via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/29/11

لطفاً لبخند بزنید
لبخند شناس‌نامه‌ی «قباد شیوا» است. گیرم که متولد چهارم بهمن‌ماه ۱۳۱۹ باشد، اما شادی و تلاش ِ او با وجود هفتاد سال سن به جوان‌های سی ‌ساله می‌ماند. شاید برای ‌همین بود که عده‌ای از جوان‌ترهای گرافیک ایران تصمیم گرفتند تا برای او نکوداشت برگزار کنند و شاید برای همین بود که عصر جمعه توی سالنِ بتهوونِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران پُر بود از دخترها و پسرهای جوان؛ آن‌قدر که جای سوزن انداختن نبود.

دچار باید بود
قباد شیوا قبل از هر چیز انسانِ نیک و مردِ بزرگی است با یک‌جور محبتِ بی‌غش و بعد، یکی از پیشگامان و پیشتازان گرافیک معاصر ایران. شیوای مهربان در مراسم نکوداشتِ خویش گفت: «شنیده بودم که شما کار‌های مرا دوست دارید، ولی امشب فهمیدم که خودم را هم دوست دارید.» وی در ادامه با بیان این‌که عاشق گرافیک و ایران است، به جوان‌تر‌های گرافیک توصیه کرد که  تاریخ را مطالعه کنند و به آن احترام بگذارند. شیوا گفت: «معتقدم ملتی که تاریخ خودش را فراموش کند حتماً رو به زوال خواهد داشت.» وی افزود: «مانیفستِ من وقتی که گرافیک را به عنوان حرفه انتخاب کردم سه چیز بود؛ یکی احترام به فرهنگ کشورمان. این برای من از همه‌چیز واجب‌تر بود. دیگر این‌که، من همیشه رضایت مردم را به رضایت مشتری ترجیح دادم. برای این‌که مشتری هم باید بداند که نتیجه‌ی سرمایه‌گذاری‌ او را هم مردم مصرف خواهند کرد. پس در کار ما، مردم پلان اول هستند. نکته‌ی دیگر این‌که، طراحان گرافیک کسانی هستند که هر نثری را به شعر تبدیل می‌کنند. زمانی‌که ما بتوانیم هر سفارشی را با جذابیتِ شعر بصری به مردم هدیه بدهیم، یعنی مسئولیت‌مان را انجام داده‌ایم.» آخرین سفارش قباد شیوا هم این بود؛ با هم مهربان باشیم.

شیوای یگانه
«آیدین آغداشلو» اولین سخنرانِ این مراسم بود و گفت: «قباد شیوا دین عظیمی بر گردن گرافیک ایران دارد. باید او را تحسین کرد. معنی ندارد جور دیگری حرف زد. من با خودم عهد کرده‌ام که دروغ نگویم و دروغ نمی‌گویم، اما این دلیل نمی‌شود که راستش را هم بگویم. ولی وقتی حرفی می‌زنم این حرف معنای دیگری ندارد مگر همان که گفتم. یعنی دقیقاً اعتقاد من بر این است و حرفی که می‌زنم براساس مصلحت و تعارف نیست. قباد شیوا برای من همیشه آدم نازنینی بوده است. دوستش داشته‌ام و با او زندگی کرده‌ام. با این‌که در پنج سال گذشته از هم دور شدیم، اما هیچ‌وقت بین ما کدورتی نبود. این دور شدن هم بخشی از قصه‌ی ما است و باعث نمی‌شود که من نگویم چه‌قدر او را دوست دارم و چه‌قدر از او آموختم.»
وی افزود: «من به شیوا از دو وجه نگاه می‌کنم؛ یکی جایگاه او در گرافیک ایران و دیگری حوزه‌ی معلمی او که هر دو مهم هستند و در موازات هم‌دیگر حرکت کرده‌اند و قابل تفکیک نیستند.»
آغداشلو ادامه داد: «به‌عنوان گرافیست، قباد شیوا یگانه است و جایگاه خودش را دارد و با هیچ گرافیستی در پنجاه سال گذشته قابل مقایسه نیست. قباد شیوا یکی از پنج نفر آغازکننده‌ی گرافیک است و گرافیک معاصر ایران به او مدیون است.» هم‌چنین، وی از کار زیاد و مداوم و بی‌باکی و جسارت به‌عنوان مهم‌ترین ویژگی‌های شیوا یاد کرد و گفت: «او آن‌قدر بی‌باک است که گاهی من هم از او بیم‌ناک می‌شوم.» آغداشلو اضافه کرد: «اما دستاورد‌های شیوا فقط با کوشش به دست نیامده، او خلاق است و بخش‌هایی را به گرافیک ایران اضافه کرده است. او پیشگام و پیشتاز است و این تجمع نادری است.»

نفراتِ دیگر
سخنرانِ بعدی «کریم نصر» بود که او هم از پیشتاز بودن و غیرمحاسباتی بودن در طراحی به‌عنوان دو ویژگی مهم قباد شیوا یاد کرد و گفت: «شیوا خلاق و نوآور است، اما الزاماً هر هنرمند خلاق و نوآوری، پیشتاز نیست. چون پیشتازی به نوعی دانایی نیاز دارد که فقط افراد خاصی در برهه‌ی زمانی مشخص از آن برخوردارند. این دانایی شامل تسلط بر تاریخ و آگاهی نسبت به انتظارات آینده است. ضمن این‌که او اعتماد به نفس خدشه‌ناپذیری دارد برای دنبال کردن راه خودش. و او دلِ بزرگی دارد برای هموار کردن این راه برای دیگران. هرچند که او مطمئن است در این راه با مخالف‌خوانی مواجه می‌شود. امروز  یک جوانِ شانزده ساله می‌تواند به خانواده‌اش اعلام کند که می‌خواهد رشته‌ی نقاشی را ادامه بدهد، ولی قباد شانزده ساله با مخالفتِ خانواده روبه‌رو شد تاجایی‌که راهی بیمارستان شد. شاید هم راه پیشتاز بودن از بیمارستان می‌گذرد.»
«فرزاد ادیبی» هم به قولِ خودش به حضار رحم کرد و از قرائتِ مقاله‌اش صرف‌نظر کرد و گفت که می‌توانیم آن را در کتاب «شیوا؛ ۷۰» بخوانیم. درعوض، «مجید کاشانی» تا می‌توانست حرف زد. خلاصه‌ی یک خطیِ سخنرانیِ کاشانی می‌شود این‌که نقش قباد شیوا در گرافیک هم‌چون نیما یوشیج در ادبیات است.

به علاوه‌ی این‌که
:: نکوداشتِ قباد شیوا ایده‌ی زهرا پاشایی و نتیجه‌ی تلاش مجموعه‌ی «گرته» بود؛ سعید باباوند، مجید کاشانی، کتایون ارفعی با گلناز قهویی.
:: طی این مراسم دو فیلم مستند هم درباره‌ی قباد شیوا پخش شد؛ یکی به‌کارگردانی باران صالح‌علاء و فیلم بعدی ساخته‌ی سعید ملک‌زاده بود.
:: در پایان این برنامه اولین نشانِ طلای منتقدانِ «گرته» به قباد شیوا اهدا شد.
:: «شیوا؛ ۷۰» جشن‌نامه‌ی هفتادمین سال‌گرد تولد قباد شیوا هم به شرکت‌کنندگانِ در مراسم هدیه شد. در این کتاب علاوه‌بر سال‌شمارِ زندگی، عکس‌های شخصی و آقار کم‌تر دیده شده‌ی استاد، مقاله‌هایی را درباره‌ی زندگی و آثارِ قباد شیوا می‌خوانیم که آیدین آغداشلو، علی‌اصغر محتاج، کیوان سپهر، فرزاد ادیبی، علی‌اصغر قره‌باغی و … نوشته‌اند.
:: برای مطالعه‌ی ویژه‌نامه‌ی «گرته» درباره‌ی قباد شیوا هم کافی‌ست به نشانی اینترنتی http://www.garteh.com مراجعه کنید.

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان (شنبه، نهم بهمن‌ماه ۸۹)

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/29/11

آرمان؛ تلفن زدم و حرف زدیم. خوشبختانه با اینکه از پشت میزِ تدوین آمده بود تا جواب تلفن را بدهد، اما خوشرو بود و پُرخنده. لابد یادتان هست که اولین‌بار فرهاد جم را از کجا و کدام برنامه شناختیم. بله، مجموعه تلویزیونی «همسران». اوایلِ دهه هفتاد بود و جم بیست و هشت ساله. درست است که فرهاد جم برای ما بیشتر بازیگر است، اما او عاشق کارگردانی‌است و از اول به همین نیتِ درس کارگردانی خوانده.* جم می‌گوید: «اما در همه این سال‌ها، بازیگری بود که وقت مرا گرفت تا تابستانِ امسال که دوستان ساخت این مجموعه تلویزیونی را پیشنهاد کردند و من هم قبول کردم.» اسم کار را می‌پرسم و جواب می‌دهد «همراز». جم ادامه می‌دهد: «چند روزی است که فیلمبرداری سری دوم مجموعه تمام شده است.» و بعد توضیح می‌دهد که سری اول «همراز» هم‌ اکنون از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود، روزهای فردِ هفته. می‌گویم: «و حالا مشغول تدوین هستید؟» می‌گوید: «بله، از امروز شروع کردیم به مونتاژ و من برای خودم چای ریخته بودم که شما تلفن زدید.» و بعد می‌خندد. از او می‌خواهم درباره‌ ماجرای این قسمتی بگوید که مشغول تدوین آن بود. جم قصه‌ا‌ی را تعریف می‌کند که از بهشت‌زهرا(س) آغاز می‌شود، یک مراسم به‌ خاکسپاری. داستان چیست؟ پسر ِجوانی در یک حادثه رانندگی کشته شده است. این پسر کیست؟ پدرش آزاده بوده و برای مدت‌های طولانی، زندگی‌اش را در اسارت گذرانده است، برای همین همه‌ عمر و عشقِ مادرش صرفِ بزرگ کردنِ او شده بود تا اینکه اتفاقِ ناگزیر افتاد. فرهاد جم می‌گوید: «الان داشتم آن قسمتِ ماجرا را تدوین می‌کردم که مادر رفته است بالای یک برج شانزده‌طبقه و می‌خواهد از غصه‌ مرگِ پسرش خودکشی کند که پدر می‌آید تا مانعِ او شود.» جم اضافه می‌کند: «نام این داستان «عهد و پیمان با خدا»ست.» وی ادامه می‌دهد: «درواقع، تم و موضوع اصلی قسمت‌های مختلفِ این مجموعه مسائل اجتماعی روز است و در پایان هر قسمت به آیه‌ای از قرآن هم به‌ عنوان مرجع اشاره می‌شود.»  می‌پرسم این داستان در چند دقیقه روایت می‌شود؟ می‌گوید: بین هشت تا دوازده دقیقه. با خودم فکر می‌‌کنم این همه قصّه فقط در هشت دقیقه؟ باید منتظر پخشِ «همراز» بمانم که ببینم چه‌جوری می‌شود. می‌پرسم: «فیلمنامه را خودتان نوشته‌اید؟» می‌گوید: «نه، این قسمت را خانم میترا صدوقیانی‌زاده نوشته‌اند.» صدوقیانی‌زاده با امیر شایان‌مهر نویسندگانِ «همراز» هستند. می‌پرسم: هنرپیشه‌های این قسمت چه کسانی هستند؟ جم می‌گوید که خودش نقش پدر را بازی می‌کند و بازیگر زن هم خانم مریم سروری است. و بعد تعریف می‌کند که «یازدهم، دوازدهم دی‌ماه بود که برای فیلمبرداری رفتیم به این برج شانزده‌طبقه، حوالی دارآباد. از ساعت ۱۰ صبح آفیش بودیم و چند پلانِ روز در برنامه داشتیم که ضبط شد. هوا کم‌ و بیش سرد بود، اما کار ادامه داشت. باید وسایل فیلمبرداری را آماده می‌کردیم تا با جرثقیل به بالای برج ببریم. این‌جوری بود که عوامل و وسایل همگی باید سوار سبدی می‌شدیم که با چندتا سیم به جرثقیل وصل بود و خب، ترسناک هم بود تا رسیدیم بالای برج. اول پلان‌های عمومی را ضبط کردیم؛ نماهایی از ماشین پلیس، آمبولانس و جمعیتی از مردم که پایین برج ایستاده بودند. ساعت پنج، شش عصر که هوا تاریک شد، ضبط پلانِ اصلی شروع شد که همان دیالوگِ بین مرد و زن بود. کار ما تا نیمه‌های شب ادامه داشت، حدود ساعت دو بامداد. و دیگر هوا خیلی سرد شده بود، خیلی سرد. فقط برف نمی‌بارید.» جم از دیگر هنرپیشه‌های این مجموعه هم نام می‌برد؛ حسن جوهرچی، روشنک عجمیان، داریوش اسدزاده، فاطمه طاهری، حشمت آرمیده، ساناز زرین‌مهر و… و دست‌آخر می‌گوید این‌روزها از صبح تا عصر مشغولِ تدوین این سی قسمت خواهد بود تا برای پخش آماده شود.

* من نوشته بودم؛ «اوایل ِ دهه‌ی هفتاد بود و جم هم‌سنِ حالای من بود، بیست و هشت ساله. درست است که فرهاد جم برای ما بیش‌تر بازیگر است، اما او عاشق کارگردانی‌ست و از اول هم نیتِ آفرینش داشت که درس کارگردانی خواند.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/28/11

آرمان؛ وقتی صدای سیامک گلشیری را توی تلفن می‌شنوم، دلم برای کارگاهِ داستانِ زمستانِ پارسال تنگ می‌شود. امّا گلشیری مرا نمی‌شناسد تا وقتی‌که بیشتر حرف می‌زنیم و بعد، به‌خاطر می‌آورد و می‌گوید حالا یادش آمد و می‌پرسد که چرا دیگر به کلاس نمی‌روم؟ می‌گوید: برای ترم آینده هم سه کلاس داستان‌نویسی دارم توی انجمن؛ ترم یک، دو و پنج. منظورش انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است. حالش را می‌پرسم و بعد می‌گوید چند روزی است که برای بازبینیِ نهاییِ داستانِ «سمک عیار» حسابی کار می‌کند. می‌دانم که هر روز می‌نویسد. می‌گوید: «امروز کمی دیرتر شروع کردم به کار. ساعت هشت و نیم بود که نشستم پشت میز و تا همین یک‌ساعت قبل مشغول بودم.» حالا کمی بعد از ساعت یکِ ظهر است. می‌گویم: «پس نمی‌شود با روایتِ یک روز زندگی‌ِ او از صبح تا ظهر یک رُمانِ پُرماجرا شبیه داستانِ «چهره‌ پنهانِ عشق» نوشت؟» می‌خندد و می‌گوید پس بگذار برایت از داستانِ تازه‌ این رُمان بگویم. می‌پرسم: مگر چه خبر شده؟ که ادامه می‌دهد: «قرار بود براساسِ این داستان فیلمی به کارگردانی مهشید افشارزاده ساخته شود. تهیه‌کننده‌ کار هم مشخص شده بود. طرح برای وزارت ارشاد فرستاده شد تا مجوز بگیرد، امّا بدون هیچ دلیلی رد شد. تعجب می‌کنم که آخر چرا؟ «چهره پنهان عشق» در  سال ۱۳۸۶ از سوی انتشارات مروارید چاپ شده و داستانی‌ست عاشقانه با ماجراهای پلیسی. گلشیری می‌گوید: «من متوجه نشدم طرح برای چی رد شد؟ کسی توضیح نمی‌دهد. جالب اینکه «چهره‌ پنهان عشق» حتی یکی از کاندیداهای جایزه‌ی کتابِ سال وزارت ارشاد هم بود.» سیامک گلشیری در ادامه می‌گوید: «سمک‌ عیار بازآفرینی‌‌ یک داستان کهن است و تا الان چندبار بازنویسی‌اش کرده‌ام. باقی روز را هم بر روی این کتاب کار می‌کنم. برای اینکه تا آخر هفته باید آن را برای ناشر بفرستم.» سپس توضیح می‌دهد: «بهترین قسمت‌های داستانِ سمک عیار را که می‌شود به‌صورت داستانِ مجزا نوشت انتخاب کردم و بعد، نوشتم از نو. ویژگی اصلیِ داستان‌هایم در این کتاب «دیالوگ» است. من فکر می‌کنم اگر قرار باشد با اقتباس از این داستان فیلمی ساخته شود و یا اپرا یا نمایشنامه‌ای برمبنای آن روی صحنه برود، این کار خیلی به درد خواهد خورد.» از او درباره‌ زبان و شیوه‌ روایتِ اثر می‌پرسم که می‌گوید: «فضای داستان امروزی نیست، امّا زبانِ آن ساده و سلیس و امروزی است.»«تهران؛ کوچه‌ اشباح» نوشته‌ سیامک گلشیری اولین رمانِ ترسناکِ ایرانی برای نوجوانان است که سال گذشته از سوی نشر افق به بازار آمد و با استقبال مخاطب روبه‌رو شد تاجایی‌که گلشیری به فکر افتاد داستان را ادامه بدهد. تا یکی دو هفته‌ بعد جلد دوم این اثر با نام «ملاقات با خون‌آشام» چاپ می‌شود، اما گلشیری می‌گوید نوشتن جلد سوم را به سالِ آینده موکول کرده برای اینکه فعلاً سرش خیلی شلوغ است. می‌گوید: «فردا صبح باید به دفتر ناشرم بروم تا متنِ نهایی آخرین رمانی را که نوشته‌ام قبل از صفحه‌آرایی و چاپ بازخوانی کنم.» گلشیری ادامه می‌دهد: «عنوانِ داستان «اولین روز تابستان» است که آن را کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر می‌کند. احتمالاً تا پایان سال در بازار توزیع خواهد شد. این کتاب از مجموعه‌ «سی‌ رمان، سی نویسنده» است.» می‌پرسم ماجرای داستان درباره‌ چیست و جواب می‌گیرم که یک کار رئال است و درباره‌ نوجوانی که در ماجرای یک قتل درگیر می‌شود. دوباره می‌پرسم: «به‌نظر من، شما بیشتر از هر چیزی به فضاهای پر از هول و هراس علاقه دارید. درست است؟» گلشیری می‌گوید: «بله. قصّه‌ قتل و جنایت همیشه جذاب است. فراز و فرودهای ماجراهای جنایی و پلیسی هم برای من جالب است و هم برای مخاطب.» و ادامه می‌دهد: «فروشِ «خفاش شب» نشان می‌دهد که مردم این ژانر را دوست دارند.» «خفاش شب» آخرین رمانِ سیامک گلشیری است که براساس ماجرای واقعی غلامرضا خوشرو معروف به خفاش شب نوشته شده است. گلشیری درباره‌ رمان‌های جدیدش حرف نمی‌زند. می‌گوید ایده‌هایی در ذهن دارد که به‌زودی نوشتنِ آن‌ها را شروع خواهد کرد. می‌دانم قبل از نوشتن، از داستان با کسی حرف نمی‌زند. می‌پرسید چرا؟ برای اینکه وقتی داستان را برای کسی تعریف می‌کند دیگر نمی‌تواند بنویسد. این هم یکی از عادت‌های نویسندگی سیامک گلشیری است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/26/11

کتابفروشی نی تعطیل شد و با هر کسی که حرف می‌زنم نگرانِ راسته‌ کتابفروشی‌های خیابان کریم‌خان است. پریشب بود که ملیکا گفت: «فروشگاه نشر ثالث هم به بانک خصوصی واگذار می‌شه.» بعد باید قیافه‌ فریبا را می‌دیدید که با لب و لوچه‌ آویزان توی چارچوب در اتاق خشک شد. اول خیال کردیم شبح دیده است، ولی وقتی گفت: «آخه، دلم خوش بود بعد از دانشگاه می‌رم نشر ثالث و اون طبقه‌ دومش، نمی‌دونی عجیب حالم رو خوب می‌کرد.» می‌فهمیدیم از چه لذتی حرف می‌زند. او از فقدانِ احتمالی دلخوشی‌های کوچک، اما مؤثر ِ زندگی‌مان می‌گفت. به فریبا گفتم: «توی وبلاگ کلوپ نشر چشمه نوشته بودند که کتابفروشی‌شون توی کریم‌خان «به هیچ‌وجه من‌الوجوه» تعطیل نمی‌شه و شاید قصه‌ فروشِ ثالث هم شایعه باشه.» اما ملیکا درآمد که «دوستان عزیز، توجه شما را به خبری جلب می‌کنم که هم‌اکنون به دستم رسید.» بعد من و فریبا زل زدیم به شیشه‌ مانیتور و خبر را که خواندیم نگرانی‌مان برای کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها بیشتر شد. می‌پرسید چرا؟ آخر، خبرگزاری مهر از کتابفروشی انتشارات «مینا» نوشته بود که اخیراً برای فروش همه‌ کتاب‌های خود با تخفیف اقدام کرده و گفته بود خرید کتاب تا سقف ۲۰ هزار تومان از ۱۰درصد تخفیف، تا سقف ۴۰ هزار تومان از ۱۵ درصد و تا سقف ۱۰۰ هزار تومان از ۲۰درصد تخفیف برخوردار خواهد شد. لابد با خودتان می‌گویید اینکه خبر بدی نیست. بله، ما هم فکرش را نمی‌کردیم که دلیل این اقدامِ ناشر مشکلات شدید مالی باشد. حسین پاشایی مدیر نشر مینا به مهر گفته بود که این انتشارات در آستانه‌ ورشکستگی است، و با اشاره به سابقه‌ ۵۲ ساله‌اش در کار کتابفروشی، تأکید کرده بود که «هیچ‌وقت این مقدار در کار نشر و کتابفروشی زیان ندیده‌ام.»

ساعت  ۷:۰۷
شاید با حرف‌های من درباره‌ بازار بی‌رونق کتابفروشی‌ها خیال کرده باشید دیگر کسی به فکر کتاب و ترویج و توسعه‌ فرهنگ کتابخوانی نیست. نه، اشتباه نکنید. هنوز کسانی هستند که با عشق و علاقه ایده‌های تازه‌ای را برای کتابخوانی ارائه می‌کنند. تنها برای اینکه به ما کمک کنند تا به بهترین‌ کتاب‌ها دسترسی پیدا کنیم و از مطالعه لذت ببریم. قبول ندارید؟ پس بهتر است بدانید که خبرگزاری مهر از راه‌اندازی «باشگاه نویسندگان و کتاب‌یاران ۷» خبر داده است. این باشگاه ابتکار برنامه‌ تلویزیونی «ساعت هفت و هفت دقیقه» است که هر شب (به جز جمعه‌ها) از شبکه‌ آموزش پخش می‌شود. هدف از راه‌اندازی این باشگاه چیست؟ شناسایی و پرورش استعدادهای جوان در حوزه‌ نگارش و پژوهش، برگزاری آیین‌های کتاب‌محور، برپایی بازارچه‌های تعویض کتاب و طرح و نقد آثار نوشتاری مخاطبان این برنامه تلویزیونی. برای عضویت در این باشگاه کافی است تقاضای خود را به پست‌ الکترونیکی ۷o7@irib.ibاین آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه‌ها محافظت می شود. برای مشاهده آن نیاز به فعال کردن جاوا اسکریپت دارید. ارسال کنید. البته، ممکن است وقتی تقاضای خودتان را به این نشانی فرستادید، مثل من، با پیغامی روبه‌رو شوید که می‌گوید نامه‌ موردنظر شما به مقصد نرسیده است!

من کتاب می‌خوانم
راستی، سومین دوره‌ مسابقات «من کتاب می‌خوانم» نیز به مناسبت فرا رسیدن اربعین حسینی و ماه بهمن، ماه قیام و پیروزی از سوی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور به‌ شیوه‌ اینترنتی و به‌ صورت مکتوب آغاز شده است. برای شرکت در بخش آنلاین این مسابقه کافی است به سایتwww.irnetbook.com  مراجعه کنید. البته گفته باشم که اطلاعاتِ خاصی را در صفحه‌ اصلی سایت پیدا نخواهید کرد. شما تنها می‌توانید فرم ثبت‌نام را تکمیل کرده و در مرحله‌ بعد به فهرستِ کتاب‌های مسابقه دست پیدا کنید؛ کتاب‌های آینده‌ انقلاب اسلامی، انقلاب و ارزش‌ها، وصیت‌نامه‌ الهی – سیاسی حضرت امام خمینی(ره) و  حسین(ع) عقل سرخ. تاریخ و زمان مسابقه برای هر کتاب در این صفحه درج شده و جایزه‌ برنده هم پنجاه‌هزارتومان وجه نقد است.

آشتی با کتاب
دیگر اینکه، به گزارش ایسنا، جهاددانشگاهی از ابتدای بهمن‌ماه طرح «آشتی با کتاب» را با توزیع ۲۰عنوان کتاب آغاز کرده است. البته اصلاً دلتان را صابون نزنید. می‌پرسید چرا؟ چون در این طرح فقط صحبت از یک تخفیفِ کوچولوست که آن هم معلوم نیست چه‌جوری به آدم تعلق می‌گیرد. جهاددانشگاهی کتاب‌هایی را در حوزه‌های گوناگون داستانی،‌ مذهبی،‌ رمان، اجتماعی و سیاسی انتخاب کرده است که آنها را با ۲۰درصد تخفیف در اختیار خانواده‌ها و علاقه‌مندان قرار می‌دهد. عنوان کتاب‌ها چیست؟ مثلاً دیوان ابوالمعالی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی، تاریخ بیهقی اثر ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی، کودک کلاس اولی من نوشته‌ مرتضی مجدفر، تاریخ صدر اسلام از دکتر غلامحسین زرگری‌نژاد، کودک عقب‌مانده ذهنی نوشته‌ رابینسون و کتاب‌های آموزشی اینترنت. البته، هنوز کسی خبر نداده که خانواده‌ها چه‌طوری شناسایی می‌شوند و یا اینکه علاقه‌مندان برای دریافت کتاب باید به کجا مراجعه کنند؟ فقط اشاره شده که «این طرح تا سال آینده اجرا می‌شود و پس از بازخورد مناسب و مشخص از آن ادامه می‌یابد.»

دادزن
خبرگزاری مهر با یکی از دادزن‌های میدان انقلاب گفت‌و‌گو کرده که اسمش محمد جنگی است، سی‌ودوساله. او هر روز از ساعت نه و نیم صبح توی پیاده‌رو می‌ایستد و برای سه ‌تا از کتابفروشی‌های راسته خیابان انقلاب با صدای بلند فریاد می‌زند: درسی، کمک درسی، دانشگاهی، رمان، داستان، قدیمی و… تا آخر شب ۱۵‌هزارتومان داشته باشد برای خرجی ِ زن و بچه‌اش. محمد می‌گوید: «به رمان و داستان زیاد علاقه دارم. کتاب‌های صادق هدایت را زیاد خوانده‌ام. شعر هم دوست دارم.» او از مسئولان می‌خواهد «واقعاً باری از مشکلات جوانان بردارند.» محمد می‌گوید: «صاحبکار من از زحمتِ کار من پول درمی‌آورد و خیلی سود می‌برد، ولی امروز بعد از ۱۲ سال من نه قراردادی دارم، نه بیمه‌ای، نه چیزی… هیچ‌کس مشکلات من را حل نمی‌کند…»

منتشرشده در روزنامه‌ی آرمان (پنج‌شنبه هفتم بهمن‌ماه ۸۹)

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/18/11

نام کتاب: کلک‌مرغابی

شاعر : عمران صلاحی

تصویرگر : لاله ضیایی

تعداد صفحه : ۸۰ صفحه

قیمت : ۱۵۰۰ تومان

انتشارات : گل‌آقا

هزار کتاب؛ عمران صلاحی را به شعر می‌شناسیم و طنز. حتی درباره‌اش گفته‌اند که صلاحی عین شادی بود و شیوه‌ و نگاه‌اش به زندگی متفاوت بود. او در نوشتن بیش‌تر از هر چیزی بر شوخی با دشواری‌های زندگی تأکید می‌کرد، یک‌جور طنزِ تلخ، اما شیرین که هم مفرح جان است و هم موتورِ ذهن. رسالتِ طنز این است دیگر. صلاحی در نقد و نکوهشِ مناسباتِ اجتماعی یا آداب و رسوم مردم و مسلکِ اخلاقی و سبکِ زندگی انسانِ امروزی آثار متنوعی خلق کرده است. مثلا؟ مجموعه‌ای با نام زبان‌بسته‌ها که قصّه‌هایی‌‌ست منظوم از زبانِ حیوانات. کلیله و دمنه یا بهارستانِ جامی را به‌خاطر می‌آورید؟ در زبان‌بسته‌های صلاحی نیز داستان‌هایی را می‌خوانیم از زبانِ جانواران، گیاهان و اشیای سخن‌گو که شبیه آدمی رفتار می‌کنند. جلد اول از این مجموعه با نام کلک‌مرغابی منتشر شده است که شامل چهل‌‌و‌شش حکایت است در سه بخش؛ در بخش اول حکایت‌های منظومِ شاعر را می‌خوانیم و در بخش بعدی مناظره‌های رضی هیرمندی را با صلاحی. بخش آخر هم به سروده‌های نوجوانان اختصاص دارد.

عمران صلاحی در کلک‌مرغابی روی صفاتِ ناخوبِ انسان انگشت می‌گذارد؛ از طعم و بدگویی گرفته تا دروغ و خیانت. البته، او با فضاسازی‌های مضحک و خلق شخصیت‌های فکاهی زمینه‌ی مناسبی را طراحی می‌کند تا مخاطب حرف و پندِ او را بپذیرد. نویسنده در این راه از هیچ ترفندی غفلت نمی‌کند؛ گاهی گرگی را به عیادت خر بیماری می‌فرستد یا وقتی دیگر گوسفندی را به یک تریبون تبدیل می‌کند برای سخن‌رانی کلاغ. بله، کلاغ. خیال می‌کنید کلاغ‌های بدبخت باید تا ابدال‌آبادِ دنیا همان نقشِ تکراری در آخر قصه را بازی کنند؟ نه، این‌طور نیست. امروزه کلاغ‌ها هم با حق و حقوق خودشان آشنا شده‌اند و حتی پای‌شان به روی جلدِ کتاب و عنوانِ آن هم باز شده است. مثلا؟ مثلا همین کلک‌مرغابی. چرا تعجب می‌کنید؟ از حواسِ من هم خاطرجمع باشید که می‌دانم مرغابی غیر از کلاغ است. می‌پرسید داستان چیست؟ شما را ارجاع می‌دهم به مقدمه‌ی کتاب، وقتی صلاحی از بندهایی می‌گوید که به آب داده است: «حکایت ‌کلاغ و مرغابی‌ را از حواس‌پرتی دوبار منظورم کرده‌ام و در دو وزن. دل‌ام نیامد هیچ‌کدام را حذف کنم. اسم یکی را گذاشتم ‌کلاغ و مرغابی‌ و اسم آن دیگری را ‌مرغابی و کلاغ‌ تا با هم فرق داشته باشند. به این می‌گویند کلک‌مرغابی.» بله، داستانِ آن کلاغِ مستتر در عنوانِ کتاب این بود.

نکته‌ی دیگر این‌که، لاله ضیایی تصویرگر کلک‌مرغابی‌ست. او یکی از برگزیده‌‌های جوان در هجدهمین نمایشگاه کاریکاتور یومیوری شیمبون، نهمین نمایشگاه کاریکاتور  اولنس بلژیک و شانزدهمین نمایشگاه کاریکاتور آیدین دوغان است.

‌کاریکاتورهای ضیایی در این کتاب یکی دیگر از امتیازهای کلک‌مرغابی‌ست.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/18/11

نام کتاب: صندلی سحرآمیز
نویسنده : انید بلایتون
مترجم : آزاده مظفر
تعداد صفحه : ۱۸۲ صفحه
قیمت : ۳۵۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول‌ ۱۳۸۹
انتشارات : کویر و کتاب زهره

هزار کتاب؛ وقتی‌که سایتِ آمازون (بزرگ‌ترین فروش‌گاه آن‌لاین جهان) در آخرین فهرستِ خود درباره‌ی ۱۰ نویسنده‌ی محبوب ادبی از ‌انید بلایتون‌ هم در کنار ‌جی‌‌کی‌ رولینگ‌، ‌استفانی مه‌یر‌، ‌جولیا دونالدسون‌، ‌تری پراچت‌، ‌جیمی اولیور‌، ‌‌دن براون‌، ‌برنارد کورنول‌، ‌الکساندر مک‌کال اسمیت‌ و ‌ویلیام شکسپیر‌ نام می‌برد، طبیعی‌ست که دیگر نمی‌توان درباره‌ی انتشار کتاب صندلی سحرآمیز بی‌تفاوت بود.
صندلی سحرآمیز، با عنوانِ اصلی The Wishing Chair collection، یک رُمانِ فانتزی‌ست که در سال ۲۰۰۲ میلادی منتشر شده  و به‌تازگی ترجمه‌ی فارسی آن از سوی انتشارات کویر و کتاب زهره چاپ شده است.
ماجرای این کتاب از روزی شروع می‌شود که ‌سالی‌ و ‌پیتر‌ از خانه خارج می‌شوند تا با سی‌وپنج پنی پولی که دارند هدیه‌ای برای تولد مادرشان بخرند و از یک عتیقه‌فروشیِ عجیب و غریب سردرمی‌آوردند که فروشنده‌ی آن مردی‌ست کوتوله و بعد‌… خُب، این خواهر و برادر موفّق نمی‌شوند گلدانی را که می‌خواهند برای مادرشان بخرند و درعوض، ازسر اتفاق صاحب صندلی شگفت‌انگیزی می‌شوند که روی چهار‌پایه‌اش، چهار بالِ کوچک دارد و می‌تواند پرواز می‌کند. سالی و پیتر صندلی را در اتاق بازی‌شان مخفی می‌کنند تا وقتی‌که دوباره بال دربیاورد و در اولین ماجرا، صندلی آن‌ها را به قلعه‌ای بزرگ می‌برد که متعلق به غول عظیم‌الجثه‌ای‌ست به اندازه‌ی شش مرد که خدمت‌کاری دارد به نام چینکی که جن کوتوله‌ای‌ست و‌…‌
صندلی سحرآمیز شروعِ خوبی دارد. ایده‌ی اصلی کتاب یعنی صندلی پرنده به‌قدرکافی جذاب است. علاوه‌براین، لذتِ بازی و دوستی با یک جن کوتوله‌ی واقعی را نیز نمی‌توان نادیده گرفت. حضورِ چینکی باعث می‌شود ماجراهای بعدیِ کتاب در سرزمین‌های پریان و در رویارویی با موجوداتِ تخیلی و جادویی رخ بدهد؛ از جن‌کوتوله‌های قاپ‌زن گرفته تا جادوگری که هاه‌هاه می‌کند یا دیو گوش‌بزرگ و اِسنوگِل؛ جانوری عجیب‌الخلقه که بدنش مانند اژدها و دُمش مثل گربه و سرش مثل اردک است!
رمانِ بلایتون با ماجراهای دوست‌داشتنی وپرهیجان ولی کوتاه، هم برای تشویقِ کودکان و نوجوانان به کتاب‌خوانی مناسب است و هم برای بزرگ‌تر‌ها تا داستان‌های صندلی سحرآمیز را برای بچّه‌ها تعریف کرده و آن‌ها را سرگرم کنند. صندلی سحرآمیز به فصل‌های مختلف تقسیم شده که هرکدام بیانِ ماجرایی تازه و دردسری دوباره است از وقتِ گرفتاری تا موقعِ رهایی و نویسنده با رقم‌زدنِ یک پایانِ خوب قهرمان‌های کوچکِ داستان را عاقبت‌به‌خیر می‌کند و مخاطبِ کم‌سال را خوش‌حال. ضمن این‌که با تدبیر هوش‌مندانه‌ی نویسنده در انتخاب یک خواهر و برادر به‌عنوان شخصیت‌های اصلی هم پسرها این رمان را دوست خواهند داشت و هم دخترها. به این‌ همه جذابیت تصاویر سیاه و سفیدِ هیلدا مگ‌گاوین را نیز اضافه کنید که به درکِ شخصیت‌های داستان کمک می‌کند.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 1/10/11

نام کتاب: باخانمان
نویسنده: هکتور مالو
ترجمه: محمّد قاضی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

گل آقا؛ «هکتور مالو» نویسنده‌ای فرانسوی است که درباره‌ی موضوع‌های اجتماعی داستان‌های واقع‌گرایانه می‌نویسد. یکی از معروف‌ترین کتاب‌های او «بی‌خانمان»* نام دارد که آقای مالو برای نوشتن این کتاب جایزه‌ی آکادمی فرانسه را دریافت کرد. «باخانمان» (یا در آغوش خانواده) هم رُمانِ دیگری‌ست از مالو که این داستان به دلیل پخش کارتونِ آن از تلویزیون برای بیش‌تر بزرگ‌ترهایی که در دهه‌ی شصت کوچک بودند آشنا و پُرخاطره است.

«باخانمان» در سال‌های مختلف توسط مترجم‌ها و ناشرهای متفاوت به فارسی ترجمه و چاپ شده، امّا قدیمی‌ترین و معروف‌ترین ترجمه‌ از آن توسط زنده‌یاد «محمّد قاضی» انجام شده است. بیست و چهارم دی‌ماه مصادف است با سیزدهمین سال‌مرگِ آقای قاضی، پیرمردِ صبور و ساکتی که لذّتِ خواندنِ بسیاری از بهترین‌های ادبیات به لطفِ او برای ما ممکن شد؛ پسرک روزنامه‌فروش، دن کیشوت، زوربای یونانی، سپید دندان، شازده کوچولو، شاهزاده و گدا، مسیح باز مصلوب، مادام بوواری، نان و شراب و …. از مهم‌ترین کتاب‌هایی هستند که با ترجمه‌ی محمّد قاضی منتشر شده‌اند. «باخانمان» هم اوّلیّن‌بار در سال ۱۳۵۶ شمسی از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای گروه سنّی د منتشر شد و  تا سال ۷۷ به چاپ هشتم رسید. قاضی در مقدمه‌ی این کتاب نوشته است که «داستان «باخانمان» مفصّل‌تر و پیچیده‌تر از آن بود که تنها به کودکان و نوجوانان اختصاص داشته باشد و من برای این‌که مورد استفاده‌ی ایشان باشد شاخ و برگ‌های زاید آن را زدم، زبان کتاب را ساده‌تر کردم و به‌اصطلاح به آرایش و پیرایش آن پرداختم.» او درباره‌ی هکتور مالو نیز نوشته که او یکی از نویسندگانی است که «هنر خود را در راه خدمت به بچّه‌ها به کار انداخته و داستان‌های زیبایی برای همه‌ی کودکان دنیا نوشته که همه‌ی آن‌ها را با شور و شوق تمام می‌خوانند و لذّت می‌برند. نکته‌ی جالب در داستان‌های هکتور مالو و به‌ویژه در «باخانمان» ماجراهای شیرینی است که پشت‌سر هم اتفاق می‌افتند و چنان خواننده را به دنبال خود می‌کشند که تا کتاب را به پایان نرساند بر زمین نخواهد گذاشت. در عین حال همه‌ی آن ماجراها انعکاسی از واقعیت‌های زندگی هستند و به همین جهت هیچ‌گاه کهنه نمی‌شوند و لطف و گیرایی خود را از دست نمی‌دهند.»

آقای قاضی درست می‌گوید. «باخانمان» پُرکشش و جذّاب است. یک رُمانِ واقع‌گرا با درون‌مایه‌ای اجتماعی که درباره‌ی زندگی مردم در اروپای پس از انقلاب صنعتی صحبت می‌کند. روایتی از رنج‌ها و غم‌ها تا شیرینی‌ها و شادی‌های زندگی. مرورِ «باخانمان» برای هم‌نسل‌های من بازگشت به احساسِ خوبی است در گذشته. زمانی‌که ذهن‌ِ ساده و قلب معصومی داشتیم با یک‌جور دل‌سوزیِ قشنگ برای آدم‌های قصّه. یکی هم‌این «پرین» که شخصیّتِ اصلیِ رُمانِ «باخانمان» است؛ دخترکی ده، دوازده ساله با چهره‌ای کهربایی و بانمک.

داستانِ «باخانمان» از زمانی شروع می‌شود که پرین و مادرش با گاری کوچک و عجیبی که ریختی مضحک دارد به پاریس وارد می‌شوند. گاری را فقط یک خر می‌کشد به نام «پالیکار»؛ خری خاکستری و لاغر که زورمند است و چالاک و با همه‌ی خستگی، از شیطنت‌‌ دست برنمی‌دارد.

و امّا مادرِ پرین، شخصیّتی که باوجودِ حضورِ ناچیز در فصل‌های ابتدایی رُمان تا پایانِ ماجرا به یادِ خواننده می‌ماند؛ زنی سی‌ساله با سیمایی افسرده و شکسته که قبل‌تر بسیار زیبا بوده است.

خواننده کم‌کم متوجّه می‌شود که شغلِ پرین و مادرش عکاسی است و آن‌ها سفرِ دور و درازی را آغاز کرده‌اند به مقصدِ ماروکور در فرانسه. چرا؟ برای ملاقات با آقای وولفران؛ پدربزرگِ پدریِ پرین. بله، پدرِ پرین؛ ادموند.

ادموند تنها فرزند یک کارخانه‌دار ثروت‌مند بود که روزی از روزها از طرف پدر برای خرید کنف به هندوستان فرستاده شد و در آن‌جا به یک دختر بومی دل داد و خلاصه، ازدواج کرد. پدرِ ادموند از شنیدنِ این خبر ناراحت شد و از پسر خواست تا به خانه برگردد، ولی بی عروسِ تازه. ادموند هم حاضر نشد همسرِ هندی‌اش را رها کند. به‌خصوص این‌که پای فرزندی هم در میان بود؛ پرین. درنتیجه، رابطه‌ی ادموند و پدرش شکرآب شد و او دیگر به ماروکور بازنگشت.

حالا ادموند کجاست؟ پدرِ پرین هم مانند مادرش در طول سفر فوت کرده است. بله، مادرِ پرین در ابتدای رُمان به‌خاطر بیماری شدید و خستگی زیاد از دنیا می‌رود، درحالی‌که دخترش برای بهبودِ مادر همه‌کاری کرده است؛ از فروختنِ گاری و پالیکار گرفته تا کرایه‌ی اتاق در مسافرخانه و پرستاریِ مُدام و …، امّا دریغ از فایده. پس از مرگِ مادر، پرین ناگزیر باقیِ سفر را به تنهایی ادامه می‌دهد و با مقابله در برابر هیولای فقر و هراسِ جاده و وحشتِ بی‌کسی دست‌آخر به ماروکور می‌رسد و خواننده از این‌جا به بعد با شخصیّت‌های تازه‌ی جهانِ داستان آشنا می‌شود. مثلاً؟ مثلاً روزالی.

روزالی دخترکی‌ست به سن و سالِ پرین که ازقضا او هم پدر و مادرش را از دست داده است و درحال‌حاضر با مادام فرانسواز زندگی می‌کند. روزالی کارگر کارخانه‌‌ی پدربزرگِ پرین است و دخترخوانده‌ی او. پرین از حرف‌های روزالی متوجّه می‌شود که پدربزرگش پیرمردی است شصت و پنج ساله که از غصّه‌ی پسرش ادموند چشمش آب آورده است و خوب نمی‌بیند. پرین به توصیه‌ی مادر هویّتِ خویش را از روزالی و باقیِ مردمانِ مارکور مخفی می‌کند و با نامِ اورلی وارد شهر می‌شود. چرا؟ برای این‌که مادر پرین معتقد بود دخترش باید تلاش کند تا در عین گم‌نامی مفید باشد و همه دوستش داشته باشند و به او احتیاج پیدا کنند. مادر پرین می‌گفت: «این نعمت بزرگی است که آدم محبوب مردم باشد، و دست یافتن به چنین نعمتی دشوار نیست. کافی است خوب باشی و با همه مهربان باشی تا محبوب شوی و سعادت را در محبّت دیگران بیابی.»

پرین در مارکور هم‌آن رفتاری را پیش می‌گیرد که مادر سفارش کرده است و با گذشتِ زمان می‌بینیم که مسیرِ غم‌انگیزِ زندگیِ دخترک به مقصدی عالی می‌رسد و «باخانمان» از روایتِ ناخوشی‌های مکرّر به فصل مهربانی‌های بی‌منّت و صمیمیت‌های دوست‌داشتنی ختم می‌‌شود. روزی که دیگر از کابوسِ فقر و گرسنگی خبری نیست و زندگی دیگر چیز خیلی بدی به‌نظر نمی‌رسد و رنگِ عشق و عطر محبّت به آن صورتی رؤیایی بخشیده است. پرین با اراده‌ی مصمّم و پشتکارِ بی‌مانند و خلّاقیت‌های بسیار قهرمانِ داستان است و شخصیّتِ قوی و سخت و درعین‌حال پُرمهرِ او برای خواننده‌ی کودک و نوجوان جذّاب است و جالب.  مخاطب با پرین ارتباط برقرار می‌کند و در فراز و نشیبِ زندگی نگرانِ او می‌شود و داستان را با امید و ترس دنبال می‌کند تا نقطه‌ی پایان؛ روزی که پرین دیگر سرگردان و بی‌خانمان نیست.

بیش‌تر بچّه‌های دهه‌ی شصت هنوز هم لذّتِ شادی و خوش‌بختیِ پرین در پایانِ کارتونِ «باخانمان» را به‌خاطر می‌آورند و به‌نظر من، خوب است که کودکان و نوجوانانِ امروز هم این لحظه‌ی شیرین را با خواندنِ کتاب «باخانمان» تجربه کنند.

*ترجمه‌ی فارسی بی‌خانمان توسط افسون مهدویان از سوی انتشارات ویژه نشر چاپ شده است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/16/10

نام کتاب: بارون
سروده‌ی : احمد شاملو
تصویرگر: ابراهیم حقیقی
ناشر: مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر (کتاب خروس)
قیمت: ۱۹۰۰ تومان

گل آقا؛ «بارون» بازسرایی «احمد شاملو» است از ترانه‌ای عامیانه مربوط به سال‌های کهن که لابُد نسلِ من و نسلِ پیش‌تر از من (و نسل‌های پیش‌ترتر و …) آن را به یاد می‌آورند، وقتی‌ زیر باران می‌خواندیم «بارون میاد جَرجَر/پشت خونه‌ی هاجر/ هاجر عروسی داره/ تاج خروسی داره». ترانه‌ای که از اصول و قواعد شعر سنتّی بی‌بهره بود و رمزِ ماندگاری‌اش در آهنگ و موسیقی آن است؛ شعری ساده و شاد و زنده.

احمد شاملو از این ترانه‌ی عامیانه شعر تازه‌ای ساخت با قافیه و آن را در قالبی جدید ارائه کرد که دیگر به سادگیِ سابق نیست و با زبانِ استعاره حرف می‌زند و حتّی فلسفی هم شده است.

شعر این‌گونه آغاز می‌شود:

«بارون میاد جَرجَر
گم‌شده راه بندر
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره

ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست
جادّه‌ی کهکشون کو؟
زهره‌ی آسمون کو؟»

شاعر با کتابِ «بارون» مفهومِ ضرب‌المثلی را در ذهنِ مخاطب زنده می‌کند که می‌گوید: پایان شبِ سیه، سپید است. درواقع، این شعر در ستایش امیدواری‌ است و درباره‌ی تلاش انسانی که می‌خواهد راهِ نجات و رهایی را بیابد. راویِ شعر مردی‌ست در پی زنی؛ زهره خانوم. این زن نمادی‌ست از ستاره‌ای در آسمان که مسافران راه خویش را به نور آن می‌یابند و می‌گویند پیش از طلوع و غروبِ خورشید در آسمان دیده می‌شود. مردِ ماجرا زهره را می‌خواهد تا در عبور از تاریکی به روشنایی فانوسِ راه او باشد؛

«چراغ زهره سرده
تو سیاهیا می‌گرده
ای خدا روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن»

مرد شروع‌ می‌کند به پرس‌‌وجو تا نشانی از زهره بیابد. از لک‌لکِ پیر شروع می‌کند و بعد از هاجر سراغ می‌گیرد تا این‌که می‌رسد به چهار تا مرد بیدار که نشسته‌اند کنجِ دیوار و در یکی، دو صفحه‌ی بعد برای خواننده فاش می‌شود که زهره خانم «تو گرهِ مُشتِ مرداس». برخی از داده‌های پنهانِ شعر ِ احمد شاملو با تصویرگریِ شایسته‌ی ابراهیم حقیقی برای مخاطب آشکار می‌شود و او تأکیدِ شاعر بر ظلم‌ستیزی و عدالت‌جویی را درمی‌یابد و معجزه‌ی عشق را هم؛ مگر نه این‌که «به عشق می‌گردند، آفتاب و هر ستاره‌ای.»۱ امّا، منظور من از مخاطب آن گروهِ سنّیِ مدنظرِ ناشر نیست. برای این‌که «مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشی چاپ و نشر نظر» کتابِ «بارون» را برای کودکان چاپ کرده است درحالی‌که به‌نظر من، زبان و بیانِ احمد شاملو در این شعر برای مخاطب کم‌سال قابل‌درک نیست و مفاهیم آن در چارچوبِ اندیشه‌ی کودک طرح نشده است، امّا نوجوانان و جوانان با دریافتِ مفهومِ استعاری شعر از ترانه‌ی آهنگینِ «بارون» لذّت خواهند برد.

شاعر در کتاب «بارون» از کابوسِ پُررنجِ انسان می‌گوید وقتی که نمی‌خواهد به ظلمت و قدرت تن بدهد و پیِ آفتابِ عشق به روشنایی و رهایی دست می‌یابد و البته، زندگی در نور و رنگ و شادی.

برای نمونه به بخشی از شعر اشاره می‌کنم که می‌گوید؛

«بچّه خسته مونده!
چیزی به صُب نمونده.
غصّه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟»

و یا این؛

«خروسِ سحر می‌خونه
خورشید خانم می‌دونه
که وقتِ شب گذشته
موقع کار و گشته.»

امّا ته حرف این‌که، پیش‌نهاد می‌کنم «بارون» را به نیّتِ نزولِ رحمت، به سلامتیِ آزادی و به یادِ شاملوی شاعر بخوانید که بیست و یکمِ آذرماهِ هشتاد و پنج سال قبل در شبی برفی در تهران به دنیا آمد.

۱٫ دانته

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 12/16/10

نام کتاب: به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند!
نویسنده : مو ویلمز
مترجم : زهرا احمدی
تعداد صفحه : ۳۶ صفحه
قیمت : ۹۰۰ تومان
نوبت چاپ : اول ۱۳۸۶

انتشارات : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

هزار کتاب؛ مو ویلمز یک نویسنده‌ی چهل‌و‌دو ساله‌ی آمریکایی‌ست که علاوه‌بر نوشتن، کاریکاتور می‌کشد و انیمیشن می‌سازد. یکی از مهم‌ترین هنرهای‌اش هم خلقِ کبوتری‌ست با چشم‌هایی لوچ که بسیار دوست‌داشتنی‌ست. کدام کبوتر؟ شخصیّتِ اصلیِ داستانِ به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! را می‌گویم، کتابی جذاب با ایده‌ای هوش‌مندانه که برای کودکانِ کم‌سالِ در ابتدای دبستان مناسب است، امّا به خواننده‌های بزرگ‌سال نیز سفارش می‌شود بس‌که شاه‌کار است. ماجرای کتاب این‌طوری آغاز می‌شود که راننده‌ای می‌خواهد استراحت کند و اتوبوس خود را به مخاطب می‌سپارد تا مراقب‌اش باشد و به کبوتر اجازه ندهد آن‌را براند. فضاسازیِ مناسبِ نویسنده به خواننده این امکان را می‌دهد که در متن درگیر شود و خود نیز در پیش‌بُردِ داستان نقشی ایفا کند. او یاد می‌گیرد که گاهی‌اوقات در برابر خواسته‌های دیگران فقط باید بگوید «نه»! و با هر التماس و خواهش، دروغ و رشوه بر موضعِ خود ثابت‌قدم بماند. متوجّه شدید چرا می‌گویم خواندنِ این کتاب برای بزرگ‌سال‌های عزیز هم مفید است؟
کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! مصوّر است، تصویرسازیِ ویلمز با استفاده از خطوط ساده و رنگ‌های متناسب عالی‌ست. نکته‌ی مثبت دیگر زبانِ داستان‌ست که رگه‌هایی از طنز دارد و برای کودکان خوش‌آیند خواهد بود. طرحِ داستان را هم که گفتم، نویسنده یک مفهومِ جدّی و پیچیده‌ی روان‌شناسی را درنهایتِ سادگی برای مخاطبِ خردسال بیان می‌کند و در نتیجه‌ی هم‌ذات‌پنداری، کودک علاوه‌بر شناختِ خویشتن، مهارت ارتباط مؤثر با دیگران را نیز می‌آموزد.
ویلمز در سال ۲۰۰۴ میلادی برای کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند! برنده‌ی جایزه‌ی Caldecott شده است و تاکنون شش جلد کتاب با محوریّتِ شخصیّت این کبوتر نوشته که در آن‌ها نیز به مسائل مختلفِ دورانِ کودکی پرداخته است. مثل چی؟ برای نمونه اشاره می‌کنم به کتاب ‌به کبوتر اجازه نده تا دیروقت بیدار بماند!‌ نویسنده در این کتاب نیز کودک را با کبوتر تنها می‌گذارد، درحالی‌که پیش‌تر درباره‌ی بهانه‌های کبوتر هشدار می‌دهد و از خواننده می‌خواهد به او اجازه ندهد تا دیروقت بیدار بماند. از این مجموعه کتابِ ‌کبوتری که توله‌سگ می‌خواست‌ نیز با ترجمه‌ی ‌عطیه رسولی وثوق‌ از سوی انتشارات تیمورزاده منتشر شده است.