۰۴
افسانهی روباه حیلهگر
به روایتِ محمّدرضا شمس
تصویرگر: فیروزه گلمحمّدی
چاپ اوّل، ۱۳۷۳
چاپ دوّم، ۱۳۷۶
«یکی بود یکی نبود. روباهی بود که مثل همهی
روباهها پوزهاش باریک بود و دمش دراز، بدجنس بود و حقهباز، تنبل بود و
از کار کردن بیزار.
از صبح تا شب در خانهاش دراز میکشید، یا چرت میزد و میخوابید، یا فکر
میکرد و نقشه میکشید و سر این و آن را کلاه میگذاشت. آنوقت از خوشحالی
بالا و پایین میپرید و از ته دل بهسادگی کسانی که سرشان کلاه رفته بود،
میخندید.
روباه اینطور زندگی میکرد.»
به قاعدهی همیشهی افسانههای کهن و حکایتهای قدیمی، «محمّدرضا شمس» نیز «افسانهی روباه حیلهگر»ش را با معرّفی شخصیتهای قصه آغاز میکند؛ یکی روباه و دوتای دیگر خرچنگ و لاکپشت. یک داستان عامیانهی خطی که از دو صفحهی ابتدایی قصّهاش معلوم است با شخصیّتهایی روشن و مشخص طرف هستیم که نمونهی آنها را در بسیاری از افسانهها و قصّهها سراغ داریم. مانند افسانههای تمثیلی «کلیله و دمنه» که مجموعهایست از قصه که به زبان حیوانات روایت میشود و سیرت و خصلتی انسانی را نمایش میدهد. در اینجور قصّهها حیوانها مثل انسان فکر میکنند و احساس دارند و اهل گفتوگو هستند و بعد از تحلیل هر موضوع، تصمیم میگیرند و …. حیوانات در افسانههای جانوری یا خوب و مثبت هستند و یا شرور و ظالم. مثلاً شخصیتهای حیوانی مانند «کبوتر» و «خرگوش» بیشتر اوقات یادآورِ انسانهای معصوم و مظلوم هستند و «روباه» و «گرگ» هم در کسوتِ مردمِ ناجور و مکّار ظاهر میشوند.
در «افسانهی روباه حیلهگر» نیز خواننده با سه شخصیت اصلی روبهرو میشود؛ روباهِ همیشه حقهباز با دو شخصیّتِ نادانِ مهربان؛ خرچنگ و لاکپشت که حیواناتی دوزیست هستند، اما بیشتر در آب زندگی میکنند. در قصّهی شمس «خرچنگ» و «لاکپشت» در خشکی هستند و شغلشان کشاورزی است؛ کاشت و برداشتِ گندم.
«بنفشه حجازی» در کتاب «ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگیها و جنبهها» مینویسد: «با اینکه شخصیْتپردازی در افسانههای عامیانه میتواند اعجابانگیز و مبالغهآمیز باشد، امّا باید رابطهی منطقی با یکدیگر و محیط هم وجود داشته باشد تا خواننده سردرگم نشود.»
بهنظر من، شمس در شخصیتپردازی قصهی خود موفق نبوده است. او برای معرفی روباه از اصل تعمیم استفاده میکند تا خواننده همواره این شخصیّتِ داستانی را به مکر و ریا بشناسد. امّا لاکپشت و خرچنگ را سوای این اصل معرفی میکند و با گسترش طرح و ورود لاکپشت دانا به داستان، خواننده متوجه میشود که برخلاف جامعهی روباهها، همهی لاکپشتها شبیه همدیگر نیستند و اگر گروهی از آنها سادهاندیش هستند و کودن، گروه دیگری مثل «لاکپشت دانا» خوشفکر هستند و زیرک.
علاوهبراین، نویسنده در پرداخت شخصیتهای قصه نسبت به ویژگیهای ذاتی و طبیعی حیوانهای انتخابی خود کمتوجّه بوده است. مثلاً مشخص نیست که چرا لاکپشت و خرچنگ به کشت گندم مشغولاند؟ انبار کردن گندم چه منفعتی دارد؟ آیا در نهایت، خرچنگ و لاکپشت محصول خود را میفروشند و یا برای مصرف شخصی گندم میکارند؟ یا معلوم نیست که چرا روباه میخواهد سر آنها را کلاه بگذارد و گندمها را برای خود بردارد؟ آیا روباه گیاهخوار است؟ در این حیله چه سودی نهفته است؟ بهنظر من، نویسنده از همهی قابلیّتهای داستانیِ شخصیتهای قصهی خود استفاده نکرده است. دربارهی روباه تنها به ذاتِ پلیدِ حقهباز او توجّه کرده و دربارهی لاکپشت حرکتِ کند او در راهرفتن و شباهتِ ناگزیر لاکپشتها در شکل و ظاهر. از خرچنگ هم فقط دستهای قیچیوارش به کارِ داستان آمده است. البته یکوقتهایی هم نویسنده فراموش کرده است که مثلاً لاکپشت نمیتواند بدود!
«… ناگهان فکری بهخاطر لاکپشت رسید. به
خرچنگ گفت:«فهمیدم چه کار کنیم. باید هر چه زودتر پیش لاکپشت دانا برویم.
او برادر من است و حتماً به ما کمک خواهد کرد.»
خرچنگ گفت:«باشد برویم.»
با عجله دویدند. رفتند و رفتند تا به خانهی لاکپشت دانا رسیدند.»
ایجاز و اختصار از ویژگیهای اصلی افسانهها و حکایتها هستند، اما
نویسندهی «افسانهی روباه حیلهگر» تنها از حرفهای اصلی فاکتور گرفته است
و نه پُرگوییهای بیفایده. حجازی مینویسد: «ماجرا در افسانههای عامیانه
نقش بسیار مهمی را برعهده دارد. وقایع چون دانههای زنجیر، تند و سریع یکی
پس از دیگری قرار میگیرند و هرگز شنونده یا خواننده را با جملهسازیهای
زیاد و توضیح و توصیف بیفایده معطل نمیگذارد.» درحالیکه «افسانهی روباه
حیلهگر» موجز و مختصر نیست. پس از یک شروعِ معمول و آشنایی مخاطب با
شخصیتهای قصّه، نویسنده برای مواجههی مخاطب با گرهی اصلی داستان
زمینهسازی میکند؛
«یکروز روباه، همانطور که در خانهاش دراز
کشیده بود و نقشه میکشید، به یاد خرچنگ و لاکپشت افتاد. به خودش گفت:«ای
داد بیداد، ای امان، حواست کجاست؟ پاک آنها را از یاد برده بودم. نوبتی هم
باشد نوبت آنهاست.»
آنوقت به فکر فرو رفت. باید نقشهی تازهای میکشید.»
سپس، ماجراهای قصّه اتفاق میافتند و تا زمانیکه گره توسط «لاکپشت دانا» گشوده میشود هفت صفحه فاصله میافتد که متنیست طولانی. زیادیِ سخن بهکنار، استفادهی بیشاز حدِْ کنایهها و ضربالمثلها (مانند نقشه کشیدن، سر این و آن را کلاه گذاشتن، سر کسی کلاه رفتن، آزارش به مورچه هم نمیرسید، گلانداختن صحبت، از هر دری صحبت کردن، حقه سوار کردن، خرد و خمیر شدن، مفت چنگ، از رو بردن، تنگیِ وقت، دل توی دلش نبود، مثل باد دویدن، دمش را روی کولش گذاشت، دست از پا درازتر رفتن و ….) میتواند درک و دریافت کودک را با مشکل مواجه کند. البته پایان داستان همانطور که منطق داستانهای عامیانه میطلبد به خوبی و خوشی ختم میشود و خوبی بر بدی پیروز میشود و در اینجا لاکپشت و خرچنگ عاقبتبهخیر میشوند و روباهِ تنبلِ مکّار هم متنبه.
دربارهی شکل و شیوهی نگارش داستان منهای اصرارِ نویسنده بر استفاده از ضربالمثلها در روایت، باید بگویم که زبان و بیانِ بازنویسی ساده است و نزدیک به گفتار مردم. البته شیوهی حروفچینی متن در جدانویسی، سرهمنویسی و علامتگذاریها و فاصلهگذاریها آنگونه است که در دههی هفتاد مرسوم بوده است و با آنچه اکنون در چاپ و انتشار کتاب رعایت میشود همخوانی ندارد. بهتر است در چاپهای دوبارهی کتاب این نکته در حروفچینی مدنظر قرار گیرد و نویسنده نیز سادگی و ایجاز و زبانِ کودکانِ امروزی را موردتوجه قرار دهد.
از شناسنامهی کتاب متوجّه میشویم که «افسانهی روباه حیلهگر» حکایتی عامیانه است «به روایتِ محمّدرضا شمس». یعنی، نویسنده حکایت را انتخاب و ساده کرده و به زبان کودکانه نوشته است. بهنظر من بهتر بود نویسنده عوضِ جایگزینی کلمهها و عبارتهای قدیمی با کلمهها و عبارتهای قابلفهم برای کودکان، تنها از اصل ماجرا استفاده میکرد و به بازآفرینیِ اثر تازهای دست میزد که شاخ و برگِ داستانیِ آن متناسب با زندگیِ کودکان در دههی هشتاد باشد. برای نمونه نگاه کنید به کتاب «گروفالو» نوشتهی «جولیا دونالدسون» که از نظر نوع ادبی و همچنین از نظر محتوا با «افسانهی روباه حیلهگر» شباهت دارد.
«گروفالو» نیز یک «حکایت» است؛ داستانی بسیار خلاصه و با شخصیتهای حیوانی که درنهایت درسی اخلاقی را به مخاطب میدهند. این اصل اخلاقی پیام داستان است که برای رشد فکری و تعالی ارزشهای انسانی گوشزد میشود تا قدرت اندیشه را در خواننده تقویت کند. ایدهی اصلی این داستان برمیگردد به افسانهای چینی که دربارهی یک موش است و ببر. وقتیکه دونالدسون میخواهد این افسانه را بازنویسی کند بهجای ببر یک شخصیّتِ خیالی خلق میکند تا قافیهاش جور شود و گروفالو بیخبر از همهجا وارد جنگلِ زیبای دونالدسون میشود درحالیکه موش کوچکی جلوی او ایستاده و ادعا میکند ترسناکترین حیوانِ جنگل است!!! داستانِ گروفالو حکایتیست در ستایش تفکر به جای قدرت، کارآیی اندیشه در برابرِ زور که تابع نیازهای زمان است و نویسندهی آن در بازآفرینی افسانهی جدیدش به سلیقهی بچّههای امروزی توجّه کرده است. درحالیکه شمس در روایتِ خود از «افسانهی روباه حیلهگر» کمترین ذوق را بهکار برده است و حتّی در ارائهی پیامِ داستان نیز به خطا میرود و به اشتباه این مفهوم را به مخاطب میرساند که اگر کسی کلاهِ تو را برداشت، تو هم باید کلاه او را برداری. آن هم وقتیکه حکایتِ روباه و خرچنگ و لاکپشت در ستایش تفکّر و تدبّر است و نکوهش حماقت و جهالت.
یکی دیگر از برتریهای کتاب «گروفالو» نسبت به «افسانهی روباه حیلهگر» از نظر تصویرگریست. بهنظر من، داستانپردازیِ دونالدسون منهای کیفیتِ تصویری که «آکسل شفلر» خلق کرده است شانس کمی داشت برای توفیقِ جهانی، چراکه ملاک و معیارِ بیشتر کودکان (گروههای سنی ب و ج) برای انتخاب کتاب «تصویر» است و در نگاه اوّل، رنگ و شکل است که توجّه مخاطب خردسال را جلب میکند و نه متن و داستان. چهبسا کتابهای بدون تصویر و یا کتابهای مصوّر غیرجذاب شانس کمی دارند که از سوی مخاطب کودک مورداستقبال قرار بگیرند.
«کمال پولادی» در «بنیادهای ادبیات کودک» مینویسد:«کتاب تصویری کتابی است که از پیوند انداموار نوشته و تصویر درست شده است. کتاب تصویری در شکل مطلوبش یک زبان هنری خاص است، کتابی است که در آن تصویر و نوشته چنان با یکدیگر پیوند یافتهاند که از آمیزش آنها زبان هنری تازهای پیدا شده است.»
«فیروزه گلمحمّدی» برای تصویرگری «افسانهی روباه حیلهگر» برندهی مدال بلورین و دیپلم افتخار اوّلیّن نمایشگاه آسیایی تصویرگران کتاب کودک (۱۳۷۰، تهران) شده است، امّا بهنظر من «افسانهی روباه حیلهگر» فاقد جذابیّت بصریاست. گلمحمّدی برای تصویرگری این کتاب از تکنیک چاپ نقوش استفاده کرده و هر چهقدر رنگآمیزی در کتاب «گروفالو» شاد است و زنده و پُرانرژی، «افسانهی روباه حیلهگر» خالی از روح است و بیشتر فضای گورستانی دورافتاده را تداعی میکند در میانهی تاریکی شب تا کشتزاری وسیع با خوشههای طلایی گندم، اینقدر غمانگیز و پُردلهره.
به عقیدهی پولادی کتابهای تصویری در پرورش ذهن و ذوق کودک نقش بسیار زیادی دارند و علاوهبر اینکه به کودک کمک میکنند تا در فراگیری زبان پیشرفت کند، در پرورش تخیّل، خلاقیّت و ذوق زیباییشناسی کودک هم مؤثر هستند. درحالیکه در «افسانهی روباه حیلهگر» خبری نیست از یک دنیای رنگارنگ و یا قاعدههای مربوط به تصویرگری کتاب کودک کمتر رعایت شده است. برای نمونه دربارهی موقعیت شخصیتها در روی جلد در کتاب «بنیادهای ادبیات کودک» میخوانیم؛ «غالباً مهم است که آیا شخصیت اصلی قصه در روی جلد تصویر شده است یا خیر، و اگر تصویر شده است در چه جای صفحه: بالا، پایین، سمت راست، یا سمت چپ. قرار گرفتن در بالای صفحه، برتری موقعیت، هیجانانگیزی، رؤیایی بودن، قدرت و دارا بودن صفات مثبت را القا میکند. برعکس، قرار داشتن در پایین صفحه، نشانهی فروتری، نگونبختی و داشتن صفات منفی است.» پولادی در ادامه مینویسد:«اگر یک شخصیت در وسط صفحه و بهصورت درشت تصویر شود به بیننده این فکر القا میشود که آن شخصیت دارای اهمیت و امتیاز ویژهای است.»
روی جلد کتاب «افسانهی روباه حیلهگر» نیز تصویری از شخصیّت روباه دیده میشود که در کادری مستطیلشکل در وسط صفحه نشسته است و با چشمهای درشت نگاه میکند. پسزمینه هم با تکنیک چاپ نقوش کار شده است؛ تصاویری یاسیرنگ از برگهای درختان. در پشت جلد نیز با استفاده از همین تکنیک تصویری از یک برگ تکرار شده است. درحالیکه شخصیّت روباه در داستان هیچ امتیاز ویژهای ندارد مگر صفات منفی. از عناصر طبیعت نیز آنچه در داستان اهمیت دارد گندم است و نه برگ درخت و ….
علل موفقیت هری پاتر از نگاه مترجم کتاب، نویسندگان کودک و نوجوان
مجموعه هفتجلدی «هری پاتر» یکی از معروفترین و پرفروشترین کتابهای فانتزی در دهه هشتاد بوده است که هم هواداران پروپاقرص و مشتاق دارد و هم مخالفانِ جدی و سرسخت. عدهای (مانند جواد جزینی، نویسنده و مدرس) معتقدند هریپاتر یک پدیده است و برخی دیگر (مثل مصطفی رحماندوست، نویسنده و شاعر) استقبال از کتابهای جی. کی. رولینگ را نوعی تب و مد میدانند که فراگیر شده است. گروه موافق (مانند محمدرضا گودرزی، نویسنده و منتقد) استفاده از گنجینه عظیم ادبیات کلاسیک و ترکیب عناصر اسطورهای و جدید در ساختار داستانی را دلیلِ جذابیت ماجراهای این جادوگر عینکی میدانند و گروه مخالف (مثل امیرحسین فردی، نویسنده و سردبیر) اصرار دارند که قصههای پسرک یتیمِ رولینگ از نظر ساختاری و محتوایی اثری نازل و بیارزش است.
مهدی حجوانی، نویسنده و پژوهشگر، معتقد است «اگر برای ادبیات فقط معیارها و مصداقهایی محدود و معین قائل شویم، ممکن است هری پاتر از نظر زیباییشناسی و جنبههای ادبی، اثری نازل به شمار آید اما اگر به تنوع مصداقهای ادبیات داستانی واقف باشیم، آنگاه در مییابیم که در کنار جنبههای نازل هریپاتر، به وجوهی نیز برمیخوریم که از حیث ادبی، درخشان و تاثیرگذارند. نکته دیگر اینکه اگر هریپاتر از چشم بزرگسالان کتابخوان، مورد ارزیابی قرار گیرد، احتمالا از نظر ادبی نمره زیادی نخواهد گرفت اما اگر بررسی چنین اثری، معطوف به رویکرد «مخاطبمحور» باشد، آنگاه جایگاه برتری خواهد یافت. البته، منظور جایگاهی برتر در نوع خود است.»
چرا هری پاتر پرفروش شد؟
اولین کتابهای هریپاتر در اواخر دهه هفتاد از سوی انتشارات کتابسرای تندیس برای نوجوانان چاپ شد و تاکنون، بیشتر از یک میلیون جلد از آن بهفروش رفته است. شاید بتوان گفت هریپاتر تنها کتابی است که بیشترین مخاطب را در گروههای مختلف سنی دارد و موفقیت آن در تاریخ ترجمه در ایران بیسابقه است.
مهدی حجوانی درباره کارکرد هریپاتر به دو مورد اشاره میکند؛ افزایش تعداد مخاطب و اهمیت دادن به سلیقه او.
از مریم الف (متاهل، ۳۰ساله) میپرسم آیا کسی را میشناسد که کتابهای هری پاتر را خوانده باشد و از داستانهای آن خوشش نیامده باشد؟ میخندد و میگوید: «اصلا نمیتوانم تصور کنم که کسی کتابهای هری پاتر را خوانده باشد و دوست نداشته باشد! مگر میشود؟ من از ۲۰ سالگی خواندنِ این کتابها را شروع کردم و مثل این بود که در دنیایی موازی با جهان واقعی زندگی میکنم. میشود گفت که در ماجراهای هریپاتر غرق میشدم. بهنظر من، هریپاتر خیلی بیشتر از یک کتاب بود.»
مهدی حجوانی در کتاب «زیباییشناسی ادبیات کودک» درباره علتِ موفقیت هری پاتر از دو گروه از عوامل نام میبرد؛ عوامل متنی و عوامل فرامتنی و مینویسد: «دشوار بتوان نقش رسانهها را در تبلیغ و شیوه عرضه هری پاتر نادیده گرفت اما بسندهکردن به تبلیغ و عرضه رسانهای هم نوعی نادیدهگرفتن از نوع دیگر است.»
الف) عوامل متنی: وقتی از ویدا اسلامیه درباره دلایل استقبال بینظیر مردم از هریپاتر سوال میکنم، او میگوید: «بهنظر من، هم تبلیغات در فروش کتابهای هریپاتر موثر بوده و هم جذابیتِ داستانهای جی.کی.رولینگ.»
بهترین و پرطرفدارترین مترجم کتابهای هریپاتر ادامه میدهد: «من با خود اثر و با مخاطبهای آن در ارتباط بودم و هستم، برای همین فکر میکنم کتابهای هری پاتر بخصوص برای نوجوانها جذابند. البته دیدهام که افراد از گروههای مختلف سنی کتابهای هری پاتر را میخوانند. حتی پدرها و مادرها یا پدربزرگها و مادربزرگها این کتابها را خواندهاند. به خاطر اینکه دیدهاند بچههای یا نوههایشان از این کتابها استقبال میکنند و آنها هم میخواستند کتاب را بخوانند تا بفهمند موضوع چیست؟ و حالا خودشان هم طرفدار هریپاتر شدهاند و از داستانهای خانم رولینگ خوششان آمده است.» اسلامیه ادامه میدهد: «بهندرت دیدهام که بچهها کتابی را برای چندبار بخوانند، اما درباره هریپاتر اینگونه بود مثلا بچهها میآمدند به من میگفتند که ما هفتبار این مجموعه را خواندهایم. اگر داستانهای هری پاتر جذابیت یا حرفی برای گفتن نداشته باشد آدم آن را نمیخواند. من نمیتوانم یک کتاب را حتی برای دومینبار بخوانم ولی ببینید هری پاتر چقدر جذابیت دارد که بچهها آن را برای چندمینبار میخوانند.»
اسلامیه میافزاید: «زمانیکه اولین کتاب از این مجموعه منتشر شد، متن نسبت به زمان خودش زبانِ نو و تازهای داشت. خانم رولینگ از ابرازهایی که در ادبیات است، جادوگری و عوامل فانتزی بهشکل جدیدی استفاده کرده بود و به خوبی توانسته بود داستان را پرداخت کند و برای همین بود که کتابهای هریپاتر گیرایی خاصی داشت.»
توصیف: ویدا اسلامیه با تاکید بر ویژگیهای مثبتِ مجموعه کتابهای هری پاتر از نظر ادبی، میگوید: «این کتابها هم مثل هر کار دیگری نقطه قوت و ضعف دارند اما نمیتوانم بگویم فقط سرگرمکنندهاند. از نظر ادبی و بهدلیل نوع نگاه نویسنده به مسائل اجتماعی یا روانی نیز آثاری ارزشمندند مثلا خانم رولینگ در کتاب سوم از دید روانشناختی به قضیه نگاه کرده و درباره احساسات و عواطف بچهای که پدر و مادرش را از دست داده نوشته است یعنی نمیشود گفت که مجموعه کتابهای هری پاتر بهطور کلی اثر ضعیفی هستند و نمیتوان گفت که شاهکارند. شاید به نسبت این همه استقبالی که از هری پاتر شد بتوان گفت اینقدر هم ارزش نداشت ولی بهنظر من باز هم نمیشود گفت که کاملا بیارزش است.»
وی در ادامه از توصیف بهعنوان یکی از ویژگیهای مثبت در داستانهای هریپاتر یاد میکند: «خانم رولینگ خیلی به جزئیات میپردازد و خوب توصیف میکند. به طوریکه وقتی کتاب را میخوانیم بهسادگی میتوانیم آنچه را که در داستان رخ میدهد تصور کنیم و میتوانیم خودمان را جای شخصیتهای داستان ببینیم. برای اینکه توصیفهایش بسیار دقیق هستند.»
شخصیتپردازی: مترجم رسمی هری پاتر در ایران شخصیتپردازی خوب را یکی دیگر از ویژگیهای قابلتوجهِ نویسندگی رولینگ میداند. اما مهدی حجوانی، با طرح اینکه هری پاتر از نظر شخصیتپردازی ضعیف است، درباره دلایل خود میگوید: «از جمله مواردی که ضعف شخصیتپردازی در هری پاتر را آشکار میکند، سیاه یا سفیدبودن اغلب شخصیتهاست. خانواده دورسلیها که هری پاتر تا ۱۰سالگی در آن بزرگ شده است، شامل عمو ورنون، خاله پتونیا و تنها پسرشان دادلی، هر سه بیهیچ انعطافی، مطلقا عوضی، بیشعور و حیوانصفت نشان داده شدهاند. دوستان دادلی هم مثل خودش هستند. همین مطلقنگری، در ساختن شخصیتهایی که در گروههای مدرسه هاگوارتز حضور دارند هم مشهود است.»
حجوانی میافزاید: «نکته مهم در ساخت و پرداخت شخصیتهای این رمان، توانایی آنها در یادگیری جادو و استفاده از قدرت جادویی است که رمان را تا این حد در چشم و دل خوانندگان و بهویژه خوانندگان کودک و نوجوان، روشن ساخته است اما اگر این خصلت که تازه و بدیع هم نیست ، کنار گذاشته شود، شخصیتهای هری پاتر وقتی وارد فضای جادویی میشوند و رفتهرفته خواننده به خصلت جادوگری آنها عادت میکند، معمولی میشوند و از اینجا به بعد، آنچه داستان را جذاب میکند و پیش میبرد، حوادثی است که پیدرپی رخ میدهند.»
مایههای اسطورهای: ویدا اسلامیه میگوید: «استفاده نویسنده از اساطیر باعث شده مردم با فرهنگهای مختلف در سرتاسر دنیا بتوانند نشانهای از خودشان را در داستانهای هری پاتر پیدا کرده و با آن احساس نزدیکی کنند. وی میافزاید: «کتابهای فانتزی رویارویی خیر و شر است و این موضوعی است که انسانها همیشه با آن روبهرو هستند و جذابیت خاص خودش را دارد.» ولی حجوانی درباره مایههای اسطورهای هریپاتر معتقد است: «هری پاتر اسطوره نیست بلکه قصهای است که منطق اسطوره دارد و از اسطورهها و شخصیتهای اسطورهای مدد گرفته است. اگر به چنین ساختاری معتقد شویم، آنگاه بخشی از شگفتی ما نسبت به استقبال بیسابقه از هری پاتر برطرف میشود زیرا منطق و ساخت و پرداخت اسطورهای: اولا، گستره جهانی دارد و در ثانی، از سوی بچهها بهتر درک و دریافت میشود.»
ب) عوامل فرامتنی: «از کجا باید بدانیم یک کتاب چرا پرفروش میشود؟ چه راهی داریم برای دریافت چنین نکتهای؟» علیاصغر سیدآبادی، شاعر و نویسنده، میگوید: «شاید راهش یک نظرسنجی علمی باشد، هرچند معتقدم آن هم نمیتواند به خوبی پاسخ دهد و شاید تحلیل محتوای کتابهای پرفروش و استخراج ویژگیهای مشترک آن، اما فروش هری پاتر تفاوتی معنادار با بقیه پرفروشها داشت که وجود ویژگیهای مشترک به مثابه علل پرفروش را دستنیافتنی میکند.
وی میافزاید: «بااینهمه هری پاتر تبی را فراگیر کرد که تأمل در آن میتواند به روشنشدن علل پرفروش شدنش کمک کند. پس از هری پاتر موجی از رمانهای نوجوانان راه افتاد که از عنصر جادو، جادوی سیاه و نبرد بین خیر و شر با چاشنی جادو به عنوان دستمایه محوری استفاده کرده بودند. شرکتهای فیلمسازی نیز نظرشان به رمان نوجوان جلب شد و تقریبا میشود گفت که رمانهایی از جنس هری پاتر به ژانری مورد توجه تبدیل شد و حتی این موج به ایران نیز رسید و رمانها و داستانهای بلند زیادی با نیم نگاهی به هری پاتر نوشته شد اما اغلب این آثار چنان که انتظار میرفت مورد توجه واقع نشد.»
سیدآبادی درباره چرایی این مسئله میگوید: «به نظرم این موضوع به غیر از عامل جادو به نحوه نوشتن هریپاتر هم برمیگشت. روایتی جذاب، پرتحرک و پرهیجان و سرراست از دنیایی عجیب و حضور قهرمانی که کمکم در رمانهای مدرن کودک و نوجوان جایش را به جمع میداد. در واقع، بهرغم همه بحثهایی که درباره قهرمانگرایی و پایان دورهاش میشود، هنوز حتی فیلمهای پرفروش هالیوودی که شاخص سلیقه جهانی عوام است، قهرمانگرایی را پایانیافته نمیداند.»
نویسنده کتاب «شاهزاده بیتاج و تخت زیرزمین» با تاکید بر عامل تبلیغات ادامه میدهد: «در کنار همه عوامل درونی رمان، به نظرم تبلیغ هوشمندانه ناشر کتاب و همکاری نویسنده را نباید نادیده گرفت. حجم خبری که در کشوری مثل ایران از هریپاتر منتشر شده است با هیچ کتاب دیگری قابلمقایسه نیست. اگر به روزنامههای نخستین روزهای انتشار هری پاتر نگاهی کنیم و نوع خبررسانی درباره این پدیده را ببینیم، در خواهیم یافت که انگار همه ما تبدیل شده بودیم به روابط عمومی انتشارات بلومزبری.»
ویدا اسلامیه نیز دراینباره میگوید: «تبلیغات در فروش هری پاتر خیلی موثر بود چون کتابهای زیادی در دنیا یا در ایران وجود دارند که ممکن است داستانهای جالبی داشته باشند اما درباره آنها تبلیغات نمیشود و کسی این کتابها را نمیشناسد. بنابراین، نمیتوانند مخاطب خود را پیدا کنند.» وی میافزاید: «امروز، ما در عصر ارتباطات زندگی میکنیم و تا اتفاقی در این طرف دنیا میافتد، مردمِ آن طرف دنیا خیلی سریع میفهمند. برای همین فکر میکنم تبلیغات در شناخت کتابهای هری پاتر خیلی موثر بود و مردم قصه را دنبال میکردند و بسیاری هم خوششان آمد.»
این مترجم، با اشاره به نخستین سالهای انتشار هری پاتر در ایران، ادامه میدهد: «اوایل، هری پاتر خیلی شناخته شده نبود تا اینکه فیلمهای آن به بازار آمد. البته فیلمهای هریپاتر خیلی جالب نبودند مثلا اولین فیلم، یعنی هریپاتر و سنگ جادو، اصلا فیلم خوبی نبود و بهنظر من اگر کسی کتاب را نخوانده بود، شاید از فیلم سردرنمیآورد که قصه چی شد؟ بااینوجود، تبلیغات جهانی باعث شده بود که نام هریپاتر دهان به دهان بچرخد و همه بخواهند این را بدانند که هریپاتر کیست؟ شاید مردم فیلم را دیدند و احتمالا از موضوع سردرنیاوردند. بهنظر من، بعد از فیلم دوم و سوم بود که استقبال مردم بیشتر شد؛ هم از فیلمها و هم از کتابها. فکر میکنم فیلمهای هری پاتر در معرفی این اثر به جامعه ایرانی نقش موثری داشت.»
بااینحال، خوانندگان کتابهای هریپاتر و بینندگان فیلمهای آن نظرهای متفاوتی دارند. نجات اتحادی (بیست وچهارساله) از فیلمهای هریپاتر متنفر است اما کتابهای آن را خوانده و خیلی دوست داشته است. این دانشجوی رشته علوم اجتماعی میگوید: «کتابهای هری پاتر نسبت به سایر کتابهای تخیلی متفاوت بود مثلا کتابهای گرگ و میش اصلا مرا جذب نکرد. ضمنا ترجمه ویدا اسلامیه هم خیلی خوب بود. برای همین بهنظر من، هری پاتر از آن دسته کتابهایی است که آدم را جذب میکند. بهطوری که من دیگر دلم نمیخواست کتاب را بگذارم زمین. حالا اینکه چرا؟ واقعا نمیدانم.»
منتشرشده در روزنامهی تهران امروز، روز پنجشنبه سیزدهم مردادماه ۱۳۹۰، صفحهی هجده
نام کتاب: قصهی متیو بازینگتون
نویسنده: اندی استنتون
ترجمه: رضی هیرمندی
ناشر:مؤسسه انتشارات کتاب چرخفلک
گل آقا؛ سلام به همگی!
به قصهی متیو بازینگتون خوش آمدید. این قصه همهاش راجع به متیو بازینگتون
است. این قصه پر از متیو بازینگتون است. مالامال از متیو بازینگتون است.
لبالب از متیو بازینگتون است … امّا …
میگویید:«این متیو بازینگتون دیگه کیه؟» …. راستش، متیو بازینگتون یک
بچّهی ده سالهی معمولی بود. موهای خرمایی داشت، چهرهای دوستداشتنی و سه
دانه کک مک روی لُپِ چپ.
این متن پشتِ جلدِ کتاب «قصهی متیو بازینگتون» چاپ شده است. یک رُمانِ
کوتاه برای کودکان که بهتازگی از سوی «مؤسسهی کتاب چرخفلک» منتشر شده
است. این داستان نوشتهی «اندی استنتون» است که پیش از این، برای خاطر
مجموعه کتابهای گام به گام با آقای گام برندهی جایزههای مختلف شده است؛
جایزهی بهترین کتاب ردهاوس ۲۰۰۷، جایزهی کتاب بلوپیتر ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹،
جایزهی کتاب خندهدار رولد دال، جایزهی ریچارد جودی، جایزهی کتابهای
کودکان لِستر شایر، جایزهی کتابفروشیهای مستقل ۲۰۰۸ و …
قصّهی تازهی آقای استنتون نیز از سوی رضی هیرمندی ترجمه شده است. وی
دربارهی ترجمهی آثار این نویسندهی جوان انگلیسی گفته است: «من به طرف
استنتون نرفتم، او وارد زندگی من شد. همانطور که سیلور استاین و دکتر زئوس
و دیگران وارد شده بودند. من شدیداً جذب نوآوری و سنتشکنی استنتون چه در
عرصه زبان و چه در حوزهی تکنیکهای قصهنویسی شدم.»
«قصّهی متیو بازینگتون» هم رگههایی از طنز و شوخطبعی دارد و نویسنده تلاش کرده است با نگاهی نو به مشکلاتِ همیشگی کودکان داستانِ تازهای را روایت کند. کتاب با معرّفی قهرمانِ اصلی آغاز میشود که شخصیّتی دوستداشتنی است؛ یک پسربچّهی ده سالهی معمولی با یک توانایی خاص؛ متیو میتواند به مگس تبدیل شود! شروع داستان جذاب است و نویسنده با درنظرگرفتنِ مخاطبِ بازیگوش و کمحوصلهاش اصلاً پُرحرفی نمیکند. جملات کوتاه و شوخینگاری و بازی با کلمات و ریتم تند وقوع ماجراهای داستان باعث میشود که خواننده با شوق و ذوق متیو را همراهی کند. زبانِ خاص یکی از مهمترین ویژگیهای نویسندگیِ اندی استنتون است. حتّی رضی هیرمندی گفته که از روی ناچاری و ناگزیری است که کتابهای او را ترجمه میکند. چرا ناچاری؟ هیرمندی میگوید: طنز نوجوانانه و عمیق، و زبان تازه و پُرجستوخیز و بازیگوشیهای پُرمعنا و ادبیِ استنتون مرا دچار خود کرده است.
نویسنده در این کتاب با نگاهی دوباره به تجربههای کودکان از تنهایی و ترس و نگرانیهای آنها دربارهی دوستی داستانِ تازهای را روایت میکند که لحن و شخصیّتهای آن پسندِ کودکان امروزی است. «قصّهی متیو بازینگتون» از جایی شروع میشود که متیو و خانوادهاش به شهر مهاجرت کردهاند. قهرمانِ داستان محلِ جدید زندگیاش را دوست ندارد و در آنجا احساس تنهایی میکند. در ابتدا، کشمکشهای درونیِ متیو خواننده را جذب میکند و سپس، درگیریهای وی با «جانسون آناناس». میپرسید «جانسون آناناس» دیگر کیست؟ این پسربچّه یکی از دانشآموزان مدرسه که هیکل درشتی دارد، قلدر است، بچّههای ضعیف را اذیّت میکند و قدرتش در پرتاپ آناناس است.
بعد چه میشود؟ متیو بازینگتون و جانسون آناناس بهترین دوستان یکدیگر میشوند. بیشتر وقتهاشان را با هم میگذرانند. با هم بازی میکنند. با هم برنامهی «کی دلش میخواد یک میلیون قوطی ماست ببره» را تماشا میکنند و …. البته نه بههمین سادگی! شخصیّتهای داستانیِ استنتون برای رسیدنِ به این پایان خوشآیند جدای دعواهای مکرر، در مدرسه حبس میشوند، گرفتار یکسری سارق میشوند و ماجراهای نفسگیر و بامزهی دیگری که باید بخوانید و لذت ببرید.
دربارهی کتابفروشی اوستا در کرج
کتاب «سامرست موام» را خوانده بودم. «درباره رمان و داستان کوتاه» را میگویم. بعد هم رفته بودم توی شهر، پی ۱۰ رمان عالی دنیا که از «کتابفروشی اوستا» سردرآوردم. اینجور نبود که اتفاقی رسیده باشم ته پاساژ کمالی و بفهمم آنجا یک کتابفروشی است. پسرکی جلوی در پاساژ ایستاده بود و داد میزد: انواع کتاب، روانشناسی، داستان، کتابهای جلال آلاحمد، راز و… نمیدانم. شاید او تنها دادزن کتاب در کرج بود (و باشد). تابستان پنج، شش سال قبل بود و سری اول، «غرور و تعصب» را خریده بودم با «موبی دیک» و «جنگ و صلح» و بعد هم که مشتری اوستا شده بودم و اوستا شده بود کتابفروشی محبوب من. توی کرج مثل خیلی از شهرستانهای دیگر نیست که قحطی کتابفروشی باشد، همانطور که قحطی آدم نیست. یکمیلیون و سیصد و هفتاد هزار و خوردهیی نفر، کمجمعیتی نیست و کرج هم شهر کوچکی نیست و نمیتوانم ادعا کنم که بعد از ۳۰ سال زندگی در اینجا، شهرم را مثل کف دستم میشناسم. که نمیشناسم. فکر کردم بهتر است درباره محدوده کوچکی از شهر حرف بزنم. مثلا راسته خیابان شهید بهشتی که قلب حرکت و تجارت در کرج است. اگر از میدان امامخمینی(ره) در ابتدای این خیابان به سمت جهانشهر برویم، دستکم ۱۰ کتابفروشی میبینیم. اولیاش همین کتابفروشی اوستاست توی میدان و آخری، شعبهیی از «شهر کتاب» نرسیده به جهانشهر. این فاصلهیی را که میگویم میتوان سواره طی کرد یا پیاده. با ماشین یک کورس و کمتر از پنج دقیقه راه است و پای پیاده هم یک ربع، ۲۰ دقیقهیی طول میکشد. البته قبلا کتابفروشیهای دیگری هم در این راسته بودهاند که تعطیل شدهاند یا به لوازمالتحریرفروشی تبدیل شدهاند. مثل «چاپ لشکری»، «کتابفروشی تهران» یا مغازهیی که نبش میدان کرج کنار فروشگاه کفش ملی بود و آقای کتابفروشی اوستا میگوید او قدیمیترین کتابفروش کرج بوده و حالا دیگر به رحمت خدا رفته است.
«اوستا» کتابفروشی بزرگی است و دورتادورش تا سقف قفسهبندی شده است. چند ردیف قفسه هم وسط مغازه است و همگی پر از کتاب؛ جدید، قدیمی، نو، دستدوم، شعر، رمان، تاریخ، حقوق و… کتابها در اینجا هم بر مبنای موضوع طبقهبندی شدهاند و هم براساس نام مولف. مثلا کتابهای مهدی شجاعی، ابراهیم یونسی، ذبیحالله منصوری، سیمین دانشور، نادر ابراهیمی، پل استر، احمد محمود، ژوزه ساراماگو، ماکسیم گورکی و تولستوی کنار همدیگر توی یک ردیف چیده شده و برچسب خوردهاند. برعکس کتابهای این کتابفروشی که بیشتر قدیمی و کاهی و کهنه هستند، صاحب آن مرد جوان ۳۳سالهیی است به نام سعید جلیلی. خوشپوش و خوشبرخورد و از همه مهمتر اینکه جلیلی عاشق کتاب است. آقای جلیلی میگوید قبلا مغازهاش توی پاساژ فدک بوده و از سال ۸۴ آمده اینجا. پاساژ فدک تقریبا میشود روبروی همین پاساژ، آن طرف خیابان. کتابفروشی برای آقای جلیلی یکجور شغل خانوادگی است. پدر و برادرش هم کتابفروش بودهاند و هستند. پس از ۱۵ سال، آقای جلیلی هنوز از کتابفروشی خسته نشده و اصلا فکر این را هم نمیکند که برود پی شغل دیگری و هیچوقت هم نخواسته سرگرم کار دیگری باشد غیر از این. ورودی کتابفروشی اوستا تماما شیشهیی است و ویترین مغازه میشود سه ردیف قفسه چوبی که پشت شیشهها گذاشتهاند و روی آنها کتاب چیدهاند؛ کتابهای متنوع، بیهیچ آداب و ترتیبی: تاریخ هنر، گندم، هشت کتاب، عزداران بیل، خرمگس، چشمهایش، دایی جان ناپلئون، استاد عشق و… و البته، در اینجا هیچ رنگ و نشانی از ویترینهای کتابفروشیهای انقلاب نیست که پر از کتابهای نشر چشمه، ثالث یا ققنوسند. آقای جلیلی میگوید: رمانها و مجموعه داستانهای جدید نشر چشمه را ندارم و نمیآورم. قبلا اینطور بود که نشر چشمه فقط کتابهای خوب را چاپ میکرد، اما حالا رمان اول هر کسی را منتشر میکند. پشت شیشههای ویترین چندتایی کاغذ آچهار چسباندهاند که یکی خبر میدهد؛ «راهنمای مشاغل برای خانوادهها رسید» و روی کاغذ دیگری نوشتهاند؛ «کتابخانه شخصی شما را خریداریم» و فکر میکنم اینروزها آقای جلیلی بیشتر از اینکه کتاب بفروشد، دارد کتاب میخرد. گوشهوکنار مغازه، لابهلای ردیف قفسههای وسطی و حتی جلوی در، توی پاساژ پر از کتابهایی است که روی هم چیدهاند و با طناب نایلونی بستهاند. آقای میانسالی، که همکار جلیلی است، در حال جابهجا کردن این کتابهای طنابپیچ است. بالای در ورودی هم، کاغذ دیگری چسباندهاند که روی آن نوشتهاند؛ «حراج نمایشگاه کتاب اوستا. ۱۰ تا ۲۰درصد تخفیف برای کتابهای سال ۸۸ و ۸۹». آقای جلیلی میگوید این حراج همیشگی است و هر سال، کتابهای چاپ دو سال قبل را با تخفیف میفروشند. تنها مشتری کتابفروشی مردی است که بهنظر میرسد ۵۰ و چندساله باشد و یک جلد از تاریخ ادیان را گرفته توی دستش و از آقای جلیلی درباره قیمت آن میپرسد. دوره سهجلدیاش میشود ۳۲هزارتومان. مرد دوباره میپرسد: با تخفیف چقدر میشود؟ آقای جلیلی میگوید: ۲۹ هزار تومان. مرد درباره محتوای کتاب سوال میکند و صاحب کتابفروشی توضیح میدهد که عبدالعظیم رضایی مولف تاریخ ۱۲جلدی ایران است و این کتاب هم یکی از معتبرترین کتابهای تاریخ ادیان است. مرد برای تخفیف بیشتر اصرار میکند و آقای جلیلی میگوید فقط میتواند ۱۰درصد تخفیف بدهد که میشود سههزارتومان.
از آقای جلیلی میپرسم: اطلاعات لازم درباره کتابها را چگونه به دست میآورید؟ جواب میدهد: با اینکه خودم هم کتاب میخوانم، اما بیشترین اطلاعات درباره کتابهای مختلف را از مشتریهایم میگیرم. جلیلی میگوید: مگر آدم چقدر میتواند کتاب بخواند؟ ضمنا دلیلی هم ندارد که آدم همه کتابها را بخواند. عرفان موضوع مورد علاقه جلیلی و «آفاق تفکر معنوی در اسلام ایرانی» کتاب محبوب اوست. میگوید: البته، کتابهای خوب را دوست دارم و برای فروش میآورم. جلیلی برای انتخاب کتاب از اطلاعات مشتریهایش هم استفاده میکند و میگوید: عمده کار من تهیه کتابهای سفارشی است. این کتابفروش جوان توضیح میدهد که بیشتر مشتریهایش بازنشستهها هستند و دیگر مثل قبل نیست که مشتری دایمی داشته باشد. جلیلی میگوید: نمیدانم چرا، شاید مشکلات مالی، شاید هم مشکلات فکری در میان است که مردم دیگر نمیتوانند کتاب بخرند. شاید هم تاثیر اینترنت است. هرچند جلوی چاپ خیلی از کتابهای خوب را گرفتهاند، اما هنوز هم کتاب خوب چاپ میشود. میپرسم: مشتریهایتان چه نوع کتابهایی را سفارش میدهند؟ و جواب میگیرم همهجور کتاب و بیشتر دیوانهای شعر. دوباره میپرسم: از کدام شاعر؟ میگوید: مثلا شاطرعباس. دیوانهایی که دیگر تجدید چاپ نمیشوند و کتابهای جمالزاده، ابراهیم گلستان و صادق هدایت. از کتابهای خارجی هم بیشتر دنبال رمانهای کلاسیک هستند. او درباره ادبیات کودک و نوجوان نیز میگوید: کتابهای نوجوانان که فروش ندارد، ولی وضع کتاب کودک بهتر است. به خاطر اینکه کتابهای آنها ارزانتر است. جلیلی میافزاید: رمانهای عامهپسند هنوز مشتریهای خودشان را دارند و برخلاف سالهای قبل که کتابهای فهیمه رحیمی مخاطب بیشتری داشت، حالا کتابهای م.مودبپور پرفروشند. «ریحانه بهشتی» یکی دیگر از کتابهای پرفروش اوستاست. از جلیلی میپرسم موضوعش چیست؟ میگوید درباره تربیت فرزند است. با خودم میگویم لابد به خاطر این پرفروش است که بیشتر مغازههای پاساژ کمالی وسایل اتاق کودک و سیسمونی نوزاد میفروشند و اینجا محل عبور و مرور پدرها و مادرهایی است که چشمانتظار فرزند هستند. وقتی با آقای جلیلی خداحافظی میکنم، او پشت میز کوچکش نشسته که سمت راست ورودی مغازه است. در کتابفروشی اوستا خبری از دفتر و دستکهای مدرن یا کامپیوتر نیست. روی میز پر از کتابهای مختلف است و قبلا اینطوری بود که موقع فروش عنوان و قیمت کتاب را توی دفتر بزرگی مینوشتند. نمیدانم الان هم همینطور است یا نه؟ برای اینکه تماممدتی که توی کتابفروشی بودم هیچ کتابی فروخته نشد.
منتشرشده در روزنامهی اعتماد، روز یکشنبه نهم مردادماه نود، صفحهی
وقتیکه این را به محمّدرضا یوسفی میگویم، خیلی میخندد و میگوید، درست است. مکان وقوعِ ماجرای «ستارهای به نام غول» حوالی محلهی جوانمرد قصاب بود با دروازه غار. «رضا غوله» قهرمانِ قصّهی یوسفی بود.
میگویم، من کتاب را امانت گرفته بودم و از اوّلین رُمانهایی بود که وقتِ نوجوانی خوانده بودم. تازه توی نمایشگاه کتاب امسال، بالاخره موفق شدم «ستارهای به نام غول» را بخرم، بعد از پانزده سال.
… بعد با محمّدرضا یوسفی بیشتر حرف میزنم و او با صمیمیت از کودکیاش میگوید؛ از دوم مهرماه ۱۳۳۲ که در همدان به دنیا آمد. یوسفی، از رنجها و دشواریهای زندگی و از عطش و علاقهاش به کتاب میگوید؛ ماجراهایی دربارهی انواع و اقسامِ شغلهایی که از بچّگی داشته تا امانت و خرید کتاب با چاشنیِ شیطنت، تاوقتیکه اوّلیّن کتابش «سال تحویل شد» را در سال ۱۳۵۷ منتشر میکند.
از محمّدرضا یوسفی تاکنون نزدیک به دویست عنوان کتاب برای کودکان و نوجوانان منتشر شده که بعضی از آن ها به زبانهای دیگر نیز ترجمه شدهاند. «حسنی به مکتب نمیرفت»، «درهی آهوان»، «افسانهی بلیناس جادوگر»، «گرگها گریه نمیکنند»، «شازده کرگدن»، «دختری متولّد میشود»، «یک وجب آسمان»، «ستاره کوچولو»، «سرزمین آبی»، «قصه گل بو و گل رو»، «چه اسم قشنگی، ستاره!»، «نقاشی»، «حکایت کوزهگر جوان»، «فندقی و کار بزرگ»، «ماهی دمطلا»، «شالیزار سبز»، «قالیچه بتهگلی»، «لانه گنجشک کوچولو»، «کارگاه داستان» و … نام برخی از کتاب های وی هستند که در ژانرهای مختلف نوشته شدهاند؛ واقعگرا، تخیلی، فانتزی، سورئال و ….
یوسفی یکبار نامزد جایزهی هانس کریستین آندرسن (۲۰۰۲ میلادی) شده و علاوهبراین، برندهی بسیاری از جوایز داخلی و خارجی نیز بوده است؛ مثلاً دو بار برندهی دیپلم افتخار کنگرهی جهانی کتاب کودک و نوجوان (IBBY) شد و یکبار، برندهی جایزهی کتاب سال سروش نوجوان، برندهی لوح «معرفی ویژه» از شورای کتاب کودک، برندهی جایزهی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و …
چی شد که «سال تحویل شد»؟
- من از قبل مینوشتم و برای چاپ کردن کتاب انگیزهی جدی داشتم. پیش از
انقلاب یک نمایشنامه زیرچاپ داشتم که به دلیل جریانهای انقلاب دیگر چاپ
نشد. «سال تحویل شد» اوّلین کتابم بود که بعد از انقلاب چاپ شد. این کتاب
ثمرهی گشتوگذار من در جنوب شهر و حوالی میدان غار بود. آن فضا حسی را به
من انتقال داد و باعث شد این کتاب را بنویسم.
نوشتن را از چه زمانی شروع کرده بودید؟
- من از دورهی دبستان مینوشتم. بیش تر شعر می نوشتم. قصههایی بود که
مادرم میگفت و من آنها بهصورت نمایشنامه مینوشتم و در خانواده اجرا
میکردیم. مثلاً اگر شبچلهای بود، عروسی بود و یا در دیگر جشنهای
خانوادگی.
چهطور متوجه شدید که میتوانید برای کودکان و نوجوانان بنویسید؟
- دانشجوی دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران بودم و در آنجا آرامآرام با
ادبیات آشنا شدم و به اعتبار دوستانی که داشتم، به ادبیات کودک علاقهمند
شدم. خُب، فکر میکنم دانشگاه تهران در انتخاب این راه خیلی مؤثر بود. در
آن زمان با آثار «صمد بهرنگی» آشنا شدم. بهرنگی نیز خیلی نقش داشت. برای
اینکه او نویسنده ی مطرح زمان بود و همه به دلایل متفاوت و گوناگون
کارهایش را میخواندند. من هم میخواندم و اینطوری بود که کمکم به ادبیات
کودک علاقهمند شدم.
در مصاحبهای گفتهاید که شما نویسندهای هستید که تسلیم سوژه میشوید. سوژهها و ایدههای اولیهتان را چهگونه پیدا میکنید؟
- ممکن است عکسی را در جایی ببینم و این تصویر مبنای سوژهی داستانم بشود.
ممکن است یک خاطره را بشنوم و یا یک حادثه را ببینم و از آن داستان بسازم.
ممکن است کسی چیزی را برایم تعریف کند و حتّی ممکن است یک نفر را اتفاقی در
خیابان ببینم و متوجهی خصلت خاصی در او بشوم که برایم جذاب باشد و یا
جملهای را بشنوم و … بههرحال، معمولاً این ویژگی بین نویسندهها مشترک
است. جامعهی ما برای نویسندهها پُر از سوژه است.
ایدههای اولیهتان را یادداشت میکنید؟
- بله، یادداشت میکنم. همیشه دفتر یادداشت همراهم است. هر چیزی میشنوم و
یا مردم برایم تعریف میکنند، یادداشت می کنم. مخصوصاً در سفر همیشه با
خودم یک دفتر یادداشت دارم.
شیوهی کار شما برای نوشتن چیست؟ آیا زمانیکه شروع به نوشتن میکنید از
پایان داستان بیخبر هستید و یا میدانید که در نهایت چه اتفاقی خواهد
افتاد؟
- در زمان نوشتنِ نود درصد از داستانهایم، هیچچیزی برای من معلوم نیست.
بهندرت پیش میآید که همهی عناصر داستان برایم مشخص باشد. پایان که
اصلاً معلوم نیست. روند داستان هم زیاد معلوم نیست. برای همین من یادداشت
اولیه کم دارم. شاید مثلاً یک برگه کاغذ روی میزم باشد و یکسری نکتهها را
یادداشت کنم، ولی عمدتاً خود قصه است که به کمک شخصیتها، حوادث و
موقعیتهای گوناگونی که برای شخصیتها رخ میدهد، پیش میرود. ناگهان
میبینم که خط ماجرا تغییر میکند و …
عادتهای نویسندگی شما چیست؟ آیا برای نوشتن باید شرایط خاصی داشته باشید؟
- همهجا باید خیلی ساکت باشد. سروصدا نباید باشد. مثلاً من پشتِ در اتاقم
یک جملهای را نوشتهام تا هر کسی که میخواهد بیاید تو، حواسش جمع باشد.
نوشتهام «لطفاً در را آهسته باز کنید، مهتابیها میشکنند.» تا کسی یک
دفعه وارد اتاق نشود. البته، تلفن را ممکن است جواب بدهم.
نوشتههایتان را با دست مینویسید یا تایپ میکنید؟
- با دست مینویسم و بعد از نوشتن میدهم برایم تایپ میکنند و بعد غلطگیری میکنم.
آیا با خوانندگان کتابهایتان ارتباط مستقیم دارید؟ چهگونه از نظر آن ها دربارهی داستانهایتان باخبر میشوید؟
- از نظر ارتباط با بچهها، من یک نویسندهی خوششانس هستم. برای اینکه
کارمند نیستم. من هیچوقت توی عمرم کارمند نبودم و درنتیجه، وقتم در اختیار
خودم است و در مقام مقایسه با نویسندههایی که هر کدام مجبور هستند، جایی
شاغل باشند، من محدودیت کاری و زمانی برای ارتباط با بچهها راندارم. هر
جایی که پیش بیاید، میروم و با آنها صحبت میکنم. آنها کتابها را
میخوانند و نقد و بررسی هم پیش میآید. مخصوصاً بهتازگی فرهنگسراهای
شهرداری در این زمینه خیلی فعال شدهاند و برنامههای خوبی دارند؛ ولی
متأسفانه یک محرومیت اساسی وجود دارد. نویسندهها باید با بچههای مدارس
ارتباط مستمر و پیدرپی داشته باشند که ما نداریم. من به دلیل اینکه با
آموزش و پرورش همکاری میکنم خیلی پیش آمده که به مدارس بروم؛ ولی در
سالهای اخیر به خاطر محدودیت کار نهادهای غیردولتی این امکان را از دست
دادهایم. قبلاً نهادهای غیردولتی مختلف در مدارس کار میکردند، نمایشگاه
میگذاشتند و به مناسبت روزهای خاص برنامه داشتند و یا انجمن اولیا و
مربیان برنامه داشت؛ اما در سالهای اخیر خیلی کم شده است. گاهی هم پیش
آمده که به کتابخانههای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفتهام.
البته، فکر میکنم کانون محدودهی خاص خودش را دارد و بیشتر از
نویسندههایی استفاده میکند که کارمند آنجا هستند و با کانون ارتباط
دارند. من به کتابخانههای کانون پرورش فکری در اراک، تهران و همدان
رفتهام. خیلی سال پیش به مشهد هم رفتم. با اینکه کانون نسبت به آموزش و
پرورش بهتر است، یعنی امکانات کانون در ارتباط با بچهها، کتابخانه و تخصص
دربارهی کتاب حرف اول را میزند، ولی من آن ارتباطِ لازم را با کانون
نداشتهام. بااینحال، نویسنده باید مخاطب خودش را بشناسد. مخصوصاً کانون
باید این شرایط را فراهم کند و امکانات را بین نویسندهها تقسیم کند.
درحالیکه در سالهای گذشته شیوهی کار کانون پرورش فکری به این صورت بوده
که مثلاً در حوزهی شعر فقط از یکسری افراد خاص استفاده کردهاند. در
حوزهی داستان هم به این شکل بوده است. به نظر من، کانون پرورش فکری باید
همهی نویسندههای کودک و نوجوان را دعوت کند. حتّی بیشتر از نویسندههای
جوان و تازهکار استفاده کند. برای اینکه کانون بهترین امکانات و شرایط را
دارد.
نظرتان دربارهی فعالیتهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چیست؟
- برای اظهارنظر دربارهی فعالیتهای کانون پرورش فکری باید آن را مقایسه
کرد. معمولاً اینطور است که کانون پرورش فکری در زمان حال را با کانون پیش
از انقلاب مقایسه میکنیم. قبل از انقلاب، ما چشم بسته میگفتیم که مردم
بروند و کتابهای کانون پرورش فکری را بخرند و یا خودمان، جوان بودیم و
کتابهای کانون را میخریدیم؛ امّا امروز کانون این ویژگی را ندارد. سایهی
دولتی بودن خیلی روی کانون پرورش فکری سنگین است. این سایه مخصوصاً روی
کتاب و چاپ کتاب خیلی تأثیر گذاشته است. صادقانه گفته باشم، من همیشه با
مدیرهای کانون پرورش فکری بحث داشتهام و همیشه گفتهام به نظر من، از
آنجاییکه کانون امکانات گسترده و وسیعی دارد، باید بهترین آثار
نویسندهها توسط کانون پرورش فکری چاپ شود؛ ولی اینطور نبوده است. بسیاری
از نویسندهها بودهاند که کتابهایشان را توسط ناشرهای خصوصی چاپ
کردهاند. البته، آقای محمدصادق رضایی، مدیر عامل فعلی کانون پرورش فکری،
قول دادهاند فضای کانون تغییر کند. مثلاً چاپ مجموعهی «رمان نوجوان
امروز» به نظر من یک قدم مثبت است. در کنار انتقادهایی که به کانون پرورش
فکری دارم، باید این را هم بگویم. پدیدهی چاپ رمان برای نوجوان مثبت است.
شما کتابهایی دربارهی قصهگویی و ادبیات کودک برای بزرگترها نوشتهاید، آیا برای بزرگ سالان هم کتاب داستان و رُمان نوشتهاید؟
- بله، قبلاً «گواتی» را برای بزرگ سالان منتشر کردهام و اخیراً «دختر
سبزآبی» چاپ شد که خوشبختانه در مدت کوتاهی چاپ اول آن تمام شد.
در دوران کودکی به چه کتابهایی علاقهمند بودید؟
- یادم هست که از کودکی کتاب خواندن را دوست داشتم و به کتاب بسیار
علاقهمند بودم، ولی کتاب در دسترسم نبود. ماهی پنج زار (پنج زار آن موقع
خیلی پول بود) حق عضویت کتابخانهای بود به اسم کتاب خانهی «خرد» که در
شهر ما، یعنی همدان بود. من نمیتوانستم هر ماه پنج زار بدهم. روزی که رفتم
آنجا و دیدم نمیتوانم ثبتنام کنم، چون نمیتوانستم حق عضویت بدهم، دنیا
روی سرم خراب شد. بعد چه کردم؟ من فوتبال بازی میکردم و از اوّل فوتبالم
خوب بود. پسر پولداری بود که بچّهی چاقی بود و توی بازی راهش نمیدادند.
او به من التماس میکرد که من رو توی تیمِ خودت راه بده. چون سرگروه بود که
یارگیری میکرد. من به او گفتم به شرطی تو را انتخاب میکنم که کتاب بخری و
هر دو آن را بخوانیم. او قبول کرد و میرفت کتاب میخرید. البته، بلد هم
نبود که چه کتابی بخرد. در آن زمان بود که «کلبهی عمو توم» را خواندم.
قصههای پلیسی هم خیلی خواندم. یادم هست میرفتم شبی یک قران میدادم و
کتاب کرایه میکردم. من برای اینکه کرایه کمتر بدهم، شب تا صبح بیدار
میماندم و یک رُمان سیصد تا پانصد صفحهای را دو روزه تمام می کردم.
آیا روزهای کودکی و تجربهی زندگی در همدان، روی داستاننویسی شما تأثیر داشت؟
- خیلی. من از کودکی باید هزینههای زندگی خودم را تأمین میکردم و کارهای
مختلفی را انجام دادم و شغلهای گوناگونی را تجربه کردم. هر شغلی را که فکر
بکنید، در کودکی انجام داده ام. مثلاً چوپانی، زنجیربافی، شاگرد قصابی،
شاگرد قهوهچی و… .
شما با همهی محرومیتهایی که در زمانِ کودکی در شهر همدان تجربه کردید،
هیچوقت از کتاب و کتابخوانی دست برنداشتید. بهنظر شما کودکان و
نوجوانان امروز چهگونه میتوانند با کمبود امکانات در شهرستانهای مختلف
مبارزه کنند؟
- خوشبختانه الان امکانات خیلی بهتر شده. بااینحال، هنوز هم زندگی در
شهرستان نسبت به تهران محدودیتهای خودش را دارد. بهنظرمن، بچهها
میتوانند از طریق ارتباط با اینترنت این محدودیت را جبران کنند. و یا
اینکه عضو کتابخانههایی مثل کتابخانههای کانون پرورش فکری بشوند.
البته فعالیتهای شخصی خیلی مهم است. بچهها باید بیشتر تجربه کنند.
بیشتر بخوانند. کتاب خانههای عمومی معمولاً در هر شهری وجود دارد. الان
بیشترین محرومیت برای بچههای روستایی است که امکانات ندارند. وگرنه
بیشتر شهرها کتابخانه دارند. مثلاً من به اِوز در لار فارس رفته بودم و
آنجا کتابخانه داشت، دانشگاه داشت، امکانات داشت. بااینحال محرومیت وجود
دارد.
برای بچّههایی که میخواهند داستان بنویسند، چه توصیهای دارید؟
- فکر میکنم باید زیاد کتاب بخوانند. بعضیها میگویند نویسندگی یک
استعداد غریزی است. بله، استعداد تأثیر دارد؛ ولی من بسیاری از نویسندگان
را دیدهام که استعداد هم ندارند، ولی نویسنده هستند. از طریق کتاب خواندن
اصول نویسندگی را یاد گرفتهاند. نویسندههای زیادی داریم که نویسنده
هستند، اما اثر خلاقه به وجود نمیآورند. یعنی یک پدیدهای به اسم کتاب
تولید میکنند. اثر خلاقه، پدیدهای است که جان انسان، وجود انسان، هستی
انسان، جهانبینی انسان، تفکر انسان و …. همهچیز در گرو آن قرار میگیرد.
خواندنِ زیاد باعث میشود که مسئلهی استعداد نفی شود، چون اغلب افراد فکر
میکنند که استعداد ندارند و نمیتوانند بنویسند، ولی با خواندن زیاد
میتوانند بفهمند که میتوانند بنویسند. باید در ذهن کودکان و نوجوانان این
طلسم شکسته شود و آنها بدانند که میتوانند بنویسند. مثلاً من با طرح
بازیهای داستانکنویسی سعی کردم این طلسم را بشکنم. بچّهها وقتی داستانک
مینویسند شگفتزده و هیجانزده میشوند و خودشان را باور نمیکنند. در
مقولهی نویسندگی همیشه این حس در انسان هست و از خودش میپرسد که آیا این
در من بوده؟ از کجا آمده؟ این کلمات از کجا آمدهاند؟ ما به ناخودآگاه
خودمان مسلط نیستم. خودآگاه را کمی میشناسیم، اما ناخودآگاه یک انبار
پنهان است که در ذهن همه هست و کسی از آن خبر ندارد و تا بستر بیداریاش
فراهم نشود، بیدار نمیشود. راه بیدار کردن آن هم کتاب خواندن است و نه
تلویزیون دیدن، و نه فیلم دیدن. بچّهها کتاب که بخوانند، خودبهخود نوشتن
را یاد میگیرند. مثلاً برای فوتبالیستشدن باید دوید و بازی کرد بعد که
کمی یاد میگیری، باید سراغ مربی بروی تا اصول را به تو آموزش بدهد. اما از
قبل باید دریبل بلد باشی، شوت بلد باشی، باید بروی توی زمین؛ توی زمین
خاکی، توی زمین آسفالت، اینقدر زمین بخوری و بلند بشوی تا ببینی اصلاً
اینقدر انرژی داری که بخواهی دو ساعت توی زمین بدوی و خسته نشوی؟ نویسندگی
هم اینطوری است. باید خواند. خواند. خواند. بچهها فکر نکنند باید زود
بنویسند. کسی که زیاد کتاب بخواند و به نوشتن علاقهمند باشد، حتماً
حادثهی نوشتن در زندگیاش به وجود میآید. آن زمان شاید وقتش باشد که او
کتابهایی را بخواند که دربارهی داستاننویسی نوشتهاند. قبل از آن،
مطالعه و ارتباط تنگاتنگ با مردم مفید است. پیشنهاد دیگر من این است که
بچّهها قصههای فولکلوریک منطقهی خودشان و منطقههای دیگر را بخوانند و
زبانهای محلی را یاد بگیرند. برای اینکه یادگیری هر زبان پنجرهای است به
سمت دنیای واژهها و نباید این دریچه را به روی خودمان ببیندیم. مثلاً اگر
پدر و مادر من ترکی بلد هستند، باید ترکی را یاد بگیرم. اگر آنها کُردی
بلد هستند، من هم باید کردی یاد بگیرم. درست است که زبان ادبی و زبان
معیار، فارسی است؛ اما در کنار زبان فارسی باید زبانهای دیگر، بهخصوص
زبانهای بومی را یاد بگیریم و این آگاهی نسبت به زبان در حوزهی نوشتن
بسیار کمک میکند. نویسندگی به این بستگی دارد که شما چگونه از موقعیت
استفاده میکنید. مثلاً در ادبیات ما جای داستانهایی دربارهی بچّههای
مرفه خالی است. بچهای که برای تفریح به شمال نمیرود، به حاشیهی کویر
ایران نمیرود. او آنقدر امکانات مالی دارد که مثلاً میرود دوبی. ما این
گروه از بچهها را در ادبیاتمان نداریم. بهنظر من، در هر موقعیتی امکان
نویسندگی وجود دارد مشروط بر اینکه به قول «برتولت برشت» هر چیز عادی را
غیرعادی ببینیم. یعنی به یک شکل دیگر به اینها نگاه بکنیم. بههرحال،
فانتزی از نگاه متفاوت انسان به وجود میآید. یعنی ما یاد میگیریم به
صندلی یکجور دیگر نگاه کنیم و صندلی به شخصیت تبدیل میشود و شکل عادی آن
از بین میرود. خلاصه اینکه، توصیهی من به بچّهها، خواندن و خواندن و
تجربه کردن زندگی است. اینکه، دست از تنبلی بردارند. همین.
+ همچنین منتشرشده در روزنامهی شاپرک، روز چهارشنبه دوازدهم مردادماه ۱۳۹۰
وقتی باران میبارد، مردم توی خیابان دو دستهاند؛ آنهایی که چتر دارند و آنهایی که چتر ندارند. من همیشه جزو دسته دوم هستم. بله، من هم فکر میکنم قدمزدن زیر باران بیچتر و چکمه شاعرانه است و خیسشدن لباسهایم حس خوبی به من میدهد. جدای این، من دلیل دیگری هم دارم که بهانه آن برمیگردد به سالهای دور زندگیام، اوایل کودکیام. حالا اینکه چرا وسط تابستان از باران حرف میزنم هیچربطی ندارد به باران دیوانه این روزهای سال و فکر هم نکردم چون میخواهم از «عباس یمینیشریف» بنویسم و شعر، موضوع را ربط بدهم به باران، که خیلی لطیف و ملیح شروع کرده باشم. نه، اینطور نیست. داشتم میگفتم، من یکی از آدمهایی هستم که وقت باران بیچتر به خیابان میآیم. برای اینکه میترسم دیگر به آسمان نروم. نخندید. یک روز بارانی، اواخر دهه شصت، من با چتر به آسمان رفتم. نه، این یک خیالبافی کودکانه نیست. بگذارید برایتان تعریف کنم؛ آن روز باید به دبستان میرفتم و باران میبارید و من، چتری نداشتم که برای خودم باشد. دستآخر، مرا با چتر پدرم راهی کردند، چتری سیاه و سنگین که بیشتر از آنکه پناه من باشد، مایه آزار بود. خیمهای بزرگ که دستهای کوچکم از پس نگهداشتن آن برنمیآمدند. باران به کنار، باد هم بدجور میوزید. دختر کموزن بیجانی بودم و باد بازیگوش میخواست چتر را از دستم درآورد و من، سرتقتر از این بودم که وا بدهم. بیخبر از زور زیاد باد! هنوز دقیقهای از مبارزه من و باد نگذشته بود که خودم را دیدم میان زمین و آسمان معلق ماندهام. شاید باور نکنید، ولی توی دستهای باد نشسته بودم و بالا میرفتم.
چرا این را تعریف میکنم؟ بله، میتوانستم این را بنویسم که «عباس یمینیشریف» در ادبیات کودک ایران یک پیشگام است، یکی از اولین نفرات که شروع کرد به سرودن شعر برای کودکان و فکر میکنم او وردی جادویی بلد بود که به جان کلمات میریخت و میدانست چکار کند همه دوستش داشته باشند. میتوانستم شما را ارجاع بدهم به شعرـچیستان ساده و عزیز «یار مهربان» توی کتاب دبستان یا برایتان از سالشمار زندگی یمینیشریف بنویسم. اینکه کی دکترایش را از دانشگاه تهران گرفت و چی شد که اولین مجله کودکان را منتشر کرد و از مدارس «روش نو» بنویسم و خاطرههای «توران میرهادی» و «ثمینه باغچهبان» و «احسان یارشاطر». ولی ننوشتم و سراغ خودم رفتم و خاطرههایم. وقتیکه خودم را توی کتابی از «عباس یمینیشریف» پیدا کردم. «فری به آسمان میرود» اولینبار در سال ۱۳۴۴ از سوی انتشارات امیرکبیر در قالب مجموعه «کتابهای طلایی» منتشر شد. ماجرای این کتاب درباره دخترکی است به نام فری که به آسمان میرود، با چتر. «فری به آسمان میرود» شعری روایی و قصهای منظوم است که به چندین بخش تقسیم میشود. شبیه آنچه که در داستان و رمان اتفاق میافتد. هر بخش با یک شماره مشخص میشود و یک عنوان. در بخش اول با عنوان «یک روز گردش»، مخاطب با فری آشنا میشود که میخواهد با همکلاسیهایش به گردش برود، جایی در طبیعت، روستایی در آن سوی دشت. تفریح و گردش ادامه دارد تا بعد از ناهار، که فری و دوستهایش بالای تپهای میروند و کمیبعد، هوا ابر میشود و باران میگیرد و همگی زیر چترهایشان پناه میگیرند. تا اینکه باد چتر فری را میبرد و او به دنبال چتر میدود، اما وقتیکه دوباره آن را میگیرد، اینبار باد فری و چترش را باهم بلند میکند و به آسمان میبرد و ماجراهای فری آغاز میشود؛ از گرفتارشدن در چنگال مرغ غولپیکر تا رفتن به غار و قرارگرفتن در برابر گرگ و شیر و شغال و… در نهایت، یک پایان خوش و خداحافظی در بخش سیوسوم.
توجه به آیههای طبیعت از ویژگیهای اصلی شعرهای یمینیشریف است و در این کتاب هم از عناصری مانند کوه، بیابان، خورشید، دشت، دریا، گل، مرغ، بوته، درخت، میش، بره، گاو، تپه، باران، ابر و… نام برده میشود. مضمون بازگشت به روستا یا رویکردهای آموزشی و تربیتی در شعر یمینیشریف نیز وجود دارد و شاعر به آداب و رفتارهای اجتماعی و انسانی (عیدنوروز، محبت و نوازش، دوستی و خانواده) نیز اشاره میکند. با اینحال بهنظرمن، کتاب «فری به آسمان میرود» قصه جذابی دارد که پرهیجان و کیفآور است. از نظر زبانی نیز، شعر آن ساده و روان است و صمیمیت و مهربانی را القا میکند. راستی، عباس یمینیشریف بهخاطر این کتاب برنده جایزه شورای کتاب کودک هم شده است. بیشتر از چهل و چند سال از چاپ اول «فری به آسمان میرود» میگذرد. هر چند که در همان دهه چهل شمسی کتاب به چاپ سوم هم رسید، اما امروز دیگر اثری از فری یمینیشریف نیست مگر اینکه آدم بتواند آن را از توی بساط آنهایی پیدا کند که در حاشیه خیابان انقلاب کتاب دستدوم و نایاب و قدیمی میفروشند، آن هم از سر شانس. البته، انتشارات «روش نو» نیز قصد دارد بهزودی چاپ جدیدی از این کتاب را روانه بازار کند، با همان تصویر سیاه و سفید دوستداشتنی. خبر مبارکی است. نه؟
منتشرشده در روزنامهی تهران امروز، روز پنجشنبه ششم مردادماه نود، صفحهی پانزده
«تب۶۴ درجه جادوگر خوشگله» روایتی فانتزی است درباره موضوع همیشه دلنشین و شیرین عشق که توسط «فریبا کلهر» برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است. این داستان ماجرای دلدادگی زن جادوگری است که فریفته ماه میشود و به عقد او درمیآید و….
نیت نویسنده این بوده که به مدد عناصر فانتزی و تخیلی، از حقیقت و مقام عشق بگوید که عمیق است و سرشار از نوعدوستی و به دور از خودخواهی و ظاهربینی اما کلهر برخلاف این قصد ذهنی، در معرفی شخصیت اصلی داستان خویش بیشتر از هر ویژگی و خصلتی بر صورت زیبا و شمایل شایسته او تاکید میکند، مگر جملهای که میگوید جادوگره «پرحرف نبود و عصبانی که میشد فحش نمیداد و بدجنسی نمیکرد.» و دیگر هیچ.
نویسنده ادعا میکند که شخصیت داستانیاش جادوگری است که هر کسی او را ببیند عاشقش میشود اما تاکنون هیچکسی عاشق این زن نشده است! میپرسید چرا؟ کلهر میگوید چون کسی او را ندیده است. نویسنده در پاسخ به سوالهای احتمالی بعدی مینویسد: «برای اینکه جادوگره روزها میخوابد و شبها کار میکند. چرا؟ چون این راه و رسم زندگی جادوگرهایی است که از نور ماه انرژی میگیرند و قویتر میشوند.»
رمان «فریبا کلهر» بیهیچ حادثه محوری، صرفا تجمع کلماتی است که از شخصیتها و ماجراهای پراکنده بیربط به نام عشق سخن میگوید. برای همین نمیتوانم توجه شما را به واقعهای شگفت جلب کنم که در این داستان رخ میدهد یا اینکه از شما بخواهم مثلا درباره فصل سوم از کتاب تأمل کنید و حتی نمیتوانم از شما دعوت کنم که کتاب را بخوانید و از کشف جریان سیال عشق در قلمرو زندگی لذت ببرید. متاسفانه، طرح داستان فاقد جذابیت، تعلیق یا کشمکش لازم برای پیگیری است. نویسنده نمیتواند احساسات مخاطب را با ماجرای عاشقی جادوگره درگیر کند و همدلی او را برانگیزد. درست است که نویسنده سعی کرده داستان متفاوتی بنویسد که جالب باشد و برای همین خلاف کلیشههای معمول در ادبیات داستانی، یک جادوگر خوب را معرفی میکند و خلاف تصورهای اجتماعی و عرفی، به یک زن اجازه میدهد که نقش عاشق قصه را بازی کند و به خواستگاری برود اما… تلاش او به جای خوبی نرسیده و داستان خوشآیندی شکل نگرفته است. شخصیتهای اصلی رمان فریبا کلهر یعنی «جادوگر خوشگله» و «ماه» درنهایت در همان نقشهای قراردادی زن و مرد ظاهر میشوند و دیدگاههای سنتی درباره زن بودن و مرد بودن را به خواننده منتقل میکنند. ماه بهعنوان مرد مطابق با طرحوارههای مردانگی شخصیتی قوی، خشن، بیاحساس، مقاوم، سرسخت، ستیزهجو، سلطهجو و مستقل را تداعی میکند و زن یعنی جادوگر خوشگله موجودی زیبا، عاطفی، مطیع، سلطهپذیر، فرمانبردار، حرفشنو، آسیبپذیر، وابسته و منفعل توصیف میشود. یعنی، با اینکه قرار است جادوگر خوشگله نقش قهرمان داستان را بازی کند، درواقع قربانی است.
ضمن اینکه، در «تب۶۴ درجه جادوگر خوشگله» اتفاق داستانی رخ نمیدهد و مخاطب با مجموعهای از کنشهای رفتاری سطحی و پیشپاافتاده روبهرو است؛ جادوگر خوشگله از سر اتفاق! با حادثه عشق برخورد میکند. عشقی که با یک حرکت آکروباتیک! توی قلبش میپرد و جادوگره در یک نگاه! عاشق ماه میشود و بعد به فکر میافتد تا به معشوقش برسد. جادوگره صابون رنده میکند و اشکهایش را روی صابونها میریزد و پیام عشق و محبت خودش را با کف و حباب میفرستد به هوا، نزد عالیجناب ماه. حتی وقتیکه جادوگر با «یهکسی» آشنا میشود و از نظر روحی و ظاهری روی خودش کار میکند و عشق شیرین و فرهادی بین آنها شکل میگیرد و… همهچیز غیرقابلباور است. شخصیتهای فرعی داستان (مانند یهکسی، دستگیره، جارو، گربه، سنگ آسمانی، کفش و…) نیز نقش موثری در شناخت یا شکلگیری شخصیت جادوگر خوشگله ندارند و به پیشبرد داستان یا ایجاد تعلیق کمکی نمیکنند و حضور آنها فقط بهانهای است برای پرگوییهای خانم کلهر.
خلاصه اینکه، بهنظر من «تب۶۴ درجه جادوگر خوشگله» یک قصهسازی است تا نویسنده با کلمات بازی کند و ترکیبهای تازه زیبا و گاهی عجیب و بیمعنا بسازد. برای نمونه نگاه کنید به حجم توصیفهای بیشمار و طولانی نویسنده در این کتاب، یکی مثلا صفحه ۱۴ که نویسنده در توصیف اشکهای جادوگر خوشگله صدوبیستوچندکلمه نوشته است؛ «آن شب جادوگر خوشگله زیر ماه نشست و قلمبهقلمبه اشک ریخت. اشکهایی همرنگ مهتاب؛ اشکهایی هفترنگ؛ اشکهایی دوقلو و چندقلو؛ اشکهایی خوشبو و معطر؛ اشکهایی خوشپوش و باکلاس؛ اشکهایی پخته و جافتاده و به روغن نشسته و دمکشیده. اشکهایی دراز و زاویهدار و گاهگداری هم گرد و بیضی و بیزاویه. اشکهایی با بارکد. اشکهایی با نقش و نگار کامپیوتری. اشکهایی مثل موبایل، موقعی که چهارتا خط آنتش پر است. میشود روزها و شبها درباره اشکهای جادوگر خوشگله حرف زد اما خلاصهاش اینکه جادوگر خوشگله اشک فراق و دوری میریخت. توصیف اینجور اشکها دستکم سهسال طول میکشد. اگر این اشکها از چشمهای خوشگل یک جادوگر امروزی و پرناز و ادای ما هم بیرون بریزد، دیگر توصیفش به این زودیها تمام نمیشود.»
منتشرشده در روزنامهی «تهران امروز»، روز پنجشنبه، سیام تیرماه نود، صفحهی پانزده
نگاهی به کتاب «مارک و پلو» نوشتهی «منصور ضابطیان»
«چه کسی گفته دیوانگی بد است؟» بگذاریم «منصور ضابطیان» ثابت کند هنوز آدمهای دیوانه توی دنیا وجود دارند. آدمهایی که تنهایی و با یک کولهپشتی به راه جهان میافتند و چندهزار کیلومتر دورتر از خانه به کشفِ دوبارهی زندگی نائل میشوند. نمیدانم جسارت و شهامتِ او برای ماجراجویی را باید خاصیّتِ حرفهاش، یعنی روزنامهنگاری دانست یا به طالعِ متولّدین آذر، ماه آخر پاییز، نسبت داد و اینطور گفت که ضابطیان ذاتاً از سفر و جهانگردی لذّت میبرد و برای همین نیت کرده است به اکتشاف. حالا اینکه میگویم اکتشاف منظورم چاه نفت یا قطب شرق و غرب و یا قارههای هنوز ناپیدا نیست! شما درنظر بگیرد فقط تجربه؛ تجربهی آدمهای نو، تجربهی زندگیهای تازه.
تاریخ ادبیاتِ فارسی در کتابهای دورهی راهنمایی و دبیرستان را بهخاطر میآورید؟ آنجا که حرف از حسبحال و زندگینامه و سفرنامه بود از ناصرخسرو هم یاد میشد و خب، انگار رسم بود که همیشه این شاعر و نویسنده و حکیم ستایش شود. هیچوقت کسی به قبادیانی برای خاطر آن سفر هفتسالهاش به آسیایصغیر، شام، حجاز، مصر و مکه نگفت دیوانه و حتی سفرنامهاش را برای خاطرِ انشای روان و سادهاش دوست داشتند. حالا شاید در زمانِ حیاتِ ناصر به او هم گفته باشند دیوانه! که من از کجا بدانم. بعد هم لطفاً کلمهها و ترکیبهای سختِ سفرنامهی ناصرخسرو را برای من ردیف نکنید که اگر راست میگویم و ساده است «خفیر» و «شنجرف» و «درمسنگ» را معنا کنم. چرا حرف توی حرف میآورید؟ بالاخره که آدم با دوتا فرهنگلغت ملتفت میشود چی به چی است و حتی میتوان از سفرنامهی ناصرخسرو بهعنوان سند برای ارائهی اطلاعاتِ دقیق تاریخی، جغرافیایی، ادبی و مردمشناسی ِ روزگار قدیم استفاده کرد.
حالا از ناصر بگذریم و به منصور بپردازیم که کارنامهاش از فعالیتهای مطبوعاتی او خبر میدهد در مجلههای گزارش فیلم و چلچراغ با روزنامههای حیات نو، ایران، همشهری، تهران امروز و … علاوهبراین، ضابطیان از سال ۷۸ در تلویزیون نیز فعال بوده است. میپرسید کدام برنامه؟ مثلاً وکیل محله، باغچه مینو، مردم ایران سلام، فرش واژه، جغرافیای فریاد، نقره و …. همچنین، او دو سالِ مداوم جایزهی قلم بلورین بهترین گفتوگوی سال و یک سال هم جایزهی قلم بلورین بهترین گزارش سال را در جشنوارهی مطبوعات کسب کرده است. ضابطیان کتابی هم دارد با عنوان «مارک و پلو»* که انتشار چاپ دوّم آن بهانهی این یادداشت است.
«مارک و پلو» مجموعهایست از سفرنامهها و عکسهای منصور ضابطیان که در قالب گزارش/گفتوگو در یازده فصل به نامهای «خوابهای پاریسی»، «چند روز در یک دنیای کوچک»، «سرزمین آواز و زیتون»، «جایی شبیه خودش»، «تعطیلات رمی»، «سرخوشیهای کارگرانی که مشغول کارند»، «گمشده در پنج و نیم» و «نهایت فقر و ثروت» تدوین شده است. این کتاب شرح دیوانگیهای نویسنده است در سفر به فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا و اتریش، ارمنستان، کرهی جنوبی و امریکا.
ضابطیان در مقدمهای که برای کتاب نوشته از انگیزهاش برای سفر گفته و برای خواننده روشن کرده که سفر به خارج یک کار غیرضروری، تجملاتی و از سرسیری نیست. پس چیست؟ شما را ارجاع میدهم به ضرورت دیدن جهان و آشنایی با دیگر سرزمینها و ملل به سعی منصور و خواهش میکنم با خودتان نگویید ضابطیان جوان است و جویای نام و فلان و بیسار که من مجبور نشوم برایتان قصّهی سفرهای ناصرخسرو را تعریف کنم.
نویسندهی «مارک و پلو» سفر خویش را آغاز میکند درحالیکه بیشتر از هر چیز بر این تأکید دارد که او یک روزنامهنگار ایرانی است. نخستین سفر ضابطیان به پایتخت فرهنگی اروپا است، فرانسه. در گزارش اول شرح چند برخورد و خاطرههایی از ضابطیان را میخوانیم که در سفرهای مختلف به این کشور داشته است؛
«اولینبار است که به اروپا میآیم. و این اولینبار یعنی خیلی چیزها. یعنی وقتی در فرودگاه شاردوگل پاریس از گیت عبور میکنی و پا را در فضای عمومی فرودگاه میگذاری، شگفتزده میشوی که مگر ممکن است فرودگاهی این شکلی باشد؟ بیشتر شبیه یک شهر است. هر چیزی میشود اینجا پیدا کرد و مثل یک شهر ناآشنا، میتوان توی دل آن گم شد، بدون آنکه نگران پیداشدن باشی.»
ضابطیان در قید و بند این نیست که اطلاعات دقیقی را دربارهی شهرها و کشورها بیان کند. او مسافریست مشاهدهگر که دربارهی آنچه میبیند و میشنود با مخاطب خویش سخن میگوید. ضابطیان به موضوعهای اقتصادی، اجتماعی یا فرهنگی اشاره میکند، امّا از تریبون کتابش برای اثباتِ خویش بهعنوان تحلیلگر استفاده نمیکند. او با نثری روشن و امروزی مینویسد که کجا رفته و چه کسی را دیده و ختم ِ ماجرا چه شده است؟ شاید بگویید اینکه منصور ضابطیان در غربت چه کرده و چه دیده و چه گفته و چه شنیده و چه و چه و چه به ما چه؟ من میگویم عجله نکنید تا برایتان دربارهی دو حالت صحبت کنم؛ حالت اول این است که شما قبلتر نوشتههای ضابطیان را خواندهاید و از نوعِ نگاه و نگرشِ او به زندگی باخبر هستید. حالت بعدی این است که نه، شما اصلاً او را نمیشناسید. اگر از دستهی اوّل باشید لابد متوجّهی خوشبینی و خونگرمیِ ضابطیان در گزارش/گفتوگوهای او شدهاید. این آدم ادا و اطوار ندارد. خودش را پشتِ چیزی قایم نمیکند و شفاف است. ادعای روشنفکری ندارد و نمیترسد از اینکه دربارهی خودش حرف بزند. او خودستایی نمیکند و یکطرفه به قاضی نمیرود. ضابطیان در «مارک و پلو» بیشتر به موضوعهایی میپردازد که موردعلاقهاش است؛ از خواستههای جهانی مانند صلح گرفته تا دلبستگیهای شخصی مثل روزنامه و کتاب. برای همین حتی وقتی به بارسلون میرود دربارهی فوتبال حرف نمیزند. چرا؟ به این دلیل ساده که او فوتبال دوست ندارد. امّا، منصور ضابطیان یک روزنامهنگار است با دغدغهی مطبوعات و در یکی از گزارشهای فصل دوم کتاب برشی از مطبوعات اسپانیا را به خواننده نشان میدهد که نگاهی تحلیلی و آماری نیست و تنها روایتی است از فروشگاهها و دکههای فروش نشریات از نظرگاه یک بازدیدکنندهی بیطرف و یا در سفرنامهی امریکا مینویسد؛
«در وستوود هر چیزی میتوانید پیدا کنید. از شعبهی رستوران شهرزاد اصفهان بگیرید تا حلوااردهی یزد. در یک کتابفروشی بزرگ تقریباً هر کتاب عمومی که بخواهید پیدا میشود. همهی کتابها از ایران میآید و البته با نرخ معمول کتاب در امریکا عرضه میشود که معمولاً حدااقل پانزه دلار است. در یک مجلهفروشی میتوانید هم چلچراغ بخرید و هم یالثاراتالحسین. روی میز مجلهفروشی هم کیهان چاپ تهران است و هم کیهان چاپ لندن و جالب اینجاست که فروشنده میگوید تقریباً همهی نشریات به فروش میروند.»
میپرسید تکلیف آدمهای دستهی دوم چیست؟ تکلیف روشن است. یکنفر با این خصوصیاتِ شخصی و حرفهای (که گفتم) کتابی نوشته است خوشآیند و خواندنی. بااینکه «مارک و پلو» دربارهی انسانهای حقیقی در بستر جغرافیای معلوم و مشخص جهان است، اما جذابیت داستانی هم دارد و این موضوع است که باعث جذب خواننده میشود. یعنی اعتبارِ «مارک و پلو» در محتوای سفرنامه و یا عکسها نیست؟ تعارف که نداریم، نیست. کتابِ ضابطیان راهنمای سفر نیست و عکسهای سیاه و سفید و بدکیفیتِ آن هم قابلتوجه نیستند. بیشک، شخصیتِ انعطافپذیر نویسنده با صداقت و صراحتش، همچنین مهارتهای وی در گفتوگو باعثِ تفاوتِ متن کتاب شده است؛ ضابطیان افاضهی فضل نمیکند. او اینور و آنورِ دنیا میرود و از دمدستیترین موضوعهای زندگی تا مسئلههای بزرگِ انسانی و جهانی با زبانِ ساده و روانِ و لحنِ خوب و شوخ مینویسد؛
«نمیخواهم از عظمت این کاخ بنویسم، از سالنها و مجسمهها و تابلوهای ارزشمندش. از تمیزیاش و از اینکه انگار آن را همین لحظه از توی زرورق درآوردهاند، از اینکه حتّی یک یادگاری هم در جایی نمیبینید و چه و چه … تنها میخواهم بگویم که قدمت بخشهای اصلی این بنا که پر است از نقاشیهای سقفی که آدم را حیرتزده میکند، تقریباً بهاندازهی عالیقاپو و چهلستون خودمان است که اینقدر بهخاطر عظمت آن به دنیا پز میدهیم. واقعاً در مقابل ورسای، عالیقاپو (با همهی علاقهای که به آن دارم) مثل یک آپارتمان چهلمتری در ورامین میماند!»
این را هم که شما سؤال نکردید، ولی من به نقل از نویسنده دربارهی نام کتاب هم مینویسم که ضابطیان «مارک» را بهعنوان نماد سفرهای خارجی در کنار «پلو» بهعنوان نماد ایرانی بودن قرار داده است تا نام کتاب بهشکل غیرمستقیم سفرهای مارکوپولو را در ذهنِ خواننده تداعی کند.
*تهران: نشر مثلث. چاپ دوم ۱۳۸۹٫ ۱۶۰ صفحه. ۵۵۰۰ تومان.
منتشرشده در روزنامهی خبر جنوب، روز دوشنبه، بیستم تیرماه نود، صفحهی دوازده
نگاهی به رمان «بهار برایم کاموا بیاور» نوشتهی «مریم حسینیان»
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد؛ کتابی را خریدهاید و خواندهاید و
بعد، پشیمان شدهاید. با خودتان گفتهاید: “کاش در کتابفروشی میفهمیدم
کتاب چه قصهای دارد و آن را نمیخریدم.” میخواهم بگویم این کار ممکن است و
شما میتوانید در کتابفروشی از قصهی کتاب سردربیاورید، اگر راز را
بدانید. میپرسید راز چیست؟ چهگونه میتوانید به این راز دست پیدا کنید؟
خیلی ساده است. این راز توسط «رضا غیاثی» فاش شده است و من آن را برای شما
بازگو میکنم. او در «تأویل ملکوت» نوشته است که «مکتب و درونمایهی قصه
در همان یکی دو صفحهی نخست رخ مینماید، و خواننده، در کتابفروشی میفهمد
که قصه را برای او نوشتهاند، یا آن را نخرد.» غیاثی از خواننده میخواهد
تا با تمرکز بر واژهها و سازههایی که برای فضاسازی به کار رفتهاند این
راز را دریابد، و میگوید: «نویسنده خود عمداً و با کوشش بسیار چنین
واژهها و سازههایی را در همان درآمد قصه، با مهارت تمام، تعبیه میکند تا
خواننده بداند با چه قصهای سروکار دارد.»
«بهار برایم کاموا بیاور»* نوشتهی «مریم حسینیان» یکی از کتابهایی است که
خواننده با نگاهی به درآمدِ آن درمییابد که آیا قصهاش را دوست خواهد
داشت یا خیر؟ چرا تعجب میکنید؟ راز را بهخاطر بسپارید و به نزدیکترین
کتابفروشی در محل زندگی یا کارتان مراجعه کنید و بعد، «بهار برایم کاموا
بیاور» را از توی قفسه بردارید. کافیست فقط چهارصفحهی نخستِ کتاب را
بخوانید تا مطمئن شوید آقای غیاثی بیراه نگفته است.
حسینیان داستانش را با پاراگرافی کوتاه، با معرفی شخصیتهای اصلی آغاز میکند؛
«ما را آورده بودی وسط برهوت. حتی نمیدانستیم آدرس خانهمان را به کسی بدهیم. بگوییم کوچه چندم؟ خیابان چی؟ پلاک چند؟
گفتی اینجا شبیه همانجایی است که شبها مینویسیاش. گفتی فقط اینجاست
که درختهایش از دور تیرهاند. گفتی صدای کبک میشنوی وسط زمستان. اینها
را قبول کردم که دست دو تا بچه را گرفتم و آمدم توی خانهای که دلم هری
پایین میریخت وقتی بنیامین از پلههای لق و نردههای چوبی یکی در میانش،
شلنگ تخته میانداخت و میرفت تا در را باز کند یا وسط حیاط بازی کند.»
بله، رمان از نظرگاه اول شخص روایت میشود. راوی نیز زنی است مادر دو
فرزند، که به خواستِ همسرِ نویسندهاش نقل مکان کردهاند به خانهای قدیمی
در جایی دور از شهر. در همین پاراگراف نویسنده مکانِ وقوع داستان را نیز
برای خواننده مشخص میسازد و سپس، روایت با معرفی شخصیتهای دیگر ادامه
پیدا میکند؛ نسترن خانوم، سعیدنادرپور و سلام.
با خواندنِ فصل اولِ کتاب، یعنی صفحات پنج تا نه، علاوهبر آشنایی با
شخصیتهای محوری داستان، تکلیفِ شما با سؤالهایی مانند چه کسی؟ در کجا؟ چه
کرد؟ چرا و چگونه چنین کرد؟ معلوم میشود. ضمناً، متوجه خواهید شد که
رمانِ حسینیان تابع قواعد داستاننویسی کلاسیک نیست و روایتِ خطی ندارد.
الگوی اصلی نگارش نویسنده از همین فصل روشن است؛ شخصیت اصلی «بهار برایم
کاموا بیاور» راوی است و نویسنده بیمقدمه خواننده را به درونِ ذهن او دعوت
میکند و خود از صحنه کنار میرود تا خواننده راه خویش به درونِ متن را
بیابد.
کتاب زبانِ خوبی دارد و ساده و روان است. نویسنده هم تلاش کرده تا زبان
داستان با زبانِ ذهن قرابت داشته باشد. برای اینکه نزدیکی خواننده به
ذهنیت راوی باعث میشود تا او با شخصیّتِ اصلی داستان همذاتپنداری کند.
راوی یک زن است در جهان معاصر که نویسنده برای او این امکان را فراهم کرده
است تا دربارهی دنیای خویش سخن بگوید. راوی افکار و اندیشههای خود را
بهعنوان یک زن در نقش دختر خانواده، همسر و مادر بیان میکند؛ از
دغدغههای سادهی زنانه در آشپزخانه تا باورهای عمیق برای زندگی یا
رؤیاپردازیهای شاعرانه.
«کیکش بوی تخممرغ میداد. یادش رفته بود وانیل بزند. گفتی خوشمزه است و تا
آخرش خوردی. معلوم است حسودیام شد. این همه کیک شکلاتی پخته بودم، لام تا
کام حرف نزده بودی. حالا از یک تکه کیک بوگندو این همه تعریف میکردی!»
«بنیامین هنوز بلد نبود سلام کنه. تو هی میگفتی سخت نگیرم، بچه است. ولی من نگران بودم. میترسیدم بیتربیت بشود.»
نویسنده با اختصاص ویژگی شعرگونگی برای زبانِ اثر خویش، خواننده را با
فرایندهای ذهنی راوی روبهرو میکند. او با استفاده از حسآمیزی و
شخصیتبخشیها در زبانِ راوی (بوی چوب کاج خیس خورده میداد، سکوت مینشیند
روی گلهای دامنم و …) و استعاره و مجاز (اتاق زمرد و آبی و سبز، سلام،
کاموا، گنجشکها، گنج، بهار و …) پیچ و تابهای ذهنی راوی را نشان میدهد.
حسنیان از ابتدای داستان جریان افکار و اندیشههای ذهنی راوی را با خواننده
درمیان میگذارد و تلاش میکند خانوادهی کوچکِ داستانش را باورپذیر و
واقعی نشان دهد تا مخاطب در چهار صفحهی نخستِ شروع رمان با شخصیت اصلی
(راوی) صمیمی شود. نویسنده میخواهد خواننده دریافتهای خویش را با
تجربههای ذهنی راوی تطبیق دهد و از دریچهی حافظهی او به زندگی بنگرد تا
در مرحلهی بعد او را وادار سازد بهخاطر علاقه به سرنوشتِ راوی باقی
داستان را دنبال کند. البته، حسینیان احساس خطر را با مواجههی راوی در
برابر حادثهای عظیم بهوجود نمیآورد. او از ابهام و ایهام برای ایجاد
تعلیق در داستان استفاده میکند تا خواننده برای پیگیریِ سرنوشتِ راوی
علاقهمند بماند. نویسنده قبل از هرچیز یک راویِ نامطمئن را برای داستانش
انتخاب میکند که قصدِ اطلاعرسانی ندارند و مقصودِ وی از روایت، تنها
نمایش محتویاتِ ذهنیِ خویش است و همین. ازاینرو، خواننده تا پایانِ داستان
حتّی از اسم، سن و سال و … شخصیت اصلی بیخبر میماند و تنها افکار و
اندیشههای راوی در داستان منعکس میشود که آن هم بیشتر اوقات با پرشهای
ذهنی و گسستهای روایتی همراه است. ازسویدیگر، آشفتگی ذهنی شخصیتِ اصلی هم
باعث ابهام در داستان میشود؛
«حتماً تو هم فهمیده بودی که آن روزها بعضی چیزها را واضح میدیدم بدون
اینکه آنجا باشم. نمیدانم چرا اینطور شدم؟ فقط یادم بود اولینبار توی
آشپزخانه داشتم تخممرغ میشکستم برای کوکوسبزی که خانهی نسترنخانم را
دیدم.»
«پسرکم مثل من ترسوست. چهقدر دلم میخواست با تو بودم. حتماً تو هم فهمیده
بودی از وقتی چشمباز، جاهایی را که نیستم میبینم، میگرنم عود کرده بود.
رنگ کنار شقیقهام مثل چکش میکوبید. دست گذاشتم روی پیشانیام و چشمهایم
را بستم. باز هم آن زمین خالی آمد جلوی چشمم.»
اگر داستان را دنبال کنید در فصلهای بعد با فرضهای تازهای روبهرو
خواهید شد و شاید با خودتان بگویید آشفتگیِ راوی معلول فشار روانی حاکم بر
ذهن اوست یا اینکه پریشانی او را محصولِ طبیعی روندِ زندگی بشر بدانید.
شاید هم شما معانی پنهان پشتِ کلماتِ نویسنده را به شیوهای تازه تفسیر
کنید و یا برداشتِ دیگری از کتاب «بهار برایم کاموا بیاور» داشته باشید که
مخصوصِ خودِ خودتان است. نمیدانم چون تا وقتی که به کتابفروشی نرفتهاید و
کتاب را نخریدهاید غیرممکن است خودتان هم بدانید چه برسد به من!
*تهران: انتشارات کتابسرای تندیس. چاپ اول ۱۳۸۹٫ ۱۸۰ صفحه. قیمت ۳۶۰۰ تومان
منتشر شده در روزنامهی خبر جنوب، روز یکشنبه نوزدهم تیرماه نود، صفحهی دوازده