۰۸
آرمان؛ نمیدانم نمایش «خدای کشتار» را دیدهاید یا نه؟ من از کجا باید بدانم؟ ولی بدانید که این نمایش عصر دوشنبه از شبکه چهار تلویزیون پخش شد. چی بود؟ تلهتئاتری به کارگردانی «علیرضا کوشکجلالی» و یکی از بازیگرهایش هم الهام پاوهنژاد بود. یادتان هست؟ پاوهنژاد اولیّنبار در مجموعه تلویزیونی «همسران» بازی کرده بود. او در بیستونهمین جشنواره تئاتر فجر هم حضور داشت؛ در نمایش «شن» به کارگردانی کتایون حسینزاده. قبل از آن هم در نمایشموسیقی «سنگ و سبو» بازی میکرد که برای ۱۰ روز در تالار وحدت روی صحنه رفت. میپرسید برای چی آمارِ پاوهنژاد را میدهم؟ برای اینکه بگویم او اینروزها حسابی گرفتار است و لابُد وقتی الهامنژاد از کار فارغ شود، در اوّلین فرصت نوشتن یادداشتهای روزانهاش را در وبلاگش پی خواهد گرفت. وبلاگش؟ بله، پاوهنژاد هم وبلاگ مینویسد؛ «برای زن فردا… کردیا». این نامِ وبلاگ اوست. یعنی چی؟ او توضیح داده است که «کردیا با ضمه روی کاف خوانده میشود. در زبان کردی برای ضمیر سوم شخص مؤنث (مثل she در زبان انگلیسی) به کار میرود.» وی این وبلاگ را از شهریورماه ۱۳۷۸ راهاندازی کرده است. چرا؟ پاوهنژاد در سرآغاز وبلاگش نوشته که «درست شش سال از آخرین باری که برایت نوشتم میگذره… کار، دوندگیهای روزمره، دغدغهها و…همه و همه منو از نوشتن دور کرد… نمیدونم چی مجبورم کرد دوباره به سمتش بیام… شاید دیدن رشد تو… برای همین فکر کردم باید باز بنویسم… برای تو…» این «تو»ی مخاطب کیست؟ دخترکی با نام «کردیا». اگر دوست دارید از فکرهای الهام پاوهنژاد باخبر شوید، به نشانی اینترنتی http://elhampavehnejad.persianblog.ir مراجعه کنید.
آرمان؛ در اینترنت، پیِ مطالبی درباره زندگیِ «سیلویا پلات» بودم که رسیدم به وبلاگی با نام «کبریا» که نویسندهاش «چیستا یثربی» است. بله، خانمِ نمایشنامهنویس. کارگردانِ مترجمِ همهکاره پُرهنر، وبلاگ هم مینویسد. درباره پلات نیز در دو، سه پُستِ اوّلِ کبریا نوشته است. گویا، خیلی سالِ قبل او نمایشی را در جشنواره تئاتر فجر روی صحنه بُرده با نام «یک شب دیگر هم بمان سیلویا» که برداشتی آزاد از داستان زندگی شاعره آمریکایی است. خُب، تاریخِ این یادداشت برمیگردد به اوایلِ سال ۷۸ و جالب اینکه وقتی کلیک میکنیم روی لینکِ صفحه نخستِ کبریا، میبینیم که یثربی در آخرین (شما بخوانید تازهترین) یادداشتِ وبلاگیاش هم درباره نمایشِ دیگری نوشته که در بیست و نهمین جشنواره تئاتر فجر (یعنی جشنواره امسال) روی صحنه بُرده است: «اتاق تاریک». این نمایشنامه درباره زندگی شاعر و نویسنده مبارز رضا میرزاده عشقی است که در دوره مشروطه به ضربِ گلوله کشته شد. مرد بزرگی که آیتالله مدرس درباره او گفته بود: «اگر آسیبی به این سید بزرگوار برسد، در کشور خون به پا میشود.» نیما یوشیج هم از عشقی به نیکویی یاد کرده و گفته که شعر نو را از وی الهام گرفته است. یثربی نزدیک به شش ماه، روزی هشت ساعت برای اجرای این نمایش تمرین کرده است؛ با گروهی از بازیگران حرفهای و نیمهحرفهای که بیشتر آنها جوانهای دهه شصتی هستند. او چندینبار نمایشنامه را بازنویسی کرده و بعد از دوبار بازبینی، بخشهایی از نمایش حذف شد تا قابل اجرا باشد. برای همین نمایشِ سهساعته «اتاق تاریک» با کسر ۶۰ دقیقه، روز پنجشنبه ۲۷ بهمنماه در دو سانس در سالن قشقایی به روی صحنه رفت و با استقبال تماشاگران روبهرو شد. اگر دوست دارید تازهترین اخبار درباره این نمایش را دنبال کنید، کافی است به نشانی اینترنتی http://chistayasrebi.persianblog.ir مراجعه کنید.
آرمان؛
تا چند هفته بعد لابُد باید پیِ سوژه دیگری باشم برای گزارش هفتگی.
میپرسید چطور؟ آخر با این وضع اخبار کتاب نمیشود. پیشبینی میکنم چهار
روز دیگر کتابفروشیهای انقلاب هم شروع میکنند به کلمفروشی. وا ندارد
عزیز من! حواست به اخبار نیست؟ هفته گذشته وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
رسماً لغو مجوز فعّالیت حدود ۱۰ ناشر را به آنها ابلاغ کرده است. دروغ؟
باور ندارید به پایگاه خبری تحلیلی «پارسینه» مراجعه کنید که نوشته مجوز
انتشارات «بازتابنگار»، «دیگر»، «آگاه (آگه)»، «اختران» و «جیحون» لغو شد.
چرا؟ از من میپرسید چرا؟ شما چرا؟ از طرف دیگر، مهدی کاموس هم گفته
انتشارات ماهی، چشمه، ققنوس و مرکز بهصورت زیرزمینی سبک زندگیِ غربی در
ایران را ترویج میدهند. منبع؟ خبرگزاری مهر گزارش کامل آن را منتشر کرده
است. گویا کاموس یکی از سخنرانهای جلسه نقد و بررسی «سبک زندگی در
رمانهای دهه هشتاد» بوده و حرفهای جالبی هم زده است. مثلاً؟ مثلاً
رویکرد تقلیدی به تجدد، مصرفگرایی، سرنوشتگرایی و تقدیرگرایی را بهعنوان
ویژگیهای ترجمههای وارداتی به ایران معرّفی کرده و گفته «متأسفانه
نویسندگان ما هم از آن استفاده میکنند.» بعد هم از روشن شدن چراغ قرمز
ادبیات داستانی در ایران ابراز نگرانی کرده است. یعنی چی؟ ایشان گفته آخر
چرا کتابهایی که طلاق را ترویج میکنند، یا فرقهگرا هستند، مجوز انتشار
میگیرند؟ دیگر چی؟ آقای کاموس توجّه حضار را به آمار سازمان ملی جوانان
درباره افزایش ۲۵ درصدی زندگی مجردی دختران در ایران جلب کرده و گفته: از
هر سه ازدواج یکی به طلاق منجر میشود و عشقهای مثلثی هم بیداد میکند و
بعد هم گفته: «توهم توطئه نداریم، امّا وقتی یک ناشر در سال ۱۰۰ نویسنده با
یک موضوع آن هم عشق زمینی دارد، میتوان چه بر آنها نام نهاد.» از وقتی
این حرفهای کاموس را خواندهام، کلّی سوال به ذهنم هجوم آوردهاند. فکر
میکنم ایشان کجا زندگی میکند؟ و یعنی هنوز کتاب «جامعهشناسی خودمانی» را
نخوانده است؟ و دوست دارم از او بپرسم آیا افزایش آمار طلاق باعث شده تا
درباره جدایی داستان نوشته شود؟ یا اینکه نویسندههای ایرانی آنقدر
درباره جدایی نوشتهاند که بهانه دادهاند به دستِ زوجهای محترم؟ بعد اگر
عشق زمینی اَخ است و نوشتن ندارد، پس آن جمعیّت ۲۵درصدی دختران مجرد
انتخاب خیلی خوبی داشتهاند. بد میگویم؟
داستان آن چراغ مطالعه در تهران
اوّل اینکه، اسامی نامزدهای جایزه ادبی «چراغ مطالعه» معرّفی شدند؛ معین
فرخی، سحر فاضلی، آرش صادقبیگی، وحید افتخاریزاده، وحیده ابراهیمزاده،
بهزاد ناظمیانپور، رضا بهاریزاده، مرضیه ستوده، مصطفی انصافی و آتوسا
افضلی. آثار این ۱۰ نفر به مرحله دوّم این جشنواره رسیده و داستانهایشان
بهصورت کتاب چاپ خواهد شد. ولی فکر کنم تا چند روز دیگر که یک نفر
بهعنوان برگزیده نهایی معرّفی میشود، دل توی دل هیچکدامشان نباشد.
دوّم اینکه، تا پانزدهم اسفند فرصت دارید برای شرکت در جایزه ادبی تهران
شعر یا داستان بفرستید. به کدام نشانی؟ تهران، خیابان شهید احمد
قیصر(بخارست)، خیابان دوازدهم، شماره سه و یا به نشانی الکترونیکی
info@tehranmah.ir. سوّم اینکه، یک جشنواره ادبی دیگر هم متولّد شده است
که اسمش را گذاشتهاند؛ «آن». «آن» نخستین جشنواره سراسری شعر و داستان
کوتاه از سوی حوزه هنری کرمان است که در رشتههای شعر کوتاه سنتی (رباعی و
دوبیتی)، شعر کوتاه نو (نیمایی و آزاد؛ حداکثر ۱۰سطر) و داستان کوتاه
کوتاه (یکصفحه؛ حداکثر ۱۷۷کلمه) برگزار خواهد شد. برای شرکت در این
جشنواره باید در رشته شعر کوتاه، هفت اثر و در رشته داستان کوتاهکوتاه سه
اثر بفرستید. بخش ویژه این جشنواره هم «کتاب» است. شاعران و نویسندگان
میتوانند با ارسال سه نسخه از مجموعه شعر کوتاه یا مجموعهداستان
کوتاهِکوتاه خود که در سال ۸۸ یا ۸۹ چاپ کردهاند، در این بخش شرکت کنند.
تا کی فرصت دارید؟ تا بیستم فروردین. این هم نشانی: کرمان، صندوقپستی
۴۳۵-۷۶۱۷۵). نشانی اینترنتیشان هم این است: aan.award@gmail.com.
کتابهای تازه
کتاب «خلسه خاطرات» با عنوان فرعی «تحلیل و بررسی آثار گلی ترقی» منتشر
شد. گلی ترقی را که میشناسید؟ بله، دختر لطفالله ترقى- مدیر مجله «ترقى»
و نویسنده، مترجم، فیلمنامهنویس و شاعر معاصر. شهلا زرلکی در «خلسه
خاطرات» دورههای مختلف نویسندگی ترقی و آثار مربوط به آن زمان را بررسی
کرده است. ترّقی از نوجوانی عاشق نویسندگی بود و میخواست داستاننویس شود.
اوّلین قصهاش با نام «میعاد» در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که او در آن
تحصیل میکرد. همین قصه در سال ۱۳۴۴ در مجله اندیشه و هنر در تهران چاپ
شد. اوّلین مجموعه داستان او با نام «من هم چهگوارا هستم» در سال ۱۳۴۸
منتشر شد و بعد از آن کتابهای «خواب زمستانی» (۱۳۵۲)، «خاطرههای پراکنده»
(۱۳۷۱)، «جایی دیگر» (۱۳۷۹) و «دو دنیا» (۱۳۸۱) از گلی ترقّی چاپ شد.
زرلکی هم در فصل اوّل کتابش با نام «کیک تولّد» درباره مرگاندیشی و ترس
از گذر زمان نوشته که منبع و مصداق این فصل بیشتر آثار پیش از مهاجرت ترقی
است. بله، او ساکن فرانسه است. «لاکپشتی در حاشیه تاریخ» عنوان فصل دوم
«خلسه خاطرات» است که به کتابهای نانوشته نویسنده و بیماری کمکاری و
تنبلی نویسندگی او میپردازد. در فصل بعدی با نام «زنها و ساعتها» چهره
سهگانه زن در آثار ترقی بررسی میشود و فصل آخر، فصل گذشتهگرایی است یا
همان «خلسه خاطرات». این کتاب با شمارگان ۱۱۰۰ نسخه در ۱۳۶ صفحه از سوی
انتشارات مروارید چاپ شده است به قیمت ۳۵۰۰ تومان.
آرمان؛
خبر تلفن به تلفن چرخید تا به من رسید. پیامک میگفت که روز جمعه افتتاحیه
یک نمایشگاه نقّاشی در گالری آشیانه مهر است. آدرس هم بود. من با بیآرتی
رفتم تا انقلاب، بعد هم خیابان کارگر را رفتم بالا به سمتِ شمال و باید
کوچه جواهری را پیدا میکردم که سرش یک قنادی بود. در دوّم از سمتِ چپ
میشد پلاک چهار. بالای سردرِ ورودی تابلو زده بودند: انجمن حمایت و یاری
آسیبدیدگان اجتماعی که خلاصهاش میشود احیاء ارزشها. طبقه اوّل، واحد
اداریِ انجمن بود و طبقه بعدیاش، کلینیک توانبخشی که خدمات مختلف مانند
فیزیوتراپی، گفتاردرمانی و… را به توانیابهای انجمن ارائه میکند؛ البته
رایگان. برای رفتن به گالری باید پلّهها را پایین میرفتم و در آنجا خودم
را در برابر هجومِ خوشآیندِ نور و رنگ یافتم. چند نفری توی سالن بودند و
بعد از تابلوهای نقّاشی، سهپایه بزرگِ نقّاشی و پسرِ جوانی که جلوی آن
نشسته بود توجّهام را جلب کرد؛ مهرداد. او با وجود عارضه فلج مغزی، نقّاشی
میکند. مردی که کنارش ایستاده بود به مهرداد میگفت کمی رنگِ قرمز به سبز
اضافه کند تا طبیعیتر باشد. نقّاشیِ مهرداد، بازنمایی پُرشور و سادهای
بود از طبیعت.
آ
آلبومِ بزرگی توی یکی از کُنجهای گالری بود؛ تصاویری از مجموعه
نقّاشیهایی که هنرمندان به انجمن هدیه کرده بودند تا درآمد حاصل از فروشِ
آنها به مصرفِ بچّههای توانیاب برسد. خانم فروزان رحیمدوست (مدیر گالری و
مدیرعامل انجمن) میگوید: «بهدلیل محدودیّت فضای نمایش، هر بار تعدادی از
این آثار را برای فروش ارائه میکنیم.» نقّاشیها از نظر موضوع تکنیک
متنوع هستند؛ طبیعت، پرتره و… و با تکنیکهای مختلفی کار شدهاند: آبرنگ،
کلاژ، آکریلیک، چاپ، دیجیتال و… روی بعضی از عکسهای آلبوم برچسب زدهاند و
نوشتهاند: «فروخته شد».
ش
در میانِ بازدیدکنندگان، یک زن و شوهرِ ژاپنی بودند که چند دقیقهای جلوی
هر نقّاشی میایستادند و با دقّت هر تابلو را نگاه میکردند. بعد از یک
دور، زن کنار یکی از تابلوهای محمّد اسکندری ایستاد که نقشِ چند پرنده بود
در آشیانه و مرد از او عکس برداشت. فکر میکنم ۲۰ دقیقه بعد بود که یک خانم
ژاپنیِ دیگر با دو دختر کوچکش وارد گالری شدند و پشتبندش، همسر
ایرانیاش. ژاپنیها به زبانِ خودشان سلام و علیک کردند و به تماشای
نقّاشیها مشغول شدند؛ با شوق. حواسم به مرد ژاپنی بود که هنوز وقتی به
خطوط نقّاشیها مینگریست، خیلی ذوق میکرد و درباره هر تابلو با همسر
ایرانیِ دوستشان حرف میزد، با شور. تا پایانِ مراسم افتتاحیه، مرد ژاپنی
دستکم ۲۵ بار گالری را دور زد و هر بار یکجوری به طرحهای استادهای
ایرانی خیره میشد که خیال کردم تا رازِ پشتِ لکّههای رنگ را پیدا نکند
دستبردار نیست.
ی
محمّدحسین ماهر، پرویز کلانتری، منوچهر معتبر، بابک خدابنده، رضا هدایت و…
برخی از هنرمندانی هستند که آثار خویش را به این انجمن هدیه کردهاند. اثری
از حسین خسروجردی هم در نمایشگاه بود که طرحِ هوشمندانه جذابی داشت و در
اندازه خیلی خیلی بزرگ اجرا شده بود؛ یکجور نقّاشی مُدرن که مخاطب در آن
با تصویر یک انسانِ مومیاییشده روبهرو میشد در حدّ فاصلِ زمین و آسمان.
تابلویی از آثار زندهیاد محمّدعلی ترّقیجاه هم برای فروش گذاشته شده بود
که مؤسس انجمن گفت پیش از مرگ، از طرفِ خودشان به انجمن اهدا شده است. این
نقّاشی هم ارائه دیگری بود از اسبهای تجریدیافته که به نشانِ هنری
ترّقیجاه معروف شدهاند.
ا
مراسم افتتاحیه با صحبتهای مؤسس انجمن آغاز شد. خسرو منصوریان درباره
اهدافِ انجمن گفت و چگونگی تأسیس این گالری و بعد خط داغِ انجمن را معرّفی
کرد که امکان مشاوره تلفنی است و گفت بیشتر کسانی که در این مدّت با آنها
تماس گرفتهاند، مواردی بودند که بابتِ ابتلا به ایدز نگران بودند. در
ادامه، یکی از بیماران هموفیلی که به خاطر تزریقِ خونِ آلوده به ایدز مبتلا
شده بود، درباره خودش و زندگیاش گفت و…
ن
این روزهای گالری آشیانه مهر نتیجه همّت و نیّتِ خیرخواهیِ عدّهای از
برجستهترینِ نقّاشهای ایرانی است که همیشه مخاطبِ خویش را با معجزه
دستهای هنرمندشان افسون کردهاند و اینبار مصداقِ عینی شعری هستند از
فریدون مشیری که میگوید بشر را دو دست هست: «دستی، برای آنکه بر آرد نیاز
خویش/ دستی برای آنکه بگیرد ز خلق دست.»
هـ
نشانی را که ابتدای حرف گفتم، فقط اینکه از امروز تا هفته بعد برای بازدید از این نمایشگاه فرصت دارید.
آرمان؛ وقتی در دهمین دوره مراسم اهدای جایزه ادبی هوشنگ گلشیری از «علیاشرف درویشیان» داستاننویس پیشکسوت تقدیر شد، «رضا خندانمهابادی» هم چند کلمهای برای حضار سخن گفت. رضا خندانمهابادی دوست و همکارِ قدیمیِ درویشیان است که تدوین چند کتاب مشترک حاصل این رفاقت و مشارکت است. خندان میگوید فعالیتهای ادبی و فرهنگی خود را از سال ۱۳۵۷ با نوشتن داستان برای نوجوانان آغاز کرد که نتیجه آن انتشار کتاب «بچههای محل» بود. همزمان، بخشی از فعالیتهای خندان بر نقد و بررسی آثار «قدسی قاضینور» متمرکز شد تا سال ۱۳۶۰ که خندان مجلهای را با نام «جُنگ رازی» منتشر کرد. دو سه شماره از این جُنگ چاپ شد تا اینکه خندان با درویشیان آشنا شد و پس از تشکیل شورای نویسندگان ادبیات کودک، این دو دوست انتشار مجله دیگری را با هدف نقد و بررسی کتاب از سر گرفتند. پس از این، سکوتِ اجباریِ خندان شروع شد تا سال ۶۷ که درویشیان به خندان پیشنهاد همکاری در پروژه «فرهنگ افسانههای مردم ایران» را مطرح کرد. وقتی به خندان تلفن میزنم، او در منزل درویشیان است و میگوید: «روزهای چهارشنبه هر هفته به منزل درویشیان میآیم تا درباره کارهایی که در طول هفته انجام دادهایم با همدیگر صحبت و مشورت کنیم.» میپرسم: «موضوع کارِ امروزتان درباره چیست؟» که خندان پاسخ میدهد: «امروز فیشبرداریهای جلد بیستم «فرهنگ افسانههای مردم ایران» را مرور و با همدیگر تبادلنظر خواهیم کرد.» تاکنون ۱۹ جلد از این کتاب چاپ شده است. سال ۱۳۷۹، خندان و درویشیان پروژه مشترک دیگری را آغاز کردند که تا امروز ادامه یافته است؛ تدوین مجموعه کتابهای «داستانهای محبوب من» که شش جلد از این کتاب منتشر شده است. خندان میگوید: «داستانها را درویشیان انتخاب میکند و به من میدهد تا درباره آنها نقد بنویسم. من خیلی منظم کار نمیکنم. گاهی صبح تا شب یکسره مشغول هستم و گاهی فقط دو سه ساعت در روز.» وی میافزاید:«جدای این کتابها، معمولاً دوستانِ دیگر هم کتابهایی را برایم میفرستند که باید آنها را بخوانم و نقدی بنویسم.» خندان میگوید: «نقدهای پراکنده من در نشریههای مختلف چاپ شده است که میخواهم آنها را جمعآوری کنم تا بهصورت کتاب منتشر شوند. امیدوارم این کتاب سال آینده چاپ شود.» وی اضافه میکند: «برای چاپ این کتاب با نشر چشمه صحبت کردهام و آنها هم استقبال کردهاند.» از خندان درباره کتابهایی سوال میکنم که بهتازگی خوانده است و او میگوید اخیراً کتابی با نام «مار» خوانده که جدید نیست، امّا تازه به دستِ او رسیده است. وی میگوید: «کتاب خوبی بود. از نظر شمّ هنرمندانه به نظرم کار خوبی آمد و به خواندنش میارزید.» خندان ادامه میدهد: «درعینحال مشغول خواندن کتاب دیگری نیز هستم با نام «ایدئولوژی و فرهنگ» که یک کار تحقیقی خوب درباره نقد ادبی است.»
آرمان؛
باور کنید من خبر نداشتم، وگرنه آن وقتِ صبح به «رسول یونان» تلفن نمیزدم
که بعد صدای خوابآلودی بشنوم و توی آن لحظه با خودم بگویم تو هم با این
«سلامِ بیمحل»! یونان میگوید چند ساعت دیگر تلفن بزنم، یک یا دو
بعدازظهر. دوباره که زنگ میزنم، یونان با لحنِ خوب و لهجه شیرینی که دارد
سلام میگوید و مُدام فکر میکنم ته صدایش، رنگِ یک لبخند میدرخشد. گپ و
گفت با یونان را از روزمرگی آغاز میکنم و او میگوید:«این روزها کمی
مریضاحوالم. قبلاً غروبها به پارک میرفتم و با دوستانم شطرنج بازی
میکردم و حالا غروبها به مطب دکتر میروم. البته این درد رو به بهبود
است، ولی اگر به زودی بهبود نیابم مجبورم شطرنجم را به آنجا ببرم و
همینطور کتابهایم را.»
از مزرعه برفی
تازهترین خبر درباره کتابهای رسول یونان مربوط به چاپ دوم یکی از مجموعه
مینیمالهای اوست با نام «احمق! ما مُردهایم» که از سوی نشر مشکی به
بازار کتاب عرضه شده است. یونان میگوید: «این کتاب با تیراژ ۲۰۰۰ نسخه چاپ
شد و در نمایشگاه کتاب امسال تمام شد و چاپ مجدد خورد. قبل از این کتاب،
وی مجموعه «فرشتهها» را در قالب مینیمال ارائه کرده بود. یونان میگوید:
«این کتاب هم سه چاپ خورده است و فعلاً در بازار موجود نیست.» میپرسم چی
شد که این قالب را برای نوشتن انتخاب کردید؟ پاسخ میدهد: «من سالها پیش
در یک مجموعه داستان با نام «کلبهای در مزرعه برفی» منتشر کردم که در
آنجا هم در این قالب طبعآزمایی کرده بودم.» یونان کمی مکث میکند و بعد
خودش از خودش میپرسد: «حالا چی شد که مینیمالیست شدم؟» و به من میگوید:
«یکی بهخاطر نیاز مردم کتابخوان، که فرصت مطالعه ندارند. دیگری بهخاطر
تنبلی! که دوست دارم داستان زود تمام شود. سومی بهخاطر اینکه من تُرک هستم
و زیاد نمیتوانم فارسی حرف بزنم. کلماتم ته میکشد و این میشود
مینیمال.» در این لحظه من به یاد خاطره شعرهایی افتادهام که از وی
خواندهام و میگویم: «اختیار دارید.» یونان میخندد و میگوید: «اختیار
دارم؟ دارم جدّی میگویم. برای نوشتن داستان کلمه کم میآورم.»
تا هتل یخی
یونان ادامه میدهد: «کتاب «پایین آوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی» هم
به چاپ سوم رسیده است و بهزودی چاپ دوم کتاب «مُردهای به کشتن ما میآید»
نیز روانه بازار میشود.» وی توضیح میدهد: «این کتاب گزینه شعرهای من
با انتخاب و ترجمه استاد احمد پوری است.» و بعد من درباره کتابهای در
دست چاپ میپرسم و یونان پاسخ میدهد: «گزینه شعرهای «رامز روشن» شاعر و
فیلمساز جمهوری آذربایجان را ترجمه کردهام که این کتاب با نام «باید در را
آرام باز کرد و رفت» از سوی نشر افکار وارد بازار خواهد شد.» وی
میافزاید: «کتاب اصلاحیه خورده است و نزدیک به یک ماه قبل، ما اصلاحیه را
انجام دادیم و برای تطبیق به ارشاد فرستادیم که بعد از ۳۰ روز هنوز جواب
نیامده است و خُب، معلوم نیست کی چاپ شود؟»
آرمان؛
تلفن خیلی زنگ میخورد و دستآخر، خانمِ مهربان گوشی را برمیدارد، با
سلام و علیک. میگویم کی هستم و از کجا تلفن میزنم و خانم به «جواد
مجابی» میگوید و بعد، گوشی را به او میدهد. دارم فکر میکنم، گوشی سیّار
بود، برای اینکه وقتی به دستِ مجابی میرسد، صدای سلامِ او را با موسیقی
دلنشینی میشنوم که در آن سوی خط پخش میشود. البته بعد مجابی میرود و
موسیقی را قطع میکند تا حرف بزنیم. مجابی میگوید: «داشتم شعر مینوشتم.»
سفر ملّاح رؤیا
آخرین یادداشتِ جواد مجابی در وبلاگش درباره منظومهایاست با نام «نیزهی
مرد پارسی دور میرود». وی نوشته که آمدن این منظومه در خردادماه آغاز
شده و هر روز نوشته میشود و گفته مشغولِ کارِ دیگری بوده که اوّلین سطرهای
این شعر ناخواسته ظاهر شد. .از سرکنجکاوی، اوّلِ حرف میپرسم که سرودنِ
این منظومه به کجا رسیده است؟ مجابی پاسخ میگوید: «۶۰ صفحه از آن سروده
شده است. فکر کردم وقتی در سفر هستم آن را کامل کنم، آخر جاهایی وجود دارد
که شعر سرودن آسانتر است، ولی نشد.» وی که بهتازگی از سفری سه ماهه به
اروپا بازگشته است، ادامه میهد: «یک رُمان نیمهتمام هم دارم به نام «در
طویلهی دنیا» که یازدهمین رُمان من است و قصد داشتم آن را هم در سفر تمام
کنم که هنوز به جایی نرسیده است.» مجابی میافزاید: «البته، در این سفر
بهخاطر فراغتی که داشتم، شعرهای کوتاه فراوان سرودم و اشعارم بهصورت دو
مجموعه در سوئد منتشر شد: «وطن روی کاغذ» و «شعر امروز خیابان». وی
میگوید: «من همیشه ترجیح میدهم کتابم در مملکت خودم چاپ شود. طبیعی است
که شعر در خارج به دست مخاطب اصلی نمیرسد و در هوا معلّق میماند. نه
اینکه مجال به پایان بردن کتابها در ایران میسر نباشد، نه. اینجا کتاب چاپ
نمیشود.» مجابی اشاره میکند: «چندهزار صفحه کتاب نوشتهام که هنوز مجوز
نگرفتهاند و این موضوع باعث زیان مادی و معنوی من و ناشرها شده است. زیان
معنوی برای اینکه عمری را بر سر این کارها گذاشتم و مجموعه این کتابها
نتیجه دو، سه سال از عمر من است. زیان مادی هم برای اینکه، زندگیام از
این طریق میگذرد. مجموعه مقاله نوشتهام، زندگینامه، شعر و رُمان نوشتهام
و همگی در اداره ارشاد متوقف ماندهاند و هیچکس پاسخگو نیست. حتّی
کارهای تحقیقیام هم مجوز نگرفتهاند. کتاب پژوهشی که دیگر به جایی
برنمیخورد! هرچند چاپ شعر و رُمان هم باعث نمیشود به جایی بربخورد.» وی
ادامه میدهد: «ادبیات، گفتوگو با تاریخ است و نه درگیری با یک عده و یا
جریانِ خاص. منتها سوءتفاهم مانع کارها میشود.» علاوه بر کتابهای تازه،
باید بیش از ۳۰ کتاب از جواد مجابی تجدیدچاپ بشوند که نمیشوند. وی
میگوید: «نمیخواستم حرفهای غمانگیز بزنم، ولی اینکه نشد کار. اهل فرهنگ
میخواهند حاصل کارشان را بهصورت عینی ببینند و با مخاطبان ارتباط برقرار
کنند. اهل فرهنگ، این مردم و این مملکت را دوست دارند و دلیل ندارد که
دچار این قضایا باشند. موسیقیدان، سینماگر و شاعر تنها به بازنمایی
واقعیتهای جامعه میپردازند و اندیشه سیاستورزی و سیاستپیشگی ندارند.
نباید آنها را با معیارهای مبتذلِ روز سنجید.»
شعرِ بلندِ تو
مجابی میگوید: «جدای ذکر مصیبت، شعر، کار هر روز زندگی من است، برای خاطر
لذت سرودن. این کار همچنان ادامه دارد. حتّی اگر کتابهایم چاپ نشود، سرودن
پایان نمییابد.» او علاوه بر شعر و نویسندگی، نقّاشی هم میکند. خودش
میگوید: «در اسپانیا که بودم برای مدتهای مدید نقّاشی میکردم. نقّاشی
هنری است که آن را برای خودم انجام میدهم و به من از نظر روحی آزادی
فوقالعادهای میبخشد. تمام چیزهایی که میخواهم بگویم و به کلمه
درنمیآید را با نّقاشی بیان میکنم. آزادی بیحد و حصری در این کار است.»
مجابی تأکید میکند: «آفرینش هنری حتماً باید از آزادی بیحد و حصر
برخوردار باشد وگرنه آفرینش نیست و حسبالفرمایش است.»
قصّه روشن
بیشتر از ۳۰ سال از انتشار کتابهای «پسرک چشمآبی» و «سیبو و سار کوچولو»
میگذرد. کتابهایی که اواخر دهه ۵۰ از سوی کانون پرورش فکری کودکان و
نوجوانان چاپ شد و در آن زمان پُرفروش بود. مجابی مجموعه داستانِ دیگری هم
برای کودکان و نوجوانان نوشته که مجوز نگرفته است. وی میگوید: «کانون حتّی
بهترین کتابهای خودش را دوباره چاپ نمیکند.» مجابی ادامه میدهد: «البته
ناشرها کمکم دارند از ما ناامید میشوند. هر کتابی، چه از سالخوردگان و
چه از جوانان روی دستشان میماند و این باعث ورشکسته شدن ناشرها میشود و
درعینحال، غبن بزرگی برای فرهنگ ماست.»
آرمان؛ به «فریدون عموزاده خلیلی» تلفن میزنم که سیام بهمن سالروز تولّدش است و شروعِ نیمقرنِ دوّمِ زندگیاش. حالم آمیختهای است از خوشی زیاد و یکجور دستپاچگی و فکرم میرود تا پانزده، شانزده سالِ قبل، وقتی خبرنگار افتخاری روزنامهای بودم که او سردبیرش بود و برای اوّلیّنبار عموزاده را میدیدم. او به من حرفیرا دربارهی روزنامهنگاری گفته بود، اینکه رمز موفقیّتِ آدم در این حرفه جسارت است و سماجت. حرفِ سادهای که هنوز معلّم من است.
سفر به شهر سمنان
عموزاده میخندد و میگوید: «از کجا فهمیدهاید که تولّد من است؟» و بعد
میگوید: «طبیعتاً دربارهی تولّدم چیزی یادم نیست. دوران کودکیام در
سمنان بودم، در شهری نسبتاً کوچک. کودکیام با بازیها و آرزوهای دورهی
بچّگی در شهری کویری و خالی از امکانات گذشت و بزرگترین آرزویام رفتن به
پارکِ کودکی بود در نزدیکی خانهمان که دویستمتر با منزل ما فاصله دارد،
ولی آن زمان این فاصله برای من بهاندازهی دوهزار کیلومتر دوری بود. دوست
داشتم بروم و توی آن پارک بازی کنم.» وی ادامه میدهد: «کنار پارک،
کتابخانهای بود از کتابخانههای کانون که میرفتم کتاب میگرفتم و دوست
داشتم وقتم را در کتابخانه بگذارنم. مادرم و برادرم هر وقت که میدیدند من
در خانه نیستم، میدانستند که باید مرا در آنجا پیدا کنند.» عموزاده
تعریف میکند که سالهای اواخر دههی چهل و اوایل دههی پنجاهِ زندگیاش را
با فعّالیّتهای مختلف کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گذرانده است و
از همان وقت، زمانیکه دانشآموز دورهی راهنمایی بود داستان مینوشت و آن
را در یک نسخه با کاربُنهای کاغذی تکثیر میکرد و به خواهرش یا بچّههای
فامیل میداد تا بخوانند. بعدتر هم به «روزنامهدیواری» روی آورد. وی
میگوید: «البته در کنار همهی اینها، خلاف هم داشتم؛ یکی از خلافهایام
این بود که از فوتبال دل نمیکندم. خلاف بعدیام این بود که اهل سینما
بودم. پول توجیبیهایم را جمع میکردم و با برادرم یا دوستانم به تنها
سینمای سمنان میرفتیم.» نمیدانم چرا وقتی عموزاده خلافهایش را تعریف
میکند یادِ یکی از کتابهایش میافتم؛ «قصههای سینمایی من و بابام». عموزادهادامه
میدهد: «در دورهی دبیرستان فعّالیّتهایم جدّیتر شد. عضو تیم فوتبال
جوانان سمنان بودم و نمایشنامههایی که مینوشتم در سطح دبیرستان و
شهرستان اجرا میشد تا سال ۵۷ که برای ادامهی تحصیل به تهران آمدم.»
روزنامهی آفتابگردان
عموزاده در دانشگاه ریاضی و علوم رایانه میخواند و همزمان، اوّلیّن
داستانهایش در مجلههای کودک مانند «کیهان بچّهها» چاپ میشد تا اوایل
دههی شصت که فعّالیّت خویش در حوزهی هنری را آغاز کرد. عموزاده میگوید:
«رفتم واحد داستان حوزهی هنری و کمی بعد، واحد کودک و نوجوان به من واگذار
شد. کتابهای سوره را با کمک دوستان در میآوردم و بعد فکر کردم توانایی
آن را داریم که کتابها را بیشتر از گاهنامه منتشر کنیم و ما کتاب سوره
را، با اینکه کتاب بود در یک ماه آماده و منتشر میکردیم. از آنجا بود که
به فکر افتادم یک مجلهی هنری ادبی منتشر کنیم که این ایده با همراهی
زندهیاد مرحوم قیصر امینپور به انتشار مجلهی «سروش نوجوان» ختم شد.» وی
اضافه میکند: «بعد هم سال ۷۲، ۷۳ بود که روزنامهی آفتابگردان منتشر شد.»
عموزاده برای مدّت ده سال سردبیر سروش نوجوان بود. روزنامهی آفتابگردان هم
اوّلیّن روزنامهی کودکان و نوجوانان ایران بود که نخستین شمارهی آن به
شکل روزنامه در هجدهم تیرماه ۱۳۷۳ چاپ شد و سه سال بعد، پس از انتشار ۸۱۸
شماره متوقّف شد. وی با برگزاری نخستین
مسابقهی خبرنگاران افتخاری، نخستین کسی بود که کودکان و نوجوانان را به
مشارکتهای اجتماعی و سیاسی دعوت کرد. درحالحاضر، عموزاده سردبیر مجلّهی
هفتگی «چلچراغ» است.
فریدون خیلی کتاب دارد
«فریاد کوهستان» نام اوّلیّن کتابی بود که از عموزاده چاپ شد؛ نشر حوزه و
اندیشه، ۱۳۶۱. از وی نزدیک به بیست کتاب در دهههای شصت و هفتاد منتشر شد.
«سفر به شهر سلیمان» در سال ۱۳۶۸ بهعنوان کتاب برگزیدهی سال انتخاب شد و
عموزاده در «دو خرمای نارس» برای اوّلیّنبار موضوع عشق را در داستان کودک و
نوجوان مطرح کرد. در سالهای اخیر، پس از وقفهای هفت، هشت ساله وی نوشتن
برای کودکان و نوجوانان را از سر گرفته است. مجموعهی چهارجلدی «کلاغهای
بلوار ساعت»، «ژنرال پیسکولوسکی و پروفسور اسکولسکی» و «زرد مشکی» از
کتابهای تازهی او هستند. عموزاده میگوید: «این روزها مشغول نوشتن یک
رُمان برای نوجوانان و مجموعه داستانی چندجلدی برای کودکان هستم.» و اشاره
میکند: «کتابی کارگاهی دربارهی داستاننویسی هم نوشتهام که در کانون
پرورش فکری تصویب شده و باید بازنگری نهایی شود.» وی توضیح میدهد: «این
کتاب بیشتر از آن که اطلاعاتی دربارهی داستان بدهد، به داستاننویسی کمک
میکند. سعی کردم کتاب متفاوتی باشد و خُب، دوستانی که آن را خواندهاند،
گفتهاند اینطور بوده است.» آخرین کتابِ عموزاده خلیلی با نام «کتاب کوچک
داستاننویسی» منتشر خواهد شد و بیشتر برای نوجوانان و نویسندههای
تازهکار مفید خواهد بود. میبینید که زندگی
عموزاده از کودکی تا هنوز در ارتباط با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
بوده است. از وی دربارهی تفاوتروند فعّالیّتهای دیروز و امروز در کانون
میپرسم. عموزاده پاسخ میدهد: «امکاناتِ امروزِ کانون خیلی بیشتر از
گذشته است و منابع مالی و امکانات زیادی دارد، ولی تصوّر من این است که آن
موقع فعّالیّتهایش در پرورش خلاقیّتهای کودکان مؤثر بود و بسیاری از
دوستان من از کانون شروع کردند، ولی الان کانون اینطوری نیست و بیشتر بر
تولید کتاب تمرکز کرده و به دنبال تولید اسباببازی است.»
توضیح؛ نوشتههای خاکستریرنگ چاپ نشدهاند.
آرمان؛ نمیدانم کجا، ولی جایی خوانده بودم که ترانه علیدوستی زندگی دراماتیکی دارد. میپرسید چطور؟ آخر او از میان صدها نفری که برای نقش اصلی فیلمِ «من ترانه پانزده سال دارم» تست داده بودند، انتخاب میشود درحالیکه نام خودش هم «ترانه» است. ترانه تنها برادرش را در روز «چهارشنبه سوری» از دست داده است؛ همزمان با وقتی که خودش مشغول بازی در فیلمی به همین نام بود. ترانه جوانترین بازیگری است که جایزه سیمرغ جشنواره فجر را دریافت کرده است. میپرسید مگر ترانه چند سال دارد؟ نه، دیگر پانزده ساله نیست. ترانه بیست و هفت سال دارد. «انتهای خیابان هشتم» و «زندگی با چشمان بسته» جدیدترین فیلمهایی هستند که با بازی ترانه به بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر راه نیافتهاند! میخواهم درباره توقیف این دو فیلم حرف بزنم؟ نه. میخواهم درباره وبلاگِ ترانه بنویسم. بله، ترانه سابقه وبلاگنویسی دارد. بهمنماه سال ۸۷ بود که ترانه «spotlight» را در قالب یک وبلاگ شخصی و در محیط بلاگفا راهاندازی کرد تا دو سالِ بعدتر که ناگزیر به خانه جدیدی کوچ کرد. ترانه مینویسد «spotlight سعی دارد باعث آبرو باشد و نشاندهنده ارادت… ارادت.» او در این وبلاگ یادداشتهای متنوعی را منتشر کرده که گاهی اظهارنظرهای ترانه است درباره مسائل اجتماعی یا فیلمهای مختلف و گاهی دریچهای است به خلوت و زندگی او. مثلاً در یکی از نوشتههای ترانه درباره درونیّاتِ ذهنی او میخوانیم وقتیکه نزدیک به نیم ساعت پشت چراغ یکی از چهارراههای شلوغ مرکز شهر مانده است. زبانِ ترانه روان است و او با یادداشتهایی ساده نگاهِ عمیق و نگرش منحصربهفردی را ارائه میکند. مثلاً ترانه در یکی از نوشتههایش با موضوعی مثل عادتِ کندنِ پوست دور ناخنهای دستش شروع میکند و با بسطِ آن، از ترکِ عادتهای بزرگِ آدمی میگوید: «یک روزی آدم دیگر یک کاری را نمیکند، آن روزی که یک چیزی مثل میوه رسیده از سر آدم میافتد، روزی که بالاخره آدم آمادگی این را پیدا میکند که چیزی را ترک کند بعضی اوقات دیر میرسد. و تو زخمتر و زخمتر شدهای.» اگر برای خواندنِ یادداشتهای ترانه علیدوستی مشتاق شدهاید، کافی است به نشانی اینترنتی http://taranehalidoosti.com مراجعه کنید.