R

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

مروری بر کتاب و ادبیات در هفته‌ای که گذشت
من قطاری دیدم که سیاست می‌بُرد و چه خالی می‌رفت

آرمان؛ ابتدای گزارش هفتگیِ کتاب اشاره می‌کنم به حرف‌های تازه‌ «ماریو بارگاس یوسا» برنده‌ نوبل ادبیات سال ۲۰۱۰ که درباره‌ تحوّلاتِ اخیر خاورمیانه اظهارنظر کرده و گفته جنبش مردمی در کشورها، تأکید انکارناپذیر حرفِ «توماس کارلایل» است که می‌گوید: «تاریخ جهان بیوگرافی مردان بزرگ است.» خبرگزاری مهر بخش‌هایی از مقاله‌ یوسا را منتشر کرده است. می‌پرسید حالا یوسا چی نوشته؟ کارِ مرا راحت می‌کنید اگر خودتان بروید و بخوانید.

{من نوشته بودم؛ توی یکی از گفت‌وگوهای «اردشیر رستمی» خوانده بودم که آدم لازم نیست آدم باشد تا سیاسی شود. آدم اگر یک بشکه نفت هم باشد سیاسی می‌شود. البته نقل به مضمون می‌کنم وگرنه، با این آلزایمر پیش از موعد، من نمی‌توانم عینِ حرفِ ده، دوازده سال قبلِ رستمی را به خاطر بیاورم. القصه، این را گفتم محض مقدمه تا بدانید چرا در ابتدای گزارش هفتگیِ کتاب اشاره کنم به حرف‌های تازه‌ی «ماریو بارگاس یوسا» برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۱۰ که درباره‌ی تحوّلاتِ اخیر خاورمیانه اظهارنظر کرده و گفته جنبش مردمی در کشورها، تأکید انکارناپذیر حرفِ «توماس کارلایل» است که می‌گوید «تاریخ جهان بیوگرافی مردان بزرگ است.» خبرگزاری مهر بخش‌هایی از مقاله‌ی یوسا را منتشر کرده است. می‌پرسید حالا یوسا چی نوشته؟ نوشته «هیچ رهبر، گروه یا حزب سیاسی نمی‌تواند جلو تحولات اجتماعی‌را که از تونس، مصر آغاز شده و موجب سرنگونی بن‌علی و حسنی مبارک شده است بگیرد.» و ادامه داده: «برخی از کشورها فکر می‌کنند که در جنبش مردم عرب، همانند اسب تروا افراط‌گری در دل آن جای گرفته است و ممکن است نظامی بنیادگرا در آن حکم‌فرما شود و همین باعث شده که به جای حمایت از آن‌ها با اظهارات بی‌معنی باعث ناامیدی میلیون‌ها نفر از معترضان بشوند که برای دستیابی به آزادی و دموکراسی به خیابان‌ها ریخته‌اند.» و در پایان مقاله‌اش تأکید کرده: «تعهد ما این است که هرچند دولت افراطی نتانیاهو در اسرائیل قادر به درک این موضوع نیست هم‌بستگی فعال خود را با با میلیون‌ها نفر در خاورمیانه که در پی آزادی هستند نشان دهیم.»}

نمایشگاه کتاب کودک
از دیروز، سوّمین نمایشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان شروع به کار کرد. محسن یگانه‌کاری مدیر اجرایی انجمن فرهنگی ناشران کودک و نوجوان و رئیس این نمایشگاه است که با محمدتقی حق‌بین (یکی دیگر از اعضای این انجمن) در نشست‌های خبریِ مرتبط شرکت کرده‌اند و درباره نمایشگاه توضیح داده‌اند. می‌پرسید چی گفته‌اند؟ مثلاً گفته‌اند نزدیک به ۲۵۰ ناشر با بیشتر از ۸۰۰۰ عنوان کتاب در این نمایشگاه حضور دارند. تازه، کتاب‌ها با تخفیف ۲۰ درصدی به فروش می‌رسند. برای مدرسه‌ها هم تخفیف ۳۰ درصدی درنظر گرفته‌‌اند با وسیله رفت و آمد برای جابه‌جایی دانش‌آموزان. یک‌سری کتاب هم که قبل از سال ۸۰ منتشر شده‌اند، با ۵۰ درصد تخفیف در این نمایشگاه ارائه شده‌اند. سال گذشته همه کتاب‌ها از سوی انجمن و به‌صورت یکجا در معرض نمایش و فروش گذاشته شده بود، به شیوه‌ا‌ی موسوم به قفسه‌ باز که روش خوبی نبود و جدای بازدیدکنندگان که گیج و گم بودند، متصدی‌های فروش هم نمی‌توانستند برای پیدا کردنِ کتاب‌های موردنظر کمکی بکنند و خُب، امسال کتاب‌ها به‌صورت گروه‌بندی سنی و موضوعی عرضه شده است. آقایانِ نامبرده گفته‌اند که اولویتشان برای مکان برگزاری نمایشگاه، مرکز آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود ولی متأسفانه این کانون برنامه‌ای برای برخی فعالیت‌های تجاری تنظیم کرده و با توجه به نرخ‌هایی که برای فعالیت‌های غیرفرهنگی اعلام شده، عملاً امکان برگزاری نمایشگاه کتاب کودک و نوجوان در آنجا وجود نداشت. یعنی رسماً گله‌گذاری کردند. مثلاً حق‌بین با بیان اینکه اجاره‌ این محل برای برگزاری نمایشگاه در سال گذشته ۱۰۰ میلیون تومان بوده و انجمن فرهنگی ناشران کودک و نوجوان ۶۰ درصد این مبلغ را برای برگزاری دومین نمایشگاه تخصصی کتاب کودک پرداخت کرده، گفته که کانون امسال ۱۳۰ میلیون تومان برای اجاره درخواست کرد و پیگیری‌های انجمن برای کاهش این مبلغ بی‌پاسخ ماند. گویا اگر قرار بود نمایشگاه در مرکز آفرینش‌های فرهنگی- هنری برگزار شود، آنها ‌باید مبلغی حدود سه برابر پارسال را پرداخت کنند. حالا چی شد؟ هیچی، نمایشگاه در محل مصلای امام خمینی (ره) با فضایی حدود دو برابر مرکز آفرینش‌های کانون برگزار می‌شود درحالی‌که انجمن فرهنگی ناشران باید مبلغی کمتر از ۱۰۰ میلیون تومان را برای اجاره پرداخت کند. حق‌بین گفته کانون از نظر مرکزیّت گزینه‌ بهتری بود، امّا امکاناتی مثل پارکینگ و مترو در مصلی وجود دارد که به برگزاری نمایشگاه کمک می‌کند. سوّمین نمایشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان تا ششم اسفند‌ماه ادامه دارد و ساعت بازدید از آن از نُه صبح تا هفتِ بعدازظهر اعلام شده است.

کتاب‌های تازه
چرچیل که معرّف حضورتان است؟ بله، همان آقای سیاستمدار برجسته‌ تاریخ که علاوه‌بر کار سیاست، نویسنده و نقّاش و خبرنگار جنگی هم بود و جایزه‌ نوبل ادبی‌سال‌۱۹۵۳ را هم برده است. چرا یاد چرچیل افتادم؟ خُب، انتشارات ققنوس کتابی را چاپ کرده با نام «وینستون چرچیل» نوشته‌ برندا هاوگن با ترجمه مهسا ملک‌مرزبان که می‌توانید با ۲۸۰۰ تومان آن را تهیّه کنید. راستی، توی هفته‌ گذشته ۱۰ عنوان کتاب از نشر شاهد هم رونمایی شد. اسم ببرم؟ شما که غریبه نیستید، من توی جلسه نبودم و خبرگزاری مهر هم درباره‌ اسم و رسمِ کتاب‌ها چیزی ننوشته و فقط حرف‌های مجتبی رحماندوست را نقل کرده که به عنوان مشاور احمدی‌نژاد در امور ایثارگران در این مراسم حضور داشت. چه حرفی؟ گویا نامبرده گفته «رُمان کلاسیک در ایران سابقه‌ای ۱۰۰ ساله دارد و طی همه‌‌ این سال‌ها الگوهای غربی محور تأیید یا ردّ رمان‌های داخلی شده است که این مسئله اصلاً درست و قابل‌قبول نیست.» واقعاً چرا؟ مگر خودمان نمی‌توانیم الگو طراحی کنیم که افتاده‌ایم دنبالِ این غربی‌ها؟

{من نوشته بودم؛ «از شب دست کشیدم» مجموعه‌ی شعری است سروده‌‌ی سارا افضلی که به‌تازگی با قیمت دو هزار تومان توسط نشر آموت منتشر شده است. انتشارات پیدایش هم دو کتاب تازه به بازار عرضه کرده که یکی مجموعه داستان است با نام «بازی مردگان» نوشته آنتونی هوروویتس. مترجم این کتاب ناهید قهرمان است. قیمتش؟ ۲۰۰۰ تومان. کتاب بعدی، «نشانه‌های بهار» نام دارد. نوشته‌ی پائول هامفری و ترجمه‌ی ترجمه داود لطف‌اله. این کتاب برای کودکان است و با تصویر به توصیف فصل بهار و زیبایی‌های آن می‌پردازد. قیمتش هم ۲۵۰۰ تومان است.
چرچیل که معرّف حضورتان است؟ بله، همان آقای سیاستمدار برجسته‌ی تاریخ که علاوه‌بر کار سیاست، به نویسنده و نقّاش و خبرنگار جنگی هم بود و جایزه‌ی نوبل سال ۱۹۵۳ را هم برده است. چرا یاد چرچیل افتادم؟ خُب، انتشارات ققنوس کتابی را چاپ کرده با نام «وینستون چرچیل» نوشته‌ی برندا هاوگن با ترجمه مهسا ملک‌مرزبان که می‌توانید با ۲۸۰۰ تومان آن را تهیّه کنید.
«وقتی به من می‌رسی» چرا تعجّب می‌کنید؟ این نام یک رمان است از «ربکا استید» که جایزه‌ی نیوبری را در سال ۲۰۱۰ برای نویسنده‌ی آمریکایی‌اش به ارمغان آورد. «کیوان عبیدی آشتیانی» این کتاب را برای نوجوانان ایرانی ترجمه و انتشارات افق با قیمت ۴۸۰۰ تومان چاپ کرده است.
راستی، توی هفته‌ی گذشته ده عنوان کتاب از نشر شاهد هم رونمایی شد. اسم ببرم؟ شما که غریبه نیستید من توی جلسه نبودم و خبرگزاری مهر هم درباره‌ی اسم و رسمِ کتاب‌ها چیزی ننوشته و فقط حرف‌های مجتبی رحماندوست را نقل کرده که به عنوان مشاور احمدی‌نژاد در امور ایثارگران در این مراسم حضور داشت. چه حرفی؟ گویا نامبرده گفته «رُمان کلاسیک در ایران سابقه‌ای ۱۰۰ ساله دارد و طی همه‌‌ی این سال‌ها الگوهای غربی محور تأیید یا ردّ رمان‌های داخلی شده است که این مسئله اصلاً درست و قابل‌قبول نیست.» واقعاً چرا؟ مگر خودمان نمی‌توانیم الگو طراحی کنیم که افتاده‌ایم دنبالِ این غربی‌ها. رحماندوست گفته انتقال اندیشه مهمترین و عمده‌ترین هدف رمان‌نویسی است و داستان و رمان به دلیل جاذبه، نشاط و گیرایی برای انتقال اندیشه انتخاب می‌شود و عناصری مانند دیالوگ، زاویه دید، صحنه‌و شخصیت‌پردازی و استناد به کار رمان‌نویسی غربی می‌آید نه رُمان‌نویسی ایرانی. این الگوپذیری باعث شده تا ادبیات ایرانی خواسته یا ناخواسته در جبهه‌ی جنگ نرم قرار گیرد. خُب، الان من دارم فکر می‌کنم چه‌طوری می‌شود بدونِ دیالوگ و شخصیت و باقی عناصرِ یادشده رُمان نوشت؟ }

جایزه‌ هفت اقلیم
نزدیک به دو ماه از اعلام فراخوان نخستین جایزه ادبی «هفت اقلیم» گذشته و تا الان بیش از ۱۰۰ داستان برای شرکت در این مسابقه فرستاده شده است. این جایزه خصوصی و موضوع آن آزاد است. هر نویسنده می‌تواند دو اثر خویش را در قالب داستان کوتاه (حداکثر هشت‌هزار کلمه) تا پایان اسفند به این جشنواره ارسال کند. برای کسب اطلاعات بیشتر به نشانی اینترنتی www.7eghlim.blogfa.com مراجعه کنید.

نمی‌دانم چه بگویم؟ فقط با خودم فکر کردم دیگر چاپ شدن نداشت این گزارش مسخره! با این همه دخل و تصرّف. پووف.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/19/11

آرمان؛خانومِ محترمِ توی گوشی هی می‌گوید: «تماس با «محمدعلی بهمنی» امکان‌پذیر نمی‌باشد.» چندباری شماره را می‌گیرم تا دستِ ‌آخر صدای خوب و خوش بهمنی را می‌شنوم. پس از سلام و احوالپرسی، بهمنی می‌گوید که الان توی ماشین است، توی جاده‌ شهربابک و بندرعبّاس و هر آن ممکن است تلفن قطع شود. با این پیش‌آگهی شروع می‌کنیم به حرف و خوشبختانه تلفن قطع نمی‌شود.

جشنواره شعر فجر
وقتی از بهمنی درباره‌ جشنواره‌ شعر فجر امسال می‌پرسم که او هم در آن نقش دارد، می‌گوید: «جشنواره به خوبی پیش می‌رود و دیگر رسیده‌ایم به اختتامیه‌اش و اعلام برنده‌ها، که ان‌شاء‌الله خوشحال باشند.» دوباره سوال می‌کنم: «آیا جشنواره‌ امسال با سال‌های قبل تفاوتی هم داشت؟» بهمنی به بخش تازه‌ای اشاره می‌کند که به جشنواره‌ امسال اضافه شده است؛ بخش ترانه. وی می‌گوید: «درنظر گرفتن بخشی برای ترانه، فکر خیلی درستی بود، چون ترانه هم بخشی از شعر روزگار است و مخاطب بسیاری دارد. گاهی پیش آمده که ترانه به‌دلیل اعمال سلیقه‌های شخصی هرز رفته است و خُب، باید مشخّص شود بچّه‌هایی که کار ترانه می‌کنند جایگاه‌شان کجاست. ما معتقد هستیم ترانه‌های خوب زیاد است، حتّی اگر اجراها موردپسند نباشند. بعد از جشنواره این باورمان قوی‌تر شد.» می‌پرسم: «بخش ترانه مورد استقبال قرار گرفت؟» بهمنی می‌گوید: «استقبال از این بخش بد نبود. خُب، سال اوّلی بود که اجرا می‌شد و تردیدهایی وجود داشت. ترانه‌سراها سوال‌ها و ابهام‌هایی داشتند و… ولی درمجموع بد نبود. بخشی از ترانه‌هایی که بالا آمده واقعاً خوب است و هم ترانه‌گی دارند و هم شاعرانگی.»

کنگره شعر جوان
چند روزی است که کنگره‌ شعر جوان بندرعباس به پایان رسیده است. محمّدعلی بهمنی دبیر این کنگره بود. وی می‌گوید: «این جشنواره با دو سال تأخیر برگزار شد، امّا کارهایی که دو سال قبل فرستاده شده بود هم داوری شد. کارهایی هم که با فراخوانِ جدید به دست ما رسیده بود نیز داوری شد.» بهمنی ادامه می‌دهد: «بچّه‌ها خیلی راضی بودند و وقتی آنها راضی هستند، دبیر هم می‌تواند راضی باشد و مدیریت فرهنگی می‌تواند خوشحال باشد.» وی اضافه کرد: «خوشبختانه بچّه‌ها با خاطره‌ خوبی به خانه برگشتند.»

شعرهای مکتوب
«من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم» آخرین کتابی است که امسال از محمّدعلی بهمنی منتشر شد و با استقبال خوبی روبه‌رو گردید. از او می‌پرسم آیا برای سال جدید هم کتابی در دست چاپ دارد؟ بهمنی می‌گوید: «چندتایی از کتاب‌هایم هستند که دوباره چاپ شده‌اند و کتابی هم در دست چاپ دارم که مجوز گرفته و شاید در نمایشگاه کتاب آینده عرضه شود.» امسال چاپ چهارم کتاب‌های «جسمم غزل است اما: روحم همه نیمایی‌ست» و «گزینه اشعار محمدعلی بهمنی (۱۳۵۰ – ۱۳۸۷)» از سوی نشر تکا و انتشارات مروارید چاپ شده است. بهمنی توضیح می‌دهد که کتاب تازه‌اش مجموعه‌ای از آخرین اشعار آزاد اوست که با نام «تنفس آزاد» از سوی نشر فصل پنجم منتشر خواهد شد. وی اضافه می‌کند: «کتاب دیگری هم هست که مجموعه‌ آثار من است و از سوی انتشارات نگاه چاپ می‌شود.» نام این کتاب «مجموعه اشعار محمدعلی بهمنی» است.

دفتر شعر و ترانه
محمّدعلی بهمنی رئیس دفتر شعر و ترانه‌ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز هست. وی درباره‌ سیاست‌های این بخش می‌گوید: «دفتر شعر و ترانه در مسیر باید‌ها و نباید‌های خودش حرکت می‌کند. طبق تصمیمی که گرفته شده است دیگر بچّه‌ها خودشان شعر را به دفتر نمی‌آوردند بلکه از طریق شرکت‌های موسیقی اقدام می‌کنند. این کار یک خوبی دارد که می‌شود روی آن مکث بیشتری کرد. آن شرکت موظف است کارهای مصوّب را به سامان برساند تا بتواند کارهای دیگری را برای تصویب ارائه کند. هر شرکتی موظف است ترانه‌ مصوّب را کار کند.» بهمنی اضافه می‌کند: «در گذشته، بچّه‌ها می‌گفتند شعر در ارشاد تصویب می‌شود امّا در شرکت‌ها می‌ماند. خُب این اطمینانی است برای شاعران که خوب است، ولی در گذشته چون بچّه‌ها خودشان مراجعه می‌کردند، اگر شعر ضعیف بود یا مشکلی داشت که می‌شد آن را برطرف کرد، با آنها همدلی و همفکری می‌کردیم تا کار اصلاح شود. یا اگر کار ارزنده‌ای به دست ما می‌رسید، این افتخار را داشتیم که ترانه‌سرای آن را زیارت کنیم و خوشحال می‌شدیم و او را تشویق می‌کردیم.»

در حاشیه‌ی تیتر؛ ترانه‌ی «مرگ‌نامه» از فؤاد صادقیان را بخوانید؛
توی دفترچه‌ی خاطرات ِ من، یه قشون خودزنی پرسه می‌زنه
روی هر برگی از این مرگ‌نامه، لکه‌ی قرمزی از خون ِ منه
یه افق ترانه‌های بی‌افق، آسمونی از ستاره ناامید
کی نشسته روی خوشبختی ِ من، کی گل ِ رؤیامُ از شاخه‌ش چید
لشکر ِ عقربه‌ی ساعت‌شمار، هر دقیقه روی دور ِ مردنه
توی دلواپسی ِ لحظه‌ای که ثانیه به ثانیه‌ش قدغنه
من به گیسوی چه عشقی دل بدم، از کدوم چشمای رؤیایی بگم
وقتی از ماتم وُ مرثیه پره، شیشه‌ی الماس ِ روی شاهرگم
وقتی رو شقیقه‌هام تاول زده، وقتی حال ِ مردم ِ دنیا بده
من پی ِ دستای کی بگردم وُ شعله شم توی کدوم آتشکده
فکر ِ تو دنیا رو سر بریدنه، فکر ِ من لبریزه از ترانه‌گی
اینکه تو واژه به واژه بشکفی، خبر ِ مرگمُ به دنیا بگی

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/16/11

آرمان؛ نزدیک به سه ماه از اوّلیّن اجرای نمایش «حضرت والا» در تماشاخانه‌ی ایرانشهر می‌گذرد و شنبه بود که آخرین اجرای آن هم‌زمان با شروعِ جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر فجر به‌روی صحنه رفت. پیش از اجرای نمایش با «حسین پاکدل» نویسنده و کارگردانِ «حضرت والا» در ایرانشهر دیدار می‌کنم، او خوش‌رو و خوش‌گو است. کمی بعد «مهدی پاکدل» هم از راه می‌رسد و صفحه‌ی نمایش دوربینش را به آقای کارگردان نشان می‌دهد که تصویری از یک کلاغ را روی بالاترین شاخه‌های یک درختِ عریانِ قاب گرفته است. مهدی می‌گوید عکس را چند دقیقه‌ی قبل در محوطه‌ی خانه‌ی هنرمندان برداشته است. او خیلی ‌زود خداحافظی می‌کند و می‌رود تا برای نمایش آماده شود. مهدی نقشِ ایرج را در نمایشِ برادرش بازی می‌کند. حسین پاکدل می‌گوید عکاسی مهدی خیلی خوب است. البته، مهدی جدای عکاسی و بازیگری، تجربه‌ی فیلم‌سازی هم دارد و قبل‌تر گرافیست بوده است.

پرده‌ی اوّل
با «حسین پاکدل» درباره‌ی بازخوردِ شصت اجرای نمایش «حضرتِ والا» سؤال می‌کنم که جواب می‌گوید «بسیار مثبت بود.» پاکدل به نقد و نظرهای جالبِ اهلِ تئاتر و منتقدهای نمایش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:«نمایش اساساً مخاطب محدودی دارد. مثل سینما نیست. مخاطبِ تئاتر قشری هستند با نگاهی جدّی که انتخاب می‌کنند و برای سرگرمی نیست که به تئاتر می‌آیند.» وی درباره‌ی «حضرت والا» می‌گوید: «دوست داشتم به مقطعی تاریخی وارد شوم که درد امروز جامعه هم باشد. اگر نمایش حرف زمانه‌ی خودش را بیان نکند، ارزش اعتنا ندارد. موضوعِ این نمایش برای‌ام جذاب بود، به دلیل این‌که ما به ازای امروزی هم دارد.» وی توضیح می‌دهد: «من قبلاً درباره‌ی این مقطع تاریخی کاری را برای تلویزیون انجام داده بودم و برای‌ام آشنا بود و مدّت‌زمانِ زیادی وقت و حوصله گذاشتم تا درنهایتِ متنِ نمایشیِ «حضرت والا» خلق شد.» پاکدل از سالِ گذشته با مدیریت تماشاخانه‌ی ایرانشهر توافق کرده بود تا امسال بتواند از حضرت والا رونمایی کند. او می‌گوید همه‌چیز براساسِ آن موافقت پیش رفت تا اجرا و در این مدّت هم مشکلی نبود. وی تأکید می‌کند که تماشاخانه‌ی ایرانشهر از نظر مدیریت، بی‌نقص است و نظم قابل‌توجّهی دارد. پاکدل ادامه می‌دهد: «البته ساختمانِ این‌جا اشکال‌هایی دارد که دیگر نمی‌شود آن‌ها را اصلاح کرد. مسائل فنّی در ساخت و ساز این مجموعه لحاظ نشده است. این به آن معنی نیست که نمی‌شود در سالن‌ها اجرا کرد. باید در زمانِ ساختِ بنا به این مسائل هم فکر می‌کردند که فکر نکرده‌اند.» با پاکدل درباره‌ی تمرین‌ها و بازیگرها نیز حرف می‌زنم و می‌گوید: «تمرین برای رسیدن به حدّی از کمال است. صحنه‌هایی بود که به دل‌مان ننشست و طبیعی بود که حذف شوند. حتّی در مرحله‌ی اجرا هم، وقتی اجرای شُسته و رُفته‌ی نمایش را دیدیم، صحنه‌های ضعیف بیش‌تر به چشم آمد و آن‌ها را حذف کردیم.» پاکدل ادامه می‌دهد: «بازیگرها در تمرین جابه‌جا هم شده‌اند. تئاتر مستلزم سه، چهار ماه تمرین است و سه ماه هم که اجرا بود. بعضی از بازیگرها نمی‌توانستند شرایط شخصی و کاری‌شان را با این شرایط وفق بدهند و خُب، جایگزین شدند با نفراتِ بعدی. منتهی بیش‌تر از هفتاددرصد انتخاب‌های اولیه همین بازیگرهای فعلی نمایش بودند.»

پرده‌ی دوّم
نمایش «حضرت والا» متنِ ویژه و خلّاقی‌ست درباره‌ی یک واقعیّتِ دور در حافظه‌ی تاریخیِ ایران، به وقتِ سلطنتِ رضاخان. روایتی مدرن از خاطره‌های کهن در این مرز و بوم که با ماجرای سرگشتگی‌های پسری جوان شکل می‌گیرد، ایرج. ایرج وارد عمارتی قدیمی می‌شود که مالکِ آن «تیمورتاش» بوده است؛ از معروف‌ترین و پُرنفوذترین مردانِ سیاسی ایران. ایرج با قرائتِ دفترچه‌ی خاطراتِ پوران (دختر تیمور و معشوقِ ایرج) به وی اجازه می‌دهد تا راویِ نمایش «حضرت والا» باشد؛ یک روایتِ غیرخطَی پیچیده که پُر از رفت و برگشت‌های زمانی‌ست. در صحنه‌هایی از نمایش یکی، دو نفر حضور دارند و در صحنه‌هایی هم بیش‌تر از دو نفر؛ بازنمایی خلوتِ آدمی در تنهایی خویش و سیمای او در میانِ جمع. کدام جمع؟ جمعیّتِ رجال و اشرافِ دربارِ رضاخانی. حق با پاکدل است که می‌گوید حضرت والا حرفِ زمانه‌ی حالا هم است. وقتی روی آن صندلی بیستم از ردیف ششم نشسته‌ام، می‌بینم منِ نوعیِ مخاطب از فضای نمایشِ «حضرت والا» دور نیستم، گیرم دیگر نه شاهی است و نه حکومتِ پادشاهی. حرفِ قدرت که کهنه نشده هنوز، قمار سیاست که پابرجاست هنوز. «حضرت والا» پشتِ صحنه‌ی قدرت و سیاستی است که بشر را از زندگی خالی می‌کند، غارت می‌کند. این نمایش نگاهی است به حقیقتی که ضمیمه‌ی سندها و کتاب‌های تاریخی نیست؛ حقیقتی گم‌شده. نویسنده‌ی متن با هوشمندی به نقدِ قدرت می‌پردازد و سیاست. البته، نمایش نگاهی اجتماعی و فرهنگی هم دارد. این همه با تدبیرِ پاکدل به جانِ قصّه‌ی «حضرت والا» نشسته است و تعارف نیست اگر بنویسم نمایش‌نامه‌ی «حضرت والا» یک اثر ادبی قابل‌توجّه است و وقتی پاکدل خبر می‌دهد که نمایش‌نامه‌ی آن در دست چاپ است، بی‌اندازه خوش‌حال می‌شوم. جدای بازی‌های تکنیکی، زبان یکی از عناصرِ مهم در این نمایش است؛ نویسنده با دیالوگ‌های کوتاهِ  گاهی طنّاز مخاطب را درگیر می‌کند، هم با اثر و هم با خودش. مثلاً می‌شنویم «توی این مملکت هر کسی طفره برود از کار، همیشه در امان است.» و با خودمان می‌گوییم درست است و یا وقتی می‌شنویم «رأی ندارند، شایعه راه می‌اندازند.» می‌خندیم، تلخ. جدای زبان و روایت، «حضرت والا» از نظر بصری نیز قصّه‌گو است؛ موسیقی، رنگ‌ها، نورها و نمادها در فضاسازی مؤثر هستند و عمارتی سرد و پُرترس را به نمایش می‌گذارند و بر تنهایی تأکید می‌کنند و علاوه‌براین، به پیش‌بُرد داستان کمک می‌کنند. به این همه بازی‌های درخشانِ مهدی سلطانی، داریوش موفق و عاطفه رضوی را نیز اضافه کنید. این را هم بگویم که عاطفه رضوی در سه نقش منیر، سرور و پوران حاضر می‌شود و سه شخصیّتِ به‌یادماندنی و تحسین‌‌برانگیز را خلق می‌کند. خلاصه، پاکدل با «حضرت والا» تلاش کرده است تا خاکِ فراموشی را از ذهنِِ ایرانی معاصر بزداید، تا شاید با زنده کردنِ زمانِ مُرده چشمی از کسی باز شود. با نگاهی دیگر، «حضرت والا» قصّه‌ی گذشته و خاطره نیست بلکه از رؤیا‌های آدمی‌می‌گوید و از آینده‌ای که در ذهن و تنِ هر ایرانی پا می‌کوبد. این نمایش هشداری‌ست درباره‌ی جامعه‌ی بدونِ عشق که فقط حرص قدرت دارد، تاجایی‌که حتّی الفت و مروّتِ انسانی فدا می‌شود.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/16/11

آرمان؛ وقتی به «احمد پوری» تلفن می‌زنم او در دفتر کارش است و می‌گوید تا چند دقیقه‌ی دیگر جلسه‌ای دارد. از او می‌خواهم ساعتی را مشخص کند تا دوباره تلفن بزنم و دو ساعت بعد، دیگر ظهر است که با هم حرف می‌زنیم و تمام‌مدّت حرفِ دوستم توی ذهنم چرخ می‌خورد که همیشه وقتِ گپ درباره‌ی پوری می‌گوید «احمد پوریِ نازنین» و یک‌جوری روی صفتِ نازنین تأکید می‌کند که آدم با خودش می‌گوید لابُد پوری غیر از این نیست و خُب، الان دیگر آن لابُد را از روی ذهنم خط زده‌ام و می‌دانم او «احمد پوریِ نازنین» است ولاغیر.

پزشک دهکده
احمدی پوری هر روز از ساعت هشت و نیم صبح کارش را شروع می‌کند؛ تدریس خصوصی زبان انگلیسی. وی می‌گوید در ساعت‌هایی هم که تدریس ندارد به نوشتن و ترجمه می‌پردازد. پوری توضیح می‌دهد: «بار اوّل که تلفن زدید، در جلسه بودم و حالا، بعد از این‌که با شما حرف زدم، کار ترجمه‌ام را انجام می‌دهم.» از او می‌پرسم درحال‌حاضر مشغول ترجمه‌ی چه کتابی است؟ می‌گوید: «یادداشت‌های یک پزشک دهکده» نوشته‌ی «میخائیل بولگاکوف». بولگاکوف را که می‌شناسید؟ بله، نویسنده‌ی رُمانِ معروفِ «مرشد و مارگریتا». پوری قبل‌تر از این نویسنده کتاب دیگری را نیز ترجمه و چاپ کرده است؛ «برف سیاه». «یادداشت‌های یک پزشک دهکده» داستانی است درباره‌ی مشکلات یک دکتر جوانِ روس که پس از فارغ‌التحصیلی به بیمارستانی روستایی فرستاده می‌شود؛ روستایی دورافتاده با کم‌ترین امکانات. تا این‌جای داستان به زندگیِ واقعی بولگاکف نیز شباهت دارد. پوری می‌گوید قرار است «یادداشت‌های یک پزشک دهکده» از سوی نشر افکار منتشر گردد.

یک داستان عاشقانه
«دشمنان؛ یک داستان عاشقانه» آخرین کتابی است که احمد پوری ترجمه کرده و در دست چاپ است. این رُمان نوشته‌ی «آیزاک باشویتس سینگر» نویسنده‌ی لهستانی است که در سال ۱۹۷۸ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد و ماجرای آن در نیویورک اتفاق می‌افتد و داستان درباره‌ی مردی است که … تعریف کنم؟ نه، این‌قدر بگویم که داستان درونی و ذهنی است و با اقتباس از آن یک فیلم نیز به همین نام ساخته شده به کارگردانی پائول مازورسکی. چشم‌انتظار باشید که به‌زودی «دشمنان؛ یک داستان عاشقانه» از سوی نشر باغ چاپ خواهد شد.

دو قدم این ور خط

احمد پوری جدای ترجمه، رُمان هم می‌نویسد. پیش‌ازاین، رُمان «دو قدم این ور خط» از او منتشر شده که به‌زودی چاپ ششم آن از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه خواهد شد. شخصیّت اصلی این رُمان یک آدم ادبی است، یک مترجم هم‌نامِ نویسنده؛ احمد. داستان این‌طوری است که احمد برای ترجمه‌ی آثار «آنا آخماتوا» یک کار پژوهشی درباره‌ی زندگی آنا را نیز آغاز می‌کند و این بهانه باعث می‌شود او سفری در گذشته را در پیش بگیرد و نامه‌ای را به آنا اخماتوا برساند. مسیر این سفر از لندن، تبریز، باکو و لنینگراد می‌گذرد و ….

مکث
از پوری کتابی هم با نام «خاطره‌ای در درونم است» چاپ شده که گزینه شعرهای عاشقانه «آنا آخماتوا» است.

و اندکی بعد
«دو قدم این ور خط» پس از یک ماه از زمان انتشار به چاپ دوم رسید و این استقبال باعث شد تا پوری تصمیم بگیرد نوشتنِ رُمانِ دیگری را نیز آغاز کند. از او می‌پرسم سرنوشت رُمان دوّم‌تان به کجا رسید؟ پاسخ می‌دهد: «رُمان دوّم من با نام «پشت درخت توت» یازده ماه است که در وزارت ارشاد مانده تا مجوز بگیرد.» پوری ترجیح می‌دهد درباره‌ی فضا و قصّه‌ی این رُمان توضیح ندهد و فقط می‌گوید: «موضوع آن اجتماعی است.» این رُمان پس از اخذ مجوز از سوی نشر چشمه منتشر می‌شود.

احتمالاً گم شده‌ام
وقتی از پوری درباره‌ی آخرین کتابی که خوانده سؤال می‌کنم از «احتمالاً گم شده‌ام» نام می‌برد نوشته‌ی «سارا سالار». این کتاب برگزیده‌ی دهمین دوره‌ی برگزاری جایزه‌ی ادبی گلشیری است و پوری می‌گوید: «کتاب خوبی بود.» ماجرای این رُمان روایتی از زندگی یک زن است که دغدغه‌هایش ختم می‌شود به دوستی با دختری به نام گندم.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/16/11

آرمان؛ به من گفته بودند اگر می‌خواهم به «اردشیر رستمی» سلام کنم، باید بعد از ساعتِ دو بعدازظهر تلفن بزنم. چرا؟ برای اینکه او در شب زندگی می‌کند و ساعت‌های ابتدایی روز را به خواب می‌گذراند. وقتی به خودش می‌گویم تأیید می‌کند، منتها می‌گوید این روزها دیگر به سبکِ دیگری زندگی می‌کند و دو روز قبلش را برایم مثال می‌زند که ساعت پنج صبح خوابیده و یک ساعت و نیم بعد بیدار شده است.می‌پرسید چه خبر بود؟ رستمی می‌گوید: «همکاری‌ام را با چند نشریه شروع کرده‌ام و باید برایشان مطلب بنویسم.» وی ادامه می‌دهد: «برای روزنامه‌ شرق، هفته‌نامه‌ چلچراغ و روزنامه‌ خبر می‌نویسم و خُب، کار با مطبوعات سخت است.» یکی دو سال بود که رستمی با روزنامه‌ها و مجله‌ها کار نمی‌کرد و در این شروع دوباره، بیشتر مقاله می‌نویسد. وی می‌گوید: «درباره موضوع‌های فلسفی- اجتماعی می‌نویسم و خُب، قبل‌تر مقاله نمی‌نوشتم و اصرار دارم که مقاله‌‌های خوبی بنویسم و این وقت زیادی از من می‌گیرد و باعث می‌شود کمتر بخوابم.» اردشیر رستمی حتّی در طرح‌ها و کاریکاتورهایش هم، از خطوط برای انتقالِ دیدگاه‌های فلسفی و اجتماعی‌اش استفاده می‌کند. هر سال، در آستانه‌ نوروز مجموعه‌ای از آثار او به‌صورت تقویم منتشر می‌شود. رستمی برای سال ۹۰ نیز دو نوع تقویم دیواری و رومیزی طراحی کرده است که در تصویرسازیِ آن‌ها موضوعی اجتماعی را دنبال می‌کند. رستمی درباره‌ تقویم‌ها می‌گوید: «فکر می‌کنم به دیدنش بیارزد.» جدای تقویم، رستمی طراحی جلد نیز کار می‌کند. وی می‌گوید: «علاوه‌بر چشمه، به‌زودی کارم را با نشر جدیدی هم آغاز خواهم کرد که در آن‌جا جلد کتاب‌های شعر را طراحی می‌کنم.» رستمی می‌گوید: «داستان‌هایی که باید جلدشان را طراحی کنم، اغلب می‌خوانم.» از او درباره‌ شیوه‌ کارش برای طراحی می‌پرسم و پاسخ می‌‌دهد: «هر وقت عادت می‌کنم به شیوه‌ای، کارم خراب می‌شود.» وی توضیح می‌دهد: «مثلاً هشت کتاب از نشر چشمه دست من بود که باید جلدشان را طراحی می‌کردم و در مدّت‌زمانی که فرصت داشتم هیچ‌کاری انجام ندادم تا اینکه دو سه روز مانده به تحویل کار، در یک شب همه را طراحی کردم. من زمانِ زیادی را صرف فکر کردن می‌کنم تا ایده‌هایم پخته شوند.» رستمی می‌گوید: «من هنوز یک هنرمند علمی نیستم. نمی‌توانم هر ساعتی که بخواهم برای خلق طرح اراده کنم. نویسندگی و شاعری‌ام هم این‌طوری است.» راستی، طرح‌ها و نوشته‌های اردشیر رستمی به‌صورت کتاب هم چاپ شده‌اند. اسم ببرم؟ مثلاً «تلنگر» و «اردشیرنامه». از او درباره‌ کارهای تازه‌اش می‌پرسم و رستمی پاسخ می‌دهد: «کتابی دارم با نام «مادران کبوتر می‌شوند» که ترجمه‌ شعرهای آذربایجان است.» وی توضیح می‌دهد که این کتاب بازخوانی ۱۸۸ دوبیتی فولکلور ترکی است که فعلاً در وزارت ارشاد مانده و هنوز مجوز چاپ نگرفته است. رستمی می‌گوید: «کتاب چهارصد صفحه است و ارشاد گفته که نزدیک به دویست صفحه‌ آن باید اصلاح شود! و من ترجیح می‌دهم کتاب چاپ نشود.» {از این‌جا بع بعد را چاپ نکرده‌اند؛ وی ادامه می‌دهد: «دراین مدّت، من هفت وزیر را دیده‌ام که به ارشاد آمده‌اند و رفته‌اند و من هنوز مانده‌ام و می‌دانم اگر کسی باید ارشاد شود آن من نیستم.» از اردشیر رستمی می‌پرسم برای باقی روز چه برنامه‌ای دارد؟ می‌گوید: «امروز صبح موضوعی توی ذهنم بود که فکر کنم باقی روز را روی آن کار خواهم کرد تا بتوانم به شکل مقاله ارائه‌اش کنم.» رستمی توضیح می‌دهد: «موضوع ذهنی‌ام درباره‌ی کیفیت زندگی و هستی است و در آن می‌خواهم به ارتباط انسان با جهان پیرامونِ او بپردازم. می‌خواهم بگویم که بیش‌تر اوقات هیچ نیازی به کلمات نداریم و درواقع، این کلمات هستند که ارتباط را از بین می‌برند.» سپس، رستمی بیتی را از حضرت مولانا می‌خواند: «حرف و صوت و گفت را بر هم زنم/تا که بی این هر سه با تو دم زنم» و می‌گوید: «ای کاش می‌توانستیم کم‌تر حرف بزنیم. ای کاش عمل‌گرا بودیم.»}
دیگر اینکه
رستمی به‌تازگی چاپ دوّمِ کتاب «ه‍ن‍ر س‍ی‍ر‌و‌س‍ف‍ر» نوشته‌ «آل‍ن‌ دوب‍ات‍ن‌» را دست گرفته که این کتاب مجموعه‌ای از سفرنامه و مقاله‌ توصیفی است. علاوه‌براین، رستمی کتابِ دیگری را هم از انتشارات نظر خوانده که برای کودکان منتشر شده است. وی می‌گوید: «نظر یکی از نشرهای خوب است که کتاب‌هایی شکیل با کیفیت عالی عرضه می‌کند.» و ادامه می‌دهد: «کتاب «بچّه‌های اصفهان» خیلی خوب بود. در این کتاب خاطره‌های پناهندگان لهستانی در ایران را می‌خوانیم در فاصله‌ سال‌های‌ ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۴؛ پس از جنگ جهانی دوّم.» رستمی می‌گوید: «کتاب مجموعه‌ای از عکس‌ها و نامه‌ها ست که فکر می‌کنم خواندن آن‌ها برای بچه‌های ادبیات خیلی خوب باشد.» سپس یکی از خاطره‌های کتاب را تعریف می‌کند که درباره‌ یک پسر ایرانیِ بی‌خانمان است که من برای شما تعریف نمی‌کنم. رستمی می‌گوید:«بچه‌های اصفهان درباره‌ محبت‌های ایرانی، مهمان‌نوازی و پناه‌پذیری آن‌هاست.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/15/11

آرمان؛ زندگیِ «یارعلی پورمقدم» به دو بخش زمانی‌/مکانی کلّی تقسیم می‌شود؛ صبح‌ها در خانه و عصرها در کافه. وقتی به او تلفن می‌زنم ابتدای صبح است. پورمقدم به سلامِ من علیک می‌گوید و خلاصه‌ نیم‌روزِ روشنِ زندگی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند: «چند وقتی است که بدخواب شده‌ام. سه و نیم صبح از خواب بیدار می‌شوم و چند ساعت بعد، از شش دوباره می‌خوابم تا ساعت نه که دوباره برای کارهای یومیه بیدار می‌شوم. چای درست می‌کنم و دور خودم می‌چرخم و به گلدان‌هایم رسیدگی می‌کنم و بعد، در خانه هستم تا بعدازظهر که بروم کافه.»
عکس شوکا
یارعلی پورمقدم داستان‌نویس است؛ داستان‌نویسِ خوبی هم هست. از وی تاکنون کتاب‌های «یادداشت‌های یک لاابالی»، «یادداشت‌های یک قهوه‌چی»، «یادداشت‌های یک اسب»، «رساله هگل»، «گنه گنه‌های زرد»، «حوالی کافه شوکا»، «آی‍ن‍ه‌‌م‍ی‍ن‍ا، آی‍ن‍ه‌»، «تیغ و زنگار» و «آه‌، اس‍ف‍ن‍دی‍ار م‍غ‍م‍وم‌» چاپ شده است که داستان و نمایشنامه هستند. درحال‌حاضر، پورمقدم مدیر کافه شوکا نیز است. کافه شوکا جدای کاربریِ اصلی‌اش که محل صرفِ چای و بستنی و سالاد است، یک‌جور پاتوق فرهنگی هم است و البته، برگزارکننده‌ «جشنواره‌ عکس شوکا». با پورمقدم درباره‌ جشنواره‌ عکس شوکا حرف می‌زنم که تابستانِ امسال سوّمین دوره‌ آن با موضوع «کوچه» برگزار شد. شوکا در هر دوره یک قسمت از محیط زندگی ایرانی را موضوع مسابقه قرار می‌دهد؛ «آشپزخانه» موضوع دوره‌ اوّل (۱۳۸۵) و «حیاط خانه» موضوع دوّمین دوره (۱۳۸۷) این جشنواره بوده است. پورمقدم می‌گوید: «هدف ما این است که پس از چند دوره یک آلبوم از عکس‌های این جشنواره تهیه شود؛ یک آلبوم با رویکرد مردم‌شناسی و نگاه مستند به محل سکونت ایرانی.» وی توضیح می‌دهد: «چیدمان عکس به این شکل خواهد بود که از کوچه به حیاط و از حیاط به آشپزخانه خواهیم رسید. البته، هنوز موضوع عکاسی دوره‌ بعد مشخص نیست، ولی موضوع‌های «پشت‌بام»، «اتاق نشیمن»، «پاگردها» و … را در برنامه داریم.» پورمقدم ادامه می‌دهد: «ما با خودمان گفتیم آخر چرا عکاس باید منتظر نهادی، مؤسسه‌ای و یا تشکیلاتی باشد که برای او جشنواره برگزار کند؟ فکر کردیم عکاسان می‌توانند با پرداخت مبلغی جزیی جشنواره‌ای را برای خودشان برگزار کنند. ما هم به‌عنوان دبیرخانه‌ شوکا نقش هماهنگ‌کننده را داریم.» یارعلی پورمقدم توضیح می‌دهد این مسابقه دو برنده دارد که وجوه ارسالی توسط شرکت‌کنندگان پس از کسر هزینه‌های برگزاری به نسبت ۶۰ درصد و ۴۰ درصد بین برگزیده اول و دوم تقسیم و همچنین به نفر اول، تندیس برنزی آهوی مازنی و نفر دوم لوح پیروز این جشنواره به رسم یادبود اهدا خواهد شد. وی می‌گوید: «طراح این تندیس بهرام دبیری است.» منوچهر معتبر (نقاش)، افشین شاهرودی (عکاس) و کامبوزیا پرتوی (کارگردان) داورهای سوّمین دوره‌ جشنواره‌ بودند. راستی، زنده‌یاد «بهمن‌جلالی» هم یکی از داورهای دوره‌های قبلی این جشنواره بود. از پورمقدم می‌پرسم: «ایده‌ اوّلیّه‌ این جشنواره از کجا آمد؟» پاسخ می‌دهد: «همه‌چیز از یادداشتی شروع شد که در صفحه‌ آخر روزنامه‌ همشهری چاپ شده بود؛ مطلب کوتاهی درباره‌ شوکا که می‌گفت نسل آهوی مازندرانی در حال انقراض است. این موضوع بهانه‌ای شد تا یک‌روز من مقوایی را برداشتم و طرحم را برای مسابقه‌ عکاسی با ماژیک روی آن نوشتم. شرایط ورودی هم چند مورد بیشتر نبود؛ درباره‌ سایز عکس نوشته بودم و موضوع و… می‌خواستم مسابقه را در حوزه‌ کافه برگزار کنم، امّا زمان می‌گذشت و کسی به این برگه توجه نمی‌‌کرد تا اینکه «محمدرضا شاهرخی» گفت این برگه را بردار. تو باید این جشنواره را در سطح ایران برگزار کنی و بعد هم مرا به صرافت این انداخت که طرح را گسترش بدهم.» پورمقدم اضافه می‌کند: «با خودم گفتم این‌طوری می‌توانم درباره حمایت از آهوی مازندرانی هم تبلیغ کنم تا از شکار بی‌رویه‌ این حیوان جلوگیری شود.»
نگاهی دیگر
این روزهای یارعلی پورمقدم بی‌کتاب می‌گذرد. وی می‌گوید: «چشم چپِ من به عارضه‌ای موسوم به سکته‌ چشمی دچار شده است و برای همین هنگام مطالعه به زحمت می‌افتم. پی درمان هم رفتم که فایده‌ای نداشت و بعد با خودم فکر کردم مگر چندنفر در جهان صاحب این موقعیّت هستند؟ چرا باید معالجه کنم؟ من با چشم راستم دنیا را رئال می‌بینم و با چشم چپم به سبک امپرسیونیست‌.»

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/13/11

آرمان؛ بهاره رهنما جدای بازیگری می‌نویسد؛ هم داستان و هم وبلاگ. اوّلین مجموعه داستان او با نام «چهار چهارشنبه و یک گلاه‌گیس» تاکنون به چاپ چهارم رسیده است. به‌زودی هم باید منتظر کتاب‌های تازه‌ رهنما باشیم: «امضا عاشق» و «خاکستری با اندکی اغماض» که اوّلی مجموعه داستان است و دوّمی، رُمان. در سالِ جاری کتابی هم از سوی انتشارات «حوض نقره» چاپ شده که مجموعه‌ای‌است از نوشته‌های وبلاگیِ رهنما. کدام وبلاگ؟ «ماهِ هفت شب» که بیشتر از هفت سال از عمر آن می‌گذرد. رهنما اوّلین یادداشتِ وبلاگی‌اش را در دی‌ماه ۱۳۸۲ منتشر کرده که شعر کوتاهی است از «مارتا گراهام»: «مردم می‌گویند چگونه شروع کردی؟ /خوب مسأله همین است و چه کسی می‌داند / من که نمی‌دانم چگونه همه اینها شروع شد / من فکر می‌کنم که هرگز شروع نمی‌شود / فقط ادامه می‌یابد / آدم تداوم‌بخش میراث فرهنگیِ خویش است / و گاه ممکن است همین ضرورت به یک حرفه / به یک سرنوشت / به شهرت / به جاودانگی / تبدیل شود.» می‌پرسید رهنما در وبلاگش چه می‌نویسد؟ خودش می‌گوید: «اصلاً اصراری ندارم که لزوماً شاعرانه بنویسم و گاهی پیش می‌آید، امّا مهم این است که احساس آن لحظه این بوده است.» وی ادامه می‌دهد: «درباره‌ کارهایم در روزنامه‌ها می‌نویسند و در وبلاگ ترجیح می‌دهم با هم حرف بزنیم و گاهی به خودمان فرصت بدهیم که چشم‌هایمان را ببندیم و چند دقیقه به خانه بچگی‌هایمان فکر کنیم. باور کنید همه‌ ساعت‌های دنیا از کار می‌افتد.» البته در وبلاگِ «ماه هفت شب» گفت‌وگویی برقرار نمی‌شود؛ بخش نظرهای وبلاگ غیرفعال است و فقط صدای نویسنده از هر متن شنیده می‌شود؛ خالی از هر بازخوردی. گویا رهنما به‌دلیل مسائل حاشیه‌ای مجبور شده امکان درجِ نظر در وبلاگش را حذف کند. بهاره رهنما در آخرین یادداشتِ «ماه هفت شب» درباره‌ عشق نوشته و تلاش کرده به این سوال پاسخ دهد که چرا عاشق‌ها از مرگ نمی‌ترسند؟ می‌پرسید واقعاً نمی‌ترسند؟ نمی‌دانم. در جامعه آماریِ رهنما که این‌طور است. پاسخ سوال چیست؟ عدم ‌وابستگی. بیشتر توضیح بدهم؟ نه. پیشنهاد می‌کنم به نشانی اینترنتی http://baharehrahnema.persianblog.ir مراجعه کنید و بیشتر بخوانید. آن‌وقت حتّی متوجّه می‌شوید چرا روابط عاشقانه در ادبیات و یا زندگیِ واقعی همگی به مرور زمان به پایان می‌رسند!

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/13/11

آرمان؛ با «چیستا یثربی» درحالی حرف می‌زنم که او دارد لباس می‌پوشد تا از منزل بیرون برود. می‌گوید: «باید بروم و لباس‌های دوره‌ مشروطه را برای هنرپیشه‌های پسرِ نمایشم تهیه کنم.» و اضافه می‌کند: «البته این کار من نیست، منتها سلیقه‌ دستیارم را قبول ندارم و خودم باید انتخاب کنم.» وقتی از یثربی درباره‌ برنامه‌ روزانه‌اش برای زندگی سوال می‌کنم، جواب می‌دهد:«امروز یکی از پُرکارترین روزهای زندگی من است.»
میم مثل مادر
چیستا یثربی هر صبح دخترش را به مدرسه می‌برد و سپس برای خانه خرید می‌کند. یثربی می‌گوید:«بعد از تهیه‌ لباس‌های نمایش، از ساعت ۱۱ تمرینِ نمایشم در اداره‌ تئاتر شروع می‌شود و برای ساعت سه بعدازظهر دوباره به خانه برمی‌گردم تا ناهار را با دخترم باشم.» و ادامه می‌دهد: «صبح خیلی زود، ساعت چهار بود که ناهار را درست کردم و نمی‌خواهم دخترم برای ساعت‌های طولانی در خانه تنها باشد و در طول روز مُدام به او سر می‌زنم.» صدای یثربی گرفته است و خودش می‌گوید برای اینکه «هی تلفن زده‌ام و پرسیده‌ام چرا دکور آماده نیست؟» البته یثربی قدری هم کسالت دارد؛ آنفلوآنزا. بااین‌حال، هیچ بهانه‌ای باعث نمی‌شود که او تمرینِ تئاتر را تعطیل کند. وی می‌گوید: «برای امشب (شب یکشنبه)  به برنامه‌ «هفت» دعوت شده‌ام که نمی‌روم.» پیش از اینکه بپرسم چرا؟ ادامه می‌دهد: «برای اینکه داور جشنواره هستم و من خیلی حساسم و خودم را مسئول می‌دانم و نمی‌خواهم این موضوع بر داوری اثر بگذارد.» یثربی تعریف می‌کند که غروب، وقتی دوباره به خانه برمی‌گردد جواب تلفن‌ها و پیغام‌ها را می‌دهد سپس، روی متن جدیدش کار می‌کند. یثربی درحال‌حاضر مشغول نگارش فیلمنامه‌ یک مجموعه تلویزیونی ۹۰ قسمتی است. وی می‌گوید: «بعد هم با دخترم شام می‌خوریم، فیلم می‌بینیم و تا نیمه‌های شب کارهای عقب‌مانده‌ خانه را انجام می‌دهم.» وی توضیح می‌دهد: « البته این روزها کمتر به رتق و فتق امور خانه رسیده‌ام، برای اینکه درگیر نمایش تازه‌ام بوده‌ام.» یثربی ادامه می‌دهد: «مثلاً الان چاه دستشویی و حمام من گرفته است. طبقه‌ پایینی اعتراض کرده و طبقه بالایی هم گفته در مخارج خانه سهیم نمی‌شود و خُب، من فرصت نمی‌کنم و نمی‌توانم کلید خانه را به کارگر بدهم و بروم درحالی‌که دخترم تنها در خانه است.» نیایش، دخترِ ۱۳ ساله‌ یثربی است. وی ‌می‌گوید: «با این‌که دخترم به کارهایم علاقه‌مند است امّا الان با من قهر کرده، برای اینکه خیلی کم در خانه هستم و من هم این را می‌دانم که نیایش دیگر ۱۳ ساله نخواهد شد.»
در امتدادِ شب
چیستا یثربی در شب زندگی می‌کند. خودش می‌گوید از زمانِ تولد فرزندش به بعد، هر روز فقط سه چهار ساعت می‌خوابد. می‌گوید: «یک کار ترجمه دارم که مجموعه‌ای‌‌است از شعرهای عاشقانه که باید دو ماه قبل به ناشر تحویل می‌دادم و فرصت نکردم و مجبورم در دو سه روز آینده آن را تکمیل کنم.» یثربی ادامه می‌دهد: «با خودم عهد کرده‌ام خواندنِ «یک روز قشنگ بارانی» نوشته‌ «اریک امانوئل اشمیت» را هم امروز تمام کنم.» البته جدای خواندن و نوشتن، یثربی در دانشگاه‌های مختلف هم تدریس می‌کند. وی توضیح می‌دهد: «این ترم همه‌ کلاس‌هایم را به‌خاطر تمرین تئاتر تعطیل کرده‌ام غیر از یکی، یکشنبه‌ها در یکی از دانشگاه‌های تهران فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کنم.» یثربی مشاور خانواده نیز هست و بخشی از برنامه‌ هفتگی او صرفِ راهنمایی زوج‌های جوان می‌شود.
اتاقِ تاریک
یثربی می‌گوید شش ماه است که زندگی‌اش را وقفِ نمایش‌ تازه‌اش کرده و در سکوتِ خبری محض، همه‌ تمرکزش را گذاشته روی این کار که با نامِ «اتاق تاریک» از روز پنجشنبه در دو سانس به اجرا درخواهد آمد؛ شش و نیم و نْه شب در تالار قشقایی. یثربی می‌گوید در چند ساعت ابتداییِ فروش اینترنتی، همه‌ بلیت‌های این نمایش فروخته شد و او انتظارِ این‌همه استقبال را نداشته است.

via ریزش هوای سرد by رؤیا on 2/12/11

آرمان؛ ساعت کمی بعد از ده صبح است که به «علی باباچاهی» تلفن می‌زنم و آن‌طور که خودش می‌گوید ساعتی قبل از خواب بیدار شده است، در میان کاغذها و کتاب‌ها. باباچاهی درباره‌ روند زندگی‌اش در طول هفته برایم می‌گوید؛ مختصر و مفید. اینکه هر روزِ عمرش را با کتاب آغاز می‌کند. وی توضیح می‌دهد:«معمولاً چند عنوان کتاب با موضوع‌های مختلف برای مطالعه انتخاب می‌کنم و برای استراحت فقط موضوع خواندن را عوض می‌کنم.» جدای کتابخوانی، صبح‌‌های باباچاهی بسته به مورد یا صرفِ تصحیح و ویرایش و ارسالِ مصاحبه‌هایش می‌شود و  یا ممکن است برای مجله‌ای مطلبی بنویسد. بااین‌حال، محور کار و زندگیِ او مطالعه است و به قول خودش اگر لحظه‌های شعری پیش بیاید، شعر هم می‌نویسد. باباچاهی می‌گوید: «به‌ویژه در دو سال اخیر که کلاً شعر می‌نویسم و از نوشتن کتاب‌های تحقیقی یا انتقادی فعلاً دست نگه داشته‌ام.» او درباره‌ برنامه‌ عصرگاهی‌اش نیز توضیح می‌دهد؛ منهای چرتِ بعد از ناهار، باباچاهی از ساعت سه‌بعدازظهر به‌ شیوه‌ صبح‌گاهِ زندگی‌اش عمل می‌کند تا شش، هفت غروب که از منزل بیرون می‌رود و برای ساعتی، پیاده‌روی می‌کند. وی ادامه می‌دهد: «دوباره که به منزل برگردم یا مطالعه را ادامه می‌دهم و یا فیلم تماشا می‌کنم. اخبار می‌بینم و شب، روزنامه‌ها را می‌خوانم.» باباچاهی می‌گوید: «این روند معمولی زندگی من است. به قول «گوستاو فلوبر»، زندگی من آن‌قدر آرام است که در آن جمله‌ها حادثه‌هایند.»

روی خطِ کتاب
باباچاهی می‌گوید: «هفته‌ای یک‌بار هم کارگاه شعر دارم در تهران، روزهای سه‌شنبه؛ از ساعت چهار تا شش بعدازظهر.» البته، علی باباچاهی در طول هفته به امور روزمره‌ زندگی‌اش هم می‌پردازد؛ از رفتن به بانک و اداره‌های مختلف گرفته تا دفتر ناشرها. وی می‌گوید: «چند کتاب نزد ناشرها دارم که در مرحله‌ آماده‌سازی و ویرایش هستند و سه کتاب هم زیر چاپ هستند.» از او درباره‌ کتاب‌های تازه‌اش می‌پرسم و می‌گوید: «مجموعه شعری دارم با نام «هوش و حواس گل شب‌بو برای من کافی‌ست» که در وزارت ارشاد است و در انتظار مجوز. این کتاب شامل شعرها و شعرک‌های من است و از سوی نشر ثالث منتشر خواهد شد.» و بعد توضیح می‌دهد که شعرک، شعرِ بسیار کوتاه است؛ سه‌خطی یا چهارخطی. وی می‌گوید: علاوه بر شعرها دو مقاله نیز در پایان کتاب چاپ می‌شود با عنوان‌های «افشانه‌شی» و «شعر مؤلف، صلح مؤلف». کتاب «گلِ باران هزارروزه» هم مجموعه‌ای است از آخرین شعرهای علی باباچاهی که از سوی نشر مروارید چاپ خواهد شد. باباچاهی می‌گوید: «در این  کتاب به‌جای پیشگفتار دو گفت‌وگو آمده است که در آنها دیدگاه‌هایم را درباره‌ شعرهای خودم بیان کرده‌ام و گفته‌ام که چرا متفاوت می‌نویسم.» و امّا کتاب سوّم؛ «بیا گوش‌ماهی جمع کنیم» مجموعه‌ای است از شعرک‌های باباچاهی، حدود ۲۰۰ شعرک. وی می‌گوید: «این کتاب با عکس‌های حمید موذنی از من در زادگاهم یعنی بوشهر چاپ می‌شود.» و توضیح می‌دهد که کتاب با کاغذ گلاسه و عکس‌های رنگی و در قطع نامتعارف از سوی نشر شروع چاپ می‌شود.در سالِ جاری هم دو کتابِ «امضای یادگاری» و  «کتاب درنگ» از سوی نشر تحقیقات نظری اصفهان و ثالث چاپ شده‌اند که اوّلی مجموعه‌ اشعارِ علی باباچاهی است با شعرخوانی‌های او که به‌صورت دی‌وی‌دی منتشر شده و دوّمی، کتابی است ویژه‌ حیات ادبی این شاعرِ خونگرمِ جنوبی که علاوه‌بر سالشمار زندگی، ترجمه‌ چند شعر از باباچاهی را نیز در آن می‌خوانیم به‌علاوه‌ نظرهای دیگران درباره‌ شعر و نثر او. می‌پرسید دیگران یعنی کی؟ مثلاً سیمین بهبهانی، محمدعلی سپانلو، عبدالعلی دست‌غیب، محمد محمدعلی، مفتون امینی، هرمز علی‌پور و… حتّی زنده‌یاد منوچهر آتشی. آن سه کتابی هم که در نوبتِ چاپ هستند، عبارت‌اند از؛ یک: «علی باباچاهی در وضعیت دیگر» کتابی از محمد لوطیچ که در آن شعرهای باباچاهی بررسی شده‌اند. دو: «این هم یک شوخی بود» گزیده‌ای از شعرهای علی باباچاهی است از سال ۷۰ تا ۸۸؛  کتابی دو زبانه که ترجمه‌ی آن از سوی سعید سعیدپور و به اهتمام ایوب صادقیانی انجام شده است. سه: «گزاره‌های منفرد» کتابی است در بررسی و تحلیل شعر جدید و جوان امروز که اوّلین بار در سال ۱۳۸۰ چاپ شد و اکنون ویرایش جدید آن در سه‌جلد از سوی نشر دیباچه برای ارائه در نمایشگاه کتاب ۹۰ ارائه خواهد شد. باباچاهی می‌گوید: «گزاره‌های منفرد» اولین (و نه بهترین) کتابی است که درباره‌ شعر بعد از انقلاب نوشته شده است.