های تصویری در پرورش ذهن و ذوق کودک نقش بسیار زیادی دارند و علاوه‌بر این‌که به کودک کمک می‌کنند تا در فراگیری زبان پیشرفت کند، در پرورش تخیّل، خلاقیّت و ذوق زیبایی‌شناسی کودک هم مؤثر هستند. درحالی‌که در «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» خبری نیست از یک دنیای رنگارنگ و یا قاعده‌های مربوط به تصویرگری کتاب کودک کم‌تر رعایت شده است. برای نمونه درباره‌ی موقعیت شخصیت‌ها در روی جلد در کتاب «بنیادهای ادبیات کودک» می‌خوانیم؛ «غالباً مهم است که آیا شخصیت اصلی قصه در روی جلد تصویر شده است یا خیر، و اگر تصویر شده است در چه جای صفحه: بالا، پایین، سمت راست، یا سمت چپ. قرار گرفتن در بالای صفحه، برتری موقعیت، هیجان‌انگیزی، رؤیایی بودن، قدرت و دارا بودن صفات مثبت را القا می‌کند. برعکس، قرار داشتن در پایین صفحه، نشانه‌ی فروتری، نگون‌بختی و داشتن صفات منفی است.» پولادی در ادامه می‌نویسد:«اگر یک شخصیت در وسط صفحه و به‌صورت درشت تصویر شود به بیننده این فکر القا می‌شود که آن شخصیت دارای اهمیت و امتیاز ویژه‌ای است.»

روی جلد کتاب «افسانه‌ی روباه حیله‌گر» نیز تصویری از شخصیّت روباه دیده می‌شود که در  کادری مستطیل‌شکل در وسط صفحه نشسته است و با چشم‌های درشت نگاه می‌کند. پس‌زمینه هم با تکنیک چاپ نقوش کار شده است؛ تصاویری یاسی‌رنگ از برگ‌های درختان. در پشت جلد نیز با استفاده از همین تکنیک تصویری از یک برگ تکرار شده است. درحالی‌که شخصیّت روباه در داستان هیچ امتیاز ویژه‌ای ندارد مگر صفات منفی. از عناصر طبیعت نیز آن‌چه در داستان اهمیت دارد گندم است و نه برگ درخت و ….

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/3/11

علل موفقیت هری پاتر از نگاه مترجم کتاب، نویسندگان کودک و نوجوان

مجموعه هفت‌جلدی «هری پاتر» یکی از معروف‌ترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های فانتزی در دهه هشتاد بوده است که هم هواداران پروپاقرص و مشتاق دارد و هم مخالفانِ جدی و سرسخت. عده‌ای (مانند جواد جزینی، نویسنده و مدرس) معتقدند هری‌پاتر یک پدیده است و برخی دیگر (مثل مصطفی رحماندوست، نویسنده و شاعر) استقبال از کتاب‌های جی‌. کی. رولینگ را نوعی تب و مد می‌دانند که فراگیر شده است. گروه موافق (مانند محمدرضا گودرزی، نویسنده و منتقد) استفاده از گنجینه عظیم ادبیات کلاسیک و ترکیب عناصر اسطوره‌ای و جدید در ساختار داستانی را دلیلِ جذابیت ماجراهای این جادوگر عینکی می‌‌دانند و گروه مخالف (مثل امیرحسین فردی، نویسنده و سردبیر) اصرار دارند که قصه‌های پسرک یتیمِ رولینگ از نظر ساختاری و محتوایی اثری نازل و بی‌ارزش است.

مهدی حجوانی، نویسنده و پژوهشگر، معتقد است «اگر برای ادبیات فقط معیارها و مصداق‌هایی محدود و معین قائل شویم، ممکن است هری‌ پاتر از نظر زیبایی‌شناسی و جنبه‌های ادبی، اثری نازل به شمار آید اما اگر به تنوع مصداق‌های ادبیات داستانی واقف باشیم، آنگاه در می‌یابیم که در کنار جنبه‌های نازل هری‌پاتر، به وجوهی نیز برمی‌خوریم که از حیث ادبی، درخشان و تاثیرگذارند. نکته دیگر اینکه اگر هری‌پاتر از چشم بزرگسالان کتابخوان، مورد ارزیابی قرار گیرد، احتمالا از نظر ادبی نمره زیادی نخواهد گرفت اما اگر بررسی چنین اثری، معطوف به رویکرد «مخاطب‌محور» باشد، آنگاه جایگاه برتری خواهد یافت. البته، منظور جایگاهی برتر در نوع خود است.»

چرا هری پاتر پرفروش شد؟

اولین کتاب‌های هری‌پاتر در اواخر دهه هفتاد از سوی انتشارات کتابسرای تندیس برای نوجوانان چاپ شد و تاکنون، بیش‌تر از یک میلیون جلد از آن به‌فروش رفته است. شاید بتوان گفت هری‌پاتر تنها کتابی است که بیش‌ترین مخاطب را در گروه‌های مختلف سنی دارد و موفقیت آن در تاریخ ترجمه‌ در ایران بی‌سابقه است.

مهدی حجوانی درباره کارکرد هری‌پاتر به دو مورد اشاره می‌کند؛ افزایش تعداد مخاطب و اهمیت دادن به سلیقه او.

از مریم الف (متاهل، ۳۰‌ساله) می‌پرسم آیا کسی را می‌شناسد که کتاب‌های هری پاتر را خوانده باشد و از داستان‌های آن خوشش نیامده باشد؟ می‌خندد و می‌گوید: «اصلا نمی‌توانم تصور کنم که کسی کتاب‌های هری پاتر را خوانده باشد و دوست نداشته باشد! مگر می‌شود؟ من از ۲۰ سالگی خواندنِ این‌ کتاب‌ها را شروع کردم و مثل این بود که در دنیایی موازی با جهان واقعی زندگی می‌کنم. می‌شود گفت که در ماجراهای هری‌پاتر غرق می‌شدم. به‌نظر من، هری‌پاتر خیلی بیش‌تر از یک کتاب بود.»

مهدی حجوانی در کتاب «زیبایی‌شناسی ادبیات کودک» درباره علتِ موفقیت هری پاتر از دو گروه از عوامل نام می‌برد؛ عوامل متنی و عوامل فرامتنی و می‌نویسد: «دشوار بتوان نقش رسانه‌ها را در تبلیغ و شیوه عرضه هری پاتر نادیده گرفت اما بسنده‌کردن به تبلیغ و عرضه رسانه‌ای هم نوعی نادیده‌گرفتن از نوع دیگر است.»

الف) عوامل متنی: وقتی از ویدا اسلامیه درباره دلایل استقبال بی‌نظیر مردم از هری‌پاتر سوال می‌کنم، او می‌گوید: «به‌نظر من، هم تبلیغات در فروش کتاب‌های هری‌پاتر موثر بوده و هم جذابیتِ داستان‌های جی‌.کی‌.رولینگ.»

بهترین و پرطرفدارترین مترجم کتاب‌های هری‌پاتر ادامه می‌دهد: «من با خود اثر و با مخاطب‌های آن در ارتباط بودم و هستم، برای همین فکر می‌کنم کتاب‌های هری پاتر بخصوص برای نوجوان‌ها جذابند. البته دیده‌ام که افراد از گروه‌های مختلف سنی کتاب‌های هری پاتر را می‌خوانند. حتی پدرها و مادرها یا پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها این کتاب‌ها را خوانده‌اند. به خاطر اینکه دیده‌اند بچه‌های یا نوه‌هایشان از این کتاب‌ها استقبال می‌کنند و آن‌ها هم می‌خواستند کتاب را بخوانند تا بفهمند موضوع چیست؟ و حالا خودشان هم طرفدار هری‌پاتر شده‌اند و از داستان‌های خانم رولینگ خوششان آمده است.» اسلامیه ادامه می‌دهد: «به‌ندرت دیده‌‌ام که بچه‌ها کتابی را برای چندبار بخوانند، اما درباره هری‌پاتر این‌گونه بود مثلا بچه‌ها می‌آمدند به من می‌گفتند که ما هفت‌بار این مجموعه را خوانده‌ایم. اگر داستان‌های هری پاتر جذابیت یا حرفی برای گفتن نداشته باشد آدم آن را نمی‌خواند. من نمی‌توانم یک کتاب را حتی برای دومین‌بار بخوانم ولی ببینید هری پاتر چقدر جذابیت دارد که بچه‌ها آن را برای چندمین‌بار می‌خوانند.»

اسلامیه می‌افزاید: «زمانی‌که اولین کتاب از این مجموعه منتشر شد، متن نسبت به زمان خودش زبانِ نو و تازه‌ای داشت. خانم رولینگ از ابرازهایی که در ادبیات است، جادوگری و عوامل فانتزی به‌شکل جدیدی استفاده کرده بود و به خوبی توانسته بود داستان را پرداخت کند و برای همین بود که کتاب‌های هری‌‌پاتر گیرایی خاصی داشت.»

توصیف: ویدا اسلامیه با تاکید بر ویژگی‌های مثبتِ مجموعه کتاب‌های هری پاتر از نظر ادبی، می‌گوید: «این کتاب‌ها هم مثل هر کار دیگری نقطه قوت و ضعف دارند اما نمی‌توانم بگویم فقط سرگرم‌کننده‌اند. از نظر ادبی و به‌دلیل نوع نگاه نویسنده به مسائل اجتماعی یا روانی نیز آثاری ارزشمندند مثلا خانم رولینگ در کتاب سوم از دید روانشناختی به قضیه نگاه کرده و درباره احساسات و عواطف بچه‌ای که پدر و مادرش را از دست داده نوشته است یعنی نمی‌شود گفت که مجموعه کتاب‌های هری پاتر به‌طور کلی اثر ضعیفی هستند و نمی‌توان گفت که شاهکارند. شاید به نسبت این همه استقبالی که از هری پاتر شد بتوان گفت اینقدر هم ارزش نداشت ولی به‌نظر من باز هم نمی‌شود گفت که کاملا بی‌ارزش است.»

وی در ادامه از توصیف به‌عنوان یکی از ویژگی‌های مثبت در داستان‌های هری‌پاتر یاد می‌کند: «خانم رولینگ خیلی به جزئیات می‌پردازد و خوب توصیف می‌کند. به طوری‌که وقتی کتاب را می‌خوانیم به‌سادگی می‌توانیم آنچه را که در داستان رخ می‌دهد تصور کنیم و می‌توانیم خودمان را جای شخصیت‌های داستان ببینیم. برای اینکه توصیف‌هایش بسیار دقیق هستند.»

شخصیت‌پردازی: مترجم رسمی هری پاتر در ایران شخصیت‌پردازی خوب را یکی دیگر از ویژگی‌های قابل‌توجهِ نویسندگی رولینگ می‌داند. اما مهدی حجوانی، با طرح اینکه هری پاتر از نظر شخصیت‌پردازی ضعیف است، درباره دلایل خود می‌گوید: «از جمله مواردی که ضعف شخصیت‌پردازی در هری پاتر را آشکار می‌کند، سیاه یا سفیدبودن اغلب شخصیت‌هاست. خانواده دورسلی‌ها که هری پاتر تا ۱۰سالگی در آن بزرگ شده است، شامل عمو ورنون، خاله پتونیا و تنها پسرشان دادلی، هر سه بی‌هیچ انعطافی، مطلقا عوضی، بی‌شعور و حیوان‌صفت نشان داده‌ شده‌اند. دوستان دادلی هم مثل خودش هستند. همین مطلق‌نگری، در ساختن شخصیت‌هایی که در گروه‌های مدرسه هاگوارتز حضور دارند هم مشهود است.»

حجوانی می‌افزاید: «نکته مهم در ساخت و پرداخت شخصیت‌های این رمان، توانایی آن‌ها در یادگیری جادو و استفاده از قدرت جادویی است که رمان را تا این حد در چشم و دل خوانندگان و به‌ویژه خوانندگان کودک و نوجوان، روشن ساخته است اما اگر این خصلت که تازه و بدیع هم نیست ، کنار گذاشته شود، شخصیت‌های هری‌ پاتر وقتی وارد فضای جادویی می‌شوند و رفته‌رفته خواننده به خصلت جادوگری آن‌ها عادت می‌کند، معمولی می‌شوند و از اینجا به بعد، آن‌چه داستان را جذاب می‌کند و پیش می‌برد، حوادثی است که پی‌درپی رخ می‌دهند.»

مایه‌های اسطوره‌ای: ویدا اسلامیه می‌گوید: «استفاده نویسنده از اساطیر باعث شده مردم با فرهنگ‌های مختلف در سرتاسر دنیا بتوانند نشانه‌ای از خودشان را در داستان‌های هری پاتر پیدا کرده و با آن احساس نزدیکی کنند. وی می‌افزاید: «کتاب‌های فانتزی رویارویی خیر و شر است و این موضوعی است که انسان‌ها همیشه با آن روبه‌رو هستند و جذابیت خاص خودش را دارد.» ولی حجوانی درباره مایه‌های اسطوره‌ای هری‌پاتر معتقد است: «هری پاتر اسطوره نیست بلکه قصه‌ای است که منطق اسطوره دارد و از اسطوره‌ها و شخصیت‌های اسطوره‌ای مدد گرفته است. اگر به چنین ساختاری معتقد شویم، آنگاه بخشی از شگفتی ما نسبت به استقبال بی‌سابقه از هری پاتر برطرف می‌شود زیرا منطق و ساخت و پرداخت اسطوره‌ای: اولا، گستره جهانی دارد و در ثانی، از سوی بچه‌ها بهتر درک و دریافت می‌شود.»

ب) عوامل فرامتنی: «از کجا باید بدانیم یک کتاب چرا پرفروش می‌شود؟ چه راهی داریم برای دریافت چنین نکته‌ای؟» علی‌اصغر سیدآبادی، شاعر و نویسنده، می‌گوید: «شاید راهش یک نظرسنجی علمی باشد، هرچند معتقدم آن هم نمی‌تواند به خوبی پاسخ دهد و شاید تحلیل محتوای کتاب‌های پرفروش و استخراج ویژگی‌های مشترک آن، اما فروش هری پا‌تر تفاوتی معنادار با بقیه پرفروش‌ها داشت که وجود ویژگی‌های مشترک به مثابه علل پرفروش را دست‌نیافتنی می‌کند.

وی می‌افزاید: «با‌این‌همه هری پا‌تر تبی را فراگیر کرد که تأمل در آن می‌تواند به روشن‌شدن علل پرفروش شدنش کمک کند. پس از هری پا‌تر موجی از رمان‌های نوجوانان راه افتاد که از عنصر جادو، جادوی سیاه و نبرد بین خیر و شر با چاشنی جادو به عنوان دستمایه محوری استفاده کرده بودند. شرکت‌های فیلمسازی نیز نظرشان به رمان نوجوان جلب شد و تقریبا می‌شود گفت که رمان‌هایی از جنس هری پا‌تر به ژانری مورد توجه تبدیل شد و حتی این موج به ایران نیز رسید و رمان‌ها و داستان‌های بلند زیادی با نیم نگاهی به هری پا‌تر نوشته شد اما اغلب این آثار چنان که انتظار می‌رفت مورد توجه واقع نشد.»

سیدآبادی درباره چرایی این مسئله می‌گوید: «به نظرم این موضوع به غیر از عامل جادو به نحوه نوشتن هری‌پا‌تر هم برمی‌گشت. روایتی جذاب، پرتحرک و پرهیجان و سرراست از دنیایی عجیب و حضور قهرمانی که کم‌کم در رمان‌های مدرن کودک و نوجوان جایش را به جمع می‌داد. در واقع، به‌رغم همه بحث‌هایی که درباره قهرمانگرایی و پایان دوره‌اش می‌شود، هنوز حتی فیلم‌های پرفروش هالیوودی که شاخص سلیقه جهانی عوام است، قهرمانگرایی را پایان‌یافته نمی‌داند.»

نویسنده کتاب «شاهزاده بی‌تاج و تخت زیرزمین» با تاکید بر عامل تبلیغات ادامه می‌دهد: «در کنار همه عوامل درونی رمان، به نظرم تبلیغ هوشمندانه ناشر کتاب و همکاری نویسنده را نباید نادیده گرفت. حجم خبری که در کشوری مثل ایران از هری‌پا‌تر منتشر شده است با هیچ کتاب دیگری قابل‌مقایسه نیست. اگر به روزنامه‌های نخستین روزهای انتشار هری پا‌تر نگاهی کنیم و نوع خبررسانی درباره این پدیده را ببینیم، در خواهیم یافت که انگار همه ما تبدیل شده بودیم به روابط عمومی انتشارات بلومزبری.»

ویدا اسلامیه نیز دراین‌باره می‌گوید: «تبلیغات در فروش هری‌ پاتر خیلی موثر بود چون کتاب‌های زیادی در دنیا یا در ایران وجود دارند که ممکن است داستانهای جالبی داشته باشند اما درباره آن‌ها تبلیغات نمی‌شود و کسی این کتاب‌ها را نمی‌شناسد. بنابراین، نمی‌توانند مخاطب خود را پیدا کنند.» وی می‌افزاید: «امروز، ما در عصر ارتباطات زندگی می‌کنیم و تا اتفاقی در این طرف دنیا می‌افتد، مردمِ آن طرف دنیا خیلی سریع می‌فهمند. برای همین فکر می‌کنم تبلیغات در شناخت کتاب‌های هری پاتر خیلی موثر بود و مردم قصه را دنبال می‌کردند و بسیاری هم خوششان آمد.»

این مترجم، با اشاره به نخستین سال‌های انتشار هری‌ پاتر در ایران، ادامه می‌دهد: «اوایل، هری پاتر خیلی شناخته شده نبود تا اینکه فیلم‌های آن به بازار آمد. البته فیلم‌های هری‌پاتر خیلی جالب نبودند مثلا اولین فیلم، یعنی هری‌پاتر و سنگ جادو، اصلا فیلم خوبی نبود و به‌نظر من اگر کسی کتاب را نخوانده بود، شاید از فیلم سردرنمی‌آورد که قصه چی شد؟ بااین‌وجود، تبلیغات جهانی باعث شده بود که نام هری‌پاتر دهان به دهان بچرخد و همه بخواهند این را بدانند که هری‌پاتر کیست؟ شاید مردم فیلم را دیدند و احتمالا از موضوع سردرنیاوردند. به‌نظر من، بعد از فیلم دوم و سوم بود که استقبال مردم بیش‌تر شد؛ هم از فیلم‌ها و هم از کتاب‌ها. فکر می‌کنم فیلم‌های هری پاتر در معرفی این اثر به جامعه ایرانی نقش موثری داشت.»

بااین‌حال، خوانندگان کتاب‌های هری‌پاتر و بینندگان فیلم‌های آن نظرهای متفاوتی دارند. نجات اتحادی (بیست وچهارساله) از فیلم‌های هری‌پاتر متنفر است اما کتاب‌های آن را خوانده و خیلی دوست داشته است. این دانشجوی رشته علوم اجتماعی می‌گوید: «کتاب‌‌های هری پاتر نسبت به سایر کتاب‌های تخیلی متفاوت بود مثلا کتاب‌های گرگ و میش اصلا مرا جذب نکرد. ضمنا ترجمه ویدا اسلامیه هم خیلی خوب بود. برای همین به‌نظر من، هری‌ پاتر از آن دسته کتاب‌هایی است که آدم را جذب می‌کند. به‌طوری که من دیگر دلم نمی‌خواست کتاب را بگذارم زمین. حالا اینکه چرا؟ واقعا نمی‌دانم.»

منتشرشده در روزنامه‌ی تهران امروز، روز پنج‌شنبه سیزدهم مردادماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی هجده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/31/11

نام کتاب: قصه‌ی متیو بازینگتون
نویسنده: اندی استنتون
ترجمه: رضی هیرمندی
ناشر:مؤسسه انتشارات کتاب چرخ‌فلک

گل آقا؛ سلام به همگی!
به قصه‌ی متیو بازینگتون خوش آمدید. این قصه همه‌اش راجع به متیو بازینگتون است. این قصه پر از متیو بازینگتون است. مالامال از متیو بازینگتون است. لبالب از متیو بازینگتون است … امّا …
می‌گویید:«این متیو بازینگتون دیگه کیه؟» …. راستش، متیو بازینگتون یک بچّه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود. موهای خرمایی داشت، چهره‌ای دوست‌داشتنی و سه دانه کک مک روی لُپِ چپ.
این متن پشتِ جلدِ کتاب «قصه‌ی متیو بازینگتون» چاپ شده است. یک رُمانِ کوتاه برای کودکان که به‌تازگی از سوی «مؤسسه‌ی کتاب چرخ‌فلک» منتشر شده است. این داستان نوشته‌ی «اندی استنتون» است که پیش از این، برای خاطر مجموعه کتاب‌های گام به گام با آقای گام برنده‌ی جایزه‌های مختلف شده است؛ جایزه‌ی بهترین کتاب ردهاوس ۲۰۰۷، جایزه‌ی کتاب بلوپیتر ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹، جایزه‌ی کتاب خنده‌دار رولد دال، جایزه‌ی ریچارد جودی، جایزه‌ی کتاب‌های کودکان لِستر شایر، جایزه‌ی کتاب‌فروشی‌های مستقل ۲۰۰۸ و …
قصّه‌ی تازه‌ی آقای استنتون نیز از سوی رضی هیرمندی ترجمه شده است. وی درباره‌ی ترجمه‌ی آثار این نویسنده‌ی جوان انگلیسی گفته است: «من به طرف استنتون نرفتم، او وارد زندگی من شد. همان‌طور که سیلور استاین و دکتر زئوس و دیگران وارد شده بودند. من شدیداً جذب نوآوری و سنت‌شکنی استنتون چه در عرصه زبان و چه در حوزه‌ی تکنیک‌های قصه‌نویسی شدم.»

«قصّه‌ی متیو بازینگتون» هم رگه‌هایی از طنز و شوخ‌طبعی دارد و نویسنده تلاش کرده است با نگاهی نو به مشکلاتِ همیشگی کودکان داستانِ تازه‌ای را روایت کند. کتاب با معرّفی قهرمانِ اصلی آغاز می‌شود که شخصیّتی دوست‌داشتنی است؛ یک پسربچّه‌ی ده ساله‌‌ی معمولی با یک توانایی خاص؛ متیو می‌تواند به مگس تبدیل شود! شروع داستان جذاب است و نویسنده با درنظرگرفتنِ مخاطبِ بازیگوش و کم‌حوصله‌اش اصلاً پُرحرفی نمی‌کند. جملات کوتاه و شوخی‌نگاری و بازی با کلمات و ریتم تند وقوع ماجراهای داستان باعث می‌شود که خواننده با شوق و ذوق متیو را همراهی‌ کند. زبانِ خاص یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نویسندگیِ اندی استنتون است. حتّی رضی هیرمندی گفته که از روی ناچاری و ناگزیری است که کتاب‌های او را ترجمه می‌کند. چرا ناچاری؟ هیرمندی می‌گوید: طنز نوجوانانه و عمیق، و زبان تازه و پُرجست‌وخیز و بازی‌گوشی‌های پُرمعنا و ادبیِ استنتون مرا دچار خود کرده است.

نویسنده در این کتاب با نگاهی دوباره به تجربه‌های کودکان از تنهایی و ترس و نگرانی‌های آن‌ها درباره‌ی دوستی داستانِ تازه‌ای را روایت می‌کند که لحن و شخصیّت‌های آن پسندِ کودکان امروزی است.  «قصّه‌ی متیو بازینگتون» از جایی شروع می‌شود که متیو و خانواده‌اش به شهر مهاجرت کرده‌اند. قهرمانِ داستان محلِ جدید زندگی‌اش را دوست ندارد و در آن‌جا احساس تنهایی می‌کند. در ابتدا، کشمکش‌های درونیِ متیو خواننده را جذب می‌کند و سپس، درگیری‌های وی با «جانسون آناناس». می‌پرسید «جانسون آناناس» دیگر کیست؟ این پسربچّه‌ یکی از دانش‌آموزان مدرسه که هیکل درشتی دارد، قلدر است، بچّه‌های ضعیف را اذیّت می‌کند و قدرتش در پرتاپ آناناس است.

بعد چه می‌شود؟ متیو بازینگتون و جانسون آناناس بهترین دوستان یکدیگر می‌شوند. بیشتر وقت‌هاشان را با هم می‌گذرانند. با هم بازی می‌کنند. با هم برنامه‌ی «کی دلش می‌خواد یک میلیون قوطی ماست ببره» را تماشا می‌کنند و …. البته نه به‌همین سادگی! شخصیّت‌های داستانیِ استنتون برای رسیدنِ به این پایان خوش‌آیند جدای دعواهای مکرر، در مدرسه حبس می‌شوند، گرفتار یک‌سری سارق می‌شوند و ماجراهای نفس‌گیر و بامزه‌ی دیگری که باید بخوانید و لذت ببرید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/30/11

درباره‌ی کتاب‌فروشی اوستا در کرج

کتاب «سامرست موام» را خوانده بودم. «درباره رمان و داستان کوتاه» را می‌گویم. بعد هم رفته بودم توی شهر، پی ۱۰ رمان عالی دنیا که از «کتابفروشی اوستا» سردرآوردم. این‌جور نبود که اتفاقی رسیده باشم ته پاساژ کمالی و بفهمم آنجا یک کتابفروشی است. پسرکی جلوی در پاساژ ایستاده بود و داد می‌زد: انواع کتاب، روانشناسی، داستان، کتاب‌های جلال ‌آل‌احمد، راز و… نمی‌دانم. شاید او تنها دادزن کتاب در کرج بود (و باشد). تابستان پنج، شش سال قبل بود و سری اول، «غرور و تعصب» را خریده بودم با «موبی دیک» و «جنگ و صلح» و بعد هم که مشتری اوستا شده بودم و اوستا شده بود کتابفروشی محبوب من. توی کرج مثل خیلی از شهرستان‌های دیگر نیست که قحطی کتابفروشی باشد، همانطور که قحطی آدم نیست. یک‌میلیون و سی‌صد و هفتاد هزار و خورده‌یی نفر، کم‌جمعیتی نیست و کرج هم شهر کوچکی نیست و نمی‌توانم ادعا کنم که بعد از ۳۰ ‌سال زندگی در اینجا، شهرم را مثل کف دستم می‌شناسم. که نمی‌شناسم. فکر کردم بهتر است درباره محدوده کوچکی از شهر حرف بزنم. مثلا راسته خیابان شهید بهشتی که قلب حرکت و تجارت در کرج است. اگر از میدان امام‌خمینی(ره) در ابتدای این خیابان به سمت جهانشهر برویم، دست‌کم ۱۰ کتابفروشی می‌بینیم. اولی‌اش همین کتابفروشی اوستاست توی میدان و آخری، شعبه‌یی از «شهر کتاب» نرسیده به جهانشهر. این فاصله‌یی را که می‌گویم می‌توان سواره طی کرد یا پیاده. با ماشین یک کورس و کمتر از پنج دقیقه راه است و پای پیاده هم یک ربع، ۲۰ دقیقه‌یی طول می‌کشد. البته قبلا کتابفروشی‌های دیگری هم در این راسته بوده‌اند که تعطیل شده‌اند یا به لوازم‌التحریرفروشی تبدیل شده‌اند. مثل «چاپ لشکری»، «کتابفروشی تهران» یا مغازه‌یی که نبش میدان کرج کنار فروشگاه کفش ملی بود و آقای کتابفروشی اوستا می‌گوید او قدیمی‌ترین کتابفروش کرج بوده و حالا دیگر به رحمت خدا رفته است.

«اوستا» کتابفروشی بزرگی است و دورتادورش تا سقف قفسه‌بندی شده است. چند ردیف قفسه هم وسط مغازه است و همگی پر از کتاب؛ جدید، قدیمی، نو، دست‌دوم، شعر، رمان، تاریخ، حقوق و… کتاب‌ها در اینجا هم بر مبنای موضوع طبقه‌بندی شده‌اند و هم براساس نام مولف. مثلا کتاب‌های مهدی شجاعی، ابراهیم یونسی، ذبیح‌الله منصوری، سیمین دانشور، نادر ابراهیمی، پل استر، احمد محمود، ژوزه ساراماگو، ماکسیم گورکی و تولستوی کنار همدیگر توی یک ردیف چیده شده و برچسب خورده‌اند. برعکس کتاب‌های این کتابفروشی که بیشتر قدیمی و کاهی و کهنه هستند، صاحب آن مرد جوان ۳۳‌ساله‌یی است به نام سعید جلیلی. خوش‌پوش و خوش‌برخورد و از همه مهم‌تر اینکه جلیلی عاشق کتاب است. آقای جلیلی می‌گوید قبلا مغازه‌اش توی پاساژ فدک بوده و از سال ۸۴ آمده اینجا. پاساژ فدک تقریبا می‌شود روبروی همین پاساژ، آن طرف خیابان. کتابفروشی برای آقای جلیلی یک‌جور شغل خانوادگی است. پدر و برادرش هم کتابفروش بوده‌اند و هستند. پس از ۱۵ سال، آقای جلیلی هنوز از کتابفروشی خسته نشده و اصلا فکر این را هم نمی‌کند که برود پی شغل دیگری و هیچ‌وقت هم نخواسته سرگرم کار دیگری باشد غیر از این. ورودی کتابفروشی اوستا تماما شیشه‌یی است و ویترین مغازه می‌شود سه ردیف قفسه چوبی که پشت شیشه‌ها گذاشته‌اند و روی آنها کتاب چیده‌اند؛ کتاب‌های متنوع، بی‌هیچ آداب و ترتیبی: تاریخ هنر، گندم، هشت کتاب، عزداران بیل، خرمگس، چشم‌هایش، دایی جان ناپلئون، استاد عشق و… و البته، در اینجا هیچ رنگ و نشانی از ویترین‌های کتابفروشی‌های انقلاب نیست که پر از کتاب‌های نشر چشمه، ثالث یا ققنوسند. آقای جلیلی می‌گوید: رمان‌ها و مجموعه داستان‌های جدید نشر چشمه را ندارم و نمی‌آورم. قبلا اینطور بود که نشر چشمه فقط کتاب‌های خوب را چاپ می‌کرد، اما حالا رمان اول هر کسی را منتشر می‌کند. پشت شیشه‌های ویترین چندتایی کاغذ آچهار چسبانده‌اند که یکی خبر می‌دهد؛ «راهنمای مشاغل برای خانواده‌ها رسید» و روی کاغذ دیگری نوشته‌اند؛ «کتابخانه شخصی شما را خریداریم» و فکر می‌کنم این‌روزها آقای جلیلی بیشتر از اینکه کتاب بفروشد، دارد کتاب می‌خرد. گوشه‌وکنار مغازه، لابه‌لای ردیف قفسه‌های وسطی و حتی جلوی در، توی پاساژ پر از کتاب‌هایی است که روی هم چیده‌اند و با طناب نایلونی بسته‌اند. آقای میانسالی، که همکار جلیلی است، در حال جابه‌جا کردن این کتاب‌های طناب‌پیچ است. بالای در ورودی هم، کاغذ دیگری چسبانده‌اند که روی آن نوشته‌اند؛ «حراج نمایشگاه کتاب اوستا. ۱۰ تا ۲۰درصد تخفیف برای کتاب‌های سال ۸۸ و ۸۹». آقای جلیلی می‌گوید این حراج همیشگی است و هر سال، کتاب‌های چاپ دو سال قبل را با تخفیف می‌فروشند. تنها مشتری کتابفروشی مردی است که به‌نظر می‌رسد ۵۰ و چندساله باشد و یک جلد از تاریخ ادیان را گرفته توی دستش و از آقای جلیلی درباره قیمت آن می‌پرسد. دوره سه‌جلدی‌اش می‌شود ۳۲هزارتومان. مرد دوباره می‌پرسد: با تخفیف چقدر می‌شود؟ آقای جلیلی می‌گوید: ۲۹ ‌هزار تومان. مرد درباره محتوای کتاب سوال می‌کند و صاحب کتابفروشی توضیح می‌دهد که عبدالعظیم رضایی مولف تاریخ ۱۲جلدی ایران است و این کتاب هم یکی از معتبرترین کتاب‌های تاریخ ادیان است. مرد برای تخفیف بیشتر اصرار می‌کند و آقای جلیلی می‌گوید فقط می‌تواند ۱۰درصد تخفیف بدهد که می‌شود سه‌هزارتومان.

از آقای جلیلی می‌پرسم: اطلاعات لازم درباره کتاب‌ها را چگونه به دست می‌آورید؟ جواب می‌دهد: با اینکه خودم هم کتاب می‌خوانم، اما بیشترین اطلاعات درباره کتاب‌های مختلف را از مشتری‌هایم می‌گیرم. جلیلی می‌گوید: مگر آدم چقدر می‌تواند کتاب بخواند؟ ضمنا دلیلی هم ندارد که آدم همه کتاب‌ها را بخواند. عرفان موضوع مورد علاقه جلیلی و «آفاق تفکر معنوی در اسلام ایرانی» کتاب محبوب اوست. می‌گوید: البته، کتاب‌های خوب را دوست دارم و برای فروش می‌آورم. جلیلی برای انتخاب کتاب از اطلاعات مشتری‌هایش هم استفاده می‌کند و می‌گوید: عمده کار من تهیه کتاب‌های سفارشی است. این کتابفروش جوان توضیح می‌دهد که بیشتر مشتری‌هایش بازنشسته‌ها هستند و دیگر مثل قبل نیست که مشتری دایمی داشته باشد. جلیلی می‌گوید: نمی‌دانم چرا، شاید مشکلات مالی، شاید هم مشکلات فکری در میان است که مردم دیگر نمی‌توانند کتاب بخرند. شاید هم تاثیر اینترنت است. هرچند جلوی چاپ خیلی از کتاب‌های خوب را گرفته‌اند، اما هنوز هم کتاب خوب چاپ می‌شود. می‌پرسم: مشتری‌هایتان چه نوع کتاب‌هایی را سفارش می‌دهند؟ و جواب می‌گیرم همه‌جور کتاب و بیشتر دیوان‌های شعر. دوباره می‌پرسم: از کدام شاعر؟ می‌گوید: مثلا شاطرعباس. دیوان‌هایی که دیگر تجدید چاپ نمی‌شوند و کتاب‌های جمالزاده، ابراهیم گلستان و صادق هدایت. از کتاب‌های خارجی‌ هم بیشتر دنبال رمان‌های کلاسیک هستند. او درباره ادبیات کودک و نوجوان نیز می‌گوید: کتاب‌های نوجوانان که فروش ندارد، ولی وضع کتاب کودک بهتر است. به خاطر اینکه کتاب‌های آنها ارزان‌تر است. جلیلی می‌افزاید: رمان‌های عامه‌پسند هنوز مشتری‌های خودشان را دارند و برخلاف سال‌های قبل که کتاب‌های فهیمه رحیمی مخاطب بیشتری داشت، حالا کتاب‌های م‌.مودب‌پور پرفروشند. «ریحانه بهشتی» یکی دیگر از کتاب‌های پرفروش اوستاست. از جلیلی می‌پرسم موضوعش چیست؟ می‌گوید درباره تربیت فرزند است. با خودم می‌گویم لابد به خاطر این پرفروش است که بیشتر مغازه‌های پاساژ کمالی وسایل اتاق کودک و سیسمونی نوزاد می‌فروشند و اینجا محل عبور و مرور پدرها و مادرهایی است که چشم‌انتظار فرزند هستند. وقتی با آقای جلیلی خداحافظی می‌کنم، او پشت میز کوچکش نشسته که سمت راست ورودی مغازه است. در کتابفروشی اوستا خبری از دفتر و دستک‌های مدرن یا کامپیوتر نیست. روی میز پر از کتاب‌های مختلف است و قبلا اینطوری بود که موقع فروش عنوان و قیمت کتاب را توی دفتر بزرگی می‌نوشتند. نمی‌دانم الان هم همینطور است یا نه؟ برای اینکه تمام‌مدتی که توی کتابفروشی بودم هیچ کتابی فروخته نشد.

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، روز یک‌شنبه نهم مردادماه نود، صفحه‌ی

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/29/11
هدهد: تا حالا نشده سوار مترو بشوم، قطار برسد به ایستگاه «جوانمرد قصاب» و من یاد «رضا غوله» نیفتم.
وقتی‌که این را به محمّدرضا یوسفی می‌گویم، خیلی می‌خندد و می‌گوید، درست است. مکان وقوعِ ماجرای «ستاره‌ای به نام غول» حوالی محله‌ی جوانمرد قصاب بود با دروازه غار. «رضا غوله» قهرمانِ قصّه‌ی یوسفی بود.
می‌گویم، من کتاب را امانت گرفته بودم و از اوّلین رُمان‌هایی بود که وقتِ نوجوانی خوانده بودم. تازه توی نمایشگاه کتاب امسال، بالاخره موفق شدم «ستاره‌ای به نام غول» را بخرم، بعد از پانزده سال.
… بعد با محمّدرضا یوسفی بیش‌تر حرف می‌زنم و او با صمیمیت از کودکی‌اش می‌گوید؛ از دوم مهرماه ۱۳۳۲ که در همدان به دنیا آمد. یوسفی، از رنج‌ها و دشواری‌های زندگی و از عطش و علاقه‌اش به کتاب می‌گوید؛ ماجراهایی درباره‌ی انواع و اقسامِ شغل‌هایی که از بچّگی داشته تا امانت و خرید کتاب با چاشنیِ شیطنت، تاوقتی‌که اوّلیّن کتابش «سال تحویل شد» را در سال ۱۳۵۷ منتشر می‌کند.
از محمّدرضا یوسفی تاکنون نزدیک به دویست عنوان کتاب برای کودکان و نوجوانان منتشر شده که بعضی از آن ها به زبان‌های دیگر نیز ترجمه شده‌اند. «حسنی به مکتب نمی‌رفت»، «دره‌ی آهوان»، «افسانه‌ی بلیناس جادوگر»، «گرگ‌ها گریه نمی‌کنند»، «شازده کرگدن»، «دختری متولّد می‌شود»، «یک وجب آسمان»، «ستاره کوچولو»، «سرزمین آبی»، «قصه گل بو و گل رو»، «چه اسم قشنگی، ستاره!»، «نقاشی»، «حکایت کوزه‌گر جوان»، «فندقی و کار بزرگ»، «ماهی دم‌طلا»، «شالیزار سبز»، «قالیچه بته‌گلی»، «لانه گنجشک کوچولو»، «کارگاه داستان» و … نام برخی از کتاب های وی هستند که در ژانرهای مختلف نوشته شده‌اند؛ واقع‌گرا، تخیلی، فانتزی، سورئال و ….
یوسفی یک‌بار نامزد جایزه‌ی هانس کریستین آندرسن (۲۰۰۲ میلادی) شده و علاوه‌براین، برنده‌ی بسیاری از جوایز داخلی و خارجی نیز بوده است؛ مثلاً دو بار برنده‌ی دیپلم افتخار کنگره‌ی جهانی کتاب کودک و نوجوان (IBBY) شد و یک‌بار، برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال سروش نوجوان، برنده‌ی لوح «معرفی ویژه» از شورای کتاب کودک، برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و …

چی شد که «سال تحویل شد»؟
- من از قبل می‌نوشتم و برای چاپ کردن کتاب انگیزه‌ی جدی داشتم. پیش از انقلاب یک نمایش‌نامه زیرچاپ داشتم که به دلیل جریان‌های انقلاب دیگر چاپ نشد. «سال تحویل شد» اوّلین کتابم بود که بعد از انقلاب چاپ شد. این کتاب ثمره‌ی گشت‌وگذار من در جنوب شهر و حوالی میدان غار بود. آن فضا حسی را به من انتقال داد و باعث شد این کتاب را بنویسم.

نوشتن را از چه زمانی شروع کرده بودید؟
- من از دوره‌ی دبستان می‌نوشتم. بیش تر شعر می نوشتم. قصه‌هایی بود که مادرم می‌گفت و من آن‌ها به‌صورت نمایش‌نامه می‌نوشتم و در خانواده اجرا می‌کردیم. مثلاً اگر شب‌چله‌ای بود، عروسی بود و یا در دیگر جشن‌های خانوادگی.

چه‌طور متوجه شدید که می‌توانید برای کودکان و نوجوانان بنویسید؟
- دانش‌جوی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران بودم و در آن‌جا آرام‌آرام با ادبیات آشنا شدم و به اعتبار دوستانی که داشتم، به ادبیات کودک علاقه‌مند شدم. خُب، فکر می‌کنم دانشگاه تهران در انتخاب این راه خیلی مؤثر بود. در آن زمان با آثار «صمد بهرنگی» آشنا شدم. بهرنگی نیز خیلی نقش داشت. برای این‌که او نویسنده ی مطرح زمان بود و همه به دلایل متفاوت و گوناگون کارهایش را می‌خواندند. من هم می‌خواندم و این‌طوری بود که کم‌کم به ادبیات کودک علاقه‌مند شدم.

در مصاحبه‌ای گفته‌اید که شما نویسنده‌ای هستید که تسلیم سوژه می‌شوید. سوژه‌ها و ایده‌های‌ اولیه‌تان را چه‌گونه پیدا می‌کنید؟
- ممکن است عکسی را در جایی ببینم و این تصویر مبنای سوژه‌ی داستانم بشود. ممکن است یک خاطره را بشنوم و یا یک حادثه را ببینم و از آن داستان بسازم. ممکن است کسی چیزی را برایم تعریف کند و حتّی ممکن است یک نفر را اتفاقی در خیابان ببینم و متوجه‌‌ی خصلت خاصی در او بشوم که برایم جذاب باشد و یا جمله‌ای را بشنوم و … به‌هرحال، معمولاً این ویژگی‌ بین نویسنده‌ها مشترک است. جامعه‌ی ما برای نویسنده‌ها پُر از سوژه است.

ایده‌های اولیه‌تان را یادداشت می‌کنید؟
- بله، یادداشت می‌کنم. همیشه دفتر یادداشت همراهم است. هر چیزی می‌شنوم و یا مردم برایم تعریف می‌کنند، یادداشت می کنم. مخصوصاً در سفر همیشه با خودم یک دفتر یادداشت دارم.

شیوه‌ی کار شما برای نوشتن چیست؟ آیا زمانی‌که شروع به نوشتن می‌کنید از پایان داستان بی‌خبر هستید و یا می‌دانید که در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد؟
- در زمان نوشتنِ نود درصد از داستان‌هایم، هیچ‌چیزی برای من معلوم نیست. به‌ندرت پیش می‌آید که همه‌‌ی عناصر داستان برایم مشخص باشد. پایان که اصلاً معلوم نیست. روند داستان هم زیاد معلوم نیست. برای همین من یادداشت اولیه کم دارم. شاید مثلاً یک برگه کاغذ روی میزم باشد و یک‌سری نکته‌ها را یادداشت کنم، ولی عمدتاً خود قصه است که به‌ کمک شخصیت‌ها، حوادث و موقعیت‌های گوناگونی که برای شخصیت‌ها رخ می‌دهد، پیش می‌رود. ناگهان می‌بینم که خط ماجرا تغییر می‌کند و …

عادت‌های نویسندگی شما چیست؟ آیا برای نوشتن باید شرایط خاصی داشته باشید؟
- همه‌جا باید خیلی ساکت باشد. سروصدا نباید باشد. مثلاً من پشتِ در اتاقم یک جمله‌ای را نوشته‌ام تا هر کسی که می‌خواهد بیاید تو، حواسش جمع باشد. نوشته‌ام «لطفاً در را آهسته باز کنید، مهتابی‌ها می‌شکنند.» تا کسی یک دفعه وارد اتاق نشود. البته، تلفن را ممکن است جواب بدهم.

نوشته‌هایتان را با دست می‌نویسید یا تایپ می‌کنید؟
- با دست می‌نویسم و بعد از نوشتن می‌دهم برایم تایپ می‌کنند و بعد غلط‌گیری می‌کنم.

آیا با خوانندگان کتاب‌هایتان ارتباط مستقیم دارید؟ چه‌گونه از نظر آن ها درباره‌ی داستان‌هایتان باخبر می‌شوید؟
- از نظر ارتباط با بچه‌ها، من یک نویسنده‌ی خوش‌شانس هستم. برای این‌که کارمند نیستم. من هیچ‌وقت توی عمرم کارمند نبودم و درنتیجه، وقتم در اختیار خودم است و در مقام مقایسه با نویسنده‌هایی که هر کدام مجبور هستند، جایی شاغل باشند، من محدودیت کاری و زمانی برای ارتباط با بچه‌ها راندارم. هر جایی که پیش بیاید، می‌روم و با آن‌ها صحبت می‌کنم. آن‌ها کتاب‌ها را می‌خوانند و نقد و بررسی هم پیش می‌آید. مخصوصاً به‌تازگی فرهنگ‌سراهای شهرداری در این زمینه خیلی فعال‌ شده‌اند و برنامه‌های خوبی دارند؛ ولی متأسفانه یک محرومیت اساسی وجود دارد. نویسنده‌ها باید با بچه‌های مدارس ارتباط مستمر و پی‌درپی داشته باشند که ما نداریم. من به دلیل این‌که با آموزش و پرورش همکاری می‌کنم خیلی پیش آمده که به مدارس بروم؛ ولی در سال‌های اخیر به خاطر محدودیت کار نهادهای غیردولتی این امکان را از دست داده‌ایم. قبلاً نهادهای غیردولتی مختلف در مدارس کار می‌کردند، نمایشگاه می‌گذاشتند و به مناسبت روزهای خاص برنامه داشتند و یا انجمن اولیا و مربیان برنامه داشت؛ اما در سال‌های اخیر خیلی کم شده است. گاهی هم پیش آمده که به کتاب‌خانه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفته‌‌ام. البته، فکر می‌کنم کانون محدوده‌ی خاص خودش را دارد و بیش‌تر از نویسنده‌هایی استفاده می‌کند که کارمند آن‌جا هستند و با کانون ارتباط دارند. من به کتاب‌خانه‌های کانون پرورش فکری در اراک، تهران و همدان رفته‌ام. خیلی سال پیش به مشهد هم رفتم. با این‌که کانون نسبت به آموزش و پرورش بهتر است، یعنی امکانات کانون در ارتباط با بچه‌ها، کتاب‌خانه و تخصص درباره‌ی کتاب حرف اول را می‌زند، ولی من آن ارتباطِ لازم را با کانون نداشته‌ام. بااین‌حال، نویسنده باید مخاطب خودش را بشناسد. مخصوصاً کانون باید این شرایط را فراهم کند و امکانات را بین نویسنده‌ها تقسیم کند. درحالی‌که در سال‌های گذشته شیوه‌ی کار کانون پرورش فکری به این صورت بوده که مثلاً در حوزه‌ی شعر فقط از یک‌سری افراد خاص استفاده کرده‌اند. در حوزه‌ی داستان هم به این شکل بوده است. به نظر من، کانون پرورش فکری باید همه‌ی نویسنده‌های کودک و نوجوان را دعوت کند. حتّی بیش‌تر از نویسنده‌های جوان و تازه‌کار استفاده کند. برای این‌که کانون بهترین امکانات و شرایط را دارد.

نظرتان درباره‌ی فعالیت‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چیست؟
- برای اظهارنظر درباره‌ی فعالیت‌های کانون پرورش فکری باید آن را مقایسه کرد. معمولاً این‌طور است که کانون پرورش فکری در زمان حال را با کانون پیش از انقلاب مقایسه می‌کنیم. قبل از انقلاب، ما چشم بسته می‌گفتیم که مردم بروند و کتاب‌های کانون پرورش فکری را بخرند و یا خودمان، جوان بودیم و کتاب‌های کانون را می‌خریدیم؛ امّا امروز کانون این ویژگی را ندارد. سایه‌ی دولتی بودن خیلی روی کانون پرورش فکری سنگین است. این سایه مخصوصاً روی کتاب و چاپ کتاب خیلی تأثیر گذاشته است. صادقانه گفته باشم، من همیشه با مدیرهای کانون پرورش فکری بحث داشته‌ام و همیشه گفته‌ام به نظر من، از آن‌جایی‌که کانون امکانات گسترده و وسیعی دارد، باید بهترین آثار نویسنده‌ها توسط کانون پرورش فکری چاپ شود؛ ولی این‌طور نبوده است. بسیاری از نویسنده‌ها بوده‌اند که کتاب‌هایشان را توسط ناشرهای خصوصی چاپ کرده‌اند. البته، آقای محمدصادق رضایی، مدیر عامل فعلی کانون پرورش فکری، قول داده‌اند فضای کانون تغییر کند. مثلاً چاپ مجموعه‌ی «رمان نوجوان امروز» به نظر من یک قدم مثبت است. در کنار انتقادهایی که به کانون پرورش فکری دارم، باید این را هم بگویم. پدیده‌ی چاپ رمان برای نوجوان مثبت است.

شما کتاب‌هایی درباره‌ی قصه‌گویی و ادبیات کودک برای بزرگ‌ترها نوشته‌اید، آیا برای بزرگ سالان هم کتاب داستان و رُمان نوشته‌اید؟
- بله، قبلاً «گواتی» را برای بزرگ سالان منتشر کرده‌ام و اخیراً «دختر سبزآبی» چاپ شد که خوش‌بختانه در مدت کوتاهی چاپ اول آن تمام شد.

در دوران کودکی به چه کتاب‌هایی علاقه‌مند بودید؟
- یادم هست که از کودکی کتاب خواندن را دوست داشتم و به کتاب بسیار علاقه‌مند بودم، ولی کتاب در دسترسم نبود. ماهی پنج زار (پنج زار آن موقع خیلی پول بود) حق عضویت کتاب‌خانه‌ای بود به اسم کتاب خانه‌ی «خرد» که در شهر ما، یعنی همدان بود. من نمی‌توانستم هر ماه پنج زار بدهم. روزی که رفتم آن‌جا و دیدم نمی‌توانم ثبت‌نام کنم، چون نمی‌توانستم حق عضویت بدهم، دنیا روی سرم خراب شد. بعد چه کردم؟ من فوتبال بازی می‌کردم و از اوّل فوتبالم خوب بود. پسر پول‌داری بود که بچّه‌ی چاقی بود و توی بازی راهش نمی‌دادند. او به من التماس می‌کرد که من رو توی تیمِ خودت راه بده. چون سرگروه بود که یارگیری می‌کرد. من به او گفتم به شرطی تو را انتخاب می‌کنم که کتاب بخری و هر دو آن را بخوانیم. او قبول کرد و می‌رفت کتاب می‌خرید. البته، بلد هم نبود که چه کتابی بخرد. در آن زمان بود که «کلبه‌ی عمو توم» را خواندم. قصه‌های پلیسی هم خیلی خواندم. یادم هست می‌رفتم شبی یک قران می‌دادم و کتاب کرایه می‌کردم. من برای این‌که کرایه کم‌تر بدهم، شب تا صبح بیدار می‌ماندم و یک رُمان سیصد تا پانصد صفحه‌ای را دو روزه تمام می کردم.

آیا روزهای کودکی و تجربه‌ی زندگی در همدان، روی داستان‌نویسی‌ شما تأثیر داشت؟
- خیلی. من از کودکی باید هزینه‌های زندگی خودم را تأمین می‌کردم و کارهای مختلفی را انجام دادم و شغل‌های گوناگونی را تجربه کردم. هر شغلی را که فکر بکنید، در کودکی انجام داده ام. مثلاً چوپانی، زنجیربافی، شاگرد قصابی، شاگرد قهوه‌چی و… .

شما با همه‌ی محرومیت‌هایی که در زمانِ کودکی در شهر همدان تجربه کردید، هیچ‌وقت از کتاب و کتاب‌خوانی دست برنداشتید. به‌نظر شما کودکان و نوجوانان امروز چه‌گونه می‌توانند با کمبود امکانات در شهرستان‌های مختلف مبارزه کنند؟
- خوش‌بختانه الان امکانات خیلی بهتر شده. بااین‌حال، هنوز هم زندگی در شهرستان نسبت به تهران محدودیت‌های خودش را دارد. به‌نظرمن، بچه‌ها می‌توانند از طریق ارتباط با اینترنت این محدودیت را جبران کنند. و یا این‌که عضو کتاب‌خانه‌هایی مثل کتاب‌خانه‌های کانون پرورش فکری بشوند. البته فعالیت‌های شخصی خیلی مهم است. بچه‌ها باید بیش‌تر تجربه کنند. بیش‌تر بخوانند. کتاب خانه‌های عمومی معمولاً در هر شهری وجود دارد. الان بیش‌ترین محرومیت برای بچه‌های روستایی است که امکانات ندارند. وگرنه بیش‌تر شهرها کتاب‌خانه دارند. مثلاً من به اِوز در لار فارس رفته بودم و آن‌جا کتاب‌خانه داشت، دانشگاه داشت، امکانات داشت. بااین‌حال محرومیت وجود دارد.

برای بچّه‌هایی که می‌خواهند داستان بنویسند، چه توصیه‌ای دارید؟
- فکر می‌کنم باید زیاد کتاب بخوانند. بعضی‌ها می‌گویند نویسندگی یک استعداد غریزی است. بله، استعداد تأثیر دارد؛ ولی من بسیاری از نویسندگان را دیده‌ام که استعداد هم ندارند، ولی نویسنده هستند. از طریق کتاب خواندن اصول نویسندگی را یاد گرفته‌اند. نویسنده‌های زیادی داریم که نویسنده هستند، اما اثر خلاقه به وجود نمی‌‌آورند. یعنی یک پدیده‌ای به اسم کتاب تولید می‌کنند. اثر خلاقه، پدیده‌ای است که جان انسان، وجود انسان، هستی انسان، جهان‌بینی انسان، تفکر انسان و …. همه‌چیز در گرو آن قرار می‌گیرد. خواندنِ زیاد باعث می‌شود که مسئله‌ی استعداد نفی شود، چون اغلب افراد فکر می‌کنند که استعداد ندارند و نمی‌توانند بنویسند، ولی با خواندن زیاد می‌توانند بفهمند که می‌توانند بنویسند. باید در ذهن کودکان و نوجوانان این طلسم شکسته شود و آن‌ها بدانند که می‌توانند بنویسند. مثلاً من با طرح بازی‌های داستانک‌نویسی سعی کردم این طلسم را بشکنم. بچّه‌ها وقتی داستانک می‌نویسند شگفت‌زده و هیجان‌زده می‌شوند و خودشان را باور نمی‌کنند. در مقوله‌ی نویسندگی همیشه این حس در انسان هست و از خودش می‌پرسد که آیا این در من بوده؟ از کجا آمده؟ این کلمات از کجا آمده‌اند؟ ما به ناخودآگاه خودمان مسلط نیستم. خودآگاه را کمی می‌شناسیم، اما ناخودآگاه یک انبار پنهان است که در ذهن همه هست و کسی از آن خبر ندارد و تا بستر بیداری‌اش فراهم نشود، بیدار نمی‌شود. راه بیدار کردن آن هم کتاب خواندن است و نه تلویزیون دیدن، و نه فیلم دیدن. بچّه‌ها کتاب که بخوانند، خودبه‌خود نوشتن را یاد می‌گیرند. مثلاً برای فوتبالیست‌شدن باید دوید و بازی کرد بعد که کمی یاد می‌گیری، باید سراغ مربی بروی تا اصول را به تو آموزش بدهد. اما از قبل باید دریبل بلد باشی، شوت بلد باشی، باید بروی توی زمین؛ توی زمین خاکی، توی زمین آسفالت، این‌قدر زمین بخوری و بلند بشوی تا ببینی اصلاً این‌قدر انرژی داری که بخواهی دو ساعت توی زمین بدوی و خسته نشوی؟ نویسندگی هم این‌طوری است. باید خواند. خواند. خواند. بچه‌ها فکر نکنند باید زود بنویسند. کسی که زیاد کتاب بخواند و به نوشتن علاقه‌مند باشد، حتماً حادثه‌ی نوشتن در زندگی‌اش به وجود می‌آید. آن زمان شاید وقتش باشد که او کتاب‌هایی را بخواند که درباره‌ی داستان‌نویسی نوشته‌اند. قبل از آن، مطالعه و ارتباط تنگاتنگ با مردم مفید است. پیش‌نهاد دیگر من این است که بچّه‌ها قصه‌‌های فولکلوریک منطقه‌ی خودشان و منطقه‌های دیگر را بخوانند و زبان‌های محلی را یاد بگیرند. برای این‌که یادگیری هر زبان پنجره‌ای است به سمت دنیای واژه‌ها و نباید این دریچه را به روی خودمان ببیندیم. مثلاً اگر پدر و مادر من ترکی بلد هستند، باید ترکی را یاد بگیرم. اگر آن‌ها کُردی بلد هستند، من هم باید کردی یاد بگیرم. درست است که زبان ادبی و زبان معیار، فارسی است؛ اما در کنار زبان فارسی باید زبان‌های دیگر، به‌خصوص زبان‌های بومی را یاد بگیریم و این آگاهی نسبت به زبان در حوزه‌ی نوشتن بسیار کمک می‌کند. نویسندگی به این بستگی دارد که شما چگونه از موقعیت استفاده می‌کنید. مثلاً در ادبیات ما جای داستان‌هایی درباره‌ی بچّه‌های مرفه خالی است. بچه‌‌ای که برای تفریح به شمال نمی‌رود، به حاشیه‌ی کویر ایران نمی‌رود. او آن‌قدر امکانات مالی دارد که مثلاً می‌رود دوبی. ما این گروه از بچه‌ها را در ادبیات‌مان نداریم. به‌نظر من، در هر موقعیتی امکان نویسندگی وجود دارد مشروط بر این‌که به قول «برتولت برشت» هر چیز عادی را غیرعادی ببینیم. یعنی به یک شکل دیگر به این‌ها نگاه بکنیم. به‌هرحال، فانتزی از نگاه متفاوت انسان به وجود می‌آید. یعنی ما یاد می‌گیریم به صندلی یک‌جور دیگر نگاه کنیم و صندلی به شخصیت تبدیل می‌شود و شکل عادی آن از بین می‌رود. خلاصه این‌که، توصیه‌ی من به بچّه‌ها، خواندن و خواندن و تجربه کردن زندگی است. این‌که، دست از تنبلی بردارند. همین.

+ هم‌چنین منتشرشده در روزنامه‌ی شاپرک، روز چهارشنبه دوازدهم مردادماه ۱۳۹۰

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/26/11

وقتی باران می‌بارد، مردم توی خیابان دو دسته‌اند؛ آن‌هایی که چتر دارند و آن‌هایی که چتر ندارند. من همیشه جزو دسته دوم هستم. بله، من هم فکر می‌کنم قدم‌زدن زیر باران بی‌چتر و چکمه شاعرانه است و خیس‌شدن لباس‌هایم حس خوبی به من می‌دهد. جدای این، من دلیل دیگری هم دارم که بهانه آن برمی‌گردد به سال‌های دور زندگی‌ام، اوایل کودکی‌ام. حالا اینکه چرا وسط تابستان از باران حرف می‌زنم هیچ‌ربطی ندارد به باران‌ دیوانه این روزهای سال و فکر هم نکردم چون می‌خواهم از «عباس یمینی‌شریف» بنویسم و شعر، موضوع را ربط بدهم به باران، که خیلی لطیف و ملیح شروع کرده باشم. نه، این‌طور نیست. داشتم می‌گفتم، من یکی از آدم‌هایی هستم که وقت باران بی‌چتر به خیابان می‌آیم. برای اینکه می‌ترسم دیگر به آسمان نروم. نخندید. یک روز بارانی، اواخر دهه شصت، من با چتر به آسمان رفتم. نه، این یک خیالبافی کودکانه نیست. بگذارید برایتان تعریف کنم؛ آن روز باید به دبستان می‌رفتم و باران می‌بارید و من، چتری نداشتم که برای خودم باشد. دست‌آخر، مرا با چتر پدرم راهی کردند، چتری سیاه و سنگین که بیشتر از آنکه پناه من باشد، مایه آزار بود. خیمه‌ای بزرگ که دست‌های کوچکم از پس نگه‌داشتن آن برنمی‌آمدند. باران به کنار، باد هم بدجور می‌وزید. دختر کم‌وزن بی‌جانی بودم و باد بازیگوش می‌خواست چتر را از دستم درآورد و من، سرتق‌تر از این بودم که وا بدهم. بی‌خبر از زور زیاد باد! هنوز دقیقه‌ای از مبارزه من و باد نگذشته بود که خودم را دیدم میان زمین و آسمان معلق مانده‌ام. شاید باور نکنید، ولی توی دست‌های باد نشسته بودم و بالا می‌رفتم.

چرا این را تعریف می‌کنم؟ بله، می‌توانستم این را بنویسم که «عباس یمینی‌شریف» در ادبیات کودک ایران یک پیشگام است، یکی از اولین نفرات که شروع کرد به سرودن شعر برای کودکان و فکر می‌کنم او وردی جادویی بلد بود که به جان کلمات می‌ریخت و می‌دانست چکار کند همه دوستش داشته باشند. می‌توانستم شما را ارجاع بدهم به شعرـ‌چیستان ساده و عزیز «یار مهربان» توی کتاب دبستان یا برای‌تان از سالشمار زندگی یمینی‌شریف بنویسم. اینکه کی دکترایش را از دانشگاه تهران گرفت و چی شد که اولین مجله کودکان را منتشر کرد و از مدارس «روش نو» بنویسم و خاطره‌های «توران میرهادی» و «ثمینه باغچه‌بان» و «احسان یارشاطر». ولی ننوشتم و سراغ خودم رفتم و خاطره‌هایم. وقتی‌که خودم را توی کتابی از «عباس یمینی‌شریف» پیدا کردم. «فری به آسمان می‌رود» اولین‌بار در سال ۱۳۴۴ از سوی انتشارات امیرکبیر در قالب مجموعه «کتاب‌های طلایی» منتشر شد. ماجرای این کتاب درباره دخترکی است به نام فری که به آسمان می‌رود، با چتر. «فری به آسمان می‌رود» شعری روایی و قصه‌ای منظوم است که به چندین بخش تقسیم می‌شود. شبیه آنچه که در داستان و رمان اتفاق می‌افتد. هر بخش با یک شماره مشخص می‌شود و یک عنوان. در بخش اول با عنوان «یک روز گردش»، مخاطب با فری آشنا می‌شود که می‌خواهد با هم‌کلاسی‌هایش به گردش برود، جایی در طبیعت، روستایی در آن سوی دشت. تفریح و گردش ادامه دارد تا بعد از ناهار، که فری و دوست‌هایش بالای تپه‌ای می‌روند و کمی‌بعد، هوا ابر می‌شود و باران می‌گیرد و همگی زیر چترهایشان پناه می‌گیرند. تا اینکه باد چتر فری را می‌برد و او به دنبال چتر می‌دود، اما وقتی‌که دوباره آن را می‌گیرد، این‌بار باد فری و چترش را باهم بلند می‌کند و به آسمان می‌برد و ماجراهای فری آغاز می‌شود؛ از گرفتارشدن در چنگال مرغ غول‌پیکر تا رفتن به غار و قرارگرفتن در برابر گرگ و شیر و شغال و… در نهایت، یک پایان خوش و خداحافظی در بخش سی‌و‌سوم.

توجه به آیه‌های طبیعت از ویژگی‌های اصلی شعرهای یمینی‌شریف است و در این کتاب هم از عناصری مانند کوه، بیابان، خورشید، دشت، دریا، گل، مرغ، بوته، درخت، میش، بره، گاو، تپه، باران، ابر و… نام برده می‌شود. مضمون بازگشت به روستا یا رویکردهای آموزشی و تربیتی در شعر یمینی‌شریف نیز وجود دارد و شاعر به آداب و رفتارهای اجتماعی و انسانی (عیدنوروز، محبت و نوازش، دوستی و خانواده) نیز اشاره می‌کند. با این‌حال به‌نظرمن، کتاب «فری به آسمان می‌رود» قصه جذابی دارد که پرهیجان و کیف‌آور است. از نظر زبانی نیز، شعر آن ساده و روان است و صمیمیت و مهربانی را القا می‌کند. راستی، عباس یمینی‌شریف به‌خاطر این کتاب برنده جایزه شورای کتاب کودک هم شده است. بیشتر از چهل و چند سال از چاپ اول «فری به آسمان می‌رود» می‌گذرد. هر چند که در همان دهه چهل شمسی کتاب به چاپ سوم هم رسید، اما امروز دیگر اثری از فری یمینی‌شریف نیست مگر اینکه آدم بتواند آن را از توی بساط آن‌هایی پیدا کند که در حاشیه خیابان انقلاب کتاب دست‌دوم و نایاب و قدیمی می‌فروشند، آن هم از سر شانس. البته، انتشارات «روش نو» نیز قصد دارد به‌زودی چاپ جدیدی از این کتاب را روانه بازار کند، با همان تصویر سیاه و سفید دوست‌داشتنی. خبر مبارکی است. نه؟

منتشرشده در روزنامه‌ی تهران‌ امروز، روز پنج‌شنبه ششم مردادماه نود، صفحه‌ی پانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/20/11

«تب۶۴ درجه جادوگر خوشگله» روایتی فانتزی است درباره‌ موضوع همیشه دلنشین و شیرین عشق که توسط «فریبا کلهر» برای گروه‌ سنی نوجوان نوشته شده است. این داستان ماجرای دلدادگی زن جادوگری است که فریفته ماه می‌شود و به عقد او درمی‌آید و….

نیت نویسنده این بوده که به مدد عناصر فانتزی و تخیلی، از حقیقت و مقام عشق بگوید که عمیق است و سرشار از نوع‌دوستی و به دور از خودخواهی و ظاهربینی اما کلهر برخلاف این قصد ذهنی، در معرفی شخصیت ‌اصلی داستان خویش بیش‌تر از هر ویژگی و خصلتی بر صورت زیبا و شمایل شایسته او تاکید می‌کند، مگر جمله‌ای که می‌گوید جادوگره «پرحرف نبود و عصبانی که می‌شد فحش نمی‌داد و بدجنسی نمی‌کرد.» و دیگر هیچ.

نویسنده ادعا می‌کند که شخصیت داستانی‌اش جادوگری است که هر کسی او را ببیند عاشقش می‌شود اما تاکنون هیچ‌کسی عاشق این زن نشده است! می‌پرسید چرا؟ کلهر می‌گوید چون کسی او را ندیده است. نویسنده در پاسخ به سوال‌های احتمالی بعدی می‌نویسد: «برای اینکه جادوگره روزها می‌خوابد و شب‌ها کار می‌کند. چرا؟ چون این راه و رسم زندگی جادوگرهایی است که از نور ماه انرژی می‌گیرند و قوی‌تر می‌شوند.»

رمان «فریبا کلهر» بی‌هیچ حادثه محوری، صرفا تجمع کلماتی است که از شخصیت‌ها و ماجراهای پراکنده بی‌ربط به نام عشق سخن می‌گوید. برای همین نمی‌توانم توجه شما را به واقعه‌‌ای شگفت جلب کنم که در این داستان رخ می‌دهد یا اینکه از شما بخواهم مثلا درباره فصل سوم از کتاب تأمل کنید و حتی نمی‌توانم از شما دعوت کنم که کتاب را بخوانید و از کشف جریان سیال عشق در قلمرو زندگی لذت ببرید. متاسفانه، طرح داستان فاقد جذابیت، تعلیق یا کشمکش لازم برای پیگیری است. نویسنده نمی‌تواند احساسات مخاطب را با ماجرای عاشقی جادوگره درگیر کند و همدلی او را برانگیزد. درست است که نویسنده سعی کرده داستان متفاوتی بنویسد که جالب باشد و برای همین خلاف کلیشه‌های معمول در ادبیات داستانی، یک جادوگر خوب را معرفی می‌کند و خلاف تصورهای اجتماعی و عرفی، به یک زن اجازه می‌دهد که نقش عاشق قصه را بازی کند و به خواستگاری برود اما… تلاش او به جای خوبی نرسیده و داستان خوش‌آیندی شکل نگرفته است. شخصیت‌های اصلی رمان فریبا کلهر یعنی «جادوگر خوشگله» و «ماه» درنهایت در همان نقش‌های قراردادی زن و مرد ظاهر می‌شوند و دیدگاه‌های سنتی درباره زن‌ بودن و مرد بودن را به خواننده منتقل می‌کنند. ماه به‌عنوان مرد مطابق با طرح‌واره‌های مردانگی شخصیتی قوی، خشن، بی‌احساس، مقاوم، سرسخت، ستیزه‌جو، سلطه‌جو و مستقل را تداعی می‌کند و زن یعنی جادوگر خوشگله موجودی زیبا، عاطفی، مطیع، سلطه‌پذیر، فرمانبردار، حرف‌شنو، آسیب‌پذیر، وابسته و منفعل توصیف می‌شود. یعنی، با این‌که قرار است جادوگر خوشگله نقش قهرمان داستان را بازی کند، درواقع قربانی است.

ضمن این‌که، در «تب۶۴ درجه جادوگر خوشگله» اتفاق داستانی رخ نمی‌دهد و مخاطب با مجموعه‌‌ای از کنش‌های رفتاری سطحی و پیش‌پاافتاده روبه‌رو است؛ جادوگر خوشگله از سر اتفاق! با حادثه عشق برخورد می‌کند. عشقی که با یک حرکت آکروباتیک! توی قلبش می‌پرد و جادوگره در یک نگاه! عاشق ماه می‌شود و بعد به فکر می‌افتد تا به معشوقش برسد. جادوگره صابون رنده می‌کند و اشک‌هایش را روی صابون‌ها می‌ریزد و پیام عشق و محبت خودش را با کف و حباب می‌فرستد به هوا، نزد عالی‌جناب ماه. حتی وقتی‌که جادوگر با «یه‌کسی» آشنا می‌شود و از نظر روحی و ظاهری روی خودش کار می‌کند و عشق شیرین و فرهادی بین آن‌ها شکل می‌گیرد و… همه‌چیز غیرقابل‌باور است. شخصیت‌های فرعی داستان (مانند یه‌کسی، دستگیره، جارو، گربه، سنگ ‌آسمانی، کفش و…) نیز نقش موثری در شناخت یا شکل‌گیری شخصیت جادوگر خوشگله ندارند و به پیش‌برد داستان یا ایجاد تعلیق کمکی نمی‌کنند و حضور آن‌ها فقط بهانه‌ای است برای پرگویی‌های خانم کلهر.

خلاصه این‌که، به‌نظر من «تب۶۴ درجه جادوگر خوشگله» یک قصه‌سازی است تا نویسنده با کلمات بازی کند و ترکیب‌های تازه زیبا و گاهی عجیب و بی‌معنا بسازد. برای نمونه نگاه کنید به حجم توصیف‌های بی‌شمار و طولانی نویسنده در این کتاب، یکی مثلا صفحه ۱۴ که نویسنده در توصیف اشک‌های جادوگر خوشگله صدوبیست‌وچند‌کلمه نوشته است؛ «آن شب جادوگر خوشگله زیر ماه نشست و قلمبه‌قلمبه اشک ریخت. اشک‌هایی هم‌رنگ مهتاب؛ اشک‌هایی هفت‌رنگ؛ اشک‌هایی دوقلو و چندقلو؛ اشک‌هایی خوش‌بو و معطر؛ اشک‌هایی خوش‌پوش و باکلاس؛ اشک‌هایی پخته و جافتاده و به روغن نشسته و دم‌کشیده. اشک‌هایی دراز و زاویه‌دار و گاه‌گداری هم گرد و بیضی و بی‌زاویه. اشک‌هایی با بارکد. اشک‌هایی با نقش و نگار کامپیوتری. اشک‌هایی مثل موبایل، موقعی که چهارتا خط آنتش پر است. می‌شود روزها و شب‌ها درباره اشک‌های جادوگر خوشگله حرف زد اما خلاصه‌اش اینکه جادوگر خوشگله اشک فراق و دوری می‌ریخت. توصیف این‌جور اشک‌ها دست‌کم سه‌سال طول می‌کشد. اگر این اشک‌ها از چشم‌های خوشگل یک جادوگر امروزی و پرناز و ادای ما هم بیرون بریزد، دیگر توصیفش به این زودی‌ها تمام نمی‌شود.»

منتشرشده در روزنامه‌ی «تهران امروز»، روز پنج‌شنبه، سی‌ام تیرماه نود، صفحه‌ی پانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/11/11

نگاهی به کتاب «مارک و پلو» نوشته‌ی «منصور ضابطیان»

«چه کسی گفته دیوانگی بد است؟» بگذاریم «منصور ضابطیان» ثابت کند هنوز آدم‌های دیوانه توی دنیا وجود دارند. آدم‌هایی که تنهایی و با یک کوله‌پشتی به راه جهان می‌افتند و چندهزار کیلومتر دورتر از خانه به کشفِ دوباره‌ی زندگی نائل می‌شوند. نمی‌دانم جسارت و شهامتِ او برای ماجراجویی را باید خاصیّتِ حرفه‌اش، یعنی روزنامه‌نگاری دانست یا به طالعِ متولّدین آذر، ماه آخر پاییز، نسبت داد و این‌طور گفت که ضابطیان ذاتاً از سفر و جهان‌گردی لذّت می‌برد و برای همین نیت کرده است به اکتشاف. حالا این‌که می‌گویم اکتشاف منظورم چاه نفت یا قطب شرق و غرب و یا قاره‌های هنوز ناپیدا نیست! شما درنظر بگیرد فقط تجربه؛ تجربه‌ی آدم‌های نو، تجربه‌ی زندگی‌های تازه.

تاریخ ادبیاتِ فارسی در کتاب‌های دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان را به‌خاطر می‌آورید؟ آن‌جا که حرف از حسب‌حال و زندگی‌نامه و سفرنامه بود از ناصرخسرو هم یاد می‌شد و خب، انگار رسم بود که همیشه این شاعر و نویسنده و حکیم ستایش شود. هیچ‌وقت کسی به قبادیانی برای خاطر آن سفر هفت‌ساله‌اش به آسیای‌صغیر، شام، حجاز، مصر و مکه نگفت دیوانه و حتی سفرنامه‌اش را برای خاطرِ انشای روان و ساده‌اش دوست داشتند. حالا شاید در زمانِ حیاتِ ناصر به او هم گفته باشند دیوانه! که من از کجا بدانم. بعد هم لطفاً کلمه‌ها و ترکیب‌های سختِ سفرنامه‌ی ناصرخسرو را برای‌ من ردیف نکنید که اگر راست می‌گویم و ساده است «خفیر» و «شنجرف» و «درم‌سنگ» را معنا کنم. چرا حرف توی حرف می‌آورید؟ بالاخره که آدم با دوتا فرهنگ‌لغت ملتفت می‌شود چی به چی است و حتی می‌توان از سفرنامه‌ی ناصرخسرو به‌عنوان سند برای ارائه‌ی اطلاعاتِ دقیق تاریخی، جغرافیایی، ادبی و مردم‌شناسی ِ روزگار قدیم استفاده کرد.

حالا از ناصر بگذریم و به منصور بپردازیم که کارنامه‌اش از فعالیت‌های مطبوعاتی او خبر می‌دهد در مجله‌های گزارش فیلم و چلچراغ با روزنامه‌های حیات نو، ایران، همشهری، تهران امروز و … علاوه‌براین، ضابطیان از سال ۷۸ در تلویزیون نیز فعال بوده است. می‌پرسید کدام برنامه؟ مثلاً وکیل محله، باغچه مینو، مردم ایران سلام، فرش‌ واژه، جغرافیای فریاد، نقره و …. هم‌چنین، او دو سالِ مداوم جایزه‌ی‌ قلم بلورین بهترین گفت‌وگوی سال و یک سال هم جایزه‌ی قلم بلورین بهترین گزارش سال را در جشنواره‌ی مطبوعات کسب کرده است. ضابطیان کتابی هم دارد با عنوان «مارک و پلو»* که انتشار چاپ دوّم آن بهانه‌ی این یادداشت است.

«مارک و پلو» مجموعه‌ای‌ست از سفرنامه‌ها و عکس‌های منصور ضابطیان که در قالب گزارش‌‌/گفت‌وگو‌ در یازده فصل به نام‌های «خواب‌های پاریسی»، «چند روز در یک دنیای کوچک»، «سرزمین آواز و زیتون»، «جایی شبیه خودش»، «تعطیلات رمی»، «سرخوشی‌های کارگرانی که مشغول‌ کارند»، «گم‌شده در پنج و نیم» و «نهایت فقر و ثروت» تدوین شده است. این کتاب شرح دیوانگی‌های نویسنده است در سفر به فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا و اتریش، ارمنستان، کره‌ی جنوبی و امریکا.

ضابطیان در مقدمه‌ای که برای کتاب نوشته از انگیزه‌اش برای سفر گفته و برای خواننده روشن کرده که سفر به خارج یک کار غیرضروری، تجملاتی و از سرسیری نیست. پس چیست؟ شما را ارجاع می‌دهم به ضرورت دیدن جهان و آشنایی با دیگر سرزمین‌ها و ملل به سعی منصور و خواهش می‌کنم با خودتان نگویید ضابطیان جوان است و جویای نام و فلان و بیسار که من مجبور نشوم برای‌تان قصّه‌ی سفرهای ناصرخسرو را تعریف کنم.

نویسنده‌ی «مارک و پلو» سفر خویش را آغاز می‌کند درحالی‌که بیش‌تر از هر چیز بر این تأکید دارد که او یک روزنامه‌نگار ایرانی است. نخستین سفر ضابطیان به پایتخت فرهنگی اروپا است، فرانسه. در گزارش اول شرح چند برخورد و خاطره‌هایی از ضابطیان را می‌خوانیم که در سفرهای مختلف به این کشور داشته است؛

«اولین‌بار است که به اروپا می‌آیم. و این اولین‌بار یعنی خیلی چیزها. یعنی وقتی در فرودگاه شاردوگل پاریس از گیت عبور می‌کنی و پا را در فضای عمومی فرودگاه می‌گذاری، شگفت‌زده می‌شوی که مگر ممکن است فرودگاهی این شکلی باشد؟ بیش‌تر شبیه یک شهر است. هر چیزی می‌شود این‌جا پیدا کرد و مثل یک شهر ناآشنا، می‌توان توی دل آن گم شد، بدون آن‌که نگران پیداشدن باشی.»

ضابطیان در قید و بند این نیست که اطلاعات دقیقی را درباره‌ی شهرها و کشورها بیان کند. او مسافری‌ست مشاهده‌گر که درباره‌ی آن‌چه می‌بیند و می‌شنود با مخاطب خویش سخن می‌گوید. ضابطیان به موضوع‌های اقتصادی، اجتماعی یا فرهنگی اشاره می‌کند، امّا از تریبون کتابش برای اثباتِ خویش به‌عنوان تحلیل‌گر استفاده نمی‌کند. او با نثری روشن و امروزی می‌نویسد که کجا رفته و چه کسی را دیده و ختم ِ ماجرا چه شده است؟ شاید بگویید این‌که منصور ضابطیان در غربت چه کرده و چه دیده و چه گفته و چه شنیده و چه و چه و چه به ما چه؟ من می‌گویم عجله نکنید تا برای‌تان درباره‌ی دو حالت صحبت کنم؛ حالت اول این است که شما قبل‌تر نوشته‌های ضابطیان را خوانده‌اید و از نوعِ نگاه و نگرشِ او به زندگی باخبر هستید. حالت بعدی این است که نه، شما اصلاً او را نمی‌شناسید. اگر از دسته‌ی اوّل باشید لابد متوجّه‌ی خوش‌بینی و خون‌گرمیِ ضابطیان در گزارش‌/گفت‌وگوهای او شده‌اید. این آدم ادا و اطوار ندارد. خودش را پشتِ چیزی قایم نمی‌کند و شفاف است. ادعای روشن‌فکری ندارد و نمی‌ترسد از این‌که درباره‌ی خودش حرف بزند. او خودستایی نمی‌کند و یک‌طرفه به قاضی نمی‌رود. ضابطیان در «مارک و پلو» بیش‌تر به موضوع‌هایی می‌پردازد که موردعلاقه‌اش است؛ از خواسته‌های جهانی مانند صلح گرفته تا دل‌بستگی‌های شخصی مثل روزنامه و کتاب. برای همین حتی وقتی به بارسلون می‌رود درباره‌ی فوتبال حرف نمی‌زند. چرا؟ به این دلیل ساده که او فوتبال دوست ندارد. امّا، منصور ضابطیان یک روزنامه‌نگار است با دغدغه‌ی مطبوعات و در یکی از گزارش‌های فصل دوم کتاب برشی از مطبوعات اسپانیا را به خواننده نشان می‌دهد که نگاهی تحلیلی و آماری نیست و تنها روایتی است از فروش‌گاه‌ها و دکه‌های فروش نشریات از نظرگاه یک بازدیدکننده‌ی بی‌طرف و یا در سفرنامه‌ی امریکا می‌نویسد؛

«در وست‌وود هر چیزی می‌توانید پیدا کنید. از شعبه‌ی رستوران شهرزاد اصفهان بگیرید تا حلواارده‌ی یزد. در یک کتاب‌فروشی بزرگ تقریباً هر کتاب عمومی که بخواهید پیدا می‌شود. همه‌ی کتاب‌ها از ایران می‌آید و البته با نرخ معمول کتاب در امریکا عرضه می‌شود که معمولاً حدااقل پانزه دلار است. در یک مجله‌فروشی می‌توانید هم چلچراغ بخرید و هم یالثارات‌الحسین. روی میز مجله‌فروشی هم کیهان چاپ تهران است و هم کیهان چاپ لندن و جالب این‌جاست که فروشنده می‌گوید تقریباً همه‌ی نشریات به فروش می‌روند.»

می‌پرسید تکلیف آدم‌های دسته‌ی دوم چیست؟ تکلیف روشن است. یک‌نفر با این خصوصیاتِ شخصی و حرفه‌ای (که گفتم) کتابی نوشته است خوش‌آیند و خواندنی. بااین‌که «مارک و پلو» درباره‌ی انسان‌های حقیقی در بستر جغرافیای معلوم و مشخص جهان است، اما جذابیت داستانی هم دارد و این موضوع است که باعث جذب خواننده می‌شود. یعنی اعتبارِ «مارک و پلو» در محتوای سفرنامه و یا عکس‌ها نیست؟ تعارف که نداریم، نیست. کتابِ ضابطیان راهنمای سفر نیست و عکس‌های سیاه و سفید و بدکیفیتِ آن هم قابل‌توجه نیستند. بی‌شک، شخصیتِ انعطاف‌پذیر نویسنده با صداقت و صراحتش، هم‌چنین مهارت‌های وی در گفت‌وگو باعثِ تفاوتِ متن کتاب شده است؛ ضابطیان افاضه‌ی فضل نمی‌کند. او این‌ور و آن‌ورِ دنیا می‌رود و از دم‌دستی‌ترین موضوع‌های زندگی تا مسئله‌های بزرگِ انسانی و جهانی با زبانِ ساده و روانِ و لحنِ خوب و شوخ می‌نویسد؛

«نمی‌خواهم از عظمت این کاخ بنویسم، از سالن‌ها و مجسمه‌ها و تابلوهای ارزشمندش. از تمیزی‌اش و از اینکه انگار آن را همین لحظه از توی زرورق درآورده‌اند، از این‌که حتّی یک یادگاری هم در جایی نمی‌بینید و چه و چه … تنها می‌خواهم بگویم که قدمت بخش‌های اصلی این بنا که پر است از نقاشی‌های سقفی که آدم را حیرت‌زده می‌کند، تقریباً به‌اندازه‌ی عالی‌قاپو و چهل‌ستون خودمان است که این‌قدر به‌خاطر عظمت آن به دنیا پز می‌دهیم. واقعاً در مقابل ورسای، عالی‌قاپو (با همه‌ی علاقه‌ای که به آن دارم) مثل یک آپارتمان چهل‌متری در ورامین می‌ماند!»

این را هم که شما سؤال نکردید، ولی من به نقل از نویسنده درباره‌ی نام کتاب هم می‌نویسم که ضابطیان «مارک» را به‌عنوان نماد سفرهای خارجی در کنار «پلو» به‌عنوان نماد ایرانی بودن قرار داده است تا نام‌ کتاب به‌شکل غیرمستقیم سفرهای مارکوپولو را در ذهنِ خواننده تداعی کند.

*تهران: نشر مثلث. چاپ دوم ۱۳۸۹٫ ۱۶۰ صفحه. ۵۵۰۰ تومان.

منتشرشده در روزنامه‌ی خبر جنوب، روز دوشنبه، بیستم تیرماه نود، صفحه‌ی دوازده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/9/11

نگاهی به رمان «بهار برایم کاموا بیاور» نوشته‌ی «مریم حسینیان»
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد؛ کتابی را خریده‌اید و خوانده‌اید و بعد، پشیمان شده‌اید. با خودتان گفته‌اید: “کاش در کتاب‌فروشی می‌فهمیدم کتاب چه قصه‌ای دارد و آن را نمی‌خریدم.” می‌خواهم بگویم این کار ممکن است و شما می‌توانید در کتاب‌فروشی از قصه‌ی کتاب سردربیاورید، اگر راز را بدانید. می‌پرسید راز چیست؟ چه‌گونه می‌توانید به این راز دست پیدا کنید؟ خیلی ساده است. این راز توسط «رضا غیاثی» فاش شده است و من آن را برای شما بازگو می‌کنم. او در «تأویل ملکوت» نوشته است که «مکتب و درون‌مایه‌ی قصه در همان یکی دو صفحه‌ی نخست رخ می‌نماید، و خواننده، در کتاب‌فروشی می‌فهمد که قصه را برای او نوشته‌اند، یا آن را نخرد.» غیاثی از خواننده می‌خواهد تا با تمرکز بر واژه‌ها و سازه‌هایی که برای فضاسازی به کار رفته‌اند این راز را دریابد، و می‌گوید: «نویسنده خود عمداً و با کوشش بسیار چنین واژه‌ها و سازه‌هایی را در همان درآمد قصه، با مهارت تمام، تعبیه می‌کند تا خواننده بداند با چه قصه‌ای سروکار دارد.»
«بهار برایم کاموا بیاور»* نوشته‌ی «مریم حسینیان» یکی از کتاب‌هایی است که خواننده با نگاهی به درآمدِ آن درمی‌یابد که آیا قصه‌اش را دوست خواهد داشت یا خیر؟ چرا تعجب می‌کنید؟ راز را به‌خاطر بسپارید و به نزدیک‌ترین کتاب‌‌فروشی در محل زندگی یا کارتان مراجعه کنید و بعد، «بهار برایم کاموا بیاور» را از توی قفسه بردارید. کافی‌ست فقط چهارصفحه‌ی نخستِ کتاب را بخوانید تا مطمئن شوید آقای غیاثی بی‌راه نگفته است.
حسینیان داستانش را با پاراگرافی کوتاه، با معرفی شخصیت‌های اصلی آغاز می‌کند؛
«ما را آورده بودی وسط برهوت. حتی نمی‌دانستیم آدرس خانه‌مان را به کسی بدهیم. بگوییم کوچه چندم؟ خیابان چی؟ پلاک چند؟
گفتی این‌جا شبیه همان‌جایی است که شب‌ها می‌نویسی‌اش. گفتی فقط این‌جاست که درخت‌هایش از دور تیره‌اند. گفتی صدای کبک می‌شنوی وسط زمستان. این‌ها را قبول کردم که دست دو تا بچه را گرفتم و آمدم توی خانه‌ای که دلم هری پایین می‌ریخت وقتی بنیامین از پله‌های لق و نرده‌های چوبی یکی در میانش، شلنگ تخته می‌انداخت و می‌رفت تا در را باز کند یا وسط حیاط بازی کند.»
بله، رمان از نظرگاه اول شخص روایت می‌شود. راوی نیز زنی است مادر دو فرزند، که به خواستِ هم‌سرِ نویسنده‌اش نقل مکان کرده‌اند به خانه‌ای قدیمی در جایی دور از شهر. در همین پاراگراف نویسنده مکانِ وقوع داستان را نیز برای خواننده مشخص می‌سازد و سپس، روایت با معرفی شخصیت‌های دیگر ادامه پیدا می‌کند؛ نسترن خانوم، سعیدنادرپور و سلام.
با خواندنِ فصل اولِ کتاب، یعنی صفحات پنج تا نه، علاوه‌بر آشنایی با شخصیت‌های محوری داستان، تکلیفِ شما با سؤال‌هایی مانند چه کسی؟ در کجا؟ چه کرد؟ چرا و چگونه چنین کرد؟ معلوم می‌شود. ضمناً، متوجه خواهید شد که رمانِ حسینیان تابع قواعد داستان‌نویسی کلاسیک نیست و روایتِ خطی ندارد. الگوی اصلی نگارش نویسنده از همین فصل روشن است؛ شخصیت اصلی «بهار برایم کاموا بیاور» راوی است و نویسنده بی‌مقدمه خواننده را به درونِ ذهن او دعوت می‌کند و خود از صحنه کنار می‌رود تا خواننده راه خویش به درونِ متن را بیابد.
کتاب زبانِ خوبی دارد و ساده و روان است. نویسنده هم تلاش کرده تا زبان داستان با زبانِ ذهن قرابت داشته باشد. برای این‌که نزدیکی خواننده به ذهنیت راوی باعث می‌شود تا او با شخصیّتِ اصلی داستان هم‌ذات‌پنداری کند. راوی یک زن است در جهان معاصر که نویسنده برای او این امکان را فراهم کرده است تا درباره‌ی دنیای خویش سخن بگوید. راوی افکار و اندیشه‌های خود را به‌عنوان یک زن در نقش دختر خانواده، هم‌سر و مادر بیان می‌کند؛ از دغدغه‌های ساده‌ی زنانه در آشپزخانه تا باورهای عمیق برای زندگی یا رؤیاپردازی‌های شاعرانه.
«کیکش بوی تخم‌مرغ می‌داد. یادش رفته بود وانیل بزند. گفتی خوشمزه است و تا آخرش خوردی. معلوم است حسودی‌ام شد. این همه کیک شکلاتی پخته بودم، لام تا کام حرف نزده بودی. حالا از یک تکه کیک بوگندو این همه تعریف می‌کردی!»
«بنیامین هنوز بلد نبود سلام کنه. تو هی می‌گفتی سخت نگیرم، بچه است. ولی من نگران بودم. می‌ترسیدم بی‌تربیت بشود.»
نویسنده با اختصاص ویژگی شعرگونگی برای زبانِ اثر خویش، خواننده را با فرایندهای ذهنی راوی روبه‌رو می‌کند. او با استفاده از حس‌آمیزی و شخصیت‌بخشی‌ها در زبانِ راوی (بوی چوب کاج خیس خورده می‌داد، سکوت می‌نشیند روی گل‌های دامنم و …) و استعاره و مجاز (اتاق زمرد و آبی و سبز، سلام، کاموا، گنجشک‌ها، گنج، بهار و …) پیچ و تاب‌های ذهنی راوی را نشان می‌دهد. حسنیان از ابتدای داستان جریان افکار و اندیشه‌های ذهنی راوی را با خواننده درمیان می‌گذارد و تلاش می‌کند خانواده‌ی کوچکِ داستانش را ‌باورپذیر و واقعی نشان دهد تا مخاطب در چهار صفحه‌ی نخستِ شروع رمان با شخصیت اصلی (راوی) صمیمی شود. نویسنده می‌خواهد خواننده دریافت‌های خویش را با تجربه‌های ذهنی راوی تطبیق دهد و از دریچه‌ی حافظه‌ی او به زندگی بنگرد تا در مرحله‌ی بعد او را وادار سازد به‌خاطر علاقه به سرنوشتِ راوی باقی داستان را دنبال کند. البته، حسینیان احساس خطر را با مواجهه‌ی راوی در برابر حادثه‌ای عظیم به‌وجود نمی‌آورد. او از ابهام و ایهام برای ایجاد تعلیق در داستان استفاده می‌کند تا خواننده برای پی‌گیریِ سرنوشتِ راوی علاقه‌مند بماند. نویسنده قبل از هرچیز یک راویِ نامطمئن را برای داستانش انتخاب می‌کند که قصدِ اطلاع‌رسانی ندارند و مقصودِ وی از روایت، تنها نمایش محتویاتِ ذهنیِ خویش است و همین. ازاین‌رو، خواننده تا پایانِ داستان حتّی از اسم، سن و سال و … شخصیت اصلی بی‌خبر می‌ماند و تنها افکار و اندیشه‌های راوی در داستان منعکس می‌شود که آن هم بیش‌تر اوقات با پرش‌های ذهنی و گسست‌های روایتی همراه است. ازسوی‌دیگر، آشفتگی ذهنی شخصیتِ اصلی هم باعث ابهام در داستان می‌شود؛
«حتماً تو هم فهمیده بودی که آن روزها بعضی چیزها را واضح می‌دیدم بدون این‌که آن‌جا باشم. نمی‌دانم چرا این‌طور شدم؟ فقط یادم بود اولین‌بار توی آشپزخانه داشتم تخم‌مرغ می‌شکستم برای کوکوسبزی که خانه‌ی نسترن‌خانم را دیدم.»
«پسرکم مثل من ترسوست. چه‌قدر دلم می‌خواست با تو بودم. حتماً تو هم فهمیده بودی از وقتی چشم‌باز، جاهایی را که نیستم می‌بینم، میگرنم عود کرده بود. رنگ کنار شقیقه‌ام مثل چکش می‌کوبید. دست گذاشتم روی پیشانی‌ام و چشم‌هایم را بستم. باز هم آن زمین خالی آمد جلوی چشمم.»
اگر داستان را دنبال کنید در فصل‌های بعد با فرض‌های تازه‌ای روبه‌رو خواهید شد و شاید با خودتان بگویید آشفتگیِ راوی معلول فشار روانی حاکم بر ذهن اوست یا این‌که پریشانی او را محصولِ طبیعی روندِ زندگی بشر بدانید. شاید هم شما معانی پنهان پشتِ کلماتِ نویسنده را به شیوه‌ای تازه تفسیر کنید و یا برداشتِ دیگری از کتاب «بهار برایم کاموا بیاور» داشته باشید که مخصوصِ خودِ خودتان است. نمی‌دانم چون تا وقتی که به کتاب‌فروشی نرفته‌اید و کتاب را نخریده‌اید غیرممکن است خودتان هم بدانید چه برسد به من!

*تهران: انتشارات کتاب‌سرای تندیس. چاپ اول ۱۳۸۹٫ ۱۸۰ صفحه. قیمت ۳۶۰۰ تومان

منتشر شده در روزنامه‌ی خبر جنوب، روز یک‌شنبه نوزدهم تیرماه نود، صفحه‌ی دوازده

۰۳


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/27/11

گفت‌وگو با علی خاکبازان، مترجم

زنده‌یاد حسین ابراهیمی (الوند) نخستین مترجمی بود که آثار «کیت دی‌کاملیو» را در ایران معرفی کرد. وقتی به علی خاکبازان تلفن می‌زنم تا با او درباره ترجمه «به‌خاطر وین‌دیکسی» گفت‌وگو کنم پیش از هر حرفی نام ابراهیمی به‌میان می‌آید و بی‌اختیار نوشته وبلاگی مهدی حجوانی در ذهنم مرور می‌شود که گفته بود ترجمه «سفر باورنکردنی ادوارد» را به حسین ابراهیمی تقدیم کرده است. برای این‌که او بوده که حجوانی را به ترجمه کتاب خانم دی‌کاملیو تشویق کرده و بعد … بعد حواسم را جمع حرف‌های خاکبازان کردم که داشت می‌گفت چی شد …

*** 

چی شد که «به‌خاطر وین‌دیکسی» را ترجمه کردید؟

مرحوم حسین ابراهیمی خانه‌ای را به‌عنوان خانه ترجمه کودکان یا خانه ترجمه برای کودکان تاسیس کرده بود که ایده خیلی خوبی بود و آثار بسیار ارزنده‌ای از آن خانه بیرون آمد. ایشان کتاب‌های ارزشمند را، با مشاوره دوستان مترجم‌، از خارج از کشور تهیه می‌کرد و سپس، کتاب‌ها را به رایگان در اختیار مترجمان قرار می‌داد. البته بودجه آن توسط وزارت ارشاد پرداخت می‌شد. من «به‌خاطر وین‌دیکسی» را از آنجا پیدا کردم و بعد به ناشر پیشنهاد دادم. ناشر این کتاب «منادی تربیت» بود. مدیر پروژه خانم چیستا یثربی بودند و من کتاب را ارائه کردم، پذیرفته و چاپ شد.

کدام ویژگی کتاب باعث شد که آن را ترجمه کنید؟

کتاب را خوانده بودم. خوشم آمده بود و ترجمه کرده بودم. نمی‌توانم الان، بعد از این همه سال، بگویم که از چی کتاب خوشم آمده بود. آنچه به یاد می‌آورم این است که من از رفتارها و برخوردهای شخصیت‌های آن و پایان داستان، وقتی‌ همه آدم‌هایی که انگار قهرند یا رابطه خیلی خوبی ندارند کنار هم‌دیگر جمع می‌شوند و مهمانی می‌گیرند، خیلی خوشم آمده بود. این در ذهن من بوده و هست که فکر کردم چه خوب می‌شود اگر آدم‌ها به جای دلخوری، کینه، عداوت یا بدبینی نسبت به هم‌، بتوانند کنار یک‌دیگر باشند و روزگار را، بهتر از آنی که هست، بگذرانند.

«کیت دی‌کامیلو» را می‌شناختید؟

اطلاعات کمی درباره نویسنده داشتم. کتابی از او نخوانده بودم. هرچند آقای ابراهیمی یکی از کارهای او را ترجمه کرده بود. رمانی به نام «موش کوچولو». منتهی من آن زمان «موش کوچولو» را نخوانده بودم. فقط بیوگرافی خیلی کوچولویی از این نویسنده می‌دانستم و بعد، «به‌خاطر وین‌دیکسی» را خواندم و خودم شخصا از کتاب خیلی خوشم آمد.

غیر از «به‌خاطر وین‌دیکسی»، کتاب دیگری از این نویسنده خوانده‌اید؟

نه، دیگر هیچ کتابی از خانم دی‌کاملیو به دستم نرسید مگر «موش کوچولو».

ترجمه دوباره‌ای از «به‌خاطر وین‌دیکسی» توسط خانم ویدا لشکری‌فرهادی منتشر شده است. شما این کتاب را دیده‌اید؟

بله، دیده‌ام. جایی بودم و کتاب را دست کسی دیدم و از او گرفتم و تورق کردم. ولی نخواندم یا با کار خودم مقایسه نکردم.

به‌نظر شما چرا در ایران ترجمه‌های متعددی از یک کتاب وجود دارد؟

شاید یک دلیلش این است که ما بانک اطلاعاتی دقیق و روشن نداریم تا وقتی من می‌خواهم کتابی را ترجمه کنم به آن مراجعه کنم. مثلا جایی، سایتی، چیزی باشد که بتوانم در آن‌جا ببینم آیا این کتاب ترجمه شده یا ترجمه نشده؟ کی ترجمه شده؟ ناشر کیست؟ اصلا کتاب در بازار موجود است یا موجود نیست؟ فقدان این اطلاعات باعث می‌شود که مترجم دست به ترجمه کاری بزند که دست اول به حساب نمی‌آید. دلیل دیگر این‌که، ممکن است کتابی مثلا چهل یا پنج سال پیش ترجمه شده ولی ناشر دیگر آن را تجدیدچاپ نکرده باشد و اکنون در بازار وجود نداشته باشد. کتاب خوبی هم هست و درحقیقت خلائی درباره آن ایجاد شده است. بچه‌ها‌ی امروز و نسل جدید باید این کتاب را بخوانند و حیف است که در بازار نیست. ضمن این‌که نثر و ترجمه و نحوه ترجمه و …. نیز طی سال‌ها تغییر می‌کند و باید کتاب با شکل و شیوه‌ای تازه‌تر و با چاپ بهتری منتشر شود. به‌نظر من، اشکالی ندارد که یک اثر توسط دو، سه نفر ترجمه شود. منتها به شرط اینکه مترجم‌ها از رو‌ی دست همدیگر نگاه نکنند. گاهی پیش می‌آید مترجم کتابی را که قبلا ترجمه‌شده را می‌گذارد جلویش و فقط چند جمله و کلمه را تغییر می‌دهد. عده‌ای هم هستند که کارشان همین است و فقط کتاب‌های ترجمه‌شده را ترجمه می‌کنند. معلوم است که این‌ها به معنای واقعی مترجم نیستند و فقط دوباره‌کاری می‌کنند.

ترجمه شما از کتاب «به‌خاطر وین‌دیکسی» در بازار موجود است؟

اطلاعی ندارم. «منادی تربیت» یک ناشر دولتی است و برای پخش و توزیع کتاب سازوکار خودش را دارد و من با آن آشنایی ندارم. کتاب را در بعضی از کتابخانه‌ها دیدم و در بعضی از نمایشگاه‌ها در همان دوره و نه الان. چاپ دوم آن را هم دیده‌ام.

در سایت کتابخانه ملی ایران اشاره شده که چاپ سوم این کتاب در سال ۱۳۸۵ منتشر شده است.

نمی‌دانم.

این گفت‌وگو در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه پنجم شهریور ۹۰، صفحه‌ی شانزده منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/21/11

«جیم کری، بازیگر موفق کمدی در دو دهه‌ی اخیر سینمای جهان پس از دو سال دوری از پرده سینما با فیلم پنگوئن‌های آقای پاپر دوباره برگشته است.»
اواخر بهار، اوایل تابستان بود که این خبر را خواندم و بعد، خبرهای دیگری درباره‌ فروش بالای فیلم، گفت‌وگوهای تازه با جیم کری و نقدهای موافقِ پُرتعریف که ادعا می‌کردند پنگوئن‌های آقای پاپر «یکی از قوی‌ترین و بهترین نمونه‌های فیلم‌های کمدی‌ خانوادگی است که تا به امروز در هالیوود ساخته شده‌اند.» بازگشتِ جیم کری و یا موفقیتِ فیلمِ مارک واتر اهمیتِ خودش را دارد ولی حواسِ من بیش‌تر به این بود که می‌گفتند پنگوئن‌های آقای پاپر براساس کتابِ داستانی ساخته شده که هفتاد و چند سالِ قبل برای کودکان منتشر شده و بنابراین، به‌ دلیل قدیمی‌بودن این داستان بسیاری از تماشاگران با موضوع آن تا حدود زیادی آشنایی دارند. خُب؟ خُب، من یکی از تماشاگرانی بودم که درباره‌ داستانِ آقای پاپر چیزی نمی‌دانستم و برای همین افتادم پی جست‌وجو در سایت‌های اینترنتی. ویکی‌پدیا دم‌دست‌ترین سایت بود. می‌پرسید داستان چی بود؟ ویکی‌پدیا می‌گفت پنگوئن‌های آقای پاپر به زبان‌های مختلف ترجمه شده و جزو ادبیات کلاسیک کودکان در غرب به‌حساب می‌آید. یکی از صدکتاب ارزنده‌ قرن بیستم که هنوز هم در کشورهای مختلف دنیا تجدیدچاپ می‌شود و دو جایزه‌ مهم را کسب کرده؛ یکی، دیپلم افتخار نیوبری در سال ۱۹۳۹ و دیگری جایزه‌ لوئیس کروت در سال ۱۹۵۸٫ بعد از این بود که برای خواندنِ کتاب پنگوئن‌های آقای پاپر مشتاق شدم و با یک جست‌وجوی ساده دیگر در وب‌سایت کتاب‌خانه‌ ملّی ایران فهمیدم ترجمه‌ی فارسی آن هم از سوی نشر چشمه منتشر شده است، بار اوّل در سال ۱۳۸۸ و بار دوّم در سال ۱۳۸۹٫ پنگوئن‌های آقای پاپر را پروین علی‌پور ترجمه کرده و داستان آن نوشته یک زوجِ روزنامه‌نگار آمریکایی است؛ ریچارد و فلورانس اَت‌واتر. ریچارد این قصّه را با الهام از یک فیلم مستند نوشته بود، منتهی به‌دلایل مختلف نتوانست آن را چاپ کند تااین‌که چند سال بعد (۱۹۳۴م) بر اثر بیماری از دنیا رفت. پس از مرگِ ریچارد، همسرش تصمیم گرفت کتاب را منتشر کند ولی هیچ‌ ناشری قصه‌ دست‌نویس ریچارد را چاپ نکرد. فلورانس فکر کرد بخش‌هایی از داستان را تغییر بدهد و آن را بازنویسی کند و این تدبیر بالاخره باعث شد تا پنگوئن‌های آقای پاپر منتشر شود. کِی؟ سال ۱۹۳۸٫

این کتاب ۱۲۹ صفحه دارد و در ۲۰ فصل نوشته شده و داستانِ آن غیر از ماجرای فیلمِ پنگوئن‌های آقای پاپر است. شخصیتِ اصلیِ داستانِ ریچارد و فلورانس یک نقّاش ساختمانِ خیال‌پرداز است به‌نام آقای پاپر که با همسر و فرزندانش زندگی می‌کند. او عاشق سفر به دور دنیاست و بیش‌تر از هر جایی در جهان، دلش می‌خواهد به قطب جنوب سفر کند محض خاطر علاقه به پنگوئن‌های امپراتور. تحقق رویای آقای پاپر دورازانتظار است. برای این‌که این کار کلّی پول می‌خواهد،‌ وقت آزاد می‌خواهد، و خیلی چیزهای دیگر… که او هیچ‌کدامش را ندارد. تا اینکه یک روز پستچی درِ خانه‌ی پاپر را می‌زند و جعبه‌ی بزرگی برایش می‌آورد. داخل جعبه چیزی نیست مگر یک پنگوئن. همین پنگوئن، برای خانواده‌ پاپر همه‌چیز به ارمغان می‌آورد؛ از دردسر فراوان گرفته تا هیجانِ زیاد، شادیِ بسیار و حتی شهرت! امّا آقای پاپرِ در فیلمِ مارک واتر دیگر یک نقّاش ساده‌ ساختمان یا اهل زن و زندگی نیست. او دلال معاملات ملکی است و جدا از همسرش زندگی می‌کند. رویای پاپرِ واتر این نیست که به قطب جنوب سفر کند یا پنگوئن‌های امپراتور را ببیند. او قصد خرید منطقه‌ای را دارد تا در آن‌جا ساخت‌وساز کند. می‌پرسید پس چگونه سروکلّه‌ پنگوئن‌ها‌ پیدا می‌شود؟ در این فیلم، پنگوئن‌ها ارثی هستند که پدر پاپر برای او بر جای گذاشته است! حضور این شش پنگوئن در آپارتمانِ آقای پاپر بهانه‌ای می‌شود برای دورهم‌جمع‌شدنِ خانواده‌ از هم‌گسیخته‌ او، همسر و فرزندانش و … باقی قصّه. چی؟‌ می‌گویید توی بیش‌تر فیلم‌های اقتباسی این اتفاق می‌افتد و فیلم‌های کمی هستند که به متن کتاب وفادار باشند و برای همین، این فیلم‌ها به‌خوبی کتابِ اصلی نیستند. پیش‌فرض شما درباره‌ بیش‌تر فیلم‌های اقتباسی صدق می‌کند ولی من نمی‌خواهم این را بگویم.
چون فیلم‌نامه‌ خوب و بازی باورپذیرِ جیم کری در پنگوئن‌های آقای پاپر باعث شده تا این فیلم جذاب باشد و دیدنی. هرچند که داستانِ آن با ماجرای کتاب تفاوت دارد ولی می‌توان به بهانه‌ی همین فیلمِ دوست‌داشتنی کتابِ پنگوئن‌های آقای پاپر را هم به کودکان و نوجوانان پیشنهاد کرد. مگر نه این‌که بچّه‌‌های امروزی بیش‌تر از کتاب خواندن، به تماشای فیلم علاقه دارند و ترجیح می‌دهند وقت خودشان را پای تلویزیون صرف کنند؟ خُب، پس چرا از معجزه‌ی پنگوئن‌های آقای پاپر برای تشویق و ترغیب کودکان و نوجوانان به کتابخوانی استفاده نکنیم؟ پس از تماشای فیلم، این وظیفه‌ی والدین است که آن‌ها را از انتشار داستانِ اصلی باخبر کنند و از فرزندشان بخواهند کتاب را بخواند. کودکان و نوجوانان می‌توانند شخصیت‌های کتاب را با بازیگرهای فیلم مقایسه کرده یا درباره تفاوت‌ها و شباهت‌های آن‌ها گفت‌وگو کنند. ترغیبِ آن‌ها به نوشتنِ قصّه‌‌ای تازه‌ درباره پنگوئن‌های آقای پاپر نیز می‌تواند به پرورش تخیّل، رشد خلاقیّت و تقویتِ توانایی‌شان برای نوشتن کمک کند.

منتشرشده در روزنامه‌ی تهران امروز، روز یک‌شنبه بیست‌ونهم مردادماه ۹۰، صفحه‌ی شانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/13/11

هدهد: محسن هجری در یکی از روزهای آخرین ماه بهار در بروجرد به دنیا آمد. خرداد سال ۱۳۴۲/ وقتی او را می‌بینم درست در همین تقارنِ زمانی هستیم؛ یعنی ظهرِ داغِ یکی از روزهای خردادماه، ولی در تهران. هجری به دفتر انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آمده است. صحبت از مجله‌ی «هدهد» است و «زکاتِ نوشتن» و بعد، پای دوربین به حرف باز می‌شود و آقای نویسنده از علاقه‌ی بی‌اندازه‌اش به عکاسی می‌گوید و از سفرهای بسیارش به شهرهای دور و نزدیک؛ کاشان و شیراز و …
محسن هجری، امنیّتِ‌ خاطر و رضایتِ دلِ خویش را در خواندن و نوشتن پیدا کرده و حاصل دو دهه تلاش و فعالیت او، کارنامه‌ی پُرباری ا‌ست از کتاب‌هایی که برای بچّه‌ها و بزرگ‌ترها نوشته است. «آتشی به لطافت بنفشه‌ها»، «آخرین موج»، «ایستاده برخاک»، «یک سبد خاطره»، «طلوع آن ستاره»، «پدر خاک»، «فصل چیدن» و… کتاب‌هایی هستند که برای کودکان و نوجوانان نوشته است؛ داستان‌هایی با عطرِ دین. جدای موضوع‌های دینی، تاریخ هم یکی از دغدغه‌های هجری است: «سربداران»، «داستان فکر ایرانی» و «چشم عقاب» رُمان‌های تاریخیِ او برای نوجوانان هستند. هجری «درآمدی بر بیداری مردم» و «در پرتو مشروطه‌خواهی» را هم برای بزرگ‌ترها نوشته است. علاوه‌بر نویسندگی در زمینه‌ی نقد و پژوهش نیز فعّال است. تحقیق «تبلیغ دینی برای کودکان و نوجوانان» یکی از آثار اوست. هم‌چنین، برای آموزش روش پژوهش علمی به نوجوانان، کتابی با نام «تحقیق چیست؟ محقق کیست؟» تألیف کرده است.
نقد ادبیات کودک و نوجوان، عضویت در تحریریه‌ی کتاب ماه کودک ونوجوان، سردبیری همشهری محله، تدریس ادبیات کودک در مرکز آموزش کانون پرورش کودکان و نوجوانان، دبیری انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و… از دیگر فعالیت‌های محسن هجری در زمینه‌ی نویسندگی و روزنامه‌نگاری است.

***

- از چه زمانی نوشتن برایتان جدّی شد؟

همه‌چیز از کلاس‌های انشاء شروع شد. یازده، دوازده ساله بودم که انشاء را جدْی گرفتم. یک معلم انشاء هم داشتیم به نام آقای ستاری که خیلی مشوّق من بود و راهنمایی‌‌ام می‌کرد. از آن زمان بود که به نوشتن علاقه‌مند شدم و این علاقه تدوام پیدا کرد و در بزرگ‌سالی نیز به سمتِ روزنامه‌نگاری و بعد نویسندگی گرایش پیدا کردم.

- یعنی نوشتن را به عنوان شغل انتخاب کردید؟

بله. به خاطر علاقه‌ای که به این حوزه داشتم به‌طور طبیعی به سمت جایی آمدم که بتوانم بنویسم. جاهایی که می‌شود نوشت، یکی حوزه‌ی کتاب است و دیگری حوزه‌ی مطبوعات.

- اسم اولین کتابتان چه بود؟

اولین کتابی که برای نوجوانان نوشتم «آتشی به لطافت بنفشه‌ها» نام داشت که قصه‌ی ابراهیم پیامبر است در دوره‌ی نوجوانی، زمانی‌که بت‌های مکه را می‌شکند. ناشر کتاب هم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود.

- در زمان انتشار این کتاب چند ساله بودید؟

این کتاب تقریباً شانزده، هفده سال قبل نوشته شد و در آن زمان، حدود سی و دو سال داشتم.

- چرا موضوع دینی را برای نوشتن انتخاب کردید؟

تصوّرم این است که مذهب، پیام‌های زیادی برای انسان به‌خصوص برای مخاطب کودک و نوجوان دارد. فکر می‌کنم مضامینی در نگاه دینی وجود دارد که می‌تواند به آدم‌ کمک کند تا بهتر زندگی کند. تلقی من این بود و برای همین سراغ مضامین دینی و مذهبی رفتم تا به کمک آن‌ها، مخاطب را یک گام به حقایق نزدیک‌تر کنم.

- برای نوشتن داستان‌های دینی، به چه نکته‌هایی توجه می‌کنید تا داستان‌تان برای بچه های امروزی جذاب باشد؟

تصور می‌کنم نویسنده نباید از ابتدای داستان موضوع را لو بدهد؛ زیرا پنهان بودن هدف قصه، باعث جذابیت آن می‌شود. معمولاً باید یک گره در داستان باشد و خواننده تلاش کند تا آن گره را باز کند. همه‌ی داستان‌ها از جمله داستان دینی باید این ویژگی را داشته باشند؛ یعنی اگر از همان اول مخاطب بفهمد که قرار است چه چیزی را بخواند، دیگر پی‌گیری قصه برای او جذابیت ندارد. نویسنده باید گره ی اصلی داستان را پنهان کند تا خواننده کم‌کم آن گره را باز کند. دراین‌صورت است که جذابیت داستان حفظ می‌شود. ضمن این‌که، داستان نباید لحن شعاری و نصیحت‌گرایانه داشته باشد.

- برای نوشتن داستان‌های دینی چه قدر مطالعه می‌کنید؟

به قول یکی از بزرگان برای نوشتن یک کلمه باید صد کلمه خواند. هرچند قرار بر این نیست که نویسنده در داستان (و یا در داستان دینی) مجموعه‌ای از اطلاعات را در اختیار مخاطب بگذارد. چون اگر مخاطب بخواهد اطلاعات دینی کسب کند، باید کتاب‌های دینی را بخواند. بااین‌وجود، نویسنده‌ای که می‌خواهد داستان دینی بنویسد، باید به موضوع اشراف و آگاهی داشته باشد و در این زمینه به‌طور جدّی مطالعه کند تا بداند چه طور می‌تواند موضوع را برای مخاطب پرداخت کند.

- از آخرین کتابی بگویید که نوشته‌اید.

آخرین کتابم رُمان «چشم عقاب» است که به‌زودی از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر خواهد شد.

- گویا این رُمان یک داستان تاریخی است که در قلعه‌ی الموت اتفاق می‌افتد. درست است؟

بله و شخصیت اصلی آن هم یک نوجوان است.

- چرا قلعه‌ی الموت را به عنوان فضای داستانی خود انتخاب کردید؟

در «چشم عقاب» چند واقعیت و حقیقت با مخاطب در میان گذاشته می‌شود؛ یکی این‌که قلعه‌ی الموت با حمله‌ی دشمن، یعنی مغول‌ها مواجه شد. این داستان به نوجوانان نشان می‌دهد وقتی‌که دشمن به خانه‌ی ما تجاوز می‌کند، چگونه و چه طور باید با آن روبه‌رو شویم؟ نکته‌ی دیگر این‌که، یکی از بزرگ‌ترین کتاب‌خانه‌های جهان اسلام در الموت قرار داشت. باید به کودکان و نوجوانان نشان داد مردمی که در این منطقه زندگی می‌کردند، چگونه فکر می‌کردند و درباره‌ی زندگی چه نظری داشتند؟ به‌هرحال، «چشم عقاب» سرگذشت مردمی است که سال‌های سال برای قلعه‌ی الموت زحمت کشیده بودند و بعد دشمن آن‌ها را محاصره کرده بود و می‌خواست زندگی‌شان را بگیرد. به‌نظرمن، این موضوع برای مخاطب نوجوان هیجان‌انگیز و جالب است که بداند زمانی‌که آدم‌ها در چنین شرایطی گرفتار می‌‌شوند، چگونه واکنش نشان می‌دهند؟ ضمن این‌که حمله‌ی مغول بخشی مهمی از تاریخ ایران است. بعد از حمله‌ی مغمول کلی اتفاق در ایران می‌افتد که سرنوشت جامعه‌ی ما را تغییر می‌دهد. این داستان به مخاطب کمک می‌کند تا بخشی از گذشته‌‌ی ایران را بشناسد.

- فکر اولیه برای نوشتن این رُمان از کجا آمد؟

من به الموت سفر کرده بودم و قلعه برایم جذاب بود. قلعه‌ی الموت سابقه‌ای نزدیک به هزار سال دارد و چندین‌بار ساخته شده است. یعنی ساختمان آن لایه‌های مختلفی دارد. اگر به بنای قلعه نگاه کنید، متوجه می‌شوید که در هر دوره یک دیوار ساخته‌اند. یعنی دیوار قبلی خراب شده و دوباره دیوار جدید ساخته شده است. وقتی‌که الموت را دیدم، برایم این سؤال پیش آمد که آخرین انسان‌هایی که در قلعه زندگی می‌کردند، چه کسانی بودند؟ چگونه فکر می‌کردند و چگونه زندگی‌شان را در این منطقه‌ی کوهستانی پیش می‌بردند؟ این سؤال‌ها بود که من را به الموت علاقه‌مند کرد و باعث شد بیش‌تر مطالعه کنم و بعد احساس کردم این موضوع می‌تواند به یک رمان برای نوجوان و حتی بزرگ سال تبدیل شود.

- نگارش «چشم عقاب» چه قدر طول کشید؟

نزدیک به یک سال طول کشید. بخشی از این زمان صرف مطالعه شد و بخشی صرف نوشتن و بازنویسی.

- زمان خاصی از شبانه‌روز را به نوشتن اختصاص می‌دهید؟

نه، نوشتن زمان خاصی ندارد. نوشتن داستان و یا قطعه‌ی ادبی زمانی اتفاق می‌افتد که حس درونی آماده باشد و جرقه‌هایی در وجود آدم زده شود و این زمان مشخصی ندارد. احتمال دارد که این حس گاهی صبح زود پیدا شود و گاهی نیمه‌های شب و یا سر و کله اش در محیطی سرسبز پیدا شود و یا وقتی‌ آدم توی اتوبوس نشسته است و … برای همین نمی‌توان زمان مشخصی را برای آن درنظر گرفت؛ ولی من ترجیح می‌دهم بیش‌تر صبح تا ظهر کار کنم.

- برایتان پیش آمده که از نظر خوانندگان آثارتان باخبر شوید؟

فراوان. در شهرهای مختلف برنامه‌هایی برای نقد و بررسی آثارم برگزار شده است و بچه‌ها یا بزرگ‌ترهایی که کتاب‌ها را خوانده بودند، دیدگاه‌های خود را بیان می کردند و اشکال‌های کتاب و انتقادهایشان را می گفتند. به نظر من، جلسه‌های نقد و بررسی کتاب، فرصت خوبی برای نویسنده است و نشان می‌دهد که مخاطب وقت گذاشته و کتاب را خوانده و برای آن ارزش قائل بوده است. هرچند ممکن است مخاطب همه‌ی داستان را نپسندیده باشد و این حق اوست که از بخشی از یک کتاب را دوست داشته باشد و بخشی دیگر را دوست نداشته باشد.

- سخت‌ترین بخش کارِ نویسندگی چیست؟

نویسندگی چند مرحله دارد. در مرحله‌ی اول یک فکر در ذهن جرقه می‌زند. بعد نویسنده با خودش می‌گوید، چه طور این فکر را به داستان تبدیل کنم؟ بعد باید دنبال طرح داستان باشد. مثلاً زمانی‌که فکر اولیه‌ی رُمان «چشم عقاب» در ذهن من جرقه زد، با خودم گفتم چه خوب است که بنشینم و داستان این قلعه را بنویسم و تا مدتی این موضوع توی ذهنم بود تا این‌که به قاطعیت رسیدم که بنویسمش. بعد گفتم، خُب حالا قصه را باید در چه قالبی بنویسم؟ در این‌جا دیگر به طرح نیاز داشتم. درست است که دوست داشتم داستان قلعه‌ی الموت را بنویسم، امّا ابتدا باید یک طرح داستانی را می‌ریختم و مشخص می‌کردم فضای قصه چگونه باشد؟ شخصیت‌های داستانی‌ام چه کسانی باشند؟ قصّه از کجا شروع بشود و به کجا ختم شود؟ و این خیلی سخت است. به‌نظرمن، یکی از مشکل‌ترین قسمت‌های کار یک نویسنده، درآوردن طرح داستان است؛ یعنی این‌که مشخص کند قصه از کجا شروع می‌شود و در کجا خاتمه پیدا می‌کند. وقتی طرح مشخص شود، دیگر نوشتن راحت‌تر می‌شود و کار روی غلتک می‌افتد. البته، گاهی پیش می‌آید که طرح داستان مشخص است، اما حین نوشتن تغییر می‌کند. این نشان می‌دهد که قصه زنده است و حس دارد و این‌جوری نیست که نویسنده هر بلایی خواست سر شخصیت داستانش بیاورد. گاهی شخصیت به نویسنده می‌گوید، من دوست دارم حالا این کار را بکنم و نویسنده باید به حرفِ قهرمان قصّه گوش بدهد. بسیار اتفاق می‌افتد که شخصیت‌های قصّه، الهام بخش ماجراهای داستانی به نویسنده‌اند و خودشان می‌گویند که دوست دارند چه اتفاقی برایشان بیفتد.

- شخصیتِ محبوب شما در تاریخ کیست؟

تاریخ، دریای وسیع و گسترده‌ای است وشخصیت های دوست داشتنی زیاد دارد، اما من حضرت ابراهیم را خیلی دوست دارم و به نظر من ایشان شخصیت جذابی دارند. ابراهیم کسی بوده که از دوره‌ی نوجوانی و قبل از این‌که پیامبر شود، اهل فکر بوده و حاضر نبوده به هر حرفی که دیگران می‌گویند، گوش بدهد. در زمان شکستن بت‌ها، فقط شانزده سال داشت. در آن زمان نظر مردم جامعه با عقیده‌ی ابراهیم تفاوت داشت. حتی زمانی‌‌که این انسان دوست داشتنی بزرگ می‌شود، این‌طور نیست که فکر کند چون سن‌ او بالا رفته و پیامبر است، دیگر احتیاج ندارد که به حرف کوچک‌تر از خودش گوش کند. علامه طباطبایی درباره‌ی قصه‌ی قربانی کردن اسماعیل می‌گوید، حضرت ابراهیم با خودش فکر می‌کرد که من این کار را انجام بدهم یا انجام ندهم؟ و بعد از پسرش، یعنی اسماعیل می‌پرسد. اسماعیل دوازده، سیزده سال داشت، اما ابراهیم نود ساله بود؛ یعنی یک شیخ بود، یک پیرمرد بود. امّا او با این‌که سن زیادی داشت، از پرسیدن و مشورت کردن با کوچک‌تر از خودش خجالت نمی‌کشید. حضرت ابراهیم علیه‌السلام حتّی با خدا هم خیلی راحت حرف می‌زد و به او می‌گفت: خدایا، روز قیامت را به من نشان بده. به من نشان بده که مُرده‌ها چگونه زنده می‌شوند. او اهل پرسیدن و فکر کردن، و درعین‌حال خیلی صبور بود. به همین‌خاطر، من حضرت ابراهیم علیه‌السلام را خیلی دوست دارم و شاید برای همین است که اولین کتابی که نوشتم درباره‌ی ایشان بود.

- آقای هجری، شما تا الان چند کتاب نوشته‌اید؟

حدود شانزده عنوان کتاب در حوزه‌ی بزرگسال و کودک و نوجوان نوشته‌ام.

- شما علاوه‌بر کتاب‌های داستانی، کتاب‌های پژوهشی هم نوشته‌اید. لطفاً برای خوانندگان مجله‌ی اینترنتی «هدهد» بگویید کتاب پژوهشی چیست؟

پژوهش به زبان ساده، یعنی موشکافی. موشکافی موضوع‌هایی که در نگاه اول از دید ما پنهان هستند. پژوهش‌گر تلاش می‌کند نقاط پنهان را آشکار کرده، معماها را حل کند و سؤال‌ها را پاسخ بدهد. کار پژوهش درواقع، آشکار کردن چیزهای پنهان و موشکافی کردن در اموری است که مشکل به نظر می‌رسد.

- مراحل انجام یک پژوهش علمی چیست؟

برای پژوهش نیاز است که در ابتدا یک‌سری سؤال طراحی شود. برای این‌که هر پژوهش باید به سؤال‌هایی جواب بدهد. تا وقتی‌که سؤال درست نداشته باشیم و به سؤال‌مان فکر نکرده باشیم، پژوهش شکل نمی‌گیرد. بنابراین، پرسش‌های قوی و عمیق، مبنای پژوهش‌اند. در مرحله‌ی بعد پژوهش‌گر نباید به سرعت قضاوت کند. او باید تا جایی که امکان دارد اطلاعات و معلومات زیادی را جمع‌آوری کند تا بتواند برمبنای اطلاعات دقیق نتیجه‌گیری کند. در مرحله‌ی نتیجه‌گیری نیز پژوهش‌گر نباید خیلی قطعی نظر بدهد. برای این‌که پژوهش او بخشی از واقعیت و حقیقت را بیان می‌کند و بخش‌های دیگری نیز وجود دارد که از دید او پنهان مانده است. بنابراین، هیچ پژوهش‌گری نباید ادعا کند که توانسته است به همه‌ی سؤال‌ها پاسخ بدهد و تمام مشکلات را حل کند. این یک ادعای گزاف است.

- توصیه‌ی شما برای کودکان و نوجوانانی که به نویسندگی علاقه دارند، چیست؟

من نوشتن را از کلاس‌های انشاء شروع کردم. یازده ساله بودم که شروع کردم به نوشتن و نوشتن را جدّی گرفتم؛ ولی از همان زمان خیلی مطالعه می‌کردم. دائم کتاب می‌خواندم. خواندن به نوشتن کمک می‌کند. این‌که می‌گویند «صد کلمه بخوانید، تا یک کلمه بنویسید» حرف بی‌ربطی نیست. مطالعه کردن خیلی ضروری است. من بعضی از بچه‌ها را دیده‌ام که فقط می‌نویسند، اما نوشتن بدون مطالعه و تحقیق، فقط یک کار حسی است که پختگی لازم را ندارد. مطالعه کمک می‌کند که قصه، عمیق و ارزش‌مند باشد.
گشت و گذار و سفر کردن نیز در نوشتن مؤثر است. آشنایی با مکان‌های جدید، شهرها، بناهای تاریخی و طبیعت الهام‌بخش است. در گشت و گذار می‌توان چیزهایی را پیدا کرد که توی هیچ کتابی وجود ندارد. مورددیگری که در بهتر نوشتن خیلی مؤثر خواهد بود، گفت‌وگو با دیگران است. این منبع خیلی خوبی است. بچه‌ها می‌توانند با آدم های باتجربه، کسانی که حس خاصی دارند و یا حرفی برای گفتن، گفت‌وگو کنند. این گفت‌وگو ذهن را باز می‌کند. بنابراین، به‌نظر من مطالعه، سفر و گفت‌وگو، سه رکن مهم برای بهتر نوشتن هستند.

- درحال‌حاضر مشغول خواندن چه کتابی هستید؟

آخرین کتابی که خوانده‌ام «داستان‌های فکری برای کودکان» نام داشت که با ترجمه‌ی سمانه باقری توسط انتشارات امیرکبیر چاپ شده است. این کتاب شامل قصه‌هایی است که بعد از خواندن، باید نکته‌های فلسفی آن‌ها را پیدا کنی. درواقع، هر داستان خواننده را به فکر کردن مجبور می‌کند. به‌نظرمن، کتاب جذاب و شیرینی است.

- وقتی کتاب نمی‌خوانید و نمی‌نویسد، چه کار می‌کنید؟

عکاسی می کنم. عکاسی یکی از سرگرمی‌های من است. موقع عکاسی آدم عادت می‌کند به یک موضوع از چند زاویه نگاه کند. مثلاً یک درخت و یا یک ساختمان را می‌توان از چهار طرف دید و عکس گرفت. این به آدم یاد می‌دهد که به موضوع‌های مختلف از زوایای مختلف نگاه کند. به غیر از عکاسی، سفر کردن را هم خیلی دوست دارم و بسیار مسافرت می‌کنم؛ سفرهای کوتاه و بلند. خیلی دوست دارم طبیعت را ببینم و و اگر به سفر نروم، دلم تنگ می‌شود.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/3/11

علل موفقیت هری پاتر از نگاه مترجم کتاب، نویسندگان کودک و نوجوان

مجموعه هفت‌جلدی «هری پاتر» یکی از معروف‌ترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های فانتزی در دهه هشتاد بوده است که هم هواداران پروپاقرص و مشتاق دارد و هم مخالفانِ جدی و سرسخت. عده‌ای (مانند جواد جزینی، نویسنده و مدرس) معتقدند هری‌پاتر یک پدیده است و برخی دیگر (مثل مصطفی رحماندوست، نویسنده و شاعر) استقبال از کتاب‌های جی‌. کی. رولینگ را نوعی تب و مد می‌دانند که فراگیر شده است. گروه موافق (مانند محمدرضا گودرزی، نویسنده و منتقد) استفاده از گنجینه عظیم ادبیات کلاسیک و ترکیب عناصر اسطوره‌ای و جدید در ساختار داستانی را دلیلِ جذابیت ماجراهای این جادوگر عینکی می‌‌دانند و گروه مخالف (مثل امیرحسین فردی، نویسنده و سردبیر) اصرار دارند که قصه‌های پسرک یتیمِ رولینگ از نظر ساختاری و محتوایی اثری نازل و بی‌ارزش است.

مهدی حجوانی، نویسنده و پژوهشگر، معتقد است «اگر برای ادبیات فقط معیارها و مصداق‌هایی محدود و معین قائل شویم، ممکن است هری‌ پاتر از نظر زیبایی‌شناسی و جنبه‌های ادبی، اثری نازل به شمار آید اما اگر به تنوع مصداق‌های ادبیات داستانی واقف باشیم، آنگاه در می‌یابیم که در کنار جنبه‌های نازل هری‌پاتر، به وجوهی نیز برمی‌خوریم که از حیث ادبی، درخشان و تاثیرگذارند. نکته دیگر اینکه اگر هری‌پاتر از چشم بزرگسالان کتابخوان، مورد ارزیابی قرار گیرد، احتمالا از نظر ادبی نمره زیادی نخواهد گرفت اما اگر بررسی چنین اثری، معطوف به رویکرد «مخاطب‌محور» باشد، آنگاه جایگاه برتری خواهد یافت. البته، منظور جایگاهی برتر در نوع خود است.»

چرا هری پاتر پرفروش شد؟

اولین کتاب‌های هری‌پاتر در اواخر دهه هفتاد از سوی انتشارات کتابسرای تندیس برای نوجوانان چاپ شد و تاکنون، بیش‌تر از یک میلیون جلد از آن به‌فروش رفته است. شاید بتوان گفت هری‌پاتر تنها کتابی است که بیش‌ترین مخاطب را در گروه‌های مختلف سنی دارد و موفقیت آن در تاریخ ترجمه‌ در ایران بی‌سابقه است.

مهدی حجوانی درباره کارکرد هری‌پاتر به دو مورد اشاره می‌کند؛ افزایش تعداد مخاطب و اهمیت دادن به سلیقه او.

از مریم الف (متاهل، ۳۰‌ساله) می‌پرسم آیا کسی را می‌شناسد که کتاب‌های هری پاتر را خوانده باشد و از داستان‌های آن خوشش نیامده باشد؟ می‌خندد و می‌گوید: «اصلا نمی‌توانم تصور کنم که کسی کتاب‌های هری پاتر را خوانده باشد و دوست نداشته باشد! مگر می‌شود؟ من از ۲۰ سالگی خواندنِ این‌ کتاب‌ها را شروع کردم و مثل این بود که در دنیایی موازی با جهان واقعی زندگی می‌کنم. می‌شود گفت که در ماجراهای هری‌پاتر غرق می‌شدم. به‌نظر من، هری‌پاتر خیلی بیش‌تر از یک کتاب بود.»

مهدی حجوانی در کتاب «زیبایی‌شناسی ادبیات کودک» درباره علتِ موفقیت هری پاتر از دو گروه از عوامل نام می‌برد؛ عوامل متنی و عوامل فرامتنی و می‌نویسد: «دشوار بتوان نقش رسانه‌ها را در تبلیغ و شیوه عرضه هری پاتر نادیده گرفت اما بسنده‌کردن به تبلیغ و عرضه رسانه‌ای هم نوعی نادیده‌گرفتن از نوع دیگر است.»

الف) عوامل متنی: وقتی از ویدا اسلامیه درباره دلایل استقبال بی‌نظیر مردم از هری‌پاتر سوال می‌کنم، او می‌گوید: «به‌نظر من، هم تبلیغات در فروش کتاب‌های هری‌پاتر موثر بوده و هم جذابیتِ داستان‌های جی‌.کی‌.رولینگ.»

بهترین و پرطرفدارترین مترجم کتاب‌های هری‌پاتر ادامه می‌دهد: «من با خود اثر و با مخاطب‌های آن در ارتباط بودم و هستم، برای همین فکر می‌کنم کتاب‌های هری پاتر بخصوص برای نوجوان‌ها جذابند. البته دیده‌ام که افراد از گروه‌های مختلف سنی کتاب‌های هری پاتر را می‌خوانند. حتی پدرها و مادرها یا پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها این کتاب‌ها را خوانده‌اند. به خاطر اینکه دیده‌اند بچه‌های یا نوه‌هایشان از این کتاب‌ها استقبال می‌کنند و آن‌ها هم می‌خواستند کتاب را بخوانند تا بفهمند موضوع چیست؟ و حالا خودشان هم طرفدار هری‌پاتر شده‌اند و از داستان‌های خانم رولینگ خوششان آمده است.» اسلامیه ادامه می‌دهد: «به‌ندرت دیده‌‌ام که بچه‌ها کتابی را برای چندبار بخوانند، اما درباره هری‌پاتر این‌گونه بود مثلا بچه‌ها می‌آمدند به من می‌گفتند که ما هفت‌بار این مجموعه را خوانده‌ایم. اگر داستان‌های هری پاتر جذابیت یا حرفی برای گفتن نداشته باشد آدم آن را نمی‌خواند. من نمی‌توانم یک کتاب را حتی برای دومین‌بار بخوانم ولی ببینید هری پاتر چقدر جذابیت دارد که بچه‌ها آن را برای چندمین‌بار می‌خوانند.»

اسلامیه می‌افزاید: «زمانی‌که اولین کتاب از این مجموعه منتشر شد، متن نسبت به زمان خودش زبانِ نو و تازه‌ای داشت. خانم رولینگ از ابرازهایی که در ادبیات است، جادوگری و عوامل فانتزی به‌شکل جدیدی استفاده کرده بود و به خوبی توانسته بود داستان را پرداخت کند و برای همین بود که کتاب‌های هری‌‌پاتر گیرایی خاصی داشت.»

توصیف: ویدا اسلامیه با تاکید بر ویژگی‌های مثبتِ مجموعه کتاب‌های هری پاتر از نظر ادبی، می‌گوید: «این کتاب‌ها هم مثل هر کار دیگری نقطه قوت و ضعف دارند اما نمی‌توانم بگویم فقط سرگرم‌کننده‌اند. از نظر ادبی و به‌دلیل نوع نگاه نویسنده به مسائل اجتماعی یا روانی نیز آثاری ارزشمندند مثلا خانم رولینگ در کتاب سوم از دید روانشناختی به قضیه نگاه کرده و درباره احساسات و عواطف بچه‌ای که پدر و مادرش را از دست داده نوشته است یعنی نمی‌شود گفت که مجموعه کتاب‌های هری پاتر به‌طور کلی اثر ضعیفی هستند و نمی‌توان گفت که شاهکارند. شاید به نسبت این همه استقبالی که از هری پاتر شد بتوان گفت اینقدر هم ارزش نداشت ولی به‌نظر من باز هم نمی‌شود گفت که کاملا بی‌ارزش است.»

وی در ادامه از توصیف به‌عنوان یکی از ویژگی‌های مثبت در داستان‌های هری‌پاتر یاد می‌کند: «خانم رولینگ خیلی به جزئیات می‌پردازد و خوب توصیف می‌کند. به طوری‌که وقتی کتاب را می‌خوانیم به‌سادگی می‌توانیم آنچه را که در داستان رخ می‌دهد تصور کنیم و می‌توانیم خودمان را جای شخصیت‌های داستان ببینیم. برای اینکه توصیف‌هایش بسیار دقیق هستند.»

شخصیت‌پردازی: مترجم رسمی هری پاتر در ایران شخصیت‌پردازی خوب را یکی دیگر از ویژگی‌های قابل‌توجهِ نویسندگی رولینگ می‌داند. اما مهدی حجوانی، با طرح اینکه هری پاتر از نظر شخصیت‌پردازی ضعیف است، درباره دلایل خود می‌گوید: «از جمله مواردی که ضعف شخصیت‌پردازی در هری پاتر را آشکار می‌کند، سیاه یا سفیدبودن اغلب شخصیت‌هاست. خانواده دورسلی‌ها که هری پاتر تا ۱۰سالگی در آن بزرگ شده است، شامل عمو ورنون، خاله پتونیا و تنها پسرشان دادلی، هر سه بی‌هیچ انعطافی، مطلقا عوضی، بی‌شعور و حیوان‌صفت نشان داده‌ شده‌اند. دوستان دادلی هم مثل خودش هستند. همین مطلق‌نگری، در ساختن شخصیت‌هایی که در گروه‌های مدرسه هاگوارتز حضور دارند هم مشهود است.»

حجوانی می‌افزاید: «نکته مهم در ساخت و پرداخت شخصیت‌های این رمان، توانایی آن‌ها در یادگیری جادو و استفاده از قدرت جادویی است که رمان را تا این حد در چشم و دل خوانندگان و به‌ویژه خوانندگان کودک و نوجوان، روشن ساخته است اما اگر این خصلت که تازه و بدیع هم نیست ، کنار گذاشته شود، شخصیت‌های هری‌ پاتر وقتی وارد فضای جادویی می‌شوند و رفته‌رفته خواننده به خصلت جادوگری آن‌ها عادت می‌کند، معمولی می‌شوند و از اینجا به بعد، آن‌چه داستان را جذاب می‌کند و پیش می‌برد، حوادثی است که پی‌درپی رخ می‌دهند.»

مایه‌های اسطوره‌ای: ویدا اسلامیه می‌گوید: «استفاده نویسنده از اساطیر باعث شده مردم با فرهنگ‌های مختلف در سرتاسر دنیا بتوانند نشانه‌ای از خودشان را در داستان‌های هری پاتر پیدا کرده و با آن احساس نزدیکی کنند. وی می‌افزاید: «کتاب‌های فانتزی رویارویی خیر و شر است و این موضوعی است که انسان‌ها همیشه با آن روبه‌رو هستند و جذابیت خاص خودش را دارد.» ولی حجوانی درباره مایه‌های اسطوره‌ای هری‌پاتر معتقد است: «هری پاتر اسطوره نیست بلکه قصه‌ای است که منطق اسطوره دارد و از اسطوره‌ها و شخصیت‌های اسطوره‌ای مدد گرفته است. اگر به چنین ساختاری معتقد شویم، آنگاه بخشی از شگفتی ما نسبت به استقبال بی‌سابقه از هری پاتر برطرف می‌شود زیرا منطق و ساخت و پرداخت اسطوره‌ای: اولا، گستره جهانی دارد و در ثانی، از سوی بچه‌ها بهتر درک و دریافت می‌شود.»

ب) عوامل فرامتنی: «از کجا باید بدانیم یک کتاب چرا پرفروش می‌شود؟ چه راهی داریم برای دریافت چنین نکته‌ای؟» علی‌اصغر سیدآبادی، شاعر و نویسنده، می‌گوید: «شاید راهش یک نظرسنجی علمی باشد، هرچند معتقدم آن هم نمی‌تواند به خوبی پاسخ دهد و شاید تحلیل محتوای کتاب‌های پرفروش و استخراج ویژگی‌های مشترک آن، اما فروش هری پا‌تر تفاوتی معنادار با بقیه پرفروش‌ها داشت که وجود ویژگی‌های مشترک به مثابه علل پرفروش را دست‌نیافتنی می‌کند.

وی می‌افزاید: «با‌این‌همه هری پا‌تر تبی را فراگیر کرد که تأمل در آن می‌تواند به روشن‌شدن علل پرفروش شدنش کمک کند. پس از هری پا‌تر موجی از رمان‌های نوجوانان راه افتاد که از عنصر جادو، جادوی سیاه و نبرد بین خیر و شر با چاشنی جادو به عنوان دستمایه محوری استفاده کرده بودند. شرکت‌های فیلمسازی نیز نظرشان به رمان نوجوان جلب شد و تقریبا می‌شود گفت که رمان‌هایی از جنس هری پا‌تر به ژانری مورد توجه تبدیل شد و حتی این موج به ایران نیز رسید و رمان‌ها و داستان‌های بلند زیادی با نیم نگاهی به هری پا‌تر نوشته شد اما اغلب این آثار چنان که انتظار می‌رفت مورد توجه واقع نشد.»

سیدآبادی درباره چرایی این مسئله می‌گوید: «به نظرم این موضوع به غیر از عامل جادو به نحوه نوشتن هری‌پا‌تر هم برمی‌گشت. روایتی جذاب، پرتحرک و پرهیجان و سرراست از دنیایی عجیب و حضور قهرمانی که کم‌کم در رمان‌های مدرن کودک و نوجوان جایش را به جمع می‌داد. در واقع، به‌رغم همه بحث‌هایی که درباره قهرمانگرایی و پایان دوره‌اش می‌شود، هنوز حتی فیلم‌های پرفروش هالیوودی که شاخص سلیقه جهانی عوام است، قهرمانگرایی را پایان‌یافته نمی‌داند.»

نویسنده کتاب «شاهزاده بی‌تاج و تخت زیرزمین» با تاکید بر عامل تبلیغات ادامه می‌دهد: «در کنار همه عوامل درونی رمان، به نظرم تبلیغ هوشمندانه ناشر کتاب و همکاری نویسنده را نباید نادیده گرفت. حجم خبری که در کشوری مثل ایران از هری‌پا‌تر منتشر شده است با هیچ کتاب دیگری قابل‌مقایسه نیست. اگر به روزنامه‌های نخستین روزهای انتشار هری پا‌تر نگاهی کنیم و نوع خبررسانی درباره این پدیده را ببینیم، در خواهیم یافت که انگار همه ما تبدیل شده بودیم به روابط عمومی انتشارات بلومزبری.»

ویدا اسلامیه نیز دراین‌باره می‌گوید: «تبلیغات در فروش هری‌ پاتر خیلی موثر بود چون کتاب‌های زیادی در دنیا یا در ایران وجود دارند که ممکن است داستانهای جالبی داشته باشند اما درباره آن‌ها تبلیغات نمی‌شود و کسی این کتاب‌ها را نمی‌شناسد. بنابراین، نمی‌توانند مخاطب خود را پیدا کنند.» وی می‌افزاید: «امروز، ما در عصر ارتباطات زندگی می‌کنیم و تا اتفاقی در این طرف دنیا می‌افتد، مردمِ آن طرف دنیا خیلی سریع می‌فهمند. برای همین فکر می‌کنم تبلیغات در شناخت کتاب‌های هری پاتر خیلی موثر بود و مردم قصه را دنبال می‌کردند و بسیاری هم خوششان آمد.»

این مترجم، با اشاره به نخستین سال‌های انتشار هری‌ پاتر در ایران، ادامه می‌دهد: «اوایل، هری پاتر خیلی شناخته شده نبود تا اینکه فیلم‌های آن به بازار آمد. البته فیلم‌های هری‌پاتر خیلی جالب نبودند مثلا اولین فیلم، یعنی هری‌پاتر و سنگ جادو، اصلا فیلم خوبی نبود و به‌نظر من اگر کسی کتاب را نخوانده بود، شاید از فیلم سردرنمی‌آورد که قصه چی شد؟ بااین‌وجود، تبلیغات جهانی باعث شده بود که نام هری‌پاتر دهان به دهان بچرخد و همه بخواهند این را بدانند که هری‌پاتر کیست؟ شاید مردم فیلم را دیدند و احتمالا از موضوع سردرنیاوردند. به‌نظر من، بعد از فیلم دوم و سوم بود که استقبال مردم بیش‌تر شد؛ هم از فیلم‌ها و هم از کتاب‌ها. فکر می‌کنم فیلم‌های هری پاتر در معرفی این اثر به جامعه ایرانی نقش موثری داشت.»

بااین‌حال، خوانندگان کتاب‌های هری‌پاتر و بینندگان فیلم‌های آن نظرهای متفاوتی دارند. نجات اتحادی (بیست وچهارساله) از فیلم‌های هری‌پاتر متنفر است اما کتاب‌های آن را خوانده و خیلی دوست داشته است. این دانشجوی رشته علوم اجتماعی می‌گوید: «کتاب‌‌های هری پاتر نسبت به سایر کتاب‌های تخیلی متفاوت بود مثلا کتاب‌های گرگ و میش اصلا مرا جذب نکرد. ضمنا ترجمه ویدا اسلامیه هم خیلی خوب بود. برای همین به‌نظر من، هری‌ پاتر از آن دسته کتاب‌هایی است که آدم را جذب می‌کند. به‌طوری که من دیگر دلم نمی‌خواست کتاب را بگذارم زمین. حالا اینکه چرا؟ واقعا نمی‌دانم.»

منتشرشده در روزنامه‌ی تهران امروز، روز پنج‌شنبه سیزدهم مردادماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی هجده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/31/11

نام کتاب: قصه‌ی متیو بازینگتون
نویسنده: اندی استنتون
ترجمه: رضی هیرمندی
ناشر:مؤسسه انتشارات کتاب چرخ‌فلک

گل آقا؛ سلام به همگی!
به قصه‌ی متیو بازینگتون خوش آمدید. این قصه همه‌اش راجع به متیو بازینگتون است. این قصه پر از متیو بازینگتون است. مالامال از متیو بازینگتون است. لبالب از متیو بازینگتون است … امّا …
می‌گویید:«این متیو بازینگتون دیگه کیه؟» …. راستش، متیو بازینگتون یک بچّه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود. موهای خرمایی داشت، چهره‌ای دوست‌داشتنی و سه دانه کک مک روی لُپِ چپ.
این متن پشتِ جلدِ کتاب «قصه‌ی متیو بازینگتون» چاپ شده است. یک رُمانِ کوتاه برای کودکان که به‌تازگی از سوی «مؤسسه‌ی کتاب چرخ‌فلک» منتشر شده است. این داستان نوشته‌ی «اندی استنتون» است که پیش از این، برای خاطر مجموعه کتاب‌های گام به گام با آقای گام برنده‌ی جایزه‌های مختلف شده است؛ جایزه‌ی بهترین کتاب ردهاوس ۲۰۰۷، جایزه‌ی کتاب بلوپیتر ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹، جایزه‌ی کتاب خنده‌دار رولد دال، جایزه‌ی ریچارد جودی، جایزه‌ی کتاب‌های کودکان لِستر شایر، جایزه‌ی کتاب‌فروشی‌های مستقل ۲۰۰۸ و …
قصّه‌ی تازه‌ی آقای استنتون نیز از سوی رضی هیرمندی ترجمه شده است. وی درباره‌ی ترجمه‌ی آثار این نویسنده‌ی جوان انگلیسی گفته است: «من به طرف استنتون نرفتم، او وارد زندگی من شد. همان‌طور که سیلور استاین و دکتر زئوس و دیگران وارد شده بودند. من شدیداً جذب نوآوری و سنت‌شکنی استنتون چه در عرصه زبان و چه در حوزه‌ی تکنیک‌های قصه‌نویسی شدم.»

«قصّه‌ی متیو بازینگتون» هم رگه‌هایی از طنز و شوخ‌طبعی دارد و نویسنده تلاش کرده است با نگاهی نو به مشکلاتِ همیشگی کودکان داستانِ تازه‌ای را روایت کند. کتاب با معرّفی قهرمانِ اصلی آغاز می‌شود که شخصیّتی دوست‌داشتنی است؛ یک پسربچّه‌ی ده ساله‌‌ی معمولی با یک توانایی خاص؛ متیو می‌تواند به مگس تبدیل شود! شروع داستان جذاب است و نویسنده با درنظرگرفتنِ مخاطبِ بازیگوش و کم‌حوصله‌اش اصلاً پُرحرفی نمی‌کند. جملات کوتاه و شوخی‌نگاری و بازی با کلمات و ریتم تند وقوع ماجراهای داستان باعث می‌شود که خواننده با شوق و ذوق متیو را همراهی‌ کند. زبانِ خاص یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نویسندگیِ اندی استنتون است. حتّی رضی هیرمندی گفته که از روی ناچاری و ناگزیری است که کتاب‌های او را ترجمه می‌کند. چرا ناچاری؟ هیرمندی می‌گوید: طنز نوجوانانه و عمیق، و زبان تازه و پُرجست‌وخیز و بازی‌گوشی‌های پُرمعنا و ادبیِ استنتون مرا دچار خود کرده است.

نویسنده در این کتاب با نگاهی دوباره به تجربه‌های کودکان از تنهایی و ترس و نگرانی‌های آن‌ها درباره‌ی دوستی داستانِ تازه‌ای را روایت می‌کند که لحن و شخصیّت‌های آن پسندِ کودکان امروزی است.  «قصّه‌ی متیو بازینگتون» از جایی شروع می‌شود که متیو و خانواده‌اش به شهر مهاجرت کرده‌اند. قهرمانِ داستان محلِ جدید زندگی‌اش را دوست ندارد و در آن‌جا احساس تنهایی می‌کند. در ابتدا، کشمکش‌های درونیِ متیو خواننده را جذب می‌کند و سپس، درگیری‌های وی با «جانسون آناناس». می‌پرسید «جانسون آناناس» دیگر کیست؟ این پسربچّه‌ یکی از دانش‌آموزان مدرسه که هیکل درشتی دارد، قلدر است، بچّه‌های ضعیف را اذیّت می‌کند و قدرتش در پرتاپ آناناس است.

بعد چه می‌شود؟ متیو بازینگتون و جانسون آناناس بهترین دوستان یکدیگر می‌شوند. بیشتر وقت‌هاشان را با هم می‌گذرانند. با هم بازی می‌کنند. با هم برنامه‌ی «کی دلش می‌خواد یک میلیون قوطی ماست ببره» را تماشا می‌کنند و …. البته نه به‌همین سادگی! شخصیّت‌های داستانیِ استنتون برای رسیدنِ به این پایان خوش‌آیند جدای دعواهای مکرر، در مدرسه حبس می‌شوند، گرفتار یک‌سری سارق می‌شوند و ماجراهای نفس‌گیر و بامزه‌ی دیگری که باید بخوانید و لذت ببرید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/29/11
هدهد: تا حالا نشده سوار مترو بشوم، قطار برسد به ایستگاه «جوانمرد قصاب» و من یاد «رضا غوله» نیفتم.
وقتی‌که این را به محمّدرضا یوسفی می‌گویم، خیلی می‌خندد و می‌گوید، درست است. مکان وقوعِ ماجرای «ستاره‌ای به نام غول» حوالی محله‌ی جوانمرد قصاب بود با دروازه غار. «رضا غوله» قهرمانِ قصّه‌ی یوسفی بود.
می‌گویم، من کتاب را امانت گرفته بودم و از اوّلین رُمان‌هایی بود که وقتِ نوجوانی خوانده بودم. تازه توی نمایشگاه کتاب امسال، بالاخره موفق شدم «ستاره‌ای به نام غول» را بخرم، بعد از پانزده سال.
… بعد با محمّدرضا یوسفی بیش‌تر حرف می‌زنم و او با صمیمیت از کودکی‌اش می‌گوید؛ از دوم مهرماه ۱۳۳۲ که در همدان به دنیا آمد. یوسفی، از رنج‌ها و دشواری‌های زندگی و از عطش و علاقه‌اش به کتاب می‌گوید؛ ماجراهایی درباره‌ی انواع و اقسامِ شغل‌هایی که از بچّگی داشته تا امانت و خرید کتاب با چاشنیِ شیطنت، تاوقتی‌که اوّلیّن کتابش «سال تحویل شد» را در سال ۱۳۵۷ منتشر می‌کند.
از محمّدرضا یوسفی تاکنون نزدیک به دویست عنوان کتاب برای کودکان و نوجوانان منتشر شده که بعضی از آن ها به زبان‌های دیگر نیز ترجمه شده‌اند. «حسنی به مکتب نمی‌رفت»، «دره‌ی آهوان»، «افسانه‌ی بلیناس جادوگر»، «گرگ‌ها گریه نمی‌کنند»، «شازده کرگدن»، «دختری متولّد می‌شود»، «یک وجب آسمان»، «ستاره کوچولو»، «سرزمین آبی»، «قصه گل بو و گل رو»، «چه اسم قشنگی، ستاره!»، «نقاشی»، «حکایت کوزه‌گر جوان»، «فندقی و کار بزرگ»، «ماهی دم‌طلا»، «شالیزار سبز»، «قالیچه بته‌گلی»، «لانه گنجشک کوچولو»، «کارگاه داستان» و … نام برخی از کتاب های وی هستند که در ژانرهای مختلف نوشته شده‌اند؛ واقع‌گرا، تخیلی، فانتزی، سورئال و ….
یوسفی یک‌بار نامزد جایزه‌ی هانس کریستین آندرسن (۲۰۰۲ میلادی) شده و علاوه‌براین، برنده‌ی بسیاری از جوایز داخلی و خارجی نیز بوده است؛ مثلاً دو بار برنده‌ی دیپلم افتخار کنگره‌ی جهانی کتاب کودک و نوجوان (IBBY) شد و یک‌بار، برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال سروش نوجوان، برنده‌ی لوح «معرفی ویژه» از شورای کتاب کودک، برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و …

چی شد که «سال تحویل شد»؟
- من از قبل می‌نوشتم و برای چاپ کردن کتاب انگیزه‌ی جدی داشتم. پیش از انقلاب یک نمایش‌نامه زیرچاپ داشتم که به دلیل جریان‌های انقلاب دیگر چاپ نشد. «سال تحویل شد» اوّلین کتابم بود که بعد از انقلاب چاپ شد. این کتاب ثمره‌ی گشت‌وگذار من در جنوب شهر و حوالی میدان غار بود. آن فضا حسی را به من انتقال داد و باعث شد این کتاب را بنویسم.

نوشتن را از چه زمانی شروع کرده بودید؟
- من از دوره‌ی دبستان می‌نوشتم. بیش تر شعر می نوشتم. قصه‌هایی بود که مادرم می‌گفت و من آن‌ها به‌صورت نمایش‌نامه می‌نوشتم و در خانواده اجرا می‌کردیم. مثلاً اگر شب‌چله‌ای بود، عروسی بود و یا در دیگر جشن‌های خانوادگی.

چه‌طور متوجه شدید که می‌توانید برای کودکان و نوجوانان بنویسید؟
- دانش‌جوی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران بودم و در آن‌جا آرام‌آرام با ادبیات آشنا شدم و به اعتبار دوستانی که داشتم، به ادبیات کودک علاقه‌مند شدم. خُب، فکر می‌کنم دانشگاه تهران در انتخاب این راه خیلی مؤثر بود. در آن زمان با آثار «صمد بهرنگی» آشنا شدم. بهرنگی نیز خیلی نقش داشت. برای این‌که او نویسنده ی مطرح زمان بود و همه به دلایل متفاوت و گوناگون کارهایش را می‌خواندند. من هم می‌خواندم و این‌طوری بود که کم‌کم به ادبیات کودک علاقه‌مند شدم.

در مصاحبه‌ای گفته‌اید که شما نویسنده‌ای هستید که تسلیم سوژه می‌شوید. سوژه‌ها و ایده‌های‌ اولیه‌تان را چه‌گونه پیدا می‌کنید؟
- ممکن است عکسی را در جایی ببینم و این تصویر مبنای سوژه‌ی داستانم بشود. ممکن است یک خاطره را بشنوم و یا یک حادثه را ببینم و از آن داستان بسازم. ممکن است کسی چیزی را برایم تعریف کند و حتّی ممکن است یک نفر را اتفاقی در خیابان ببینم و متوجه‌‌ی خصلت خاصی در او بشوم که برایم جذاب باشد و یا جمله‌ای را بشنوم و … به‌هرحال، معمولاً این ویژگی‌ بین نویسنده‌ها مشترک است. جامعه‌ی ما برای نویسنده‌ها پُر از سوژه است.

ایده‌های اولیه‌تان را یادداشت می‌کنید؟
- بله، یادداشت می‌کنم. همیشه دفتر یادداشت همراهم است. هر چیزی می‌شنوم و یا مردم برایم تعریف می‌کنند، یادداشت می کنم. مخصوصاً در سفر همیشه با خودم یک دفتر یادداشت دارم.

شیوه‌ی کار شما برای نوشتن چیست؟ آیا زمانی‌که شروع به نوشتن می‌کنید از پایان داستان بی‌خبر هستید و یا می‌دانید که در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد؟
- در زمان نوشتنِ نود درصد از داستان‌هایم، هیچ‌چیزی برای من معلوم نیست. به‌ندرت پیش می‌آید که همه‌‌ی عناصر داستان برایم مشخص باشد. پایان که اصلاً معلوم نیست. روند داستان هم زیاد معلوم نیست. برای همین من یادداشت اولیه کم دارم. شاید مثلاً یک برگه کاغذ روی میزم باشد و یک‌سری نکته‌ها را یادداشت کنم، ولی عمدتاً خود قصه است که به‌ کمک شخصیت‌ها، حوادث و موقعیت‌های گوناگونی که برای شخصیت‌ها رخ می‌دهد، پیش می‌رود. ناگهان می‌بینم که خط ماجرا تغییر می‌کند و …

عادت‌های نویسندگی شما چیست؟ آیا برای نوشتن باید شرایط خاصی داشته باشید؟
- همه‌جا باید خیلی ساکت باشد. سروصدا نباید باشد. مثلاً من پشتِ در اتاقم یک جمله‌ای را نوشته‌ام تا هر کسی که می‌خواهد بیاید تو، حواسش جمع باشد. نوشته‌ام «لطفاً در را آهسته باز کنید، مهتابی‌ها می‌شکنند.» تا کسی یک دفعه وارد اتاق نشود. البته، تلفن را ممکن است جواب بدهم.

نوشته‌هایتان را با دست می‌نویسید یا تایپ می‌کنید؟
- با دست می‌نویسم و بعد از نوشتن می‌دهم برایم تایپ می‌کنند و بعد غلط‌گیری می‌کنم.

آیا با خوانندگان کتاب‌هایتان ارتباط مستقیم دارید؟ چه‌گونه از نظر آن ها درباره‌ی داستان‌هایتان باخبر می‌شوید؟
- از نظر ارتباط با بچه‌ها، من یک نویسنده‌ی خوش‌شانس هستم. برای این‌که کارمند نیستم. من هیچ‌وقت توی عمرم کارمند نبودم و درنتیجه، وقتم در اختیار خودم است و در مقام مقایسه با نویسنده‌هایی که هر کدام مجبور هستند، جایی شاغل باشند، من محدودیت کاری و زمانی برای ارتباط با بچه‌ها راندارم. هر جایی که پیش بیاید، می‌روم و با آن‌ها صحبت می‌کنم. آن‌ها کتاب‌ها را می‌خوانند و نقد و بررسی هم پیش می‌آید. مخصوصاً به‌تازگی فرهنگ‌سراهای شهرداری در این زمینه خیلی فعال‌ شده‌اند و برنامه‌های خوبی دارند؛ ولی متأسفانه یک محرومیت اساسی وجود دارد. نویسنده‌ها باید با بچه‌های مدارس ارتباط مستمر و پی‌درپی داشته باشند که ما نداریم. من به دلیل این‌که با آموزش و پرورش همکاری می‌کنم خیلی پیش آمده که به مدارس بروم؛ ولی در سال‌های اخیر به خاطر محدودیت کار نهادهای غیردولتی این امکان را از دست داده‌ایم. قبلاً نهادهای غیردولتی مختلف در مدارس کار می‌کردند، نمایشگاه می‌گذاشتند و به مناسبت روزهای خاص برنامه داشتند و یا انجمن اولیا و مربیان برنامه داشت؛ اما در سال‌های اخیر خیلی کم شده است. گاهی هم پیش آمده که به کتاب‌خانه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفته‌‌ام. البته، فکر می‌کنم کانون محدوده‌ی خاص خودش را دارد و بیش‌تر از نویسنده‌هایی استفاده می‌کند که کارمند آن‌جا هستند و با کانون ارتباط دارند. من به کتاب‌خانه‌های کانون پرورش فکری در اراک، تهران و همدان رفته‌ام. خیلی سال پیش به مشهد هم رفتم. با این‌که کانون نسبت به آموزش و پرورش بهتر است، یعنی امکانات کانون در ارتباط با بچه‌ها، کتاب‌خانه و تخصص درباره‌ی کتاب حرف اول را می‌زند، ولی من آن ارتباطِ لازم را با کانون نداشته‌ام. بااین‌حال، نویسنده باید مخاطب خودش را بشناسد. مخصوصاً کانون باید این شرایط را فراهم کند و امکانات را بین نویسنده‌ها تقسیم کند. درحالی‌که در سال‌های گذشته شیوه‌ی کار کانون پرورش فکری به این صورت بوده که مثلاً در حوزه‌ی شعر فقط از یک‌سری افراد خاص استفاده کرده‌اند. در حوزه‌ی داستان هم به این شکل بوده است. به نظر من، کانون پرورش فکری باید همه‌ی نویسنده‌های کودک و نوجوان را دعوت کند. حتّی بیش‌تر از نویسنده‌های جوان و تازه‌کار استفاده کند. برای این‌که کانون بهترین امکانات و شرایط را دارد.

نظرتان درباره‌ی فعالیت‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چیست؟
- برای اظهارنظر درباره‌ی فعالیت‌های کانون پرورش فکری باید آن را مقایسه کرد. معمولاً این‌طور است که کانون پرورش فکری در زمان حال را با کانون پیش از انقلاب مقایسه می‌کنیم. قبل از انقلاب، ما چشم بسته می‌گفتیم که مردم بروند و کتاب‌های کانون پرورش فکری را بخرند و یا خودمان، جوان بودیم و کتاب‌های کانون را می‌خریدیم؛ امّا امروز کانون این ویژگی را ندارد. سایه‌ی دولتی بودن خیلی روی کانون پرورش فکری سنگین است. این سایه مخصوصاً روی کتاب و چاپ کتاب خیلی تأثیر گذاشته است. صادقانه گفته باشم، من همیشه با مدیرهای کانون پرورش فکری بحث داشته‌ام و همیشه گفته‌ام به نظر من، از آن‌جایی‌که کانون امکانات گسترده و وسیعی دارد، باید بهترین آثار نویسنده‌ها توسط کانون پرورش فکری چاپ شود؛ ولی این‌طور نبوده است. بسیاری از نویسنده‌ها بوده‌اند که کتاب‌هایشان را توسط ناشرهای خصوصی چاپ کرده‌اند. البته، آقای محمدصادق رضایی، مدیر عامل فعلی کانون پرورش فکری، قول داده‌اند فضای کانون تغییر کند. مثلاً چاپ مجموعه‌ی «رمان نوجوان امروز» به نظر من یک قدم مثبت است. در کنار انتقادهایی که به کانون پرورش فکری دارم، باید این را هم بگویم. پدیده‌ی چاپ رمان برای نوجوان مثبت است.

شما کتاب‌هایی درباره‌ی قصه‌گویی و ادبیات کودک برای بزرگ‌ترها نوشته‌اید، آیا برای بزرگ سالان هم کتاب داستان و رُمان نوشته‌اید؟
- بله، قبلاً «گواتی» را برای بزرگ سالان منتشر کرده‌ام و اخیراً «دختر سبزآبی» چاپ شد که خوش‌بختانه در مدت کوتاهی چاپ اول آن تمام شد.

در دوران کودکی به چه کتاب‌هایی علاقه‌مند بودید؟
- یادم هست که از کودکی کتاب خواندن را دوست داشتم و به کتاب بسیار علاقه‌مند بودم، ولی کتاب در دسترسم نبود. ماهی پنج زار (پنج زار آن موقع خیلی پول بود) حق عضویت کتاب‌خانه‌ای بود به اسم کتاب خانه‌ی «خرد» که در شهر ما، یعنی همدان بود. من نمی‌توانستم هر ماه پنج زار بدهم. روزی که رفتم آن‌جا و دیدم نمی‌توانم ثبت‌نام کنم، چون نمی‌توانستم حق عضویت بدهم، دنیا روی سرم خراب شد. بعد چه کردم؟ من فوتبال بازی می‌کردم و از اوّل فوتبالم خوب بود. پسر پول‌داری بود که بچّه‌ی چاقی بود و توی بازی راهش نمی‌دادند. او به من التماس می‌کرد که من رو توی تیمِ خودت راه بده. چون سرگروه بود که یارگیری می‌کرد. من به او گفتم به شرطی تو را انتخاب می‌کنم که کتاب بخری و هر دو آن را بخوانیم. او قبول کرد و می‌رفت کتاب می‌خرید. البته، بلد هم نبود که چه کتابی بخرد. در آن زمان بود که «کلبه‌ی عمو توم» را خواندم. قصه‌های پلیسی هم خیلی خواندم. یادم هست می‌رفتم شبی یک قران می‌دادم و کتاب کرایه می‌کردم. من برای این‌که کرایه کم‌تر بدهم، شب تا صبح بیدار می‌ماندم و یک رُمان سیصد تا پانصد صفحه‌ای را دو روزه تمام می کردم.

آیا روزهای کودکی و تجربه‌ی زندگی در همدان، روی داستان‌نویسی‌ شما تأثیر داشت؟
- خیلی. من از کودکی باید هزینه‌های زندگی خودم را تأمین می‌کردم و کارهای مختلفی را انجام دادم و شغل‌های گوناگونی را تجربه کردم. هر شغلی را که فکر بکنید، در کودکی انجام داده ام. مثلاً چوپانی، زنجیربافی، شاگرد قصابی، شاگرد قهوه‌چی و… .

شما با همه‌ی محرومیت‌هایی که در زمانِ کودکی در شهر همدان تجربه کردید، هیچ‌وقت از کتاب و کتاب‌خوانی دست برنداشتید. به‌نظر شما کودکان و نوجوانان امروز چه‌گونه می‌توانند با کمبود امکانات در شهرستان‌های مختلف مبارزه کنند؟
- خوش‌بختانه الان امکانات خیلی بهتر شده. بااین‌حال، هنوز هم زندگی در شهرستان نسبت به تهران محدودیت‌های خودش را دارد. به‌نظرمن، بچه‌ها می‌توانند از طریق ارتباط با اینترنت این محدودیت را جبران کنند. و یا این‌که عضو کتاب‌خانه‌هایی مثل کتاب‌خانه‌های کانون پرورش فکری بشوند. البته فعالیت‌های شخصی خیلی مهم است. بچه‌ها باید بیش‌تر تجربه کنند. بیش‌تر بخوانند. کتاب خانه‌های عمومی معمولاً در هر شهری وجود دارد. الان بیش‌ترین محرومیت برای بچه‌های روستایی است که امکانات ندارند. وگرنه بیش‌تر شهرها کتاب‌خانه دارند. مثلاً من به اِوز در لار فارس رفته بودم و آن‌جا کتاب‌خانه داشت، دانشگاه داشت، امکانات داشت. بااین‌حال محرومیت وجود دارد.

برای بچّه‌هایی که می‌خواهند داستان بنویسند، چه توصیه‌ای دارید؟
- فکر می‌کنم باید زیاد کتاب بخوانند. بعضی‌ها می‌گویند نویسندگی یک استعداد غریزی است. بله، استعداد تأثیر دارد؛ ولی من بسیاری از نویسندگان را دیده‌ام که استعداد هم ندارند، ولی نویسنده هستند. از طریق کتاب خواندن اصول نویسندگی را یاد گرفته‌اند. نویسنده‌های زیادی داریم که نویسنده هستند، اما اثر خلاقه به وجود نمی‌‌آورند. یعنی یک پدیده‌ای به اسم کتاب تولید می‌کنند. اثر خلاقه، پدیده‌ای است که جان انسان، وجود انسان، هستی انسان، جهان‌بینی انسان، تفکر انسان و …. همه‌چیز در گرو آن قرار می‌گیرد. خواندنِ زیاد باعث می‌شود که مسئله‌ی استعداد نفی شود، چون اغلب افراد فکر می‌کنند که استعداد ندارند و نمی‌توانند بنویسند، ولی با خواندن زیاد می‌توانند بفهمند که می‌توانند بنویسند. باید در ذهن کودکان و نوجوانان این طلسم شکسته شود و آن‌ها بدانند که می‌توانند بنویسند. مثلاً من با طرح بازی‌های داستانک‌نویسی سعی کردم این طلسم را بشکنم. بچّه‌ها وقتی داستانک می‌نویسند شگفت‌زده و هیجان‌زده می‌شوند و خودشان را باور نمی‌کنند. در مقوله‌ی نویسندگی همیشه این حس در انسان هست و از خودش می‌پرسد که آیا این در من بوده؟ از کجا آمده؟ این کلمات از کجا آمده‌اند؟ ما به ناخودآگاه خودمان مسلط نیستم. خودآگاه را کمی می‌شناسیم، اما ناخودآگاه یک انبار پنهان است که در ذهن همه هست و کسی از آن خبر ندارد و تا بستر بیداری‌اش فراهم نشود، بیدار نمی‌شود. راه بیدار کردن آن هم کتاب خواندن است و نه تلویزیون دیدن، و نه فیلم دیدن. بچّه‌ها کتاب که بخوانند، خودبه‌خود نوشتن را یاد می‌گیرند. مثلاً برای فوتبالیست‌شدن باید دوید و بازی کرد بعد که کمی یاد می‌گیری، باید سراغ مربی بروی تا اصول را به تو آموزش بدهد. اما از قبل باید دریبل بلد باشی، شوت بلد باشی، باید بروی توی زمین؛ توی زمین خاکی، توی زمین آسفالت، این‌قدر زمین بخوری و بلند بشوی تا ببینی اصلاً این‌قدر انرژی داری که بخواهی دو ساعت توی زمین بدوی و خسته نشوی؟ نویسندگی هم این‌طوری است. باید خواند. خواند. خواند. بچه‌ها فکر نکنند باید زود بنویسند. کسی که زیاد کتاب بخواند و به نوشتن علاقه‌مند باشد، حتماً حادثه‌ی نوشتن در زندگی‌اش به وجود می‌آید. آن زمان شاید وقتش باشد که او کتاب‌هایی را بخواند که درباره‌ی داستان‌نویسی نوشته‌اند. قبل از آن، مطالعه و ارتباط تنگاتنگ با مردم مفید است. پیش‌نهاد دیگر من این است که بچّه‌ها قصه‌‌های فولکلوریک منطقه‌ی خودشان و منطقه‌های دیگر را بخوانند و زبان‌های محلی را یاد بگیرند. برای این‌که یادگیری هر زبان پنجره‌ای است به سمت دنیای واژه‌ها و نباید این دریچه را به روی خودمان ببیندیم. مثلاً اگر پدر و مادر من ترکی بلد هستند، باید ترکی را یاد بگیرم. اگر آن‌ها کُردی بلد هستند، من هم باید کردی یاد بگیرم. درست است که زبان ادبی و زبان معیار، فارسی است؛ اما در کنار زبان فارسی باید زبان‌های دیگر، به‌خصوص زبان‌های بومی را یاد بگیریم و این آگاهی نسبت به زبان در حوزه‌ی نوشتن بسیار کمک می‌کند. نویسندگی به این بستگی دارد که شما چگونه از موقعیت استفاده می‌کنید. مثلاً در ادبیات ما جای داستان‌هایی درباره‌ی بچّه‌های مرفه خالی است. بچه‌‌ای که برای تفریح به شمال نمی‌رود، به حاشیه‌ی کویر ایران نمی‌رود. او آن‌قدر امکانات مالی دارد که مثلاً می‌رود دوبی. ما این گروه از بچه‌ها را در ادبیات‌مان نداریم. به‌نظر من، در هر موقعیتی امکان نویسندگی وجود دارد مشروط بر این‌که به قول «برتولت برشت» هر چیز عادی را غیرعادی ببینیم. یعنی به یک شکل دیگر به این‌ها نگاه بکنیم. به‌هرحال، فانتزی از نگاه متفاوت انسان به وجود می‌آید. یعنی ما یاد می‌گیریم به صندلی یک‌جور دیگر نگاه کنیم و صندلی به شخصیت تبدیل می‌شود و شکل عادی آن از بین می‌رود. خلاصه این‌که، توصیه‌ی من به بچّه‌ها، خواندن و خواندن و تجربه کردن زندگی است. این‌که، دست از تنبلی بردارند. همین.

+ هم‌چنین منتشرشده در روزنامه‌ی شاپرک، روز چهارشنبه دوازدهم مردادماه ۱۳۹۰

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/11/11

نگاهی به کتاب «مارک و پلو» نوشته‌ی «منصور ضابطیان»

«چه کسی گفته دیوانگی بد است؟» بگذاریم «منصور ضابطیان» ثابت کند هنوز آدم‌های دیوانه توی دنیا وجود دارند. آدم‌هایی که تنهایی و با یک کوله‌پشتی به راه جهان می‌افتند و چندهزار کیلومتر دورتر از خانه به کشفِ دوباره‌ی زندگی نائل می‌شوند. نمی‌دانم جسارت و شهامتِ او برای ماجراجویی را باید خاصیّتِ حرفه‌اش، یعنی روزنامه‌نگاری دانست یا به طالعِ متولّدین آذر، ماه آخر پاییز، نسبت داد و این‌طور گفت که ضابطیان ذاتاً از سفر و جهان‌گردی لذّت می‌برد و برای همین نیت کرده است به اکتشاف. حالا این‌که می‌گویم اکتشاف منظورم چاه نفت یا قطب شرق و غرب و یا قاره‌های هنوز ناپیدا نیست! شما درنظر بگیرد فقط تجربه؛ تجربه‌ی آدم‌های نو، تجربه‌ی زندگی‌های تازه.

تاریخ ادبیاتِ فارسی در کتاب‌های دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان را به‌خاطر می‌آورید؟ آن‌جا که حرف از حسب‌حال و زندگی‌نامه و سفرنامه بود از ناصرخسرو هم یاد می‌شد و خب، انگار رسم بود که همیشه این شاعر و نویسنده و حکیم ستایش شود. هیچ‌وقت کسی به قبادیانی برای خاطر آن سفر هفت‌ساله‌اش به آسیای‌صغیر، شام، حجاز، مصر و مکه نگفت دیوانه و حتی سفرنامه‌اش را برای خاطرِ انشای روان و ساده‌اش دوست داشتند. حالا شاید در زمانِ حیاتِ ناصر به او هم گفته باشند دیوانه! که من از کجا بدانم. بعد هم لطفاً کلمه‌ها و ترکیب‌های سختِ سفرنامه‌ی ناصرخسرو را برای‌ من ردیف نکنید که اگر راست می‌گویم و ساده است «خفیر» و «شنجرف» و «درم‌سنگ» را معنا کنم. چرا حرف توی حرف می‌آورید؟ بالاخره که آدم با دوتا فرهنگ‌لغت ملتفت می‌شود چی به چی است و حتی می‌توان از سفرنامه‌ی ناصرخسرو به‌عنوان سند برای ارائه‌ی اطلاعاتِ دقیق تاریخی، جغرافیایی، ادبی و مردم‌شناسی ِ روزگار قدیم استفاده کرد.

حالا از ناصر بگذریم و به منصور بپردازیم که کارنامه‌اش از فعالیت‌های مطبوعاتی او خبر می‌دهد در مجله‌های گزارش فیلم و چلچراغ با روزنامه‌های حیات نو، ایران، همشهری، تهران امروز و … علاوه‌براین، ضابطیان از سال ۷۸ در تلویزیون نیز فعال بوده است. می‌پرسید کدام برنامه؟ مثلاً وکیل محله، باغچه مینو، مردم ایران سلام، فرش‌ واژه، جغرافیای فریاد، نقره و …. هم‌چنین، او دو سالِ مداوم جایزه‌ی‌ قلم بلورین بهترین گفت‌وگوی سال و یک سال هم جایزه‌ی قلم بلورین بهترین گزارش سال را در جشنواره‌ی مطبوعات کسب کرده است. ضابطیان کتابی هم دارد با عنوان «مارک و پلو»* که انتشار چاپ دوّم آن بهانه‌ی این یادداشت است.

«مارک و پلو» مجموعه‌ای‌ست از سفرنامه‌ها و عکس‌های منصور ضابطیان که در قالب گزارش‌‌/گفت‌وگو‌ در یازده فصل به نام‌های «خواب‌های پاریسی»، «چند روز در یک دنیای کوچک»، «سرزمین آواز و زیتون»، «جایی شبیه خودش»، «تعطیلات رمی»، «سرخوشی‌های کارگرانی که مشغول‌ کارند»، «گم‌شده در پنج و نیم» و «نهایت فقر و ثروت» تدوین شده است. این کتاب شرح دیوانگی‌های نویسنده است در سفر به فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا و اتریش، ارمنستان، کره‌ی جنوبی و امریکا.

ضابطیان در مقدمه‌ای که برای کتاب نوشته از انگیزه‌اش برای سفر گفته و برای خواننده روشن کرده که سفر به خارج یک کار غیرضروری، تجملاتی و از سرسیری نیست. پس چیست؟ شما را ارجاع می‌دهم به ضرورت دیدن جهان و آشنایی با دیگر سرزمین‌ها و ملل به سعی منصور و خواهش می‌کنم با خودتان نگویید ضابطیان جوان است و جویای نام و فلان و بیسار که من مجبور نشوم برای‌تان قصّه‌ی سفرهای ناصرخسرو را تعریف کنم.

نویسنده‌ی «مارک و پلو» سفر خویش را آغاز می‌کند درحالی‌که بیش‌تر از هر چیز بر این تأکید دارد که او یک روزنامه‌نگار ایرانی است. نخستین سفر ضابطیان به پایتخت فرهنگی اروپا است، فرانسه. در گزارش اول شرح چند برخورد و خاطره‌هایی از ضابطیان را می‌خوانیم که در سفرهای مختلف به این کشور داشته است؛

«اولین‌بار است که به اروپا می‌آیم. و این اولین‌بار یعنی خیلی چیزها. یعنی وقتی در فرودگاه شاردوگل پاریس از گیت عبور می‌کنی و پا را در فضای عمومی فرودگاه می‌گذاری، شگفت‌زده می‌شوی که مگر ممکن است فرودگاهی این شکلی باشد؟ بیش‌تر شبیه یک شهر است. هر چیزی می‌شود این‌جا پیدا کرد و مثل یک شهر ناآشنا، می‌توان توی دل آن گم شد، بدون آن‌که نگران پیداشدن باشی.»

ضابطیان در قید و بند این نیست که اطلاعات دقیقی را درباره‌ی شهرها و کشورها بیان کند. او مسافری‌ست مشاهده‌گر که درباره‌ی آن‌چه می‌بیند و می‌شنود با مخاطب خویش سخن می‌گوید. ضابطیان به موضوع‌های اقتصادی، اجتماعی یا فرهنگی اشاره می‌کند، امّا از تریبون کتابش برای اثباتِ خویش به‌عنوان تحلیل‌گر استفاده نمی‌کند. او با نثری روشن و امروزی می‌نویسد که کجا رفته و چه کسی را دیده و ختم ِ ماجرا چه شده است؟ شاید بگویید این‌که منصور ضابطیان در غربت چه کرده و چه دیده و چه گفته و چه شنیده و چه و چه و چه به ما چه؟ من می‌گویم عجله نکنید تا برای‌تان درباره‌ی دو حالت صحبت کنم؛ حالت اول این است که شما قبل‌تر نوشته‌های ضابطیان را خوانده‌اید و از نوعِ نگاه و نگرشِ او به زندگی باخبر هستید. حالت بعدی این است که نه، شما اصلاً او را نمی‌شناسید. اگر از دسته‌ی اوّل باشید لابد متوجّه‌ی خوش‌بینی و خون‌گرمیِ ضابطیان در گزارش‌/گفت‌وگوهای او شده‌اید. این آدم ادا و اطوار ندارد. خودش را پشتِ چیزی قایم نمی‌کند و شفاف است. ادعای روشن‌فکری ندارد و نمی‌ترسد از این‌که درباره‌ی خودش حرف بزند. او خودستایی نمی‌کند و یک‌طرفه به قاضی نمی‌رود. ضابطیان در «مارک و پلو» بیش‌تر به موضوع‌هایی می‌پردازد که موردعلاقه‌اش است؛ از خواسته‌های جهانی مانند صلح گرفته تا دل‌بستگی‌های شخصی مثل روزنامه و کتاب. برای همین حتی وقتی به بارسلون می‌رود درباره‌ی فوتبال حرف نمی‌زند. چرا؟ به این دلیل ساده که او فوتبال دوست ندارد. امّا، منصور ضابطیان یک روزنامه‌نگار است با دغدغه‌ی مطبوعات و در یکی از گزارش‌های فصل دوم کتاب برشی از مطبوعات اسپانیا را به خواننده نشان می‌دهد که نگاهی تحلیلی و آماری نیست و تنها روایتی است از فروش‌گاه‌ها و دکه‌های فروش نشریات از نظرگاه یک بازدیدکننده‌ی بی‌طرف و یا در سفرنامه‌ی امریکا می‌نویسد؛

«در وست‌وود هر چیزی می‌توانید پیدا کنید. از شعبه‌ی رستوران شهرزاد اصفهان بگیرید تا حلواارده‌ی یزد. در یک کتاب‌فروشی بزرگ تقریباً هر کتاب عمومی که بخواهید پیدا می‌شود. همه‌ی کتاب‌ها از ایران می‌آید و البته با نرخ معمول کتاب در امریکا عرضه می‌شود که معمولاً حدااقل پانزه دلار است. در یک مجله‌فروشی می‌توانید هم چلچراغ بخرید و هم یالثارات‌الحسین. روی میز مجله‌فروشی هم کیهان چاپ تهران است و هم کیهان چاپ لندن و جالب این‌جاست که فروشنده می‌گوید تقریباً همه‌ی نشریات به فروش می‌روند.»

می‌پرسید تکلیف آدم‌های دسته‌ی دوم چیست؟ تکلیف روشن است. یک‌نفر با این خصوصیاتِ شخصی و حرفه‌ای (که گفتم) کتابی نوشته است خوش‌آیند و خواندنی. بااین‌که «مارک و پلو» درباره‌ی انسان‌های حقیقی در بستر جغرافیای معلوم و مشخص جهان است، اما جذابیت داستانی هم دارد و این موضوع است که باعث جذب خواننده می‌شود. یعنی اعتبارِ «مارک و پلو» در محتوای سفرنامه و یا عکس‌ها نیست؟ تعارف که نداریم، نیست. کتابِ ضابطیان راهنمای سفر نیست و عکس‌های سیاه و سفید و بدکیفیتِ آن هم قابل‌توجه نیستند. بی‌شک، شخصیتِ انعطاف‌پذیر نویسنده با صداقت و صراحتش، هم‌چنین مهارت‌های وی در گفت‌وگو باعثِ تفاوتِ متن کتاب شده است؛ ضابطیان افاضه‌ی فضل نمی‌کند. او این‌ور و آن‌ورِ دنیا می‌رود و از دم‌دستی‌ترین موضوع‌های زندگی تا مسئله‌های بزرگِ انسانی و جهانی با زبانِ ساده و روانِ و لحنِ خوب و شوخ می‌نویسد؛

«نمی‌خواهم از عظمت این کاخ بنویسم، از سالن‌ها و مجسمه‌ها و تابلوهای ارزشمندش. از تمیزی‌اش و از اینکه انگار آن را همین لحظه از توی زرورق درآورده‌اند، از این‌که حتّی یک یادگاری هم در جایی نمی‌بینید و چه و چه … تنها می‌خواهم بگویم که قدمت بخش‌های اصلی این بنا که پر است از نقاشی‌های سقفی که آدم را حیرت‌زده می‌کند، تقریباً به‌اندازه‌ی عالی‌قاپو و چهل‌ستون خودمان است که این‌قدر به‌خاطر عظمت آن به دنیا پز می‌دهیم. واقعاً در مقابل ورسای، عالی‌قاپو (با همه‌ی علاقه‌ای که به آن دارم) مثل یک آپارتمان چهل‌متری در ورامین می‌ماند!»

این را هم که شما سؤال نکردید، ولی من به نقل از نویسنده درباره‌ی نام کتاب هم می‌نویسم که ضابطیان «مارک» را به‌عنوان نماد سفرهای خارجی در کنار «پلو» به‌عنوان نماد ایرانی بودن قرار داده است تا نام‌ کتاب به‌شکل غیرمستقیم سفرهای مارکوپولو را در ذهنِ خواننده تداعی کند.

*تهران: نشر مثلث. چاپ دوم ۱۳۸۹٫ ۱۶۰ صفحه. ۵۵۰۰ تومان.

منتشرشده در روزنامه‌ی خبر جنوب، روز دوشنبه، بیستم تیرماه نود، صفحه‌ی دوازده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 7/9/11

نگاهی به رمان «بهار برایم کاموا بیاور» نوشته‌ی «مریم حسینیان»
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد؛ کتابی را خریده‌اید و خوانده‌اید و بعد، پشیمان شده‌اید. با خودتان گفته‌اید: “کاش در کتاب‌فروشی می‌فهمیدم کتاب چه قصه‌ای دارد و آن را نمی‌خریدم.” می‌خواهم بگویم این کار ممکن است و شما می‌توانید در کتاب‌فروشی از قصه‌ی کتاب سردربیاورید، اگر راز را بدانید. می‌پرسید راز چیست؟ چه‌گونه می‌توانید به این راز دست پیدا کنید؟ خیلی ساده است. این راز توسط «رضا غیاثی» فاش شده است و من آن را برای شما بازگو می‌کنم. او در «تأویل ملکوت» نوشته است که «مکتب و درون‌مایه‌ی قصه در همان یکی دو صفحه‌ی نخست رخ می‌نماید، و خواننده، در کتاب‌فروشی می‌فهمد که قصه را برای او نوشته‌اند، یا آن را نخرد.» غیاثی از خواننده می‌خواهد تا با تمرکز بر واژه‌ها و سازه‌هایی که برای فضاسازی به کار رفته‌اند این راز را دریابد، و می‌گوید: «نویسنده خود عمداً و با کوشش بسیار چنین واژه‌ها و سازه‌هایی را در همان درآمد قصه، با مهارت تمام، تعبیه می‌کند تا خواننده بداند با چه قصه‌ای سروکار دارد.»
«بهار برایم کاموا بیاور»* نوشته‌ی «مریم حسینیان» یکی از کتاب‌هایی است که خواننده با نگاهی به درآمدِ آن درمی‌یابد که آیا قصه‌اش را دوست خواهد داشت یا خیر؟ چرا تعجب می‌کنید؟ راز را به‌خاطر بسپارید و به نزدیک‌ترین کتاب‌‌فروشی در محل زندگی یا کارتان مراجعه کنید و بعد، «بهار برایم کاموا بیاور» را از توی قفسه بردارید. کافی‌ست فقط چهارصفحه‌ی نخستِ کتاب را بخوانید تا مطمئن شوید آقای غیاثی بی‌راه نگفته است.
حسینیان داستانش را با پاراگرافی کوتاه، با معرفی شخصیت‌های اصلی آغاز می‌کند؛
«ما را آورده بودی وسط برهوت. حتی نمی‌دانستیم آدرس خانه‌مان را به کسی بدهیم. بگوییم کوچه چندم؟ خیابان چی؟ پلاک چند؟
گفتی این‌جا شبیه همان‌جایی است که شب‌ها می‌نویسی‌اش. گفتی فقط این‌جاست که درخت‌هایش از دور تیره‌اند. گفتی صدای کبک می‌شنوی وسط زمستان. این‌ها را قبول کردم که دست دو تا بچه را گرفتم و آمدم توی خانه‌ای که دلم هری پایین می‌ریخت وقتی بنیامین از پله‌های لق و نرده‌های چوبی یکی در میانش، شلنگ تخته می‌انداخت و می‌رفت تا در را باز کند یا وسط حیاط بازی کند.»
بله، رمان از نظرگاه اول شخص روایت می‌شود. راوی نیز زنی است مادر دو فرزند، که به خواستِ هم‌سرِ نویسنده‌اش نقل مکان کرده‌اند به خانه‌ای قدیمی در جایی دور از شهر. در همین پاراگراف نویسنده مکانِ وقوع داستان را نیز برای خواننده مشخص می‌سازد و سپس، روایت با معرفی شخصیت‌های دیگر ادامه پیدا می‌کند؛ نسترن خانوم، سعیدنادرپور و سلام.
با خواندنِ فصل اولِ کتاب، یعنی صفحات پنج تا نه، علاوه‌بر آشنایی با شخصیت‌های محوری داستان، تکلیفِ شما با سؤال‌هایی مانند چه کسی؟ در کجا؟ چه کرد؟ چرا و چگونه چنین کرد؟ معلوم می‌شود. ضمناً، متوجه خواهید شد که رمانِ حسینیان تابع قواعد داستان‌نویسی کلاسیک نیست و روایتِ خطی ندارد. الگوی اصلی نگارش نویسنده از همین فصل روشن است؛ شخصیت اصلی «بهار برایم کاموا بیاور» راوی است و نویسنده بی‌مقدمه خواننده را به درونِ ذهن او دعوت می‌کند و خود از صحنه کنار می‌رود تا خواننده راه خویش به درونِ متن را بیابد.
کتاب زبانِ خوبی دارد و ساده و روان است. نویسنده هم تلاش کرده تا زبان داستان با زبانِ ذهن قرابت داشته باشد. برای این‌که نزدیکی خواننده به ذهنیت راوی باعث می‌شود تا او با شخصیّتِ اصلی داستان هم‌ذات‌پنداری کند. راوی یک زن است در جهان معاصر که نویسنده برای او این امکان را فراهم کرده است تا درباره‌ی دنیای خویش سخن بگوید. راوی افکار و اندیشه‌های خود را به‌عنوان یک زن در نقش دختر خانواده، هم‌سر و مادر بیان می‌کند؛ از دغدغه‌های ساده‌ی زنانه در آشپزخانه تا باورهای عمیق برای زندگی یا رؤیاپردازی‌های شاعرانه.
«کیکش بوی تخم‌مرغ می‌داد. یادش رفته بود وانیل بزند. گفتی خوشمزه است و تا آخرش خوردی. معلوم است حسودی‌ام شد. این همه کیک شکلاتی پخته بودم، لام تا کام حرف نزده بودی. حالا از یک تکه کیک بوگندو این همه تعریف می‌کردی!»
«بنیامین هنوز بلد نبود سلام کنه. تو هی می‌گفتی سخت نگیرم، بچه است. ولی من نگران بودم. می‌ترسیدم بی‌تربیت بشود.»
نویسنده با اختصاص ویژگی شعرگونگی برای زبانِ اثر خویش، خواننده را با فرایندهای ذهنی راوی روبه‌رو می‌کند. او با استفاده از حس‌آمیزی و شخصیت‌بخشی‌ها در زبانِ راوی (بوی چوب کاج خیس خورده می‌داد، سکوت می‌نشیند روی گل‌های دامنم و …) و استعاره و مجاز (اتاق زمرد و آبی و سبز، سلام، کاموا، گنجشک‌ها، گنج، بهار و …) پیچ و تاب‌های ذهنی راوی را نشان می‌دهد. حسنیان از ابتدای داستان جریان افکار و اندیشه‌های ذهنی راوی را با خواننده درمیان می‌گذارد و تلاش می‌کند خانواده‌ی کوچکِ داستانش را ‌باورپذیر و واقعی نشان دهد تا مخاطب در چهار صفحه‌ی نخستِ شروع رمان با شخصیت اصلی (راوی) صمیمی شود. نویسنده می‌خواهد خواننده دریافت‌های خویش را با تجربه‌های ذهنی راوی تطبیق دهد و از دریچه‌ی حافظه‌ی او به زندگی بنگرد تا در مرحله‌ی بعد او را وادار سازد به‌خاطر علاقه به سرنوشتِ راوی باقی داستان را دنبال کند. البته، حسینیان احساس خطر را با مواجهه‌ی راوی در برابر حادثه‌ای عظیم به‌وجود نمی‌آورد. او از ابهام و ایهام برای ایجاد تعلیق در داستان استفاده می‌کند تا خواننده برای پی‌گیریِ سرنوشتِ راوی علاقه‌مند بماند. نویسنده قبل از هرچیز یک راویِ نامطمئن را برای داستانش انتخاب می‌کند که قصدِ اطلاع‌رسانی ندارند و مقصودِ وی از روایت، تنها نمایش محتویاتِ ذهنیِ خویش است و همین. ازاین‌رو، خواننده تا پایانِ داستان حتّی از اسم، سن و سال و … شخصیت اصلی بی‌خبر می‌ماند و تنها افکار و اندیشه‌های راوی در داستان منعکس می‌شود که آن هم بیش‌تر اوقات با پرش‌های ذهنی و گسست‌های روایتی همراه است. ازسوی‌دیگر، آشفتگی ذهنی شخصیتِ اصلی هم باعث ابهام در داستان می‌شود؛
«حتماً تو هم فهمیده بودی که آن روزها بعضی چیزها را واضح می‌دیدم بدون این‌که آن‌جا باشم. نمی‌دانم چرا این‌طور شدم؟ فقط یادم بود اولین‌بار توی آشپزخانه داشتم تخم‌مرغ می‌شکستم برای کوکوسبزی که خانه‌ی نسترن‌خانم را دیدم.»
«پسرکم مثل من ترسوست. چه‌قدر دلم می‌خواست با تو بودم. حتماً تو هم فهمیده بودی از وقتی چشم‌باز، جاهایی را که نیستم می‌بینم، میگرنم عود کرده بود. رنگ کنار شقیقه‌ام مثل چکش می‌کوبید. دست گذاشتم روی پیشانی‌ام و چشم‌هایم را بستم. باز هم آن زمین خالی آمد جلوی چشمم.»
اگر داستان را دنبال کنید در فصل‌های بعد با فرض‌های تازه‌ای روبه‌رو خواهید شد و شاید با خودتان بگویید آشفتگیِ راوی معلول فشار روانی حاکم بر ذهن اوست یا این‌که پریشانی او را محصولِ طبیعی روندِ زندگی بشر بدانید. شاید هم شما معانی پنهان پشتِ کلماتِ نویسنده را به شیوه‌ای تازه تفسیر کنید و یا برداشتِ دیگری از کتاب «بهار برایم کاموا بیاور» داشته باشید که مخصوصِ خودِ خودتان است. نمی‌دانم چون تا وقتی که به کتاب‌فروشی نرفته‌اید و کتاب را نخریده‌اید غیرممکن است خودتان هم بدانید چه برسد به من!

*تهران: انتشارات کتاب‌سرای تندیس. چاپ اول ۱۳۸۹٫ ۱۸۰ صفحه. قیمت ۳۶۰۰ تومان

منتشر شده در روزنامه‌ی خبر جنوب، روز یک‌شنبه نوزدهم تیرماه نود، صفحه‌ی دوازده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/10/11

ادبیات کهنِ فارسی مملو از عشق است، امّا… می‌دانید، من از عشق‌های سخت و دیر خسته شده‌ام. از عشق‌هایی که نصیبِ عاشق و معشوق فقط رنج و دشواری، هجران و دوری‌ است و هیچ وصلی برای عشق مقدّر نیست. راستش، من هیچ اعتقادی ندارم به فلسفه‌ای که می‌گوید «عشق در نرسیدن و نشدن و ناکامی ا‌ست.» و اصلاً اینطوری خیال نمی‌کنم که اگر پی عشق، شور و شادی به دلم بریزد یا اینکه بخندم، حتماً یک نقص و عیبی وارد است به دل‌دادگی و دل‌بستگی‌ام. دلم می‌خواهد عاشق باشم، ولی همیشه زجر نکشم. مُدام اشک نریزم. هی غصه نخورم و دلم وصل بخواهد و هیچ‌کسی برایم نمونه نیاورد از دخترهمسایه تا پسرعمو‌ی پدرش که ندیدی دل‌باختگی دختر فلانی و پسر بهمانی را. آن‌ها وقتی رفتند زیر یک سقف، آتشِ عشق‌شان فرونشست و بعد دیگر بحث و جدل بود با دعوا و درگیری و دست‌آخر طلاق و جدایی. این صورتِ عشق که فراگیر است اصلاً قشنگ نیست. خیلی پُردردسر و غم‌انگیز و بی‌‌انجام است. من هنوز به کیمیای عشق معتقدم که آدم را از خطر و سرگردانی و سوختن می‌رهاند و عینِ شور و شوق و شادی است و زندگی؛ همه زندگی. و من هنوز به عشق با همان اطمینانِ خوب و خوش‌بینی پایانِ قصّه‌های کوتاه و افسانه‌های کهنِ کودکانه نگاه می‌کنم، وقتی نویسنده می‌گوید «و آن‌ها تا آخر عمر به‌خوبی و خوشی زندگی کردند.»

حالا چرا از عشق حرف می‌زنم؟ برای اینکه عشق موضوعِ اصلی داستانِ تصویری «پیشی و موشی» است، یک عشقِ ممنوع! فریده خلعتبری از علاقه گربه‌ای خانگی به موشِ کوچکی می‌نویسد و قصّه را درباره غمِ عشق تعریف می‌کند که به قولِ آقای شاعر، از هر زبان که مى‌شنویم نامکرر است.

قصّه «پیشی و موشی» از زبانِ گربه ماجرا روایت می‌شود که در خانه‌ای، نزد دو دختر و مادرشان زندگی می‌کند. پیشی به قول خودش کمی لوس است و قشنگ و پشمالو و خیلی هم باهوش و دانا و زرنگ. زندگی روالِ عادی خودش را دارد تا اینکه ناگهان سروکلّه موشی پیدا می‌شود که خودش می‌گوید، یک گربه بداخلاق دنبالش کرده و او هم از ترس هی چپ و راست دویده تا اینکه به منزلِ گربه رسیده. موشی توپولی است و نامردی نمی‌کند. بانمک است و حرف‌های خنده‌دار می‌زند. پیشی یک دل نه، صد دل عاشقِ موشی می‌شود، امّا… اَمان از آدم‌ها. می‌پرسید چطور؟ وقتی پیشی و موشی متوجّه علاقه متقابلِ همدیگر می‌شوند دوتایی پیش مادرِ دخترهای قصّه می‌روند و داستان را برایش می‌گویند و… خُب، از یک آدم‌بزرگ در رویارویی با عشقِ یک گربه و یک موش چه انتظاری دارید؟ «خانم ابروهایش را در هم کشید و گفت: این دیگر آبروریزی است. اگر یک گربه و یک موش در خانه ما با هم عروسی کنند، ما دیگر نمی‌توانیم جلو همسایه‌ها از خجالت سرمان را بلند کنیم. از قدیم گفته‌اند، کبوتر با کبوتر، باز با باز.» البته، پیشی و موشی از آن عاشق‌های دوزاری و زپرتی نیستند و نویسنده هم نخواسته داغِ وصال را بر دلِ این گربه‌ پشمکی و موشِ توپولی بگذارد. برای همین آقاکلاغه وارد قصّه می‌شود. بله، کلاغی که همیشه آخر قصّه می‌رسید، امروز با نقش‌های دیگری به داستان‌های کودک وارد می‌شود و دیگر شخصیتی خل و خنگ نیست. آقاکلاغه به پیشی پیشنهاد می‌دهد که با موشی به پارک جنگلی برود و در آنجا راحت زندگی کنند. به‌همین سادگی؟ ولی نه به همین سادگی! پیرنگِ این داستان ساده و روشن است و مخاطب به‌راحتی متوجّه موضوع شده و مسئله را تشخیص می‌دهد. بااین‌حال، کتاب «پیشی و موشی» هیچ امیدِ تازه‌ای به زندگی بشر اضافه نمی‌کند. شاید مخاطب در پایانِ ماجرا این پیام را هم درک کند که عشق بزرگ است و ممکن است همه زندگی‌ِ کسی از علاقه به دیگری متأثر ‌شود. یا این‌که، عشق قوی است و پیروز. امّا آنچه در داستان اتّفاق می‌افتد رستگاری و خوشبختی قهرمان‌های حیوانی است. هرچند در شروع قصّه به عشق انسان نسبت به حیوانات اشاره می‌شود، ولی موضوع در همان سطرِ نخستین ختم شده است. در ادامه داستان هم، دو حیوانِ ناهم‌نوع به یکدیگر دل می‌بندند و زندگی مسالمت‌آمیزی را با دوستی و عشق آغاز می‌کنند، در حالی که انسان هنوز بندِ تصورَاتِ قالبی و گرفتارِ منطقِ حسابگرِ خودش است. عشق انسان به انسان هنوز هم در ادبیات کودک و نوجوان غایب است و آدم‌ها و دنیای آن‌ها در «پیشی و موشی» نیز به همان دشواری و سختی جهانِ واقعی‌است. حتّی در تصویرگری کتاب هم مادر و دخترهایش بیشتر، با چهره‌ای پُراخم و عصبانی، درحالی‌که فریاد می‌زنند نقّاشی شده‌اند. حرف از تصویرگری عطیه بزرگ‌سهرابی شد، این را هم بگویم که طیف رنگ‌‌های انتخابی سهرابی این کتاب را به شخصیتِ ملایمِ مهربانِ کم‌حرفی تبدیل کرده است. درحالی‌که دو شخصیت اصلی این قصه، یعنی گربه و موش، پُرشور و هیجان‌اند و البته عاشق. ولی تصاویر کتاب هیچ حسی از این دست را تداعی نمی‌کنند.

منتشرشده در روزنامه‌ی تهران امروز، روز پنج‌شنبه بیستم مردادماه نود، صفحه‌ی شانزده

۰۲


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/12/11

دارم فکر می‌کنم اگر «حدیث لزرغلامی» نویسنده «روبی» نبود، باز هم این کتاب را از روی پیشخوان کتابفروشی برمی‌داشتم؟ لزرغلامی فعالیت ادبی و مطبوعاتی‌اش را از نوجوانی آغاز کرده و زیاد نوشته و جایزه هم گرفته. جدای شعرهایش و نوشته‌هایش در روزنامه «دوچرخه»، یک سالِ قبل‌تر از او کتابی را خوانده بودم با عنوان «تهران به بهانه سوم شخص غایب». داستانی با موضوع پایتخت نوشته شده بود. ماجرای این کتاب درباره دخترِ جوانی بود که همسرش را در آستانه ازدواج از دست می‌دهد؛ روایتِ شاعرانه غم‌انگیزی از عشق و مرگ با چاشنی نوستالژی که خواندنِ آن برایم لذّت‌بخش بود و به‌خاطرماندنی.

با این سابقه خوشایند، ولی فکر می‌کنم اگر حدیث لزرغلامی هم نویسنده «روبی» نبود، باز این کتاب را از روی پیشخوانِ کتابفروشی برمی‌داشتم. چرا؟ فقط برای‌خاطرِ آن دو کلمه مشکی و خاکستری روی جلد که تاکید می‌کند روبی «رُمان کودک» است. در روزگاری که تعداد رُمان‌های تألیفی برای کودک در یک سال کمتر از تعداد انگشت‌های یک دست است چرا خواندنِ «روبی» را غنیمت نشمرم؟

«روبی» ماجرای روباه کوچکی است که با مادر و ناپدری‌اش زندگی می‌کند و به اصطلاح می‌خواهد مستقل باشد! ناپدری روبی ثروتمند و خسیس است و به او پول توجیبی نمی‌دهد. این موضوع باعث می‌شود که روبی به دنبال راه‌هایی برای به‌دست‌آوردنِ پول باشد تا خرجِ مدرسه‌اش را دربیاورد.

این خلاصه جمع‌وجوری است از طرحِ رُمانِ حدیث لزرغلامی که با یک مشکل آغاز می‌شود و با تلاش‌های روبی برای رفعِ مشکل ادامه پیدا می‌کند.

زبان یکی دیگر از ویژگی‌های مثبتِ نویسندگی لزرغلامی است. متن روان و ساده است. همچنین، گفت‌وگوهای شخصیت‌های داستانی نیز طبیعی و مناسبند. جوجه کلک یکی دیگر از شخصیت‌های اصلی این رُمان است که از فصل نهم وارد داستان می‌شود و خلافِ روبی صاف و ساده، بلا است و ناقلا. بله، روباه و جوجه‌اش. یک زوجِ عجیب باقی حوادث داستان را پیش می‌برند.

به‌نظر من، روبی پیش‌نهاد خوبی برای بچّه‌های ۸ تا ۱۲ سال است. جذابیتِ طرح، ماجراهای زیاد و شادی پنهان در متن باعث می‌شود کودک سرگرم شود و علاوه‌براین، او از طریقِ این قصه به دنیای بزرگ‌ترها وارد می‌شود و تجربه تازه‌ای را درباره زندگی کسب می‌کند.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، بیست‌ویکم آبان‌ماه نود، صفحه‌ی هفده چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/26/11

«آرزوی هر شخصی هدایتِ او را به عهده دارد.»
بیلبوردِ تبلیغاتی در بزرگراه‌های تهران کم نیست، ولی من آدمِ کم‌توجهی‌ام. از این همه فقط جذبِ یکی شده‌ام که شکلاتی را تبلیغ می‌کند با تصویری از غول و چراغ جادو. روی بیلبورد با حروفِ درشت و سفید نوشته‌اند: یه آرزو بُکن. و من هر بار که این بیلبورد را می‌بینم بی‌اختیار چشم‌هایم را می‌بندم. نه برای این‌که دکتر خوردن شیرینی را برایم قدغن کرده است! چشم‌هایم را می‌بندم و شروع می‌کنم به جست‌وجوی هزارتوی ذهنی‌ام پی آرزویی، رویایی، چیزی. بله، جست‌وجو. نمی‌دانم اوضاع باقی آدم‌های سی‌ساله چطور است، ولی سبد آرزوهای من حسابی خالی‌ است. دارم درددل می‌کنم؟ نه، مثلا می‌خواهم مقدمه‌چینی کرده باشم تا به حُسنِ عالی ادبیات کودک و نوجوان نسبت به ادبیات بزرگسال اشاره کنم و بعد، درباره کتابی حرف بزنم که تازگی خوانده‌ام. کدام حُسن؟ همین که در ادبیات کودک و نوجوان هنوز امکانِ آرزوکردن و امید به آینده وجود دارد. می‌دانید، تازگی کتابی خوانده‌ام که قصّه آرزوی بزرگ پسری را تعریف می‌کرد به نام صوفی.
«صوفی و چراغ جادو» نوشته ابراهیم حسن‌بیگی رمانی‌ است برای نوجوانان که طرح ساده‌ای دارد با چاشنی تخیل. البته، فکرتان نرود تا خیال‌های دور و جادوهای بزرگ. بله، حتی در عنوان کتاب هم حرف از چراغ جادو است، ولی این چراغ از آن چراغ‌های جادویی نیست که آرزوهای آدم را در سه‌ سوت برآورده می‌کند. پس چی؟ در این رمان، نویسنده در نقش معلم زندگی وارد شده و غول چراغ جادو هم بیشتر شبیه مشاورهای مودب و محترمی‌ است که به وقت هر مشکل و مسئله‌ای یک خروار موعظه پیشکش می‌کنند و رسالتی ندارند مگر یادآوری توان‌های ذاتی و استعدادهای خدادادی. نمی‌گویم این اشتباه است، امّا چرا این‌قدر شعاری و تکراری؟ آقای حسن‌بیگی می‌توانست یک نفر آدم را بگذارد توی داستان که در حق صوفی (شخصیتِ اصلی رمان) بزرگی و برادری کند. چه اصراری بود که این بچه‌غول طفلکی از دلِ افسانه‌های کهن وارد زندگی صوفی شود؟ آن هم به این شکل؛ غولی که نمی‌تواند جادو کند! البته، از حق نگذریم. نیت نویسنده خیر و خوب است. او می‌خواهد به مخاطب بگوید که هیچ آرزویی به مدد تلاش و پشتکار مدام محال نیست. می‌پرسید آرزوی محال این رمان چیست؟ صوفی می‌خواهد یک اسب داشته باشد و سوارکار شود، درحالی‌که خانواده فقیری دارد و یک اسب دست‌کم چند میلیون قیمت دارد. فصل نخست کتاب با جشن گندم آغاز می‌شود؛ یک شروع بد! بی‌هیچ حادثه شگفت یا ماجرای جذابی. نویسنده خواسته همه شخصیت‌های رمان را به بهانه یک گردهمایی محلی معرفی کند و این کار را کرده و فکر حوصله مخاطب را نکرده که چقدر باید کش بیاید! شخصیت‌هایی که شخصیت‌پردازی خوبی هم ندارند و از آن‌ها هیچ ویژگی مشخصی به ذهن نمی‌ماند مگر همان تیپ‌های قراردادی؛ پدر و مادری زحمتکش، اما فقیر؛ معلمِ دل‌سوز و رفیق؛ مرد ثروتمند بی‌خیر و پسر حسودش و…
درباره طرح داستان هم گفتم، که ساده است و قابل‌پیش‌بینی. صوفی دانش‌آموز کلاس پنجم دبستان است و باید به مدرسه راهنمایی برود، اما در روستای آن‌ها مدرسه راهنمایی نیست. پدر و مادر صوفی هم فقیرند و نمی‌توانند هزینه رفت‌وآمد به روستای دیگر را پرداخت کنند. برای همین صوفی در اصطبل مرد ثروتمند روستا (طواق‌حاجی) مشغول به کار می‌شود. چرا اصطبل؟ از سر علاقه به اسب. در این اصطبل، صوفی با اسب لنگ و لاغری سرگرم می‌شود که به حال خودش رها شده است. بعد از اسب، سروکله چراغ جادو پیدا می‌شود و صوفی با راهنمایی‌های بچه‌غول توی چراغ موفق می‌شود اسب لنگ را تصاحب کند، به خانه بیاورد، درمان کند، تمرین دهد و برای مسابقه اسب‌دوانی آماده کند. درنهایت هم صوفی برنده مسابقه می‌شود و والسلام. بیشتر وقایع رمان را می‌توان بر مبنای سه فصل ابتدایی آن حدس زد. مخاطب در شروع داستان مطمئن است که مبارزه صوفی برای پیروزی به نتیجه می‌رسد و نویسنده هم هیچ خدشه‌ای را به این اطمینان وارد نمی‌کند و انگاری عزم جزم دارد که ابدا خواننده را غافلگیر نکند! برای همین هیچ مانع درست و حسابی در مسیر صوفی نیست و او خیلی ساده صاحب آرزویش می‌شود. این را هم بگویم که مکان وقوع داستان روستایی حوالی ترکمن صحرا در استان گلستان است و زمان آن معلوم نیست. نویسنده از لحن و لهجه محلی استفاده نکرده مگر بعضی اصطلاحات در حد نام غذا یا اسامی اشخاص. نثر ساده است منتها با کلی اشکال و ایرادهای ویرایشی. یک نکته منفی دیگر گفت‌وگوهای به‌شدت تصنعی‌ شخصیت‌های این رمان است. دیگر؟ اگر شما از آن دسته آدم‌هایی هستید که برای انتخاب کتاب به تشویق و تقدیرهایی که از آن شده اهمیت می‌دهید بد نیست بدانید که «صوفی و چراغ جادو» کتاب برگزیده شانزدهمین دوره جایزه کتاب فصل در بخش کودک و نوجوان بود.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه پنجم آذرماه نود، صفحه‌ی شانزده چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/5/11

با آهنگ‌هایم شما را فریب داده‌ام
و با شعرهایم شما را دست انداخته‌ام.
حالا دیگر مأموریت من تمام شده است.

شل‌‌سیلور استاین در میانِ همه گروه‌های سنّی طرفدار دارد؛ کودکان، نوجوانان و بزرگسالان. همین یعنی این‌که او نویسنده و شاعری منحصربه‌فرد است. آقای استاین آمریکایی‌ست و متولّد سپتامبر ۱۹۳۲٫ اوّلین کتاب او برای کودکان The Giving Treeنامداشت. استاین این کتاب رابه اصراریکی ازدوست‌هایش نوشته بودوخُب،ویراستاری که بایددرباره‌ چاپ آن نظرمی‌دادخیلی موافق نبودچنین کتابی منتشرشود. چرا؟اومی‌گفت معلوم نیست مخاطب این داستان بچّه‌ها هستند یا بزرگ‌ترها. برای همین فروش خوبی نخواهد داشت. البته، کتاب چاپ شد و خلافِ نظرِ ویراستارِ محترم فروش خیلی خوبی هم داشت و به زبان‌های مختلف ترجمه شد. به‌طوری‌که امروزفقط بیست‌وچند ترجمه‌ فارسی از این کتاب در بازار وجود دارد. البته،باقیِ کتاب‌های استاین هم موفّق بودند و به فارسی هم ترجمه شده‌اند. برای همین کتاب‌های او را می‌بینیم که نام مترجم‌های متفاوتی روی جلدشان نوشته شده است. رضی هیرمندی نخستین و خوشنام‌ترین مترجم‌ِ آثارِ این نویسنده است که پیش از انقلاب کتاب‌های استاین را ترجمه کرد. جدای همّتِ هیرمندی برای معرّفی استاین و شناساییِ آثارِ او، آن‌چه سبب اقبالِ کتاب‌های این نویسنده و استقبالِ خوانندگانِ فارسی‌زبان شد یکی زبانِ طنزِ استاین بود که موافقِ خُلق و روحیه‌ ایرانی‌جماعت است و دیگری درکِ ساده امّا عمیقِ او از زندگی. بیشتر آثارِ استاین خارج از عُرف و کلیشه‌های معمول است و به خواننده این امکان را می‌دهد که از دریچه‌ تازه‌ای به جهان بنگرد.

«لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد» اولین کتابی بود که از استاین خواندم؛ ماجرای عمو شلبی و شیر عجیب و غریبی که عاشق باسلوق بود. بعدتر کتاب‌های «قطعه‌ گمشده» و «آشنایی قطعه‌ گمشده با دایره‌ بزرگ»را خوانده بودم و از قدرتِ جادویی استاین شگفت‌زده شده بودم. این دو کتاب دشوارترین مفاهیم خویشتن‌شناسی را با ساده‌ترین کلمات بیان می‌کنند.

دیگر عاشقِ نگاهِ شوخ و شادابیِ روحِ استاین شده بودم و حتّی هنوز هم چندباره‌خوانیِ کتاب‌هایش برایم لذّت‌بخش است. برای همین وقتی از چاپِ ترجمه‌ تازه‌ای از گزیده‌ شعرهای شل‌سیلور استاین باخبر شدم خیلی ذوق کردم. «به سِن تو که بودم» مجموعه‌ای است از اشعارِ آقای استاین با ترجمه‌ علی‌ مرادحسینی. قبل‌تر شعرهای این مجموعه در سه کتاب «ماشین مشق شب‌نویس»، «موسیقی با اعمالِ شاقه» و «خانم شعبده‌باز» چاپ شده‌‌اند و حالا برگزیده‌ای از آن‌ها را در کتابی با جلدنارنجی می‌خوانیم. این کتاب نخستین ترجمه‌ منظومِ شعرهای شل‌سیلور استاین به فارسی است. آقای مرادحسینی شعرهای استاین را به زبانِ محاوره ترجمه کرده و حتّی در مواردی محتوای آن‌ها را هم ایرانی کرده است. مثلاً در شعر «کانال» به‌جای «غیرقابل‌قبول و باورناپذیر است» نوشته «توی کَتِ آدم نمی‌ره» و یا در شعر «جیمی تلویزیونی» به جای عبارتِ «از اولین برنامه، تا آخرین برنامه‌ تلویزیونی» نوشته «صبح به خیر ایران» و «سر زد از افق». البته، اصرارِ بی‌اندازه‌ آقای مرادحسینی در محاوره‌ای نوشتنِ برخی از واژه‌ها ممکن است برای گروه سنْی ب و ج (مخاطبِ اصلیِ کتاب) خوشایند نباشد و آن‌ها را دچار مشکل کند. این‌طور به نظر من رسید که مترجم هم متوجّه‌ این اشکال شده و برای همین در پی‌نوشتِ شعر «مامان و خدا» توضیح داده که منظور از «وَردا» همان وَردار یا بردار است و منظور از «اشتبا» هم اشتباه! از دیگر ویژگی‌های این ترجمه، تلاشِ مرادحسینی برای موزون ساختنِ اشعار است. «به سِن تو که بودم» شامل ۱۲۲ شعرِ کوتاه و بلند است به دو زبان؛ فارسی و انگلیسی. کتاب مصوّر است و مثل باقیِ آثار این نویسنده/شاعر، نقّاشی‌های استاین در این‌جا هم مکمّل اشعارش هستند.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه چهاردهم آبان‌ماه نود، صفحه‌ی شانزده چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 10/29/11

گفت‌وگو با «فرهاد حسن‌زاده» درباره‌ی رُمانِ «هستی»

«رُمان نوجوان امروز» عنوان پروژه‌ای بود که یک سال قبل‌تر به همّتِ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کلید خورد. قصد و غرض چی بود؟ تألیفِ رُمان برای مخاطب نوجوان. نتیجه چی شد؟   انتشارِ ده، بیست عنوان رُمان طی چند ماه به قلمِ چند نویسنده مثل محمّدرضا اصلانی، آتوسا صالحی، جمشید خانیان، سیامک گلشیری، محمّدرضا یوسفی و دیگران. این ایده در ظاهر اتّفاق مبارکی است و الان حرفی ندارم درباره‌ی نقدهایی که وارد است به کیفیّتِ رُمان‌های این مجموعه که فدای کمیّت شده‌اند. می‌خواهم توجّه شما را به یکی از رُمان‌های خوبی جلب کنم که در این مجموعه چاپ شده؛ رُمانِ هستی نوشته‌ی فرهاد حسن‌زاده. متولّد ۱۳۴۱٫ آبادان. هستی نام شخصیّتِ اصلیِ رُمانِ حسن‌زاده است. شخصیّتِ کم‌مانندی که به‌یادماندنی‌ست و دوست‌داشتنی. حرف‌های بیش‌تر درباره‌ی این دختر و رُمانِ هستی را در گفت‌وگوی من با فرهاد حسن‌زاده بخوانید:
-    آقای حسن‌زاده! شخصیّتِ اصلیِ رُمان‌تان، یعنی هستی، دختری است دوازده ساله با خُلق و منشِ پسرانه که شوخ و شنگ، شجاع و پُرهوش است. چگونه به هستی رسیدید و توانستید هویّتیِ ملموس و پذیرفتنی از او بسازید؟
من کار خیلی مهمی نکرده‌ام. در اطراف ما شخصیت‌های متفاوت کم نیستند. شخصیت‌هایی که دیده نمی‌شوند و یا زیر سایه مسایل کم اهمیت گم شده‌اند. من همیشه دوست داشته‌ام به این‌گونه آدم‌ها توجه کنم و از زندگی‌شان سر در بیاورم و برای دیگران هم بگویم. یکی از این شخصیت‌های متفاوت نمونة هستی بود. فکر می‌کنم در بین خانواده‌ها کم نیستند بچه‌هایی که چنین خصوصیتی دارند. یعنی رفتارهایشان  شبیه و از جنس خودشان نیست و از جنس مخالفشان تبعیت می‌کنند. بنابراین سعی کردم هم نگاهی روان‌شناختی به هستی داشته باشم و هم جامعه‌شناختی. و البته سعی کرده‌ام از این ویژگی استفاده داستانی ببرم. مدت‌های زیادی توی ذهنم با او زندگی کردم و سعی کردم از همة ابعاد وجودش سر در بیاورم. در حقیقت با او زندگی کردم.
-    از ابتدای داستان تصوّر من این بود که موضوع اصلی در این رُمان و درواقع مهم‌ترین مشکلِ هستی رابطه‌ی سرد و بی‌مهرِ پدرش است. آیا در زمانِ نوشتن، شما هم بر این موضوع تأکید و توجّه داشتید؟
بله. اصلاً فکر اولیه رمان با یک داستان کوتاه شروع شد. داستانی که تقریباً فصل اول را می‌سازد. در این داستان حرفم این بود که دست تقدیر می‌تواند سرنوشت آدم‌ها را تغییر بدهد و هیچ ربطی به بازی‌های کودکانة ما ندارد. در این داستان شخصیت کودک به‌خاطر بازی فوتبال دستش می‌شکند و پدرش نمی‌تواند به مأموریت کاری‌اش برود. پدر از این مسئله ناراحت است و فرزندش را سرزنش می‌کند غافل از این‌که بعدها می‌فهمد فرزندش ناخواسته جانش را نجات داده و آن کشتی که قرار بوده سوارش شود بمباران و توی دریا غرق می‌شود. فکر رابطة سرد و خشونت‌آمیز هستی و پدرش و این‌که هستی فکر می‌کند دختری سرراهی است یکی از خطوط طولی رمان بود که دوست داشتم به‌سادگی از کنارش نگذرم. این را هم می‌دانم که بسیاری از بچه‌ها بعد از برخوردهای تند والدین‌شان به این موضوع فکر می‌کنند. به این‌که اضافه‌هستند و مال این خانواده نیستند. این دغدغه در تمام رمان هستی وجود داشت و گاهی در واقعیت و گاهی در ذهن هستی کامل می‌شد. و در نهایت هم چرایی این رفتارها برای هستی معلوم می‌شود.
-    پدر هستی به‌شکلِ آزاردهنده‌ای بداخلاق است و نادوست‌داشتنی تا پایانِ رُمان که دلیل این خُلق و رفتار معلوم می‌شود. به‌نظر من، نوع رفتارِ پدر و علّتِ آن هم‌وزن نبودند و کمی اغراق‌آمیز بود.
نه. اغراق‌آمیز نبود. اتفاقاً خیلی‌ها شخصیت پدر را دوست داشتند و او را بهترین شخصیت این رمان می‌دانستند. او تیپ ثابت پدرهای ایرانی را ندارد که خشک و عبوس و خشن هستند. تازگی‌ها فیلم «درخت زندگی» ساختة «ترنس مالیک» را دیدم که برندة نخل طلای کن شده است. با دیدن «برد پیت» که نقش پدر را در این فیلم بازی می‌کرد خیالم راحت شد که پدر من چند درجه از او مهربان‌تر و منطقی‌تر و غیرکلیشه‌ای است. در حقیقت این خشونت رفتاری پدر هستی ریشه در چند چیز دارد: بیکاری و بی‌پولی او، مشکلاتی که در کودکی با آن دست به گریبان بوده و خشونت تاریخی پدران و مردان ایرانی و این نکته را هم از یاد نبریم که باباهای الان نسبت به سی سال پیش معتدل‌تر شده‌اند. بهتر است از یاد نبریم فشاری که جنگ به آدم‌ها وارد کرد کم فشاری نبود و نمی‌توان آنها را با شرایط عادی مقایسه کرد.
-    شروعِ داستان کُند است و پُر از حرف بی‌هیچ حادثه‌ی چشم‌گیری تا وقتِ اوّلین بمباران در صفحه‌ی ۴۶٫  بهتر نبود داستان از این‌جا آغاز می‌شد؟ به‌خصوص این‌که، توصیف‌های هستی، در بیانِ حالت و موقعیّتِ او پس از بمباران بسیار زیبا و ملموس و خاص است.
البته من معتقدم خواننده را باید از همان شروع داستان درگیر کرد و نوکش را به قلاب انداخت، به‌خصوص خوانندة کم‌حوصلة نوجوان امروز را. وقتی این برایم یک اصل است، نمی‌توانم نسبت به آن بی‌تفاوت باشم. در اینجا هم فکر می‌کنم این کار را کرده‌ام، منتها نه در پرداختن به یک اتفاق داستانی مهیج.
من در شرایطی عادی و متعادل خواننده را دنبال داستان کشانده‌ام و بعد بوووم. یک مرتبه شوک را وارد کرده‌ام که آن به قول شما زیبایی توصیف‌های هستی از بمباران و مصیبت‌های پس از جنگ بیشتر خودشان را نشان بدهند. و فکر می‌کنم داستان هستی می‌توانست از هرجایی شروع بشود. فراموش نباید کرد که ما داریم داستان هستی را می‌خوانیم که توی این داستان جنگ هم هست. از اول قرار نبوده داستان جنگی بخوانیم و هستی را توی آن موقعیت‌ها ببینیم.
-    جهانِ داستانیِ هستی تحت‌تأثیر جنگ است. ساختار آن هم مطابق با ژانر رُمان جنگی است؛ ترکِ خانه و زندگی، مهاجرت، سرگردانی و همراهی با گروهی از مردم که شِناس و آشنای قبلی نیستند. آقای حسن‌زاده! چرا این زمان (سال‌های نخستین جنگ تحمیلی) و این مکان (آبادان) را برای رُمان‌تان انتخاب کردید؟
یکی از دلایلش این است که من تمام این چیزهایی را که گفتید تجربه کردم. با مرگ و ترس و مهاجرت نوعی همزیستی دارم. آدم‌های درب‌و‌داغان و آدم‌های درهم پیچیده از گردباد جنگ زیاد دیده‌ام. آدم‌های فرصت‌طلبی که از این نمد برای خود کلاه دوخته‌اند هم زیاد دیده‌ام. هزاران داستان ریز و درشت می‌توان از دل این تجربه‌ها بیرون کشید که دومزه‌ای هستند. مثل رطب‌های شهرم هم شیرینی دارند و هم تلخی و گَسی. این‌ها بخشی از زندگی هموطنان و مردم سرزمین من هستند. بخشی از تاریخ من هستند که در آن همه در یک آزمون قرار می‌گیرند. اینجاست که شجاعت، صداقت، عشق، دوستی، وطن پرستی و دیگر خصوصیات انسانی خود را نشان می‌دهند و انسان‌ها محک می‌خورند. به این برهة تاریخی هر کس از منظر خودش نگاه کرده. من هم نگاه خودم را داشته‌ام.
-    درباره‌ی به‌تصویر کشیدن جنگ در ادبیات کودکان و نوجوانان دو سلیقه وجود دارد؛ مخالف و موافق. مخالفان می‌گویند خشونتِ ذاتیِ جنگ موضوع مناسبی برای این نوع از ادبیات نیست و نباید ذهن و زندگیِ کودکان و نوجوانان را با بیان حوادث و آسیب‌های جنگ ویران کرد. موافقان هم معتقدند بهتر است بچّه‌ها در بستر داستان و به‌وسیله‌ی تجربه‌ی ادبی با پدیده‌ی جنگ آشنا شوند تا درصورتِ رخ‌داد چنین واقعه‌ای توانایی‌شناختی و تحلیلی کافی برای درک چنین موقعیّتی را داشته باشند. شما در گروه موافقان قرار می‌گیرید؟ نویسنده برای طرحِ موضوع جنگ در ادبیات نوجوان باید چه تمهیداتی را درنظر بگیرد؟
راستش من اینجوری به قضیه نگاه نمی‌کنم. داستان‌نویس با نظریه‌پرداز و سیاستمدار فرق دارد. او نباید خودش را بازیچة تئوری‌هایی بداند که به انسان‌ها به دیدة مهره‌ای بی‌اراده نگاه می‌کند. نگاهی که به کودکان و نوجوانان نگاهی ابزاری دارند گویی آنها هستند که تشخیص می‌دهند این مهره چه خوراکی باید بخورد یا نخورد. من به عنوان یک داستان‌نویس باید داستانم را بنویسم. البته برای خودم ایدئولوژی شخصی‌ام را دارم و به سهم خودم از جنگ و خونریزی و کشتار انسان‌ها و به‌خصوص کودکان متأثر می‌شوم. اما وقتی داستان می‌نویسم دارم داستان می‌نویسم. نه قاضی هستم که قضاوت کنم و نه حق دارم مبلغ طرز تفکر خودم یا گروه خاصی باشم. متأسفانه داستان‌های جنگی ما چنین حالتی پیدا کرده و مخاطبان حس می‌کنند به جای داستان دارند داروی واکسیناسیون می‌خورند.
-    هستیِ نوجوان و سهرابِ نوزاد نمونه‌ای از نوجوانان و کودکانی هستند که بهترینِ دورانِ زندگیِ خودشان را در سال‌های جنگ گذراندند و جنگ بخشِ ناگزیرِ هویّت و شخصیّتِ آن‌ها بوده، بچّه‌های دهه‌ی پنجاه و شصت. آیا این موضوع موردنظر شما هم بود؟ جنگ، مرگ، خشونت، خون و خطر در تحوّلِ شخصیّتِ هستی چه‌قدر مؤثر بود؟
سئوال‌های شما از جواب‌های من بلندتر است. خب. فکر می‌کنم در هستی این اتفاق افتاده. اما نه کامل. او طی داستان مسیری را طی می‌کند و به بلوغ می‌رسد. هم بلوغ جسمی هم بلوغ فکری. او نمایندة بخشی از نسل جنگ است. نسلی که فکر می‌کنم در سینما و ادبیاتمان خیلی کم به آن پرداخته شده است. کسانی که به آنها جنگ‌زده گفته می‌شد و این جنگ‌زدگی لطمه‌های بزرگی به روح و روان آنها زد. در معادلات ما کسی که یکی از اعضای بدنش را در جنگ از دست بدهد و از نظر پزشکان درصدی از صددرصد بگیرد جانباز است. درحالی‌که هیچ‌کس به فکر روان‌هایی که در جنگ پریشان شد و تحت فشار زندگی فرسوده شد توجهی نکرده. شاید بیان داستان هستی بیان بخشی از این آدم‌ها باشد.
- یکی از ویژگی‌های مهم و جذابِ این رُمان، رویکرد طنزآمیزِ شماست؛ هم طنز گفتاری و هم طنز موقعیت. این تمهید باعث شده که باوجود فضای تلخ و غم‌انگیزِ سال‌های نخستینِ جنگ، حس و هوایِ رُمان پُر از یأس و اندوه نباشد. بااین‌حال، به‌نظر من این‌که همه‌ی اعضای خانواده‌ی هستی (از مادر و خاله و دایی حتّی پدرش) آدم‌های شوخی هستند کمی اغراق‌آمیز است. این‌طور نیست؟
نمی‌دانم. این نظر شماست. ولی من که از آن روزهای تلخ لحظه‌های شاد و موقعیت‌های طنز زیادی به خاطر دارم و خانواده‌هایی می‌دیدم که با تمام این سختی‌ها دست از بذله‌گویی برنمی‌داشتند و در شرایط سخت هم زندگی برایشان جاری و ساری بود و شوخی‌هایشان در چهارچوب همان شرایط بود. به‌هر‌حال من از این ظرفیت استفاده کردم که منظره‌های تلخ و دلخراش را با چاشنی طنز به تصویر در بیاورم. و فکر می‌کنم از شیوة مناسبی برای برقراری ارتباط با مخاطبانم استفاده کرده‌ام.
-    در پایانِ داستان، رابطه‌ی هستی و پدرش به مهر و دوستی ختم می‌شود. درعین‌حال، خبر می‌رسد که شاپور (احتمالاً) به شهادت رسیده است. به نظر شما خبر شهادتِ شاپور باعث نشده که پایانِ اصلی کم‌رنگ شود؟
اگر این‌طور شده باشد که خوب است و من موفق شده‌ام. دوست داشتم این اجرای سمفونیک منحصر به صدای یک ساز نباشد. دیده‌اید در این ارکسترهای سمفونیک دست‌کم سی‌چهل نفر ساز خودشان را می‌زنند. در کل وقتی نگاه کنید یک آهنگ نواخته می‌شود که هویتی واحد دارد. اما در این کلی گویی هر کس ساز خودش را می‌زند. در انتهای سمفونی صدای بم طبل با صدای زیر فلوت متفاوت است، اما هر دو حرف از پایان می‌زنند. و من قصد داشتم در نهایت آدم‌هایی که وارد داستان شده‌اند تا جایی که اجازه دارند جلو بیایند ما از سرانجامشان آگاه شویم. حتی آن مردی که قصاب بود و خواستگار خالة هستی هم تکلیفش معلوم شد.
   تجربه‌ی زیستی شما چه‌قدر در خلقِ رُمانِ هستی مؤثر بود؟
فکر می‌کنم جواب این سوال لابه‌لای حرف‌هایی که زدم داده باشم. من در دوره نوجوانی‌ام هم انقلاب را تجربه کردم و هم طعم جنگ را چشیدم. تأثیری که این دو اتفاق مهم بر من گذاشته خیلی عمیق بوده. به‌خصوص تأثیر جنگ و مهاجرت. این دوران قصه‌های زیادی در من حک کرده و طی این بیست سالی که دارم می‌نویسم در کارهایم از این تجربه‌ها آورده‌ام. به جز «هستی» در «مهمان مهتاب»، «حیاط خلوت»، «عقرب‌های کشتی بمبک» و چند رمان دیگرم به آن دوران نقب زده‌ام. البته کار پیچیده و دشواری است. از دوران سخت گذشته برای بچه‌های امروز حرف زدن و صدای خمیازه‌شان را نشنیدن، سخت‌ترین کار دنیاست. باید بلد باشیم چه‌کار می‌کنیم. باید همپای آنها که دارند می‌دوند بدویم و برایشان قصه بگوییم. آنها به تجربة زیستی ما احتیاج ندارند و دوست دارند خودشان تجربه کنند ولی وقتی می‌شنوند خوششان می‌آید.
-    گویا درحال‌حاضر مشغولِ نگارشِ رُمانِ تازه‌ای برای نوجوانان هستید. کمی درباره‌ی ماجرای کتاب‌تازه‌تان بگویید.
گاربریل گارسیا مارکز می‌گوید: اثر تا منتشر نشده به زندگی خصوصی‌ام تعلق دارد. فقط این را می‌توانم سربسته بگویم: دارم یک رمان می‌نویسم. فعلاً دارم با سوژه کشتی می‌گیرم و زیر و بالایش را بررسی می‌کنم. تا پشتش را به خاک نمالم نمی‌توانم حرفی درباره‌اش بزنم.

این گفت‌وگو در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه هفتم آبان‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی شانزده چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 10/11/11

فکر کردم بد نیست به مناسبت شروع سال تحصیلی جدید پای کتابی را به این ستون باز کنم که قصه و رمان نیست. یک کتاب کمک آموزشی برای درس جغرافیا و تاریخ. چرا اخم هایتان رفت تو هم؟ این کتاب کمترین ربطی به کتاب های تاریخ و جغرافی مدرسه با آن متون حوصله بر و تصاویر کم ندارد. «اطلس کودکان »کتاب قشنگ و پر نقش و رنگی است که مطالب آن قلمرو گسترده ای از تاریخ و جغرافیا تا فرهنگ و اقتصاد را دربرمی گیرد. مخاطب این کتاب کودکان گروه سنی ب و ج هستند. آن ها می توانند خلاصه جمع و جوری را درباره همه چیزهایی که به مردم، جامعه و فرهنگ های مختلف مربوط می شود در این کتاب بخوانند و با موقعیت جغرافیایی، طبیعت و مسائل اقتصادی کشورها و ارزش ها و فرهنگ مردم سراسر جهان آشنا شوند. گفتنی است اصل این اثر به زبان فرانسه بوده و «اطلس کودکان» از متن عربی به فارسی برگردانده شده، توسط عباس برغانی. نویسنده در فصل های نخستین کتاب درباره تشکیل کره زمین، جایگاه آن در منظومه شمسی، چگونگی پیدایش قاره ها، اقیانوس ها، دریاها و …. سخن می‌گوید، کوتاه و مختصر. سپس، قاره های مختلف در چند سطر کوتاه معرفی می شوند، با ذکر مهم ترین ویژگی های مردم هر قاره. شما فرض کنید رنگ و نژاد و ….
حیوانات موضوع بخش بعدی این کتاب است. نویسنده حیوانات مختلف را با توجه به شرایط زندگی شان دسته بندی می کند و در چند گروه اصلی از آن ها نام می برد؛ حیوان‌هایی که در جنگ های انبوه زندگی می کنند، حیوان‌های سرزمین‌های سردسیر و گرمسیر و …. فصل چهارم کتاب هم درباره تپه ماهورها و چشم اندازه هاست؛ اقیانوس ها، کوه‌ها، آتش فشان ها و … نویسنده در این فصل از نمونه های مختلف و مشهور پستی ها و بلندی ها در سراسر جهان نام می برد؛ از هیمالیا تا صحرای کبیر، از کوه های کلیمانجارو تا معادن گوگرد در جزایر آنتیل.
در بخش دیگری از این کتاب نیز نویسنده به موضوع آب و هوا و گیاهان در قسمت های مختلف کره زمین می پردازد و خواننده با گردبادها، جریان های دریایی، توفان های حلزونی و … رخ دادهای متنوع آب و هوایی آشنا می شود. علاوه براین، در این فصل درباره انواع آب و هوا و پوشش‌های گیاهی مختلف هم توضیح داده می شود. باقی مطالب کتاب در فصل های بعدی، درباره هر کدام از قاره های جهان است که نویسنده جداگانه درباره آن ها از نظر ویژگی های فرهنگی، اخلاقی، سیاسی، گردشگری و …. صحبت کرده و به طور ویژه نیز بر مسائل اقتصادی هر قاره تمرکز می کند. بیشتر مطالب «اطلس کودکان» در هر موضوع به یک پاراگراف با چند سطر کوتاه محدود می شود. اطلاعاتی که برای کودکان جذاب است، دانستنی های متنوع درباره اقوام و ملل مختلف. به طوری که کودکان می توانند با مقایسه تصاویر و متون این فصول تفاوت های مردم در سرزمین های مختلف را کشف کرده و حس کنجکاوی شان را ارضا کنند. همچنین آن ها متوجه شباهت های زندگی مردم در سراسر جهان می شوند و نوعی حس هم دلی در مخاطب به وجود می آید. « اطلس کودکان» از نظر شمایل ظاهری – نوع کاغذ، قطع، استفاده از تصاویر و کیفیت چاپ – کتاب خوب و جذابی است و خواننده خردسال را به مطالعه ترغیب می کند. متن آن نیز از نظر حجم و نوع اطلاعات و زبان با قدرت فهم کودک متناسب است. زبان این اثر هم – منهای اشتباه های نگارشی و بایدهای ویرایشی که رعایت نشده است – ساده و روان است. البته اگر در چاپ‌های بعدی چند مورد اشکال تایپی در درج کلمات تصحیح شده و متون از نظر محتوایی ویرایش شوند مسلماً بهتر خواهد بود. یکی دیگر از ویژگی های مثبت کتاب، بخش‌های کوتاه آن درباره موقعیت جغرافیای، آداب و رسوم و اقتصاد ایران است که از سوی مترجم به متن اصلی اضافه شده است. برغانی در فصل مربوط به قاره آسیا چند سطری درباره موقعیت کشور ایران نوشته و به عید نوروز، پوشش زنان و مهم ترین آلت های موسیقی ایرانی اشاره کرده است. و در بخش اقتصاد قاره هم از مهم ترین صادرات ایران نامبرده است. با این تدبیر جای خالی فرهنگ و تمدن ایران در جهان دست کم برای مخاطب فارسی زبان پر شده است.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه شانزدهم مهرماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی شانزده چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 9/16/11

بچّه‌بودن واقعاً بد است.

این را گرگ هفلی می‌گوید و تو نمی‌توانی با هیچ منطقِ آدم‌بزرگ‌واری به او ثابت کنی نه بچّه جان، این‌طوری نیست. اصلاً مگر گرگ از تو نظر خواسته؟ تو بیرون از افکار و گفتار او ایستاده‌ای و فقط خاطراتش را می‌‌خوانی. به نقّاشی‌های کارتونی از او و موقعیت‌های متفاوتِ زندگی‌اش نگاه می‌کنی و توی دلت می‌خندی و هی می‌خواهی برگردی به سال‌های دور و دیرِ زندگی‌ات و بچّگی کنی و مطمئنی هیچ‌چیزی بهتر از این نیست که دوباره بچّه باشی. که بچّه‌بودن خوب است. واقعاً خوب.

امّا گرگ این‌طوری فکر نمی‌کند و تا وقتی‌که او شخصیّتِ محوّریِ مجموعه کتاب‌های جف کینی است باید حق را به او داد که فکر کند بچّه‌بودن واقعاً بد است. تو فقط می‌توانی یادِ هولدن کالفیدِ مرحوم سالینجر بیفتی و با خودت بگویی این هم یک هولدنِ تازه، یک بچّه ناراضی که خسته است.

جف کینی اوّلین‌بار خاطرات گرگ را در سال ۲۰۰۴ میلادی باعنوان اصلی The Diary of a Wimpy Kid به‌صورت آن‌لاین منتشر کرد. سه ‌سال بعد این کتاب به چاپ رسید. جلد بعدی در فوریه ۲۰۰۸ باعنوان اصلی Rodrick Rules The Diary of a Wimpy Kid: منتشر شد. کتاب‌های سوم و چهارم با عناوین The Last Straw : The Diary of a Wimpy Kid و Dog Days : The Diary of a Wimpy Kid به‌ترتیب در ژانویه و اکتبر ۲۰۰۹ میلادی به چاپ رسیدند. نوامبر ۲۰۱۰ بود که جلد پنجم این دفتر خاطرات با عنوان اصلی The Ugly Truth: The Diary of a Wimpy Kid به‌بازار کتاب عرضه شد. هم‌اکنون، جلد ششم از این مجموعه باعنوان Diary of a Wimpy Kid: Cabin Fever یکی از ده کتابِ اوّلِ فهرست پُرفروش‌های فروشگاه آمازون دات کام است.

مجموعه خاطرات گرگ از محبوب‌ترین کتاب‌های دو سالِ اخیر در سراسر جهان بوده و سال گذشته، براساس ماجراهایش یک فیلم سینمایی ساخته شده که اتفاقاً آن هم پُرفروش بوده. در این مدّت، بیش‌تر از ده ترجمه از این کتاب از سوی ناشرهای مختلف (مانند نشر کوچک، ‏پنجره، ‏انتشارات هو، ‏گل آقا، پیدایش، ‏نیکو‌نشر، ‏شهاب‌الدین، حوض نقره، ‏ایران‌بان، نشر چشمه، شهر قصه و …) در ایران به چاپ رسیده (و یا در دست چاپ) است. البته با عناوینِ متفاوتی مانند خاطرات بچه لاغر ریقو، خاطرات بچه‌ی دست و پا چلفتی، خاطرات گریگوری، خاطرات یک پسر لاغرو، خاطرات یک بی‌عرضه و … کهزاد باصری، شقایق قندهاری، نفیسه معتکف، مسعود ملک‌یاری، نسرین مهاجرانی، فرخ بافنده، سارا اسفندیارپور، سپیده خلیلی، ندا شادنظر، ‏ پروین علی‌پور، میترا لبافی بعضی از مترجمانِ این کتاب هستند. جدای تنوع در عنوانِ کتاب و مترجم و ناشر، هر بار که خاطرات گرگ چاپ شده برای یک گروه سنّیِ خاص! مناسب تشخیص داده شده است. بعضی از ناشران این کتاب را برای گروه سنی ب و ج معرّفی کرده‌اند. عده‌ای دیگر در شناس‌نامه کتاب فقط به گروه سنّی ج اشاره کرده‌اند. برخی هم بچّه‌های کلاس‌های چهارم و پنجم ابتدایی با دانش‌آموزانِ دوره‌ی راهنمایی را مخاطبِ این خاطرات درنظرگرفته‌اند، یعنی گروه سنی ج و د. پدرها و مادرهای زیادی هستند که وقتِ انتخابِ کتاب برای فرزندشان براساس این برچسب عمل می‌کنند. درحالی‌که واقعیت این است که منطبق‌کردنِ سنِ خواندنِ کودک با سنِ واقعیِ او تقریباً ناشدنی‌ست و بسیاری از کودکان و نوجوانان می‌توانند کتاب‌های گروه‌های سنی مختلف را بخوانند. ضمن این‌که بسیاری از کتاب‌هایی که برای کودکان و نوجوانان منتشر می‌شود را می‌توان به بزرگ‌سالان پیش‌نهاد کرد و مطمئن بود که آن‌ها نیز از خواندنِ آن داستان لذّت خواهند برد. یکی همین مجموعه‌ خاطراتِ گرگ که شاید بهتر بود روی جلدِ آن می‌نوشتند برای بچّه‌های ۹ تا ۹۰ ساله.

گرگ دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی است و اصلاً این‌طور نیست که چلمن و دست‌و پا چلفتی یا بی‌عرضه و ریقو باشد. او فقط لاغر است و این بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مشکلِ اوست. کتاب‌های جف کینی داستان‌هایی پُرماجرا هستند که در قالب دفتر خاطرات و از زبانِ گرگ روایت می‌شوند. نویسنده با انتخاب روایت اول شخص به دنیای شخصیتِ اصلی وارد شده است و این پسر را محورِ شیطنت‌های بامزه و ماجراهای جذابی قرار داده که می‌خواسته برای مخاطب تعریف کند. گرگ یک بچّه کامل نیست، ولی باورپذیر است و می‌توان او را یک قهرمانِ واقعی و عادی معرّفی کرد. برای این‌که گرگ با همه‌ی نقص و عیب‌هایی که دارد هنوز اعتمادبه‌نفس دارد و بالاخره خودش را پیدا می‌کند.

آقای کینی تلاش کرده است با ایده‌های متنوع و جذاب خواننده را به پی‌گیری خاطراتِ گرگ علاقه‌مند کند و خُب، موفق هم بوده است. او در نوشتنِ این کتاب از جزئیاتِ بی‌مورد و آزاردهنده پرهیز کرده است. روابط گرگ با بهترین دوستش، برادر بزرگ‌ترش، پدرش و هم‌چنین، ماجراهای تیم فوتبال، تعطیلات تابستان و بلوغ مهم‌ترین مضامین طرح‌شده در این مجموعه خاطراتِ شش جلدی هستند. موضوعاتی که علایق، مشکلات و تجربه‌های مشترکِ کودکان و نوجوانان در همه‌ی دنیا هستند و هم‌ذات‌پنداری خواننده را برمی‌انگیزند. نویسنده به مشکلات جسمی و احساسیِ کودکان در سن و سالِ گرگ توجه کرده و راه‌حل‌هایی را هم برای برطرف‌کردنِ این مشکلات بیان می‌کند، راه‌حل‌هایی جذاب و منحصربه‌فرد.

از دیگر نکته‌های مثبتِ این کتاب زبانِ ساده و روانِ آن است و مهم‌تر این‌که، خاطراتِ گرگ سرشار از شوخ‌طبعی و طنز است و مخاطب را به خنده می‌اندازد. تصاویر کتاب هم بسیار گویا و مکمّلِ متن است. نقاشی‌های بامزه کارتونی که خودِ جف کینی کشیده است و به‌خصوص گرگ، با آن سر بزرگ، بینی برجسته و سه رشته مو، جذاب است و خواستنی.

این یادداشت در روزنامه تهران امروز، روز شنبه بیست‌وششم شهریورماه ۹۰، صفحه شانزده منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 9/9/11

معرفی کتاب «معلم شعبده‌باز» نوشته «اتفرید پرویسلر»

اتفرید پرویسلر آلمانی ‌است و متولد ۱۹۲۳ میلادی. نویسنده‌ای که به نوشتن قصه‌های تخیلی‌‌ مشهور است، داستان‌هایی برای کودکان. جن و ارواح با شعبده‌بازی و جادوگری موضوع‌های موردعلاقه پرویسلرند.
او نامزد جایزه‌هانس کریستین اندرسن بوده و در اروپا کلی اسم و رسم دارد.
بسیاری از کتاب‌های او به ‌فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند. مثلاً کتاب‌های «پسر کوچولوی دریایی»، «هوربه و دوستش»، «جادوگر کوچولو»، «کوتوله کلاه گنده»، «ج‍ن‌ک‍وچ‍ول‍و و دوست کوتوله»، «مترسک توماس»، «س‍اح‍ره ‌ج‍وان‌»، «ه‍وت‍س‍ن‌پ‍ل‍وت‍س‌»، «کرابات» و….
«معلم شعبده‌باز» عنوان یکی از کتاب‌های اتفرید پرویسلر است که در تابستان ۸۹ با ترجمه فاطمه حسن‌زاده از سوی نشر چشمه (کتاب ونوشه) به بازار کتاب عرضه شد.
داستانی که از یک مدرسه شروع می‌شود، جایی که تعطیلات تابستانی دارد تمام می‌شود. فکر کردم حالا که کم‌تر از دو هفته مانده به شروع سال تحصیلی جدید، سال تحصیلی ۹۱ – ۹۰، خوب است درباره این داستان پرویسلر حرف بزنم که مکان وقوع ماجراهای آن یک مدرسه است و شخصیت اصلی داستان کسی نیست مگر معلم شعبده‌باز، یعنی آقای کلینگزور که ظاهرا یک معلم معمولی با چشم‌های قهوه‌ای بامزه و دوست‌داشتنی‌ است.
نکته ویژه درباره کلینگزور این است که توی خانواده‌شان شعبده‌بازی ارثی است.
پشت جلد کتاب مشخص کرده‌اند که «معلم شعبده‌باز» برای گروه سنی ج یعنی دانش‌آموزان سال‌های پایان دبستان (بچه‌های کلاس‌های چهارم و پنجم ابتدایی) مناسب است. بااین‌حال، شخصیت‌های این داستان بچه‌هایی هستند که به‌تازگی وارد کلاس سوم شده‌اند.
این کتاب شامل هفده داستان کوتاه است که هر کدام طرح مستقل و ساده‌ای دارند. ماجرا با ورود آقای کلینگزور به مدرسه آغاز می‌شود و با رفتن او به یکی از دورافتاده‌ترین شهرهای مرزی پایان می‌یابد.
«داستان واقعی» عنوان مقدمه‌ای است که آقای نویسنده/ راوی نوشته و درباره این گفته که آیا این داستان حقیقت دارد یا نه؟
و اینکه ایده معلم شعبده‌باز از کجا آمده و چگونه بسط پیدا کرده است. پرویسلر می‌نویسد: «خب، شاید بپرسید آیا این داستان حقیقت دارد یا نه؟ پس ناچارم جواب بدهم: بله! این یکی هم مثل بقیه قصه‌هایم واقعی است. برای کسی که داستان‌ها را باور می‌کند راست است. ولی برای کسی که باور نمی‌کند، نه! من که دلم برای اینجور آدم‌ها می‌سوزد!»
«برنامه کلاسی»، «زنگ اول»، «الفبای بیچاره»، «چاق و بی‌عرضه»، «غولک جوهری»، «غصه نخور، پسر!»، «دوقلوها»، «املای درست»، «کک‌مکی»، «کار نیکوکردن از پرکردن است»، «کوه آشغال»، «آتش‌پاره»، «شیر درنده»، «گل برای خانم‌معلم»، «پاسخ فوری»، «آخرین سرود» و «آقای معلم عزیز» نام دیگر داستان‌های این کتاب هستند که در هر کدام مشکل یا مسئله‌ای طرح می‌شود و سپس، آقای کلینگزور با وردها و بشکن‌های جادویی‌اش موفق می‌شود آن پیشامد را کنترل و مشکل را برطرف کند.
وقتی به کودکی‌مان برمی‌گردیم می‌بینیم در آن زمان بسیاری از بچه‌های کلاس دست‌خط خوبی نداشتند یا همیشه یکی، دو نفر بودند که ترسو و کم‌اعتمادبه‌نفس باشند. ما هم وقت املا دچار مشکل می‌شدیم و کلمه‌هایی بود که شکل درست نوشتن آن‌ها را فراموش می‌کردیم یا وقتی شاگرد جدیدی به کلاس می‌آمد، بلد نبودیم چطور برخورد کنیم و او را بپذیریم.
نویسنده این کتاب همین موضوع‌های عادی را که در همه مدارس دنیا پیش می‌آید دست‌مایه‌ قرار‌داده و داستان‌های تازه‌ای را برای مخاطب کودک تعریف می‌کند که بیشتر از هر چیز بر رابطه خوب و صمیمی معلم و شاگرد مبتنی است.
خواندن قصه‌هایی درباره مدرسه باعث می‌شود که خواننده با شخصیت‌های داستانی همذات‌پنداری کند. ضمن اینکه، استفاده از جادو ویژگی دیگری است که داستان‌های اتفرید پرویسلر را جذاب می‌کند. آقای کلینگزور موجوداتی خیالی و جادویی، مانند غولک جوهری، کک غلط‌گیر یا شبح جدول‌ضرب را خلق می‌کند که تصور آن‌ها در پرورش خلاقیت کودکان موثر است.
همچنین، داستان‌های «معلم شعبده‌باز» می‌توانند مخاطب کودک را سرگرم کنند و نکته‌هایی را درباره دوستی، عشق، افزایش عزت‌نفس، پذیرش دیگران و…. به او آموزش دهند.
نکته دیگر درباره تصاویر کتاب است. رجینا کهن با خلق تصاویری ساده به کمک داستان‌‌پردازی آقای پرویسلر آمده است. بااین‌که، تصاویر سیاه و سفید و بی‌رنگند، اما نقش خود را به‌عنوان مکمل متن به‌خوبی ایفا کرده‌اند.
«معلم شعبده‌باز» در ۱۰۳ صفحه و با قیمت ۲۵۰۰ تومان منتشر شده است.

این یادداشت در روزنامه تهران امروز، روز شنبه نوزدهم شهریورماه ۹۰، صفحه شانزده منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 9/3/11

مادر پری گفت: خواندن این مجله بی‌فایده بود. هشت صفحه مقاله درباره یک کتاب هشتاد صفحه‌ای خوانده‌ام و هنوز نمی‌دانم کتاب را برای پری بخرم یا نخرم؟ بعد پرسید: منتقدها این همه کلمه قلمبه‌سلمبه را از کجا می‌آورند و توی نوشته‌شان ردیف می‌کنند؟ اصلا که چی؟ حتی توی دهانم نمی‌چرخد دوبار بگویم هرمنوتیک و رنسانس اجتماعی و قرون وسطای خانوادگی، آن‌وقت این همه حرف سخت و دیرهضم را باید کجای دلم بگذارم؟
چهار، پنج سال قبل بود که مادر پری از من خواست مجله‌ای را معرفی کنم تا او بتواند از طریق آن اخبار حوزه کتاب کودک و نوجوان را پیگیری کند و بفهمد کتاب‌های خوب کدامند؟ و چگونه پری را به خواندن تشویق کند؟ در آن زمان، تعداد رسانه‌های مکتوب و غیرمکتوب فارسی درباره کتاب و کتابخوانی انگشت‌شمار بودند. وقتی این حوزه به گروه‌سنی کودک و نوجوان محدود می‌شد، تعداد رسانه‌های مکتوب و غیرمکتوب فارسی که برای کودکان و نوجوانان یا والدین قابل‌استفاده بود، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌رسید. حالا نه این‌که امروز اتفاق قابل‌ملاحظه‌ای رُخ داده باشد و یک خروار مجله داشته باشیم که هر هفته و هر ماه روی پیشخوان دکه‌های مطبوعاتی بیایند، ولی …. کمی‌تأمل کنید. می‌خواهم همین را بگویم. آن زمان، مجله «کتاب ماه کودک و نوجوان» را به مادر پری معرفی کردم.
«کتاب ماه کودک و نوجوان» یکی از ماهنامه‌های تخصصی اطلاع‌رسانی و نقد و بررسی کتاب است که از سوی «خانه کتاب» منتشر می‌شود. قید تخصصی در شناسنامه این مجله گروه مخاطبان آن را معلوم می‌کند که بیشتر نویسنده‌ها و منتقدها هستند و نه مردم عادی؛ پدرها و مادرها یا بچه‌ها. برای همین خواندن این مجله برای مادر پری بی‌فایده بود، اما چند وقت بعد خبر خوبی برای او داشتم. خبر این بود که سایت «کتابک» راه‌اندازی شد.
کتابک یک پایگاه اینترنتی اطلاع‌رسانی درباره کتاب‌های کودک و نوجوان بود. تعداد رسانه‌های مستقل و غیرمستقل مجازی درباره کتاب به‌قدر رسانه‌های مکتوبند؛ غیرکافی و کم‌تر مفید. ضمن این‌که، بیشتر آن‌ها بر ادبیات و کتاب بزرگسال تاکید دارند و البته، هم و غم اصلی‌شان فروش کمی‌کتاب است و نه توصیف یا ارزیابی کیفیت کتاب. در این میان سایت کتابک امکان متفاوتی است که رسالتی ندارد مگر گسترش فرهنگ و ادبیات کودکان و راهنمایی گروه‌های مخاطبان با موضوع و مفهوم خواندن، معرفی مواد خواندنی ارزشمند، گسترش فرهنگ نقد و گفت‌وگو بین گروهای مخاطبان، شناساندن آثار برتر جهانی و ملی در حوزه فرهنگ و ادبیات کودکان و ….
کتابک در زمستان سال ۷۸ به نشانی اینترنتی ketabak.org راه‌اندازی شد. این سایت برآیند کار کوشندگان و دست‌اندرکاران شورای کتاب کودک، مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان و خانه کتابدار کودک و نوجوان جهت ترویج کتاب خواندن است. مادرها و پدرها، آموزگارها و کتابدارها نیز گروه‌های اصلی مخاطبان کتابک هستند. مطالب این سایت به دو زبان فارسی و انگلیسی منتشر می‌شود و شامل چهار پایگاه اصلی است؛ خبر، ترویج، کودک و آموزش از راه دور. درحال‌حاضر، پایگاه خبر و پایگاه ترویج کتابک فعالند، ولی دو پایگاه دیگر به‌زودی راه‌اندازی خواهند شد.
پایگاه ترویج اصلی‌ترین پایگاه نهاد کتابک است که مطالب و اطلاعات موردنیاز برای ترویج کتابخوانی در میان کودکان و نوجوانان را در اختیار خانواده‌ها، مربیان، آموزگاران و کتابداران می‌گذارد. ‌این پایگاه حرکت مؤثر و مفیدی برای خوب خواندن است و به بزرگ‌ترها می‌آموزد چه کتاب‌هایی را برای فرزندانشان بخوانند و چگونه بخوانند؟ ‌چرا کتاب بخوانند و کتاب چه نقشی در رشد کودکان و نوجوانان دارد؟
کارشناسان، نویسندگان و مترجمان کتابک با اطلاع‌رسانی درباره رویدادهای ترویجی در جهان برای تغییر نگاه مردم به خواندن تلاش می‌کنند تا کتاب و مطالعه جایگاه واقعی خودش را در زندگی روزمره پیدا کند. تجربه‌های ترویج خواندن بازی و مبانی کتابخوانی را تبلیغ می‌کنند.
معرفی کتاب‌های خوب یکی از بخش‌های اصلی پایگاه ترویج است؛ یک معرفی جمع‌وجور در حد سیصد تا پانصد کلمه که متن روان و ساده‌ای دارد. معرفی کتاب در این سایت با توجه به گروه‌های سنی مختلف (۰-۲سال، ۳-۶ سال، ۷-۹ سال، ۱۰-۱۲ سال و ۱۳ سال به بالا) ارائه می‌شود که شامل خلاصه‌ای از کتاب است، به‌علاوه مهم‌ترین ارزش‌های داستانی و نکته‌های تربیتی و آموزشی آن. کودکان با نیازهای ویژه بخش دیگری از نهاد کتابک است. منظور از کودکان با نیازهای ویژه بچه‌هایی هستند که از کم‌توانی ذهنی، مشکلات ویژه یادگیری، نارسایی‌های زبان و گفتار، آسیب‌های شنوایی، آسیب‌های بینایی، نارسایی‌های حرکتی و …. رنج می‌برند. در این بخش کتاب‌ها، مقاله‌ها و گفتارهای آموزشی مناسب برای ناشنوایان و کم‌شنوایان، نابینایان و کم‌بینایان و کودکان دچار اختلال‌های ذهنی معرفی و منعکس می‌شوند. از دیگر بخش‌های خواندنی کتابک می‌توانم به پدیدآورندگان و کوشندگان، روزشمار ترویج خواندن و کارگاه‌های کتابک اشاره کنم. پدیدآورندگان شامل معرفی‌نامه کوتاهی از نویسندگان، شاعران، مترجمان و تصویرگران در ایران و جهان است.
کوشندگان، پژوهشگران و نظریه‌پردازان ادبیات کودک و نوجوان هستند که زندگی‌شان را وقف توسعه ادبیات کودک و ترویج کتابخوانی کرده‌اند. کسانی مانند میرزاحسن رشدیه، جبار باغچه‌بان، نادر ابراهیمی، توران میرهادی و …. اما روزشمار ترویج خواندن؛ این یک تقویم دیواری است که فعالیت‌هایی را بر پایه رخدادهای فرهنگی ۹ ماه سال تحصیلی به والدین و آموزگان پیشنهاد می‌کند. از این روزشمار برای هر ماه دو نسخه سیاه و سفید و رنگی در دسترس کاربران است که می‌توانند دانلود کنند. کارگاه‌های کتابک هم شامل کارگاه‌های ترویج کتابخوانی، شاهنامه‌خوانی، میراث فرهنگی، بازی، هنر و پژوهش است که برای کودکان و نوجوانان برگزار می‌شوند و فکر می‌کنم بهتر است برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک‌رنجه بفرمایید و از کتابک بازدید کنید؛ هم فال است و هم تماشا.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه دوازدهم شهریورماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی شانزده منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 8/27/11

به‌خاطر وین‌دیکسی اولین رمان کیت دی‌کاملیو است که در سال ۲۰۰۰ میلادی با عنوان اصلی Because of Winn – Dixie منتشر شد. شخصیت‌اصلی این داستان دخترکی ده‌ساله به نام «ایندیا اوپال» است که با پدرش زندگی می‌کند. آن‌ها به‌تازگی در شهر کوچک نااومی ساکن شده‌اند و قصه از جایی شروع می‌شود که ایندیا در سوپرمارکت وین‌دیکسی با سگی ژولیده و آواره روبه‌رو می‌شود و ادعا می‌کند سگ مال اوست و …. دی‌کاملیو برای نوشتن این کتاب برنده جایزه پرفروش‌ترین کتاب سال «نیویورک‌تایمز»، جایزه ژوزف فرانک و جایزه مارک تواین شده است. همچنین، به‌خاطر وین‌دیکسی به‌عنوان کتاب احساسی، عاطفی سال در آمریکا انتخاب شده و دیپلم افتخاری نیوبری را برای نویسنده‌اش به ارمغان آورده است. در سال ۲۰۰۵ میلادی نیز فیلم سینمایی به‌خاطر وین‌دیکسی براساس این داستان ساخته شد. این کتاب دوبار به فارسی ترجمه شده است. بار اول توسط علی خاکبازان؛ موسسه فرهنگی منادی تربیت، ۱۳۸۳٫ بار دوم هم توسط ویدا لشکری‌فرهادی؛ نشر قطره، ۱۳۸۴٫ کتابی که خاکبازان ترجمه کرده تا سال ۸۵ به چاپ سوم رسیده است. ازآن‌طرف، شورای ادبیات کودک هم از لشکری‌فرهادی برای ترجمه به‌خاطر وین‌دیکسی تقدیر کرده است. یک سال پس از انتشار به‌خاطر وین‌دیکسی، رمان دوم خانم دی‌کاملیو با عنوان اصلی The Tiger Rising منتشر شد. شخصیت اصلی این داستان پسربچه‌ای دوازده ساله به نام «راب» است که او هم مانند «ایندیا اوپال» با پدرش زندگی می‌کند. مادر راب به تازگی مرده و او بابت این موضوع دلتنگ و غمگین است. علاوه‌براین، راب از نوعی بیماری پوستی رنج می‌برد و به‌همین دلیل از مدرسه اخراج می‌شود. مسائل و مشکلات راب ادامه دارد تا این‌که حضور یک ببر زندگی او را تغییر می‌دهد و …. این کتاب به دور نهایی جایزه ملی کتاب در آمریکا راه پیدا کرد و از آن دو ترجمه فارسی وجود دارد که همزمان منتشر شده‌اند، سال ۸۸؛ یکی ببرخیزان با ترجمه کیوان عبیدی آشتیانی (نشر کاروان، کتاب‌های لوک) و دیگری طغیان ببر با ترجمه ویدا لشگری فرهادی (نشر قطره). افسانه دسپراکس کتاب بعدی دی‌کاملیو بود که در سال ۲۰۰۳ میلادی با عنوان اصلی The Tale of Despereaux منتشر شد و پنج‌سال بعد نیز فیلم پویانمایی آن با همین نام ساخته شد. او برای این کتاب در سال ۲۰۰۴ میلادی برنده مدال نیوبری شد. بخشش، نور، عشق و سوپ ترکیب جادویی این نویسنده آمریکایی برای نوشتن افسانه دسپراکس بوده است که اولین‌بار با ترجمه زنده‌یاد حسین ابراهیمی (الوند) تحت‌عنوان موش کوچولو در ایران منتشر شد. آخر ماجرای این کتاب درباره موش کوچولویی است که با دوستانش وارد قلعه‌ای شده و در آن‌جا یک دل نه، صد دل عاشق شاهزاده‌خانوم می‌شود و …. این کتاب با عناوین ماجرای دسپرو و (لیلا شیرزاد؛ ثمین؛ قلم‌کیمیا، ۱۳۸۹) قصه دسپروکس (سپیده خلیلی؛ تولد، ۱۳۸۸) نیز ترجمه و منتشر شده است. رمان چهارم خانم دی‌کاملیو نیز داستانی فانتزی است که در سال ۲۰۰۶ با ‌عنوان اصلی The Miraculous Journey of Edward Tulane منتشر شد. شخصیت اصلی این داستان عروسک خرگوشی کوچکی به‌نام «ادوارد» است که از سر غرور و خودپسندی صاحبش را خیلی دوست ندارد. ادوارد در یک مسافرت دریایی به داخل آب می‌افتد و سفری باورنکردنی را آغاز می‌کند و ….. دی‌کاملیو برای این کتاب جوایز متعددی را کسب کرده است، مانند جایزه کتاب گلاب هارن بوستون، جایزه طلای منتخب والدین و …. ضمنا، قرار است برمبنای این کتاب نیز فیلمی ساخته شود که در مرحله پیش‌تولید است. سفر باورنکردنی ادوارد در ایران با ترجمه مهدی حجوانی (‏قدیانی، کتاب‌های بنفشه، ۱۳۸۶) منتشر شده است. حجوانی برای ترجمه این کتاب لوح معرفی ویژه شورای کتاب کودک را کسب کرد. در سال ۲۰۰۹ میلادی، رمان دیگری از سوی کیت دی‌کاملیو با عنوان ‌اصلی The Magician’s Elephant به بازار کتاب عرضه شد که هنوز ترجمه فارسی آن منتشر نشده است. شخصیت اصلی این داستان پسری یتیم به نام «پیتر» است که به دنبال خواهرش می‌گردد و …. به‌زودی، بااقتباس از این کتاب نیز یک فیلم سینمایی تولید خواهد شد. کیت دی‌کاملیو، علاوه‌بر نوشتن رمان برای نوجوانان، برای کودکان هم قصه می‌نویسد. مجموعه هفت‌جلدی مرسی واتسون از کتاب‌های مصور اوست که شخصیت محوری آن یک خوک صورتی است. شادی بزرگ (۲۰۰۷) هم یک داستان تصویری است که ترجمه فارسی آن توسط زهرا فشاهی از سوی انتشارات کاروان (کتاب‌های لوک،۸۷) منتشر شده است. لوئیس، ماجراهای یک مرغ عنوان داستان مصور دیگری از این نویسنده است که در سال ۲۰۰۸ میلادی به‌ بازار کتاب عرضه شد.

این یادداشت با نام مستعار شاهین خلیلی در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه پنجم شهریور ۹۰، صفحه‌ی شانزده منتشر شده است.

۰۱


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/6/12

در نمایشگاه کتاب امسال انتشارات چکه و انتشارات شهر قلم (سالن ۲۳، غرفه ۱۲۵)، چند مجموعه کتاب تازه برای کودکان و نوجوانان چاپ کرده است. مثلا، مجموعه «یک اسم و چند قصه»، «مرغدانی پرماجرا»، «اتاق تجربه»، «ترانه بازی» و… . هر کدام از این مجموعه ها شامل چند کتاب خوش شکل و خوش رنگ هستند: مجموعه یک اسم و چند قصه. این مجموعه ۱۵جلد دارد که هر کدام یک عنوان اصلی دارد؛ گاو، اتوبوس، چتر، چکمه، کلاه، عنکبوت، مداد، ستاره، آدم برفی، جوراب پشمی، قابلمه، سنگ، بزغاله، درخت، دستکش. هر کتاب هم شامل ۱۰قصه کوتاه است از ۱۰ نویسنده کودک. مثل کی؟ مثلامحمدرضا شمس، لاله جعفری، فروزنده خداجو، طاهره خردور، مجید راستی، سوسن طاقدیس، شکوه قاسم نیا، مهری ماهوتی، ناصر نادری، شراره وظیفه شناس، علیرضا متولی، افسانه موسوی گرمارودی، ناصر کشاورز و دیگران. درواقع، این مجموعه حاصل یک تجربه گروهی سه ساله است و همه قصه های آن فی البداهه و در کوتاه ترین زمان – بین پنج تا ۲۰ دقیقه – نوشته شده است. به قول شکوه قاسم نیا، دبیر این مجموعه؛ «نوشتنی از نوع دیگر. بی تامل و اندیشه، خلاق و شهودی.»
پشت جلد کتاب های این مجموعه یک متن کوتاه چاپ شده که در آن توضیح داده اند یک اسم و چند قصه چیست و هدف از انتشار آن چه بوده. ناشر به دو هدف کلی اشاره کرده است؛ یکی، نزدیکی بیشتر به دنیای کودکان و دیگری، تقویت مهارت خواندن. به نظر من، می توان گفت این مجموعه توانسته اهداف پیش فرض خودش را محقق کند. برای اینکه دست کم داستان هایی که من خوانده ام فضایی تخیلی و فانتزی با طنزی ظریف داشته اند که فکر می کنم پسند کودکان هم باشد و آنها نیز از خواندن چنین حکایت هایی، که مدرن و پُر از شادی اند، لذت خواهند بود. البته، به نظر من پدرها و مادرها می توانند قصه های آن را برای کودکان کم سال تر، یعنی گروه سنی الف، هم بخوانند. برای اینکه قصه ها کوتاه و در حوصله آنها نیز هست. ضمن اینکه، تصویرگری های زیبایی دارند. حتی، بچه های کلاس چهارم و پنجم هم می توانند مخاطب این مجموعه باشند و از ایده آن برای نوشتن استفاده کنند.
برای همین، فکر می کنم بهتر است پرورش خلاقیت کودک و تقویت مهارت نوشتن را هم به نتایجی که پس از خواندن این کتاب ها حاصل می شود اضافه کرد. البته، خوب است که بچه ها موقع خواندن قصه های این مجموعه در یک تعامل با پدرها و مادرها یا مربی ها و معلم هایشان قرار بگیرند تا از طریق گفت وگو درباره موضوع هر کتاب و قصه های آن یاد بگیرند، استعدادهای ذهنی شان را به کار بگیرند و قدرت تخیل شان را پرورش دهند. شاید مهم ترین تاثیر مجموعه یک اسم و چند قصه آموزش نوعی نگاه متفاوت به پدیده های پیرامون باشد. درواقع، همان که سهراب می گوید «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.» قصه های جورواجور این مجموعه هم حاصل یک نگاه غیرتکراری و غیرعادی به همه چیزهای تکراری و عادی در زندگی است. برای نمونه به کتاب قابلمه اشاره می کنم که موضوع آن یکی از دم دستی ترین اشیایی است که هر روز و همیشه توی آشپزخانه جلوی چشم مان است. در این کتاب، یک قابلمه قلقلکی است، چندتا قابلمه دیگر هستند قطار می شوند. قابلمه ای هست که می شمرد یا قابلمه ای که به او می گویند خاله قابلمه می شود و برای ملاقه و کفگیر و دستگیره قصه می خواند یا قابلمه ای که خانه غول است و… . تصویرگری های متفاوت هر کتاب که با دنیای شاد و زنده کودکان مطابقت دارد و گاهی به عنوان مکمل متن و گاهی هم به عنوان تزیین به کار رفته اند. رسول آمالی، مهسا هدایتی، ارغوان خسروی، عاطفه شفیعی راد، نرگس محمدی، مجتبی عصیانی، سمیه علیپور، پونه اوشیدری، مهدیه صفایی نیا، الهام عطایی آذر، ایلگار رحیمی و آزاده معزی از تصویرگرهای این مجموعه اند که آثاری چشم نواز را خلق کرده اند. البته، کیفیت بالای چاپ و جنس خوب کاغذ هم یکی دیگر از مزیت های این کتاب است که باعث شده تصویرگری های آن جذابیت بیشتری داشته باشند. نکته دیگری که می توانم درباره یک اسم و چند قصه بگویم این است که می توان از ایده این مجموعه به عنوان یک تمرین نوشتاری استفاده کرد و فرصتی به کودکان داد تا آنها نیز خالق یک قصه تازه باشند. البته، ناشر هم متوجه این نکته بوده و برای همین یک مسابقه ترتیب داده و درباره آن در ابتدای هر کتاب توضیح داده که بچه ها می توانند یک قصه دیگر با موضوع آن کتاب بنویسند و برای ناشر بفرستند. این وعده هم ضمیمه آگهی مسابقه شده است که بهترین قصه ها در کتابی چاپ خواهند شد. دعوت از مخاطبان برای مشارکت در تالیف کتاب فکر خوب و جالبی است تا آنها را به نوشتن تشویق کند. ضمن اینکه می توان از این تمرین نوشتاری به عنوان یک بازی هم استفاده کرد و از کودکان خواست درباره بسیاری از اشیای دیگر مانند کاغذرنگی، ماژیک، عینک و… خیال پردازی و رویابافی کنند و قصه های نو و خلاق بسازند تا سرگرم شود.

روزنامه شرق ، شماره ۱۵۲۱ به تاریخ ۱۷/۲/۹۱، صفحه ۱۴ (ادبیات)

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/6/12

آشنایی من با خانم «مگان مک‌دونالد» برمی‌گردد به چهار سال قبل‌تر که مجموعه‌ی پنج‌جلدی «جودمی دمدمی» را از غرفه‌ی نشر افق در سالن کتاب‌های کودک و نوجوانِ نمایش‌گاه کتاب تهیه کردم و خُب، از شخصیّتِ جودی خوشم آمد. چرا؟ شاید برای این‌که «جودی همیشه نظرش را می‌گوید و حرف دلش را می‌زند.» در این مدّت، سه جلدِ دیگر از داستان‌های مک‌دونالد درباره‌ی جودی هم به بازار کتاب عرضه شد و علاوه‌براین، نشر پنجره هم مجموعه‌ی دیگری از کتاب‌های این نویسنده را چاپ کرده که شخصیّتِ اصلی آن‌ها کسی نیست مگر استینک، برادرِ جودی. و البته همه‌ی ماجراهای این خواهر و برادر به همین دو مجموعه ختم نمی‌شود. خانم مک‌دونالد مجموعه‌ی دیگری هم دارد با عنوان «جودی‌دمدمی و استینک» که تاکنون دو جلد از آن نوشته و به فارسی هم ترجمه شده است. در این‌کتاب‌ها، خواهر و برادر با هم‌دیگر نقش‌آفرینی می‌کنند و نویسنده تلاش کرده تا با نمایشِ رفاقت و رقابتِ جودی و استینک و با گپ‌وگفت و بگو‌مگوی آن‌ها داستان را پیش ببرد. جودی دمدمی یکی از محبوب‌ترین شخصیّت‌های داستانیِ خانم مک‌دونالد است که سال گذشته یک فیلم سینمایی هم درباره‌اش ساخته شد و از قضا، پُرفروش هم بوده. این نویسنده در اوّلین مجموعه‌ی داستانی‌اش که با محوریّتِ این دختربچّه‌ی نه، ده ساله نوشت به‌خوبی نشان داد که می‌تواند دانشِ خودش درباره‌ی طبیعت را با عشق به داستان‌سرایی ترکیب کند و در اختیار کودکان بگذارد. قصّه‌های مک‌دونالد تحت‌تأثیر تجربه‌های متعدد و متنوع زندگی‌اش در کسوتِ نگهبانِ پارک، کتاب‌فروش، راهنمای موزه، کتاب‌دار، قصّه‌گو و … نوشته شده‌اند. برای همین، داستان‌های «جودی دمدمی» دو نیمه دارند؛ یکی نیمه‌ی واقعی که از طبیعت، ساختار خانوادگی و یک نظام آموزشیِ خاص برداشت شده‌اند و نیمی دیگر که تخیّلی و فانتزی است. شخصیّتِ پُرجنب و جوشِ جودی با خُلق و خویِ دمدمی‌اش یکی دیگر از جذابیّت‌های این مجموعه است. این دختربچّه‌ی باهوش و پُرشیطنت جان‌‌دار، به‌یادماندنی و دوست‌داشتنی است. ضمن این‌که، لحن صمیمی و زبانِ طنزآمیزِ نویسنده هم برای مخاطبِ کودک خوش‌آیند خواهد بود. و البته، کتاب‌های جودی حُسنِ دیگری هم دارد. می‌پرسید چی؟ این‌که مصوّر است. «پیتر اچ‌رینولدز» نویسنده/تصویرگرِ خلّاقِ و خوش‌هنری است که با خطوطِ سیاه و سفیدش فضایی شاد و مفرّح را برای کودکان می‌سازد. راستی، به‌نظر من، انعطاف‌پذیری و خلاقیّت دو آموزه‌ی مهمی است که کودک وقتِ خواندنِ کتاب‌های «جودی دمدمی» به‌خاطر می‌سپارد. تأکیدِ من بر مجموعه‌ی «جودی دمدمی» است و نه مجموعه‌ی «استینک» یا مجموعه‌ی «جودی دمدمی و استینک». برای این‌که هنوز کتاب‌های استینک را نخوانده‌ام. در دو کتابِ «تعطیلات خوش کریسمس» و «در جست‌وجوی گنج» هم، دغدغه‌ی نویسنده خلقِ یک ماجراجواییِ جذاب و جالب است که پُرهیجان و لذّت‌بخش باشد. یعنی، نیّتِ مک‌دونالد بر این است که کودک را سرگرم کند که البته نیّتِ بدی نیست و این شیوه‌ی او می‌تواند در علاقه‌مندکردنِ مخاطب به کتاب‌خوانی مؤثر باشد، ولی … ولی به‌نظر من، آن‌چه در این دو کتاب اتّفاق می‌افتد برای کودکِ ایرانی جذاب و جالب نیست. چرا؟ برای این‌که، نویسنده درباره‌ی آداب و رسوم، شخصیّت‌های خاص و فرهنگِ بومیِ کشورِ خودش حرف می‌زند و شک دارم شوخی‌های او بتواند مخاطبِ فارسی‌زبان را بخنداند. در «تعطیلات خوش کریسمس»، استینک کانال هواشناسی‌ را پی‌گیری می‌کند به امیدِ شنیدن این‌که خبر برسد برف می‌بارد. جودی هم وظیفه دارد امیدِ استینک را ناامید کرده و مُدام یادآوری کند در ایالت ویرجینیا هرگز برف نخواهد بارید. تا این‌که مردی شکم گنده با ریش بلندِ سفید به‌عنوان پستچی جدید با استینک ملاقات کرده و خیالِ او را مطمئن می‌کند؛ «برف، آره؟ خب؛ خدا را چه دیدی؟ شاید بتوانم امسال برایت ترتیبش را بدهم.» جک فراست، پستچی جدید، درباره‌ی آب و هوا بسیار می‌داند و او برف بزرگِ سال ۱۹۸۰ را به استینک یادآوری می‌کند و از ورود یک جبهه هوای پُرفشار به منطقه خبر می‌دهد. استینک امیدوار می‌شود، ولی جودی … بله، جودی باید ساز مخالف بزند. برای همین می‌گوید فراست فقط یک پستچی است و برفی در کار نخواهد بود. امّا در شب کریسمس، دوباره سروکلّه‌ی جک فراست پیدا می‌شود با بسته‌ای بی‌نام و نشان که داخل آن یک جفت دستکش است برای هر کدام از اعضای خانواده‌ی دمدمی. استینک که شیفته‌ی رمز و راز است این هدیه را نشانه‌ی برفِ در راه می‌داند، ولی جودی نظر دیگری دارد: «استینک، بی‌خیال. امکان ندارد.» جودی و استینک سرِ بارش برف شرط می‌بندند و قرار می‌شود تا نیمه‌شب بیدار بمانند. آن‌ها هر راهی را برای بیدار ماندن امتحان می‌کنند؛ از خوردن قهوه تا خواندن با سی‌دی آهنگ‌های مخصوص کریسمس. درنهایت، خواب بر استینک غلبه می‌کند و جودی بیدار می‌ماند. امّا به جای برف هم باران می‌بارد. جودی برای خوش‌حال کردن برادرش برف کاغذی درست می‌کند و بعد می‌خوابد تا صبح که حاملِ خوش‌خبریِ بزرگی‌ست؛ برف. در کتاب دوّم هم یکی دیگر از آرزوهای استینک برآورده می‌شود؛ سفر با یک کشتی به مقصد یک جزیره‌ی گنج واقعی. خانواده‌ی دمدمی برای تعطیلات به جزیره‌ی اُکراکُک در کارولینای شمالی سفر می‌کنند. استینک جدای رؤیای دزدان دریایی، به همه‌ی وسایلِ آن‌ها (از پرچم تا کتابِ قانونِ دزدان دریایی) مجهز است. در جزیره، یک دزد دریاییِ سابق (سام سیاه‌سوخته) به استقبال مسافران می‌آید و برای آن‌ها درباره‌ی سومین سالانه‌ی جست‌وجوی گنج می‌گوید. مسابقه‌ای چند مرحله‌ای با چند سرنخ‌و جایزه‌ا‌ی بزرگ؛ سوارشدن به کشتی انتقام ملکه آنِ شماره دو. باقیِ داستانِ «در جست‌وجوی گنج» شرحِ تلاش‌های جودی و استینک برای پیداکردنِ سرنخ‌های مسابقه و رقابت با دو شرکت‌کننده‌ی دیگر (یک پسر قدبلند و دختر باهوش) است.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه هفدهم دی‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/30/11

مجموعه‌ی ده‌جلدی «مرغدانی پُرماجرا» داستان‌هایی است کوتاه و مصوّر که گروهی از شخصیّت‌های حیوانی قهرمان‌های آن هستند و خلق این ماجراهای جذاب و جالب مدیون ایده‌ی دو کریستیان است؛ یکی «کریستیان ژولی‌بوآ» که نویسنده‌ی کتاب است و دیگری «کریستیان هاینریش» تصویرگر آن.
کریستیانِ نویسنده در «مرغدانی پُرماجرا» تلاش کرده تا جهانِ داستانیِ تازه‌ای را در یک جغرافیای ویژه خلق کند که اداره‌ی همه‌ی امور با حیوانات است. هر چند، گاهی پای آدم‌های معروف و مشهور هم به این مرغدانی باز می‌شود. چطور؟ نویسنده نیت کرده در هر داستان، کودکان را با یک شخصیت علمی، ادبی یا سیاسی آشنا کند. می‌پرسید مثل چه کسی؟ مثلاً لویی چهاردهم از پادشاهان کشور فرانسه، آقای گالیله، برادران مونگلفیه و ….
«مرغکی که می‌خواست دریا را ببیند»، «جوجه‌ای که می‌خواست فضانورد شود»، «روزی که قرار بود برادرم به دنیا بیاید»، «‌ای وای! خورشید را دزدیدند»، «چه کسی جانشین ژان قصه‌گو می‌شود؟»، «گربه سیاه بدشانسی نمی‌آورد»، «روباه‌ها با مرغ‌ها کاری ندارند»، «نوک‌دراز عاشق می‌شود» و «پشم‌های طلایی‌ام کو؟» عنوان کتاب‌های این مجموعه‌اند که عکسِ باقیِ مجموعه کتاب‌های داستانی برای کودکان یک شخصیّتِ محوری ندارند و در هر داستان، یکی از شخصیت‌هایی که ژولی‌بوآ خلق کرده در نقش قهرمان ظاهر شده و قصّه را پیش می‌برد. البته، شخصیت‌های فرعی هم در کنار قهرمان حضور دارند. نویسنده طرحِ ساده‌ا‌ی را برای هر داستان درنظرگرفته و آن را به شکلی سرگرم‌کننده‌و جذاب روایت کرده است. هیجان و ماجرا از مهم‌ترین ویژگی‌های داستان‌های این مجموعه است که مخاطب را به پی‌گیری قصّه مشتاق خواهد کرد. جدای این، کریستیان ژولی‌بوآ از دنیای کودکی، رؤیاها، آرزوها و علاقه‌مندی‌های کودکانه نیز غفلت نکرده است. شاید برای همین است که ماجراهای این مرغدانی صمیمی و بامزه‌اند.
برای نمونه به کتاب «جوجه‌ای که می‌خواست فضانورد شود» اشاره می‌کنم که داستانِ آن با معرّفی یکی از شخصیّت‌های مرغدانی، یعنی نوک‌دراز، آغاز می‌شود. این جوجه‌ی زبل و زرنگ شبیه بیش‌تر بچّه‌های دنیا شیفته‌ی آسمانِ شب است و دنیای مرموزِ ستاره‌های چشمک‌زن. طوری‌که «از وقتی از تخم درآمده بود، به فکر رفتن پیش ستاره‌ها بود.» فرفری، بره‌ی کوچولو، شخصیّتِ دیگر این داستان، دوستِ نوک‌دراز و بهانه‌ی آشنایی این جوجه با آقای گالیله است. جدای این‌ها، نویسنده شخصیّت‌‌های تازه‌ی غیرمنتظره‌ای را هم به داستان وارد می‌کند که مرغ‌های فضایی‌اند؛ مرغ‌هایی سبزرنگ که دندان دارند، عینک می‌زنند و چکمه می‌پوشند. می‌دانید، ژولی‌بوآ از آن نویسنده‌هایی نیست که دل‌شان می‌خواهد با تشبیه و استعاره یا بیانِ جزئیاتِ زیاد قدرتِ خودشان در نوشتن را به رُخ بکشند. رازِ نویسندگیِ او در سادگی است و پرهیز از اخلاقی‌کردنِ داستان. برای همین، داستان‌های کریستیان ژولی‌بوآ با تصاویرِ چهاررنگِ کریستیان هاینریش مخاطب را به فضایی مفرّح، شاد و زیبا دعوت می‌کند برای نگاه‌کردن و یادگرفتن و لذت‌بردن. همراهیِ متناسب و شایسته‌ی متن و تصویر باعث شده که کتاب علاوه‌بر گروه سنی ب و ج برای بچّه‌های کوچک‌تر، یعنی سال‌های قبل از مدرسه، هم قابل‌استفاده باشد. والدین می‌توانند داستان‌های این مجموعه را با صدای بلند برای کودکانِ این گروه سنّی بخوانند و مطمئن باشند آن‌ها از تماشای هنرِ کریستیان هاینریش در به‌تصویرکشیدنِ تخیّلِ نویسنده لذّت بُرده و از ماجراهای نوک‌دراز و فرفری، حنایی و کله‌سبز و … به خنده می‌افتند.
مجموعه‌ی «مرغدانی پُرماجرا» تابستانِ امسال با خرید حق‌انتشار کتاب از ناشر فرانسوی توسط نشر چکه و انتشارات شهر قلم چاپ شد. قیمت هر جلد ۲۸۰۰ تومان و مترجم آن سید محمدمهدی شجاعی است. شجاعی قبل‌تر یک نویسنده‌/تصویرگرِ خوبِ فرانسوی دیگر را هم به کودکان ایرانی معرّفی کرده است. می‌پرسید چه کسی؟ میری دلانسه. «خشم قلمبه» یکی از کتاب‌های خانم دلانسه است؛ یک کتاب تصویری جذاب با متنی کوتاه که موضوع آن درباره‌ی عصبانیّت است. این کتاب با ترجمه‌ی سید محمدمهدی شجاعی از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (برای گروه سنّی الف و ب) چاپ شده است. «دیدمت ها!» هم عنوانِ کتابِ دیگری از این نویسنده است که به‌زودی با ترجمه‌ی شجاعی از سوی مؤسسه‌ی فرهنگی منادی تربیت منتشر خواهد شد.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه دهم دی‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی دوازده  منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/6/11

من که این‌طوری نیستم. این‌طوری که تقویم را بگذارم جلویم و ببینم‌شنبه دوازدهم آذرماه روز جهانیِ افرادِ کم‌توان (ننویسیم معلول) است و بعد بروم پی کتابی با چنین موضوعی، یعنی کم‌توانی. از سر اتّفاق بود که در هفته‌‌ گذشته رُمانِ «کُلت» را خواندم. نه، اشتباه نکنید. این کُلت آن کُلت نیست و داستانی که می‌خواهم درباره‌ آن حرف بزنم ربطی به اسلحه و تیراندازی و … ندارد.

کُلت (Colt) به معنای کُره اسب، نامِ مستعار پسری۱۰، دوازده ساله است که قهرمانِ رُمانِ نانسی اسپرینگر است. بیشتر از سی سال قبل بود که اوّلین کتابِ این نویسنده‌‌ آمریکایی‌چاپ شد.امروز، خانم اسپرینگر نزدیک به صد عنوان اثر داستانی در گونه‌های مختلف (ماجرایی، تخیلی، فانتزی و ….) در کارنامه‌ی خود دارد و جایزه هم کم نبُرده است. او «کُلت» را در سال ۱۹۹۱ میلادی منتشر کرد؛ کتابی که برنده‌‌ جایزه‌‌کتاب یادبود جوآن فَسلر شده و کتاب منتخب نوجوانان IRA هم بوده است. ترجمه‌‌ فارسی این رُمان هم تابستانِ امسال توسط شهلا انتظاریان از سوی نشر قطره به بازار کتاب عرضه شده است.

کُلت ویتوریو شخصیّتِ اصلیِ کتابِ خانم اسپرینگر به بیماری اسپینا بیفیدایا فتق نخاعی مبتلاست که نوعی نقص مادرزادی ستون مهره‌ای است. کُلت با مادرش زندگی می‌کند. می‌پرسید برای پدرش چه اتفاقی افتاده؟ هیچی. او فقط رفته است. پدر کُلت بعد از تولّد پسرش آن‌ها را ترک کرده. چرا؟ به‌خاطر کم‌توانیِ جسمیِ کُلت. این داستان با بدخُلقی‌های کُلت و معرّفی او آغاز می‌شود: «او «مرد بزرگ» نبود که هیچ، کوچک هم بود. سنش کم بود و چون روی صندلی چرخ‌دار می‌نشست، بیشتر هم احساس کوچکی می‌کرد چون از پایین همه‌چیز را می‌دید. هر کسی که روی صندلی چرخ‌دار بنشیند و مردم رویش خم شوند و او را مثل بچه‌ای که توی کالسکه نشسته است، به زحمت به این‌طرف و آن‌طرف ببرند، احساس کوچکی می‌کند.» و نویسنده ابعادِ مختلفِ شخصیتیِ کُلت را به خواننده نشان می‌دهد؛ پسرکی با پیچیدگی‌های بسیار.

به‌نظر من، مهم‌ترین ویژگیِ نویسندگیِ خانم اسپرینگر در این کتاب تواناییِ وی در شخصیّت‌پردازی است. قدرتِ نویسنده در بیانِ ترس‌های درونی و احساس‌های متناقضِ کُلت ستودنی‌ا‌ست. او به خوبی اضطراب‌های یک پسر کم‌توان را نمایش می‌دهد و درباره‌ی کنجکاوی‌هایش سخن می‌گوید. جدای این، نانسی اسپرینگر فرصت‌هایی را در طرح داستان به‌وجود آورده تا زمینه‌‌ منطقیِ برای تغییر کُلت فراهم شود. مثلاً؟ ازدواجِ دوباره‌‌مادرِ کُلت و حضورِ براد و فرزندانش (رزی و لوری) ابتدا به درماندگیِ عاطفی و جسمیِ کُلت منجر می‌شود‌ ولی‌با عمیق‌شدن روابط خانوادگی شرایطی پیش می‌آید تا او مهارت‌های اجتماعی و حرکتی لازم را فرا بگیرد. به‌طوری که در پایانِ رُمان، کُلت دیگر آن شخصیّتِ غرغرو و ضعیف در ابتدای داستان نیست و به قهرمانی قوی و دوست‌داشتنی تبدیل می‌شود. روند این دگرگونی آرام و باورپذیر است برای همین پیروزی‌ها و شکست‌های کُلت بر خواننده تأثیر می‌گذارد و ذوق و شوقِ تازه‌ای را در او به‌وجود می‌آورد،اشتیاقی برای داشتن زندگیِ بهتر.

علاوه‌براین، طرحِ بیماری اسپینا بیفیدا و بیانِ مسائل و مشکلاتِ افراد مبتلا به آن یکی دیگر از نکته‌های مثبتِ این کتاب است.نویسنده به‌خوبی توانسته به عوارض این بیماری – از اختلالات مجاری ادرار تا تغییر شکل‌های استخوانی- اشاره کند و با توصیف‌های دقیقِ خوداین امکان را به‌وجود بیاورد که مخاطب بتواند از دریچه‌‌ نگاهِ چنین بیماری به دنیا بنگرد. ضمن این‌که، خانم اسپرینگر هم‌حسی و هم‌دلی خواننده (و نه ترحم و دل‌سوزی او) را نیز برمی‌انگیزد. برای نمونه اشاره می‌کنم به بخش‌هایی از فصلِ دوم این کتاب که درباره‌‌

مشکل کُلت برای رفتن به دستشویی است؛ «اولین کاری که پس از رسیدن به خانه انجام می‌داد، رفتن به دستشویی و تخلیه‌‌ مثانه‌اش با استفاده از لوله‌ای پلاستیکی و نرم بود. شاید یکی از دلایل نفرتش از بیماری اسپینا بیفیدا این بود که به دلیل اختلالی که در سلسله‌ اعصابش وجود داشت، قادر به کنترل برخی از عملکردهای بدنش نبود و همیشه باید سر ساعت مراقب بود و گرنه احتمال داشت خودش را خیس و در انظار عموم شرمنده سازد. گذشتن با صندلی چرخ‌دار از اتاق‌نشیمن و رفتن به دستشویی کاری شاق بود. آن روز وقتی صندلی‌اش را با استفاده از دست‌هایش از روی فرش کم‌ُپرز اتاق جلو می‌برد، به چند مانع برخورد …»

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه دوازدهم آذرماه نود، صفحه‌ی شانزده چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/5/11

هدهد؛ سیامک گلشیری، متولّد ۲۲ مردادماه ۱۳۴۷ است، در اصفهان. او درباره‌ی کودکی و نوجوانی‌اش زیاد حرف نزند، جز این‌که گفت، خیلی کتاب می‌خواند و زندگی پُرماجرایی داشته است. فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد درباره‌ی زندگی آقای نویسنده بیش‌تر بداند، باید داستان‌هایش را بخواند. آخر، گلشیری می‌گوید برای نوشتن داستان‌هایش از نوجوانی خودش و دوستانش الهام گرفته است. می‌گوید شخصیتِ «کامیار» در رُمانِ «اوّلین روز تابستان» خیلی شبیه نوجوانی‌اش است. اگر هنوز این کتاب را نخوانده‌اید، پس دست به کار شوید. بهانه هم نیاورید که پول ندارید یا این‌که نزدیکی خانه‌تان، کتاب‌فروشی نیست. شما می‌توانید «اوّلین روز تابستان» را از کتاب‌خانه‌ی کانون پرورش فکری امانت بگیرید. چی می‌گفتم؟ آهان، حرف از سیامک گلشیری بود. در دوران دبیرستانش، به نمایش علاقه داشت و چندین نمایش‌نامه روی صحنه برد. و بعد، در ۲۲ سالگی تحصیل در رشته‌ی زبان و ادبیات آلمانی را آغاز کرد. یک‌سال پس از آن هم به دنیای نویسندگی قدم گذاشت. البته، سیامک گلشیری از قبل هم خیلی می‌نوشت و بسیار می‌خواند. اوّلین داستان‌های کوتاهِ او در مجله‌های مختلف چاپ شد تا این‌که در سال ۷۷، نخستین کتاب او با عنوان «از عشق و مرگ» منتشر شد. البته برای بزرگ‌ترها. او هم‌زمان با نویسندگی به ترجمه هم روی آورد و داستان‌های کوتاه و رُمان‌های آلمانی از نویسنده‌هایی مانند ولفگانگ برشرت، هاینریش بل، ادوارد آلبی و … را از آلمانی به فارسی برگرداند. اگر عضو کتاب‌خانه‌ی کانون پرورش فکری باشید، حتماً کتاب‌های «قصّه‌ی دیگچه و ملاقه» و یا «برّه‌ی سرخ و شاهزاده غمگین» را دیده‌اید. مترجم این دو کتاب هم گلشیری است. تاکنون، ۲۲ کتاب از سیامک گلشیری به چاپ رسیده، هم در زمینه‌ی تألیف و هم در زمینه‌ی ترجمه. بااین‌که او بیش‌تر برای بزرگ‌ترها نوشته، امّا داستان‌هایی هم دارد که مخاطب آن‌ها نوجوانان هستند. مثلاً؟ مثلاً همان رُمان «اوّلین روز تابستان» که برایتان گفتم یا کتاب «تهران، کوچه‌ی اشباح». سه سال قبل بود که سیامک گلشیری این داستان را نوشت؛ اوّلین رُمان ایرانی در ژانر وحشت برای نوجوانان. در این داستان یک پسر دوازده، سیزده‌ساله‌ی تهرانی به خون‌آشام تبدیل می‌شود. جلد دوّم این کتاب هم به‌تازگی باعنوان «ملاقات با خون‌آشام» چاپ شده است.
گلشیری تاکنون دوبار موفق به دریافت جایزه و بیش‌ از ده‌بار نامزد جوایز مختلف ادبی شده است.

چه زمانی متوجه شدید که می‌توانید بنویسید؟
نوشتن اگر به معنای قصه تعریف‌کردن باشد، باید بگویم از خیلی قبل متوجه‌ی این حس در درون خودم شده بودم. یادم است آن اوایل حدود بیست یا سی داستان نوشتم که دو تا از آن‌ها چاپ شد که البته دیگر من را راضی نمی‌کردند و در تجدیدچاپ‌ها حذف‌شان کردم. ولی به معنای حرفه‌ای، بعد از چاپ مجموعه ی اولم، متوجه شدم می‌توانم بنویسیم. البته کار حرفه‌ای‌ام سال‌ها بعد شروع شد.

چرا می‌نویسید؟
خُب بعضی وقت‌ها می‌نویسم،‌ چون دوست دارم قصه‌ای را که به نظرم رسیده و خودم هم نمی‌دانم چه اتفاقی قرار است در آن بیفتد، تعریف کنم. فکر می‌کنم این قصه در وهله‌ی‌ اول برای خودم جالب است. بعضی وقت‌ها هم می‌نویسم، چون می‌خواهم پناه ببرم به دنیای تخیلات و به هیچ چیز دیگر فکر نکنم. بعضی وقت‌ها هم آدم جایی گیر کرده، منظورم اتفاقی است که آدم نمی‌داند برای چه برایش افتاده. و بعد شروع می‌کند به نوشتن تا چیزی را درونش کشف کند.

شما بعد از نوشتن داستان‌های زیادی برای بزرگ‌سالان، وارد حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان شدید. دلیل این انتخاب چه بود؟
من نمی‌دانستم یکی از موضوع هایی که سال‌ها در ذهنم بود و بالاخره نوشتمش، به ‌درد نوجوانان می‌خورد. هرچند خودم اعتقاد دارم تمام رمان‌های نوجوانانم را بزرگسالان هم می‌توانند بخوانند. به‌هرحال وقتی کتاب چاپ شد، گفتند کار نوجوان است و من هم قبول کردم. در ضمن دوران نوجوانی پرحادثه‌ای داشتم و خُب، دوست دارم خیلی از چیزهایش را تعریف کنم. شاید یکی از دلایلش همین باشد.

نوشتن برای کودکان و نوجوانان با نوشتن برای بزرگ‌سالان چه تفاوت‌هایی دارد؟
به اعتقاد من از لحاظ تکنیک داستان‌نویسی زیاد تفاوت ندارد، چون نوجوانان خیلی باهوش هستند، اما چیزی که به نظرم می‌رسد این است که در رمان نوجوانان ما به‌نوعی با داستان‌های حادثه‌ای روبه‌رو هستیم،‌ موضوعی که قبل از هر چیز، یک طرح حادثه‌ای قوی دارد. البته این فقط می‌تواند یکی از این تفاوت‌ها باشد.

***

شما ترجمه هم می‌کنید. این‌ موضوع درباره‌ی ترجمه هم صدق می‌کند؟ یعنی، ترجمه برای کودکان و نوجوانان با ترجمه برای بزرگ‌سالان تفاوت دارد؟
به لحاظ زبانی تفاوت دارد. در تألیف هم گاهی همین‌طور است. درهرحال زبان در رُمان نوجوان به پیچیدگی زبان در بعضی رمان‌های بزرگ‌سال نیست. اما چیزی که در ترجمه اهمیت دارد، این است که متن ترجمه به متن اصلی وفادار باشد.

برنامه‌ی روزانه‌تان برای نوشتن چیست؟ آیا ساعت مشخصی برای نوشتن دارید یا باید در مکان خاصی باشید تا بتوانید بنویسید؟
بیشتر صبح‌ها می‌نویسم. از هشت صبح شروع می‌کنم و گاهی تا ظهر طول می‌کشد. تا دو سال پیش هم فکر می‌کردم محال است بتوانم روی صفحه‌ی ال‌سی‌دی بنویسم. اما حالا که این کار را می‌کنم، به طرز عجیبی سرعتم زیاد شده.

برای ترجمه‌کردن چه‌طور؟ برای ترجمه‌کردن برنامه‌ی مشخصی دارید؟
سال‌هاست که چیزی ترجمه نکرده‌ام و بعید می‌دانم به این زودی‌ها هم سراغش بروم.

موقع نوشتن داستان چه اتفاقی می‌افتد؟ ایده‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید؟ ایده‌ی رُمانِ «اوّلین روز تابستان» از کجا آمد؟
ببینید، من همیشه چیزی برای نوشتن دارم. این را قبلاً هم جایی گفته‌ام. کسی که مُدام می‌نویسد، ذهنش اتوماتیک‌وار هر چیزی را تبدیل به داستان می‌کند. درحال‌حاضر ذهنم طوری شکل گرفته که هر چیزی در آن تبدیل به داستان می‌شود. بعد از یک جرقه، کافی است مدتی به آن موضوع فکر کنم و بعد داستانی دارم که بنویسم. البته خیلی وقت‌ها نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد و همه‌چیز در طول داستان معلوم می‌شود. «اولین روز تابستان» هم همین‌طور شکل گرفت. در ذهن من فقط پسربچه‌ای شکل گرفت که به دوستش خیانت می‌کند و این محور داستان شد.

نوشتن این رُمان چه‌قدر طول کشید؟ هر روز چند ساعت می‌نوشتید؟
یک ماه و نیم تا دو ماهه تمام شد. البته روزی شش تا هفت ساعت روی آن کار می‌کردم.

در وقت‌هایی که داستان نمی‌نوشتید، باز هم به شخصیتِ قصه‌تان فکر می‌کردید؟
این کاری است که همیشه می‌کنم. در طول دوران نوشتن داستان با شخصیت‌هایم زندگی می‌کنم و البته بعد که نوشتن تمام شد، تصاویر و شخصیت‌هایش برای همیشه در ذهنم حک می‌شوند.

درباره‌ی «کامیار» بگویید. آیا برای شخصیت‌پردازی او از نوجوانی خودتان یا اطرافیانتان الهام گرفتید؟
هم از خودم و هم از تمام دوستانی که در دوران نوجوانی‌ام داشتم، الهام گرفته‌ام. شاید بیش تر از خودم.

درباره‌ی ترجمه هم این‌طور است؟ آیا شخصیت داستان درگیرتان می‌کرد؟
بله، چون سراغ نویسندگانی می‌رفتم که آثارشان نزدیک به کارهای خودم بودم.

شخصیتِ محبوب شما در ادبیات ایران و یا جهان کیست؟ چرا او را دوست دارید؟
خیلی‌ها هستند. تام سایر، هولدن کالفیلد، راوی رُمان «خورشید همچنان می‌دمد» و همین‌طور راوی «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید». میس امیلی داستان «گل سرخی برای امیلی»، فرانکستاین، دراکولای برام استوکر و خیلی‌های دیگر که حالا یادم نیست.

«سمک عیار» یکی از کتاب‌های شماست که داستان آن درباره‌ی یکی از پهلوان‌های قدیمی ایران است. چرا این شخصیت را برای بازآفرینی انتخاب کردید؟
متون کهنی دیگری را هم بازنویسی کرده‌ام که فکر می‌کنم امسال و یا سال دیگر منتشر شوند. اما خیلی به شخصیت سمک علاقه دارم و همین‌طور به حوادث این داستان و البته دلیلش را هم در همان کتاب گفته‌ام.

تفاوت بازآفرینی با نویسندگی چیست؟
بازآفرینی البته نوعی ترجمه است. شما باید به متن اصلی وفادار باشید، هرچند فضاسازی و شخصیت‌پردازی می‌کنید، اما در داستان‌نویسی چیزی جلو شما قرار ندارد که براساس آن کار کنید. شمایید و قلم خود‌تان.

+ هم‌چنین منتشرشده در روزنامه‌ی شاپرک، روز شنبه نوزدهم آذرماه ۱۳۹۰

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 11/26/11

«آرزوی هر شخصی هدایتِ او را به عهده دارد.»
بیلبوردِ تبلیغاتی در بزرگراه‌های تهران کم نیست، ولی من آدمِ کم‌توجهی‌ام. از این همه فقط جذبِ یکی شده‌ام که شکلاتی را تبلیغ می‌کند با تصویری از غول و چراغ جادو. روی بیلبورد با حروفِ درشت و سفید نوشته‌اند: یه آرزو بُکن. و من هر بار که این بیلبورد را می‌بینم بی‌اختیار چشم‌هایم را می‌بندم. نه برای این‌که دکتر خوردن شیرینی را برایم قدغن کرده است! چشم‌هایم را می‌بندم و شروع می‌کنم به جست‌وجوی هزارتوی ذهنی‌ام پی آرزویی، رویایی، چیزی. بله، جست‌وجو. نمی‌دانم اوضاع باقی آدم‌های سی‌ساله چطور است، ولی سبد آرزوهای من حسابی خالی‌ است. دارم درددل می‌کنم؟ نه، مثلا می‌خواهم مقدمه‌چینی کرده باشم تا به حُسنِ عالی ادبیات کودک و نوجوان نسبت به ادبیات بزرگسال اشاره کنم و بعد، درباره کتابی حرف بزنم که تازگی خوانده‌ام. کدام حُسن؟ همین که در ادبیات کودک و نوجوان هنوز امکانِ آرزوکردن و امید به آینده وجود دارد. می‌دانید، تازگی کتابی خوانده‌ام که قصّه آرزوی بزرگ پسری را تعریف می‌کرد به نام صوفی.
«صوفی و چراغ جادو» نوشته ابراهیم حسن‌بیگی رمانی‌ است برای نوجوانان که طرح ساده‌ای دارد با چاشنی تخیل. البته، فکرتان نرود تا خیال‌های دور و جادوهای بزرگ. بله، حتی در عنوان کتاب هم حرف از چراغ جادو است، ولی این چراغ از آن چراغ‌های جادویی نیست که آرزوهای آدم را در سه‌ سوت برآورده می‌کند. پس چی؟ در این رمان، نویسنده در نقش معلم زندگی وارد شده و غول چراغ جادو هم بیشتر شبیه مشاورهای مودب و محترمی‌ است که به وقت هر مشکل و مسئله‌ای یک خروار موعظه پیشکش می‌کنند و رسالتی ندارند مگر یادآوری توان‌های ذاتی و استعدادهای خدادادی. نمی‌گویم این اشتباه است، امّا چرا این‌قدر شعاری و تکراری؟ آقای حسن‌بیگی می‌توانست یک نفر آدم را بگذارد توی داستان که در حق صوفی (شخصیتِ اصلی رمان) بزرگی و برادری کند. چه اصراری بود که این بچه‌غول طفلکی از دلِ افسانه‌های کهن وارد زندگی صوفی شود؟ آن هم به این شکل؛ غولی که نمی‌تواند جادو کند! البته، از حق نگذریم. نیت نویسنده خیر و خوب است. او می‌خواهد به مخاطب بگوید که هیچ آرزویی به مدد تلاش و پشتکار مدام محال نیست. می‌پرسید آرزوی محال این رمان چیست؟ صوفی می‌خواهد یک اسب داشته باشد و سوارکار شود، درحالی‌که خانواده فقیری دارد و یک اسب دست‌کم چند میلیون قیمت دارد. فصل نخست کتاب با جشن گندم آغاز می‌شود؛ یک شروع بد! بی‌هیچ حادثه شگفت یا ماجرای جذابی. نویسنده خواسته همه شخصیت‌های رمان را به بهانه یک گردهمایی محلی معرفی کند و این کار را کرده و فکر حوصله مخاطب را نکرده که چقدر باید کش بیاید! شخصیت‌هایی که شخصیت‌پردازی خوبی هم ندارند و از آن‌ها هیچ ویژگی مشخصی به ذهن نمی‌ماند مگر همان تیپ‌های قراردادی؛ پدر و مادری زحمتکش، اما فقیر؛ معلمِ دل‌سوز و رفیق؛ مرد ثروتمند بی‌خیر و پسر حسودش و…
درباره طرح داستان هم گفتم، که ساده است و قابل‌پیش‌بینی. صوفی دانش‌آموز کلاس پنجم دبستان است و باید به مدرسه راهنمایی برود، اما در روستای آن‌ها مدرسه راهنمایی نیست. پدر و مادر صوفی هم فقیرند و نمی‌توانند هزینه رفت‌وآمد به روستای دیگر را پرداخت کنند. برای همین صوفی در اصطبل مرد ثروتمند روستا (طواق‌حاجی) مشغول به کار می‌شود. چرا اصطبل؟ از سر علاقه به اسب. در این اصطبل، صوفی با اسب لنگ و لاغری سرگرم می‌شود که به حال خودش رها شده است. بعد از اسب، سروکله چراغ جادو پیدا می‌شود و صوفی با راهنمایی‌های بچه‌غول توی چراغ موفق می‌شود اسب لنگ را تصاحب کند، به خانه بیاورد، درمان کند، تمرین دهد و برای مسابقه اسب‌دوانی آماده کند. درنهایت هم صوفی برنده مسابقه می‌شود و والسلام. بیشتر وقایع رمان را می‌توان بر مبنای سه فصل ابتدایی آن حدس زد. مخاطب در شروع داستان مطمئن است که مبارزه صوفی برای پیروزی به نتیجه می‌رسد و نویسنده هم هیچ خدشه‌ای را به این اطمینان وارد نمی‌کند و انگاری عزم جزم دارد که ابدا خواننده را غافلگیر نکند! برای همین هیچ مانع درست و حسابی در مسیر صوفی نیست و او خیلی ساده صاحب آرزویش می‌شود. این را هم بگویم که مکان وقوع داستان روستایی حوالی ترکمن صحرا در استان گلستان است و زمان آن معلوم نیست. نویسنده از لحن و لهجه محلی استفاده نکرده مگر بعضی اصطلاحات در حد نام غذا یا اسامی اشخاص. نثر ساده است منتها با کلی اشکال و ایرادهای ویرایشی. یک نکته منفی دیگر گفت‌وگوهای به‌شدت تصنعی‌ شخصیت‌های این رمان است. دیگر؟ اگر شما از آن دسته آدم‌هایی هستید که برای انتخاب کتاب به تشویق و تقدیرهایی که از آن شده اهمیت می‌دهید بد نیست بدانید که «صوفی و چراغ جادو» کتاب برگزیده شانزدهمین دوره جایزه کتاب فصل در بخش کودک و نوجوان بود.

این یادداشت در روزنامه‌ی تهران امروز، شنبه پنجم آذرماه نود، صفحه‌ی شانزده چاپ شده است.

۱۰


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/17/11

می‌خواهم درباره‌ی «قصّه‌ی متیو بازینگتون» بنویسم و لابُد حالا دارید «با خودتان می‌گویید: این متیو بازینگتون دیگه کیه؟ نکنه یکی از آن ستاره‌های پاپ باشه که موهای سیخ‌سیخی دارند و شلوار برق‌برقی می‌پوشند؟ نه، متیو بازینگتون ستاره‌ی پاپ نیست. می‌گویید: این متیو بازینگتون دیگه کیه؟ حتماً یکی از آن فوتبالیست‌های مشهوره که همیشه توی تلویزیون گل می‌زنه‌، آره؟ نه، متیو بازینگتون فوتبالیست نیست. می‌گویید: این متیو بازینگتون دیگه کیه؟ شاید یک مأمور مخفیه، از آن‌هایی که توی جیب‌شان هفت‌تیر دارند و توی چمدان‌شان یک هلی‌کوپتر قایم کرده‌اند. درسته؟ نه‌، متیو بازینگتون مأمورمخفی نیست. می‌گویید: خُب پس این متیو بازینگتون کیه؟ زود باش بگو وگرنه دیوونه می‌شم و کله‌مو می‌زنم به دیوار؟ نه، نه‌، لازم نیست دیوونه بشی و کله‌تو بزنی به دیوار. راستش، متیو بازینگتون یک بچه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود. موهای خرمایی داشت‌، یک چهره‌ی دوست‌داشتتنی و سه دانه کک‌مک روی لُپ چپ. بله‌، او یک بچه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود.»
این شروعِ رُمان کوتاهی است از «اندی استنتون» که به‌تازگی از سوی «مؤسسه‌ی کتاب چرخ و فلک» منتشر شده است؛ داستانی به نام «قصّه‌ی متیو بازینگتون». این نویسنده‌ی انگلیسی متولّد ۱۹۶۲ است و برای مجموعه کتاب‌های گام به گام با آقای گام برنده‌ی جایزه‌های مختلف شده است؛ جایزه‌ی بهترین کتاب ردهاوس ۲۰۰۷، جایزه‌ی کتاب بلوپیتر ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹، جایزه‌ی کتاب خنده‌دار رولد دال، جایزه‌ی ریچارد جودی، جایزه‌ی کتاب‌های کودکان لِستر شایر، جایزه‌ی کتاب‌فروشی‌های مستقل ۲۰۰۸ و …
کتاب جدیدِ آقای استنتون هم مانند داستان‌های آقای گام رگه‌هایی از طنز دارد و با معرّفی قهرمانِ اصلی آغاز می‌شود. با این تفاوت که مخاطب در «قصّه‌ی متیو بازینگتون» دیگر با یک آدم‌بزرگِ شرور سروکار ندارد، بلکه با شخصیّتی دوست‌داشتنی آشنا می‌شود که پسربچّه‌ای ده ساله‌است. شروع داستانِ متیو بازینگتون جذاب است و نویسنده بی‌هیچ حرفِ اضافه‌ای از قهرمانِ کوچکش می‌گوید که قرار است محور ماجراهای بعدیِ کتاب باشد. او با تأکید بر معمولی‌بودنِ متیو بازینگتون و فاش کردنِ فقط «یک چیز» توجّه خواننده را جلب می‌کند؛ متیو بازینگتون «یک بچّه‌ی ده ساله‌ی معمولی بود. غیر از یک چیز. می‌دانی‌، متیو بازینگتون یک نیروی فوق‌العاده‌ی مخصوصی داشت. او می‌توانست به صورت مگس دربیاید. فکرش را بکن! یک بچّه‌ی ده ساله به مگس تبدیل بشود!» بله، متیو تصوّر می‌کند نیرویی غیرعادی دارد و یک‌جورهایی می‌تواند پرواز کند. امّا چه‌طوری؟ گفتم که، او می‌تواند به مگس تبدیل ‌شود! باور نمی‌کنید؟ ولی باور کنید. اصلاً همه‌ی قصّه‌ی آقای استنتون برای همین است که به مخاطب بگوید: نیروی قویِ باور را باور کن!  متیو هرگز پرواز نکرده، امّا دست‌کم خودش مطمئن است که می‌تواند. او برای پرواز تلاش می‌کند و هربار با تمسخر دیگران روبه‌رو می‌شود، ولی دست‌بردار نیست تا پایانِ داستان که … قرار نیست آن را لو بدهم.
«قصّه‌ی متیو بازینگتون» یک داستانِ خطی است و موضوع آن درباره‌ی تجربه‌هایی‌ست که در زندگی بیش‌تر کودکان رخ می‌دهد. آقای استنتون برای مخاطب از کشف خویشتن می‌گوید و به او کمک می‌کند تا ویژگی‌های شخصی و فردی‌اش را بشناسد. او با طرح موضوع‌هایی درباره‌ی خانه و مدرسه به دنیای مخاطب نزدیک می‌شود و از ترس‌ها و تنهایی‌ها، نگرانی‌ها و دوستی‌های کودکانه می‌نویسد. در این قصّه، زندگیِ متیو با مهاجرتِ به شهری بزرگ تغییر می‌کند؛ شهری که متیو دوست ندارد و در آن‌جا احساس تنهایی می‌کند. طرحِ داستان با ورود «جانسون آناناس» گسترش می‌یابد. جانسون یکی از دانش‌آموزانِ مدرسه است که هیکل درشتی دارد، قلدر است و بچّه‌های ضعیف را اذیّت می‌کند. قدرتِ جانسون در پرتاپ آناناس است. فصلِ رویاروییِ جانسون و متیو شروعِ ماجراهای تازه‌ای است که به حبس در مدرسه، روبه‌رویی با دزدها و شکوفایی قدرت‌های پنهان منجر می‌شود. بله، آقای استنتون داستانی با طرح حادثه‌ای را پیش‌بینی کرده است که بر مبنای ماجراهای متیو بازینگتون در مدرسه روایت می‌شود. او برای جذابیّت بیش‌تر متن و پی‌گیری مخاطب، از کشمکش‌های جسمی و فیزیکی (کتک‌کاری، تعقیب و گریز) برای ایجاد تعلیق در داستان استفاده کرده است. یکی دیگر از ویژگی‌های این کتاب زبانِ خاصِ نویسنده است؛ یک زبانِ شوخ و شنگ که پُر از خوش‌مزگی است، و وجه مشخصه‌ی نویسندگیِ آقای استنتون. حتّی «رضی هیرمندی» مترجم این کتاب می‌گوید که از روی ناچاری و ناگزیری است که کتاب‌های اندی استنتون را ترجمه می‌کند. و می‌گوید طنز نوجوانانه و عمیق، و زبان تازه و پُرجست‌وخیز و بازی‌گوشی‌های پُرمعنا و ادبیِ استنتون مرا دچار خود کرده است. برای خاطرِ همین زبانِ تازه و  لحنِ دل‌نشینِ راوی‌ست که وقتی اندی استنتون درباره‌ی یک موضوع تکراری، یعنی تنهایی و دوستی قصّه می‌نویسد، این‌قدر لذّت‌بخش و جذاب می‌شود.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست و هفتم اردی‌بهشت‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/10/11

گاهی از من می‌پرسند:
«آقای پرویسلر، اصلاً چرا برای کودکان کتاب می‌نویسید؟»
پاسخ من این است: «چون از این کار لذّت می‌برم.»
این چندسطر را پشتِ جلدِ کتابِ «مترسک توماس» می‌خوانیم که با ترجمه‌ی «ندا درفش کاویانی» از سوی انتشارات ترفند به بازار کتاب عرضه شده است.
«اُتفرید پرویسلر» نویسنده‌ی این کتاب، آلمانی‌است و متوّلدِ ۱۹۲۳ میلادی. او داستان‌های تخیّلیِ بسیاری برای کودکان نوشته است و بیش‌‌تر از هر موضوعی به ارواح علاقه دارد و جن‌ها و البته، شعبده‌بازی و جادوگری. پرویسلر نامزد جایزه هانس کریستین اندرسن هم شده است و از او تاکنون کتاب‌های «پسر کوچولوی دریایی»، «هوربه و دوستش»، «جادوگر کوچولو»، «کوتوله کلاه گنده»، «ج‍ن‌ک‍وچ‍ول‍و و دوست کوتوله»، «معلم شعبده‌باز»، «س‍اح‍ره‌ج‍وان‌»،  «ه‍وت‍س‍ن‌پ‍ل‍وت‍س‌» و «کرابات» توسط مترجم‌های مختلف به فارسی برگردانده شده و از سوی ناشرهایی مانند ترفند، هیرمند‏‫، پیدایش، فرهنگ‌گستر، هرمس، ایران‌بان، نشانه و … چاپ شده‌اند.
«مترسک توماس» داستانی تخیّلی‌ست که برای کودکان گروه سنّی ج (یعنی دانش‌آموزانِ سال‌های پایانی دبستان) نوشته شده است. شخصیّت اصلی آن هم مترسکی‌ست که گوشِ شنیدن و مغز ِفهمیدن و قلبِ حس کردن دارد، امّا نمی‌تواند حرف بزند. حتّی کلمه‌ای. این شخصیّت، بچه‌ای را تداعی می‌کند در سال‌های ابتدای زندگی، که میلِ شدیدی دارد به کشفِ جهانِ پیرامونِ خویش.
«مترسک توماس» دوازده فصل کوتاه دارد که در هر فصل از آن، مترسک با ماجرایی روبه‌رو می‌شود و به شناختی می‌رسد. فصل اوّل با معرّفیِ خانواده‌ی هفت‌نفره‌ای آغاز می‌شود، پدر و مادر و پنج فرزند. شغلِ پدر کشاورزی است و باقی اعضای خانواده نیز در انجام امور مزرعه به پدر کمک می‌کنند. ساختِ مترسک ایده‌ی پدر است برای خلاصی از گنجشک‌هایی که به مزرعه‌ی کلم آسیب می‌رسانند. تنِ مترسک با یک دسته‌ی شن‌کش ساخته و با پالتوی کهنه‌ی پُرسوراخِ وصله پینه‌ای پوشیده می‌شود. کلاهی بر سرِ کاهی او گذاشته و چند قوطی خالی کنسرو به دست‌هایش آویخته می‌شود. بچّه‌های کشاورز هم برای او یک نام انتخاب می‌کنند؛ توماس. توماس مأمور مراقبت از مزرعه‌ی کلم است و کارش را با علاقه و عشق انجام می‌دهد؛ «مترسک توماس به شغلش و نام زیبایی که بچه‌ها برایش گذاشته بودند، افتخار می‌کرد. طوری در وسط کلم‌زار ایستاده بود که انگار پادشاه است. قلمروی پادشاهی‌اش کلم‌زار بود. کلم‌های کوچک رعیّت او بودند. کلم‌ها با نظم و ترتیب جلویش صف بسته بودند. مترسک با خوش‌حالی از بالا به آن‌ها نگاه کرد و پیش خود فکر کرد: (همتون رو از شر گنجشکا، کلاغا و زاغیا نجات می‌دم. امروز، فردا و همیشه. چون من این‌جا وایسادم و نامم هم مترک توماسه!)»
این کتاب راویِ قصّه‌گویی دارد که با زبانِ ساده و روان از توماس می‌گوید و ماجراهایش؛ از بدبختی‌ها و خوش‌بختی‌ها، از نیازها و آرزوها، از امیدها و رؤیاها. ماجراهای متنوعِ توماس نشان‌دهنده‌ی جریانِ زندگی است و بازنماییِ جنب‌وجوشِ جاندارن در جهان. این مؤلفه باعث می‌شود که داستان ضرباهنگ تند داشته باشد. بااین‌حال، نویسنده مجالِ توصیف را از خودش و فرصتِ تفکّر را از خواننده‌اش نمی‌گیرد؛ او تصاویری از طبیعت در چهار فصل را برمی‌گزیند و با جادوی کلمات آن‌ها را در برابر چشم‌های خواننده به نمایش درمی‌آورد. یکی دیگر از ویژگی‌های نویسندگیِ آقای پرویسلر قدرتِ وی در شخصیّت‌پردازی است. او از یک مترسکِ بی‌جان موجود زنده‌ای می‌سازد که مهربان و دوست‌داشتنی است. با این‌که نویسنده توانِ تکلّم را به شخصیّتِ داستانی‌اش تفویض نکرده، امّا با پرده‌برداری از افکارِ ذهنی و رؤیاهای مترسک، خواننده را از درونِ او مطلع می‌کند. آن چه از ذهنِ کاهی مترسک می‌گذرد در قالب عبارت‌هایی که در میانِ دو پرانتز ( ) قرارگرفته‌اند با مخاطب در میان گذاشته می‌شود. باقیِ شخصیّت‌های داستانی در این کتاب، یعنی انسان‌ها و حیوان‌ها از دیالوگ برای برقراری ارتباط استفاده می‌کنند. دیالوگ‌هایی خوب که جدای وظیفه‌ی اطلاع‌رسانی، در فضاسازی و پیش‌بُردِ داستان نیز مؤثر هستند.
به آقای پرویسلر اشاره کردم که گفته بود از نوشتنِ داستان برای کودکان لذّت می‌برد، امّا آیا کودکان هم از خواندنِ داستان‌های آقای پرویسلر لذّت می‌برند؟ من دیدگاه «رادریک مگیلیس»، نظریه‌پردازِ ادبیات کودک، را مبنای قضاوت قرار می‌دهم که می‌گوید «لذت از توجه و آموختن برمی‌آید.» با این معیار، می‌توان گفت که کودکان از خواندنِ «مترسک توماس» لذّت خواهند بُرد. برای این‌که نویسنده به‌روش غیرمستقیم مفاهیمِ سایه و چراییِ بلندی و کوتاهی آن در طول روز، تغییراتِ آب و هوایی و پی‌آمدهای آن، مراحل مختلف کشاورزی و … را به مخاطب آموزش می‌دهد و آن‌ها را به دقّت در جهان و مشاهده‌ی طبیعتِ اطراف‌شان دعوت می‌کند.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست‌ام اردی‌بهشت‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/4/11

بازدیدکنندگان از نمایش‌گاه کتاب دو دسته‌اند؛ دسته‌ی اوّل گروهی هستند که جلوی غرفه‌های اغذیه‌فروشی صف می‌کشند و سیب‌زمینی سرخ‌کرده، آب معدنی و ساندویچ‌های سرد و گرم می‌خرند. و دسته‌ی دوّم گروهی هستند که واقعاً برای خریدنِ کتاب‌به نمایش‌گاه مراجعه می‌کنند. با فرض این‌که شما از آدم‌های دسته‌ی دوّم هستید، پیش‌نهاد می‌کنم وقتِ بازدید از نمایش‌گاه کتاب سری هم به غرفه‌های انتشارات ترفند، نشانه و هرمس بزنید. توی فهرستِ کتاب‌های انتشارات ترفند توجّه شما را جلب می‌کنم به یک رُمانِ خواندنی با نام «رؤیای شرقی»، نوشته‌ی «پاول مار»، نویسنده‌ی آلمانی. عنوان اصلیِ کتاب «رؤیای لی‌پل» است که با اقتباس از آن فیلم سی‌نمایی هم ساخته شده، یکی در سال ۱۹۹۱ و دیگری در سال ۲۰۰۹ میلادی. لی‌پل یعنی چی؟ یک اسمِ مستعار بدونِ معنای واقعی است برای شخصیّتِ اصلیِ رُمان، پسرکی رؤیاپرداز و دوست‌داشتنی که «فیلیپ ماتن‌هایم» نام دارد. قهرمانِ رُمانِ «پاول مار» عاشق عکس‌ها و برچسب‌های رنگی، کمپوت میوه و کتاب‌های داستان است و مگر نه این‌که گفته‌اند عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها. ماجرای لی‌پل از روزی آغاز می‌شود که او سه کتاب مصوّر را در اتاق زیرشیروانی پیدا کرده و مجذوبِ فضاها و قهرمان‌های داستان‌های شرقی می‌شود، به‌خصوص خلیفه احمد. خیال‌پردازی‌های لی‌پل باعث می‌شود که شخصیّت‌های داستانیِ این کتاب‌ها به خواب‌های شبانه‌ی او وارد شوند و با تکرار این رؤیای مُدام، مرز واقعیّت و خیال از بین می‌رود و …. در این کتاب، خواننده به‌قدر یک هفته با لی‌پل زندگی خواهد کرد. فصل‌های مختلف با نام روزهای هفته مشخص شده‌اند. در اوّلیّن یک‌شنبه، پدر و مادر لی‌پل به مسافرت می‌روند و خانم یاکوب به‌عنوان پرستار وارد داستان می‌شود تا مراقبِ لی‌پل باشد. زنی که به‌نظر لی‌پل به سردسته‌ی مخالفان خلیفه احمد شبیه است. طرحِ داستان با ورودِ هم‌شاگردی‌های جدیدِ لی‌پل گسترش می‌یابد؛ خواهر و برادری به نام‌های ارسلان و حمیده که از ترکیه به آلمان آمده‌اند. در ادامه، وقتی لی‌پل خواندنِ مجموعه «داستان‌های هزار و یک‌شب» را آغاز می‌کند، شخصیّت‌های این کتاب نیز به رؤیاهای شبانه‌ی او وارد می‌شوند؛ سندباد و شهرزاد و ….؛ سرآغازی برای ماجراهای عجیب و جالب. جدای آقای مار، بسیاری از نویسندگان در سرتاسر جهان برای نوشتنِ داستان‌های‌شان از افسانه‌های هزار و یک‌شب الهام گرفته‌اند. مثلاً «رفیق شامی»، نویسنده‌ای که مثل آقای مار ساکن آلمان است، ولی اصالتاً اهل دمشق.
«نشر نشانه» از آقای شامی دو کتاب منتشر کرده که نوجوانان از خواندنِ آن‌ها لذّت خواهند بُرد؛ یکی رُمانی با نام «قصّه‌گوی شب» و دیگری، مجموعه داستانی باعنوان «آن روز فراخواهد رسید». به‌نظرمی‌رسد راوی در هر دو کتاب یک ‌نفر است؛ پسری نوجوان. بااین‌حال، خواننده در «قصّه‌گوی شب» به‌واسطه‌ی راوی سرگذشتِ پیرمردی قصّه‌گو را دنبال می‌کند به نام عمو سلیم که درشکه‌چی است. آقای شامی این رُمان را تحت‌تأثیرِ «هزار و یک‌شب» نوشته است و سلیم در «قصّه‌گوی شب» نقش شهرزادِ هزار و یک‌شب را بازی می‌کند. درواقع، خواننده در کتابِ شامی نیز با داستان‌های عجیب و غریب و افسانه‌های خیالی و غیرواقعی روبه‌رو می‌شود که سلیم و دوستانِ او تعریف می‌کنند. ضمن این‌که به‌بهانه‌ی قصه‌گویی درباره‌ی اوضاع و احوال اقتصادی و اجتماعی و سیاسیِ سوریه و دمشق نیز صحبت می‌شود. «آن روز فرا خواهد رسید» هم مجموعه‌ای از سیزده داستانِ کوتاه است که از زبانِ هم‌این پسر روایت می‌شود. موضوع داستان‌های شامی در این کتاب درباره‌ی مسائل مختلفِ زندگی است؛ روزمرگی، دوستی، بلوغ، عشق و ازدواج، کسب و کار، مدرسه و …..
پیش‌نهاد بعدی کتابی است با یک فضای متفاوت که ماجرای آن در یکی از شهرهای مغرب‌زمین اتّفاق می‌افتد. این کتاب «کلونک و سوسک خیس» نام‌دارد، نوشته‌ی «فرانسوآ گراول»، نویسنده‌ی فرانسوی. «کلونک و سوسک خیس» رُمانی کوتاه با تِم پلیسی، ماجرایی است. خواننده در این داستان با دو دوست آشنا می‌شود به نام‌های کلونک و فِرِد. ماجرای رُمانِ آقای گراول از روزی شروع می‌شود که کلونک سراسیمه پیش فِرد می‌آید و پای او را به ماجراهایی تازه باز می‌کند. کلونک از دوستش می‌خواهد که برای مدّتی همسرِ او، یعنی کارین را تعقیب کند. برای این‌که کلونک به‌تازگی متوجّه‌ی رفتار‌های مشکوکِ کارین شده و می‌ترسد که دوباره سر و کلّه‌ی عاشقِ سابقِ کارین پیدا شده باشد. فِرد از سرِ رفاقت، در نقش کارآگاه به یک جریانِ تعقیب و گریز وارد می‌شود که پُر از انتظارهای طولانی و نشانه‌های نامفهوم است. زبانِ ساده و روان و استفاده از طنز در دیالوگ‌ها یکی از مهم‌ترین مزیّت‌های این کتاب است. نویسنده به‌خوبی توانسته است با ایجاد ابهام در داستان خواننده را برای پی‌گیری ماجرا علاقه‌مند سازد. به‌علاوه‌ی این‌که، چهار شخصیّتِ عجیب و غریبِ آقای گراول به‌یادماندنی هستند؛ کلونک و کارین زن و شوهری که می‌توانند امواج مغزیِ هم‌دیگر را کنترل کنند، و فِرِد و آگات که یکی نویسنده است و دیگری، با این‌که جثّه‌ی درشتی ندارد، امّا متخصصِ سرکوبِ خطرناک‌ترین جنایت‌کاران است. با این‌که «کلونک و سوسک خیس» با شک شروع می‌شود و با ابهام پیش می‌رود، امّا داستانی‌ست درباره‌ی عشق و اطمینا‌ن‌خاطر که از زبانِ آدم‌بزرگ‌های غیرعادی روایت می‌شود. آدم‌‌بزرگ‌هایی که خرس‌های عروسکی و قطارهای برقی را جدّی می‌گیرند و هنوز می‌توانند از چشمِ کودکِ درون‌شان به زندگی نگاه کنند.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، چهارشنبه ۱۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 5/15/11

۴۲٫ کتاب «گربه‌سانان«ِ ایرانی یک پدیده‌ی منحصربه‌فرد است

۴۱٫ شاهین رهنما: کیفیت کتاب‌های کانون مناسب است

۴۰٫ کِلِر ژوبرت؛ در نمایشگاه کتاب فرانسه حتّی یک قِران هم تخفیف نمی‌دهند!

۳۹٫ اسدالله شعبانی؛ کتاب‌های نایاب را دوباره چاپ کنید

۳۸٫ علیرضا گلدوزیان: هنرمندان جوان تصویرگری را دگرگون می‌کنند

۳۷٫ تاکید مجید عمیق بر ضرورت چاپ کتاب‌های علمی در کانون پرورش فکری

۳۶٫ انتخاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به عنوان ناشر برگزیده سال

۳۵٫ کتاب‌های پُرفروش غرفه‌ی کانون پرورش فکری معرّفی شد

۳۴٫ محمدتقی‌حق‌بین: استقبال اهالی کتاب از کانون در نمایشگاه فوق‌العاده بود

۳۳٫ بابک نیک طلب: نمایشگاه کتاب فرصت مناسبی برای دیدار با مخاطبان بود

۳۲٫ افسانه شعبان‌نژاد: باید ترانه‌های عامیانه و ادبیات فولکلور را به مردم معرّفی کرد

۳۱٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران۶

۳۰٫ مینو کریم‌زاده: داستان‌های کودک باید جذاب و گیرا باشد

۲۹٫ محمّدباقر آدوسی؛ حضور مربّی ویژگی اصلی کتاب‌خانه‌های کانون است

۲۸٫ حمید گروگان: ادبیات کودک از نظر تنوع در موضوع پیشرفت خوبی داشته است

۲۷٫ شخصیّت‌های جادویی در غرفه‌ی کانون پرورش فکری

۲۶٫ علی خاکبازان: نیاز مردم به کتاب بسیار متنوع است

۲۵٫ علی‌اصغر عزّتی‌پاک؛ باید از نگارش و انتشار رُمان برای نوجوانان حمایت شود

۲۴٫ محمدرضا شمس: “رمان برای نوجوان امروز” مجموعه‌ی خوبی است

۲۳٫ فرهاد حسن‌زاده؛ مجموعه‌ی «رُمان نوجوان امروز» جریان تازه‌ای را در فضای نشر ایجاد کرد

۲۲٫ نتیجه فروش کتاب در نمایشگاه بین‌المللی معیاری برای تولید سال ۹۰ است

۲۱٫ عباس تربُن : برای رسیدن به سالن کودک و نوجوان باید کوهنوردی کنید

۲۰٫ حسین بکایی: کانون با برنامه‌ریزی وارد نمایشگاه کتاب شده است

۱۹٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران ۳

۱۸٫ آتوسا صالحی: انتشار مجموعه «رمان نوجوان امروز» مهم‌ترین فعّالیّت کانون پس از انقلاب است

۱۷٫ کوروش پارسانژاد؛ می‌خواهم گرافیک مؤلف داشته باشم

۱۶٫ آماده‌سازی فیلم‌های کانون برای فروش به عموم مردم

۱۵٫«گربه‌سانانِ» ایرانی رونمایی می‌شوند

۱۴٫ نخستین جوانه‌های کتاب رویش در فصل بهار کتاب تهران

۱۳٫ تابستان ۹۰؛ کتاب‌های کانون الکترونیکی می‌شوند

۱۲٫ «سمرقند تی‌وی» بازی‌های فکری و سرگرمی‌های تولیدی کانون را تحسین کرد

۱۱٫ نویسنده‌ی کتاب‌های برگزیده‌ی جایزه‌ی فصل در غرفه‌ی کانون

۱۰٫ اشتراک؛ پیشنهاد ویژه‌ی کانون برای خانواده‌ها، شرکت‌ها و سازمان‌ها

۹٫ تخفیف ویژه در غرفه‌ی کانون

۸٫ دیدار زهره پریرخ با کودکان در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران

۷٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران ۲

۶٫ گزارش تصویری غرفه‌ی کانون در بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران ۱

۵٫ رودخانه‌ی زرد از غرفه‌ی کانون پرورش فکری گذشت

۴٫ کوروش پارسانژاد و آتوسا صالحی به غرفه‌ کانون می‌آیند

۳٫ مصطفی رحماندوست: شعرهایم را قبل از چاپ، بچه‌ها تایید می‌کنند

۲٫ بازدیدکنندگانِ غرفه‌ی کانون “سکه‌ی طلا” هدیه گرفتند

۱٫ تولیدات پُرفروش غرفه‌ی کانون پرورش فکری معرّفی شد

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/27/11

نام کتاب:‌ یه جوری مثل
نویسنده : پیتر اچ. رینولدز
مترجم : سهراب مهدوی
تعداد صفحه : ۳۴ صفحه، مصور
قیمت : ۱۶۵۰ تومان
انتشارات : مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر، کتاب خروس

هزار کتاب؛ یه‌جوری مثل پیش‌نهاد خوبی‌ست برای کسانی که عاشق نقاشی، شعر و یا نویسندگی هستند، ولی خیال می‌کنند هنوز نقاش، شاعر و یا نویسنده نشده‌اند. برای کسانی‌که زندگی‌شان از کاغذهای مچاله‌ پُر‌شده و بس‌که قدم‌های‌شان ترسیده، به مرحله‌ای رسیده‌اند که بگویند؛ ‌ولش‌کن بابا‌، و بی‌خیالِ همه‌چیز، می‌خواهند به خیرِ روشنِ رؤیاهای‌شان پشت کنند.
رامون شخصیت اصلی این داستانِ کوتاه عاشق نقاشی‌ست و برادری دارد به نام لئون، که نقاشی‌هایش را مسخره می‌کند. تلاشِ رامون برای کسبِ رضایتِ لئون بی‌جایی نمی‌رسد مگر خستگی و بی‌انگیزگی، تاجایی‌که رامون تصمیم می‌گیرد دیگر نقاشی نکشد. از این‌جا به بعد، نقش ماریسول آغاز می‌شود، خواهرِ رامون و نقطه‌ی مقابلِ شخصیتِ لئون. ماریسول به رامون کمک می‌کند تا دوباره نقاشی را از سر بگیرد، با اعتماد‌به‌نفس بیش‌تر، بی‌نگرانی و هیچ هراسی بابت تأیید یا عد‌م‌تأیید دیگران.
یه‌جوری مثل با عنوان اصلی Ish یک داستان تربیتی‌ست درباره‌ی یک مفهوم روان‌شناسی، یعنی اعتماد‌به‌نفس. نویسنده با کم‌ترین و ساده‌ترین کلمات دریچه‌ی تازه‌ای را به روی ذهنِ مخاطب می‌گشاید؛ جور دیگر دیدن. رینولدز به کودک می‌آموزد به شخصیت خویش احترام بگذارد، احساساتِ فردی‌اش را جدی بگیرد و زندگی کند، برای همه‌ی لذت‌هایش. درست است که این کتاب را برای کودکان نوشته و تصویرسازی شده، اما ایده‌ی آن ‌برای هنرمندان مشتاق در همه‌ی سنین‌ قابل استفاده است. شک نکنید! همین کتاب کوچک با همین دخترک به شما هم جسارت می‌دهد تا برای خودتان زندگی کنید و بی‌هراس و استرسِ حدیثِ دیگران، حرفِ خودتان را بزنید. از دیگر ویژگی‌های مثبت این کتاب برای کودکان تصویرسازی زیبای رینولدز با رنگ‌های روشن و شاد است؛ نقاشی‌هایی با آب‌رنگ.
بد نیست که بدانید از رینولدز تاکنون شصت‌وپنج کتاب منتشر شده است که خود او کتاب نقطه را بیش‌تر از همه‌ی آثارش دوست دارد. این کتاب با دو ترجمه (اکرم حسن و مینا اسماعیلی) از سوی دو ناشر به فارسی (انتشارات علمی و فرهنگی با نسل نواندیش) منتشر شده است. راستی، مینا اسماعیلی هم Ish را با عنوان ‌یه چیزی شبیه‌…‌ ترجمه کرده که از سوی‌ انتشارات نسل‌نواندیش: کتاب‌های من و کیمیا‌ چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/26/11

«وقتی به من می‌رسی» معتبرترین جایزه‌ی جهانی ادبیات کودک، یعنی مدال نیوبری را در سال ۲۰۱۰ برای «ربکا استید» به ارمغان آورد.  این کتاب در سال ۲۰۰۹ میلادی منتشر شد و خیلی زود در فهرست کتاب‌های پُرفروش آمریکا جای گرفت. به‌تازگی ترجمه‌ی فارسی آن نیز توسط «کیوان عبیدی آشتیانی» از سوی «نشر افق» چاپ شده است.
چیزهایی که گم می‌شوند
ماجراهای «وقتی به من می‌رسی» در سال ۱۹۷۹ میلادی در شهر نیویورک اتفاق می‌افتد، یعنی محل تولّد خانم استید. درواقع، نویسنده این داستان را با الهام از دوران کودکی خودش و کتاب موردعلاقه‌اش نوشته که ماجرای آن درباره‌ی «دختری به نام مگ است که پدرش گم شده و او برای نجات جانش به یک سیاره‌ی دیگر می‌رود.» شخصیت اصلی و راویِ «وقتی به من می‌رسی» نیز دختری دوازده ساله است به نام «میراندا»، که در کلاس ششم درس می‌خواند و با مادرش زندگی می‌کند. او «در زمان حال، از گذشته‌ای می‌نویسد که به آینده‌اش بستگی دارد.» این رُمان مجموعه‌ای است از یادداشت‌های میراندا درباره‌ی حوادثِ چند ماه اخیر زندگی‌اش. درواقع، او تلاش می‌کند تا با یادآوری این حوادث معمّای داستان را حل کند. می‌پرسید کدام معمّا؟ کمی صبر کنید، خواهم گفت.
چیزهایی که خراب می‌شوند
این کتاب روایت تازه‌ای است از سفر در زمان. یعنی یک داستان تخیّلی؟ درست است که سفر در زمان یک موضوع خیالی است، امّا «وقتی به من می‌رسی» یک رُمان صرفاً تخیّلی نیست. داستانِ این کتاب با پایان دوستی میراندا و «سال» آغاز می‌شود؛ یعنی روزی که سال از «مارکوس» مُشت می‌خورد. این طرح با یادداشت‌هایی مرموز از سوی یک شخص ناشناس گسترش می‌یابد. یادداشت‌هایی که هیچ‌کس نباید چیزی درباره‌ی آن‌ها بداند تا او بتواند از مرگ ناگهانی سال جلوگیری کند. امّا چرا سال باید بمیرد؟ این سؤال را فعلاً گوشه‌ی ذهن‌تان نگه دارید تا اوّل درباره‌ی ساختار و ویژگی‌های رُمان بگویم.
چیزهایی که باعث شگفتی می‌شوند
«وقتی به من می‌رسی» با سه خط داستانی اصلی پیش می‌رود؛ یکی همین داستانِ جدایی میراندا و دوستش، سال. دیگری ماجرای شرکت کردن مادر میراندا در مسابقه‌ی بیست‌هزار دلاری «پیرامید». و آخری، معمّای مرد خنده‌رو؛ یک مرد بسیار عجیب که ظاهراً بی‌خانمان است و در نزدیکی آپارتمانِ میراندا، توی پیاده‌رو و در جوار صندوق‌پست زندگی می‌کند. خانم استید درباره‌ی زندگی مردم و محله‌ی داستانی‌اش بسیار دقیق می‌نویسد. مهارت و قدرت وی در شخصیّت‌پردازی و توصیفِ مکان وقوعِ داستان هم‌ذات‌پنداری خواننده را برمی‌انگیزد، تعلیق لازم را ایجاد می‌کند و مخاطب را مجذوب و مسحور می‌سازد. نویسنده با هوش‌مندی فوق‌العاده یک پازل هیجان‌انگیز را در متنِ رُمان طراحی می‌کند و سپس، سرنخ‌هایی را در اختیار خواننده می‌گذارد تا او رازهای پنهانِ ماجرا را کشف کند؛ رازهایی درباره‌ی استقلال شخصی، درستکاری و دوستی. از این‌رو، می‌توان گفت این کتاب ترکیبی از ژانرهای مختلف است؛ یک داستان شهری و خانوادگی که نویسنده‌ی آن درباره‌ی شرایط اجتماعی، سبک زندگی و پیچیدگی‌های دوستی سخن می‌گوید. درواقع، خانمِ استید موضوع تکراری سفر در زمان را با روایتی متفاوت برای خواننده طرح می‌کند؛ طرحی غیرقابل‌پیش‌بینی که هر کلمه و هر جمله‌ی آن با رازی هم‌راه است.
چیزهایی که وارونه می‌شوند
حالا برگردیم به سؤالی که پرسیدید؛ چرا سال باید بمیرد؟ شما را به فصلی از کتاب با عنوان «آخرین پیغام» ارجاع می‌دهم که به نظر من هیجان‌انگیزترین فصلِ این رُمان است. قسمتی که اتّفاق اصلی در آن‌جا رخ می‌دهد؛ فصلِ برخورد دوباره‌ی مارکوس با سال که به مرگ مرد خنده‌رو منجر می‌شود. چرا؟ برای این‌که سال زنده بماند. دوباره می‌پرسید چرا سال باید بمیرد؟ می‌دانید وقتی سال، مارکوس را می‌بیند شروع می‌کند به دویدن. مارکوس هم پشت سر او می‌دود. ناگهان کامیون بزرگی از راه می‌رسد، امّا سال آن‌قدر تند می‌دود که نمی‌تواند متوقّف شود. در لحظه‌ای که سال روبه‌روی مرگ ایستاده، مرد خنده‌رو به او لگد می‌زند، سال پرت می‌شود و کامیون به مرد خنده‌رو می‌خورد. خواننده از طریق نشانه‌هایی که میراندا کشف می‌کند بالاخره متوجّه می‌شود که مرد خنده‌رو در همه‌ی داستان بارِ این اتفاق وحشت‌ناک را حمل می‌کرد و یادداشت‌های مرموز را برای میراندا می‌نوشت. می‌پرسید مرد خنده‌رو از کجا می‌دانست چه اتّفاقی برای سال می‌افتد؟ نگفتم؟ او از آینده آمده بود. چرا؟ برای این‌که سال را نجات بدهد. نه، او پدر یا برادر سال نبود. می‌پرسید پس مرد خنده‌رو کیست؟ پاسخ این سؤال بماند برای وقتی‌که کتاب را می‌خرید و خودتان لذّتِ کشفِ هویّتِ این مردِ مرموز را تجربه می‌کنید.

منتشرشده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه ۶ اردی‌بهشت ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/25/11

نام کتاب: شوکران شیرین
گردآورنده: اسدالله امرایی
انتشارات مروارید

گل آقا؛ «دنیایی که در آن طنز نباشد، تاریک و نارساست.»
این حرف را «اسدالله امرایی» در مقدمه‌ی کتاب «شوکران شیرین» نوشته است و پُشت بندش هم جمله‌ای را از «ویل کاپی» نقل کرده که می‌گوید: زندگی بدون طنز مثل آدمی بی‌دست و پا است، باید بیفتی در گوشه‌ای و عذاب بکشی.
حالا چرا یاد این جملات افتادم؟ برای این‌که می‌خواهم پیش‌زمینه‌ا‌ی جور کنم تا حرفی را بگویم که از پنج‌شنبه توی دل‌ام نگه داشته‌ام.* می‌پرسید پنج‌شنبه چه خبر بود؟ یعنی پیش‌زمینه را جور نکنم؟ بله، از قدیم گفته‌اند در انتقال اخبارِ خوش و خوب حاجت هیچ استخاره‌ای نیست. من هم یک‌راست می‌روم سرِ اصلِ مطلب. یکم اردی‌بهشت سال‌روز تولّد اسدالله امرایی بود.
امرایی یکی از چهره‌های شناخته‌شده در ادبیات ترجمه است، پُرکار و خوش‌انتخاب. به زبان انگلیسی، روسی و ترکی تسلّط دارد و بیش‌تر از صد کتابِ شعر، داستان و رُمان را به فارسی ترجمه کرده است؛ از پاییز پدرِ سالارِ مارکز تا کلیسای جامعِ کارور، از شعرهای سیلویا پلات تا رُمانِ کوری.
به مناسبتِ این زادروزِ شما را دعوت می‌کنم به خواندنِ یکی از بهترین کتاب‌هایی که می‌شناسم و در ابتدای یادداشت‌ام نیز حرفش را پیش کشیدم؛ «شوکران شیرین».
«شوکران شیرین» مجموعه‌ای از ۲۸ داستان کوتاه است به قلمِ نویسندگان معروف جهان مانند ژوزه ساراماگو، ایتالو کالوینو، وودی آلن و دونالد بارتلمی …. روی جلدِ کتاب به نام مترجم‌ها اشاره شده است؛ صفدر تقی‌زاده، مژده دقیقی، عبدالله کوثری، مهشید میرمعزّی و … البته، اسدالله امرایی؛ هم به‌عنوان گردآورنده و هم به‌عنوان مترجم شش داستان.
امرایی در نقش گردآورنده تلاش کرده است تا نمونه‌هایی از آثارِ طنزِ نویسندگانِ مطرح را انتخاب کند «که هر کدام نوع خاصّی از طنز را در خود باز می‌تاباند.» در داستان‌های «شوکران شیرین» گاهی ابهام است که باعث می‌شود لبخندی بر چهره‌ی مخاطب بنشیند و گاهی، خواننده با تصویری ویژه از اوضاعِ ناجورِ زندگی انسان روبه‌رو می‌شود که لحنِ شوخ و شنگِ داستان اوّل او را به خنده می‌اندازد و سپس، به فکر وامی‌دارد. آن‌گونه که رسالتِ طنزِ راستین است. نویسنده‌های این داستان‌ها بیش‌تر درباره‌ی فسادهای اجتماعی و اخلاقی نوشته‌اند و حقیقت‌های تلخِ زندگی را در لفّافه بیان کرده‌اند به نیّتِ … شاید تلنگر.
در داستان‌های این کتاب، کم‌تر با طنزهای کلامی روبه‌رو هستیم و نویسندگان بیش‌تر از طنز موقعیت استفاده کرده‌اند و روحِ طنز در موضوع و یا ساختارِ داستان پنهان است. مثلاً؟ من درباره‌ی داستان‌هایی حرف می‌زنم که اسدالله امرایی ترجمه کرده است؛ داستان‌های راننده حواس جمع (نوشته‌ی ایوان ایگوئت)، زن (نوشته‌ی خوان بوش)، حکایت جزیره‌ی ناشناخته (نوشته‌ی ژوزه ساراماگو)، تنهای تنها (ریوبیم فونسکا)، زن و شهر (نوشته‌ی ایتالو کالوینو) و غلبه (نوشته‌ی مایکل هامبورگر).

«راننده حواس جمع» داستان زوجی‌ست که ده سال از زمانِ ازدواج آن‌ها می‌گذرد. ماجرا از صبح یک روزِ معمولی آغاز می‌شود، وقتی‌که راوی و هم‌سرش (کلودیا) از خانه خارج می‌شوند تا به سرکار بروند. توی ماشین، چیزی کنار پدال گاز به پای راوی می‌گیرد؛ «کیف پول یا یک …؟» حدسِ راوی این است که «نکند دیشب وقتی ماریا را به خانه رسانده، موقع خداحافظی …» بله، پای یک زنِ دیگر در میان است! نویسنده با کم‌ترین کلمات و کوتاه‌ترین جملات داستانِ تازه‌ای را درباره‌ی خیانت تعریف می‌کند که به جای گریه، آدم را به خنده می‌اندازد.
موضوع داستانِ «خوان بوش» نیز «زن» است. در این‌جا خواننده با زنِ زار و نزارِ از حال‌رفته‌ای روبه‌رو می‌شود که وسط جاده افتاده و از قضا، مردی برای یاریِ او از راه می‌رسد؛ «کیکو». گویا زن از سوی شوهرش مورد آزار قرار گرفته، کتک خورده و از خانه بیرون شده است.  کیکو بی‌خبر از ماجرا زن را به کلبه‌ی نزدیکِ جاده می‌رساند که ناگهانِ سر و کلّه‌ی هم‌سر زنِ پیدا می‌شود؛ «چه‌په». بین دو مرد جنگ درمی‌گیرد، امّا این زن است که ضربه‌ی نهایی را می‌زند؛ «زن نفهمید چه می‌کند. دم دستش کنار در سنگی دید. سنگی درشت، زخمت و سنگین و سیاه. نیرویی در تن او جان گرفت و جوشید. سنگ را برداشت. صدای تقه خفه‌ای آمد. کیکو گلوی مرد را رها کرد. زانویش لرزید. دست‌هایش وا رفت و تاق‌باز افتاد. بی‌آن‌که صدایی از او درآید یا تقلایی کند.» و این‌گونه مردی که می‌خواست صواب کند، کباب شد!‌
درباره‌ی «حکایت جزیره‌ی ناشناخته» شما را ارجاع می‌دهم به حرف‌های «سید ابراهیم نبوی» در مقدمه‌ی دوّم این کتاب، که نوشته است: «حکایت جزیره‌ی ناشناخته ژوزه ساراماگو هم یک‌جورهایی شبیه همان «کوری» است، همان کوری اجتناب‌ناپذیر که گرفتارش می‌شویم و ناگهان مثل سیل به همه هجوم می‌آورد. گریزی هم از آن نیست. یک نگاه عجیب و غریب است به استبداد. در مورد این آدم به‌نظرم هرچه می‌توانی کار کن، موجود جالبی است و احتمالاً در کشف دنیای امروز از او کارهای زیادی برمی‌آید.»
و امّا «زن و شوهر» که به‌نظر من یکی از زیباترین و تلخ‌ترین داستان‌های «شوکران شیرین» است. «الیده» و شوهرش «آرتورو» در عین این‌که با هم زندگی می‌کنند، با هم زندگی نمی‌کنند. زن مجبور است هر روز از صبح تا شب سرکار برود و شوهرش برعکس، هر شب تا صبح. آن‌ها برای دیدار و ملاقاتِ هم‌دیگر فرصتِ کوتاهی در اختیار دارند، اوایل صبح و شب. بی‌آن‌که سیر بشوند از هم‌جواری و هم‌دلیِ هم‌دیگر. صحنه‌ی فوق‌العاده‌ی داستان وقتی‌ست که زن و شوهر به رخت‌خواب می‌روند و با رفتن به جای خوابِ زوجِ خود، سعی می‌کنند گرمایِ تنِ او را حس کنند.
«غلبه» داستانی است درباره‌ی نویسنده‌ای که پس از یک کودتای بدون خون‌ریزی در کشورش دست‌گیر می‌شود و از او می‌خواهند «دلقک دربار» باشد! یک داستان با لحنِ سردِ راویِ اوّل شخص که گوشه‌ای از رفتارهای مضحکِ سیاسی و حکومتی را نشان می‌دهد. ابراهیم نبوی درباره‌ی این داستان می‌گوید: «غلبه هم حکایت همه‌ی ماهاست، مصیبتی است که قرار باشد فقط برای رئیس حرف بزنی. نمی‌شود آقا، نمی‌شود. کار خوبی بود، اما زیادی شرافت‌مندانه بود. دنیا این‌قدر شرافت‌مندانه اداره نمی‌شود.»

*. شاید با خودتان بگویید چرا هم‌آن پنج‌شنبه تبریک ننوشته‌ام و بعد از پنج روز تأخیر دارم خبر می‌دهم؟ حواس‌تان به روزهای کاریِ کتاب‌خانه‌ی شاغلام نیست؟ هر دوشنبه یک کتاب تازه.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/12/11

نام کتاب: زردِ مشکی
نویسنده : فریدون عموزاده‌ خلیلی
تعداد صفحه : ۲۰۸ صفحه
قیمت : ۳۰۰۰ تومان
انتشارات : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

هزار کتاب: اواخر آبان‌ماه ۱۳۸۹ بود که جشنواره‌ی کتاب برتر اسامی کتاب‌های برگزیده و تقدیریِ پنجمین دوره‌اش را معرفی کرد. در حوزه‌ی داستان، جدای کتاب‌ برگزیده از چهار کتاب تقدیر شد که یکی رُمانِ زردِ مشکی بود نوشته‌ی فریدون عموزاده‌ خلیلی که خیلی پیش‌تر آموزگار بوده و حالا بیش‌تر روزنامه‌نگار و نویسنده است.
زردِ مشکی داستانی خوش‌خوان است و خوش‌ساخت با شخصیت‌هایی به‌شدت زنده که در اصل جان ندارند. نویسنده مرزهای واقعیت و خیال را چنان در‌هم آمیخته که قهرمانِ رمان به‌قدر یک انسان، ملموس و پذیرفتنی‌ شده و این‌طوری‌ست که خواننده ‌سمندر‌ را جدی می‌گیرد. بله، ‌سمندر‌ قهرمان رمان عموزاده‌ خلیلی‌ست. پس چرا می‌گویم در اصل بی‌جان است این سمندر؟ خُب، این سمندر آن سمندر نیست که شما در خانواده‌ی دوزیستان می‌شناسید و بی‌شباهت نیست به مارمولک. سمندر ِ زردِ مشکی یک دوچرخه‌ی نمره‌ی بیست‌وشش مدلِ دنده‌‌ای کوهستان است به رنگِ مشکی با راه‌های زرد که شغل هم دارد. چرا تعجب می‌کنید؟ سمندر یک دوچرخه‌ی سیرک است که در این رُمان داستان زندگی پر‌فراز و نشیبِ خویش را در چهل‌و‌پنج بخش برای مخاطبِ گروه سنی «د» و «هـ» تعریف می‌کند، یعنی نوجوان‌های دوازده تا هجده ساله.
داستان از سیرکی آغاز می‌شود در تهران و بعد، قهرمان رمان از هند سردرمی‌آورد و بعدتر به روسیه می‌رود و دوباره به ایران بازمی‌گردد. تنوع مکانی، فضاسازیِ عالی به‌علاوه‌ی شوخ‌طبعیِ نویسنده، زبان روان و ساده و ماجراهای مکرر خواننده را ترغیب می‌کند تا داستان را تعقیب کند. ضمن این‌که در زردِ مشکی نویسنده دنیا را از بشرجماعت خالی کرده و اختیارِ جهان را سپرده دست مشتی دوچرخه که ایده‌ای جذاب است. پرداختِ خوب و شخصیت‌پردازیِ درستِ عموزاده‌ خلیلی هم باعث شده تا متن قابل‌درک باشد و پذیرفتنی. یعنی، فضای فانتزی این داستان قابل‌باور است به‌قدری‌که می‌توان با غم‌وغصه، آوارگی و بدبختی درعین‌حال شادی و عاشقیِ دوچرخه‌های رُمان هم‌ذات‌پنداری کرد. بله، دوچرخه‌ها. برای این‌که علاوه‌بر سمندر در این داستان با شخصیت‌های دیگری هم روبه‌رو می‌شویم. مثلا؟ مثلا یکی سونامی که دوچرخه‌ی لحاف‌دوزی‌ست و یا ‌شازده‌ که دوچرخه‌ی یکی از نواده‌های قاجار بوده یا ‌شیمانو‌ دوچرخه‌ی چشم‌بادامی ژاپنی که اول شغلِ سمندر را از چنگ‌اش درمی‌آورد و درآخر دل‌اش را. بله خُب، دوچرخه‌ها هم عاشق می‌شوند.
جدای عاشقی، قبرستان دوچرخه‌های قراضه یا اعتیاد دوچرخه‌های بی‌سروپا به روغن سوخته، گریز به سی‌نمای هند یا طرح مسأله‌ی بیمه و حتی جنگ از دیگر بخش‌های قابل‌تأمل این رمان است. در کنارِ داستان‌پردازی عموزاده‌‌ خلیلی، از گرافیک و صفحه‌آرایی کتاب هم می‌توان به‌عنوان یکی از امتیازهای زردِ مشکی نام برد که با تصویرسازی علی‌رضا گلدوزیان، کتاب را از نظر بصری نیز  جذاب ساخته است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 4/12/11

سیامک گلشیری، بیشتر برای بزرگسالان نوشته و ترجمه کرده است؛ رمان، داستان کوتاه یا نمایشنامه اما در کارنامه ادبی او آثاری هم به چشم می‌خورد که مخاطب آنها کودکان و نوجوانان هستند. از تازه‌ترین کتاب‌های او برای کم‌سال‌ترها یکی رمان «ملاقات با خون‌آشام» است که از سوی نشر افق در مجموعه وحشت منتشر شده است. در این مجموعه تاکنون دو کتاب چاپ شده که قبلی هم نوشته گلشیری بود. کدام کتاب؟ «تهران، کوچه اشباح» را می‌گویم که در واقع جلد اول کتاب «ملاقات با خون‌آشام» است.
«تهران، کوچه اشباح» یک داستان بلند فانتزی است، درباره نوجوانی که به یک خون‌آشام تبدیل می‌شود. گلشیری در این کتاب از ظهور دراکولا در یکی از اتوبان‌های تهران می‌گوید، بالاتر از تقاطع حکیم- چمران. و خودش را نه به عنوان نویسنده داستان، بلکه واسطه‌ای معرفی می‌کند که قرار است خواسته دراکولا را اجابت کرده و خاطرات او را منتشر کند. ماجرای اصلی از زبان پسری روایت می‌شود که قهرمان یا به ‌عبارتی ‌دیگر، قربانی داستان است.
سیامک گلشیری با فضاسازی‌های مرسوم داستان‌های گوتیگ شرایطی را خلق می‌کند که پر از وهم و راز است و مخاطب را درگیر احساسات عجیب و غریب می‌کند. وی با برانگیختن حس کنجکاوی خواننده، پای او را به خانه‌ای تاریک و هولناک باز می‌کند. بله، ذات اثر وی مبتنی بر وحشت است و او با مهارت در پرداخت و قدرت در دیالوگ‌نویسی، داستان لذت‌بخشی را تعریف می‌کند که سرشار از تعلیق است و خواننده را با راوی همراه می‌کند.
در این داستان، راوی وارد خانه‌ا‌ی مرموز می‌شود که خالی از نور است و پر از صدا و در آنجا با شخصیت‌های ناشناسی روبه‌رو شده و درنهایت، پس از گریزها و خطرهای فراوان زنده می‌ماند، در حالی‌که به یک خون‌آشام تبدیل شده است. خواننده زمانی از راوی جدا می‌شود که او به نزد خانواده‌اش بازگشته اما دیگر نمی‌تواند به شیوه سابق زندگی کند و پر از وسوسه‌ا‌ی است که وی را به سمت خانه وحشت می‌کشاند.
اینک، سیامک گلشیری پس از سه سال ادامه داستان را در کتاب دوم تعریف می‌کند. در «ملاقات با خون‌آشام» نویسنده‌ به عنوان یک شخصیت داستانی و راوی اول شخص حضور دارد. فصل نخست کتاب با مونولوگ آقای نویسنده آغاز می‌شود که در واقع مقدمه‌ای است تا خواننده در جریان ماجرای کتاب اول قرار گیرد؛ «همه‌چیز تمام شده بود. یعنی فکر می‌کردم که تمام شده. فکر می‌کردم دیگر هرگز نمی‌بینمش. حتی گاهی پیش خودم می‌گفتم نکند همه‌اش خواب بوده، خواب وحشتناکی که آدم خیال می‌کند واقعا اتفاق افتاده و بعد آنقدر به آن فکر می‌کند که کم‌کم همه‌چیزش را باور می‌کند، جزء به جزئش را. اما تمام چیزهایی که آن شب شاهدش بودم، واقعا اتفاق افتاده بودند. زنم گفت من آن شب رفتم سر قرارم.» در اینجا صحبت از قراری است که طی آن خون‌آشام دفترچه خاطرات خویش را به گلشیری می‌سپارد. جدای آقای نویسنده، شخصیت تازه‌ای که در این کتاب معرفی می‌شود، خبرنگاری است به نام «اشکان اربابی» که خودش را شیفته آثار گلشیری نشان می‌دهد و اصرار دارد با وی گفت‌وگو کند. با همه امتناع آقای نویسنده، اما دست‌ آخر خبرنگار با سماجت بسیار به خواسته‌اش می‌رسد، هر چند به شرطی! که رعایت هم نمی‌شود. داستان چیست؟ گلشیری می‌پذیرد با خبرنگار گفت‌وگو کند به شرط اینکه درباره دراکولا و کتاب «تهران، کوچه اشباح» هیچ صحبتی نشود. و چه اتفاقی می‌افتاد؟ خبرنگار حرف را به جایی می‌کشاند که نباید، و سرآخر هم مصاحبه‌ای دروغی را تنظیم و چاپ می‌کند که در آن نوشته گلشیری با خون‌آشام ملاقات می‌کند و به دنبال سرنخ‌هایی است تا آن خانه مرموز را پیدا کند و دروغ‌هایی دیگر. چاپ مصاحبه بهانه‌ای می‌شود برای حضور دوباره دراکولا در داستان و این‌بار دیگر خبری نیست از خوی نیکوی سابق دراکولا و گلشیری مورد غضب وی قرار می‌گیرد.
گلشیری در خلق شخصیت‌های نویسنده و خبرنگار موفق بوده و با بیان مشخصات جسمانی، ویژگی‌های رفتاری، شرایط زندگی و احساسات مختلف آنها توانسته است هم‌حسی خواننده را برانگیزد. همچنین وی با انتخاب زاویه دید مناسب، این‌بار شخصیت فرعی کتاب اول (یعنی خودش را) به‌عنوان شخصیت اصلی وارد داستان کرده و با بیان ماجرایی تازه از نگاه آقای نویسنده، تعلیق عاطفی مناسب را ایجاد کرده است. زبان خوب و روان گلشیری در کنار هنر وی در دیالوگ‌نویسی نیز باعث شده تا ماجراهای این کتاب پرهیجان باشند و جذاب. ازاین‌رو، «ملاقات با خون‌آشام» پیشنهاد خوبی است برای نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های فانتزی با طعم دلهره و هراس.

منتشرشده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست و سوّم فروردین‌ماه ۱۳۹۰، صفحه‌ی سیزده

۹


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

«رُز گمشده»* نخستین رُمانِ «سردار اُزکان» است که تاکنون به ۳۹ زبان ترجمه شده و برگردانِ فارسی آن نیز توسط «بهروز دیجوریان» از سوی «انتشارات آموت» به بازار ِ کتاب عرضه شده است.

شخصیّتِ اصلیِ این رُمان دختری‌ است جوان؛ دیانا. خواننده زمانی با دیانا آشنا می‌شود که او به‌تازگی مادرش را از دست داده است و جدای این غصّه‌، از موضوعِ دیگری نیز رنج می‌برد. او در واپسین اوقاتِ زندگی مادرش از حقیقتِ تازه‌ای باخبر شده است. دیانا که تا آن زمان گمان می‌کرد پدرش فوت کرده است ناگهان متوجّه می‌شود پدرش زنده است. او علاوه‌بر پدر، خواهرِ دوقلویی هم دارد به نام مری که با پدر زندگی می‌کند. مادر از دیانا می‌خواهد که مری را پیدا کند، امّا او مُدام این وصیّت را پشتِ گوش می‌اندازد تا این‌که نشانه‌هایی در زندگیِ روزمره‌ دستِ دیانا را می‌گیرد و به راه می‌کشاند تا خواهرِ گمشده‌اش را بیابد. دیانا برای یافتنِ خواهرش هیچ نشانی ندارد مگر چند نامه که مری برای مادر نوشته است. اُزکان در نامه‌های مری سؤالِ اصلیِ رُمانِ خود را مطرح می‌کند؛ «آیا گوسفند گل را خورده یا نخورده است؟»

نویسنده تحت‌تأثیر داستانِ «شازده کوچولو» است و به‌نظر وی «هیچ‌چیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمی‌دانیم کجا است گوسفندی که نمی‌شناسیم گل سرخی را خورده یا نخورده است؟» اُزکان از نمادِ گل برای اشاره به زیباییِ روح استفاده کرده است و با داستانِ دیانا حرفِ شازده کوچولو را به یاد خواننده می‌آورد که «تو مسئول گلِ خودت هستی.» «رُز گمشده» نیز مانند «شازده کوچولو» روایتِ سلوک است و قهرمانِ سردار اُزکان نیز درنهایت به همان نتیجه‌ای می‌رسد که پسرک کوچکِ اگزوپری؛ «آن‌چه اصل است، از دیده پنهان است.»

این رُمان تأویل‌پذیر است. به‌نظر من دیانا نماد انسانِ تابعِ نفس است و در مقابل او مری، روح وارسته‌ای دارد. دیانا مثل آدم‌بزرگ‌های داستانِ اگزوپری رفتار می‌کند، ولی مری یک شازده کوچولوی دیگر است با سؤال‌های بسیار و درکِ ساده، امّا عمیق از جهانِ پیرامونِ خویش. از نگاهی دیگر، دیانا و مری نماد دو بعُدِ وجودی انسان هستند؛ بُعد جسمانی و بعُد روحانی.

قهرمانِ «رُزِ گمشده» نماد انسانِ معاصر است با تضادهای درونیِ بسیار که همواره با خویشتنِ خویش در ستیز است. دیانا همیشه‌ی عمر شیوه‌ای را زندگی کرده که پسندِ عقل دنیا‌دار و منطقِ حساب‌گر است؛ زیستن در تیرگی و تاریکی. او وارث یکی از با پرستیژترین هتل‌های سان‌فرانسیکو (و همین‌طور یک‌سری هتل‌های زنجیره‌ای بین‌المللی) است و به‌خاطر این موقعیّت همه بهترین را از او انتظار دارند. آن‌قدر که دیانا برای خودش یک مارک است. او تنها برای کسب‌ رضایت و تأیید دیگران در رشته‌ی حقوق تحصیل می‌کند، درحالی‌که خودش هیچ‌وقت به فکر وکیل شدن نبوده است و فقط دوست دارد روزی نویسنده شود.

دیانا خودش را در خواسته‌های دیگران گم گرده است؛ آن‌قدر که هیچ‌کدام از رفتار‌ و یا افکار و احساساتِ او درونی نیست. دیانا حتّی از دنبال کردن رؤیای شخصی‌اش (نویسندگی) ناتوان است و به‌خاطرِ ضعفِ نفس و عدم‌اطمینانِ به خویشتن از نوشتن هراس دارد. تنهاییِ دیانا پس از مرگِ مادرش این فرصت را در اختیار او می‌گذارد تا قلمرو شخصیِ خویش را کشف کند و با زوایای پنهانِ روحِ خود آشنا شود. خانم جانسون، گدای فال‌بین و مردِ نقّاش انسان‌هایی هستند که در این مسیر به کمکِ دیانا می‌آیند و به او می‌آموزند از دریچه‌های تازه‌‌تری به جهانِ خویش و دنیای پیرامون بنگرد. سلوکِ درونیِ دیانا با سفر به ترکیه و ملاقات با بانو زینب کامل می‌شود. درواقع، قهرمانِ اُزکان همه‌چیز را ترک می‌کند تا حقیقتِ گمشده‌ی خویش را دریابد و درنهایت، موّفق می‌شود. دیانا در پایان این سیر و سلوکِ پُر از شک و دلهره به حالتی از فراآگاهی دست می‌یابد و چشم دل بر او گشوده می‌شود.

اعتراض، راه، فنا و تولّدی دوباره عنوانِ نامه‌های مری و درواقع مرحله‌های مختلفی است که او با عبور از آن‌ها توانست به اصلِ شازده کوچولو دست یابد و این‌بار نوبتِ دیانا است تا در سایه‌ی مراقبت از نفس به قرابت با روح برسد. اُزکان با مخاطب خویش از واقعه‌ای روحانی سخن می‌گوید که در جهانِ ماورا تجربه شده است. داستان برمبنای رمزها پیش می‌رود و با کشفِ معنای هر علامت، قهرمانِ رُمان فرازی را پشتِ سر می‌گذارد تا سرانجام با دریافتِ ارتباط بین معانی راه خویش را می‌یابد و حقیقتِ ناشناخته بر او آشکار می‌شود.

سبک و نثر رُمان بسیار ساده و روان است. با این‌که «رُزِ گمشده» درباره‌ی یک ماجرای ذهنی و روان‌شناختی است، امّا پیچیدگی ندارد. نویسنده مفاهیمِ عمیقِ عرفان و حکمت‌های متعالی درباره‌ی نفس و روح را به زبانی ساده و در قالب داستانی بیان می‌کند. تقلّای نفس میان جسم و روح یکی از موضوع‌های اصلی این کتاب است که از ملامت‌کردنِ خود آغاز می‌شود تا زمانی‌که به مرحله‌ی رضایتِ درونی می‌رسد. خودآگاهی نیز موضوع دیگری است که در این کتاب مطرح می‌شود. سردار اُکان تأکید می‌کند که هر انسانی برای خاص بودن تنها به خودش نیاز دارد. ازاین‌رو «رُزِ گمشده» در ستایش انسان است وقتی‌که خودش است؛ یک نسخه‌ی منحصربه‌فرد که کپی ندارد. نویسنده با مخاطب درباره‌ی کشفِ ویژگی‌های بی‌نظیر و خصوصیّاتِ ممتاز ِ فردی سخن می‌گوید و یادآوری می‌کند که در زندگی هیچ‌چیز اهمیّت ندارد مگر باورهای شخصی و رؤیاهای آدمی.

*چاپ اوّل ۱۳۸۹، ۲۱۵ صفحه، قیمت ۵۰۰۰ تومان

منتشر شده در روزنامه فرهیختگان – دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ – صفحه آخر

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

چند جمله می‌نویسم درباره‌ی چند کتاب و بعد، می‌روم تا شما شروع کنید. تا شما بروید به نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی و یکی، دو کتاب برای فرزند‌تان بخرید و او را به خلوتِ کتاب دعوت کنید، به روشنایی محض. فراموش نکنید که توی کتاب به یادگار بنویسید «پوشاک کهنه را بپوش و کتاب تازه را بخر!»، و تاریخ بزنید نوروز ۹۰، تا بچّه یادش بماند عید همیشه‌ی رخت و لباسِ نو نیست. پیشنهادهای من، کتاب‌هایی هستند با قیمت‌های کم که بهانه‌ی بی‌پولی را ازتان گرفته باشم؛ داستان‌هایی از جهان‌هایی متفاوت که به کلمه درآمده‌اند، ماجراهایی درباره‌ی محرومیت‌ها و معصومیت‌ها با تنهایی و شادی و زندگی و همگی نوید یک روز خوب را می‌دهند، روزی در راه ….
پیشنهاد اوّل من «شاهزاده‌ی بی‌تاج و تخت زیرزمین» است با پنج شخصیّت داستانی؛ تقی و رجب و قاسم و هاشم با موسی که خودشان را صدا می‌زنند زمان و پینوکیو، تیمور با بُز و باد. قاسم (تیمور) راوی قصّه است و البته، قصّه «لیلی» هم دارد. داستان با دو روایت پیش می‌رود که یکی از آن‌ها شامل گپ و گفت‌های پدر و دختری است در چت. پدر در ایران نیست و برای مأموریت رفته آمریکا و او کسی نیست مگر قاسم که وقت بچّگی با رفقای دبستانی‌اش می‌خواستند از یک تونل زیرزمینی سفر کنند به آمریکا تا … دلیل بعد از تا را نمی‌نویسم و فقط می‌گویم خنده‌دار است. اینک، فرصتی پیش آمده تا قاسم خاطره‌ی کودکی‌اش را در قالب رُمان برای دخترش تعریف کند و این ماجرای اصلی کتاب است. جدای طنز، زبان ساده و روانِ اثر باعث شده تا «شاهزاده‌ی بی‌تاج و تخت زیرزمین» کتابی خوش‌خوان باشد. به این مزیّت، حُسنِ دیگری را نیز اضافه کنید؛ نویسنده از رؤیاهای بزرگِ دورانِ کودکی و دوستی‌های ساده‌ی دانش‌آموزی می‌گوید که برای مخاطب نوجوان عزیز است و دوست‌داشتنی، و از صلح می‌گوید تا هوای معصوم ذهن و خیالِ مخاطب با طعمِ تلخ و خاطره‌ی اندوه‌بار جنگ اُنس نگیرد. این کتاب را «علی‌اصغر سیدآبادی» نوشته و از سوی واحد کتاب‌های کودکان و نوجوانان نشر چشمه یعنی کتاب وَنوشه با قیمت ۲۸۰۰ تومان چاپ شده است.
کتاب بعدی اثرِ «دیوید آلموند» است که در سال جاری برنده‌ی جایزه‌ی هانس کریستین آندرسن شد. از آلموند پنج کتاب به فارسی ترجمه شده است؛ «بوته‌زار کیت»، «اسکلیگ و بچّه‌ها»، «گل» با «تابستان زاغچه». چی؟ این‌که شد چهارتا؟ پنجمی «چشم بهشتی» است که می‌خواهم بگویم حتماً آن را بخرید و علاوه‌بر فرزندتان، خودتان هم بخوانید و باور کنید این کتاب بیش‌تر از آن‌که درباره‌ی فقر باشد و فقدان، درباره‌ی مهر است و دوستی. کافی‌ست از فصل‌های نخستِ داستان باصبر بگذرید و برسید به «بلک میدنز». کجا؟ مردابی سیاه. در این‌جا است که سه شخصیّتِ اصلی رُمان یعنی «ارین لو»، «ژانویه کار» و «موش گالن» که از پرورش‌گاهی فرار کرده‌اند با «پدربزرگ» و «چشم‌بهشتی» آشنا می‌شوند. شخصیّتِ مرموزِ پدربزرگ و شگفتیِ ذات و عینِ چشم‌بهشتی خواننده را به پی‌گیری ماجرا مشتاق می‌کند تا وقتی‌که از پسِ ترس‌ها و تاریکی‌های همیشه امیدها و روشنایی‌های تازه رُخ می‌نماید و کودکانِ رنج‌دیده‌ی سختی‌کشیده‌ی داستان در پناهِ هم‌دیگر تسکین می‌یابند و نجات در ذهن و زندگی‌شان معنا پیدا می‌کند. این کتاب را نیز واحد کودکان و نوجوانان انتشارات ققنوس، یعنی نشر آفرینگان با قیمت ۳۲۰۰ تومان چاپ کرده است.
ماجرای «گرگ‌ها گریه نمی‌کنند» هم درباره‌ی رهایی و آزادی است، داستانِ نجاتِ پسرکی سرگردان از سرنوشتی شوم. «شهاب» قهرمانِ رُمانِ «محمّدرضا یوسفی» قربانیِ دسیسه‌ها‌و وسوسه‌های شهر است و نویسنده او را به روستایی می‌کشاند دور و خالی از سکنه، در سیطره‌ی سپیدی و برف. شهاب پی تمهیدی داستانی تبدیل می‌شود به گرگی در کوهستان و زندگی بر او به شکل و شیوه‌ای دیگر می‌گذرد تا درنهایت با گشایش رازهای پنهان در تاریکیِ زندگی، تقدیر دیگری برای او رقم می‌خورد. این کتابِ پُرماجرا سرشار از تضادها و تقابل‌ها است؛ شهر و روستا، جمعیّت و خلوت، تاریکی و روشنایی، سیاهی و سپیدی، پیری و جوانی، دوستی و دشنمی، غصّه و خنده و خیال و واقعیّت. سادگی ساختار و زبانِ سالمِ نویسنده از «گرگ‌ها گریه نمی‌کنند» اثری خواندنی ساخته است. این کتاب را واحد کودک و نوجوان نشر افق، یعنی کتاب‌های فندق با قیمت ۲۲۰۰ تومان چاپ کرده است.
«کافکا و عروسک مسافر» عنوانِ کتاب دیگری است که خواندن آن برای فرزندان و والدین لذّت‌بخش است. این داستان بازنویسی شاعرانه‌‌ی ماجرایی‌واقعی است که از رابطه‌ی «فرانتس کافکا» می‌گوید با دختری که عروسکش را گم کرده است. «جوردی سیئررا ای فابرا» در این رُمان از تراژدی بزرگی می‌گوید که پشتِ اتّفاقی ساده پنهان شده است و با روایتی جذاب از جادوی کلمات می‌نویسد، وقتی‌که روح‌های آزرده را شفا می‌دهند. این داستان یادآوری زبانِ کودکی است برای ‌بزرگ‌تر‌ها تا آن‌ها رنجِ کودکان را بشناسند، و به کودکان نیز کمک می‌کند تا از اوقاتِ سختی و تنهایی گذشته و به نیمه‌ی آرام و شاد زندگی برسند. «کافکا و عروسک مسافر» را نشر ایران‌بان با قیمت ۲۵۰۰ تومان چاپ کرده است.
پیش‌نهادِ آخر من، بر خلافِ کتاب‌های قبلی که برای بچّه‌های ۱۲ سال به بالا مناسب هستند، مجموعه‌ی سه‌جلدی «ماجراهای ملیکا و گربه‌اش» است که «نوید سید‌علی‌اکبر» برای کودکانِ کم‌سال نوشته و شخصیّت اصلی آن دخترکی است شیرین و پُرشیطنت که با خیال‌بافی‌هایش قصّه می‌سازد و مخاطب را سرگرم می‌کند. طنز و زبانِ ساده و روان از مهم‌ترین ویژگی‌‌های این مجموعه است که جدای پرورش تخیّلِ مخاطب، کودک را با قهرمانِ کوچک داستان همراه می‌کند و برای او لحظه‌های شاد و شگفت می‌سازد. «ماجراهای ملیکا و گربه‌اش» با تصویرسازی جذّاب و دوست‌داشتنی «لیسا برجسته» از سوی واحد کودک و نوجوان نشر افق، یعنی کتاب‌های فندق با قیمت هر جلد ۲۵۰۰ تومان چاپ شده است.

منتشر شده در روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه بیست و چهارم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی سیزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

نام کتاب: طبقه‌ی هفتم غربی
نویسنده: جمشید خانیان
ناشر: نشر افق

گل آقا؛ رُمان کوتاه «طبقه‌ی هفتم غربی» را «جمشید خانیان» نوشته است، داستانی واقع‌گرا درباره‌ی پسری و پیرمردی. مکان وقوع داستان برجِ بلندبالایی است در تهران و البته، شخصیت‌های فرعی هم در داستان حضور دارند؛ از دختر پیرمرد گرفته تا جمعیّتِ ساکن در برج، امّا شخصیّتِ اصلی رُمان پسری است به نام «امیرعلی» که با تعطیلی مدرسه پی کار می‌گردد و درنهایت، از خانه‌ی نویسنده‌ای پیر سردرمی‌آورد تا از او پرستاری کند. رُمان دو خط روایی دارد که موازی با هم پیش می‌رود؛ یکی از امروز می‌گوید و دیگری از دیروز. دیروز چه خبر بود؟ روز اوّل ورود امیرعلی به خانه‌ی پیرمرد، در طبقه‌ی هفتم غربی. امروز هم روز دوّم است که به‌کل در پلکان برج می‌گذرد تا پایان داستان که خوش نیست. می‌پرسید چه‌طور؟ پیرمرد از دنیا می‌رود. بله، موضوع اصلی رُمان مرگ است. هول نکنید! نویسنده این‌قدر بی‌ریخت و لُخت از مرگ نمی‌نویسد که من در پنج کلمه گفته‌ام. خیال می‌کنید برای چی اجازه می‌دهد امیرعلی از صد و چهل پلّه بالا برود؟ خانیان با کلّی مقدمه‌چینی پلکانی درباره‌ی زندگی، از چهره‌ی مرگ رونمایی می‌کند تا خواننده این عالی‌جنابِ ناگهان را به‌عنوان بخشی از حقیقت و روندی از طبیعت بپذیرد. نویسنده، با هوش‌مندی پلکان را به‌عنوان مکانِ وقوع یکی از خط‌های روایی داستان انتخاب می‌کند و با ظرافتِ تمام آدم‌های متفاوتی را در مسیر امیرعلی قرار می‌دهد تا او در هر پاگرد با دوره‌های مختلفی از عمر روبه‌رو گردد؛ از مربّی موسیقی و دختربچه‌ی گیتارزن تا دیو بی‌شاخ و دُمِ نظافت‌چی، از مرد کراواتی گل به دست تا پسرک چاقِ طبقه پنجمی.
«طبقه‌ی هفتم غربی» داستانی است درباره‌ی واقعیّتِ تلخِ زندگی که در روزمرگی اتفاق می‌افتد. برای همین در رُمانِ خانیان هیچ خبری نیست از ماجراهای عجیب و غریب یا تعلیق‌های پُر هول و هراس. وی راوی یک زندگی ساده و معمولی است و زمان را پیش می‌برد تا شخصیّتِ اصلی داستان رشد کند و در کنار او، مخاطب هم.
زبانِ ساده، جمله‌های کوتاه، ضرب‌آهنگِ مناسب و دیالوگ‌های طبیعی و به‌اندازه باعث می‌شود تا خواننده کتاب را یک‌نفس بخواند و زمین نگذارد تا ضربه‌ی نهاییِ داستان در پایان، که گفتم پیرمرد می‌میرد. علاوه‌براین، طنز را هم به ویژگی‌های کتابِ خانیان اضافه کنید. نویسنده تلاش کرده است با چاشنی طنز زهر زندگی را بگیرد و همه‌چیز را همان‌قدر طبیعی نشان بدهد که درواقع هست. این‌که می‌گویم طنز، خیال نکنید الان کتاب را دست می‌گیرید و روده‌بُر می‌شوید از خنده. پس چی؟ توجّه شما را جلب می‌کنم به سطرهای نخستین داستان که این‌طور آغاز می‌شود:
«توی طویله، قره‌قیطاس را در ردیفِ دوچرخه‌های دیگر گذاشت، قفل زد و راه افتاد رفت به طرفِ دَرِ شیشه‌ای بزرگِ قلعه. وقتی از پلکانِ پَت و پهن که رفت بالا، دیگر پشتِ در این پا و آن پا نکرد تا خودش را توی شیشه کج و معجوج ببیند و بخندد.»
گفتم که آدم به خنده نمی‌افتد، امّا در روایتِ خانیان طنز وجود دارد و برای همین لبخند به صورت‌مان می‌نشیند و بعد، چند سطر پایین‌تر، وقتی حرفِ «قلعه‌بیگی» می‌شود و امیرعلی به او می‌گوید «مرغ ماهی‌خوار»، تصوْرِ سرِ تاس و گردنِ باریک و دراز، چشم‌های ریز و بینیِ استخوانیِ نوک‌تیز و صدای جیغ‌جیغوی نگهبان برج نشاط‌آور است. ارجاعِ بعدی من به گفت‌وگوی تلفنی امیرعلی و دختر پیرمرد است که پسر به خواهش پیرمرد، باید به دختر بگوید پدرش خواب است و امیرعلی هول کرده و پرت و پلا می‌گوید و حواسش نیست. دو صفحه بعدتر هم، نویسنده با شوخی‌‌های زبانی پیرمرد و امیرعلی درباره‌ی نگهبانِ برج بهانه جور می‌کند برای خنده. موقعیّتِ طنز بعدی وقتی است که امیرعلی و پیرمرد می‌روند سُرسُره‌بازی. پسر می‌نشیند پشت فرمان دوچرخه و پیرمرد جلویش و توی سرازیریِ خیابانِ اصلی پایین می‌روند، پیرمرد “هو”ی بلندی می‌کشد و می‌زند زیر خنده و باقی ماجرا.
به‌نظر من این رُمان درباره‌ی ته‌مانده‌ی لبخند است پس از دشواری‌های عمر. ماجرایی ساده درباره‌ی مفاهیمِ عمیق زندگی که در اتاق‌های معمولی جریان دارند و در میان آدم‌های عادی. وقتی به «طبقه‌ی هفتم غربی» می‌رسیم انگار جایی را کشف کرده‌ایم در خودمان، لذّتی را در زندگی‌مان و شادیِ دوری را در آینده‌مان.

راستی، بد نیست بدانید؛ کم‌تر از هفت روزِ قبل، مراسم انتخاب کتاب سال جایزه‌ی شهید حبیب‌ غنی‌پور برگزار شد و یکی از کتاب‌های برگزیده در بخش داستان نوجوانان، کتاب «غوص عمیق» بود نوشته‌ی «جمشید خانیان» که به دلیل فضاسازی مناسب و بهره‌گیری از مفاهیم اسطوره‌ای برای بیان استعاری یک موضوع امروزی انتخاب شد. این رُمان فانتزی است و مضمون آن درباره‌ی گم‌شدن انگشتری حضرت سلیمان است. البته، کتاب‌های خانیان تاکنون جایزه‌های متعددی را از آن خود کرده‌اند. مثلاً؟ مثلاً «قلب زیبای بابور» در سال ۲۰۰۵ از طرف کتاب‌خانه‌ی مونیخ در فهرست کتاب‌های خواندنی کودک و نوجوان قرار گرفت. کتاب «شبی که جرواسک نخواند» هم برگزیده‌ی شورای کتاب کودک است. تازه‌ترین رُمان خانیان نیز با نام «عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی» کم‌تر از ده روز قبل از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

نام کتاب: قصّه‌های آقاکوچولو
نویسنده : فریبا کلهر
تصویرگر : پوپک مقبلی
تعداد صفحه : ۲۰ صفحه
قیمت : ۱۴۰۰ تومان
انتشارات : امیرکبیر (کتاب‌های شکوفه)
هزار کتاب؛ قصه‌های آقا کوچولو مجموعه‌ای از هفت داستانِ کوتاه نوشته‌ی فریبا کلهر است. قصه‌هایی با موضوع‌های مستقل که حول یک شخصیت محوری روایت می‌شوند؛ آقا کوچولو.
آقا کوچولو پسرکی‌ست که نویسنده بی‌هیچ توصیفی او را به جهانِ خواننده وارد می‌کند. در این‌جا، تصویرسازیِ پوپک مقبلی به توصیفِ آقا کوچولو و فضای قصه‌های کتاب کمک می‌کند. البته، خواننده با دنبال کردنِ قصه‌ها به‌تدریج آقا کوچولو را می‌شناسد؛ پسرکی که هوش خوبی دارد و گاهی می‌ترسد، خنده‌رو‌ست و گاهی هم اشتباه می‌کند.
قصه‌های کلهر ماجراهایی تخیلی هستند با حضورِ حیواناتِ سخن‌گو؛ گربه و موش و زرافه یا موجوداتِ افسانه‌ای مثل غول تپه‌خوار.
غول تپه‌خوار نامِ آخرین قصّه‌ی کتاب است و ماجرای آن از صبح روزی شروع می‌شود که آقا کوچولو می‌رود پشت پنجره‌ی اتاق و تپه‌ی سبز و پُرگل کنار خانه‌اش را نمی‌بیند. تپه کجاست؟ غول تپه‌خوار نصفه‌شبی آن‌را خورده است و حالا، آقا کوچولو راه می‌افتد تا تپه‌اش را پس بگیرد و‌…
علاوه‌بر آقا کوچولو، بیش‌تر قصه‌های خانم کلهر زمانِ مشترکِ هم دارند و در فصل زمستان اتفاق می‌افتند؛ قصه‌هایی پُر از سوز‌و‌سرما، خنکیِ دانه‌پنبه‌های برف، زوزه‌های آشنای باد و حسِ خوبِ لباس‌های گرم؛ کلاه و دست‌کش و شال و… یک‌جور زمستانِ ایده‌آل! آن‌قدر ایده‌آل که آقا کوچولو می‌تواند هر روز جلوی خانه‌اش آدم برفی درست کند. حتی یکی از قصه‌های کتاب هم درباره‌ی آدم برفی‌ست. کدام قصه؟ در پشتی.
در قصه‌ی در پشتی آقا کوچولو یک آدم برفی کوچک درست می‌کند به اندازه‌ی یک موش؛ شکل یک موش سفید کوچولو. سپس به خانه می‌رود، اما کمی بعد کسی در می‌زند. مهمانِ ناخوانده‌اش گربه‌ای‌ست نالان که شکمش دارد از سرما یخ می‌زند. می‌پرسید چرا؟ بله، درست حدس زده‌اید گربه آن موش برفی را خورده و حالا می‌خواهد بداند کی آن‌را درست کرده بود تا صورت‌اش را چنگ بزند و همه‌جای بدنش را خط‌خطی کند. برای فرار از این گیرافتادگی راهی به ذهنِ آقا کوچولو می‌رسد که از در پشتی می‌گذرد.
مخاطب کودک در قصه‌های این کتاب با یک ورزشِ جذاب و یک شغلِ پُرماجرا هم آشنا می‌شود؛ اسکی و دریانوردی. علاوه‌بر افزایش اطلاعاتِ خواننده، نویسنده تلاش کرده تا به شیوه‌ای غیرمستقیم کودک را با مفاهیم انسانی و اخلاقی نیز آشنا کند. برای نمونه اشاره می‌کنم به داستان‌های یک پتو، ده پتو یا شال گردن که ماجرای این دو قصه‌ بیانِ تازه‌ای‌‌ست از شعرِ‌/ مَثل‌هایی که می‌گویند بنی‌آدم اعضای یک‌دیگرند یا تو نیکی می‌کن و در دجله انداز‌…‌
کودکان در پایان دوره‌ی دبستان که مهارت‌های خواندن را آموخته‌اند با خواندنِ این کتاب سرگرم می‌شوند و از قصه‌های آقا کوچولو لذت خواهند برد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/15/11

به کی سلام کنم؟ شب پانزدهم اسفندماه به «فاطمه راکعی» تلفن می‌زنم؛ برای احوال‌پرسی و تولّدمبارکی و او، گرم و صمیمی جواب می‌گوید. از حرف‌های کم‌رنگ و صداهای دورِ توی گوشی می‌فهمم راکعی میهمان دارد و لابُد، جشن تولّدی.

مادرانه‌ها

راکعی وقتِ صحبت درباره‌ کودکی، پیش از هر چیزی از محبّت پدرش یاد می‌کند با مهرِ مادرش و می‌گوید: «در یک خانواده‌ فرهنگی و مذهبی به دنیا آمدم. پدرم مدیر مدرسه بود و مادرم خانه‌دار. او باعاطفه و بااحساس بود و با این‌که تحصیل‌کرده نبود، امّا خیلی اجتماعی بود و توی مدیریت خانواده حرف اول را می‌زد. مادرم سید بود و پدرم به او بسیار احترام می‌گذاشت و همیشه مادرم را «خانم» صدا می‌کرد.» وی ادامه می‌دهد: «دوران دبستان را در زنجان گذراندم؛ دبستان‌های فروغ و شمس و بعد، برای کلاس پنجم به تهران آمدیم و من به مدرسه جعفری می‌رفتم که مدرسه‌ای اسلامی بود در حوالی بازار و بعد هم دبیرستان و دانشگاه که در رشته‌ مترجمی زبان انگلیسی قبول شدم و به مدرسه‌ عالی ترجمه رفتم که دانشگاه علامه طباطباییِ فعلی است.» راکعی سپس می‌افزاید، دوره‌ کارشناسی‌ارشد را در رشته‌ زبان‌شناسی در دانشگاه تهران گذراند و برای تحصیل در دوره‌ دکتری همین رشته به دانشگاه تربیت مدرس می‌رود.»

درباره‌ شعر

جدای فعالیت‌های آموزشی و پژوهشیِ راکعی در دانشگاه الزهرا، او نماینده‌ مجلس شورای اسلامی بوده است در دوره‌ ششم و همین‌طور رئیس کمیته‌ امور زنان و امور خانواده. ولی من با او درباره‌ شعر حرف می‌زنم. آخر، راکعی مدیرعامل انجمن شاعران ایران و رئیس هیات مدیره‌ دفتر شعر جوان نیز هست. وی می‌گوید: «شعر را از دوره‌ دبیرستان شروع کردم. تا قبل از آن متن‌های کوتاه می‌نوشتم که قطعه‌ ادبی بود و آن‌ها را برای پدرم می‌خواندم و او مرا تشویق می‌کرد. از دوره‌ دبیرستان بود که شعر منسوب به مولوی را در کتاب فارسی خواندم؛ شعری که می‌گوید «از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» و خُب، من از بچگی خیلی حسّاس بودم نسبت به مرگ و این‌که اگر پدر و مادر را از دست بدهم، باید چه کنم؟ و مُدام می‌پرسیدم چرا باید بمیرم؟ و این موضوع تمام ذهن مرا مشغول کرده بود و در دبیرستان با شعر مولوی دوباره به سوال‌های «چرا زندگی؟ چرا مرگ؟» برخورده بودم و انگار که هم‌درد و هم‌فکر پیدا کرده باشم، به این نتیجه رسیدم که این فقط درد من نیست و دردی همگانی است و با خودم فکر کردم این همه سال پیش شاعری مثل مولوی هم دردش این بوده است.» راکعی ادامه می‌دهد: «بعد من به آثار مولوی علاقه‌مند شدم و کلیّات شمس و غزلیّات مولوی را خواندم و و شروع کردم به شعر موزون گفتن. در آن دوره، ساعت ادبیات بهترین وقت زندگی من بود. شعر را خیلی خوب می‌فهمیدم و وزن را بدون کوچک‌ترین آموزش می‌شناختم و بعد این دردهای درونی و مسائل فلسفی به شعرهای موزون من راه پیدا کرد.» سپس راکعی درباره‌ پس از پیروزی انقلاب اسلامی صحبت می‌کند؛ وقتی که دیگر شعر را جدّی‌تر دنبال می‌کند. وی می‌گوید: «با حوزه‌ هنر و اندیشه انقلاب اسلامی آشنا شده بودم که در آن زمان کانون تجمع نویسندگان و شاعران و هنرمندان بود. شاعران مطرح امروز در حوزه بودند و در فضای انقلاب نفس می‌کشیدند.» راکعی از زنده‌یاد سیدحسن حسینی و زنده‌یاد قیصر امین‌پور نام می‌برد و می‌گوید این فرصتِ آشنایی بهانه‌ای شد تا در سال‌های بعد کارش را با دفتر شعر جوان و انجمن شاعران ایران ادامه بدهد. راکعی می‌گوید: «این جریان هنوز هم پرتحرک و پرتپش راه طبیعی خودش را طی می‌کند.»

کتاب و دیگر هیچ

فاطمه راکعی می‌گوید که این روزها مشغول تکمیل نهایی کتاب «منطق و زبان‌شناسی» و «آوا و معنا در شعر نیما» است به‌علاوه‌ یک‌سری مقاله‌های علمی در رشته‌ تخصصی تحصیلی‌اش؛ زبان‌شناسی و ادبیات که موضوع آن‌ها استعاره است و راکعی شعرهای نمادین نیما را بررسی می‌کند. وی می‌گوید: «مجموعه‌ای از شعرهای اجتماعی خودم را هم باید سروسامان بدهم، منتها به‌خاطر گرفتاری‌هایی که دارم این کتاب به نمایشگاه سال آینده نمی‌رسد.» راکعی درباره‌ انتشارات دفتر شعر جوان می‌گوید: «ده، دوازده کتاب را برای عرضه در نمایشگاه آماده کرده‌ایم که یکی بسیار ارزشمند است؛ مجموعه شعرهای آیینی اثر زنده‌یاد سیدحسن حسینی. پس از مدت‌های طولانی، مجموعه شعر دوم محمدرضا محمدی‌نیکو نیز چاپ می‌شود. کتاب‌هایی از شاعران جوان نیز منتشر خواهد شد. و از سری گفت‌وگوهای شعر ایران و جهان که من مسئول و مجری پروژه هستم نیز دو کتاب ترجمه شده است؛ «صد سال شعر ایران» به دو زبان آذربایجانی و اردو و به‌زودی به زبان ژاپنی هم ترجمه می‌شود. وی می‌افزاید: «سه کتاب گزیده‌ی اشعار نیما، قیصر امین‌پور و طاهره صفارزاده نیز به انگلیسی ترجمه شده‌اند و کتاب «ترکیب در شعر فارسی» اثر مهدی افشار را نیز با مشارکت نشره واژه‌آرا به چاپ رسانده‌ایم.»

منتشر شده در روزنامه‌ی آرمان، شانزدهم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/5/11

آرمان؛ نمایش تلویزیونی «دیوانگان متفکّر» براساس متنی از «کارل فالنتین» آلمانی به تهیه‌کنندگی حمید ابراهیمی و کارگردانی هنری علیرضا کوشک‌جلالی در گروه فیلم و نمایش شبکه‌ چهار سیما در حال تولید است تا در روزهای عید نوروز از تلویزیون پخش شود. در یک شب‌ برفی به محل تصویربرداری این مجموعه می‌روم. مکان ضبط، سالن بزرگی است و به‌محض ورود، ابتدا دکور برنامه را می‌بینم که روبه‌روی من است؛ یک دکور سه‌ضلعی که بخشی از آن، یک رستوران نقلی است با سه میز و صندلی‌های لهستانی و پارچه‌های شطرنجی سیاه و سفید که پهن کرده‌‌اند روی میزها با چندتایی بشقاب و گلدان. برای رستوران نیز پنجره‌‌ای را درنظرگرفته‌‌اند که پشت آن نمایی از یک شهر صنعتی دیده می‌شود. ادامه‌ تصویر این شهر آبی‌/خاکستری از دکور کوچه و بعد از پشت پنجره‌ خانه می‌گذرد. خانه یک اتاق نشیمن کوچک است با آشپزخانه‌‌ای دوست‌داشتنی در کنج. توی اتاق مبل و کاناپه کرم‌رنگ چیده‌‌اند با میز و تلویزیون و یک گلدان بزرگ. به‌جای کتابخانه و شومینه‌ واقعی هم تصویرش را گذاشته‌اند. ‌جلالی روبه‌روی دکور خانه پشت میزی نشسته با لپ‌تاپ و تلویزیون کوچکی جلویش و کنار دستش هم بخاری برقی است. من هنوز ایستاده‌ام که پسر جوانی یک لیوان شیرکاکائو برای جلالی می‌آورد و بعد می‌فهمم که پسر دستیار کارگردان است؛ سلمان وکیلی. وحید مهدی‌زاده دستیار دیگر جلالی هم توی صحنه مشغول تمرین با بازیگران است؛ رضا مولایی و رؤیا میرعلمی. مولایی لباس ورزشی سفید پوشیده و میرعلمی هم مانتوی آبی با شال سرخابی. برای هر دو یک خال درشت سیاه روی گونه‌شان گذاشته‌اند برای تأکید بر خواهر و برادری‌شان توی نمایش.
کدوم کانال؟
روی یکی از ستون‌های سالن تخته‌ وایت‌بُردی را می‌بینم که اطلاعاتی درباره‌ ساعت حضور بازیگران، عوامل فنّی، پذیرایی، شام و… روی آن نوشته‌اند. کار از ساعت دو بعدازظهر شروع می‌شود و گویا تا ساعت دو بعد از نیمه شب ادامه پیدا می‌کند. برنامه‌ امشب ضبط اپیزود «کدوم کانال؟» است. گویا براساس متنِ نمایش باید تلویزیون توی این صحنه روشن باشد و برنامه‌هایی از آن پخش شود که به اسامی آن‌ها در دیالوگ‌های بازیگران اشاره می‌شود و خُب، ساعت شش بعدازظهر هیچ کانالی اخبار یا فوتبال و یا سریال پخش نمی‌کند. درنهایت، جلالی تصمیم می‌گیرد که تلویزیون خاموش بماند و به‌جای هی کانال عوض کردن، بازیگران خودشان را با موضوع دیگری مشغول کنند. رضا و رؤیا دو گوشی تلفن‌همراه به دست‌ می‌گیرند به نیّت پیامک‌بازی و زهره‌مجابی نیز با دوتا میل بافتنی و گلوله‌ کاموای قرمز سر جایش می‌نشیند. اوّل خیال می‌کنم مجابی فقط حالت بافتن را می‌گیرد، ولی بعد متوجّه می‌شوم او جدّی‌جدّی دارد یک خروس می‌بافد. دست‌آخر رضا بابک وارد صحنه می‌شود که نقش پدر را ایفا می‌کند. بازیگران دیالوگ‌ها را با مهدی‌زاده تمرین می‌کنند تا شروع ضبط که تصویربرداران پشت دوربین مستقر می‌شوند و بعد از کنترل سطح صدا و نورپردازی و تأکید بر اینکه بازیگران با کفش توی صحنه نباشند. وکیلی با صدای بلند می‌گوید: الهی به امید تو. ۱، ۲، ۳، حرکت.
دیوانگان متفکّر
حمید ابراهیمی تهیه‌کننده ‌«دیوانگان متفکّر» درباره شکل‌گیری این نمایش تلویزیونی می‌گوید: «پنج‌سال پیش بود که با «کارل فالنتین» آشنا شدیم. متن اصلی به زبان آلمانی بود و بخش‌هایی از آن را ریما رامین‌فر و باقی متون را علیرضا کوشک‌جلالی ترجمه کردند. پس از ترجمه، نمایشنامه را به شبکه‌های یک، دو و چهار ارائه کردیم که درنهایت، شبکه‌ چهار به‌خاطر محتوای اصلی که طنز بود آن را پذیرفت. منتهی تأکید کردند که نمایشنامه‌ها باید بومی‌سازی شود. پس از آن هر متن پنج‌بار بازنویسی شد و هنوز هم هر روز همراه با ضبط متن بازنویسی می‌شود تا نتیجه‌ کار با فرهنگ ایرانی منطبق باشد.» این نمایش تلویزیونی در ۶۰ قسمت ۱۰ دقیقه‌ای تولید می‌شود و ماجراهای آن درباره‌ مسائل اجتماعی و زندگی روزمره‌ انسان قرن بیست و یکم است. این تهیه‌کننده درباره‌ انتخاب بازیگران نیز می‌گوید: «در ابتدا می‌خواستیم فرهاد آئیش و مائده طهماسبی نقش زن و شوهر را بازی کنند که متأسفانه همزمان با پروژه‌ دیگری قرارداد داشتند. بعد با بازیگران دیگری صحبت کردیم و درنهایت، رضا بابک و زهره مجابی انتخاب شدند. رؤیا میرعلمی را از روز اوّل برای نقش دختر انتخاب کرده بودیم و بعد هم رضا مولایی در روزهای آخر پیش‌تولید برای ایفای نقش پسر خانواده به گروه پیوست.» ابراهیمی در ادامه می‌افزاید: «علاوه‌بر چهار بازیگر اصلی، نزدیک به ۳۶ بازیگر مهمان نیز داریم که به‌تدریج در کار وارد می‌شوند.»
میان‌پرده
وکیلی برای بازیگران توی صحنه و اتاق فرمان توضیح می‌دهد که این صحنه از دیالوگِ مادر شروع می‌شود و بعد از دیالوگ‌های پسر و دختر، پدر وارد خانه می‌شود و دیالوگ خود را می‌گوید و چند ثانیه‌ای سکوت و درنهایت کات. ضبط چندبار قطع می‌شود. یک‌بار برای اصلاح دیالوگ، بار دوم به‌خاطر صدای بارش تگرگ روی سقف و بار سوم… وکیلی دوباره با اتاق فرمان هماهنگ می‌کند. مجابی خطاب به بازیگران جوان می‌پرسد: «اگه گفتین اون چیه که با مادر شروع و با پدر تموم می‌شه؟» دختر و پسر می‌خندند و کمی بعد ضبط شروع می‌شود و در میانه‌ کار، مجابی به دیالوگی اشاره می‌کند که در آن از افشین قطبی نام برده می‌شود و می‌گوید:«نباید از کسی اسم ببریم، این درست نیست. ما آمده‌ایم کار هنری بکنیم.» با تغییر دیالوگ، ضبط ادامه پیدا می‌کند. کارگردان تلویزیونی از اتاق فرمان به وکیلی می‌گوید این صحنه از واکنش پسر به گفته‌ پدر دوباره ضبط شود.
دست‌اندرکاران
تهیه‌کننده: حمید ابراهیمی. کارگردان هنری: علیرضا کوشک جلالی. کارگردان تلویزیونی: علی مختارزاده. دستیاران کارگردان: سلمان وکیلی و وحید مهدی‌زاده. طراح صحنه و دکور: ایرج رامین‌فر، صدابردار: شهباززاده. نورپرداز: لطیف‌زاده. مدیر صحنه: سلمان وکیلی، تصویربرداران: حسینی پویا، شامل تافته، مسعود عزیزی. طراح گریم: نریمان محتشم. اجرای گریم: شبنم بندرچیان و حامد بداغی. بازیگران: رضا بابک، زهره مجابی، رضا مولایی، رؤیا میرعلمی.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/5/11

به کی سلام کنم؟ شاید از سرِ تأثیر اسم و رسمِ «حافظ موسوی» است که سرنوشت او با شعر عجین شده و شاید هم نه، تقدیرِ موسوی تابع طالع وی بوده؛ مرد متولّد اسفند. یعنی پیِ بازی ستاره‌های بخت و مُراد، قسمتِ موسوی به تخیّل افتاد و احساس زیاد، و نتیجه چیزی نبود مگر شور شعر.

سطرهای پنهانی

حافظ موسوی پانزدهم اسفند‌ماه به دنیا آمد؛ سال ۱۳۳۳ در رودبارِ گیلان. موسوی می‌گوید: «دوره‌ دبستان تا دبیرستان را در رودبار گذراندم و از دانش‌آموزی شروع کردم به نوشتن و شعر و فعالیت‌های فرهنگی. با دوستانم گروهی را تشکیل داده بودیم با نام گروه ادبی نیما و بعد هم در دانشگاه قبول شدم، رشته‌ ادبیات فارسی و برای ادامه‌ تحصیل در دانشگاه ملّی سابق به تهران آمدم.» و ادامه می‌دهد: «از سال ۵۷ فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی تحت‌تأثیر قضایای انقلاب بود و بعد هم مملکت درگیر جنگ شد و فضاهای روشنفکری بسته شد و من، شعرهایم را در نشریه‌های ادواری چاپ می‌کردم؛ بعضاً بدون اسم. پس از جنگ که فضا کمی بازتر شد، ‌همکاری جدی‌ام را با مجله‌ «آدینه» و «تکاپو» آغاز کردم تا سال ۷۳، که با وقفه‌ای ۱۰ ساله اوّلین مجموعه‌ شعرم با نام «دستی به شیشه‌‏های مه گرفته دنیا» چاپ شد و با استقبال روبه‌رو شد.» وی می‌افزاید: «مجله گردون جایزه‌ای داشت که تنها جایزه‌ ادبی معتبر آن زمان بود و در همان سال که بیژن نجدی جایزه گرفت، به کتاب من هم جایزه دادند و این موضوع شد کتاب به‌سرعت به‌فروش برود.» موسوی می‌گوید: «کتاب «سطرهای پنهانی» را در سال ۷۵ به ارشاد دادم؛ در دوره‌ میرسلیم. سه سال در ارشاد ماند و در آن وزارت مجوز نگرفت. تا این‌که در سال ۷۸ چاپ شد.» وی توضیح می‌دهد: «شعرهای این کتاب را قبلاً در مطبوعات چاپ کرده بودم و بازتاب خوبی داشت.»

شعر دهه هفتاد

{وازنا و باقی قضایا؛ در این دوران، موسوی علاوه‌بر فعالیت‌های شخصی در حوزه‌ی شعر و کتاب، از پیشگامان جریان موسوم به شعر هفتاد بود.} موسوی از پیشگامان جریان شعری معروف به شعر دهه هفتاد هم هست. خودش می‌گوید: «حلقه‌ شاعران دهه‌ هفتاد یک گروه شعری بود که برای خودمان ایجاد کرده بودیم و جلسه‌های آن گاهی در منزل من و گاهی در منزل رضا چایچی برگزار می‌شد و این جریان باعث شده بود در آن دهه سال‌های پرتحرکی در شعر فارسی داشته باشیم.» جدای این حلقه، موسوی عضو کانون نویسندگان ایران نیز بوده است؛ یک دوره به‌عنوان صندوق‌دار و در دوره‌ بعد عضو اصلی هیات دبیران و پس از درگذشت زنده‌یاد گلشیری نیز دبیر تحریریه‌ ماهنامه‌ «کارنامه» می‌شود تا توقیف این نشریه. موسوی می‌گوید: «پس از فوت منوچهر آتشی مسئولیتِ کارگاه شعر کارنامه را به عهده گرفتم و با کمک هنرجوهیان اولین دوره‌ آن، مجله‌ الکترونیکی شعر «وازنا» را راه‌اندازی کردم که بعد از گذشت هشت سال، هنوز یک مجله‌ فعال شعر در فضای مجازی است.» «زن، تاریکی، کلمات»، «جمهوری» و «خرده‌ریز خاطره‌ها» و «شعرهای خاورمیانه» نیز از دیگر کتاب‌های موسوی هستند که با استقبال روبه‌رو شده‌اند و کتاب سوم، برنده‌ جایزه‌ شعر خبرنگاران(۱۳۸۸) هم شده و چاپ دوم آن به‌زودی به بازار خواهد آمد. علاوه‌براین، موسوی کتابی دارد با نام «پانوشت‌ها» که مجموعه‌ای است از مقاله‌هایی در حوزه‌ نظریه‌های شعری در ایران با تمرکز بر آرای شعری نیما یوشیج. این کتاب امسال منتشر و چاپ اوّل آن تمام شد. موسوی می‌گوید: «کتاب را برای تجدید چاپ به ارشاد فرستادم که گفتند بخشی از آن باید حذف شود و من از انتشار آن صرف‌نظر کردم.» وی ادامه می‌دهد: «مجموعه‌ شعر «عکس‌های فوری» را هم چندماه پیش به ارشاد فرستادم که گفتند باید یک‌سوم کتاب حذف شود و از چاپ آن هم صرف‌نظر کردم.»

آهنگ دیگر

از موسوی درباره‌ فعالیت‌هایش در حوزه‌ نشر می‌پرسم و او پاسخ می‌دهد: «از سال ۸۱ با همفکری و همراهی شمس لنگرودی و شهاب مقربین تصمیم گرفتیم انتشارات «آهنگ دیگر» را با تمرکز بر شعر تأسیس کنیم و هدف ما این بود که شعر شاعران ناشناخته را در بازار کتاب معرّفی کنیم و سدّی را که برای حضور آن‌ها وجود داشت بشکنیم. ما با سخت‌گیری زیاد و درنظرگرفتن یک‌سری معیارها تاکنون ۵۰ عنوان کتاب شعر چاپ کرده‌ایم که کتاب‌های اول شاعران جوان است و خوب این بود که توانستیم اعتماد مخاطب شعر را جلب کنیم و تعداد زیادی از کتاب‌ها به چاپ دوم رسیده‌اند و تعدادی هم در جشنواره‌های مستقل شعری یا برنده‌ جایزه شده‌اند و یا جزو نامزدهای نهایی بودند. همین باعث شد تا نشر چشمه و نگاه نیز برای چاپ شعر مشتاق شوند، امّا «آهنگ دیگر» فعالیت خود را به دلیل سخت‌گیری‌های ارشاد به‌خصوص درباره‌ کتاب شعر محدود کرده است.»

۵۷ سالگی، سلام!

موسوی می‌گوید: «رضایت یا عدم‌رضایت از زندگی به انتخاب بستگی دارد. من هرگز فرصت انتخاب نداشتم و این زندگی بود که مسیر مرا مشخص کرد، امّا اگر بخواهم یک‌بار دیگر هم زندگی‌ام را مرور کنم از بعضی جهات می‌توانم بگویم اشتباه نکردم. زندگی نسل ما در دوره‌ای گذشت که هرگز آرامش نداشتیم و بخش عمده‌ای از عمر مفیدمان را در هراس و اضطراب گذراندیم و من فکر می‌کنم از نظر روحی و روانی آسیب دیدیم. این روند در دست ما نبود و شرایط به ما تحمیل شد، امّا از نظر حرفه‌ای بدون هیچ تعارفی از خودم راضی نیستم. من هرگز نتوانستم به‌طور حرفه‌ای به کار نوشتن بپردازم و همواره مجبور بودم برای معیشت خود و خانواده‌ام تلاش کنم و همیشه فکر می‌کردم یک روزی خواهد رسید که دیگر مشغله و دغدغه‌ای ندارم و می‌نشینم شعرم را می‌نویسم یا بر روی ده‌ها موضوعی که در این سال‌ها توی ذهنم انباشته شده‌اند کار می‌کنم و تا امروز که آخرین روزهای ۵۶ سالگی‌ام را می‌گذرانم این اتفاق نیفتاده است و من امیدوارم به ۵۷ سالگی‌ام.»

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، پانزدهم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

به کی سلام کنم؟ چنین روزهایی بود، امّا یک سال قبل که دومین جشنواره‌ «روز بوشهر، گنجینه خلیج‌فارس» برگزار شد و در آن مراسم «سیدقاسم یاحسینی» را به‌عنوان چهره‌ ماندگار بوشهر معرفی کردند. یاحسینی نویسنده و پژوهشگر ۴۵ ساله‌ای است که علاقه و عمر خویش را صرفِ تاریخ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس کرده و خُب، مدّتی است که سرپرستی مجموعه‌ای را با نام «دانشنامه‌ بوشهر» برعهده گرفته‌ است. به بهانه‌ اینکه بدانم کار دانشنامه به کجا رسیده، به یاحسینی تلفن می‌زنم و او می‌گوید: «اگر همه‌چیز بر وفق مراد پیش رود، دانشنامه در ۱۱۰ تا ۱۵۰ جلد و در یک فرایند ۵ ساله تکمیل خواهد شد.» وی می‌افزاید: «این مجموعه که در نوع خود کم‌نظیر است، درباره‌ قلمروهای عمومی، فرهنگ، رجال، هنر و تاریخ و جغرافیای استان و بندر بوشهر است.» یاحسینی می‌گوید: «سه سال پیش، شش جلد از این مجموعه منتشر شد و درحال‌حاضر ۱۵ جلد به چاپ رسیده است و امیدوارم به‌زودی رونمایی شود. در سال آینده نیز ۵۰ جلد از این مجموعه آماده خواهد شد.» دانشنامه از سوی حوزه‌ هنری بوشهر به بازار کتاب عرضه می‌شود و به گفته یاحسینی اگر بعضی مسائل باعث تأخیر در چاپ تعدادی از کتاب‌ها نمی‌شد، این مجموعه طی این هفته رونمایی می‌شد و حالا برنامه موکول شده است به اوایل سال آینده، نیمه‌ دوم فروردین. یاحسینی سرپرست مجموعه است و جدای او، نزدیک به ۳۵ نویسنده‌ زن و مرد که در رشته‌های تخصصی خودشان صاحب کتاب و تجربه هستند، با گروه همکاری می‌کنند. آن‌ها تاکنون کتاب‌هایی با موضوع سینما، تئاتر، شعر محلّی، غزل‌سرایان، شاعران کلاسیک، شاعران نوپرداز، قصه‌پردازان، تعزیه و… تألیف و منتشر کرده‌اند.
از کتاب‌های دیگر
علاوه‌بر سرپرستی دانشنامه، یاحسینی کتابی را درباره‌ میرزاجهانگیرخان شیرازی مشهور به صوراسرافیل  نوشته است با نام «میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل، تروریست انقلابی» که به‌زودی از سوی انتشارات صحیفه‌ خرد به چاپ می‌رسد. وی می‌گوید: «صوراسرافیل یکی از روزنامه‌نگارهای انقلابیِ مشهور در زمان مشروطه است که با وجود این شهرت تا امروز حتی یک مونوگرافیِ مستقل درباره‌ او به چاپ نرسیده است. من با رویکردی انتقادی و تااندازه‌ای ساختارشکنانه سعی کردم ارتباط او با محافل سوسیال دموکرات و مشروطه و… را بررسی کنم.» یاحسینی ادامه می‌دهد: «سال گذشته هم انتشارات صحیفه‌ خرد یکی از کتاب‌هایم را منتشر کرده بود با نام «همگام با آزادی» که به‌زودی چاپ دوم آن منتشر خواهد شد.» درباره‌ موضوع کتاب می‌پرسم و او پاسخ می‌دهد: «این کتاب مجموعه‌ای است از خاطرات شفاهی درباره‌ دکتر سیدمحمدمهدی جعفری» از ابتدای تولد تا سال ۱۳۶۰٫ دکتر جعفری و از همراهان دکتر شریعتی بود که برای چهار سال نیز با آیت‌الله طالقانی و بازرگان هم‌سلول بود.» راستی، سیدقاسم یاحسینی ۱۲ کتاب هم درباره‌ جنگ ایران و عراق در قالب خاطره‌نویسی تألیف کرده که آن‌ها را برای چاپ به انتشارات سوره مهر سپرده است. «زیتون سرخ»، «بوی خاک سوسنگرد»، «لشکر آب»، «پرواز روی خاک»، «رو در روی شیطان» و «پای پیاده روی آب» برخی از آن‌هاست.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، چهاردهم اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

حرف‌های همسایه؛ چند سال قبل بود؟ فکر می‌کنم نزدیک به شش، هفت سال قبل بود که فیلم «نفس عمیق» اکران شد. یادتان هست؟ ماجرای فیلم از جایی شروع می‌شد که خبر می‌داد دختر و پسری توی سد غرق شده‌اند و خُب، هنرپیشه‌ معروفی هم نداشت. با این‌ حال، «نفس عمیق» فیلم خوبی بود و آن دختر توی فیلم در بیست و یکمین جشنواره‌ فیلم فجر نامزد جایزه‌ سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اوّل زن شد. اسمش چی بود؟ مریم پالیزبان. یادتان هست چقدر شوخ و شنگ بود و سرزنده؟ لبخند زدید؟ پس، یادتان می‌آید. اگر از احوال او خواسته باشید، باید بگویم خوب است و دیگر هجده ساله نیست و در آلمان درس تئاتر می‌خواند. تازه، شعر هم می‌گوید. راستی، «من این‌جا نیستم» نام اولین کتاب مریم پالیزبان است که سال ۸۰ از سوی نشر ماه‌ریز چاپ شد. جدای کتاب، شعرهای او را می‌توانید در وبلاگ شخصی‌اش بخوانید: «گرگ صابونی». عنوان چشمگیری است مگر نه؟ و البته، پالیزبان شعرهای دلنشینی هم دارد. گرگ صابونی متولّد هفتم مهر ۱۳۸۵ است. پالیزبان در اولین یادداشتِ وبلاگی‌اش نوشته: «من باید از یک جایی شروع کنم… این صفحه‌ خالی آدم رو می‌ترسونه! اما خوب… همیشه همینه… لحظه‌های اول برای من همیشه اوج وسواس و دلشوره هستند. اما دلچسب، یه جوری… خوشمزه!» و بعد هم به گرگ صابونی سلام کرده است. امروز، پس از گذشت چیزی نزدیک به پنج‌سال، دیگر آن صفحه‌ سیاه خالی نیست و جدای مریم پالیزبان، گرگ صابونی دوست‌های بسیار دیگری هم پیدا کرده است. اگر به بخش نظرات آخرین یادداشت‌های او نگاه کنید، حتماً متوجّه خواهید شد که… بله، اوّل باید نشانی وبلاگ را بدهم و بعد، شما را ارجاع بدهم به شعرها و نظرها. پس یادداشت کنید:http://mpaliz.blogfa.com.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، اسفندماه ۱۳۸۹، صفحه‌ی شانزده

۸


via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ ایستاده‌ام جلوی پنجره، بیرون برف می‌بارد. برف نزول رحمت خداست. به خودم می‌گویم: به رحمت خدا رفت، ولی بعد، وقتی می‌نشینم پشت مانیتور و دوباره به چهره‌ مهری ودادیان نگاه می‌کنم، بغض می‌آید توی گلویم. مادر مهربان قصه‌های همه‌ این سال‌های دور و دراز روی تخت بیمارستان سجّاد است؛ توی لباس‌های بی‌روح با موهای سپید خیلی‌خیلی کوتاه. علیرضا خمسه آمده به دیدارش، توی عکس‌های بعدی مریلا زارعی و هانیه توسّلی کنار تخت ایستاده‌اند. اینجا هم داریوش اسدزاده که از نسل ودادیان است؛ هفتاد و چند ساله‌های سینمای ایران. مهری ودادیان در سال ۱۳۱۵ به دنیا آمد، در تهران. ۲۰ ساله بود که رفت تلویزیون و شد بازیگر نمایش‌های زنده و لابُد توی ذهنش کلّی داستان‌ داشت از آن روزهای شروع تا اواخر دهه‌ چهل، وقتی‌که شد بازیگر سینما و نقش کوتاهی را در «آشیانه‌ خورشید» بازی کرد. فکر می‌کنم به امشب، که چقدر آدم، چقدر زن و مرد پُرغصه می‌شوند، توی خلوت اشک می‌ریزند و هی نگاه می‌کنند به آلبوم پُر از عکس فیلم‌ها و خاطره‌هایشان: بهرام بیضایی، جمشید مشایخی، بهمن فرمان‌آرا، داوود رشیدی، سعید راد، مهدی هاشمی، مرضیه برومند و… مهری ودادیان از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۵، نزدیک به ۹۰ فیلم بازی کرد: از «شوهر آهوخانم» تا «راننده تاکسی». و بد به آلزایمر، که خاطره‌های زنی را غارت کرد که مهربان‌ترین مادر خاطره‌های کودکیِ چند نسل اخیر بود؛ از «بهترین بابای دنیا» تا «الو الو من جوجوام». و بدتر به پارکینسون که تن و بدنِ ودادیان را لرزاند و نفهمید آغوش او پناه چه خسته‌دلی‌‌ها و چه داغ‌دیدگی‌هایی بود. فکر می‌کنم به دختر مهری ودادیان که همه‌ هفتاد و چند روز گذشته را در آی‌سی‌یو بیمارستان گذراند و با همه‌ رنج و زحمتی که بود، تسلیم نشد و حالا، کمی مانده به بهار… و مادر نیست تا دست‌هایش را بگیرد، او را در آغوش بفشارد و بگوید آرام باش دخترکم. فکر می‌کنم به ساعت ۹:۳۰ صبح پنجشنبه دوازدهم اسفندماه، به وقتی‌که می‌خواهند پیکر مهری ودادیان را از جلوی خانه‌ سینما تشییع کنند و به پیام‌های تسلیت، به لباس‌های سیاه، به سینی‌های خرما، و به زنی که رفت. فکر می‌کنم به اشک‌ها و اشک‌ها و اشک‌ها و توی دلم دعا می‌کنم کاش پی این داغ، برف مُدام می‌بارید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ عصر یکشنبه هشتم اسفند مجموعه داستان «اندوه عیسی» نوشته ولفگانگ بورشرت در نشست «کتاب پارسه» نقد و بررسی شد. این کتاب اوّلین‌بار در سال ۱۳۷۷ از سوی انتشارات نگاه چاپ شد. سه‌سال بعد، انتشارات ن‍ق‍ش‌ خ‍ورش‍ی‍د‏ اصفهان آن را دوباره چاپ کرد و به‌تازگی چاپ سوم آن از سوی «کتاب پارسه» به بازار عرضه شده است. نشست نقد و بررسی کتاب با حضور علی عبداللهی، رضا نجفی و سیامک گلشیری برگزار شد؛ دو نفر اوّل به‌عنوان منتقد و آخری هم که مترجم کتاب است. ابتدا درباره‌ ادبیات آلمان گفتند؛ قبل و بعد از جنگ جهانی دوم. مثلاً ادبیات آلمان در قرن بیستم را بررسی کردند و گفتند در آن دوره نویسنده‌های آلمانی تحت‌تأثیر رومانتیسم بودند و همین‌طور تحت‌تأثیر فلسفه. برای همین ویژگی آثار آن دوره درازه‌نویسی، کلّی‌نویسی و ساختار پیچیده از نظر نحوی و دستوری بوده است. بعد ادامه دادند که با آمدن نازی‌ها به آلمان، زبان فاسد شد. یعنی رواج شعارها و کلیشه‌های زبانی. گفتند کلیشه ویژگی حکومت‌های ایدئولوژیک است. سوبسید دادن به کارهای بی‌ارزش و حزبی یا فرستادن نویسندگان به اردوگاه‌های اجباری یا تبعید هم از دیگر عوامل مؤثر بود. خلاصه، گفتند و گفتند تا رسیدند به پس از جنگ، وقتی ‌که با آشکارشدن جنایت‌های نازی‌ها احساس شرمساری بر ملّت آلمان سایه می‌اندازد و آن‌ها می‌خواهند از گذشته تبرئه بجویند. حالا ملّت آلمان ادبیات جدیدی را می‌خواهد که به دور از فلسفه‌پردازی و نمادپردازی باشد. سپس، از سه نوعِ ادبیات نامبرده می‌شود؛ دوره‌ اوّل، ادبیات بعد از جنگ یا ادبیات ویرانه‌ها با موضوع جنگ. اشاره می‌شود که در دوره‌ دوم، جامعه‌ پس از جنگ و آسیب‌ها و مسائل آن به ادبیات آلمان راه می‌یابد و دوره‌ سوم شامل ادبیاتی می‌شود که مسائل مدرن در آن طرح می‌گردد. خُب، این تقسیم‌بندی برای این بود که جایگاه بورشرت را در ادبیات آلمان مشخص کنند. گفتند که بورشرت از نظر سبک کاری تحت‌تأثیر رئالیسم بود و برخلاف دشواری و پیچیدگی‌های ادبیات آلمانی، ساده‌نویسی را پیشه کرد. او تحت‌تأثیر ادبیات انگلیسی هم بود، به‌خصوص همینگوی. ازاین‌رو، بورشرت را بنیان‌گذار ادبیات جدید آلمان می‌دانند که پس از جنگ جهانی دوم از نقطه‌ صفر آغاز می‌شود. دست‌آخر نوبت رسید به خود بورشرت و کتابش «اندوه عیسی». درباره‌ زندگی‌اش گفتند ‌که در سال ۱۹۲۱ به دنیا آمد و در سال ۱۹۴۷ به دلیل بیماری از دنیا رفت. وی سرجمع ۲۶ سال عمر کرد. ۱۸ ساله بود که جنگ شروع شد و او به جبهه رفت، امّا بورشرت چند نامه‌ درباره‌ هیتلر نوشته بود که نامه‌هایش را در خانه‌اش پیدا و او را به اعدام محکوم می‌‌کنند! اما بخشیده شد و دوباره به جنگ فرستادندش. این‌بار مجروح شد و به خانه بازگشت، منتهی کمی بعدتر، به‌خاطر یک جوک! دوباره به زندان افتاد. توی زندان که بود، پیشرفت بیماری‌اش باعث شد تا او را دوباره آزاد کنند و به جبهه‌ فرانسه بفرستند. آن‌جا اسیر ‌شد. البته، بورشرت فرار کرد و دوباره به خانه‌ بازگشت، امّا آن‌قدر خسته و بیمار که دیگر فقط توی خانه ‌ماند و شروع کرد به نوشتن و در مدّت دو سال، تا زمان مرگ، شعر گفت و نمایشنامه ‌نوشت و کتاب چاپ ‌کرد. مثلاً نمایشنامه‌ « بیرون پشت در» را توی هشت یا ۱۸ ‌روز نوشت. به‌خاطر عمر کوتاه، تجربه‌های فشرده‌ای داشت و فرصت نکرد تا آن‌ها را عمیق‌تر پرداخت کند و به شکل رُمان ارائه کند. به‌قول هانریش بُل: انگار با مرگ مسابقه داشت.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ بار اول گفتند: «فردا تلفن بزنید، ساعت یک‌ونیم.» بار دوم، ساعت و وقتی که خودشان گفته بودند تلفن زدم و خُب، گفتند «توی پمپ‌بنزین هستم. نیم‌ساعت دیگر دوباره تلفن بزنید.» بار سوم بود که تلفن می‌زدم و دیگر با هم حرف زدیم، با «ابوالفضل جلیلی» که این‌روزها مشغول تصویربرداری فیلم «مرخصی کوتاه» است. جلیلی درباره‌ این فیلم می‌گوید: «مرخصی کوتاه بین تله‌فیلم و تله‌تئاتر است که آن را برای شبکه‌ چهار می‌سازم و در ایام نوروز پخش می‌شود.» می‌پرسم موضوع فیلم درباره‌ چیست؟ پاسخ می‌دهد: «موضوع آن درباره‌ گروهی از جوانان و نوجوانان است که می‌خواهند فیلم بسازند.» نوجوانان، دغدغه‌ همیشگی‌ جلیلی بوده‌اند؛ از «گال» تا «دلبران» و یا باقی فیلم‌هایش منهای «حافظ» که جلیلی در آن نگاهی دارد به زندگی حافظ شیرازی و درباره‌ شعر می‌گوید و عشق. می‌پرسم داستانِ «مرخصی کوتاه» از کجا شروع شد و چی شد که تصمیم گرفتید این فیلم را برای تلویزیون بسازید؟ جلیلی می‌گوید: «در شش سال گذشته هیچ فیلمی نساختم، برای این‌‌که امکان کار نداشتم تا این‌که مدیر شبکه‌ چهار پذیرفت و لطف کرد و من هم تصمیم گرفتم این فیلم را بسازم و از هشتم اسفند‌ مشغول فیلمبرداری هستیم.» این‌جای حرف، جلیلی می‌پرسد: «حرف‌هایمان را ضبط می‌کنی؟» می‌گویم نه، دارم می‌نویسم. می‌گوید: «کاش ضبط می‌کردی.» می‌گویم تندتند می‌نویسم که می‌گوید: «تندتند هم که بنویسی، بعد «می‌شود» را می‌نویسی «نمی‌شود»!»
ادامه از قبل
پس از این‌که جلیلی تصمیم گرفت «مرخصی کوتاه» را بسازد، حالا هر روز صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شود، بعد از نماز به محل فیلم‌برداری می‌رود که تعمیرگاهی است در تهران. در آن‌جا بساط صبحانه را برپا می‌کنند و بعد از نان و چای، یکی از عوامل که به قول جلیلی بامعرفت باشد، استکان‌های صبحانه‌ را می‌شوید. وی می‌گوید: «توی گروه این‌جوری است که همه همکاری می‌کنند و خودمان کارهایمان را انجام می‌دهیم. بعد هم صحنه را می‌چینیم و فیلمبرداری می‌کنیم.» جلیلی ادامه می‌دهد: «به دلیل این‌که ناگهان تصمیم گرفتیم این کار را انجام بدهیم، فرصت کمی داریم و باید دو هفته‌ای فیلم را تمام کنیم. درحالی‌که در شرایط عادی من برای فیلمبرداری چنین کاری دو تا سه ماه زمان می‌گذارم. «مرخصی کوتاه» را هم به‌خاطر این‌که مدیر شبکه‌ چهار به من اعتماد کرده است، گفتم کار می‌کنم. داستان را گرفتم و حالا، آن را طی دو هفته، امّا با کیفیت مطلوب می‌سازم.» درباره‌ بازیگران می‌پرسم و جلیلی پاسخ می‌دهد: «بازیگران گروهی از نوجوانان علاقه‌مندان به بازیگری هستند که فرصتی برای پرورش استعداد خود نداشته‌اند.» دوباره می‌پرسم بچّه‌ها را از کجا پیدا کرده‌اید که می‌گوید: «در ایام سال بچه‌های زیادی تلفن می‌زنند و می‌گویند به بازیگری علاقه دارند و من اسم‌هایشان را یادداشت می‌کنم و برای این کار سراغشان رفتم.»
مکث و اندکی تأمل
جلیلی می‌گوید: «دو فیلمنامه دارم که از زمانی ‌که دولت نهم روی کار آمده است تا الان نتوانسته‌ام آن‌ها را کار کنم. فضا آن‌قدر بسته است و عرصه آن‌قدر تنگ است که دیگر نمی‌شود حتّی نگاه کرد، چه برسد به این‌که گذر کرد.» وی می‌افزاید: «این‌روزها کتاب که مُرده و خدا رحمتش کند. فیلمنامه هم در حال جان‌کندن است و بیشتر از هر کسی مسئولان در اریکه‌ ارشاد مشکل‌آفرین هستند.» جلیلی تاکنون ۱۴ فیلم سینمایی ساخته است که هیچ‌کدام از آن‌ها در ایران اکران نشده‌اند. خوانده بودم که او در مصاحبه‌ای گفته بود با سانسور قانونیِ فیلم‌ موافق است، امّا سانسور در ایران را قانونمند نمی‌داند. با عدم ‌اکران فیلم‌های جلیلی در ایران، دیگر تهیه‌کننده‌های داخلی حاضر نیستند برای او سرمایه‌گذاری کنند. می‌پرسید پس جلیلی چه می‌کند؟ من هم این را پرسیدم و جواب گرفتم: «بنّایی می‌کنم. با کار بنّایی روزگارم را می‌چرخانم.» داستان فیلمسازی جلیلی غم‌انگیز است و زمانی غم‌انگیزتر می‌شود که آدم با خودش قصّه آخرین فیلم او را مرور می‌کند؛ «حافظ» با مشارکت ژاپن ساخته شد، در جشنواره فیلم توکیو شرکت کرد، در سینماهای ژاپن به نمایش درآمد و جایزه‌ ویژه هیات داوران جشنواره‌ رُم را دریافت کرد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ آخرین روزهای برگزاری جشنواره‌ هنرهای تجسّمی فجر را می‌گذرانیم تا جمعه، که روز اختتامیه است. دوستان جشنواره‌ای این هفته را هفته‌ فیلم تجسّمی نامگذاری کرده‌اند و در روزهای باقی‌مانده فیلم‌های نقاشی ایرانی (منوچهر طیاب)، مروری بر تاریخچه مختصر خط در ایران (حمید سهیلی مظفر) و ونسان و من (مایکل روبو) در سینما تک موزه هنرهای معاصر تهران به نمایش درخواهد آمد؛ ساعت پنج بعدازظهر. در برنامه‌ این هفته‌ «پاتوق هنرمندان سینما- مستند»

هم هفت فیلم اکران می‌شوند که پنج فیلم آن کوتاه و داستانی‌ هستند: آن بالا کنار جاده (مرجان اشرفی‌زاده)، مهمانی زیر آب (بابک امینی)، خانه فاطمه کجاست (فریدون نجفی)، آقای تایی (محمدرضا اجاقی) و خواب سرد (پیمان نهان قدرتی). می‌پرسید آن دوتا فیلم دیگر چی؟ دو فیلم دیگر هم دو مستند هستند به‌ نام‌های زُروان (حسن نقاشی) و رؤیای دانوب (رضا سبحانی). دانشجوها، خبرنگارها و اعضای صنوف خانه‌ سینما و کانون فیلم سینماحقیقت یادشان باشد که وقتی می‌خواهند برای تماشای فیلم‌های یادشده به سینما سپیده بروند، کارت شناسایی همراه داشته باشند تا بتوانند بلیت رایگان تهیّه کنند. راستی، توی این هفته، نمایش‌های «دایی وانیا» و «مرغ دریایی» با کارگردانی حسن معجونی در تماشاخانه‌ ایرانشهر به‌روی صحنه می‌روند که بلیت آنها هم برای دانشجویان نیم‌بها است؛ البته فقط در هفته‌ اوّل نمایش. اگر گذرتان به تماشاخانه‌ ایرانشهر افتاد، به خانه‌ هنرمندان ایران هم سری بزنید که جشنواره‌ «تصویر سال» است. امسال هم این جشنواره در سه بخش عکس، فیلم و گرافیک و دو بخش کاریکاتور و هنر تبلیغات برگزار شده است.
مری موسارز
از سیزدهم اسفندماه نمایشگاهی از نقّاشی‌های «مری زمانی» در گالری ماه مهر (خیابان آفریقا، کوچه نیلوفر، پلاک ۷) افتتاح می‌شود که به مدت ۱۰ روز ادامه دارد. مری نقاشِ ایرانیِ مقیم نروژ است که درآمد حاصل از فروش آثارش را به نیازمندان،‌ زلزله‌زدگان و کم‌توان‌های جسمی و ذهنی هدیه می‌کند. او از اولین کسانی بود که برای همدردی با زلزله‌زدگان بم در موزه‌ cm گالری ترتیب داد. مری برای سال‌های طولانی در کشور ژاپن زندگی کرده است. از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۷ برای مدّت پنج سال یک نمایشگاه دائمی از آثارش در ژاپن برپا بوده و در جاهای دیگر دنیا مثل چین،‌ نروژ و… هم نمایشگاه‌های هفتگی برپا کرده است. بد نیست بدانید که او دوسال پیش نمایشگاهی در کاخ سلطنتی نروژ برپا کرد و دو تا از تابلوهایش به پادشاه ژاپن تقدیم شد. همچنین بیل کلینتون رئیس‌جمهور پیشین آمریکا هم یکی از آثار مری با نام «پاییز» را خریداری کرده است. سال گذشته هم نمایشگاهی از نقاشی‌های مری در ایران برگزار شده بود که هنرمندان بسیاری از آن بازدید کردند. مثلاً عباس کیارستمی. کیارستمی درباره‌ نقاشی‌های مری گفته بود: «شوکه شدم. تنوع و احساس کار بسیار چشمگیر و ستودنی بود.» بار دیگر عصر جمعه این هفته عباس کیارستمی به گالری «ماه مهر» خواهد رفت تا آثار تازه مری زمانی را ببیند. برای اینکه بدانید آیا دوباره آثار تازه زمانی، کارگردان نامی سینمای ایران را شوکه می‌کند یا نه، باید تا جمعه این هفته صبر کنید! البته غیر از کیارستمی خیلی از بزرگان هنر ایران نیز در افتتاحیه حضور دارند. مثل داریوش مهرجویی که برای گرفتن جایزه امسال خود در جشنواره فیلم فجر حاضر نشد اما به این نمایشگاه خواهد آمد. از مدعوین به این نمایشگاه که بگذریم، می‌گویند تخصص مری زمانی در روانشناسی باعث شده که در آثارش به عمق ذهن و ابعاد درونی شگفت انسانی نزدیک بشود و تضادها، پیچیدگی‌ها و تناقض‌های روانشناختی انسان‌ها را به‌خوبی نمایش بدهد. آخر، مری وقتی برای آموختن نقاشی به ژاپن می‌رود، همزمان تحصیلاتش را در زمینه روانشناسی هم ادامه می‌دهد. ضمناً مری درباره‌ نقّاشی‌هایش شعر هم می‌گوید. مجموعه‌ای از این شعرها با دکلمه‌ خود او و آهنگسازی ناصر چشم‌آذر با نام «معجزه» به بازار عرضه شده است. خود او در مصاحبه‌ای گفته است: «تا چند سال پیش کسی مرا در ایران نمی‌شناخت و نمی‌دانست نقاش شوریده‌ای که در دنیا با نام «موسارز» مطرح شده، ایرانی است. من ایرانی هستم، امّا تمام دنیا در قلب من است و خودم را از آنِ همه دنیا می‌دانم. من اعتقاد دارم خداوند یکی است و ما همه زیرمجموعه‌ای از او و در واقع صفر هستیم. وقتی به «صفر» و درجه «هیچ» برسیم، خداوند بیشتر خود را نشان می‌دهد. از آنجا که آثار من از دلِ سوخته برآمده، لاجرم بر دل هم می‌نشیند.»
بچّه‌ها متشکریم
این هم یک خبر کوتاه درباره‌ یک موفقیّت بزرگ: چهل و سومین دوره از جشنواره بین‌المللی کارتون آموریستیکا ایتالیا با موضوع «اینترنت» برگزار شد و همایون محمودی از ایران موفق به کسب جایزه بزرگ شد.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ حالم گرفته است. به هر کسی تلفن می‌زنم گوشی را برنمی‌دارد و یا تلفن روی پیام‌گیر است. می‌خواهم دوباره شماره دکتر قطب‌الدین صادقی را بگیرم که تلفن زنگ می‌خورد و بعد، سلام و احوال‌پرسی و صدای پشت خط می‌گوید: «صادقی هستم.» می‌توانید تصور کنید چقدر خوشحال می‌شوم؟
اپیزود اوّل
قطب‌الدین صادقی می‌گوید: «این روزها مشغول تمرین نمایشی هستم با نام «خاطره‌ای که نداشتم حتّی اگر هزار سالم بود» که متن آن را بر اساس نمایشنامه‌ای از «ژان پل سارتر» نوشته‌ام.» و ادامه می‌دهد: «این نمایش ۲۶ بازیگر دارد که دانشجویان تئاتر دانشگاه سوره هستند. درواقع، «خاطره‌ای که نداشتم …» نمایشی کارگاهی و آموزشی است. ما هر روز برای مدّت چهارساعت تمرین می‌کنیم تا نمایش را به جشنواره‌ بین‌المللی تئاتر دانشگاهی ایران برسانیم.» یعنی تا اردیبهشت ۱۳۹۰ که چهاردهمین دوره‌ این جشنواره برگزار خواهد شد. صادقی می‌گوید: «برای موسیقی، طراحی‌صحنه و… باقی کارهای نمایش هم از بچّه‌های دانشگاه سوره استفاده کرده‌ایم و درواقع، این نمایش محصول دانشگاه سوره است.» و اضافه می‌کند: «اجرای چنین نمایش‌هایی حرکتی است برای انتقال تجربه‌های نسل ما به نسل بچّه‌های تئاتر که از طریق یک کار علمی صورت می‌گیرد.» قطب‌الدین صادقی هر سال یک نمایش کارگاهی با هدف‌های آموزشی ‌روی صحنه می‌برد. آخرین اجرای وی نمایش دو اپیزودی «نبرد مده‌آ» بود نوشته‌ «هاینر‌مولر» که در اپیزود «نبرد» به صحنه‌هایی از حکومت و زندگی هیتلر در آلمان و در اپیزود دوّم، به «مده‌آ» اثر سوفوکل با شیوه‌ای مدرن پرداخته می‌شد. صادقی درباره‌ نسل جوان تئاتر می‌گوید: «به‌هرحال بچّه‌ها یک‌دست نیستند؛ بچّه‌های بااستعداد داریم و بچّه‌های کم استعداد و بچّه‌های بی‌استعداد. تلاش ما بر این است که استعدادیابی کنیم و تجربه‌های خودمان را به دانشجویان علاقه‌مند و پی‌گیر منتقل کنیم. همه‌ این نسل را نمی‌توان یکی دانست و درباره‌شان کلّی حرف زد، امّا این نسل نسبت به نسل‌های پیشین کم‌کار هستند و کمتر زحمت می‌کشند. نمی‌خواهم بگویم تنبل هستند، امّا آن‌ها می‌خواهند خیلی زود به نتیجه برسند و از میان‌بر بروند، درحالی‌که باید مراحل را به‌ترتیب طی کنند و باید بدانند که این‌جوری و خیلی زود به جایی نمی‌رسند.» صادقی از ناصر عاشوری و رضا افشار به‌عنوان بازیگرهای بااستعدادی یاد می‌کند که فعالیت خویش را از نمایش‌های کارگاهی او آغاز کرده‌اند و موفّق هم بوده‌اند.
اپیزود دوّم
«کافکا با من سخن بگو» نمایش دیگری است از قطب‌الدین صادقی که از خیلی قبل‌تر در تلاش بود تا شرایط لازم برای اجرای آن را در بیست‌ونهمین جشنواره‌ بین‌المللی تئاتر فجر فراهم سازد و خُب، به دلیل کار و سفر و زندگی نشد تا این روزهای پایانیِ سال. صادقی می‌گوید: «همین روزها تمرین برای این نمایش را آغاز خواهیم کرد.» و توضیح می‌دهد که «کافکا با من سخن بگو» کاری حرفه‌ای است و نمایشنامه را خودش نوشته و موضوع آن درباره‌ زندگی و آثار کافکاست و مقدمه‌ تمرین و اجرای نمایش را با همراهیِ میکاییل شهرستانی فراهم خواهد کرد. صادقی می‌گوید همه‌ آثار کافکا را دوست دارد؛ «قصر»، «گروه محکومین»، «محاکمه»، «مسخ»، «نامه به پدر» و… امْا وی تأکید می‌کند «محاکمه از همه‌ آثار کافکا کوبنده‌تر است.» ماجرای این رُمان درباره‌ مردی است که به دست حاکمی خارج از صحنه به جرمی نامعلوم دستگیر و درنهایت مجازات می‌شود.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ محمدرضا عبدالملکیان مدیرعامل «دفتر شعر‌جوان» است؛ پاتوق شاعران جوان ۱۵ تا ۲۵ ‌ساله. وی هر روز در این دفتر حضور دارد، مثل حالا که به او تلفن می‌زنم؛ غروب است و بیرون، باران ریخته توی جانِ تاریکی و این‌جا، پشت گوشی تلفن، مردی ساده و صمیمی جواب مرا می‌گوید با سلام و نمی‌دانید چه لذّتی دارد صدای شعر را شنیدن.
دفتر شعر جوان
تشکیل جلسه‌های هفتگی شعرخوانی و نقد و بررسی آثار برای اعضای تهرانی‌، تهیه جزوه‌های نقد شعر برای اعضای شهرستانی، انتخاب و انتشار گزیده آثار شاعران هر دوره در قالب کتاب‌هایی با عنوان «جنگ شعر جوان» و برگزاری کنگره‌ سراسری شعر جوان در پایان هر دوره، از مهم‌ترین فعالیت‌های دفتر شعر جوان است. عبدالملکیان می‌گوید: «در بخش انتشارات به‌زودی ۱۲ کتاب جدید از شاعران جوان منتشر می‌شود و از آثار منتشر شده‌ قبلی هم ۱۰ کتاب تجدید چاپ می‌شود. یعنی درمجموع ۲۲ کتاب تا نمایشگاه سال آینده چاپ خواهد شد.» خوش‌آهنگی صدای عبدالملکیان مرا به یادِ شعرهای کوتاه دل‌نشینی می‌اندازد که چند وقت قبل از وی خوانده بودم، توی روزنامه. ته شعرها نوشته بودند از مجموعه‌‌ای در دست انتشار. برای همین سوال بعدی‌ام درباره‌ کتاب‌های تازه‌ عبدالملکیان است. می‌گوید: «دو کتاب جدید دارم؛ دو مجموعه شعر جدید که یکی با نام «این کوچه را از روی رودخانه نوشتم» در مرحله‌ چاپ است.» و اضافه می‌کند: «این کتاب شامل ۱۰۰ شعر کوتاه است که موضوع و مضمون آن‌ها درباره‌ کوچه است و تا پایان امسال یا اوایل سال آینده از سوی نشر دارینوش منتشر می‌‌شود.» عبدالملکیان ادامه می‌دهد: «کتاب دیگر در مرحله‌ ویرایش نهایی است و به‌زودی به ناشر سپرده خواهد شد. یعنی گفت‌وگوی مقدماتی آن با نشر مروارید انجام شده است.» وی توضیح  می‌دهد: «این کتاب هم مجموعه‌‌ شعرهای من در سال‌های اخیر است که گردآوردی شده‌اند و با عنوان «جهان را به شاعران بسپارید» چاپ خواهد شد.» و می‌گوید: «این‌ کتاب شامل شعرهایی با موضوع‌های گوناگون است. برخی از کارهایم به‌خاطر ویژگی خاصی که داشتند در این‌جا آمده‌اند. مثلاً «پل خواب» یک منظومه بلند بود که قبلاً در قالب کتاب منتشر شده است. «حالا که رفته‌ای» هم مجموعه شعر کوتاه بود که شکل و ویژگی خاص داشت. شعرهای مستقل دیگری نیز هستند که در این مجموعه گردآوری شده‌اند و برای چاپ نهایی شدند و درمجموع، «جهان را به شاعران بسپارید» مکمل کارنامه‌ شعری من خواهد بود.» حرفِ کارنامه شد، پس اشاره‌ای هم بکنم به باقی کتاب‌های عبدالملکیان که تاکنون چاپ شده‌اند: «حالا که آمده‌ای»، «مه‌در‌مه»، «مهربانی»، «ساده با تو حرف می‌زنم»، «ریشه در ابر»، «ردپای روشن باران»، «آوازهای اهل آبادی» و…
و خدای من …
با محمدرضا عبدالملکیان که حرف بزنید، مُدام می‌شنوید «خدای من». چی بهش می‌گویند؟ تکیه‌کلام؟ آره، تکیه‌کلامش است و آن‌ را یک‌جور پُرصلابت و باصمیمیت می‌گوید که آدم حضور خدا را حس می‌کند، آن‌قدر نزدیک که انگار… استغفرالله. قبل‌تر خیال می‌کردم طبیعت‌گراییِ او در شعرهایش به‌‌خاطرِ شغل سابق و یا تحصیلات وی است. آخر عبدالملکیان قبل‌تر مدیرکل دفتر آموزش‌های رسمی وزارت کشاورزی بود و درسِ مهندسی کشاورزی خوانده است… اجازه بدهید برای‌تان از باقی حرف‌های عبدالملکیان بگویم درباره‌ روزمرگی‌های زندگی‌اش: «از سال ۸۵ که بازنشسته شدم، بیشتر شب‌ها بیدار هستم و روز… در واقع، روز برای من از حدود نیمه‌اش آغاز می‌شود و عموماً از ظهر به بعد در دفتر شعر جوان هستم تا غروب. مگر جلسه‌ای باشد و بخواهم جای دیگری بروم. نحوه‌ گذران روزهای زندگی‌ام این‌گونه است.» عبدالملکیان ادامه می‌دهد: «شب‌ها می‌نویسم و می‌خوانم. در خانه‌ام اتاق کار ندارم، اما طبیعتاً به خلوت خاص خودم نیاز دارم.» وی توضیح می‌دهد: «در زندگی جدید ما، بعد از این‌که پسر و دخترم سر زندگیِ خودشان رفته‌اند، این خلوت برایم فراهم است و شرایط آن‌گونه است که دلم می‌خواهد.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛ وقتی به «افشین شاهرودی» تلفن می‌زنم، توی جلسه‌ داوری است و می‌گوید برای فردای آن روز هم وقت ندارد و سر کلاس درس است. دست‌آخر، در غروب یک روز تعطیل با او حرف می‌زنم و متوجّه می‌شوم که شاهرودی مشغول داروی عکس‌های دومین مسابقه‌ عکس فرش دستباف است. خودش می‌گوید: «در این دوره من هم جزو ترکیب هیأت داوران بودم.» مسابقه عکس فرش دستباف ایران به همت روابط عمومی مرکز ملی فرش ایران برگزار می‌شود و شاهرودی با ساعد نیک‌ذات، ناصر تقوایی، رضی میری و اسماعیل عباسی داوری را از دهم بهمن شروع کرده بودند. شاهرودی درباره‌ این مسابقه می‌‌گوید: «به‌طورکلّی برگزاری هر مسابقه‌ عکاسی به‌ نفع عکاسی ایران است، امْا درباره‌ این مسابقه باید بگویم که تعداد عکس‌هایی که به دبیرخانه فرستاده شده بود قابل‌توجه بود. نزدیک به ۷۰۰۰ عکس برای شرکت در مسابقه ارسال شده بود. سطح عکس‌های رسیده خوب بود، ولی من هیچ عکس عالی و برجسته‌ای ندیدم.» وی اضافه کرد: «امّا مجموعه‌ای که برای نمایش انتخاب شد و به روی دیوار خواهد رفت، مجموعه‌ قابل‌قبول و خوبی است.»
درس و کتاب
از شاهرودی درباره‌ روزهایی که مشغول تدریس است سئوال می‌کنم و او می‌گوید در دانشکده خبر، مرکز مطالعات رسانه و مؤسسه فرهنگ فیلم درس می‌دهد و موضوع کلاس‌هایی که او برگزار کرده، نقد عکس، فتوژورنالیسم و خلاقیّت در عکاسی است. وقتی از شاهرودی درباره‌ ضرورت آموزش برای عکاسی می‌پرسم، پاسخ می‌دهد: «بسیاری از هنرمندان خودآموخته‌اند. من هم هرگز برای یادگیری عکاسی به کلاس نرفتم. بااین‌حال، الان گاهی خودم هم از شاگردهایم یاد می‌گیرم، ولی به‌نظر من انگیزه‌ درونی تعیین‌کننده است. بسیاری هزینه‌ زیاد پرداخت می‌کنند و وقت زیادی هم می‌گذارند اما عکاس نمی‌شوند.» سپس این بیت از حضرت مولانا را می‌خواند: «بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی/ که علم عشق در دفتر نباشد.» حرف دفتر و شعر شد، این را هم بگویم که افشین شاهرودی جدای عکاسی، شعر هم می‌گوید. از او درباره‌ کتاب‌هایش می‌پرسم و او به آخرین کتاب شعرش با نام «افشین‌های شاهرودی» اشاره می‌کند که از سوی انتشارات داستان‌سرا منتشر شده است و می‌گوید: «الان دفتر شعر جدیدی برای چاپ ندارم.» وی توضیح می‌دهد: «بخشی از دریافت‌های شعری مربوط می‌شود به جنبه‌های بصری و دیداری شعر. من فکر کردم همان‌طور که می‌توانیم شعر را بشنویم و بخوانیم، می‌توانیم شعر را ببینیم.» شاهرودی ادامه می‌دهد: «در سال ۷۶ بود که برای اوّلین‌بار شعر دیداری را تجربه کردم؛ شعرهایی که علاوه‌بر خواندن و شنیدن می‌توان آنها را دید. این نمایشگاه در گالری سیحون برگزار شد، امّا افتتاحیه‌‌ آن مصادف شد با بازی فوتبال ایران و استرالیا و دیده نشد. بعدها به‌مرور کارهای دیگری انجام دادم و کتاب «خاطرات من و چاه و باغچه» از سوی نشر آرست چاپ شد و بعد هم کتاب «از زمان جنون» که نشر نیم‌نگاه منتشرش کرد.» البته، شاهرودی ایده‌های جدیدی را در زمینه‌ عکاسی آزموده است که نتیجه‌ آن در قالب کتابی با نام «فتوکاریکاتور» ارائه خواهد شد. وی درباره‌ این کتاب می‌گوید: «فتوکاریکاتور هم تجربه‌ تازه‌ای است.» و توضیح می‌دهد: «در شعر دیداری برای نزدیک کردن عکس به کلام تلاش کردم و در این‌جا برای نزدیک کردن عکاسی به کاریکاتور.» موضوع شاهرودی در این کتاب عکاسان است و کتاب با متن‌های سامان توکلّی از سوی انتشارات نیک‌تصویر منتشر خواهد شد. شاهرودی می‌گوید: «کتاب دیگری هم در جریان انتشار دارم که مجموعه کامل اشعار اسماعیل شاهرودی است.» وی توضیح می‌دهد که اسماعیل شاهرودی از اولین پیروان شعر نو بود و نیما مانیفست شعر معاصر را در ابتدای کتاب «آخرین نبرد» او نوشته است. شاهرودی می‌گوید: «در سال‌های اخیر درباره‌ این شاعر اصلاً صحبت نشده است.» وی ادامه می‌دهد: «من با همکاری دوستم محمد ولی‌زاده مجموعه اشعار کامل اسماعیل شاهرودی را برای چاپ آماده کردیم که مؤسسه انتشارات نگاه آن را منتشر می‌کند.»
پیشنهاد خوب
شاهرودی برای گذران روزهای پایانیِ سال، نمایشگاه «تصویر سال» را پیشنهاد می‌کند که در خانه‌ هنرمندان ایران برگزار شده است. وی می‌گوید: «تصویر سال رویداد خوبی است که به یک حرکت جدی در زمینه‌ عکاسی تبدیل شده است. البته فقط در حیطه‌ عکاسی نیست، امّا بخش عکاسیِ فعالی دارد.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 3/4/11

آرمان؛تصور می‌کردم همصحبتی با «آیدین آغداشلو» سخت است، اما وقتی به استاد نقاشی و هنر و تاریخ ایران تلفن می‌زنم، او با متانتِ همیشه‌‌گی‌اش جواب می‌گوید آغداشلو بی‌تعارف از ابتدای روزش شروع می‌کند و می‌گوید: «صبح خیلی زود بیدار می‌شوم، حدود ساعت هفت همیشه بیدار هستم و بعد شش، هفت نوع قرص مختلف می‌خورم. بعد از خوردن صبحانه‌ مختصرم، پشت میز کارم می‌نشینم و نقاشی می‌کنم تا ظهر. ظهر معمولاً از رستوران برایم غذا می‌آورند و تنهایی ناهار می‌خورم و بعد ظرف‌ها را با دقت می‌شویم. همه‌چی را سرجایش می‌گذارم. خانه‌ام را گردگیری می‌کنم.» وی تأکید می‌کند: «خانه‌ من همیشه مرتب است. به نظم خیلی اهمیت می‌دهم و تحمل هیچ بی‌نظمی را ندارم.» و ادامه می‌دهد: «جایی که زندگی می‌کنم کارگاه من است، در یک زیرزمین. جای دنج و کم سروصدایی است و می‌توانم ساعت‌ها و ساعت‌ها کار کنم و فقط وقتی لازم باشد بیرون می‌روم.» وی می‌گوید: «بعدازظهرها معمولاً کسانی که با من کار دارند، به دیدنم می‌آیند. بعد از تمام شدن قرارها و ملاقات‌ها، دوباره شروع می‌کنم به کار تا شب. برای شام هم غذای مختصری می‌خورم و سپس کارم را ادامه می‌دهم تا دوازده شب. بعد هم فیلم می‌بینم تا نیمه‌های شب که بالاخره می‌خوابم.» آغداشلو اضافه می‌کند: «وقتی کار می‌کنم به موسیقی دلخواهم گوش می‌کنم. ساعت‌ها پشت میز می‌نشینم و بعد بلند می‌شوم و کمی راه می‌روم.» آیدین آغداشلو درباره‌ شیوه و شکل کارش توضیح می‌دهد که گاهی اوقات به مرمت نقاشی‌های قدیمی می‌پردازد و تقریباً هر روز نقّاشی می‌کشد. وی درباره‌ مرمّت نقاشی‌های قدیمی می‌گوید: «این نقاشی‌ها را خودم پیدا کردم و دوستشان دارم و نمی‌خواهم آسیب‌خورده باشند.» و درباره‌ نقاشی‌های خودش هم می‌گوید: «اگر سریع کار کنم، هر ده روز یک نقاشی بزرگ را کامل می‌کنم. در این اواخر، یعنی شش‌ماه گذشته تعداد بسیاری نقاشی کشیدم و کسانی که دوست دارند به کارگاه مراجعه می‌کنند و آنها را می‌بینند و می‌خرند. دیگر از نمایشگاه و بازی‌های دیگر این کار آسوده شده‌ام. نمایشگاه نمی‌گذارم و کارهایم را یکی‌یکی می‌فروشم.» آغداشلو می‌افزاید: «وقت‌هایی که نقّاشی بزرگ می‌کشم، مثلاً تابلوهای شش‌متری، چون برای اینکه به فضای وسیع نیاز دارم، به کارگاه یکی از دوستانم می‌روم.» وی ادامه می‌دهد: «وقتی نقاشی می‌کنم، پشت ‌سر هم نقاشی می‌کشم و وقت‌هایی که نقاشی نمی‌کشم، می‌نویسم؛ گاهی مقاله و گاهی دیگر کارهای تحقیقی و یا تصحیح می‌کنم.» آغداشلو علاوه‌ بر نقاشی و نوشتن، کارشناس هنری نیز است. وی در این‌باره می‌گوید: «وقت‌هایی که لازم باشد برای کارشناسی از خانه بیرون می‌آیم. به هنر دوره‌ اسلامی علاقه دارم و اگر جایی چیزی باشد، برای کارشناسی بیرون می‌روم. این اواخر دوبار برای کارشناسی به خارج از کشور سفر کردم که این قسمت دلپذیری است که من را برای بیرون رفتن از خانه ترغیب می‌کند.» وی درباره‌ سخنرانی‌هایش هم صحبت می‌کند و می‌گوید: «وقتی برای سخنرانی دعوت می‌شوم، از ۱۰ جلسه، هشت جلسه را نمی‌پذیرم. آن سخنرانی را هم که می‌روم برای این است که احساس تکلیف می‌کنم. چون سخنرانی وقت‌گیر است و باعث می‌شود کار نکنم.» جدای همه‌ اینها آیدین آغداشلو تدریس هم می‌کند؛ هفته‌ای دو روز: «درس می‌دهم برای اینکه باید با نسل بعدی خودم در تماس باشم.»
تنهایی بی‌هیاهو
همسر و فرزندِ آیدین آغداشلو در خارج از کشور زندگی می‌کنند؛ در کانادا، تورنتو. وی می‌گوید: «آپارتمان خانوادگی‌ام در نیاوران است که هفته‌ای یکبار به آنجا سر می‌زنم، برای اینکه هنوز تحمّل جای خالی خانواده‌ام را ندارم؛ حتّی بعد از ۱۰ سال.» او دو یا سه‌بار در سال برای دیدن خانواده‌اش به تورنتو سفر می‌کند؛ برای روز تولّدش و برای عید نوروز. آیدین آغداشلو درباره‌ تنهایی و سبک زندگی‌اش هم صحبت می‌کند: «تنها زندگی می‌کنم و به تنهایی خو کردم. دقیقاً می‌دانم در روز باید چه کنم. از تنهایی‌ام استفاده می‌کنم، خیلی زیاد. تا لازم نباشد کسی را نمی‌بینم و تا واجب نباشد از خانه بیرون نمی‌روم. به هیچ اداره یا دستگاهی مراجعه نمی‌کنم. چون کاری ندارم. بسیاری اوقات استقبال می‌کنم از اینکه به من کاری نداشته باشند. چندان هم مایل نیستم در این بازار آشفته‌ هنرهای تجسمی ایران حضور داشته باشم یا مداخله کنم. چند وقت قبل به یکی از دوستانم می‌گفتم که دیگر ترجیح می‌دهم نقاشی‌ام را به کسی نشان ندهم و مطلقاً در جایی عرضه نکنم. احساس می‌کنم ترتیب غیرمنصفانه‌ای در این بازار جاری شده که همه به آن عادت کرده‌اند و اگر این ادامه پیدا کند برای اعتراض دیگر نقاشی نمی‌کنم.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/25/11

آرمان؛ مراسم چهل و هشتمین سال‌گرد تأسیس شورای کتاب کودک چهارشنبه ۴ اسفند در تالار کتابخانه حسینیه ارشاد برگزار شد. در ابتدای برنامه، «یحیی مافی» از بنیادگذاران شورا ضمن خیرمقدم گفت: «شورای کتاب کودک چهل و هشتمین سالش را با حضور شما عزیزان و سروران جشن می‌گیرد. چهل و هشت سال در شرایط خاصی که همگی می‌دانیم {داریم} یک زمان بسیار بسیار طولانی است و شاید تشکلی نظیر شورای کتاب کودک کمتر داشته باشیم.» وی در ادامه هدف از برگزاری چنین جلسه‌هایی را هم‌سویی با اعضای شورا عنوان کرد و گفت: «فعالیت‌های شورا برای بالابردن دانش و فرهنگ جوانان است. اگر قرار است مملکت به ترقی و تعالی برسد توجه به نسل جوان بسیار ضروری است و هر چه در راه این‌ها تلاش شود کم شده است.»

رونمایی از جلد سیزدهم فرهنگنامه‌
سپس، مجری مراسم با خطاب بانوی ادبیات کودک ایران از «توران میرهادی» دعوت کرد تا پشت تریبون حاضر شود. میرهادی درحالی که جلد سیزدهم فرهنگ‌نامه‌ی کودک و نوجوان را توی دستش گرفته بود به‌روی صحنه آمد و گفت: «ما سالی بسیار بسیار پرکار، بسیار بسیار پرتلاش برای این‌که اثری با کیفیت مناسب به دست بچه‌های این سرزمین برسانیم.» او عشق به نسل جوان کشور و عشق به سرزمین و به فرهنگ ایرانی را انگیزه‌ی فعالیت‌های شبانه‌روزی گروه فرهنگنامه ذکر کرد. شورای کتاب کودک نزدیک به سی‌سال قبل، در سال ۱۳۵۸ بود که تدوین فرهنگنامه را آغاز کرد. این دانش‌نامه برای کودکان و نوجوانان ده تا شانزده ساله تهیه می‌شود تا پاسخ‌گوی سؤال‌های آن‌ها درباره‌ی موضوع‌های مختلف باشد.

سلامی دوباره به کتاب‌خانه‌های کشور
«نوش‌آفرین انصاری» دبیر شورای کتاب کودک هم گزارش کاری سال گذشته‌ی شورا را اعلام کرد و گفت: «سال گذشته سال بسیار خوبی بود؛ تؤام با غم و شادی.» وی از تشکیل گروه‌های کاری در زمینه‌های کتاب و کودکان با نیازهای ویژه، کتاب و کودک بیمار، پژوهش کتابخانه، بازی‌های سنتی، مروجان کتابخوانی، ترویج فرهنگنامه و تشکیل شورای مشورتی فرهنگنامه و تشکیل مشاوران نوجوان شورایی به‌عنوان مهم‌ترین فعالیت‌های شورا در سال گذشته یاد کرد و گفت: «تا مسأله‌ی کتاب‌خانه‌های ما حل نشود، هیچ‌کدام از فعالیت‌های شورا به ثمر نخواهد رسید.» وی پیشنهاد کرد: «سال ۱۳۹۰ را سال بهبود کتاب‌خانه‌ها در هر جا که هستیم قرار بدهیم تا با دست‌آوردهای بهتر ترویجی به پیشواز پنجاهمین سال تأسیس شورای کتاب کودک برویم.»

ادبیات کودک و نوجوان؛ چرا و چگونه
«شکوه حاجی‌ نصرالله» هم گزارش تحلیلی خود را درباره‌ی وضعیت ادبیات کودک در سال ۱۳۸۸ ارائه کرد. وی با کلّی آمار و ارقام و جدول و نکته آمده بود و گزارش داد که در سال ۸۸، ۹۹۶ اثر به شورا رسید که از این تعداد، ۶۹۰ اثر به فهرست شورا راه پیدا کردند و ۳۰۶ اثر در خارج از فهرست قرار گرفتند. وی با اشاره به معیارهای بررسی کتاب در شورا، کتاب‌های تألیفی و ترجمه را مقایسه کرد و نتیجه گرفت که در زمینه‌ی تألیف کتاب برای کودکان و نوجوانان ضعف جدی وجود دارد. حاجی نصرالله از بخش ادبیات کهن به‌عنوان تنها بخش فعال در ادبیات کودک ایران نام برد و درباره‌ی کتاب‌های شعر هم گفت: «شاعران پیش‌کسوت شعرهای قبلی خود را تکرار می‌کنند و شعر جوان‌ترها هم از نظر فنی نقص دارد.» وی ارائه‌ی مستقیم، نتیجه‌گیری و پند و اندرز، ضعف ساختار در محتوا و شکل، ترویج تفکر کلیشه‌ای، شخصیت‌پردازی ایستا و تکرار آثار دیگران را مهم‌ترین دلایل راه‌پیدا نکردن کتاب‌ها به فهرست شورا ذکر کرد. این منتقد ادبیات کودک و نوجوان در بخش دیگری از صحبت‌هایش به کتاب‌های علمی و اطلاعاتی اشاره کرد و گفت بیش‌تر این کتاب‌ها صرفاً مجموعه‌سازی در قالب کتاب‌سازی هستند. وی اطلاعات غلط، فقدان انسجام در ساختار، قالب آموزشی و ارائه‌ی مستقیم، نگاه جانب‌دارانه به‌ویژه در کتاب‌های دانش‌اجتماعی و زندگی‌نامه و زبان و لحن آمرانه را از مهم‌ترین نواقص کتاب‌های اطلاعاتی بیان کرد و گفت: «کتاب‌های غیرداستان را هم باید کسانی بنویسند که نویسنده‌ی داستان هستند.» حاجی نصرالله با بیان این‌که گروه سنی الف و هـ دو سن بحرانی هستند که کم‌ترین کتاب‌ها را دارند، توجه پدیدآورندگان کتاب کودک و نوجوان را به این دو گروه سنی جلب کرد.

کتاب‌های برگزیده
سپس، محمّدحسن ساکی مسئول کارگروه جوایز شورا اسامی کتاب‌های برگزیده را اعلام کرد و نویسنده‌ها و مترجم‌های برتر جایزه‌ی خویش را از دست گروهی از کودکان و نوجوانان دریافت کردند. شورای کتاب کودک در بخش تألیف از کتاب غول و دوچرخه (نوشته‌ی احمد اکبرپور)، در بخش ادبیات کهن از کتاب حکایت‌های شیرین چهارمقاله نظامی عروضی (به روایت عباس جهانگیریان)، در بخش تصویر از کتاب‌های به ملخ نگاه کن (تصویرگری میترا عبداللهی)، نوروز (تصویرگری مانلی منوچهری) قصه‌های شیرین مغزدار (علیرضا گلدوزیان) و قصه‌های تصویری (تصویرگری شیرین شیخی)، در بخش ترجمه از کتاب‌های کافکا و عروسک مسافر (ترجمه‌ی رامین مولایی)، «هملت شاهزاده کوچک دانمارک» (ترجمه‌ی ناصر حسینی‌مهر)، یک داستان محشر (با ترجمه‌ی نسرین وکیلی و پدرام مهین‌پور)، سفر باورنکردنی ادوارد (ترجمه‌ی مهدی حجوانی) و یک دقیقه صبر کن (ترجمه‌ی مینا پورشعبانی) و در بخش غیر داستانی از کتاب «هنر» ترجمه‌ی نیلوفر تیموریان تقدیر شد.

جایزه‌ی جعفر پایور
پس از اهدای جوایز این بخش، مراسم با قصه‌خوانی «فروغ‌الزمان جمالی» ادامه پیدا کرد. همسر زنده‌یاد جعفر پایور با قرائت داستان «خاله سوسکه با کی ازدواج کرد؟» از مجموعه کتاب‌های «قصه‌های شیرین مغزدار» از «علی‌اصغر سیدآبادی» نویسنده‌ی کتاب تقدیر و جایزه‌ی جعفر پایور را به وی اهدا کرد. این جایزه شامل دو سکّه‌ی بهارآزادی، لوح تقدیر و نشان سرو باستانی است که از سال ۱۳۷۸ برای تشویق بازنویسان و بازآفرینان ادبیات کهن فارسی به آثار ارزش‌مند در حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان تعلّق می‌گیرد. علی‌اصغر سیدآبادی پس از دریافت جایزه‌ی پایور از شورای کتاب کودک و خانم جمالی تشکّر کرد و گفت: «من خیلی اهل جایزه گرفتن نیستم. خوش‌حالم که یک نهاد غیردولتی به من جایزه داده است و این بزرگ‌ترین افتخار من است.»

۷

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ نمی‌دانم نمایش «خدای کشتار» را دیده‌اید یا نه؟ من از کجا باید بدانم؟ ولی بدانید که این نمایش عصر دوشنبه از شبکه‌ چهار تلویزیون پخش شد. چی بود؟ تله‌تئاتری به کارگردانی «علیرضا کوشک‌جلالی» و یکی از بازیگرهایش هم الهام پاوه‌نژاد بود. یادتان هست؟ پاوه‌نژاد اولیّن‌بار در مجموعه‌ تلویزیونی «همسران» بازی کرده بود. او در بیست‌ونهمین جشنواره‌ تئاتر فجر هم حضور داشت؛ در نمایش «شن» به کارگردانی کتایون حسین‌زاده. قبل از آن هم در نمایش‌موسیقی «سنگ و سبو» بازی می‌کرد که برای ۱۰ روز در تالار وحدت روی صحنه رفت. می‌پرسید برای چی آمارِ پاوه‌نژاد را می‌دهم؟ برای اینکه بگویم او این‌روزها حسابی گرفتار است و لابُد وقتی الهام‌نژاد از کار فارغ شود، در اوّلین فرصت نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش را در وبلاگش پی‌ خواهد گرفت. وبلاگش؟ بله، پاوه‌نژاد هم وبلاگ می‌نویسد؛ «برای زن فردا… کردیا». این نامِ وبلاگ اوست. یعنی چی؟ او توضیح داده است که «کردیا با ضمه روی کاف خوانده می‌شود. در زبان کردی برای ضمیر سوم شخص مؤنث (مثل she در زبان انگلیسی) به کار می‌رود.» وی این وبلاگ را از شهریورماه ۱۳۷۸ راه‌اندازی کرده است. چرا؟ پاوه‌نژاد در سرآغاز وبلاگش نوشته که «درست شش سال از آخرین باری که برایت نوشتم می‌گذره… کار، دوندگی‌های روزمره، دغدغه‌ها و…همه و همه منو از نوشتن دور کرد… نمی‌دونم چی مجبورم کرد دوباره به سمتش بیام… شاید دیدن رشد تو…  برای همین فکر کردم باید باز بنویسم… برای تو…» این «تو»ی مخاطب کیست؟ دخترکی با نام «کردیا». اگر دوست دارید از فکرهای الهام پاوه‌نژاد باخبر شوید، به نشانی اینترنتی http://elhampavehnejad.persianblog.ir مراجعه کنید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ در اینترنت، پیِ مطالبی درباره زندگیِ «سیلویا پلات» بودم که رسیدم به وبلاگی با نام «کبریا» که نویسنده‌اش «چیستا یثربی» است. بله، خانمِ نمایشنامه‌نویس. کارگردانِ مترجمِ همه‌کاره پُرهنر، وبلاگ هم می‌نویسد. درباره‌ پلات نیز در دو، سه پُستِ اوّلِ کبریا نوشته است. گویا، خیلی سالِ قبل او نمایشی را در جشنواره‌ تئاتر فجر روی صحنه بُرده با نام «یک شب دیگر هم بمان سیلویا» که برداشتی آزاد از داستان زندگی شاعره‌ آمریکایی است. خُب، تاریخِ این یادداشت برمی‌گردد به اوایلِ سال ۷۸ و جالب اینکه وقتی کلیک می‌کنیم روی لینکِ صفحه نخستِ کبریا، می‌بینیم که یثربی در آخرین (شما بخوانید تازه‌ترین) یادداشتِ وبلاگی‌اش هم درباره‌ نمایشِ دیگری نوشته که در بیست و نهمین جشنواره‌ تئاتر فجر (یعنی جشنواره‌ امسال) روی صحنه بُرده است: «اتاق تاریک». این نمایشنامه درباره‌ زندگی شاعر و نویسنده‌ مبارز رضا میرزاده‌ عشقی است که در دوره‌ مشروطه به ضربِ گلوله کشته شد. مرد بزرگی که آیت‌الله مدرس درباره‌ او گفته بود: «اگر آسیبی به این سید بزرگوار برسد، در کشور خون به پا می‌شود.» نیما یوشیج هم از عشقی به نیکویی یاد کرده و گفته که شعر نو را از وی الهام گرفته است. یثربی نزدیک به شش ماه، روزی هشت ساعت برای اجرای این نمایش تمرین کرده است؛ با گروهی از بازیگران حرفه‌ای و نیمه‌حرفه‌ای که بیشتر آنها جوان‌های دهه‌ شصتی هستند. او چندین‌بار نمایشنامه را بازنویسی کرده و بعد از دو‌بار بازبینی، بخش‌هایی از نمایش حذف شد تا قابل اجرا باشد. برای همین نمایشِ سه‌ساعته‌ «اتاق تاریک» با کسر ۶۰ دقیقه، روز پنج‌شنبه ۲۷ بهمن‌ماه در دو سانس در سالن قشقایی به روی صحنه رفت و با استقبال تماشاگران روبه‌رو شد. اگر دوست دارید تازه‌ترین اخبار درباره‌ این نمایش را دنبال کنید، کافی است به نشانی اینترنتی http://chistayasrebi.persianblog.ir مراجعه کنید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ تا چند هفته بعد لابُد باید پیِ سوژه‌ دیگری باشم برای گزارش هفتگی. می‌پرسید چطور؟ آخر با این وضع اخبار کتاب نمی‌شود. پیش‌بینی می‌کنم چهار روز دیگر کتابفروشی‌های انقلاب هم شروع می‌کنند به کلم‌فروشی. وا ندارد عزیز من! حواست به اخبار نیست؟ هفته‌ گذشته وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رسماً لغو مجوز فعّالیت حدود ۱۰ ناشر را به آنها ابلاغ کرده ‌است. دروغ؟ باور ندارید به پایگاه خبری تحلیلی «پارسینه» مراجعه کنید که نوشته مجوز انتشارات «بازتاب‌نگار»، «دیگر»، «آگاه (آگه)»، «اختران» و «جیحون» لغو شد. چرا؟ از من می‌پرسید چرا؟ شما چرا؟ از ‌طرف دیگر، مهدی کاموس هم گفته ‌انتشارات ماهی، ‌چشمه، ققنوس و مرکز به‌صورت زیرزمینی سبک زندگیِ غربی در ایران را ترویج می‌دهند. منبع؟ خبرگزاری مهر گزارش کامل آن را منتشر کرده است. گویا کاموس یکی از سخنران‌های جلسه‌ نقد و بررسی «سبک زندگی در رمان‌های دهه‌ هشتاد» بوده و حرف‌های جالبی هم زده است. مثلاً؟ مثلاً رویکرد تقلیدی به تجدد، مصرف‌گرایی، سرنوشت‌گرایی و تقدیرگرایی را به‌عنوان ویژگی‌های ترجمه‌های وارداتی به ایران معرّفی کرده و گفته «متأسفانه نویسندگان ما هم از آن استفاده می‌کنند.» بعد هم از روشن شدن چراغ قرمز ادبیات داستانی در ایران ابراز نگرانی کرده است. یعنی چی؟ ایشان گفته آخر چرا کتاب‌هایی که طلاق را ترویج می‌کنند، یا فرقه‌گرا هستند، مجوز انتشار می‌گیرند؟ دیگر چی؟ آقای کاموس توجّه حضار را به آمار سازمان ملی جوانان درباره‌ افزایش ۲۵ درصدی زندگی مجردی دختران در ایران جلب کرده و گفته: از هر سه ازدواج یکی به طلاق منجر می‌شود و عشق‌های مثلثی هم بیداد می‌کند و بعد هم گفته: «توهم توطئه نداریم، امّا وقتی یک ناشر در سال ۱۰۰ نویسنده با یک موضوع آن هم عشق زمینی دارد، می‌توان چه بر ‌آنها نام نهاد.» از وقتی این حرف‌های کاموس را خوانده‌ام، کلّی سوال به ذهنم هجوم آورده‌اند. فکر می‌کنم ایشان کجا زندگی می‌کند؟ و یعنی هنوز کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» را نخوانده است؟ و دوست دارم از او بپرسم آیا افزایش آمار طلاق باعث شده تا درباره‌ جدایی داستان نوشته شود؟ یا اینکه نویسنده‌های ایرانی آنقدر درباره‌ جدایی نوشته‌اند که بهانه داده‌اند به دستِ زوج‌های محترم؟ بعد اگر عشق زمینی اَخ است و نوشتن ندارد، پس آن جمعیّت ۲۵‌درصدی دختران مجرد انتخاب خیلی خوبی داشته‌اند. بد می‌گویم؟
داستان آن چراغ مطالعه در تهران
اوّل اینکه، اسامی نامزدهای جایزه‌ ادبی «چراغ مطالعه» معرّفی شدند؛ معین فرخی، سحر فاضلی، آرش صادق‌بیگی، وحید افتخاری‌زاده، وحیده ابراهیم‌زاده، بهزاد ناظمیان‌پور، رضا بهاری‌زاده، مرضیه ستوده، مصطفی انصافی و آتوسا افضلی. آثار این ۱۰ نفر به مرحله‌ دوّم این جشنواره رسیده و داستان‌هایشان به‌صورت کتاب چاپ خواهد شد. ولی فکر کنم تا چند روز دیگر که یک‌ نفر به‌عنوان برگزیده‌ نهایی معرّفی می‌شود، دل توی دل هیچ‌کدام‌شان نباشد. دوّم اینکه، تا پانزدهم اسفند فرصت دارید برای شرکت در جایزه‌ ادبی تهران شعر یا داستان بفرستید. به کدام نشانی؟ تهران، خیابان شهید احمد قیصر(بخارست)، خیابان دوازدهم، شماره سه و یا به نشانی الکترونیکی info@tehranmah.ir. سوّم اینکه، یک جشنواره‌ ادبی دیگر هم متولّد شده است که اسمش را گذاشته‌اند؛ «آن». «آن» نخستین جشنواره‌ سراسری شعر و داستان کوتاه از سوی حوزه هنری کرمان است که در رشته‌های شعر کوتاه سنتی (رباعی و دوبیتی)، شعر کوتاه نو (نیمایی و آزاد؛ حداکثر ۱۰سطر) و داستان کوتاه ‌کوتاه (یک‌صفحه؛ حداکثر ۱۷۷کلمه) برگزار خواهد شد.‌ برای شرکت در این جشنواره باید در رشته شعر کوتاه، هفت اثر و در رشته ‌داستان کوتاه‌کوتاه سه اثر بفرستید. بخش ویژه‌ ‌این جشنواره هم «کتاب» است. شاعران و نویسندگان می‌توانند با ارسال سه نسخه از مجموعه ‌شعر کوتاه یا مجموعه‌داستان کوتاهِ‌کوتاه خود که در سال ۸۸ یا ۸۹ چاپ کرده‌اند، در این بخش شرکت کنند. تا کی فرصت دارید؟ تا بیستم فروردین. این هم نشانی: کرمان، صندوق‌پستی ۴۳۵-۷۶۱۷۵). نشانی اینترنتی‌شان هم این است: aan.award@gmail.com.
کتاب‌های تازه
کتاب «خلسه خاطرات» با عنوان فرعی «تحلیل و بررسی آثار گلی‌ ترقی» منتشر شد. گلی ترقی را که می‌شناسید؟ بله، دختر لطف‌الله ترقى- مدیر مجله‌ «ترقى» و نویسنده، مترجم، فیلم‌نامه‌نویس و شاعر معاصر. شهلا زرلکی در «خلسه خاطرات» دوره‌های مختلف نویسندگی ترقی و آثار مربوط به آن زمان را بررسی کرده است. ترّقی از نوجوانی عاشق نویسندگی بود و می‌خواست داستان‌نویس شود. اوّلین قصه‌اش با نام «میعاد» در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که او در آن تحصیل می‌کرد. همین قصه در سال ۱۳۴۴ در مجله‌ اندیشه و هنر در تهران چاپ شد. اوّلین مجموعه داستان‌ او با نام «من هم چه‌گوارا هستم» در سال ۱۳۴۸ منتشر شد و بعد از آن کتاب‌های «خواب زمستانی» (۱۳۵۲)، «خاطره‌های پراکنده» (۱۳۷۱)، «جایی دیگر» (۱۳۷۹) و «دو دنیا» (۱۳۸۱) از گلی ترقّی چاپ شد. زرلکی هم در فصل اوّل کتابش با نام «کیک تولّد» درباره‌ مرگ‌اندیشی و ترس از گذر زمان نوشته که منبع و مصداق این فصل بیشتر آثار پیش از مهاجرت ترقی است. بله، او ساکن فرانسه است. «لاک‌پشتی در حاشیه تاریخ» عنوان فصل دوم «خلسه‌ خاطرات» است که به کتاب‌های نانوشته‌ نویسنده و بیماری کم‌کاری و تنبلی نویسندگی او می‌پردازد. در فصل بعدی با نام «زن‌ها و ساعت‌ها» چهره‌ سه‌گانه‌ زن در آثار ترقی بررسی می‌شود و فصل آخر، فصل گذشته‌گرایی است یا همان «خلسه‌ خاطرات». این کتاب با شمارگان ۱۱۰۰ نسخه در ۱۳۶ صفحه از سوی انتشارات مروارید چاپ شده است به قیمت ۳۵۰۰ تومان.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ خبر تلفن به تلفن چرخید تا به من رسید. پیامک می‌گفت که روز جمعه افتتاحیه یک نمایشگاه نقّاشی در گالری آشیانه‌ مهر است. آدرس هم بود. من با بی‌آرتی رفتم تا انقلاب، بعد هم خیابان کارگر را رفتم بالا به سمتِ شمال و باید کوچه‌ جواهری را پیدا می‌کردم که سرش یک قنادی بود. در دوّم از سمتِ چپ می‌شد پلاک چهار. بالای سردرِ ورودی تابلو زده ‌بودند: انجمن حمایت و یاری آسیب‌دیدگان اجتماعی که خلاصه‌اش می‌شود احیاء ارزش‌ها. طبقه‌ اوّل، واحد اداریِ انجمن بود و طبقه‌ بعدی‌اش، کلینیک توان‌بخشی که خدمات مختلف مانند فیزیوتراپی، گفتاردرمانی و… را به توان‌یاب‌های انجمن ارائه می‌کند؛ البته رایگان. برای رفتن به گالری باید پلّه‌ها را پایین می‌رفتم و در آنجا خودم را در برابر هجومِ خوش‌آیندِ نور و رنگ یافتم. چند نفری توی سالن بودند و بعد از تابلوهای نقّاشی، سه‌پایه بزرگِ نقّاشی و پسرِ جوانی که جلوی آن نشسته بود توجّه‌ام را جلب کرد؛ مهرداد. او با وجود عارضه فلج مغزی، نقّاشی می‌کند. مردی که کنارش ایستاده بود به مهرداد می‌گفت کمی رنگِ قرمز به سبز اضافه کند تا طبیعی‌تر باشد. نقّاشیِ مهرداد، بازنمایی پُرشور و ساده‌ای بود از طبیعت.
آ
آلبومِ بزرگی توی یکی از کُنج‌های گالری بود؛ تصاویری از مجموعه‌ نقّاشی‌هایی که هنرمندان به انجمن هدیه کرده بودند تا درآمد حاصل از فروشِ آنها به مصرفِ بچّه‌های توان‌یاب برسد. خانم فروزان رحیم‌دوست (مدیر گالری و مدیرعامل انجمن) می‌گوید: «به‌دلیل محدودیّت فضای نمایش، هر بار تعدادی از این آثار را برای فروش ارائه می‌کنیم.» نقّاشی‌ها از نظر موضوع تکنیک متنوع هستند؛ طبیعت، پرتره و… و با تکنیک‌های مختلفی کار شده‌اند: آبرنگ، کلاژ، آکریلیک، چاپ، دیجیتال و… روی بعضی از عکس‌های آلبوم برچسب زده‌اند و نوشته‌اند: «فروخته شد».
ش
در میانِ بازدیدکنندگان، یک زن و شوهرِ ژاپنی بودند که چند دقیقه‌ای جلوی هر نقّاشی می‌ایستادند و با دقّت هر تابلو را نگاه می‌کردند. بعد از یک دور، زن کنار یکی از تابلوهای محمّد اسکندری ایستاد که نقشِ چند پرنده بود در آشیانه و مرد از او عکس برداشت. فکر می‌کنم ۲۰ دقیقه بعد بود که یک خانم ژاپنیِ دیگر با دو دختر کوچکش وارد گالری شدند و پشت‌بندش، همسر ایرانی‌اش. ژاپنی‌ها به زبانِ خودشان سلام و علیک کردند و به تماشای نقّاشی‌ها مشغول شدند؛ با شوق. حواسم به مرد ژاپنی بود که هنوز وقتی به خطوط نقّاشی‌ها می‌نگریست، خیلی ذوق می‌کرد و درباره‌ هر تابلو با همسر ایرانیِ دوستشان حرف می‌زد، با شور. تا پایانِ مراسم افتتاحیه، مرد ژاپنی دست‌کم ۲۵ بار گالری را دور زد و هر بار یک‌جوری به طرح‌های استادهای ایرانی خیره می‌شد که خیال کردم تا رازِ پشتِ لکّه‌های رنگ را پیدا نکند دست‌بردار نیست.
ی
محمّدحسین ماهر، پرویز کلانتری، منوچهر معتبر، بابک خدابنده، رضا هدایت و… برخی از هنرمندانی هستند که آثار خویش را به این انجمن هدیه کرده‌اند. اثری از حسین خسروجردی هم در نمایشگاه بود که طرحِ هوشمندانه‌ جذابی داشت و در اندازه‌ خیلی خیلی بزرگ اجرا شده بود؛ یک‌جور نقّاشی مُدرن که مخاطب در آن با تصویر یک انسانِ مومیایی‌شده روبه‌رو می‌شد در حدّ فاصلِ زمین و آسمان. تابلویی از آثار زنده‌یاد محمّدعلی ترّقی‌جاه هم برای فروش گذاشته شده بود که مؤسس انجمن گفت پیش از مرگ، از طرفِ خودشان به انجمن اهدا شده است. این نقّاشی هم ارائه‌ دیگری بود از اسب‌های تجریدیافته که به نشانِ هنری ترّقی‌جاه معروف شده‌اند.
ا
مراسم افتتاحیه با صحبت‌های مؤسس انجمن آغاز شد. خسرو منصوریان درباره‌ اهدافِ انجمن گفت و چگونگی تأسیس این گالری و بعد خط داغِ انجمن را معرّفی کرد که امکان مشاوره‌ تلفنی است و گفت بیشتر کسانی که در این مدّت با آنها تماس گرفته‌اند، مواردی بودند که بابتِ ابتلا به ایدز نگران بودند. در ادامه، یکی از بیماران هموفیلی که به خاطر تزریقِ خونِ آلوده به ایدز مبتلا شده بود، درباره‌ خودش و زندگی‌اش گفت و…
ن
این روزهای گالری آشیانه مهر نتیجه‌ همّت و نیّتِ خیرخواهیِ عدّه‌ای از برجسته‌ترینِ نقّاش‌های ایرانی است که همیشه مخاطبِ خویش را با معجزه‌ دست‌های هنرمندشان افسون کرده‌اند و این‌بار مصداقِ عینی شعری هستند از فریدون مشیری که می‌گوید بشر را دو دست هست: «دستی، برای آنکه بر آرد نیاز خویش/ دستی برای آنکه بگیرد ز خلق دست.»
هـ
نشانی را که ابتدای حرف گفتم، فقط اینکه از امروز تا هفته‌ بعد برای بازدید از این نمایشگاه فرصت دارید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ وقتی در دهمین دوره‌ مراسم اهدای جایزه‌ ادبی هوشنگ گلشیری از «علی‌اشرف درویشیان» داستان‌نویس پیشکسوت تقدیر شد، «رضا خندان‌مهابادی» هم چند کلمه‌ای برای حضار سخن گفت. رضا خندان‌مهابادی دوست و همکارِ قدیمیِ درویشیان است که تدوین چند کتاب مشترک حاصل این رفاقت و مشارکت است. خندان می‌گوید فعالیت‌های ادبی و فرهنگی خود را از سال ۱۳۵۷ با نوشتن داستان برای نوجوانان آغاز کرد که نتیجه‌ آن انتشار کتاب «بچه‌های محل» بود. همزمان، بخشی از فعالیت‌های خندان بر نقد و بررسی آثار «قدسی قاضی‌نور» متمرکز شد تا سال ۱۳۶۰ که خندان مجله‌ای را با نام «جُنگ رازی» منتشر کرد. دو سه شماره از این جُنگ چاپ شد تا اینکه خندان با درویشیان آشنا شد و پس از تشکیل شورای نویسندگان ادبیات کودک، این دو دوست انتشار مجله‌ دیگری را با هدف نقد و بررسی کتاب از سر گرفتند. پس از این، سکوتِ اجباریِ خندان شروع شد تا سال ۶۷ که درویشیان به خندان پیشنهاد همکاری در پروژه‌ «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» را مطرح کرد. وقتی به خندان تلفن می‌زنم، او در منزل درویشیان است و می‌گوید: «روزهای چهارشنبه‌‌ هر هفته به منزل درویشیان می‌آیم تا درباره‌ کارهایی که در طول هفته انجام داده‌ایم با همدیگر صحبت و مشورت کنیم.» می‌پرسم: «موضوع کارِ امروزتان درباره‌ چیست؟» که خندان پاسخ می‌دهد: «امروز فیش‌برداری‌های جلد بیستم «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» را مرور و با همدیگر تبادل‌نظر خواهیم کرد.» تاکنون ۱۹ جلد از این کتاب چاپ شده است.  سال ۱۳۷۹، خندان و درویشیان پروژه‌ مشترک دیگری را آغاز کردند که تا امروز ادامه یافته است؛ تدوین مجموعه کتاب‌های «داستان‌های محبوب من» که شش جلد از این کتاب منتشر شده است. خندان می‌گوید: «داستان‌ها را درویشیان انتخاب می‌کند و به من می‌دهد تا درباره‌ آنها نقد بنویسم. من خیلی منظم کار نمی‌کنم. گاهی صبح تا شب یکسره مشغول هستم و گاهی فقط دو سه ساعت در روز.» وی می‌افزاید:«جدای این کتاب‌ها، معمولاً دوستانِ دیگر هم کتاب‌هایی را برایم می‌فرستند که باید آنها را بخوانم و نقدی بنویسم.» خندان می‌گوید: «نقدهای پراکنده‌‌ من در نشریه‌های مختلف چاپ شده است که می‌خواهم آنها را جمع‌آوری کنم تا به‌صورت کتاب منتشر شوند. امیدوارم این کتاب سال آینده چاپ شود.» وی اضافه می‌کند: «برای چاپ این کتاب با نشر چشمه صحبت کرده‌ام و آنها هم استقبال کرده‌اند.» از خندان درباره‌ کتاب‌هایی سوال می‌کنم که به‌تازگی خوانده است و او می‌گوید اخیراً کتابی با نام «مار» خوانده که جدید نیست، امّا تازه به دستِ او رسیده است. وی می‌گوید: «کتاب خوبی بود. از نظر شمّ هنرمندانه به نظرم کار خوبی آمد و به خواندنش می‌ارزید.» خندان ادامه می‌دهد: «درعین‌حال مشغول خواندن کتاب دیگری نیز هستم با نام «ایدئولوژی و فرهنگ» که یک کار تحقیقی خوب درباره‌ نقد ادبی است.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ باور کنید من خبر نداشتم، وگرنه آن وقتِ صبح به «رسول یونان» تلفن نمی‌زدم که بعد صدای خواب‌‌آلودی بشنوم و توی آن لحظه با خودم بگویم تو هم با این «سلامِ بی‌محل»! یونان می‌گوید چند ساعت دیگر تلفن بزنم، یک یا دو بعدازظهر. دوباره که زنگ می‌زنم، یونان با لحنِ خوب و لهجه‌ شیرینی که دارد سلام می‌گوید و مُدام فکر می‌کنم ته صدایش، رنگِ یک لبخند می‌درخشد. گپ و گفت با یونان را از روزمرگی آغاز می‌کنم و او می‌گوید:«‌این روزها کمی مریض‌احوالم. قبلاً غروب‌ها به پارک می‌رفتم و با دوستانم شطرنج بازی می‌کردم و حالا غروب‌ها به مطب دکتر می‌روم. البته این درد رو به بهبود است، ولی اگر به زودی بهبود نیابم مجبورم شطرنجم را به آنجا ببرم و همین‌طور کتاب‌هایم را.»
از مزرعه‌ برفی
تازه‌ترین خبر درباره‌ کتاب‌های رسول یونان مربوط به چاپ دوم یکی از مجموعه مینی‌مال‌های اوست با نام «احمق! ما مُرده‌ایم» که از سوی نشر مشکی به بازار کتاب عرضه شده است. یونان می‌گوید: «این کتاب با تیراژ ۲۰۰۰ نسخه چاپ شد و در نمایشگاه کتاب امسال تمام شد و چاپ مجدد خورد. قبل از این کتاب، وی مجموعه‌ «فرشته‌ها» را در قالب مینی‌مال ارائه کرده بود. یونان می‌گوید: «این کتاب هم سه چاپ خورده است و فعلاً در بازار موجود نیست.» می‌پرسم چی شد که این قالب را برای نوشتن انتخاب کردید؟ پاسخ می‌دهد: «من سال‌ها پیش در یک مجموعه داستان با نام «کلبه‌ای در مزرعه‌ برفی» منتشر کردم که در آنجا هم در این قالب طبع‌آزمایی کرده بودم.» یونان کمی مکث می‌کند و بعد خودش از خودش می‌پرسد: «حالا چی شد که مینی‌مالیست شدم؟» و به من می‌گوید: «یکی به‌خاطر نیاز مردم کتابخوان، که فرصت مطالعه ندارند. دیگری به‌خاطر تنبلی! که دوست دارم داستان زود تمام شود. سومی به‌خاطر اینکه من تُرک هستم و زیاد نمی‌توانم فارسی حرف بزنم. کلماتم ته می‌کشد و این می‌شود مینی‌مال.» در این لحظه من به یاد خاطره‌ شعرهایی افتاده‌ام که از وی خوانده‌ام و می‌گویم: «اختیار دارید.» یونان می‌خندد و می‌گوید: «اختیار دارم؟ دارم جدّی می‌گویم. برای نوشتن داستان کلمه کم می‌آورم.»
تا هتل یخی
یونان ادامه می‌دهد: «کتاب «پایین آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی» هم به چاپ سوم رسیده است و به‌زودی چاپ دوم کتاب «مُرده‌ای به کشتن ما می‌آید» نیز روانه‌ بازار می‌شود.» وی توضیح می‌دهد: «این کتاب گزینه‌ شعر‌های من با انتخاب و ترجمه‌ استاد احمد پوری است.» و بعد من درباره‌ کتاب‌های در دست چاپ می‌پرسم و یونان پاسخ می‌دهد: «گزینه‌ شعر‌های «رامز روشن» شاعر و فیلمساز جمهوری آذربایجان را ترجمه کرده‌ام که این کتاب با نام «باید در را آرام باز کرد و رفت» از سوی نشر افکار وارد بازار خواهد شد.» وی می‌افزاید: «کتاب اصلاحیه خورده است و نزدیک به یک ماه قبل، ما اصلاحیه را انجام دادیم و برای تطبیق به ارشاد فرستادیم که بعد از ۳۰  روز هنوز جواب نیامده است و خُب، معلوم نیست کی چاپ شود؟»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/24/11

آرمان؛ تلفن خیلی زنگ می‌خورد و دست‌آخر، خانمِ مهربان گوشی را برمی‌دارد، با سلام و علیک. می‌‌گویم کی هستم و از کجا تلفن می‌زنم و خانم به «جواد مجابی» می‌گوید و بعد، گوشی را به او می‌دهد. دارم فکر می‌کنم، گوشی سیّار بود، برای اینکه وقتی به دستِ مجابی می‌رسد، صدای سلامِ او را با موسیقی دلنشینی می‌شنوم که در آن سوی خط پخش می‌شود. البته بعد مجابی می‌رود و موسیقی را قطع می‌کند تا حرف بزنیم. مجابی می‌گوید: «داشتم شعر می‌نوشتم.»
سفر ملّاح رؤیا
آخرین یادداشتِ جواد مجابی در وبلاگش درباره‌ منظومه‌ای‌است با نام «نیزه‌ی مرد پارسی دور می‌رود». وی نوشته که آمدن این منظومه در خرداد‌ماه آغاز شده و هر روز نوشته می‌شود و گفته مشغولِ کارِ دیگری بوده که اوّلین سطرهای این شعر ناخواسته ظاهر شد. .از سرکنجکاوی، اوّلِ حرف می‌پرسم که سرودنِ این منظومه به کجا رسیده است؟ مجابی پاسخ می‌گوید: «۶۰ صفحه‌ از آن سروده شده است. فکر کردم وقتی در سفر هستم آن را کامل کنم، آخر جاهایی وجود دارد که شعر سرودن آسان‌تر است، ولی نشد.» وی که به‌تازگی از سفری سه ماهه به اروپا بازگشته است، ادامه می‌هد: «یک رُمان نیمه‌تمام هم دارم به نام «در طویله‌ی دنیا» که یازدهمین رُمان من است و قصد داشتم آن را هم در سفر تمام کنم که هنوز به جایی نرسیده است.» مجابی می‌افزاید: «البته، در این سفر به‌خاطر فراغتی که داشتم، شعرهای کوتاه فراوان سرودم و اشعارم به‌صورت دو مجموعه در سوئد منتشر شد: «وطن روی کاغذ» و «شعر امروز خیابان». وی می‌گوید: «من همیشه ترجیح می‌دهم کتابم در مملکت خودم چاپ شود. طبیعی است که شعر در خارج به دست مخاطب اصلی نمی‌رسد و در هوا معلّق می‌ماند. نه اینکه مجال به پایان بردن کتاب‌ها در ایران میسر نباشد، نه. اینجا کتاب چاپ نمی‌شود.» مجابی اشاره می‌کند: «چندهزار صفحه کتاب نوشته‌ام که هنوز مجوز نگرفته‌اند و این موضوع باعث زیان مادی و معنوی من و ناشرها شده است. زیان معنوی برای اینکه عمری را بر سر این کارها گذاشتم و مجموعه‌ این کتاب‌ها نتیجه‌ دو، سه سال از عمر من است. زیان مادی هم برای اینکه، زندگی‌ام از این طریق می‌گذرد. مجموعه مقاله نوشته‌ام، زندگینامه، شعر و رُمان نوشته‌ام و همگی در اداره‌ ارشاد متوقف مانده‌اند و هیچ‌کس پاسخ‌گو نیست. حتّی کارهای تحقیقی‌ام هم مجوز نگرفته‌اند. کتاب پژوهشی که دیگر به جایی برنمی‌خورد! هرچند چاپ شعر و رُمان هم باعث نمی‌شود به جایی بربخورد.» وی ادامه می‌دهد: «ادبیات، گفت‌وگو با تاریخ است و نه درگیری با یک عده و یا جریانِ خاص. منتها سوء‌تفاهم مانع کارها می‌شود.» علاوه ‌بر کتاب‌های تازه، باید بیش‌ از ۳۰ کتاب از جواد مجابی تجدیدچاپ بشوند که نمی‌شوند. وی می‌گوید: «نمی‌خواستم حرف‌های غم‌انگیز بزنم، ولی اینکه نشد کار. اهل فرهنگ می‌خواهند حاصل کارشان را به‌صورت عینی ببینند و با مخاطبان ارتباط برقرار کنند. اهل فرهنگ، این مردم و این مملکت را دوست دارند و دلیل ندارد که دچار این قضایا باشند. موسیقیدان، سینماگر و شاعر تنها به بازنمایی واقعیت‌های جامعه می‌پردازند و اندیشه‌ سیاست‌ورزی و سیاست‌پیشگی ندارند. نباید آنها را با معیارهای مبتذلِ روز سنجید.»
شعرِ بلندِ تو
مجابی می‌گوید: «جدای ذکر مصیبت، شعر، کار هر روز زندگی من است، برای خاطر لذت سرودن. این کار همچنان ادامه دارد. حتّی اگر کتاب‌هایم چاپ نشود، سرودن پایان نمی‌یابد.» او علاوه ‌بر شعر و نویسندگی، نقّاشی هم می‌کند. خودش می‌گوید: «در اسپانیا که بودم برای مدت‌های مدید نقّاشی می‌کردم. نقّاشی هنری است که آن را برای خودم انجام می‌دهم و به من از نظر روحی آزادی فوق‌العاده‌ای می‌بخشد. تمام چیزهایی که می‌خواهم بگویم و به کلمه درنمی‌آید را با نّقاشی بیان می‌کنم. آزادی بی‌حد و حصری در این کار است.» مجابی تأکید می‌کند: «آفرینش هنری حتماً باید از آزادی بی‌حد و حصر برخوردار باشد وگرنه آفرینش نیست و حسب‌الفرمایش است.»
قصّه‌ روشن
بیشتر از ۳۰ ‌سال از انتشار کتاب‌های «پسرک چشم‌آبی» و «سیبو و سار کوچولو» می‌گذرد. کتاب‌هایی که اواخر دهه‌ ۵۰ از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ شد و در آن زمان پُرفروش بود. مجابی مجموعه داستانِ دیگری هم برای کودکان و نوجوانان نوشته که مجوز نگرفته است. وی می‌گوید: «کانون حتّی بهترین کتاب‌های خودش را دوباره چاپ نمی‌کند.» مجابی ادامه می‌دهد: «البته ناشرها کم‌کم دارند از ما ناامید می‌شوند. هر کتابی، چه از سالخوردگان و چه از جوانان روی دستشان می‌ماند و این باعث ورشکسته شدن ناشرها می‌شود و درعین‌حال، غبن بزرگی برای فرهنگ ماست.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

آرمان؛ به «فریدون عموزاده خلیلی» تلفن می‌زنم که سی‌ام بهمن سال‌‌روز تولّدش است و شروعِ نیم‌قرنِ دوّمِ زندگی‌اش. حالم آمیخته‌ای است از خوشی زیاد و یک‌جور دستپاچگی و فکرم می‌رود تا پانزده، شانزده سالِ قبل، وقتی خبرنگار افتخاری روزنامه‌ای بودم که او سردبیرش بود و برای اوّلیّن‌بار عموزاده را می‌دیدم. او به من ‌حرفی‌را درباره‌ی روزنامه‌نگاری گفته بود، این‌که رمز موفقیّتِ آدم در این حرفه جسارت است و سماجت. حرفِ ساده‌‌ای که هنوز معلّم من است.

سفر به شهر سمنان
عموزاده می‌‌خندد و می‌گوید: «از کجا فهمیده‌اید که تولّد من است؟» و بعد می‌گوید: «طبیعتاً درباره‌ی تولّدم چیزی یادم نیست. دوران کودکی‌ام در سمنان بودم، در شهری نسبتاً کوچک. کودکی‌ام با بازی‌ها و آرزوهای دوره‌ی بچّگی در شهری کویری و خالی از ‌امکانات گذشت و بزرگ‌ترین آرزوی‌ام رفتن به پارکِ کودکی بود در نزدیکی خانه‌مان که دویست‌متر با منزل ما فاصله دارد، ولی آن زمان این فاصله برای من به‌اندازه‌ی دوهزار کیلومتر دوری بود. دوست داشتم بروم و توی آن پارک بازی کنم.» وی ادامه می‌دهد: «کنار پارک، کتاب‌خانه‌ای بود از کتاب‌خانه‌های کانون که می‌رفتم کتاب می‌گرفتم و دوست داشتم وقتم را در کتاب‌خانه بگذارنم. مادرم و برادرم هر وقت که می‌دیدند من در خانه نیستم، می‌دانستند که باید مرا در آن‌جا پیدا کنند.» عموزاده تعریف می‌کند که سال‌های اواخر دهه‌ی چهل و اوایل دهه‌ی پنجاهِ زندگی‌اش را با فعّالیّت‌های مختلف کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گذرانده است و از همان وقت، زمانی‌که دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی بود داستان می‌نوشت و آن را در یک نسخه با کاربُن‌های کاغذی تکثیر می‌کرد و به خواهرش یا بچّه‌های فامیل می‌داد تا بخوانند. بعد‌تر هم به «روزنامه‌دیواری‌» روی آورد. وی می‌گوید: «البته در کنار همه‌ی این‌ها، خلاف هم داشتم؛ یکی از خلاف‌های‌ام این بود که از فوتبال دل نمی‌کندم. خلاف بعدی‌ام این بود که اهل سینما بودم. پول توجیبی‌هایم را جمع می‌کردم و با برادرم یا دوستانم به تنها سینمای سمنان می‌رفتیم.» نمی‌دانم چرا وقتی عموزاده خلاف‌هایش را تعریف می‌کند یادِ یکی از کتاب‌هایش می‌افتم؛ «قصه‌های سینمایی من و بابام». عموزاده‌ادامه می‌دهد: «در دوره‌ی دبیرستان فعّالیّت‌هایم جدّی‌تر شد. عضو تیم فوتبال جوانان سمنان بودم و نمایش‌نامه‌‌‌هایی که می‌نوشتم در سطح دبیرستان و شهرستان اجرا می‌شد تا سال ۵۷ که برای ادامه‌ی تحصیل به تهران آمدم.»

روزنامه‌ی آفتابگردان
عموزاده در دانش‌گاه ریاضی و علوم رایانه می‌خواند و هم‌زمان، اوّلیّن داستان‌هایش در مجله‌های کودک مانند «کیهان بچّه‌ها» چاپ می‌شد تا اوایل دهه‌ی شصت که فعّالیّت خویش در حوزه‌ی هنری را آغاز کرد. عموزاده می‌گوید: «رفتم واحد داستان حوزه‌ی هنری و کمی بعد، واحد کودک و نوجوان به من واگذار شد. کتاب‌های سوره را با کمک دوستان در می‌آوردم و بعد فکر کردم توانایی آن را داریم که کتاب‌ها را بیش‌تر از گاه‌‌نامه منتشر کنیم و ما کتاب سوره را، با این‌که کتاب بود در یک ماه آماده و منتشر می‌کردیم. از آن‌جا بود که به فکر افتادم یک مجله‌ی هنری ادبی منتشر کنیم که این ایده با همراهی زنده‌یاد مرحوم قیصر امین‌پور به انتشار مجله‌ی «سروش نوجوان» ختم شد.» وی اضافه می‌کند: «بعد هم سال ۷۲، ۷۳ بود که روزنامه‌ی آفتابگردان منتشر شد.» عموزاده برای مدّت ده سال سردبیر سروش نوجوان بود. روزنامه‌ی آفتابگردان هم اوّلیّن روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان ایران بود که نخستین شماره‌ی آن به شکل روزنامه در هجدهم تیرماه ۱۳۷۳ چاپ شد و سه سال بعد، پس از انتشار ۸۱۸ شماره متوقّف شد. وی با برگزاری نخستین مسابقه‌ی خبرنگاران افتخاری، نخستین کسی بود که کودکان و نوجوانان را به مشارکت‌های اجتماعی و سیاسی دعوت کرد. درحال‌حاضر، عموزاده سردبیر مجلّه‌ی هفتگی «چلچراغ» است.

فریدون خیلی کتاب دارد
«فریاد کوهستان» نام اوّلیّن کتابی بود که از عموزاده چاپ شد؛ نشر حوزه و اندیشه، ۱۳۶۱. از وی نزدیک به بیست کتاب در دهه‌های شصت و هفتاد منتشر شد. «سفر به شهر سلیمان» در سال ۱۳۶۸ به‌عنوان کتاب برگزیده‌ی سال انتخاب شد و عموزاده در «دو خرمای نارس» برای اوّلیّن‌بار موضوع عشق را در داستان کودک و نوجوان مطرح کرد. در سال‌های اخیر، پس از وقفه‌ای هفت، هشت ساله وی نوشتن برای کودکان و نوجوانان را از سر گرفته است. مجموعه‌ی چهارجلدی «کلاغ‌های بلوار ساعت»، «ژنرال پیسکولوسکی و پروفسور اسکولسکی» و «زرد مشکی» از کتاب‌های تازه‌ی او هستند. عموزاده می‌گوید: «این روزها مشغول نوشتن یک رُمان برای نوجوانان و مجموعه داستانی چندجلدی برای کودکان هستم.» و اشاره می‌کند: «کتابی کارگاهی درباره‌ی داستان‌نویسی هم نوشته‌ام که در کانون پرورش فکری تصویب شده و باید بازنگری نهایی شود.» وی توضیح می‌دهد: «این کتاب بیش‌تر از آن که اطلاعاتی درباره‌ی داستان بدهد، به داستان‌نویسی کمک می‌کند. سعی کردم کتاب متفاوتی باشد و خُب، دوستانی که آن را خوانده‌اند، گفته‌اند این‌طور بوده است.» آخرین کتابِ عموزاده خلیلی با نام «کتاب کوچک داستان‌نویسی» منتشر خواهد شد و بیش‌تر برای نوجوانان و نویسنده‌های تازه‌کار مفید خواهد بود. می‌بینید که زندگی عموزاده از کودکی تا هنوز در ارتباط با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بوده است. از وی درباره‌ی تفاوت‌روند فعّالیّت‌های دیروز و امروز در کانون می‌پرسم. عموزاده پاسخ می‌دهد: «امکاناتِ امروزِ کانون خیلی بیش‌تر از گذشته است و منابع مالی و امکانات زیادی دارد، ولی تصوّر من این است که آن موقع فعّالیّت‌هایش در پرورش خلاقیّت‌های کودکان مؤثر بود و بسیاری از دوستان من از کانون شروع کردند، ولی الان کانون این‌طوری نیست و بیش‌تر بر تولید کتاب تمرکز کرده و به دنبال تولید اسباب‌بازی است.»

توضیح؛ نوشته‌های خاکستری‌رنگ چاپ نشده‌اند.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

آرمان؛ نمی‌دانم کجا، ولی جایی خوانده بودم که ترانه علیدوستی زندگی دراماتیکی دارد. می‌پرسید چطور؟ آخر او از میان صدها نفری که برای نقش اصلی فیلمِ «من ترانه پانزده سال دارم» تست داده بودند، انتخاب می‌شود درحالی‌که نام خودش هم «ترانه» است. ترانه تنها برادرش را در روز «چهارشنبه سوری» از دست داده است؛ هم‌زمان با وقتی که خودش مشغول بازی در فیلمی به همین نام بود. ترانه جوان‌ترین بازیگری است که جایزه‌ سیمرغ جشنواره‌ فجر را دریافت کرده است. می‌پرسید مگر ترانه چند سال دارد؟ نه، دیگر پانزده ساله نیست. ترانه بیست و هفت سال دارد. «انتهای خیابان هشتم» و «زندگی با چشمان بسته» جدیدترین فیلم‌هایی هستند که با بازی ترانه به بیست و نهمین جشنواره‌ فیلم فجر راه نیافته‌اند! می‌خواهم درباره‌ توقیف این دو فیلم‌ حرف بزنم؟ نه. می‌خواهم درباره‌ وبلاگِ ترانه بنویسم. بله، ترانه سابقه‌ وبلاگ‌نویسی دارد. بهمن‌ماه سال ۸۷ بود که ترانه «spotlight» را در قالب یک وبلاگ شخصی و در محیط بلاگفا راه‌اندازی کرد تا دو سالِ بعدتر که ناگزیر به خانه‌ جدیدی کوچ کرد. ترانه می‌نویسد «spotlight سعی دارد باعث آبرو باشد و نشان‌دهنده‌ ارادت… ارادت.» او در این وبلاگ یادداشت‌های متنوعی را منتشر کرده که گاهی اظهارنظر‌‌های ترانه است درباره‌ مسائل اجتماعی یا فیلم‌های مختلف و گاهی دریچه‌ای است به خلوت‌ و زندگی او. مثلاً در یکی از نوشته‌های ترانه درباره‌ درونیّاتِ ذهنی او می‌خوانیم وقتی‌که نزدیک به نیم ساعت پشت چراغ یکی از چهارراه‌های شلوغ مرکز شهر مانده است. زبانِ ترانه روان است و او با یادداشت‌هایی ساده نگاهِ عمیق و نگرش منحصربه‌فردی را ارائه می‌کند. مثلاً ترانه در یکی از نوشته‌‌هایش با موضوعی مثل عادتِ کندنِ پوست دور ناخن‌های دستش شروع می‌کند و با بسطِ آن، از ترکِ عادت‌های بزرگِ آدمی می‌گوید: «یک روزی آدم دیگر یک کاری را نمی‌کند، آن روزی که یک چیزی مثل میوه‌ رسیده از سر آدم می‌افتد، روزی که بالاخره آدم آمادگی این را پیدا می‌کند که چیزی را ترک کند بعضی اوقات دیر می‌رسد. و تو زخم‌تر و زخم‌تر شده‌ای.» اگر برای خواندنِ یادداشت‌های ترانه علیدوستی مشتاق شده‌اید، کافی ا‌ست به نشانی اینترنتی http://taranehalidoosti.com مراجعه کنید.

۴

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/12/11

آرمان؛ توی جلسه‌های نقد کتاب این‌طوری است دیگر، سخنران‌ها ابتدای بحث هی به همدیگر تعارف می‌کنند برای شروع  و بعد که تریبون می‌افتد دستشان، دست بردار نیستند دیگر. آن‌قدر که من الان یادم نیست اوّل «بلقیس سلیمانی» شروع کرد به حرف یا «محمداسماعیل حاج‌علیان» بود که کمر بست به نقد. البته زیاد هم فرقی نمی‌کند، چون از یک‌جایی به‌بعد سخنرانی‌شان  به شکلِ گفت‌وگو درآمد و اتفاقاً خیلی هم بهتر شد. موضوع حرف و بحث چی بود؟ نقد و بررسی دو مجموعه داستان از دو نویسنده که از قضا زن و شوهر نیز هستند؛ کتاب‌های «از خواب می‌ترسیم» و «به چیزی دست نزن» نوشته‌ «هادی خورشاهیان» و «لیلا عباس‌علیزاده» که پیش از داستان‌نویسی، شاعر هستند و کتابِ شعر چاپ کرده‌اند. البته، از خورشاهیان پیش‌تر کتابِ داستان و رُمان هم منتشر شده است.

اجرای ساعت بیست و یک
مجری گفت که نقد و بررسی را با کتاب عباسعلیزاده شروع کنیم و حاج‌علیان (نویسنده و منتقد ادبی) گفت: بااینکه تعداد داستان‌ها در دو کتاب هادی و لیلا زیاد هستند (اولی ۲۶ و دومی ۱۷ داستان) بااین‌حال، داستان‌ها فضای ساختاری نزدیک به هم ندارند و مخاطب را خسته نمی‌کنند. او گفت: داستان‌ها از نظر لحن و نوشتار نیز مشابه هستند. فضای مدرن بر فضای داستانیِ این کتاب‌ها حاکم است و مخاطب از دنبال کردن شخصیت‌های مختلف لذّت می‌برد. حاج‌علیان هر دو کتاب را به‌دقّت خوانده بود و از برگه‌های آچهارِ جلویش معلوم بود که همه‌ نکته‌های مثبت و منفی آنها را یادداشت کرده تا وقتِ حرف چیزی از قلم نیفتد؛ یک‌جورِ نقدِ موشکافانه‌ خیلی جزیی روی یکی‌ یکیِ داستان‌های هر دو کتاب. او درباره‌ داستان‌های لیلا گفت: نویسنده نگاه رئالیستی دارد به قضایا، یک‌ نگاه رئالیستی خیلی  معمولی. یعنی در داستان‌های «به چیزی دست نزن» خبری نیست از تکنیک‌های پیچیده‌ داستان‌نویسی و برای همین کتابی خوشخوان است. موضوع‌هایی هم که نویسنده برای نوشتن انتخاب کرده، موضوع‌های عادی جامعه هستند. بعد هم درباره‌ داستان «اجرای ساعت بیست و یک» صحبت کرد؛ اینکه داستان از نظرگاهِ منِ راوی روایت می‌شود، شخصیت اصلی مرد است و داستان از لحاظ شخصیت‌پردازی افتتاحیه‌ خوبی دارد و بعد چندتا سئوال مطرح کرد و چون جوابِ همگی آنها منفی بود، نتیجه گرفت این داستان شگفت است و گفت که به نظر او «اجرای ساعت بیست و یک» داستانِ موفّقی است، امّا می‌توانست موفّق‌تر باشد اگر نظام علّی داستان رعایت می‌شد.

سنگ قبر
بلقیس سلیمانی با موضوع پرداخت در داستان‌های خورشاهیان شروع کرد و گفت: چیزی که جلب توجه می‌کند اجرایی‌است از یک نوع داستان که من بهش می‌گویم فلش یا فلش فیکشن. در داستان‌‌های خورشاهیان پرداخت دوپاره است. او در آغاز و اواسط کار، داستان را به شکل داستان کوتاه جلو می‌برد، اما در پایان به‌شیوه‌ فلش موضوع را جمع می‌کند. داستان‌ها از این دوپارگی رنج می‌برند. سلیمانی ادامه داد: اگر شیوه‌ فلش را پیش می‌گرفت، یعنی اختصار کلمات رعایت می‌شد، طرح یکپارچه و منسجم بود و برشی از یک وضعیت انسانی را درمی‌آورد و درپایان، ضربه را وارد می‌کرد خیلی بهتر بود. او برای توضیح بیشتر یکی از داستان‌های کتاب «از خواب نمی‌ترسیم» را مثال می‌زند با نام «سنگ قبر» که به‌عقیده‌ وی می‌توانست به عنوان فلش پرداخت خوبی داشته باشد. سلیمانی گفت که به‌نظر من «سنگ قبر» بهترین داستان خورشاهیان است و نویسنده در این داستان تلاش کرده است از دلِ یک فضای غیرزنده، مُرده و سرد درباره‌ زندگی سخن بگوید.

برداشت سوّم
همچنین سلیمانی گفت: موضوع بیشتر داستان‌های این دو کتاب، موضوع‌هایی هستند که دستمایه‌ بیشتر نویسنده‌ها بوده‌اند. او صحبتِ خود را با طرح یک پرسش ادامه داد که ما چطوری می‌توانیم موضوع‌های تکراری را به ساحتِ ادبی وارد کنیم؟ و خودش پاسخ گفت: ما دو راه داریم؛ یا با برداشت تازه و یا با پرداخت تازه. سلیمانی تأکید کرد که جز این چاره‌ای نداریم. منتهی داستان‌‌ها گاهی از برداشت رنج می‌برند و گاهی از پرداخت. بعد هم گفت که نویسنده‌های ایرانی درمجموع نگاه فلسفی به قضایا ندارند و نمی‌توان از آنها انتظار برداشت‌های ویژه را داشت مثل نگاه اگزیستانسیالیستیِ کافکا و دیگران. او گفت نگرش منحصربه‌فرد به دنیای پیرامون هم ذاتی است و هم اکتسابی و نویسنده‌های ایرانی باید کمی آموزش ببینند تا نگاه ویژه‌ای را در آثارشان منعکس کنند.

یک امضای دیگر
در ادامه، حاج‌علیان از داستانِ «یک امضای دیگر» نوشته‌ لیلا عباسعلیزاده یاد کرد و گفت که اسمِ این داستان را می‌گذارد «کلکسیون اشتباهات» و بعد هم شروع کرد به شمردنِ اشکال‌های ویراستاری و خطاهای داستان‌نویسیِ لیلا و این نقد، مقدمه‌ای شد تا بلقیس سلیمانی ابتدا از نقش مؤثرِ ویراستار در شکل‌دهی به اثر ادبی بگوید و خُرده بگیرد به نشر آموت که چرا کتاب‌ها ویراستاری نشده‌اند و سپس درباره‌ بایدها و نبایدهای زبان شاعرانه سخن بگوید. او گفت که استفاده از زبان شاعرانه در داستان گاهی صواب است و گاهی خطا. بیژن نجدی نمونه‌ صواب است و دلیل موفقیت او این بود که موضوع‌های داستان‌نویسی نجدی نیز شاعرانه بودند. یعنی، سوژه‌ شاعرانه است که زبان شاعرانه می‌طلبد و این مهم حتی باعث ایجاد سبک تازه‌ نوشتاری می‌شود. شکلِ خطای استفاده از زبانِ شاعرانه هم وقتی است که نویسنده‌ای درباره‌ فضای مدرن و شهری می‌نویسد امّا با زبانِ شعر. البته، سلیمانی این را هم گفت که گاهی پیش می‌آید نویسنده‌ها بلد نیستند داستان بنویسند و پشتِ زبانِ شاعرانه پناه می‌گیرند تا این نقص کمتر معلوم شود.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/11/11

آرمان؛ به خبری که هم‌اکنون به دست‌ام رسید توجّه بفرمایید. کتاب‌فروشی‌های خیابان کریم‌خان زند … ای بابا! چرا هول می‌کنید؟ نه، نمی‌خواهم از تعطیلی یک کتاب‌فروشی دیگر خبر بدهم. پس چی؟ اعتراض؟ اعتصاب؟ مگر قیافه‌ی من شبیه اغتشاش است؟ البته شما که قیافه‌ی مرا نمی‌بینید و لابُد نامِ مستعار مرا گذاشته‌اید اغتشاش که این‌جور خیال می‌کنید. من از خیالِ شما چه خبر دارم؟ خُب، حدس زدم. کی به من گفته حدس بزنم؟ دوباره ای بابا! اصلاً بی‌خیالِ خیالِ شما آقاجان! خانم‌جان! اجازه بدهید این خبر خوب را به سمع و نظرتان برسانم. بله، خبر خوب. این هفته خوش‌خبر هستم؛ پژمان سلطانی (مدیر کتاب فروشی ویستار) به خبرگزاری مهر گفته‌که کتابفروشی‌های کریمخان زند (یعنی ویستار، مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی، نشر آبی، نگار، فرهنگ‌سرای گویا، چشمه، ثالث، رود، ایلار، مرکز موسیقی بتهوون، کتاب زند، یساولی، نواندیش، هاشمی و …) از بیست و پنجم بهمن‌ماه یک جشنواره‌ی فرهنگی ۱۰ روزه‌برگزار خواهند کرد. شما در این جشنواره می‌توانید کتاب و یا سایر محصولات فرهنگی موردنیازتان را با تخفیف ویژه بخرید. چرا؟ البته، چرا که ندارد. مگر نشنیده‌اید که از قدیم گفته‌اند نیکی و پرسش؟ منتهی، آقای سلطانی درباره‌ی دلیل برپایی این جشنواره جواب دارد. او می‌گوید: «یکی از مهم‌ترین اهدافی که بدان توجه شد این بود که هر چه بیش‌تر توجه علاقمندان به کتاب و کتاب‌خوانی را به این راسته جلب کنیم گرچه همیشه قشر خاصی از مخاطبان کتاب‌های مدنظرشان را از کتابفروشی‌های این منطقه خرید می‌کنند، ولی باز هم این جشنواره می‌تواند دلیلی باشد تا مخاطبان بیشتری برای خرید کتاب و محصولات فرهنگی اقدام کنند.» الان توجّه‌تان جلب شد؟

کتاب‌های پُرفروش

در راستای جلب توجّه بیشتر از شما می‌خواهم فهرستِ کتاب‌های پُرفروشِ کتاب‌فروشی‌های «اگر» و «اختران» را برای‌تان رو کنم. در هفته‌ی گذشته، کتاب‌های  این سیاستمداران سه‌نقطه (بزرگ‌مهر حسین‌پور)، سانست‌پارک (پل استر)، آدم‌ها (احمد غلامی)،  خشونت (اسلاوی ژیژک)، نفس‌بریده (هرتا مولر)، تاریخ ایران مدرن (پروانه آبراهامیان) و برج فرازان (باربارا تاکمن) در کتاب‌فروشی «اگر» واقع در خیابان شانزدهم آذر، کوچه‌ی عبدی‌نژاد پرفروش بودند و کتاب‌های تاریخ آلمان از ۱۸۷۱ تا ۲۰۰۵ (پیتر سولینگ)، دکترین شوک ظهور سرمایه‌داری فاجعه (نائومی کلاین)، خشونت (اسلاوی ژیژک)، تراشیدم، پرستیدم، شکستم (مهرزاد بروجردی)، سنگ‌های روح (اریک لیدمن)، ملت، دولت و نظام جهان (والترسی ایللو) و در جست‌جوی مولانا (نهال تجدد) هم در کتاب‌فروشی «اختران» واقع در میدان انقلاب، خیابان منیری جاوید.

کتاب‌های برگزیده

اوّل این‌که، یک جایزه‌ی جدید به نام جایزه‌ی‌«فتح‌الله مجتبایی» راه‌اندازی شده است. چی؟ مجتبایی نمی‌شناسید؟ آقای مجتبایی ۷۳ ساله هستند و تا الان نزدیک به ۲۰۰ عنوان کتاب و مقاله و شعر و نقد نوشتند و ترجمه کردند. مثل چی؟ مثلاً کتاب‌های شعر جدید فارسی، چیترا و گزیده اشعار، بوطیقا ـ هنر شاعری و …. می‌پرسید این جایزه به کی تعلّق می‌گیرد؟ جایزه‌ی مجتبایی از سال ۱۳۹۰ هر سال به بهترین پایان‌نامه‌دکتری در حوزه‌«ادیان‌و عرفان» و «ادبیات کلاسیک فارسی» اهدا می‌شود. توضیح بیش‌تر اینکه، دانشجویان دوره‌دکتری که در سال ۱۳۸۹ از پایان‌نامه‌خود دفاع کرده‌اند، می‌توانند یک نسخه از پایان‌نامه‌خود را به دبیرخانه‌این جایزه واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه‌سوم، مرکز فرهنگی شهرکتاب ارسال کنند. دوم این‌که، اختتامیه‌ی بیست‌وهشتمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران هم به میمنت و مبارکی برگزار شد و کتاب‌های برگزیده‌ی این جایزه عبارت بودند از: فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه عمومی آیت‌الله گلپایگانی، قواعد عقلی در قلمرو روایات، نزهة‌الابصار و محاسن الآثار، انیس‌المجتهدین فی علم الاصول، فقه و مصلحت‌، موسوعة الامامة فی نصوص اهل السنة، مبانی و اصول عرفان نظری، ادبیات گنوسی، دانشنامه کارآفرینی، فرهنگ توصیفی گونه‌های زبانی ایران، فیزیک مفهومی، بوم‌شناسی: مطالعه تجربی توزیع و فراوانی، ژنتیک مولکولی پزشکی در هزاره سوم، بهداشت گوشت، مکان‌های عمومی، فضاهای شهری: ابعاد گوناگون طراحی شهری، فیزیولوژی ورزشی، تاریخ بیهقی (تصحیح محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی) و ترجمه قرآن کریم (سیدجلال‌الدین مجتبوی). سوم این‌که، در این هفته کتاب‌های خداحافظ راکون پیر(کلر ژوبرت)، گنجشک اشی‌مشی (ناصر یوسفی) شماره تلفن بهشت (مرضیه جوکار)، قصه‌های قبل از خواب (فریبا کلهر)، راه برفی (مریم حاجی‌لو) و دیو دیگ به سر (فرهاد حسن‌زاده) به عنوان نامزدهای دریافت جایزه‌ی کتاب سال «شهید حبیب غنی‌پور» معرفی شدند. می‌پرسید نتیجه‌ی نهایی کی اعلام می‌شود؟ نیمه‌ی اول اسفند‌ماه امسال.

کتاب‌های کودک

بدانید و آگاه باشید که کتاب «آیه و نقاشی‌ها» نوشته‌ی «سید محمدمهدی طباطبایی» این هفته به چاپ چهل و ششم رسید. ضمناً، «آرمان آرین» در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس درباره‌ی تازه‌ترین اثرش گفته که به‌تازگی مجوز گرفته است؛ رُمان «کابوس باغ سیاه» برای گروه‌سنی نوجوان. آرین گفته «این رُمان به عنوان نخستین رُمان ایرانی در ژانر وحشت برای مخاطبان به نگارش درآمده است که امیدوارم موردپسند آن‌ها قرار گیرد.» البته، شما بدانید و آگاه باشد که سال‌گذشته، کتابی هم از سوی انتشارات افق برای نوجوانان منتشر شد با نام «تهران، کوچه‌ی اشباح» که این رُمان را «سیامک گلشیری» نوشته و موضوع آن «وحشت» است و به‌زودی جلد دوّمش با نام «ملاقات با خون‌آشام» چاپ خواهد شد.

کتاب‌های همه

راستیِ اوّل، عضویت در کتابخانه‌تخصصی انقلاب اسلامی به‌مناسبت دهه‌ی فجر رایگان است. درباره‌ی کتاب‌خانه توضیح بدهم؟ این کتاب‌خانه زیر نظر سازمان فرهنگی، هنری شهرداری تهران فعالیت می‌کند و ۷۰۰۰ عنوان کتاب درباره‌ی تاریخ معاصر، انقلاب اسلامی، علوم سیاسی، ‌روابط بین‌الملل، دفاع مقدس، خاطرات شهدا و زندگی‌نامه دارد، به‌علاوه‌‌ی ۱۰ نشریه و  مجموعه نشریه‌های سیاسی دوران پهلوی. تازه، اینترنت رایگان هم دارد. ضمناً این روزها یک نمایشگاه تخصصی کتاب هم با نام «یادمان انقلاب» در این کتاب‌خانه برپا شده است که تخفیف هم دارد. نشانی را یادداشت کنید؛ منطقه ۱۱ -کمیل – تقاطع بزرگراه نواب.راستی دوّم، کتاب‌خانه‌ی موزه‌ی رضاعباسی هم بالاخره ساماندهی و دوباره بازگشایی شد. این کتاب‌خانه بیش‌تر از ۲۰ هزار جلد کتاب، روزنامه، مجله و کاتالوگ به زبان‌های فارسی، انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی و روسی با موضوع‌های ادبی، تاریخی، باستان شناسی، هنر و معماری دارد. نشانی بدهم؟ خیابان شریعتی ،نرسیده به پل سید خندان، شماره ۸۹۲٫ راستی سوّم، خوش‌خبر بودم. مگر نه؟

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/11/11

آرمان؛ اوایل دی‌ماه بود که مراسم اهدای جایزه‌ی ادبی هوشنگ گلشیری (دوره‌ی دهم) برگزار شد و علاوه‌بر این‌که کتاب های برتر معرّفی شدند و نویسنده‌های آن‌ها جایزه گرفتند، از «علی‌اشرف درویشیان» داستان‌نویسان قدیمی هم برای «تعهد بی‌چون و چرا به آزادی‌بیان و در امان نگاه داشتنِ حریم قلم از دستبردِ قدرت» و «تصویر صادقانه‌ای که از گذر دردناک جامعه‌ای روستایی به جامعه‌ای شهری به­دست داده»، تقدیر شد. با این بهانه، گوشی تلفن را برمی‌دارم، شماره‌ی درویشیان را می‌گیرم، سلام می‌کنم و حالِ او را می‌پرسم و از این روزهایش خبر می‌گیرم. درویشیان می‌گوید: «این‌روزها داستان کوتاه می‌نویسم. صبح که از خواب بیدار می‌شوم، اگر جای مناسبی برای نوشتن پیدا کنم حتماً می‌نویسم.» وی توضیح می‌دهد: «جای مناسب منظورم این است که صندلی‌ام باید راحت باشد. آخر در اثر بیماری طاقت‌ام کم شده است. صبح تا ظهر یک‌بار داستان را می‌نویسم و بعد، پاک‌نویس می‌کنم. تا عصر دیگر برای چاپ آماده است.» از پنج‌سال قبل که درویشیان دچار سکته‌ی مغزی شد، شرایط فیزیکی خوبی ندارد. وی می‌گوید: «دکتر خسرو پاکزاد، رفیق عزیزم جان مرا نجات داد. بعد از آن برنامه‌های فیزیوتراپی داشتم و تا مدّتی نمی‌توانستم کار کنم. منتهی الان بهتر شده‌ام.» درویشیان می‌گوید: «علاوه‌بر نوشتن داستانِ کوتاه، دارم درباره‌ی یک رُمان هم فکر می‌کنم.» وی می‌افزاید: «بابتِ انتشار رُمانِ «همیشه مادر» به مردم قول داده بودم که فعلاً در مرحله‌ی بازنویسی است.» از درویشیان درباره‌ی کتاب‌های تازه‌اش می‌پرسم و این‌که آیا به‌زودی کتابی از وی چاپ خواهد شد؟ با گلایه می‌گوید که به کتاب‌های او مجوز نمی‌دهند. درویشیان به کتاب «داستان‌های تازه داغ» اشاره می‌کند که نزدیک به شش سال است برای اخذ مجوز به ارشاد فرستاده شده و هنور بلاتکلیف است. وی ادامه می‌دهد: «کتاب «شناخت‌نامه» هم به سرنوشتِ «داستان‌های تازه داغ» دچار شده است.» این کتاب درباره‌ی زندگی و آثار علی‌اشرف درویشیان است و دو بخش دارد؛ یکی، نظرهای دوستان و همکارانِ درویشیان درباره‌ی او و بخش بعدی شامل گفت‌وگوهای آقای نویسنده است با هم‌سرش، شهناز دارابی.

داخل پرانتز
درویشیان متولّد ۱۳۲۰ است در کرمانشاه. معلّم هم بوده و در تهران درس خوانده است. وی دانش‌آموخته‌ی رشته‌های «مشاوره و راهنمایی» و «روان‌شناسی تربیتی» است در سطح کارشناسی‌ارشد. درویشیان حتّی برای داستان حبس هم کشیده است؛ تابستان ۱۳۵۰ بود که او به‌خاطر مجموعه داستان «از این ولایت» دستگیر شد و بعدها به یازده سال زندان محکوم شد درحالی‌که فقط سه ماه از ازدواجش گذشته بود.

ادامه از قبل
درویشیان از «محمدرضا خندان مهابادی»، دوست و هم‌کارِ قدیمی‌اش هم یاد می‌کند و می‌گوید که سابقه‌ی رفاقت‌شان به سال‌های خیلی دور برمی‌گردد، زمانی‌که او نوشتن داستان برای کودکان و نوجوانان را شروع کرده بود. بله، از علی اشرف درویشیان چند عنوان کتاب کودک و نوجوان هم چاپ شده است. مانند «ابر سیاه هزار چشم»، «رنگینه»، «روزنامه دیواری مدرسه ما»، «کی برمی‌گردی داداش جان» و «آتش در کتابخانه بچه‌ها». پس از این بود که هم‌کاری این دو نویسنده متمرکز شد بر دو پروژه‌ی مهم؛ یکی تألیف کتاب «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» و دیگری «داستان‌های محبوب من». پروژه‌ی اوّل بیست سال قبل آغاز شده و تاکنون نوزده جلد از کتاب «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» از سوی نشر چشمه چاپ شده است. درویشیان می‌گوید درحال‌حاضر مشغول تألیفِ جلد بیستم آن هستند که آخرین کتاب از این مجموعه‌ی خواهد بود. از پروژه‌ی دوم نیز تاکنون شش جلد چاپ شده و هفتمی در راه است. درویشیان و خندان برای تألیف این کتاب‌ها تقسیم‌کار کرده‌اند. البته درویشیان تأکید می‌کند که بخش مهم کار به‌عهده‌ی خندان است. بیش‌تر توضیح بدهم؟ درویشیان پس از مطالعه‌ی داستان‌هایی که در دهه‌‌های مختلف چاپ شده‌اند، بهترین‌های خودش را انتخاب می‌کند و در ادامه، خندان پنبه‌ی داستان‌های منتخبِ درویشیان را می‌زند و آن‌ها را نقد و بررسی می‌کند. این را هم بگویم که در جلد هفتم از مجموعه‌ی «داستان‌های محبوب من» داستان‌های دهه‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۰ ایران نقد و بررسی می‌شود.

دیگر این‌که
درویشیان عضو هیأت امنای بنیاد گلشیری است و بیش‌تر کتاب‌های رُمان و داستانِ جدید را به‌خاطر داوری جایزه‌ی گلشیری خوانده است. وی با نگاهی مثبت به کتاب‌های تازه، می‌گوید که آثار «فرهاد کشوری»، «فریبا وفی» و «ناهید کبیری» را دنبال می‌کند و از خواندنِ داستان‌های‌شان لذّت می‌برد. درویشیان جدای کتاب، خواننده‌ی همیشگی روزنامه‌ی شرق هم است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/8/11

آرمان؛ قرار بر این بود که من اول با «حضرت والا» به دلِ تاریخ سفر کنم و بعد برایتان گزارش بدهم که چگونه و چطور بود نمایش تازه حسین پاکدل، اما نشد. برای همین است چاره‌ای ندارم جز تکرار نقد و نظر دیگران که بیشتر هم تمجید و تعریف است از فضای کار، داستان و البته بازی‌ها. به‌خصوص بازیِ عاطفه رضوی. اجرای این نمایش در تالار شماره یک تماشاخانه «ایرانشهر» هنوز ادامه دارد تا شب بیست و سوم بهمن‌ماه که «حضرت والا» با آخرین اجرای خود در بخش میهمان روز اول بیست و نهمین دوره جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر با صحنه وداع خواهد کرد. این حرف اول من. حرف دوم چیست؟ حسین پاکدل جدای کارگردانی و مدیریت پخش شبکه اول سیما یا جشنواره‌های بین‌المللی فیلم‌های کودک و نوجوان، دغدغه نوشتن هم دارد؛ نمایشنامه و فیلمنامه و داستان و شعر و… بله خب، او حتی وبلاگ هم می‌نویسد. اولین یادداشت پاکدل در وبلاگش خردادماه ۱۳۸۳ منتشر شده با نام «پیش درآمد». او نوشته است: «عجب روزگار جالبی‌است. خوب شد زودتر به دنیا نیامدیم. دیگر به جایی رسیده‌ایم که همه ابنای عالم مجبورند بلند بلند فکر کنند و همزمان دیگر ابنای بشر می‌توانند افکار هم‌نوعان خود را ببینند، بخوانند و بشنوند. دیگر در هیچ نقطه از خاک خلوت اندیشه‌ای وجود ندارد. دیگر مجبوریم افکارمان را با دیگران در میان بگذاریم و از همه مهم‌تر آنکه در وانفسای بی‌مسئولیتی، شهامت کنیم و مسئولیت آنچه می‌اندیشیم، بپذیریم.» پس از هفت سال، حسین پاکدل هنوز از درونیات ذهنی و قلبی‌اش برای مخاطبانش می‌نویسد و نشان داده که جدای اینکه شجاع است و اندیشمند، انسان مسئولی هم هست. پیشنهاد می‌کنم اگر هنوز نمایش «حضرت والا» را ندیده‌اید و اگر هنوز شوق و ذوقی ندارید که همت کنید برای تهیه بلیت و تشریفات بعدش، ابتدا به نشانی اینترنتی http://hosseinpakdel.com  مراجعه کنید. قول می‌دهم خیلی زود گرفتار صمیمیتِ پرمهرِ پاکدل خواهید شد که لابه‌لای سطرها و شعرهایش موج می‌زند. چی؟ می‌گویید نمایش «حضرت والا» را دیده‌اید؟ وبلاگ را هم؟ خب، پس منتظرچی هستید؟ کلیک‌رنجه بفرمایید و لذت ببرید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/8/11

آرمان؛ شماره را می‌گیرم، تلفن زنگ می‌خورد و گوشی پُر می‌شود از ترنّمِ موسیقی و بعد، سلام و احوال‌پرسی و می‌گویم که برای چی تلفن زده‌ام. «عبدالجبار کاکایی» با لحنِ آرام و صدای خوب جواب می‌گوید، به سلام و سؤال؛ که برای چی می‌پرسم و به کارِ کی می‌آید این حرف‌ها. دارم سعی می‌کنم یک هدفِ بزرگِ فرهنگی بسازم پشتِ این کارم، ولی توی دلم به فلسفه‌ی ساده‌ای مؤمن‌ام که می‌گوید باید موهبت‌های زندگی‌را قدر بدانم. یکی مثلاً خوش‌آیندیِ شعر به گاهِ شنیدن و خواندن که آرامِ دل است. یکی مثلاً وجودِ شاعران «که وارثِ آب و خرد و روشنی‌اند.» دلم می‌خواهد بگویم مثلاً پنج‌شنبه‌ی برفیِ قبل، به «افشین علاء» تلفن زدم و ناخوش بود و تا دیروز هم که با پدرش حرف زدم حالِ خوبی نداشت. دلم می‌خواهد بگویم همین‌که می‌نویسم «عبدالجبار کاکایی» سلامت است، یعنی خوش‌خبری و مبارکی.

صبحانه
کاکایی می‌گوید:«سه‌شنبه روز تعطیل من است و هیچ خبری نیست. در منزل هستم و یک‌سری تعمیرات ساختمانی داریم و باید بر این کارها نظارت کنم.» در همین لحظه، تلفنِ دیگری زنگ می‌خورد. کاکایی عذرخواهی کرده و شروع می‌کند به حرف با کسی که بعد از من زنگ زده است. صحبتِ شعر است و نقد ترانه. کاکایی مصراع اوّل را می‌خواند و بعد دوّمی را، به‌نظر می‌‌رسد اشکال در قافیه است. آدمِ پشتِ آن یکی خطِ تلفن راضی نمی‌شود، انگار که اصرار کند. کاکایی سه مصراع بعدی را هم می‌خواند و هنوز رضایت نداده است. می‌گوید: شعر ضعیفی است. انگار که شاعرش بیش‌تر اصرار کند و سرآخر کاکایی می‌گوید: شعر را هم که بفرستیم نهایتاً رد می‌شود. ساده و صریح است. نه؟

عصرانه
گفتم؟ نگفتم که کاکایی پیش از این‌که معلّم (یا کارشناس ادبیاتِ سازمان صدا و سیما، مدیر واحد ادبی مؤسسه‌ی نشر آثار امام، و یا معاون اجرایی برخی از فرهنگ‌سراهای تهران و …) باشد از هجده، نوزده سالگی شاعر بوده و ترانه‌سرا و حتّی در این سه‌شنبه‌ی به قولِ خودش تعطیل، جدای این گپ و گفت‌های تلفنی، باید در جلسه‌ای شرکت کند با موضوع شعر و ترانه. «عصر شعر و ترانه» عنوانِ نشستی است که سه‌شنبه‌های اوّل هر ماه با مدیریت عبدالجبار کاکایی در فرهنگسرای ارسباران برگزار می‌شود. وی توضیح می‌دهد که نشست این ماه  به‌خاطر مراسم عزاداری ماه صفر دیرتر تشکیل شد. می‌پرسید در این نشست چه خبر است؟ شب شعر که دیده‌اید، این عصرش است. عدّه‌ای از ترانه‌سراها و شاعرها دور هم جمع می‌شوند و تازه‌ترین آثارشان را برای هم‌دیگر می‌خوانند. البته، فرقِ مهمِ این نشست با شبِ شعر در اجرای موسیقی زنده‌اش است. برای برنامه‌ی این ماه (سه‌شنبه، نوزدهم بهمن، دیروز) میلاد نصرتی (خواننده) دعوت شده است با امیر ارجینی (ترانه‌سرا) و سیدعبدالجواد موسوی (شاعر). گفتم که جوان‌ترها و تازه‌کارها هم هستند و بعد از شعر/ترانه‌خوانی، سرآخر بهترین شعر/ترانه انتخاب می‌شود. کاکایی می‌گوید تا الان ۴۶ برنامه از این نشست را برگزار کرده‌اند. حساب کنید هر برنامه به ازای یک ماه، می‌کند به عبارتی چند سال؟ می‌خواهم تأکید کنم روی دوامِ این جریانِ خوبِ ادبی. کاکایی می‌گوید: «بعد از «عصر شعر و ترانه» هم باید بروم به استودیویی، برای نظارت بر ضبط یکی از ترانه‌هایم.» می‌پرسم: «این کار تیتراژ فیلم و سریال است؟» می‌گوید: «نه، ترانه‌ای است که برای یک آلبوم موسیقی ضبط می‌شود.» کاکایی درباره‌ی اسم آلبوم یا خواننده حرفی نمی‌زند. ترانه‌های او را با صدای خواننده‌های مختلف شنیده‌ایم؛ رضا صادقی، مجید اخشابی، امیرحسین مدرس، پوریا نیک‌پور و …. جدای آلبوم‌های موسیقی و تیتراژ مجموعه‌های تلویزیونی، مجموعه‌ی شعرها و ترانه‌های کاکایی به‌صورت کتاب هم منتشر شده است؛ «حق با صدای توست»، «س‍ال‌ه‍ای‌ت‍اک‍ن‍ون»‌، «فرصت نایاب»، «باغ خیالی»، «با تو این ترانه‌ها شنیدنی‌است»، «آوازه‍ای‌واپ‍سی‍ن»، «ب‍ررسی‌ت‍طبیقی‌م‍وض‍وع‍ات‌پ‍ای‍داری‌در ش‍ع‍ر ای‍ران ‌و ج‍ه‍ان»‌، «زنبیلی از ترانه» و … عنوان برخی از کتاب‌های عبدالجبار کاکایی است که تاکنون چاپ شده‌اند. تازه‌ترین اثر او ‌هم کتابی است شامل ترانه‌ها و شعرهای کاکایی که با نام «با سکوت حرف می‌زنم» از سوی انتشارات علم منتشر شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/8/11

آرمان؛ با «مصطفی خرامان» درباره‌ی زندگی روزمره حرف می‌زنیم و کتاب؛ از صبح‌های دَمِ اذان که برای نماز بیدار می‌شود تا ورزشِ بعدش. از ساعتِ کتاب‌خوانی و وقتی که گذاشته است برای نوشتن. البته به‌قول خودش اگر شرایط آماده باشد چیزی می‌نویسد. می‌پرسید و اگر شرایط آماده نباشد چی؟ این حالت یعنی این‌که خرامان در بیرون از منزل کار و گرفتاری دارد. مثلاً؟ مثلاً امروز باید می‌رفت بانک. خودش می‌گوید: «پنج‌شنبه هم رفته بودم بانک که کارم انجام نشد. شاید کارمندهای بانک خیال می‌کنند آدم‌هایی که ایستاده‌اند آن طرفِ باجه، آدم‌های بی‌کاری هستند. کسی توجه نمی‌کند و کار درست راه نمی‌افتد. صبح تا رفتم بانک و برگشتم خانه دیگر ساعت شده بود یازده و نیم.»

خواندنی‌ها
مصطفی خرامان می‌گوید: «بعد از این‌که به خانه برگشتم، کتاب خواندم تا ناهار.» می‌پرسم: «چه کتابی؟» می‌گوید: «جهان هولوگرافیک». این کتاب را «مایکل تالبوت» نوشته و انتشارات هرمس با ترجمه‌ی «داریوش مهرجویی» چاپ کرده است. در جهان هولوگرافیک درباره‌ی این می‌خوانیم که «چرا از توجیه بسیاری از پدیده‌های دنیای دور و بر خود ناتوان هستیم؟ چرا اگر اهل علم و استدلال هستیم، گاهی مجبور می‌شویم برچسب خرافه بر توجیه‌نشدنی‌ها بزنیم و گاهی به آسانی از کنار آن‌ها بگذریم؟ چرا استثناها در علوم زیاد هستند و چرا در بسیاری از موارد یک نظریه به تنهایی نمی‌تواند همه پدیده‌ها را به دقت توجیه کند؟» خرامان می‌گوید: «برای انجام کاری باید این کتاب را باید بخوانم. کتاب بدی هم نیست، اما ترجمه‌ی خوبی ندارد و با آن خیلی راحت نیستم.» می‌گوید: «دارم به‌اجبار و به‌سختیِ تمامِ می‌خوانمش.» خرامان ادامه می‌دهد: «این‌روزها علاوه‌بر «جهان هولوگرافیک»، رُمانِ «آلیس» را هم می‌خوانم.» و تأکید می‌کند که این آلیس آن آلیس نیست. منظور وی «آلیس» نوشته‌ی «یودیت هرمان» است. یکی از رُمان‌هایی که به‌تازگی از سوی نشر افق چاپ شده و ماجرای آن درباره‌ی زنی است که مرگ از کنارش می‌گذرد. خرامان می‌گوید: «سی، چهل صفحه‌ی اوّلِ رُمان را خوانده‌ام و هنوز زود است برای اظهارنظر، ولی تا این‌جا داستانِ بدی به‌نظر نمی‌رسد.»

نوشتنی‌ها
«شبگرد ناشی» و «صلح بدون آشتی» تازه‌ترین کتاب‌های مصطفی خرامان هستند. می‌گوید: «در پروژه‌ی «سی رُمان، سی نویسنده»با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای نوشتن رمان قرارداد بسته‌ام که کار تقریباً تمام شده است. دو فصل از این رمان را در جلسه‌های کانون خوانده‌‌ام و حالا در مرحله‌ی پس از نگارش هستم و دارم رمان را دوباره از اول بازخوانی می‌کنم.» می‌پرسم: «نام کتاب مشخص شده است؟» می‌گوید: «فعلاً اسمِ رُمان را گذاشته‌ام «آرزوی سوم»، اما ممکن است تغییر کند.» درباره‌ی موضوع داستان سؤال می‌کنم و خرامان پاسخ می‌دهد: «موضوع آن درباره‌ی آرزو کردن است. شخصیت‌های اصلی داستان سه خواهرند که یکی از آن‌ها آرزویی می‌کند و به‌واسطه‌ی این آرزو در پروسه‌‌ای وارد می‌شوند و حوادثی رخ می‌دهد و ….» می‌گویم: «خودتان هم اهل آرزو کردن هستید؟» می‌خندد و می‌گوید: «خُب، بله. من هم آرزوهایی دارم؛ آرزوهای سیاسی، اقتصادی، شخصی و …» و ادامه می‌دهد: «بزرگ‌ترین آرزوی‌ام این است که هرچه‌زود‌تر اوضاع و احوالِ کشورمان رو به‌ راه شود.» خرامان اضافه می‌کند: «البته، من خیلی اهل آرزوهای دور و دراز نیستم. در «آرزوی سوم» هم حرفم این است.»

… و غیره
مصطفی خرامان یکی از اعضای هیأت‌مدیره‌ی انجمن صنفی نویسندگان کودک و نوجوان است که بیش‌تر روزهای او بعد از ساعت دو بعدازظهر در انجمن می‌گذرد. می‌پرسم: «امروز توی انجمن خبری، برنامه‌ای نیست؟» می‌خندد و می‌گوید: «نه، امروز روز نظافتِ انجمن است.» البته در باقی روزهای هفته نشست‌های کارگروه‌های مختلف داستان، شعر، فانتزی، علمی-تخیلی و ادبیات نمایشی در انجمن برگزار می‌کنند. مثلاً امروز (دوشنبه) از ساعت ۱۷ تا ۱۹ بعدازظهر نشست شعر برگزار می‌شود و شرکت در این جلسه برای عموم آزاد است. آدرس بدهم؟ خیابان سمیه، بعد از تقاطع مفتح، بن‌بست پروانه، پلاک ۲٫

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/6/11

آرمان؛ این‌روزها در محوطه دانشکده‌ هنر در دانشگاه تهران، نمایش غیرمتعارفی اجرا می‌شود که در آن خبری نیست از دکور و صحنه و فلان. پس چی؟ اسمش نمایش محیطی‌ است و ایده‌ خانمی به نام «آزاده گنجه» که کارگردانِ اثر است. داستان چیست؟ این نمایش برداشتِ آزادی ا‌ست از رُمانِ «نیمه‌ غایب» و گنجه گفته که نوشته‌های «حسین سناپور» را بسیار دوست دارد. من هم سناپور را با «نیمه‌ غایب» شناختم؛ اوّلیّن رُمانِ او که در ۱۳۷۸ چاپ شد و در یک‌سال به چاپ ششم رسید و ۱۰ سال بعد، به چاپ پانزدهم. این کتاب برنده‌ جایزه‌ مهرگان بوده و جایزه‌ ادبی یلدا. من کسی را نمی‌شناسم که «نیمه‌ غایب» را خوانده باشد و دوست نداشته باشد؛ دستمایه‌ این رُمان زندگی پنج تن از نسل جوان است در دانشگاه و میانه‌ کشاکش‌های سال‌های دهه‌ شصت. امّا گویا این همه علاقه و جایزه کافی نبوده، برای اینکه بیشتر از یک سال است ‌که اجازه‌ انتشار دوباره‌ آن را لغو کرده‌اند. چرا؟ چرا ندارد. از زندگی «حسین سناپور» نیم‌قرن گذشته است. او در کرج به دنیا آمده و درسِ «منابع طبیعی» خوانده و کارش روزنامه‌نگاری بوده و نویسندگی. پیش از ُرمانِ «نیمه‌ غایب» هم برای کودک و نوجوان کتاب نوشته بوده و بعد از «نیمه‌ غایب» هم کتاب‌های «ویران می‌آیی»، «با گارد باز»، «سمت تاریک کلمات» و «شمایل تاریک کاخ‌ها» را نوشته که تاکنون به‌ترتیب به چاپ‌های پنجم، سوم، سوم و دوم رسیده‌اند. علاوه‌ بر نوشتن رُمان و داستان، سناپور شعر هم می‌گوید و مجموعه‌ای از آنها را در کتاب «سیاهه‌ من» منتشر کرده است: نشر چشمه، ۱۳۸۹٫ او وبلاگی هم دارد به نام خودش، یعنی حسین سناپور. گاهی پیش می‌آید شعر و یادداشتی را هم در آنجا می‌نویسد. حیف که برای نقل مطالب وبلاگ اجازه نگرفته‌ام، وگرنه برایتان از آخرین یادداشتِ سناپور می‌گفتم که در حاشیه‌ باختِ تیم ملّی ایران به کره‌ جنوبی نوشته است. چرا تعجّب می‌کنید؟ بله، فوتبال امّا از نگاهی دیگر. او از نزدیکی دنیای ورزش به آرمان‌های ذهنی ما نوشته و فایده‌ و صدمه‌های باخت. می‌پرسید مگر باخت فایده هم دارد؟ خُب، سناپور می‌گوید دیدن ضعف‏ها، به‏خصوص اگر… صبر کنید! بهتر است خودتان به نشانی اینترنتی http://hosseinsanapour.blogfa.com  مراجعه کنید و مطلب را بخوانید.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/6/11

آرمان؛ قرار است برای ستونِ تازه‌ روزنامه درباره‌ یکی از وبلاگ‌های فارسی بنویسم. انتخابِ اوّلیّن وبلاگ خیلی سخت است. پشت رایانه نشسته‌ام واز وبلاگی به وبلاگِ دیگری می‌روم تا اینکه خبری را در ایسنا می‌خوانم و مطمئن می‌شوم که باید از وبلاگ «به رنگ ارغوان» شروع کنم. توی خبر آمده ‌که از «محمّد تاجیک» به عنوان چهره‌ جوانِ نخستین جشن رسانه‌های سینمایی ایران تقدیر شده است. خُب، محمّد را می‌شناسم؛ همکار ما در روزنامه است. جالب اینکه درباره‌ این جشن هیچ خبری به ما نداده بود. می‌خوانم که «محمود گبرلو» درباره‌اش گفته است: «من و پسرم همیشه با افتخار وبلاگ تاجیک را نگاه می‌کنیم و خبرهای خوبی از آن می‌گیریم.» با خودم می‌گویم کاش توی جشن بودم و دست‌کم آنجا که «امیر قادری» می‌گوید محمّد پدیده‌‌ رسانه‌های آنلاین است، او را حسابی تشویق می‌کردم. حتّی قادری گفته است: «او یک نفره کاری می‌کند که شاید گروهی از انجام آن ناتوان باشند.» اوّلیّن مطلب او در «به رنگ ارغوان» بیشتر از ده سال قبل منتشر شده است؛ پنجم تیرماه ۱۳۷۳ و موضوع آن درباره‌ فیلمی‌ست از احمدرضا درویش؛ «کیمیا». پیوندهای روزانه یکی از بخش‌های داغِ این وبلاگ است. جدای اینکه «به رنگ ارغوان» گنجینه‌ خوبی از اخبارِ رسمی سینمایی است، تاجیک این‌جور آدمی است که حرف نمی‌زند، ولی می‌نویسد. گفتم که حتّی خبرِ جشن را به ما نداده بود. لابد نمی‌خواست ریا شود. درعوض، توی وبلاگش درباره‌ جشن نوشته است. توجّه شما را جلب می‌کنم به بخش‌هایی‌از«نگرانِ صدرعامی و داوودنژاد و رفقای قدیمی»: «امشب در مراسم جشن رسانه‌های سینمایی که تو خانه هنرمندان برگزار شد از من تقدیر شد. وقتی رفتم بالای سن چند تا جمله بیشتر نگفتم. اینکه این‌روزها نگران فیلم «مرهم» داوودنژادم و اینکه نگران فیلم صدرعاملی‌ام. فیلمی که توقیف شده و چند سال براش زحمت کشیده شده. نگران فیلم خانم میلانی و یا فیلم رضا کاهانی هم بودم و هستم ولی چون قرار شده بود که حرفی نزنم بیشتر از این چیزی نگفتم…» اگر خواستید بیشتر بخوانید، به این نشانی اینترنتی مراجعه کنید؛  http://ghaedeyebazi.blogfa.com

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/6/11

هفته‌ گذشته در برنامه‌ تلویزیونی «هفت» گفت‌وگویی با فریماه فرجامی پخش شد که واکنش به آن از همان استودیوی پخش شروع شد و اوّل از همه امین تارخ که میهمانِ فریدون جیرانی بود، به او گفت که «برای برنامه‌ هفت متأسف است که بازیگری را با این ظاهر و شرایط نشان می‌دهد و امکان قضاوت درباره‌ او را فراهم می‌کند.» مگر ظاهرِ فرجامی چه اشکالی داشت؟ او بیمار بود و ناخوش و درباره‌ یکی از بازیگرهای زن (فاطمه معتمدآریا) هم انتقاد کرد. جیرانی به تارخ گفت که هیچ هدفی نداشته مگر زنده‌کردن خاطره‌ بازی‌های به یادماندنیِ فرجامی. اما این هدف پسندِ همه نبود و خیلی زود انتقاد‌ها و اعتراض‌ها شروع شد. شورای عالی تهیه‌کنندگان سینمای ایران نامه نوشت و گفت که دیگر با «هفت» همکاری نمی‌کند و از هنرمندان سینمای ایران هم خواست دیگر در این برنامه شرکت نکنند. رخشان بنی‌اعتماد هم از طرفِ خودش با همسر و دخترش (جهانگیر و باران کوثری) نامه‌ای نوشت برای امین تارخ به مثابه‌ دست‌مریزاد و از اینکه برنامه‌ «هفت» شخصیتِ به‌یادماندنیِ آثار با ارزشی از سینما را به سخره گرفته، گلایه کرد. در برنامه‌ این هفته، یعنی شنبه شانزدهم بهمن هم جیرانی ضمن عذرخواهی از بازیگری که در مصاحبه‌‌ فرجامی از او نام برده شده بود، اعتراف کرد که «مصاحبه باید ویرایش می‌شد.» بعد هم با احترام به معترضینِ عزیز جوابیه‌ای را خواند و گفت که معتقد است مصاحبه با فرجامی از ظرفیت جامعه هنری ایران که یک برنامه سینمایی و یک تلویزیون دارد، بیشتر بود. جیرانی گفت همه مخالفین کسانی بودند که به اطلاع‌رسانی شفاف معتقدند و طرفدار دموکراسی هستند. بعد هم به این «عزیزانِ طرفدارِ دموکراسی» گوشزد کرد که «یکی از لوازم آزادیِ بیان این است که آنچه گفته می‌شود لزوماً موردتأیید یا دلخواه ما نباشد.»

بچه‌ها متشکریم
«سونی۲۰۱۱» یک جایزه‌‌ بین‌المللی عکاسی است که امسال به میزبانی انگلستان برگزار می‌شود و خُب، برگزیدگان این جایزه معرفی شده‌اند و جای بسی خوشحالی است که نام سه عکاس ایرانی هم در این فهرست به چشم می‌خورد؛ کاوه بغدادچی، رضا میلانی و محمدرضا کیهانی. آثارِ نامبردگان در ژانر‌های «تبلیغاتی» و «هنرهای زیبا» با موضوع‌های «کمپین»، «سفر و گردشگری» و «پرتره» برگزیده شده‌اند.

عکس هفته
بدانید و آگاه باشید که سایتِ جدیدی راه‌اندازی شده با نام «عکس هفته» به نشانی اینترنتی http://www.PhotoWeek.ir که هر هفته یک موضوع اعلام می‌کند تا کاربرها تصاویر متناسب با آن را ارسال کنند. بعد، عکس‌ها (بدون نام صاحب اثر) در سایت منتشر می‌شوند و هر کاربر امتیازِ موردنظرش را برای عکس‌ها ثبت می‌کند تا درنهایت، با درنظرگرفتن میانگین امتیازها عکس‌های مناسب از نامناسب جدا می‌شود و عکس منتخب معرفی می‌گردد که البته، جایزه هم می‌گیرد.

از تو سخن به از تو گفتن
«دیده» یک ماهنامه‌ الکترونیکی‌ است که در آن به نمونه‌های قابل‌توجه عکاسی معاصر ایران پرداخته می‌شود. در شماره‌ بهمن‌ماه این نشریه عکس‌های شهرزاد چنگلوایی منتشر شده با نام «ماندنِ ترکیبِ تن به تنگیِ میدان». چنگلوایی این مجموعه را از اردیبهشت ۸۸ تا مهر ۸۹ عکاسی کرده و از آدم‌ها خواسته یکی از سه شیء-واژه‌‌ نورانیِ من/ تن/ وطن را در دست بگیرند و به دوربین نگاه کنند. البته عکس توضیح ندارد، دارد؟ باید تماشا کنید. چه‌طوری؟ کافی‌ است به نشانی اینترنتی http://www.didemag.com مراجعه کنید.

جادوی سکوت اشیا
خُب، عکس بس. نقاشی‌ خوب است؟ گالری اثر مجموعه‌ای از نقاشی‌های مجتبی تاجیک را به نمایش گذاشته که   تا چهارم اسفند‌ماه برای بازدید فرصت دارید. البته، از ساعت ۱۱ تا ۲۰ منهای روزهای ۲۲ و ۲۹ بهمن که گالری تعطیل است. چی؟ تاجیک را نمی‌شناسید؟ همین‌قدر برایتان بگویم که او نقاشی را از آیدین آغداشلو یاد گرفته، منتها قبل از نقاشی، عکاس هم بوده و هنوز به همه‌چیز از زاویه‌ فریم بسته‌ دوربین عکاسی نگاه می‌کند. نه عزیزم، حرفِ عکاسی نیست. می‌خواهم دلیل این را بگویم که چرا تاجیک مسیر فراواقعی (هایپو رئالیستی) را در نقاشی انتخاب کرده است. بله، می‌گفتم. تاجیک بیشتر «طبیعت بی‌جان» را نقاشی می‌کند، آنقدر که می‌گویند او در جادوی سکوتِ اشیا گرفتار شده است. در این مجموعه از آثارش هم که در گالری «اثر» به نمایش درآمده است به سراغ بیلبوردهای متروک رفته و با اضافه‌کردن نشانه‌های تبلیغاتی، چهره‌ زننده‌ این ویترین‌های معاصر را دوباره‌نمایی کرده است. زروان روح‌بخشان (ایشان هنرمندِ معاصر هستند) گفته بیلبوردهای تاجیک «چیزی را نشان ما می‌دهند که نیست، همان که نباید ببینیم و بدانیم. یک بیلبورد خوب چیزی را زیبا و جذاب در برابر چشمان ما قرار می‌دهد. یک یخچال، یک بانک، یک سس یا یک آبمیوه خیلی خوشمزه، اما آن زیبا اینجا نیست، اینجا چیزی نیست.» روح‌بخشان بیلبوردهای تاجیک را دوست دارد. چرا؟ «چون ظاهر زیبا را نشان نمی‌دهند بلکه به زیباییِ پسِ پشتِ نازیبا اشاره می‌کنند. همان که هست.» راستی، از تاجیک کتابی هم از سوی انتشارات صور چاپ شده با نام «جعبه‌ها». دیگر؟ ادامه ندارد. شال و کلاه کنید تا برویم گالری اثر. کجا؟ خیابان کریم‌خان زند، خیابان ایرانشهر، کوی برفروشان، شماره‌ ۱۶.

تا خداحافظی
راستی، «رادیو هفت» برنامه‌ای تلویزیونی است به تهیه‌کنندگی و کارگردانی منصور ضابطیان که این روزها ویژه‌برنامه‌ای در شش قسمت ۶۰ دقیقه‌ای ویژه سالگرد انقلاب دارد و تا ۲۲ بهمن‌ماه از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود. در این برنامه درباره‌ کتاب‌ها، سرودها و شعرهای انقلابی صحبت می‌شود، به‌علاوه‌ی اینکه «رادیو هفت» با نگاهی نو به بازخوانیِ فیلمنامه‌ای از کیومرث پوراحمد با موضوع انقلاب نیز می‌پردازد. این برنامه مثل اغلب کارهای ضابطیان بوی تازگی می‌دهد. حتماً ببینید و از دستش ندهید.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان، دوشنبه هجدهم بهمن‌ماه ۱۳۸۹

3

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/29/11

لطفاً لبخند بزنید
لبخند شناس‌نامه‌ی «قباد شیوا» است. گیرم که متولد چهارم بهمن‌ماه ۱۳۱۹ باشد، اما شادی و تلاش ِ او با وجود هفتاد سال سن به جوان‌های سی ‌ساله می‌ماند. شاید برای ‌همین بود که عده‌ای از جوان‌ترهای گرافیک ایران تصمیم گرفتند تا برای او نکوداشت برگزار کنند و شاید برای همین بود که عصر جمعه توی سالنِ بتهوونِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران پُر بود از دخترها و پسرهای جوان؛ آن‌قدر که جای سوزن انداختن نبود.

دچار باید بود
قباد شیوا قبل از هر چیز انسانِ نیک و مردِ بزرگی است با یک‌جور محبتِ بی‌غش و بعد، یکی از پیشگامان و پیشتازان گرافیک معاصر ایران. شیوای مهربان در مراسم نکوداشتِ خویش گفت: «شنیده بودم که شما کار‌های مرا دوست دارید، ولی امشب فهمیدم که خودم را هم دوست دارید.» وی در ادامه با بیان این‌که عاشق گرافیک و ایران است، به جوان‌تر‌های گرافیک توصیه کرد که  تاریخ را مطالعه کنند و به آن احترام بگذارند. شیوا گفت: «معتقدم ملتی که تاریخ خودش را فراموش کند حتماً رو به زوال خواهد داشت.» وی افزود: «مانیفستِ من وقتی که گرافیک را به عنوان حرفه انتخاب کردم سه چیز بود؛ یکی احترام به فرهنگ کشورمان. این برای من از همه‌چیز واجب‌تر بود. دیگر این‌که، من همیشه رضایت مردم را به رضایت مشتری ترجیح دادم. برای این‌که مشتری هم باید بداند که نتیجه‌ی سرمایه‌گذاری‌ او را هم مردم مصرف خواهند کرد. پس در کار ما، مردم پلان اول هستند. نکته‌ی دیگر این‌که، طراحان گرافیک کسانی هستند که هر نثری را به شعر تبدیل می‌کنند. زمانی‌که ما بتوانیم هر سفارشی را با جذابیتِ شعر بصری به مردم هدیه بدهیم، یعنی مسئولیت‌مان را انجام داده‌ایم.» آخرین سفارش قباد شیوا هم این بود؛ با هم مهربان باشیم.

شیوای یگانه
«آیدین آغداشلو» اولین سخنرانِ این مراسم بود و گفت: «قباد شیوا دین عظیمی بر گردن گرافیک ایران دارد. باید او را تحسین کرد. معنی ندارد جور دیگری حرف زد. من با خودم عهد کرده‌ام که دروغ نگویم و دروغ نمی‌گویم، اما این دلیل نمی‌شود که راستش را هم بگویم. ولی وقتی حرفی می‌زنم این حرف معنای دیگری ندارد مگر همان که گفتم. یعنی دقیقاً اعتقاد من بر این است و حرفی که می‌زنم براساس مصلحت و تعارف نیست. قباد شیوا برای من همیشه آدم نازنینی بوده است. دوستش داشته‌ام و با او زندگی کرده‌ام. با این‌که در پنج سال گذشته از هم دور شدیم، اما هیچ‌وقت بین ما کدورتی نبود. این دور شدن هم بخشی از قصه‌ی ما است و باعث نمی‌شود که من نگویم چه‌قدر او را دوست دارم و چه‌قدر از او آموختم.»
وی افزود: «من به شیوا از دو وجه نگاه می‌کنم؛ یکی جایگاه او در گرافیک ایران و دیگری حوزه‌ی معلمی او که هر دو مهم هستند و در موازات هم‌دیگر حرکت کرده‌اند و قابل تفکیک نیستند.»
آغداشلو ادامه داد: «به‌عنوان گرافیست، قباد شیوا یگانه است و جایگاه خودش را دارد و با هیچ گرافیستی در پنجاه سال گذشته قابل مقایسه نیست. قباد شیوا یکی از پنج نفر آغازکننده‌ی گرافیک است و گرافیک معاصر ایران به او مدیون است.» هم‌چنین، وی از کار زیاد و مداوم و بی‌باکی و جسارت به‌عنوان مهم‌ترین ویژگی‌های شیوا یاد کرد و گفت: «او آن‌قدر بی‌باک است که گاهی من هم از او بیم‌ناک می‌شوم.» آغداشلو اضافه کرد: «اما دستاورد‌های شیوا فقط با کوشش به دست نیامده، او خلاق است و بخش‌هایی را به گرافیک ایران اضافه کرده است. او پیشگام و پیشتاز است و این تجمع نادری است.»

نفراتِ دیگر
سخنرانِ بعدی «کریم نصر» بود که او هم از پیشتاز بودن و غیرمحاسباتی بودن در طراحی به‌عنوان دو ویژگی مهم قباد شیوا یاد کرد و گفت: «شیوا خلاق و نوآور است، اما الزاماً هر هنرمند خلاق و نوآوری، پیشتاز نیست. چون پیشتازی به نوعی دانایی نیاز دارد که فقط افراد خاصی در برهه‌ی زمانی مشخص از آن برخوردارند. این دانایی شامل تسلط بر تاریخ و آگاهی نسبت به انتظارات آینده است. ضمن این‌که او اعتماد به نفس خدشه‌ناپذیری دارد برای دنبال کردن راه خودش. و او دلِ بزرگی دارد برای هموار کردن این راه برای دیگران. هرچند که او مطمئن است در این راه با مخالف‌خوانی مواجه می‌شود. امروز  یک جوانِ شانزده ساله می‌تواند به خانواده‌اش اعلام کند که می‌خواهد رشته‌ی نقاشی را ادامه بدهد، ولی قباد شانزده ساله با مخالفتِ خانواده روبه‌رو شد تاجایی‌که راهی بیمارستان شد. شاید هم راه پیشتاز بودن از بیمارستان می‌گذرد.»
«فرزاد ادیبی» هم به قولِ خودش به حضار رحم کرد و از قرائتِ مقاله‌اش صرف‌نظر کرد و گفت که می‌توانیم آن را در کتاب «شیوا؛ ۷۰» بخوانیم. درعوض، «مجید کاشانی» تا می‌توانست حرف زد. خلاصه‌ی یک خطیِ سخنرانیِ کاشانی می‌شود این‌که نقش قباد شیوا در گرافیک هم‌چون نیما یوشیج در ادبیات است.

به علاوه‌ی این‌که
:: نکوداشتِ قباد شیوا ایده‌ی زهرا پاشایی و نتیجه‌ی تلاش مجموعه‌ی «گرته» بود؛ سعید باباوند، مجید کاشانی، کتایون ارفعی با گلناز قهویی.
:: طی این مراسم دو فیلم مستند هم درباره‌ی قباد شیوا پخش شد؛ یکی به‌کارگردانی باران صالح‌علاء و فیلم بعدی ساخته‌ی سعید ملک‌زاده بود.
:: در پایان این برنامه اولین نشانِ طلای منتقدانِ «گرته» به قباد شیوا اهدا شد.
:: «شیوا؛ ۷۰» جشن‌نامه‌ی هفتادمین سال‌گرد تولد قباد شیوا هم به شرکت‌کنندگانِ در مراسم هدیه شد. در این کتاب علاوه‌بر سال‌شمارِ زندگی، عکس‌های شخصی و آقار کم‌تر دیده شده‌ی استاد، مقاله‌هایی را درباره‌ی زندگی و آثارِ قباد شیوا می‌خوانیم که آیدین آغداشلو، علی‌اصغر محتاج، کیوان سپهر، فرزاد ادیبی، علی‌اصغر قره‌باغی و … نوشته‌اند.
:: برای مطالعه‌ی ویژه‌نامه‌ی «گرته» درباره‌ی قباد شیوا هم کافی‌ست به نشانی اینترنتی http://www.garteh.com مراجعه کنید.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان (شنبه، نهم بهمن‌ماه ۸۹)

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/29/11

آرمان؛ تلفن زدم و حرف زدیم. خوشبختانه با اینکه از پشت میزِ تدوین آمده بود تا جواب تلفن را بدهد، اما خوشرو بود و پُرخنده. لابد یادتان هست که اولین‌بار فرهاد جم را از کجا و کدام برنامه شناختیم. بله، مجموعه تلویزیونی «همسران». اوایلِ دهه هفتاد بود و جم بیست و هشت ساله. درست است که فرهاد جم برای ما بیشتر بازیگر است، اما او عاشق کارگردانی‌است و از اول به همین نیتِ درس کارگردانی خوانده.* جم می‌گوید: «اما در همه این سال‌ها، بازیگری بود که وقت مرا گرفت تا تابستانِ امسال که دوستان ساخت این مجموعه تلویزیونی را پیشنهاد کردند و من هم قبول کردم.» اسم کار را می‌پرسم و جواب می‌دهد «همراز». جم ادامه می‌دهد: «چند روزی است که فیلمبرداری سری دوم مجموعه تمام شده است.» و بعد توضیح می‌دهد که سری اول «همراز» هم‌ اکنون از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود، روزهای فردِ هفته. می‌گویم: «و حالا مشغول تدوین هستید؟» می‌گوید: «بله، از امروز شروع کردیم به مونتاژ و من برای خودم چای ریخته بودم که شما تلفن زدید.» و بعد می‌خندد. از او می‌خواهم درباره‌ ماجرای این قسمتی بگوید که مشغول تدوین آن بود. جم قصه‌ا‌ی را تعریف می‌کند که از بهشت‌زهرا(س) آغاز می‌شود، یک مراسم به‌ خاکسپاری. داستان چیست؟ پسر ِجوانی در یک حادثه رانندگی کشته شده است. این پسر کیست؟ پدرش آزاده بوده و برای مدت‌های طولانی، زندگی‌اش را در اسارت گذرانده است، برای همین همه‌ عمر و عشقِ مادرش صرفِ بزرگ کردنِ او شده بود تا اینکه اتفاقِ ناگزیر افتاد. فرهاد جم می‌گوید: «الان داشتم آن قسمتِ ماجرا را تدوین می‌کردم که مادر رفته است بالای یک برج شانزده‌طبقه و می‌خواهد از غصه‌ مرگِ پسرش خودکشی کند که پدر می‌آید تا مانعِ او شود.» جم اضافه می‌کند: «نام این داستان «عهد و پیمان با خدا»ست.» وی ادامه می‌دهد: «درواقع، تم و موضوع اصلی قسمت‌های مختلفِ این مجموعه مسائل اجتماعی روز است و در پایان هر قسمت به آیه‌ای از قرآن هم به‌ عنوان مرجع اشاره می‌شود.»  می‌پرسم این داستان در چند دقیقه روایت می‌شود؟ می‌گوید: بین هشت تا دوازده دقیقه. با خودم فکر می‌‌کنم این همه قصّه فقط در هشت دقیقه؟ باید منتظر پخشِ «همراز» بمانم که ببینم چه‌جوری می‌شود. می‌پرسم: «فیلمنامه را خودتان نوشته‌اید؟» می‌گوید: «نه، این قسمت را خانم میترا صدوقیانی‌زاده نوشته‌اند.» صدوقیانی‌زاده با امیر شایان‌مهر نویسندگانِ «همراز» هستند. می‌پرسم: هنرپیشه‌های این قسمت چه کسانی هستند؟ جم می‌گوید که خودش نقش پدر را بازی می‌کند و بازیگر زن هم خانم مریم سروری است. و بعد تعریف می‌کند که «یازدهم، دوازدهم دی‌ماه بود که برای فیلمبرداری رفتیم به این برج شانزده‌طبقه، حوالی دارآباد. از ساعت ۱۰ صبح آفیش بودیم و چند پلانِ روز در برنامه داشتیم که ضبط شد. هوا کم‌ و بیش سرد بود، اما کار ادامه داشت. باید وسایل فیلمبرداری را آماده می‌کردیم تا با جرثقیل به بالای برج ببریم. این‌جوری بود که عوامل و وسایل همگی باید سوار سبدی می‌شدیم که با چندتا سیم به جرثقیل وصل بود و خب، ترسناک هم بود تا رسیدیم بالای برج. اول پلان‌های عمومی را ضبط کردیم؛ نماهایی از ماشین پلیس، آمبولانس و جمعیتی از مردم که پایین برج ایستاده بودند. ساعت پنج، شش عصر که هوا تاریک شد، ضبط پلانِ اصلی شروع شد که همان دیالوگِ بین مرد و زن بود. کار ما تا نیمه‌های شب ادامه داشت، حدود ساعت دو بامداد. و دیگر هوا خیلی سرد شده بود، خیلی سرد. فقط برف نمی‌بارید.» جم از دیگر هنرپیشه‌های این مجموعه هم نام می‌برد؛ حسن جوهرچی، روشنک عجمیان، داریوش اسدزاده، فاطمه طاهری، حشمت آرمیده، ساناز زرین‌مهر و… و دست‌آخر می‌گوید این‌روزها از صبح تا عصر مشغولِ تدوین این سی قسمت خواهد بود تا برای پخش آماده شود.

* من نوشته بودم؛ «اوایل ِ دهه‌ی هفتاد بود و جم هم‌سنِ حالای من بود، بیست و هشت ساله. درست است که فرهاد جم برای ما بیش‌تر بازیگر است، اما او عاشق کارگردانی‌ست و از اول هم نیتِ آفرینش داشت که درس کارگردانی خواند.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/28/11

آرمان؛ وقتی صدای سیامک گلشیری را توی تلفن می‌شنوم، دلم برای کارگاهِ داستانِ زمستانِ پارسال تنگ می‌شود. امّا گلشیری مرا نمی‌شناسد تا وقتی‌که بیشتر حرف می‌زنیم و بعد، به‌خاطر می‌آورد و می‌گوید حالا یادش آمد و می‌پرسد که چرا دیگر به کلاس نمی‌روم؟ می‌گوید: برای ترم آینده هم سه کلاس داستان‌نویسی دارم توی انجمن؛ ترم یک، دو و پنج. منظورش انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است. حالش را می‌پرسم و بعد می‌گوید چند روزی است که برای بازبینیِ نهاییِ داستانِ «سمک عیار» حسابی کار می‌کند. می‌دانم که هر روز می‌نویسد. می‌گوید: «امروز کمی دیرتر شروع کردم به کار. ساعت هشت و نیم بود که نشستم پشت میز و تا همین یک‌ساعت قبل مشغول بودم.» حالا کمی بعد از ساعت یکِ ظهر است. می‌گویم: «پس نمی‌شود با روایتِ یک روز زندگی‌ِ او از صبح تا ظهر یک رُمانِ پُرماجرا شبیه داستانِ «چهره‌ پنهانِ عشق» نوشت؟» می‌خندد و می‌گوید پس بگذار برایت از داستانِ تازه‌ این رُمان بگویم. می‌پرسم: مگر چه خبر شده؟ که ادامه می‌دهد: «قرار بود براساسِ این داستان فیلمی به کارگردانی مهشید افشارزاده ساخته شود. تهیه‌کننده‌ کار هم مشخص شده بود. طرح برای وزارت ارشاد فرستاده شد تا مجوز بگیرد، امّا بدون هیچ دلیلی رد شد. تعجب می‌کنم که آخر چرا؟ «چهره پنهان عشق» در  سال ۱۳۸۶ از سوی انتشارات مروارید چاپ شده و داستانی‌ست عاشقانه با ماجراهای پلیسی. گلشیری می‌گوید: «من متوجه نشدم طرح برای چی رد شد؟ کسی توضیح نمی‌دهد. جالب اینکه «چهره‌ پنهان عشق» حتی یکی از کاندیداهای جایزه‌ی کتابِ سال وزارت ارشاد هم بود.» سیامک گلشیری در ادامه می‌گوید: «سمک‌ عیار بازآفرینی‌‌ یک داستان کهن است و تا الان چندبار بازنویسی‌اش کرده‌ام. باقی روز را هم بر روی این کتاب کار می‌کنم. برای اینکه تا آخر هفته باید آن را برای ناشر بفرستم.» سپس توضیح می‌دهد: «بهترین قسمت‌های داستانِ سمک عیار را که می‌شود به‌صورت داستانِ مجزا نوشت انتخاب کردم و بعد، نوشتم از نو. ویژگی اصلیِ داستان‌هایم در این کتاب «دیالوگ» است. من فکر می‌کنم اگر قرار باشد با اقتباس از این داستان فیلمی ساخته شود و یا اپرا یا نمایشنامه‌ای برمبنای آن روی صحنه برود، این کار خیلی به درد خواهد خورد.» از او درباره‌ زبان و شیوه‌ روایتِ اثر می‌پرسم که می‌گوید: «فضای داستان امروزی نیست، امّا زبانِ آن ساده و سلیس و امروزی است.»«تهران؛ کوچه‌ اشباح» نوشته‌ سیامک گلشیری اولین رمانِ ترسناکِ ایرانی برای نوجوانان است که سال گذشته از سوی نشر افق به بازار آمد و با استقبال مخاطب روبه‌رو شد تاجایی‌که گلشیری به فکر افتاد داستان را ادامه بدهد. تا یکی دو هفته‌ بعد جلد دوم این اثر با نام «ملاقات با خون‌آشام» چاپ می‌شود، اما گلشیری می‌گوید نوشتن جلد سوم را به سالِ آینده موکول کرده برای اینکه فعلاً سرش خیلی شلوغ است. می‌گوید: «فردا صبح باید به دفتر ناشرم بروم تا متنِ نهایی آخرین رمانی را که نوشته‌ام قبل از صفحه‌آرایی و چاپ بازخوانی کنم.» گلشیری ادامه می‌دهد: «عنوانِ داستان «اولین روز تابستان» است که آن را کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر می‌کند. احتمالاً تا پایان سال در بازار توزیع خواهد شد. این کتاب از مجموعه‌ «سی‌ رمان، سی نویسنده» است.» می‌پرسم ماجرای داستان درباره‌ چیست و جواب می‌گیرم که یک کار رئال است و درباره‌ نوجوانی که در ماجرای یک قتل درگیر می‌شود. دوباره می‌پرسم: «به‌نظر من، شما بیشتر از هر چیزی به فضاهای پر از هول و هراس علاقه دارید. درست است؟» گلشیری می‌گوید: «بله. قصّه‌ قتل و جنایت همیشه جذاب است. فراز و فرودهای ماجراهای جنایی و پلیسی هم برای من جالب است و هم برای مخاطب.» و ادامه می‌دهد: «فروشِ «خفاش شب» نشان می‌دهد که مردم این ژانر را دوست دارند.» «خفاش شب» آخرین رمانِ سیامک گلشیری است که براساس ماجرای واقعی غلامرضا خوشرو معروف به خفاش شب نوشته شده است. گلشیری درباره‌ رمان‌های جدیدش حرف نمی‌زند. می‌گوید ایده‌هایی در ذهن دارد که به‌زودی نوشتنِ آن‌ها را شروع خواهد کرد. می‌دانم قبل از نوشتن، از داستان با کسی حرف نمی‌زند. می‌پرسید چرا؟ برای اینکه وقتی داستان را برای کسی تعریف می‌کند دیگر نمی‌تواند بنویسد. این هم یکی از عادت‌های نویسندگی سیامک گلشیری است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/26/11

کتابفروشی نی تعطیل شد و با هر کسی که حرف می‌زنم نگرانِ راسته‌ کتابفروشی‌های خیابان کریم‌خان است. پریشب بود که ملیکا گفت: «فروشگاه نشر ثالث هم به بانک خصوصی واگذار می‌شه.» بعد باید قیافه‌ فریبا را می‌دیدید که با لب و لوچه‌ آویزان توی چارچوب در اتاق خشک شد. اول خیال کردیم شبح دیده است، ولی وقتی گفت: «آخه، دلم خوش بود بعد از دانشگاه می‌رم نشر ثالث و اون طبقه‌ دومش، نمی‌دونی عجیب حالم رو خوب می‌کرد.» می‌فهمیدیم از چه لذتی حرف می‌زند. او از فقدانِ احتمالی دلخوشی‌های کوچک، اما مؤثر ِ زندگی‌مان می‌گفت. به فریبا گفتم: «توی وبلاگ کلوپ نشر چشمه نوشته بودند که کتابفروشی‌شون توی کریم‌خان «به هیچ‌وجه من‌الوجوه» تعطیل نمی‌شه و شاید قصه‌ فروشِ ثالث هم شایعه باشه.» اما ملیکا درآمد که «دوستان عزیز، توجه شما را به خبری جلب می‌کنم که هم‌اکنون به دستم رسید.» بعد من و فریبا زل زدیم به شیشه‌ مانیتور و خبر را که خواندیم نگرانی‌مان برای کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها بیشتر شد. می‌پرسید چرا؟ آخر، خبرگزاری مهر از کتابفروشی انتشارات «مینا» نوشته بود که اخیراً برای فروش همه‌ کتاب‌های خود با تخفیف اقدام کرده و گفته بود خرید کتاب تا سقف ۲۰ هزار تومان از ۱۰درصد تخفیف، تا سقف ۴۰ هزار تومان از ۱۵ درصد و تا سقف ۱۰۰ هزار تومان از ۲۰درصد تخفیف برخوردار خواهد شد. لابد با خودتان می‌گویید اینکه خبر بدی نیست. بله، ما هم فکرش را نمی‌کردیم که دلیل این اقدامِ ناشر مشکلات شدید مالی باشد. حسین پاشایی مدیر نشر مینا به مهر گفته بود که این انتشارات در آستانه‌ ورشکستگی است، و با اشاره به سابقه‌ ۵۲ ساله‌اش در کار کتابفروشی، تأکید کرده بود که «هیچ‌وقت این مقدار در کار نشر و کتابفروشی زیان ندیده‌ام.»

ساعت  ۷:۰۷
شاید با حرف‌های من درباره‌ بازار بی‌رونق کتابفروشی‌ها خیال کرده باشید دیگر کسی به فکر کتاب و ترویج و توسعه‌ فرهنگ کتابخوانی نیست. نه، اشتباه نکنید. هنوز کسانی هستند که با عشق و علاقه ایده‌های تازه‌ای را برای کتابخوانی ارائه می‌کنند. تنها برای اینکه به ما کمک کنند تا به بهترین‌ کتاب‌ها دسترسی پیدا کنیم و از مطالعه لذت ببریم. قبول ندارید؟ پس بهتر است بدانید که خبرگزاری مهر از راه‌اندازی «باشگاه نویسندگان و کتاب‌یاران ۷» خبر داده است. این باشگاه ابتکار برنامه‌ تلویزیونی «ساعت هفت و هفت دقیقه» است که هر شب (به جز جمعه‌ها) از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود. هدف از راه‌اندازی این باشگاه چیست؟ شناسایی و پرورش استعدادهای جوان در حوزه‌ نگارش و پژوهش، برگزاری آیین‌های کتاب‌محور، برپایی بازارچه‌های تعویض کتاب و طرح و نقد آثار نوشتاری مخاطبان این برنامه تلویزیونی. برای عضویت در این باشگاه کافی است تقاضای خود را به پست‌ الکترونیکی ۷o7@irib.ibاین آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه‌ها محافظت می شود. برای مشاهده آن نیاز به فعال کردن جاوا اسکریپت دارید. ارسال کنید. البته، ممکن است وقتی تقاضای خودتان را به این نشانی فرستادید، مثل من، با پیغامی روبه‌رو شوید که می‌گوید نامه‌ موردنظر شما به مقصد نرسیده است!

من کتاب می‌خوانم
راستی، سومین دوره‌ مسابقات «من کتاب می‌خوانم» نیز به مناسبت فرا رسیدن اربعین حسینی و ماه بهمن، ماه قیام و پیروزی از سوی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور به‌ شیوه‌ اینترنتی و به‌ صورت مکتوب آغاز شده است. برای شرکت در بخش آنلاین این مسابقه کافی است به سایتwww.irnetbook.com  مراجعه کنید. البته گفته باشم که اطلاعاتِ خاصی را در صفحه‌ اصلی سایت پیدا نخواهید کرد. شما تنها می‌توانید فرم ثبت‌نام را تکمیل کرده و در مرحله‌ بعد به فهرستِ کتاب‌های مسابقه دست پیدا کنید؛ کتاب‌های آینده‌ انقلاب اسلامی، انقلاب و ارزش‌ها، وصیت‌نامه‌ الهی – سیاسی حضرت امام خمینی(ره) و  حسین(ع) عقل سرخ. تاریخ و زمان مسابقه برای هر کتاب در این صفحه درج شده و جایزه‌ برنده هم پنجاه‌هزارتومان وجه نقد است.

آشتی با کتاب
دیگر اینکه، به گزارش ایسنا، جهاددانشگاهی از ابتدای بهمن‌ماه طرح «آشتی با کتاب» را با توزیع ۲۰عنوان کتاب آغاز کرده است. البته اصلاً دلتان را صابون نزنید. می‌پرسید چرا؟ چون در این طرح فقط صحبت از یک تخفیفِ کوچولوست که آن هم معلوم نیست چه‌جوری به آدم تعلق می‌گیرد. جهاددانشگاهی کتاب‌هایی را در حوزه‌های گوناگون داستانی،‌ مذهبی،‌ رمان، اجتماعی و سیاسی انتخاب کرده است که آنها را با ۲۰درصد تخفیف در اختیار خانواده‌ها و علاقه‌مندان قرار می‌دهد. عنوان کتاب‌ها چیست؟ مثلاً دیوان ابوالمعالی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی، تاریخ بیهقی اثر ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی، کودک کلاس اولی من نوشته‌ مرتضی مجدفر، تاریخ صدر اسلام از دکتر غلامحسین زرگری‌نژاد، کودک عقب‌مانده ذهنی نوشته‌ رابینسون و کتاب‌های آموزشی اینترنت. البته، هنوز کسی خبر نداده که خانواده‌ها چه‌طوری شناسایی می‌شوند و یا اینکه علاقه‌مندان برای دریافت کتاب باید به کجا مراجعه کنند؟ فقط اشاره شده که «این طرح تا سال آینده اجرا می‌شود و پس از بازخورد مناسب و مشخص از آن ادامه می‌یابد.»

دادزن
خبرگزاری مهر با یکی از دادزن‌های میدان انقلاب گفت‌و‌گو کرده که اسمش محمد جنگی است، سی‌ودوساله. او هر روز از ساعت نه و نیم صبح توی پیاده‌رو می‌ایستد و برای سه ‌تا از کتابفروشی‌های راسته خیابان انقلاب با صدای بلند فریاد می‌زند: درسی، کمک درسی، دانشگاهی، رمان، داستان، قدیمی و… تا آخر شب ۱۵‌هزارتومان داشته باشد برای خرجی ِ زن و بچه‌اش. محمد می‌گوید: «به رمان و داستان زیاد علاقه دارم. کتاب‌های صادق هدایت را زیاد خوانده‌ام. شعر هم دوست دارم.» او از مسئولان می‌خواهد «واقعاً باری از مشکلات جوانان بردارند.» محمد می‌گوید: «صاحبکار من از زحمتِ کار من پول درمی‌آورد و خیلی سود می‌برد، ولی امروز بعد از ۱۲ سال من نه قراردادی دارم، نه بیمه‌ای، نه چیزی… هیچ‌کس مشکلات من را حل نمی‌کند…»

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان (پنج‌شنبه هفتم بهمن‌ماه ۸۹)

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/18/11

نام کتاب: کلک‌مرغابی

شاعر : عمران صلاحی

تصویرگر : لاله ضیایی

تعداد صفحه : ۸۰ صفحه

قیمت : ۱۵۰۰ تومان

انتشارات : گل‌آقا

هزار کتاب؛ عمران صلاحی را به شعر می‌شناسیم و طنز. حتی درباره‌اش گفته‌اند که صلاحی عین شادی بود و شیوه‌ و نگاه‌اش به زندگی متفاوت بود. او در نوشتن بیش‌تر از هر چیزی بر شوخی با دشواری‌های زندگی تأکید می‌کرد، یک‌جور طنزِ تلخ، اما شیرین که هم مفرح جان است و هم موتورِ ذهن. رسالتِ طنز این است دیگر. صلاحی در نقد و نکوهشِ مناسباتِ اجتماعی یا آداب و رسوم مردم و مسلکِ اخلاقی و سبکِ زندگی انسانِ امروزی آثار متنوعی خلق کرده است. مثلا؟ مجموعه‌ای با نام زبان‌بسته‌ها که قصّه‌هایی‌‌ست منظوم از زبانِ حیوانات. کلیله و دمنه یا بهارستانِ جامی را به‌خاطر می‌آورید؟ در زبان‌بسته‌های صلاحی نیز داستان‌هایی را می‌خوانیم از زبانِ جانواران، گیاهان و اشیای سخن‌گو که شبیه آدمی رفتار می‌کنند. جلد اول از این مجموعه با نام کلک‌مرغابی منتشر شده است که شامل چهل‌‌و‌شش حکایت است در سه بخش؛ در بخش اول حکایت‌های منظومِ شاعر را می‌خوانیم و در بخش بعدی مناظره‌های رضی هیرمندی را با صلاحی. بخش آخر هم به سروده‌های نوجوانان اختصاص دارد.

عمران صلاحی در کلک‌مرغابی روی صفاتِ ناخوبِ انسان انگشت می‌گذارد؛ از طعم و بدگویی گرفته تا دروغ و خیانت. البته، او با فضاسازی‌های مضحک و خلق شخصیت‌های فکاهی زمینه‌ی مناسبی را طراحی می‌کند تا مخاطب حرف و پندِ او را بپذیرد. نویسنده در این راه از هیچ ترفندی غفلت نمی‌کند؛ گاهی گرگی را به عیادت خر بیماری می‌فرستد یا وقتی دیگر گوسفندی را به یک تریبون تبدیل می‌کند برای سخن‌رانی کلاغ. بله، کلاغ. خیال می‌کنید کلاغ‌های بدبخت باید تا ابدال‌آبادِ دنیا همان نقشِ تکراری در آخر قصه را بازی کنند؟ نه، این‌طور نیست. امروزه کلاغ‌ها هم با حق و حقوق خودشان آشنا شده‌اند و حتی پای‌شان به روی جلدِ کتاب و عنوانِ آن هم باز شده است. مثلا؟ مثلا همین کلک‌مرغابی. چرا تعجب می‌کنید؟ از حواسِ من هم خاطرجمع باشید که می‌دانم مرغابی غیر از کلاغ است. می‌پرسید داستان چیست؟ شما را ارجاع می‌دهم به مقدمه‌ی کتاب، وقتی صلاحی از بندهایی می‌گوید که به آب داده است: «حکایت ‌کلاغ و مرغابی‌ را از حواس‌پرتی دوبار منظورم کرده‌ام و در دو وزن. دل‌ام نیامد هیچ‌کدام را حذف کنم. اسم یکی را گذاشتم ‌کلاغ و مرغابی‌ و اسم آن دیگری را ‌مرغابی و کلاغ‌ تا با هم فرق داشته باشند. به این می‌گویند کلک‌مرغابی.» بله، داستانِ آن کلاغِ مستتر در عنوانِ کتاب این بود.

نکته‌ی دیگر این‌که، لاله ضیایی تصویرگر کلک‌مرغابی‌ست. او یکی از برگزیده‌‌های جوان در هجدهمین نمایشگاه کاریکاتور یومیوری شیمبون، نهمین نمایشگاه کاریکاتور  اولنس بلژیک و شانزدهمین نمایشگاه کاریکاتور آیدین دوغان است.

‌کاریکاتورهای ضیایی در این کتاب یکی دیگر از امتیازهای کلک‌مرغابی‌ست.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/18/11

نام کتاب: صندلی سحرآمیز
نویسنده : انید بلایتون
مترجم : آزاده مظفر
تعداد صفحه : ۱۸۲ صفحه
قیمت : ۳۵۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول‌ ۱۳۸۹
انتشارات : کویر و کتاب زهره

هزار کتاب؛ وقتی‌که سایتِ آمازون (بزرگ‌ترین فروش‌گاه آن‌لاین جهان) در آخرین فهرستِ خود درباره‌ی ۱۰ نویسنده‌ی محبوب ادبی از ‌انید بلایتون‌ هم در کنار ‌جی‌‌کی‌ رولینگ‌، ‌استفانی مه‌یر‌، ‌جولیا دونالدسون‌، ‌تری پراچت‌، ‌جیمی اولیور‌، ‌‌دن براون‌، ‌برنارد کورنول‌، ‌الکساندر مک‌کال اسمیت‌ و ‌ویلیام شکسپیر‌ نام می‌برد، طبیعی‌ست که دیگر نمی‌توان درباره‌ی انتشار کتاب صندلی سحرآمیز بی‌تفاوت بود.
صندلی سحرآمیز، با عنوانِ اصلی The Wishing Chair collection، یک رُمانِ فانتزی‌ست که در سال ۲۰۰۲ میلادی منتشر شده  و به‌تازگی ترجمه‌ی فارسی آن از سوی انتشارات کویر و کتاب زهره چاپ شده است.
ماجرای این کتاب از روزی شروع می‌شود که ‌سالی‌ و ‌پیتر‌ از خانه خارج می‌شوند تا با سی‌وپنج پنی پولی که دارند هدیه‌ای برای تولد مادرشان بخرند و از یک عتیقه‌فروشیِ عجیب و غریب سردرمی‌آوردند که فروشنده‌ی آن مردی‌ست کوتوله و بعد‌… خُب، این خواهر و برادر موفّق نمی‌شوند گلدانی را که می‌خواهند برای مادرشان بخرند و درعوض، ازسر اتفاق صاحب صندلی شگفت‌انگیزی می‌شوند که روی چهار‌پایه‌اش، چهار بالِ کوچک دارد و می‌تواند پرواز می‌کند. سالی و پیتر صندلی را در اتاق بازی‌شان مخفی می‌کنند تا وقتی‌که دوباره بال دربیاورد و در اولین ماجرا، صندلی آن‌ها را به قلعه‌ای بزرگ می‌برد که متعلق به غول عظیم‌الجثه‌ای‌ست به اندازه‌ی شش مرد که خدمت‌کاری دارد به نام چینکی که جن کوتوله‌ای‌ست و‌…‌
صندلی سحرآمیز شروعِ خوبی دارد. ایده‌ی اصلی کتاب یعنی صندلی پرنده به‌قدرکافی جذاب است. علاوه‌براین، لذتِ بازی و دوستی با یک جن کوتوله‌ی واقعی را نیز نمی‌توان نادیده گرفت. حضورِ چینکی باعث می‌شود ماجراهای بعدیِ کتاب در سرزمین‌های پریان و در رویارویی با موجوداتِ تخیلی و جادویی رخ بدهد؛ از جن‌کوتوله‌های قاپ‌زن گرفته تا جادوگری که هاه‌هاه می‌کند یا دیو گوش‌بزرگ و اِسنوگِل؛ جانوری عجیب‌الخلقه که بدنش مانند اژدها و دُمش مثل گربه و سرش مثل اردک است!
رمانِ بلایتون با ماجراهای دوست‌داشتنی وپرهیجان ولی کوتاه، هم برای تشویقِ کودکان و نوجوانان به کتاب‌خوانی مناسب است و هم برای بزرگ‌تر‌ها تا داستان‌های صندلی سحرآمیز را برای بچّه‌ها تعریف کرده و آن‌ها را سرگرم کنند. صندلی سحرآمیز به فصل‌های مختلف تقسیم شده که هرکدام بیانِ ماجرایی تازه و دردسری دوباره است از وقتِ گرفتاری تا موقعِ رهایی و نویسنده با رقم‌زدنِ یک پایانِ خوب قهرمان‌های کوچکِ داستان را عاقبت‌به‌خیر می‌کند و مخاطبِ کم‌سال را خوش‌حال. ضمن این‌که با تدبیر هوش‌مندانه‌ی نویسنده در انتخاب یک خواهر و برادر به‌عنوان شخصیت‌های اصلی هم پسرها این رمان را دوست خواهند داشت و هم دخترها. به این‌ همه جذابیت تصاویر سیاه و سفیدِ هیلدا مگ‌گاوین را نیز اضافه کنید که به درکِ شخصیت‌های داستان کمک می‌کند.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/10/11

نام کتاب: باخانمان
نویسنده: هکتور مالو
ترجمه: محمّد قاضی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

گل آقا؛ «هکتور مالو» نویسنده‌ای فرانسوی است که درباره‌ی موضوع‌های اجتماعی داستان‌های واقع‌گرایانه می‌نویسد. یکی از معروف‌ترین کتاب‌های او «بی‌خانمان»* نام دارد که آقای مالو برای نوشتن این کتاب جایزه‌ی آکادمی فرانسه را دریافت کرد. «باخانمان» (یا در آغوش خانواده) هم رُمانِ دیگری‌ست از مالو که این داستان به دلیل پخش کارتونِ آن از تلویزیون برای بیش‌تر بزرگ‌ترهایی که در دهه‌ی شصت کوچک بودند آشنا و پُرخاطره است.

«باخانمان» در سال‌های مختلف توسط مترجم‌ها و ناشرهای متفاوت به فارسی ترجمه و چاپ شده، امّا قدیمی‌ترین و معروف‌ترین ترجمه‌ از آن توسط زنده‌یاد «محمّد قاضی» انجام شده است. بیست و چهارم دی‌ماه مصادف است با سیزدهمین سال‌مرگِ آقای قاضی، پیرمردِ صبور و ساکتی که لذّتِ خواندنِ بسیاری از بهترین‌های ادبیات به لطفِ او برای ما ممکن شد؛ پسرک روزنامه‌فروش، دن کیشوت، زوربای یونانی، سپید دندان، شازده کوچولو، شاهزاده و گدا، مسیح باز مصلوب، مادام بوواری، نان و شراب و …. از مهم‌ترین کتاب‌هایی هستند که با ترجمه‌ی محمّد قاضی منتشر شده‌اند. «باخانمان» هم اوّلیّن‌بار در سال ۱۳۵۶ شمسی از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای گروه سنّی د منتشر شد و  تا سال ۷۷ به چاپ هشتم رسید. قاضی در مقدمه‌ی این کتاب نوشته است که «داستان «باخانمان» مفصّل‌تر و پیچیده‌تر از آن بود که تنها به کودکان و نوجوانان اختصاص داشته باشد و من برای این‌که مورد استفاده‌ی ایشان باشد شاخ و برگ‌های زاید آن را زدم، زبان کتاب را ساده‌تر کردم و به‌اصطلاح به آرایش و پیرایش آن پرداختم.» او درباره‌ی هکتور مالو نیز نوشته که او یکی از نویسندگانی است که «هنر خود را در راه خدمت به بچّه‌ها به کار انداخته و داستان‌های زیبایی برای همه‌ی کودکان دنیا نوشته که همه‌ی آن‌ها را با شور و شوق تمام می‌خوانند و لذّت می‌برند. نکته‌ی جالب در داستان‌های هکتور مالو و به‌ویژه در «باخانمان» ماجراهای شیرینی است که پشت‌سر هم اتفاق می‌افتند و چنان خواننده را به دنبال خود می‌کشند که تا کتاب را به پایان نرساند بر زمین نخواهد گذاشت. در عین حال همه‌ی آن ماجراها انعکاسی از واقعیت‌های زندگی هستند و به همین جهت هیچ‌گاه کهنه نمی‌شوند و لطف و گیرایی خود را از دست نمی‌دهند.»

آقای قاضی درست می‌گوید. «باخانمان» پُرکشش و جذّاب است. یک رُمانِ واقع‌گرا با درون‌مایه‌ای اجتماعی که درباره‌ی زندگی مردم در اروپای پس از انقلاب صنعتی صحبت می‌کند. روایتی از رنج‌ها و غم‌ها تا شیرینی‌ها و شادی‌های زندگی. مرورِ «باخانمان» برای هم‌نسل‌های من بازگشت به احساسِ خوبی است در گذشته. زمانی‌که ذهن‌ِ ساده و قلب معصومی داشتیم با یک‌جور دل‌سوزیِ قشنگ برای آدم‌های قصّه. یکی هم‌این «پرین» که شخصیّتِ اصلیِ رُمانِ «باخانمان» است؛ دخترکی ده، دوازده ساله با چهره‌ای کهربایی و بانمک.

داستانِ «باخانمان» از زمانی شروع می‌شود که پرین و مادرش با گاری کوچک و عجیبی که ریختی مضحک دارد به پاریس وارد می‌شوند. گاری را فقط یک خر می‌کشد به نام «پالیکار»؛ خری خاکستری و لاغر که زورمند است و چالاک و با همه‌ی خستگی، از شیطنت‌‌ دست برنمی‌دارد.

و امّا مادرِ پرین، شخصیّتی که باوجودِ حضورِ ناچیز در فصل‌های ابتدایی رُمان تا پایانِ ماجرا به یادِ خواننده می‌ماند؛ زنی سی‌ساله با سیمایی افسرده و شکسته که قبل‌تر بسیار زیبا بوده است.

خواننده کم‌کم متوجّه می‌شود که شغلِ پرین و مادرش عکاسی است و آن‌ها سفرِ دور و درازی را آغاز کرده‌اند به مقصدِ ماروکور در فرانسه. چرا؟ برای ملاقات با آقای وولفران؛ پدربزرگِ پدریِ پرین. بله، پدرِ پرین؛ ادموند.

ادموند تنها فرزند یک کارخانه‌دار ثروت‌مند بود که روزی از روزها از طرف پدر برای خرید کنف به هندوستان فرستاده شد و در آن‌جا به یک دختر بومی دل داد و خلاصه، ازدواج کرد. پدرِ ادموند از شنیدنِ این خبر ناراحت شد و از پسر خواست تا به خانه برگردد، ولی بی عروسِ تازه. ادموند هم حاضر نشد همسرِ هندی‌اش را رها کند. به‌خصوص این‌که پای فرزندی هم در میان بود؛ پرین. درنتیجه، رابطه‌ی ادموند و پدرش شکرآب شد و او دیگر به ماروکور بازنگشت.

حالا ادموند کجاست؟ پدرِ پرین هم مانند مادرش در طول سفر فوت کرده است. بله، مادرِ پرین در ابتدای رُمان به‌خاطر بیماری شدید و خستگی زیاد از دنیا می‌رود، درحالی‌که دخترش برای بهبودِ مادر همه‌کاری کرده است؛ از فروختنِ گاری و پالیکار گرفته تا کرایه‌ی اتاق در مسافرخانه و پرستاریِ مُدام و …، امّا دریغ از فایده. پس از مرگِ مادر، پرین ناگزیر باقیِ سفر را به تنهایی ادامه می‌دهد و با مقابله در برابر هیولای فقر و هراسِ جاده و وحشتِ بی‌کسی دست‌آخر به ماروکور می‌رسد و خواننده از این‌جا به بعد با شخصیّت‌های تازه‌ی جهانِ داستان آشنا می‌شود. مثلاً؟ مثلاً روزالی.

روزالی دخترکی‌ست به سن و سالِ پرین که ازقضا او هم پدر و مادرش را از دست داده است و درحال‌حاضر با مادام فرانسواز زندگی می‌کند. روزالی کارگر کارخانه‌‌ی پدربزرگِ پرین است و دخترخوانده‌ی او. پرین از حرف‌های روزالی متوجّه می‌شود که پدربزرگش پیرمردی است شصت و پنج ساله که از غصّه‌ی پسرش ادموند چشمش آب آورده است و خوب نمی‌بیند. پرین به توصیه‌ی مادر هویّتِ خویش را از روزالی و باقیِ مردمانِ مارکور مخفی می‌کند و با نامِ اورلی وارد شهر می‌شود. چرا؟ برای این‌که مادر پرین معتقد بود دخترش باید تلاش کند تا در عین گم‌نامی مفید باشد و همه دوستش داشته باشند و به او احتیاج پیدا کنند. مادر پرین می‌گفت: «این نعمت بزرگی است که آدم محبوب مردم باشد، و دست یافتن به چنین نعمتی دشوار نیست. کافی است خوب باشی و با همه مهربان باشی تا محبوب شوی و سعادت را در محبّت دیگران بیابی.»

پرین در مارکور هم‌آن رفتاری را پیش می‌گیرد که مادر سفارش کرده است و با گذشتِ زمان می‌بینیم که مسیرِ غم‌انگیزِ زندگیِ دخترک به مقصدی عالی می‌رسد و «باخانمان» از روایتِ ناخوشی‌های مکرّر به فصل مهربانی‌های بی‌منّت و صمیمیت‌های دوست‌داشتنی ختم می‌‌شود. روزی که دیگر از کابوسِ فقر و گرسنگی خبری نیست و زندگی دیگر چیز خیلی بدی به‌نظر نمی‌رسد و رنگِ عشق و عطر محبّت به آن صورتی رؤیایی بخشیده است. پرین با اراده‌ی مصمّم و پشتکارِ بی‌مانند و خلّاقیت‌های بسیار قهرمانِ داستان است و شخصیّتِ قوی و سخت و درعین‌حال پُرمهرِ او برای خواننده‌ی کودک و نوجوان جذّاب است و جالب.  مخاطب با پرین ارتباط برقرار می‌کند و در فراز و نشیبِ زندگی نگرانِ او می‌شود و داستان را با امید و ترس دنبال می‌کند تا نقطه‌ی پایان؛ روزی که پرین دیگر سرگردان و بی‌خانمان نیست.

بیش‌تر بچّه‌های دهه‌ی شصت هنوز هم لذّتِ شادی و خوش‌بختیِ پرین در پایانِ کارتونِ «باخانمان» را به‌خاطر می‌آورند و به‌نظر من، خوب است که کودکان و نوجوانانِ امروز هم این لحظه‌ی شیرین را با خواندنِ کتاب «باخانمان» تجربه کنند.

*ترجمه‌ی فارسی بی‌خانمان توسط افسون مهدویان از سوی انتشارات ویژه نشر چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/16/10

نام کتاب: بارون
سروده‌ی : احمد شاملو
تصویرگر: ابراهیم حقیقی
ناشر: مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر (کتاب خروس)
قیمت: ۱۹۰۰ تومان

گل آقا؛ «بارون» بازسرایی «احمد شاملو» است از ترانه‌ای عامیانه مربوط به سال‌های کهن که لابُد نسلِ من و نسلِ پیش‌تر از من (و نسل‌های پیش‌ترتر و …) آن را به یاد می‌آورند، وقتی‌ زیر باران می‌خواندیم «بارون میاد جَرجَر/پشت خونه‌ی هاجر/ هاجر عروسی داره/ تاج خروسی داره». ترانه‌ای که از اصول و قواعد شعر سنتّی بی‌بهره بود و رمزِ ماندگاری‌اش در آهنگ و موسیقی آن است؛ شعری ساده و شاد و زنده.

احمد شاملو از این ترانه‌ی عامیانه شعر تازه‌ای ساخت با قافیه و آن را در قالبی جدید ارائه کرد که دیگر به سادگیِ سابق نیست و با زبانِ استعاره حرف می‌زند و حتّی فلسفی هم شده است.

شعر این‌گونه آغاز می‌شود:

«بارون میاد جَرجَر
گم‌شده راه بندر
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره

ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست
جادّه‌ی کهکشون کو؟
زهره‌ی آسمون کو؟»

شاعر با کتابِ «بارون» مفهومِ ضرب‌المثلی را در ذهنِ مخاطب زنده می‌کند که می‌گوید: پایان شبِ سیه، سپید است. درواقع، این شعر در ستایش امیدواری‌ است و درباره‌ی تلاش انسانی که می‌خواهد راهِ نجات و رهایی را بیابد. راویِ شعر مردی‌ست در پی زنی؛ زهره خانوم. این زن نمادی‌ست از ستاره‌ای در آسمان که مسافران راه خویش را به نور آن می‌یابند و می‌گویند پیش از طلوع و غروبِ خورشید در آسمان دیده می‌شود. مردِ ماجرا زهره را می‌خواهد تا در عبور از تاریکی به روشنایی فانوسِ راه او باشد؛

«چراغ زهره سرده
تو سیاهیا می‌گرده
ای خدا روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن»

مرد شروع‌ می‌کند به پرس‌‌وجو تا نشانی از زهره بیابد. از لک‌لکِ پیر شروع می‌کند و بعد از هاجر سراغ می‌گیرد تا این‌که می‌رسد به چهار تا مرد بیدار که نشسته‌اند کنجِ دیوار و در یکی، دو صفحه‌ی بعد برای خواننده فاش می‌شود که زهره خانم «تو گرهِ مُشتِ مرداس». برخی از داده‌های پنهانِ شعر ِ احمد شاملو با تصویرگریِ شایسته‌ی ابراهیم حقیقی برای مخاطب آشکار می‌شود و او تأکیدِ شاعر بر ظلم‌ستیزی و عدالت‌جویی را درمی‌یابد و معجزه‌ی عشق را هم؛ مگر نه این‌که «به عشق می‌گردند، آفتاب و هر ستاره‌ای.»۱ امّا، منظور من از مخاطب آن گروهِ سنّیِ مدنظرِ ناشر نیست. برای این‌که «مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر» کتابِ «بارون» را برای کودکان چاپ کرده است درحالی‌که به‌نظر من، زبان و بیانِ احمد شاملو در این شعر برای مخاطب کم‌سال قابل‌درک نیست و مفاهیم آن در چارچوبِ اندیشه‌ی کودک طرح نشده است، امّا نوجوانان و جوانان با دریافتِ مفهومِ استعاری شعر از ترانه‌ی آهنگینِ «بارون» لذّت خواهند برد.

شاعر در کتاب «بارون» از کابوسِ پُررنجِ انسان می‌گوید وقتی که نمی‌خواهد به ظلمت و قدرت تن بدهد و پیِ آفتابِ عشق به روشنایی و رهایی دست می‌یابد و البته، زندگی در نور و رنگ و شادی.

برای نمونه به بخشی از شعر اشاره می‌کنم که می‌گوید؛

«بچّه خسته مونده!
چیزی به صُب نمونده.
غصّه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟»

و یا این؛

«خروسِ سحر می‌خونه
خورشید خانم می‌دونه
که وقتِ شب گذشته
موقع کار و گشته.»

امّا ته حرف این‌که، پیش‌نهاد می‌کنم «بارون» را به نیّتِ نزولِ رحمت، به سلامتیِ آزادی و به یادِ شاملوی شاعر بخوانید که بیست و یکمِ آذرماهِ هشتاد و پنج سال قبل در شبی برفی در تهران به دنیا آمد.

۱٫ دانته

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/16/10

نام کتاب: به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند!
نویسنده : مو ویلمز
مترجم : زهرا احمدی
تعداد صفحه : ۳۶ صفحه
قیمت : ۹۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول ۱۳۸۶

انتشارات : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

هزار کتاب؛ مو ویلمز یک نویسنده‌ی چهل‌و‌دو ساله‌ی آمریکایی‌ست که علاوه‌بر نوشتن، کاریکاتور می‌کشد و انیمیشن می‌سازد. یکی از مهم‌ترین هنرهای‌اش هم خلقِ کبوتری‌ست با چشم‌هایی لوچ که بسیار دوست‌داشتنی‌ست. کدام کبوتر؟ شخصیّتِ اصلیِ داستانِ به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! را می‌گویم، کتابی جذاب با ایده‌ای هوش‌مندانه که برای کودکانِ کم‌سالِ در ابتدای دبستان مناسب است، امّا به خواننده‌های بزرگ‌سال نیز سفارش می‌شود بس‌که شاه‌کار است. ماجرای کتاب این‌طوری آغاز می‌شود که راننده‌ای می‌خواهد استراحت کند و اتوبوس خود را به مخاطب می‌سپارد تا مراقب‌اش باشد و به کبوتر اجازه ندهد آن‌را براند. فضاسازیِ مناسبِ نویسنده به خواننده این امکان را می‌دهد که در متن درگیر شود و خود نیز در پیش‌بُردِ داستان نقشی ایفا کند. او یاد می‌گیرد که گاهی‌اوقات در برابر خواسته‌های دیگران فقط باید بگوید «نه»! و با هر التماس و خواهش، دروغ و رشوه بر موضعِ خود ثابت‌قدم بماند. متوجّه شدید چرا می‌گویم خواندنِ این کتاب برای بزرگ‌سال‌های عزیز هم مفید است؟
کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! مصوّر است، تصویرسازیِ ویلمز با استفاده از خطوط ساده و رنگ‌های متناسب عالی‌ست. نکته‌ی مثبت دیگر زبانِ داستان‌ست که رگه‌هایی از طنز دارد و برای کودکان خوش‌آیند خواهد بود. طرحِ داستان را هم که گفتم، نویسنده یک مفهومِ جدّی و پیچیده‌ی روان‌شناسی را درنهایتِ سادگی برای مخاطبِ خردسال بیان می‌کند و در نتیجه‌ی هم‌ذات‌پنداری، کودک علاوه‌بر شناختِ خویشتن، مهارت ارتباط مؤثر با دیگران را نیز می‌آموزد.
ویلمز در سال ۲۰۰۴ میلادی برای کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! برنده‌ی جایزه‌ی Caldecott شده است و تاکنون شش جلد کتاب با محوریّتِ شخصیّت این کبوتر نوشته که در آن‌ها نیز به مسائل مختلفِ دورانِ کودکی پرداخته است. مثل چی؟ برای نمونه اشاره می‌کنم به کتاب ‌به کبوتر اجازه نده تا دیروقت بیدار بماند!‌ نویسنده در این کتاب نیز کودک را با کبوتر تنها می‌گذارد، درحالی‌که پیش‌تر درباره‌ی بهانه‌های کبوتر هشدار می‌دهد و از خواننده می‌خواهد به او اجازه ندهد تا دیروقت بیدار بماند. از این مجموعه کتابِ ‌کبوتری که توله‌سگ می‌خواست‌ نیز با ترجمه‌ی ‌عطیه رسولی وثوق‌ از سوی انتشارات تیمورزاده منتشر شده است.